<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناخدای عاشق شاپرک</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/</link>
<description> ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟                         گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 08:04:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نگاه متفاوت</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-791.aspx</link>
<description>&lt;div class=&quot;entry&quot;&gt;
				&lt;div class=&quot;snap_preview&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/yaldama.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;243&quot; width=&quot;272&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/yaldama.jpg?w=272&amp;h=243&quot; title=&quot;yaldama&quot; class=&quot;alignnone size-full wp-image-2090&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جلوي در مدرسه ايستاده ام و منتظر آيلي هستم كه بيايد با لبخندي
بزرگ به استقبالم مي آيد و همراهي با خود يعني پارميس دوست و هم كلاسيش را
دارد هر دو با هيجان صحبت مي كنند و بي نوا گوش هاي من كه بايد به
فريادهاي آنها گوش دهم كه هريك سعي مي كند كه مرا متوجه خود كند اما با
تمام تلاشهايم تنها مي توانم متوجه شوم كه در امتحان ديكته نيمه ترم همه
كلاس نمره 20 گرفته اند و به همين دليل آنها خوشحالند سوال ناشيانه اي مي
كنم و مي پرسم - خوب ! خانم معلم چه جايزه اي به شما داد؟ قيافه هاي
سرخورده بچه ها نشان از اين مي دهد كه قصه سخت گيري دبير مربوطه با روزهاي
ديگر فرقي ندارد و باز با آنها همان رفتاري را كرده كه روزهاي ديگر نموده
است پيش خودم مي گويم - براستي اين خانم دبير چگونه توانسته است كه در
چنين روزي كه كلاسش تكراري نبوده و همه بهترين سعي و تلاش خود را كرده و
بهترين نتايج را گرفته اند اين گونه بي تفاوت و تكراري باشد ؟ به سيماي
بچه ها مي نگرم و بخوبي مي توانم حس سرخوردگي را در آنها ببينم و مي دانم
كه بزودي شيريني طعم موفقيت دسته جمعي تيم كلاس چهارم مدرسه خلاقيت در سال
تحصيلي 1388-1389 كمتر مي شود ريرا واكنشي متفاوت در روزي كه متفاوت بوده
اند به بچه ها داده نشده است زندگي نيز در پاره اي از اوقات و شايد هميشه
براي بسياري چنين عمل مي كند و فرياد و فعان از خستگي و مردگي به آسمان مي
رود تا به حال چند بار شده كه صبح مي شود و وقتي كه چشمهايت را باز مي كني
به خودت بگوئي - باز يك تكراري ديگر شروع شد مي دانم كه جوابها متفاوت و
اكثر آنها ” خيلي ” و ” هميشه ” هست .ولي براستي مي توان به گونه اي
تكراري نباشد و سه قوه ذهن و روح و بدن دست به دست هم دهند و تكراري را
تبديل به به يك بازي پر هيجاني نمايند كه هردم آن پر از ناتكراري ها
باشد؟آري اين كار شدني است و شرطش اين است كه به گونه اي ديگر فكر و عمل
كنيم و به ياد داشته باشيم تا وقتي خودمان با همان افكار و ذهنيات تكراري
هستيم چگونه مي توانيم كه انتظار داشته باشيم كه جهان پيرامون ما تغيير
كند ؟ وقتي خانم آموزگاري چون معلم آيلي و پارميس باشد آيا آنها انگيزيه
يا براي بهتر شدن خواهند داشت ؟ شايد بايد كمي به خودمان پاداش دهيم و
دادن اين پاداش به معني اين است كه شادي و هيجان را براي خود بخريم به ياد
دارم در فيلمي به نام ” مايكل ” كه با هنر مندي جان تراولتا ساخته بود
تراولتا نقش يك فرشته را بازي مي كرد مردي كه سيگار مي كشيد و بسيار غذا
مي خورد و نا مرتب و كثيف بود اما بالهاي بزرگي داشت روزنامه نگاراني براي
تهيه گزارش پيش او رفته اند و به فرشته بودنش شك دارند و مي خواهند كه
بالهاي او را رسم نمايند ولي حكايت فرشته بودن او زماني مشخص مي شد كه
متفاوت با ديگر فرشتگان عمل مي كرد اما علي رغم اين تفاوتها ذاتش يك فطرت
پرديسي داشت او مهر بان بود و شادي مي كرد و عشق بازي محور اصلي زندگيش
بود و خنده و جوك هيچگاه از دهانش دوري نمي گزيد بخوبي به ياد دارم او در
جريان فيلم به يكي از روزنامه نگاراني كه براي تهيه داستان از او آمده
بودند گفت - مي داني مخالف سفيدي چيست ؟ روزنامه نگار شانه هايش را بالا
انداخت گفت - سياهي و فرشته ( جان تراولتا ) خنديد و گفت -نه ! زردي است و
او اشاره به زردي و سفيده تخم مرغ داشت و كليد ماجرا همين بود ” نگاه
متفاوت ” براي داشتن يك زندگي متفاوت بايد نگاهي متفاوت داشت حال نگاهي به
رفتارهاي آن آموزگار مهربان ولي تكراري دخترم و دوستانش مي كنم و مي پرسم
-چه اشكالي داشت روز بعد بيست شدن همه كلاس او بگويد هيچ كس كتابي نياورد
و همه روز را بازي كنند و يا اين كه به پيك نيكي به بيرون روند؟ و يا چه
اشكالي دارد كه در خيابان بروي و يا در خانه به گونه ديگر نگاه كني ؟ شايد
ديوانگي باشد اما مگر نمي توان هر روز خانم و يا آقائي ناشناس را ديد ويا
نديد وبعد عاشقش شد بي آن كه در تمناي چيز ديگري بود و تنها به او مهر داد
حتي در قلب خود و يا با اهداي يك جفت چشم پرمهر و نه پر از وسوسه و زياده
خواهي و خشم و نفرت و بي توجهي ؟ مگر نمي توان در پياده روئي كه باريك است
كمي تامل كرد تا پياده روئي كه از رو به رو مي آيد از كنار تو گذرد بي آن
كه تنه به هم بزنيد و حتي اگر او گذشت نه نگاهي و نه سپاسي گفت او را به
لبخندي مهمان كرد ؟ مگر نمي توان صداي پرنده ها را در يك صبح زود شنيد و
تنها به آنها خنديد مگر نمي توان زير دوش آب شعري را زمزمه كرد مگر نمي
توان تصور كرد كه فرشته ها وجود دارند و همان هائي هستند كه بال ندارند
اما شادماني و عشق و وفا دارند مگر نمي توان بي قضاوت نگريست و سعي به
شعار گوئي نداشت مگر نمي توان … آري مي توان فرشته بودن و زندگي پرديسي
كردن چندان سخت نيست به شر ط آن كه ديوانه بود ديوانه ؟آري باز هم در اين
باره سخن خواهم گفت /tourajatef@hotmail.com/wwwlonelyseaman.wordpress.com&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;		        &lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 08:04:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=791</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-791.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خيام در تايتانيك</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-790.aspx</link>
<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d8aad8a7d98ad8aad8a7d986d98ad983.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;225&quot; width=&quot;300&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d8aad8a7d98ad8aad8a7d986d98ad983.jpg?w=300&amp;h=225&quot; title=&quot;تايتانيك&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2087&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تا كي زنم به روي درياها خشت / بيزار شدم ز بت پرستان كنشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خيام كه گفت دوزخي خواهد بود/ كي رفت به دوزخ كي آمد زبهشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;براي بسياري از ما كه با سينما آشنائي حتي اندك داشته باشيم
فيلم ” تايتانيك ” ساخته جيمزكامرون يكي از به ياد ماندني ترين آثاري  است
كه از هنر هفتم به جاي مانده است تايتانيك حكايتهاي بي شماري دارد قصه عشق
پسر فقير و دختر ثروتمند و داستان اختلافهاي طبقاتي و رنجهائي كه از اين
همه تفاوتها وجود دارد حكايت شاديها و غمها كه هيچ ربطي به موقعيت اجتمائي
مي تواند نداشته باشد و داستان بزرگ “مرگ “كه هنگامي كه درمي زند فقير و
غني را نمي شناسد و همه را يكسان برد جيمز كامرون در اين فيلم نگاه خاصي
نيز به قصه جواهري گمشده دارد گوهري كه در اين فيلم از آن سخن مي گويد و
تا آخر فيلم آن را دنبال مي كند اما شايد بسياري از ما ايرانيان ندانيم كه
گوهر واقعي  كشتي تايتانيك يك گنج ايراني بود دست نوشته اي از حكيم  عمر
خيام   در ميان دارائي هاي مسافري از اين كشتي بوده و در هنگام غرق شدن 
تايتانيك اين گنجينه بزرگ بشري از بين مي رود  . لختي بيانديشيم … سخت است
بسيار دلگير است حتي اگر به گفته خود خيام  دل بنديم كه گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خيام اگر زباده مستي خوش باش/ با ماه رخي اگر نشستي خوش باش&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چون عاقبت جهان مانيستي است/انگار كه نيستي چون هستي است خوش باش&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اما مگر مي توان نيستي چنين گنجي را چون هستي آن دانست ؟
اكنون براي بسياري از ايرانيان كه عاشق فرهنگ و ادب بي نظير اين ديار كهن
هستن  مشاهده مجدد فيلم تايتانيك با دانستن اين راز كه گنجينه خيام نيز به
قعر دريا رفته است بايد بسيار سخت باشد  اما بايد به ياد آوريم كه  خود
خيام گفته بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تا كي غم اين خورم كه دارم يا نه/وين عمر به خوش دلي گذارم يا نه&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;پر كن قدح باده كه معلوم نيست/ اين دم كه فرو برم برآرم يا نه&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آري زيستن جاي غصه نيست و زمان آن هم آنچنان طولاني نيست كه
بي اميدي و غم را به آغوش كشيد اما  برايملتي كه دوست دارند بزرگداشت
مردگان را بگيرند سخت است كه از پند خيام  بزرگ شاعرشان  سخن گفتن و
اجبارشان كردند كه بشنوند كه خيام چه گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود/ني نام زما و ني نشان خواهد بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل/زين پس چونباشيم همان خواهد بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;جرايد و رسانه ها و بسياري از دست نوشته ها حكايت از بزرگاني
مي كنند كه بوده اند و گوئي كه يا نبوده و يا قدرشان را ندانستيم نگاهي به
آگهي هاي ترحيم روزنامه ها بكنيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;عنوانهاي آنها را چه مي بينيم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دانشمند فرزانه ….,حكيم خردمند….,عالم رباني ….,بزرگ خاندان
….,و…. بسيار است گوئي در ميان زندگان تنها خوبان بوده اند و تازه اگر اين
خوبان نيز باشند كجا است كسي كه قدر داند ؟ گوئي خوبان را زماني به خوب
بودشان پي مي بريم كه نباشند و هنگامي رفتند بنا بر سنت كهن كه پشت مرده
نبايد حرف زد هيچ نمي گوئيم و از ياد مي بريم كه آن كه خوب است نخواهد مرد
و چون زنده ماندنش زندگي را مي چشد و به ديگران مي چشاند چون حكايتي كه
سعدي گفت كمتر كسي شنيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سعديا,مرد نكونام نميرد هرگز/مرده آن است كه نامش به نكوئي نبرند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;امروز شايد بسياري از ما غم دست نوشته خيام را خوريم اما از
ميليونها كتاب چاپ شده در دنياي واقعي و مجازي از ابيات خيام چند تائي از
آن را خوانده و به آنها عمل مي كنيم نگاه كنيد به برخي  از معروف ترين
آنها كه  در مورد ايمان  باور است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از منزل كفر تا بدين يك نفس است/وزعالم شك تا بهيقين يك نفس است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اين يك نفس عزيز را خوش مي دار/چون حاصل عمر همين يك نفس است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و يا&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;قومي متفكرند در مذهب و دين/ جمعي متحير در شك و يقين&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ناگه برآورد منادي زكمين /كاي بي خبران راه نه آن است و نه اين&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چند نفري ايمان همراه با انديشه را توشه راه خود كردند ؟
حكايت خيام همان حكايت مقلدين است كه نه شعور و نه انديشه دارند و ايمان و
باورشان به يك تند بادي رود امروز مه گل و معشوقي در بر و فردا دشمني در
تصور دارند كه عمري به پايش ريختند همان حكايتي كه زنده باد و مرده بادها
فراواني را ساخته است و يا  حكايتي ديگر از خيام كه مي گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;گر مي نخوري طعنه مزن مستان را/ بيداد مكن تو حيله و دستان را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تو غره بدان مشو كه مي نخوري/ صد لقمه خوري كه مي غلام است آن را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آري حكايت قضاوتها به نوع ديگر در سيماي  اشعار خيام است
آناني كه او را ميخواره,زنباره,…ناميدند اما خود به قول حافظ درهزاران
پستو آن كار دگر مي كنند براستي  قصه خيام بسيار است امروز بايد آه و تاسف
خورد بهر ثروت بشري كه از دست نوشته هاي اين بزرگ دانشمند و رياضي دان و
شاعر و فيلسوف مي توانست باشد و از بين رفته است اما بيائيم نوشته هاي او
را درك كنيم بيائيم زنده ها  را قدر دانيم و بيائيم باور كنيم كه دم را
غنيمت است و به قول خيام&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ياران چوباتفاق ديدار كنيد/بايد كه زدوست ياد بسيار كنيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چوباده خوشگوار نوشيد بهم/نوبت چوبمارسد نگونسار كنيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;باشد كه چنين باد&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;www.lonelyseaman.wordpress.cm/tourajatef@hotmail.com&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 07:46:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=790</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-790.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و باز يلدا آمد...</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-789.aspx</link>
<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d98ad984d8afd8a7-1.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;210&quot; width=&quot;300&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d98ad984d8afd8a7-1.jpg?w=300&amp;h=210&quot; title=&quot;يلدا 1&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2084&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خواستم از خاطره ها گويم  شايد  از خاطره هاي دور و بلكه هم
نزديك و شايد هم از بي خاطره ها كه نه دورند و نه نزديك از همه آن دمها و
بازدمهائي كه مرا از روز و شب آگاه نمود و دانستم كه زندگاني چيست؟ و
زيستن چيزي جز عشق نيست و نخواهد بود  چون آنچه كه شيخ اجل گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;نظر به روي تو هر بامداد نوروزيست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شب فراق تو هرگه كه هست يلدائيست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آري حكايت ديدار پرديده و يا نگاه بي نگاه و شايد هم ناديده
پر نگاه ,چه فرقي دارد ؟حضور را بايد قدر شمرد كه فراق بسياري آيد حتي در
هنگامي كه به نظر آيد كه حضوري هست چون همان فراق يلدا گونه كه گوئي سياهي
و شب آن انتهائي ندارد آري خواستم از يلدا گويم همان يلدائي گه گفته اند
تولد مهر است اما مهر كه جاودانه تولدي دارد آنگه كه باورش كني و بي مهري
چون شب يلدا است تيره و سكوت و سياهي بي كران و تولد مهر است كه يلدا را
تبديل به جشني سازد جشني كه در آن همه چيز عاشقانه است ترنمهاي شاعر عاشقي
كه  در يلدا مي خواند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق/ هردم آمد غمي از نو ,مبارك بادم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;عشق ورزم و اميد كه اين فن شريف /چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بحري بحر عشق و هيچش كرانه نيست / آنجا جز آن كه جان سپرند ,هيچ چاره نيست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اما همه نغمه شاعر عاشق از هجران,حرمان ,غم نيست  كه اصلا غم نيست كه غم عشق را غم نبايد دانست چون آن هنگام كه از نسيمش گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست / منزل آن مه و عاشق كش و عيار كجاست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خوش خبر باشي اي نسيم شمال / كه به ما مي رسد هواي وصال&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آري عاشق شاعر چه زيبا گفته است از عشق و از بي ريائي و از بي تزويري&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حافظامي خور و رندي كن و شاد باش ولي / دام تزوير مزن چون ديگران قرآن&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و چه دردي است اين تزوير و چه بي درمان رنجي تحمل دوروئي 
بايد باشد ؟آري ترانه هاي خواجه شيرين است از عشق گفتن هايش از باور هايش
از  عشق و نسيم و سحرش  , سحر ؟آري چنينت گفت ما را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اندكي صبر سحر نزديك است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اندكي صبر سحر نزديك است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حكايت يلدا همان داستان اميد است قصه ايمان به پاكي ها و نبردي كه در آن اهورائي بر اهريمن چيره خواهد شد و حكايت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;“ديو چو بيرون رو د و فرشته در آيد”&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;قصه اي ديگري را خواهد گفت تا بگويد تاريك ترين لحظه هاي شب
همان آغاز سحر است و چنين است كه يلدا  راسور و جشني گيريم در كنار سيب
سرخ , انار قرمز كه حكايت رنگ قرمز عشق را دارد قصه هاي مادر بزرگ كه
حكايت پيروزي هاي زيبائي بر زشتي , پاكي بر پليدي ,عشق بر نفرت ,شجاعت را
بر نفرت … گفته است آري يلدا همان حكايت دور شدن از مشكلها است و رسيدن به
عشق با تمامي باوري كه به آن وجود دارد و اين باور حالي سازد كه خواجه گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شب تاريك و بيم موج ,گردابي چنين حايل/كجا دانند حال ما سبك باران ساحل ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آري كجا دانند حكايت عاشقي را ؟ كجا فهمند قصه دلدادگي را ؟
كجا توانند جويند آن ايماني كه شجاعت و تهوري سازد كه زنان و مردان و
دختران و پسران و پير زن و پير مرد  دلاوري چون دلاوران ايران زمين را
توانند كه در پهنه تاريخ بوجود آورند آري همان هائي كه باور عشق را قبول
كردن به درياي عشق زدند و خون خود را كه به قرمز انار و سيب شبهاي
يلدايشان بود و گرمايش داغ تر از كرسي هاي شب هاي طولاني يلدا نثار خاك
ايران زمين كردند تا شب چره و آجيل مشكل گشاي اين روزها را سازند كه 
فرزندان آنها به يادشان بيافتند و باور كنند اگر ايمان باشد و اميد باشد
مشكلات را چون آجيل شيرين امشب توان تحمل و به پايان رساند آري حكايت عشق
و مهر و يلدا  بوده و هست و تا كه ايراني هست ادامه خواهد داشت تا فرياد
ايراني بر آيد كه&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بر آي اي صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد/ كه بگرفت اين يلدا ملال از ماه و پروينم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آري يلدا عاشقانه تاريك نيست و شب نيست و عشق است و حافظ است
و انار است و سيب سرخ است و شادماني و اميدي كه بهر حكايتها آيد و همه ما
را نويد دهد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اندكي صبر سحر نزديك است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;يلداي همگان شادمانه و پر اميد و سراسر از عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;/tourajatef@hotmail.com/wwwlonelyseaman.wordpress.com&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 08:18:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=789</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-789.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يلدا سياووش</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-788.aspx</link>
<description>دیده در صبح رخ  			دوست ز هم وا کردیم&lt;br /&gt;
چهره در اینه پاک تماشا کردیم&lt;br /&gt;
بزمی آراسته کردیم ز رزم آرایان&lt;br /&gt;
وندر آن حلقه به صد غلغله غوغا کردیم&lt;br /&gt;
ننشستیم و گرفتیم به کف دامن دوست&lt;br /&gt;
آنک از دوست همه دوست تمناکردیم&lt;br /&gt;
سرو آزاد که از باد خزان خم شده بود&lt;br /&gt;
با بهار نفس بر شده بالا کردیم&lt;br /&gt;
بس نهادیم من خویش چو دل در بر هم&lt;br /&gt;
خانه عشق بنا ز آب و گل ما کردیم&lt;br /&gt;
بوسه دادیم و گرفتیم پس پرده اشک&lt;br /&gt;
زر اندیشه کلید در دل ها کردیم&lt;br /&gt;
سوگ سهراب کشیدیم ز شهنامه برون&lt;br /&gt;
چون به داروی خرد درد مداوا کردیم&lt;br /&gt;
تن رهانیده ز هر بند به شکرانه وصل&lt;br /&gt;
همه ای آزادی نام تو آوا کردیم&lt;br /&gt;
می شکفتیم ز شادی به برای غنچه باغ&lt;br /&gt;
آنچه می خواست دل تنگ تو آنجا کردیم&lt;br /&gt;
سرنگون تا شود آن درگه بیداد ایین&lt;br /&gt;
ما سراپرده ای از داد مهیا کردیم&lt;br /&gt;
روزها در گره زلف تو ما ر طی شد&lt;br /&gt;
تا برون رفت خوشی زین شب یلدا کردیم&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d8b3d98ad8a7d988d988d8b4-d983d8b3d8b1d8a7d8a6d98a.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;293&quot; width=&quot;250&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d8b3d98ad8a7d988d988d8b4-d983d8b3d8b1d8a7d8a6d98a.jpg?w=250&amp;h=293&quot; title=&quot;سياووش كسرائي&quot; class=&quot;alignnone size-full wp-image-2081&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 08:18:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=788</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-788.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرك سرزمين شوكولاتها</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-787.aspx</link>
<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d986d8a7d8aed8afd8a7d98a-d985d986.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;225&quot; width=&quot;300&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d986d8a7d8aed8afd8a7d98a-d985d986.jpg?w=300&amp;h=225&quot; title=&quot;ناخداي من&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2075&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;پسرك خسته شده است رو به سوي ناخدا مي كند و مي گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         خسته ام ناخدا! ديگر نمي توانم بار غم ديگري را بر
دوش كشم و اين گونه است كه تلخ گويم و رو به آن كه معشوق ديروز بود
قاطعانه ايستم و گويمش كه, بهر بار غم است كه به كلبه تنهائي هايم پاي
گذاشته اي&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ناخدا لبخند زند و باز به ياد جوانيش مي افتد و او را گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         عاشق بي بهانه باش&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;پسرك مي گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-ناخدا بوده ام اما ديگر توان بي بهانه عاشقي را ندارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;مرد دريا به او مي نگرد و گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         ترا گويم ” عاشق بي بهانه باش ” نه آن كه حامل غمهايش باشي&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;پسرك نگاهش مي كند و ناخدا به سخن در مي آيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         سالهاي دور پسركي از سرزمين شهرزاد قصه گو رو به
سرزميني مهاجرت كرد كه مي گفتند كه وادي شيريني و شكولات است ولي هواي
ابري و قهر دائمي آفتاب به گونه اي مردمان آن ديار را سردساخته بود كه حتي
مهر را از ياد برده بودند و چنين بود كه پسرك عاشق شيرين و فرهاد,ويس و
رامين,بيژن و منيژه,زال و رودابه,سياووش و فرنگيس .. و هزاران قصه عاشقانه
پارسي دلش يخ زد نه زبي عشقي كه از ندادن عشق و چنين بود كه به دنبال چشمي
مي گشت كه عاشقانه باشد اما هرچه گشت كمتر بيافت تا اين كه روزي راز را
دانست او بايد چشم عاشق مي داشت كه اگر چنين نباشد هيچ نگاه پرمهري  و بي
بهانه به او نخواهد  نگريست زيرا نگاهي كه گريستن را از ياد برد هيچگاه
نخواهد نگريست و اين بود كه پسرك نگاه كرد تا اين كه نگاه عاشقش سر انجام
يافت محبوبي را كه از دور ترين ديار قاره سبز به سر زمين بي مهر شكولاتها
آمده بود دخترك عاشق پرده اعجاب بود او سينما را مشق مي كرد و پسرك كه
محبوب را چنين ديد خود عاشق سينما شد كه عشق به سينما نه زبهر عشق تصاوير
متحرك كه بهر اميد به تحرك قلبي بود كه بتپد  و به پسرك نگاه ديگري كند
روزها گذشت و بي مهري هم به جان پسرك و هم به چشمهاي محبوب سخت چسبيده بود
زمستان فرا مي رسيد جشن بزرگ سرزمين غريبه ها بود پسرك از ديار نوروز و
بهار بود و حال مي خواست كه عشق و گرما را در روزهاي زمستاني تجربه كند رو
به سمت بازار رفت و هديه اي براي دخترك خريد  تحفه يك مجسمه  طلائي گونه
بود همان كه در بزرگ نمايشي به بزرگان سينما مي دهد نامش اسكار است و
مجسمه اسكار گونه براي پسرك معناي  تقديم عشق به معشوقي بود كه عشقش
سينما  غير قابل انكار بود فصل تعطيلات فرا رسيد و پسرك هديه را به دخترك
دادو دخترك لبخندي سرد تحويل او دادو رهسپار ديار خود شد روزها گذشت و
پسرك در انتظار يار ماند و سرانجام روزي او بازگشت و براي پسرك تحفه اي
آورد هديه  شروع سال زمستاني دخترك, تصويري از خودش و ياري كه براي ادامه
زيستنش انتخاب كرده, و آن مجسمه تصنعي اسكار بود و پسرك دلش شكست خشمگين
شد اما هنگامي كه به لبخند يار نگريست شاد شد بهر او كه يارش را يافته است
و عشق بي بهانه را براي نخستين بار تجربه كرد و اين گونه بود كه  سالها
چشمهاي عاشقش را نگاه داشت حتي اگر معشوقان زندگيش به او سخت بي مهري
كردند و دلش را شكستند ..&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ناخدا نگاهي به پسرك امروز كه ياد آور آن پسرك سرزمين شكولاتها ديروز  بود به دقت كرد و ادامه داد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-دنيا پر از مدعيان است همان آنهائي كه مي گويند از نزديكي و
نزديك تر شدن ها و همان آدمهائي كه در لابه لاي كتابها و حرفها و مجالس و
منبرهاي مختلف از عشق و انسانيت و وفا و مهر سخن گويند همان هائي كه قضاوت
را نهي مي دانند اما به دمي ,سخت به راي مي نشينند  و محكوم نمايند همان
هائي كه پشت لبخند شان  يك دنيا ريا و نفرت و تمسخر را پنهان كرده اند
همان هائي كه مي خواهند خود را مغرور بدانند اما چون شكولاتهاي سرزمين بي
آفتاب قيمتي ندارند مي داني  شكولات شيرين است اما آب شدنش در مقابل آفتاب
قدرش را بالا مي برد؟ و اين همان رازي است كه مردمان سرزمين بي مهر نمي
دانستند حكايت اين مدعيان نيز چنين است شيرين زبان و پر پند و پر ادعايند
اما مهري ندارند مهري كه مي تواند همه ناپاكي ها و غرور و ادعا ها را پاك
كند پس با تو است كه بسنجي كه چگونه باشي عشق بورز نه ز دردي كه معشوق به
تو دهد كه از براي درماني است كه معشوق گيرد شايد نبايد سعي كني كه همواره
درمان باشي گاه سكوت خود درماني مي شود نه براي يار بي وفا كه بهر خود دل
درد مندت  پس بي بهانه عشق بورز و ياد گير كه تو كوله باري از غمهاي
ديگران را نبايد حمل كني و غمگين ز مدعيان مباش زيرا كه حافظ   دلداده
پندمان داد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي / تا بي خبر بميرد در درد خود پرستي&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 08:39:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=787</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-787.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنجير خيال</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-786.aspx</link>
<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d9bed986d8acd8b1d987.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;252&quot; width=&quot;300&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d9bed986d8acd8b1d987.jpg?w=300&amp;h=252&quot; title=&quot;پنجره&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2072&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;صدائي مي شنود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;جيرينگ , جيرنگ&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;صداي زنجير است زنجيري كه او را به وادي محبوب مي برد
چشمهايش را باز مي كند نگاهي به اطراف مي افكند اما هيچ چيز جز سكوت و
تاريكي نمه شب نمي يابد  لبخندي مي زند و سعي دارد كه به شيرين خلسه
شبانگاهي باز گردد و باز مي شنود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;جيرينگ,جيرينگ&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اين بار هوشيار تر است مي داند كه صداي زنجير تنها وهمي شيرين است آري رويائي ز ياري كه هيچگاه نبوده و نخواهد بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چشمها را بار ديگر مي بندد پرنده خواب فرار كرده و از اين رو
بر مي خيزد سوي آشنا رود پنجره روبه رو همان چهار ضلعي كه هم تابلوي
واقعيت برون و خيابان خلوت شب  را به تصوير مي كشد و هم آن كه او را به
روياها مي برد. تصميم با او است مي تواند خيره شود و سفر آغاز مي گردد و
تصاوير آيند و شيرين و زيبا و روشن و خاطره هاي ناخاطره و يادگاريها
پرياد, چه تفاوت دارد مهم اين است كه او مي تواند در مراقبه اي چنين زيبا
آنها را ببيند و بسنجد و بيانديشد …بسنجد ؟ بيانديشد ؟ نه در بين اين
خاطره ها هيچ سنجش و حسابي وجود ندارد  و انديشه ؟ نه انديشه نيز حضور
ندارد  فقط خويشتن است خلوصي ز خويشتن آنجا كه مرز او و ايزد مي باشد و
ديگر هيچ  ايستگاهي وجود ندارد او نمي خواهد كه قضاوت كند خاطره هاي پر
خاطره و يا ياد آوري آن چيز هائي كه هيچگاه رخ نداد و نخواهد داد, همه
بايد در گنج رازهاي سينه مخفي شوند دوست ندارد به زنجيرهاي قضاوت متوسل
شود نگاهي به بي مهري ها نمي كند دوست ندارد كه قضاوت شود و از اين رو
قضاوت نمي كند حتي اگر درد كشيده باشد و مورد بي مهري قرار گفته باشد و يا
اين كه حتي حرمت دوستي كه هيچ حرمت خود حرمت نگاه داشته نشده باشد حرفها
بسيارند زنجير هاي بد ذهن كه او را رنجانده است رنجشي ز يك پيامي كوتاه كه
مي داند فرستنده نمي داند كه چه نگاشته است و شايد هم مي دانسته ارزش او
براي فرستنده همين بوده است كلمات زيبا گاه مي توانند چه توهيني كنند
دندانهايش بر هم فشرده مي شود كه به يك باره باز از زنجير بيرون آيد و به
ياد پند ناخداي درون افتاد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         رهايش كن  اين خلسه نامطبوع را زنجير آن افكار مال
تو نبايد باشد اگر لايق دوستي ترا ندانستند اگر يك سپاس گذاري اين همه سخت
است اگر قضاوت بر روي تو بر اساس چند كلمه و متني حقير از دست نوشته هايت
باشد بگذار تا بگذرد و زنجير افكار را از ذهنت پاك كن  و پند خواجه را شنو
كه گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من اگر نيكم و گر بد  تو برو خود را باش/ هركسي آن درود عاقبت كه كشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تو اگر دوزخي هستي باش گر بي اطلاع هستي باز هم باش گر بي مهري كردي بخشش خواه گر مهر ورزيدي بهر مهر باش&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بگذار كه بگذرد  گردش روزگار /كه هر كس رسد به ثواب و جزايش ,بدان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و تو آرزوي جزا نكن در پي ثواب نيز مباش و به زنجير خيال
شيرين خود دلبند و زنجيرهاي ذهن مكاري كه به تو خشم و نفرت و آه و افسوس
دهد را رها نما كه خيام بگفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تا كي زنم بر روي درياها خشت/ بيزار شدم ز بت پرستان كنشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;خيام كه گفته بود دوز خي خواهد بود/ كي رفت به دوزخ و كي آمده زبهشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;روزگار مناديان اخلاق و اكرام زياد دارد حكايت ناصحان و
پندهنگان جعلي بسيار است و هر دم و باز دم بايد سپاس گفت يزدان را كه حافظ
را خلق كرد كه چنين شيرين ما را پند داد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند/ چون به خلوت مي روند آن كار دگر مي كنند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تو بايد خود باشي گر نيك كردي بايد ميكردي زيرا انساني كه
انسان بودنت بهر انديشه پاك و كردار نيك و گفتار خوش بايد باشد و اگر بد
كردي باز يزدان ترا راهنمائي كند پس بگذر ز آنچه كردند و گفتند و
انديشيدند هر كسي جامي  است و هروجود ظرفيتي دارد بگذر و به زنجير رويا
پيوند, به روياهاي شيرين بي ادعا و بي هيچ جستجو و بي هيچ ترفند و نياز
تنها زنجير زرين معشوق را در ذهن خويش تجسم كن كه همين خيال نيز شيرين است
كه سعدي گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چنان دوستت مي دارم كه وصلم نمي خواهد …&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دوست داشته باش بي تمناي وصل ,بي بهانه ,بهر خود دوست داشتن بايد دوست داشت و اين عشق است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و باز به عشق صداي زنجير به آغوش خلسه شبانگاهي بازگردد..&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;/tourajatef@hotmail.com/wwwlonelyseaman.wordpress.com
</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 07:59:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=786</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-786.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درياي عشق</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-785.aspx</link>
<description>
			  
			  &lt;div class=&quot;post-2068 post hentry category-1 tag-- tag-16708361 tag-- tag-347059 tag-205425&quot;&gt;
			    &lt;div class=&quot;entry&quot;&gt;
				&lt;div class=&quot;snap_preview&quot;&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d986d8a7d8aed8afd8a7d98a-d985d986-1.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;225&quot; width=&quot;300&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d986d8a7d8aed8afd8a7d98a-d985d986-1.jpg?w=300&amp;h=225&quot; title=&quot;ناخداي من 1&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2069&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بر روي كشتي زيستن نشسته است و به درياي  حوادث مي نگرد همان
بحري كه پر از آدمها و نشانه ها و گفته ها و پندارها و كردارها است  عاشق
دلي سوي آيد و پرسد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         ناخدا !به سخن من گوش داري ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ناخدا لبخندي مي زند و در خويشتنش سپاسي از يزدان پر مهر
دارد كه مسافري ديگر كه پنداري جز عشق ندارد بر عرشه كشتي زيستن آمده و با
اشتياق گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         مهربان ! اينجايم ,تا ترا گوش دهم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و مسافري كه پنداري جز عشق ندارد مي گويد از عاشقانه اي كه
با محبوبش دارد, از تفاوتها و حوادثي كه بر سرشان  آمده از نگاهي كه عاشق
و هم معشوق به هم دارند عاشق اصرار و پافشاري دارد  تا معشوق را خوشبخت
نمايد و معشوق نيز ابرام در گسستن پيوند دارد تا عشق به محبوب را ثابت كند
و حال او است كه  پرسد كه چه كنند؟ناخدا  نگاهش مي كند او را به ياد
سالهاي جوانيش مي اندازد به ياد آن روزهائي كه عشق مي ورزيد تا معشوق عشق
ورزد مهر مي داد تا بلكه محبوب مهري دهد و هر عشق ورزي  دادني را در گروي
عشق ورزي گرفتني گذاشته بود و حال همان قصه را مسافر كشتي عشق تكرار مي
كرد  ناخدا كه به سخنان عاشق دلخسته  گوش مي داد تفاوتهاي  عاشق و معشوق
را بي شمار مي ديد و از اين رو او را گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;- بهر عشق بايد عشق دهي پس بگذار او رها باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;مسافر با تعجب نگاه به ناخدا نمود و پرسيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         رها ؟ اما چگونه رهائي است ؟آيا اين نشانه عاشقي است ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ناخدا لبخند زد و گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         در درياي عشق دو جزيره وجود دارند. وادي اول ,
جزيره اي  كه معنايش وصل است حتي بي حضور, و عشق است بي هيچ بهانه, مهر
است نه در گروي هيچ چيز ديگر, در سوي ديگر آن دگر وادي است, كه  جزيره است
كه معنايش هجر است حتي در حضور و ترس است همراه با بهانه  و بي بهانه ها ,
 و نفرت است آري نفرت  و اين نفرت است كه چه تلخي ها به كام آورد .چرا در
پي آني كه تلخي را نثار عشق كني ؟ تابلوي زيبائي را كه تا اين دم محترم
 داشتي را حفظ كن كه سر انجام اين اصرار تو هيچ چيز جز خط بطلان بر زيبا
پرتره اي كه از عشقتان  كشيده اي نخواهد داشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شجاعت داشته باش كه خوشبختي را به معشوق دهي حتي گر به بهاي  هجر تو از او  باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;مسافر خسته دل با اصرار گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         اما ناخدا ! او را دوست دارم و نحوه زيستنش برايم جالب است هر چند كه در حال و هواي آن نبوده ام  ولي …&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ناخدا دستهايش را بالا برد و نشاني از سكوت داد و سپس گقت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         بنگر !اين كلمه ” ولي ” اصل داستان است  و اين ”
ولي “حكايت دوست داشتن را تداعي نكند  دانستن زندگي كسي با بودن در آن حال
و هواي زيستن تفاوت دارد .و بودن در آن حال و هوا با آرام بخشيدن  به
معشوق فاصله ها خواهد داشت.  ممكن است كه  تواني تصور  روياي  عاشق منجي
معشوق زخم خورده اي  را داشت  و شايد بتوان تصور كرد كه آري ,من توانم كه
تنها بخشنده باشم و  به پاي  معشوق ايثارها  كنم  اما حكايت عشق را نتوان
داستان ظالم و مظلوم دانست حكايت عشق هيچ ارتباطي به ايثارو از خود گذشتگي
يك طرفه ندارد در عشق بايد دهنده و بي بهانه باشي اما همان كه جايگاه  او
را نداني  و بهانه اي بهر بخشش يابي كه نامش  دلسوزي و رحم و شفقت باشد
,چون باغباني ناشي خواهي بود كه در يك روز باراني به نهالي آب دهد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و مسافر غرق در خود بود و ادامه داد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;- ناخدا ! او را دوست دارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;و مرد دريا لبخندي زد و گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;- آري بايد دوست داشت و هيچ كس نتواند كه گويد دوست داشتن را
 بهر بهانه اي بايد جست اما آنگاه تفاوت آشكار مي شود  كه  بهر همين دوست
داشتني ها هجر را به آغوش گرفت و به سوي جزيره عاشقي پرواز كرد .شايد
دلتنگي آيد وشايد  اشك و بهانه گيري آغاز شود ولي حكايت عشق, قصه بي بهانه
گي است  و  حتي اگر معشوق و يا عاشق بگسلد پيوند هيچگاه نصيبشان هجر همره
ترس و نفرت نخواهد بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;عاشق اشكهايش ا به سختي مانع شود كه فرو ريزند و ناخدا او را در آغوش مي گيرد و به دريا نگرد و ترانه خواجه عاشق  را خواند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بحري است بحر عشق ,هيچش كرانه نيست/آنجا جز آن كه جان سپرند هيچ چاره نيست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 10:02:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=785</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-785.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقديم با عشق, به مادر</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-784.aspx</link>
<description>&lt;div class=&quot;entry&quot;&gt;
				&lt;div class=&quot;snap_preview&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d985d8a7d8afd8b1.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;300&quot; width=&quot;198&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d985d8a7d8afd8b1.jpg?w=198&amp;h=300&quot; title=&quot;مادر&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2066&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقويم را بر گ مي زنم روز 25 آذر ماه آمده است 25 آذر ؟ خاطره شيرين
دوران كودكي به سراغم آيد آري 25 آذر براي كودكاني چون من كه در سالهاي
چهلم زندگيم خود هستند ياد آور روز بزرگي است روزي كه براي مادر جشن مي
گرفتيم خيلي از ما حتي نمي دانستيم مناسبت اين روز بهر چه بود زيرا ما جشن
براي مادرمان مي گرفتيم جشن براي مادري كه سالها براي ما مادري كرد و ما
تنها مي توانستيم چند ثانيه اي با دسته گلي كوچك او را شگفت زده كنيم
روزمادر براي ما يك روز خاصي نبود و نبايد هم باشد و چنين بود كه حتي وقتي
بعد ها روز مادر تبديل به روز ديگري شد دو بار در سال جشن روز مادر مي
گرفتيم كمي كه بزرگتر شديم قصه اينتر نت و روز جهاني مادر نيز آمد سه روز
در سال را روز مادر مي گرفتيم مادر همه جا مادر است و بايد او را قدر
دانست حال بهر هر روزي كه باشد ” روز مادر ” را عشق است به سالهاي دور مي
روم آن سالها كه مادر بزرگ بوده و من پسرك مو طلائي كوچك كه مادر بزرگ مرا
طلا صدا ميزد و مادر با غرولندي از سر شوخي مي گفت - خانم ! لوسش نكن اما
نه خانم قصد لوس كردن مرا داشت و نه مادر به جد اين حرف را مي زد حكايت
تنها قصه روزهاي شادماني كودكي ما بود روزهائي كه مادر را زن جواني مي
ديديم قوي و مهر بان و دلسوز كه بهر خانواده تلاش مي كرد و من و خواهر چه
در كمين روز 25 آذر بوديم تا او را به آغوش كشيم و گوئيم ” مادر روز ت
مبارك ” و چنين بود كه سالهاي سال آذر براي ما پاكي آتش بود و نور بود و
گرما بود و روزي كه مادر را قدر مي دانستيم قدر داني از مادر همواره واجب
است و شايد به همين دليل است كه وطن را مام ميهن نام نهاده اند وطني كه
دوستش داريم به وسعت تمام روزهائي كه چشم باز مي كنيم و حس داريم كه ” من
ايرانيم ” حال فرقي ندارد در داخل خاك و يا در فراسوي خليج پارس و يا آن
سوي كوههاي سهند و سبلان و يا دور تر از خراسان و زابل و رود هيرمند و يا
در پشت درياي آبي خزر باشي در هر كجاي اين هستي كه باشي, آن حس ايراني
بودن است كه ترا ايراني سازد همان حسي كه چون روز مادر مخصوص روزي نيست
متعلق به لحظه اي نيست عشق به ايران و ايران زمين و اين خاك پاك مگر تواند
كه لحظه اي خاموشي گزيند ؟آري اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني
است حتي اگر ديده نشود معشوق حتي اگر نشنوي صداي ترنمهاي عاشقانه را باز
معشوق همان معشوق است و عشق همان جاودانه بي مكان و زمان خواهد بود و مادر
و وطن و مادري و مام ميهن متعلق به روز و ساعت و لحظه اي نيست كه بايد
همواره به آن عشق داشت و مهر داد و عشق گرفت و باور كرد كه تا زيستني هست
عشق هست و ميهن است و مادر نيز هست باز روز 25 آذر آمده است و ترانه هاي
ناخدا بهر عشق ناله ها دارد نخست به ياد مادر است مادري كه از او دور است
همان مادري كه هميشه او را به ياد دارد و تا عمري در وجود و خون در رگ و
دمي در سينه است به او عشق مي ورزد حال اگر دو ر باشد به دور از مام ميهن
باشد برايش آرزوي سلامتي و عشق و شادماني و رسيدن به بهترين ها مي كند
زيرا به او عشق و شادماني و بزرگترين هديه يعني زيستن و بر خور داري از
عشق مادري چون او را داده است سپس به ياد مادراني مي كند كه داشته و دارد
به ياد مادر بزرگي كه او را طلا مي گفت اينك در سرزمين دور دستي به انتظار
او است آري سلامي ديگر به مادر بزرگي كه او را طلا صدا كرد و لحظه هاي
زريني از عشق و انسانيت را به او داد و باز به ياد كساني ديگر مي افتد كه
در طي سالهاي زيستنش به او مادري كردند آري خواهر مادر كه او نيز خاله مهر
باني بود و مهر داد و در زمستاني مهر او از ما دريغ شد و باز به ياد بي
كران مادران مي افتد كساني كه مادري كردند و مي كنند و خواهند كرد براي
آنها عشق مي فرستد به معلمين كه داشته است تمامي معلمين كه او را در جهت
بهينه شدن ياري كردند و اگر نتوانسته است كه به آن چيزي كه مهر آنها را
لياقت بوده برسد ناشي از كم توانيش بوده است آري در روز مادر به تمامي
آموزگارانش درود مي فرستد و باز در روز مادر به ياد سرزمين مادري مي افتد
پند پدر بزرگ اين ديار را به ياد مي آورد و مي گويد اي ايزد مهر بان
,ايران مرا از دروغ و خشك سالي نجات بده خشك سالي تنها نشان ظاهري ندارد
گاهي اوقات خشكي دلها و برهوت شجاعت و يگانگي و انسانيت و عشق به هم وطن و
عشق به ميهن و عشق به هم نوع و تلاش براي ساختن مام ميهن .. نيز مي تواند
خشك سالي نام گيرد و از اين رو است كه آرزو دارم مام ميهن از خراسان خيام
و عطار و مولانا و فردوسي و.. از سيستان زال و نريمان و رستم و از جنوب
ميزبان سواحل خليچ پارس از مشرق دلير مندان كردستان از آذربايجان زرتشت و
بابك و ستارخان و باقر خان و از شيراز حافط و سعدي و از اصفهان نصف جهان و
همه ذره ذره اين خاك پر فتوح از بيگانگي و از خيانت و از دروغ و رسوائي و
نفرت و ذلت پاك گردد آري آري 25 آذر براي مادرم و تمامي بانوان بي همتاي
سرزمينم ,مادران يگانه ايران زمين , مام ميهن ,ايران عزيزم شادماني و بركت
باد&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;		        &lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 07:58:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=784</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-784.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه مردي كه دوباره پسر بچه شد</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-783.aspx</link>
<description>&lt;div class=&quot;entry&quot;&gt;
			      		&lt;div class=&quot;snap_preview&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d8aad986d987d8a7d98a-d985d986.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;298&quot; width=&quot;300&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/d8aad986d987d8a7d98a-d985d986.jpg?w=300&amp;h=298&quot; title=&quot;تنهاي من&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2063&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالها گذشته است نامش را تغيير داده است روزگاري با پسوند ” جان ” پشت
نامش او را صدا مي كردند حالا اين پسوند جايش را به ” خان ” داده است
تفاوت نگارشي يك نقطه است اما از بعد احساس به قول خواجه بين تفاوت از كجا
تا به كجاست؟ و اين تغيير شكل پسوند است كه باعث شده ديگر حس پسربچه بودن
را از ياد برد نام مرد را بر خود دهد اما مگر مردي را توان كه با نامي جست
؟ مردي بايد حكايت مردانگي داشته باشد و او در طي سالها سعي نمود كه
مردانگي را آموزد آن آموزه هائي كه از ديار دور مانده بودند از مرداني چون
سياووش و آرش و آريو برزن و رستم فرخزاد و بابك خرم دين و يعقوب ليث و ابو
مسلم خراساني و شاه اسماعيل اول و كريم خان زند و امير كبير و عباس ميرزا
و ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل وستارخان و باقرخان و پورياي ولي و دكتر
مصدق و دكتر فاطمي تختي و … نامها بي شمارند مردانگي كه گفت نيك بيانديش
نيك رفتار كن نيك بگوي و او سعي نمود كه چنين باشد حتي اگر زمانه بخواهد
كه با او و مردان و زناني كه چون او مي انديشند ناسازگاري كند و دلشان
بشكند و بي مهري با آنها نمايد و توهينشان كنند و در زنده بودنشان به دار
بكشند نه جسمشان را كه جسم منزلگه موقتي است بلكه افكارشان و روحشان و
باورشان و اميد شان و ايمانشان و مهمتر از همه عشقشان را به سخره كشند اما
مرد مي دانست كه يكي ديگر از خصلتها مردانگي ” صبر ” است و براي اين صبر
بايد نگاه ويژه داشت….. در خيابانهاي شهر راه مي رود بوي آشنائي مشامش را
نوازش مي دهد بوي سوختن چوب است نگاه روزمرگي مي گويد ” بنگر كه چه آلوده
كننده اي است ” و يا ” خيابان پر از نفحه دود و كثيفي است ” اما نگاه مرد
تبديل به نگاه پسر كوچك مي شود اين بوي چوب سوخته او را به ياد جنگلهاي
سرزمين مادري مي اندازد او را به ياد آش ,مهر بان مادر بزرگش مي اندازد او
را به ياد مادر و خاله و دائي مي اندازد او را به ياد روزگار كودكي مي
اندازد آن هنگام كه همه چيز زيبا بود و وجدان پاك و بوم ذهن چه سپيدي
براقي داشت و اين گونه است كه باور مي كند مي توان گونه ديگر نگريست .به
خيابان مي نگرد در انبوه جنگل سرگردانان ارابه هاي بنزيني هيچ كس به
درختان سر به فلك كشيده خيابان قديمي تهران نمي نگرد همه جا را فقط شلوغي
و آلودگي و سر سام و سگرمه هاي درهم رفته گرفته است اما اگر تنها دومتري
از سطح پياده رو بالاتر روي مي نگري كه چه زيبا است پسر بچگي كردن !آري
درختان را بيني كه زمستاني شده اند همه بلند و پر صلابت و در بالاي سر
آنها آسمان آبي زمستاني است سرد و آبي و همراه ابرهاي سپيدي كه سلامي ديگر
به جهان داده اند و مرد لبخند مي زند و خوشحال است كه بار ديگر افكار پسر
بچگي به سراغش آمده است بار ديگر آن حس ” جان ” شنيدنها به سراغش مي آيد و
” خان ” و ” خانها ” را به دور مي افكند و لبخند مي زند به ياد نوشته هاي
آن كاتب دور دست مي افتد كه مي گفت ” به دنبال رو ياهاي خود برو” و اين
يعني تبديل ” خان ” به ” جان ” شدن يعني از ” بزرگي ” رو به ” كودكي “رفتن
يعني ” بوم خط خط شده ذهن ” را تبديل به ” بوم سپيدي كردن ” رفيقي به مرد
مي گفت -تو زمان داري و همين زمان است كه باعث مي شود ببيني و بنگاري و
مرد او را پاسخ داده بود – قصه من داستان زمان نيست بحث ديدن و نگاه كردن
است اين همه غرقه در خود شدن و ” خان ” بودن ما را از نگاه كردنها باز
داشته است بايد باور كرد بايد به باور كودكي بز گشت همان باوري كه مي گفت
آري ,آري سخن عشق نشاني دارد بايد ايمان داشت به سرزمين رويا ها بايد باور
داشت به اقليم آرزوها بايد عشق داشت به سراي آزادي و عشق و اميد و شادماني
و اگر چنين نكنيم بوي چوب سوخته را بوي دود به مشام وارد كنيم و يا نمي
توانيم حتي دومتر بالا تر از سر خود را ببينيم همان جائي كه آسمان بزرگ
شهر سر برافراشته آبي و سپيد ابري و پر اميد آري بايد ” خان ” را از ياد
برد ” جان ” را به آغوش گرفت بايد اميد داشت بايد باور ها را دنبال كرد
بايد درو كرد بذر فكرهائي كه نشان از انسان و انسانيت داشته و دارند بايد
كوشيد بايد عاشقي كرد آري آري بايد دنبال سرزمين آرزو كرد كلام خواجه را
شنيد اندكي صبر , سحر نزديك است و براي رسيدن به يان باور رخت عشق بر تن
نمود عشق به خويشتن ,عشق به هم نوع,عشق به ميهن, وعشق به خود عشق كه گفته
است جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد/ هركس اين ندارد حقا كه آن ندارد در
هيچ كس نديدم نشاني زآن دلستان/ يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشان عاشقي را در چشمها و حرفها و زيستنمان نشان دهيم كه همگان خبر شوند كه آنگاه  است كه همه فرياد زنيم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بي خبران, خبر ,خبر , ميكده باز مي شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بي خبران, خبر ,خبر , ميكده باز مي شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و پسر بچه اي كه ديگر جسم مردانه خو د را از ياد برده مي سرايد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بي خبران, خبر ,خبر , ميكده باز مي شود&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;							        	&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 08:02:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=783</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-783.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنجه ذهن آيلي</title>
<link>http://tourajatef.blogfa.com/post-782.aspx</link>
<description>&lt;div class=&quot;entry&quot;&gt;
				&lt;div class=&quot;snap_preview&quot;&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دخترم
مشغول صحبت كردن با دوستش غزال  است آنها معمولا از درس و رفاقتها وشاديها
سخن مي گويند اما اين بار به نظر مي رسد كه گفتگوي آنها جدي تر و حال و
هواي ديگري دارد صحبت در مورد نمره 20 هم شاگردي آنها است كسي كه به ادعاي
آيلي دخترم و دوستش با تقلب و بدو ن شايستگي  نمره 20 گرفته است و آيلي و
غزال ( دوستش ) به شدت در گير غيبت گوئي بر عليه آن بي نوا هستند تلفن كه
تمام مي شود گويا قصه خشم پايان نگر فته است به سمت من مي آيد و مي گويد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         بابائي ! اين هانيه ( دوستي كه نمره 20 گرفته است
) خيلي پررو است چون هم تقلب كرده و هم اين كه مي گويد كه خودم آن را
گرفته ام, اين دفعه مي دانم با او چه كار كنم  بايد نمره تاريخ و مدني من
بيشتر از او باشد حتي اگر هانيه تقلب كند و خانم (آموزگار) هم بي جهت از
او دفاع كند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آيلي را عصبي  مي بينم به او مي گويم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         گنجه ذهنت شلوغه ها آيلي&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آيلي با تعجب مرا مي نگرد و مي پرسد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         بابا به خدا كمدم را مرتب كردم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اين حرف آسيلي شليك خنده مرا باعث ميشود دختركم آنقدر
حساسيتهاي مرا در مورد نظم و ترتيب شنيده كه هر گنجه اي را كمد هاي هميشه
نا مرتب اتاقش مي داند كمي كه خنده ام كم مي شود به او مي گويم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         دخترم ! از گنجه ذهنت صحبت كردم  , آنجا را هم مرتب كردي ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آيلي مبهوت مرا مي نگرد و من ادامه مي دهم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         آيلي جون ! هر آدمي يك گنجه ذهني نيز دارد در اين
گنجينه ذهن تمامي افكارش وجود دارد تمامي افكاري كه هم خوب درون آنها و هم
بدها را مي توان در ميانشان يافت شودو  اين با آدمي است كه نبايد بگذارد
افكار بد گنجه ذهنش را نامرتب كنند مثلا در مورد هانيه كه گفتي با تقلب
نمره 20 گرفته و خانم معلمتان با ناآگاهي اصرار دارد كه نمره او 20 است
يكي از آن فكرهاي بد است و  باعث شده كه گنجه ذهنت به هم بخورد و تو هدفت
را گم كني ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آيلي مي پرسد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;_ هدفم را گم كرده ام ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با سر نشان تصديق مي دهم و مي گويم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         يكي از چيز هائي كه باعث بر هم ريختن گنجه ذهن مي
شود گم كردن هدف است تو مي خواهي كه درس بخواني و موفق باشي و اين نبايد
هيچ ارتباطي به نمره هانيه داشته باشد رقابت چيز خوبي است اما وقتي  رقابت
و اصولا شركت در يك رقابت ارزش دارد كه شرافت مندانه و در شرايط مساوي
باشد حالا اگر هانيه نمره 20 هم كه با تقلب گرفته باشد و خانم معلم هم آن
را تاييد كرده باشد هيچ ارزشي ندارد و نبايد حمايت خانم معلم و تقلب هانيه
باعث شود كه تو از هدف اصليت دور بشوي و براي خودت و پيشرفتت مانع درست
كني و گنجه ذهنت را بر هم بزني&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آيلي با چشمهاي زيبايش مرا مي نگريست و بعد پرسيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         خوب براي مرتب كردن گنجه ذهنم چه بايد بكنم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         نگاهي به او كردم و پاسخ دادم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         اول از هر چيز نبايد بگذاري كه هدفت گم شود و هر
عاملي كه تمركز ترا بر هم مي زند را بايد حذف كني تو بايد تاريخ و مدني را
براي خودت و ياد گيري و پيشرفتت بخواني  و نبايد  دغدغه ين فكر را داشته
باشي كه هانيه چه نمره اي با تقلب و حمايت خانم معلم مي گيرد چون بايد
بداني كه بر فرض مثال اگر خانم معلم تبعيض بين هانيه و بقيه بچه ها قائل
مي شود ,خوب تا كي مي تواند  اين تبعيض ادامه داشته باشد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;وفتي ديدم آيلي جوابي به پرسش من نداد گفتم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-          حداكثر تا آخر امسال است هانيه سال ديگر چه بايد
بكند ؟آينده او و سطح سوادش چه خواهد شد ؟اصلا زندگي هانيه كه شامل نمره
هايش و رفتارهاي مغرورش بابت تقلبي كه كرده بايد عاملي باشد كه تو راه
صحيح تر يعني درس خواندن و آگاهي بيشتر را ادامه دهي و نگذاري كه گنجه
ذهنت بر هم بريزد مي داني گنجه ذهن دقيقا مثل گنجه هاي معمولي لباس و كتاب
هستند و وقتي كه بر هم ريخته شوند هيچ وقت نمي توانند به تو كمكي كنند و
باعث شوند كه تو  هيچ وقت نتواني چيزي را  در آنها پيدا كني پس حالا بايد
گنجه ذهنت را مرتب كني&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آيلي با لبخند شيطنت آميزي پرسيد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         بابائي ! چه كارهائي بايد بكنم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;لبخندش را پاسخ دادم و گفتم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         نخست اهدافت را در ذهنت مرتب مي كني و بعد بر روي
اهدافت تمركز مي كني و بعد قدمها را با حوصله بر مي داري و نمي گذاري چيز
هائي كه باعث ناراحتيت مي شوند به ذهن تو هجوم بياورند بايد به خودت بگوئي
كه تو مي تواني بدون تقلب و بدون حمايتهاي بي دليل ديگران به اهدافت برسي
و با تكيه به خدا و سعي و تلاشت و استفاده از پشتكار و يك گنجه مرتب ذهن 
به طور حتم در صد شانست بالا  است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         آيلي نگاهي به من كرد و گفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;-         بابائي ! مي توانم به غزال زنگ بزنم و از گنجه ذهن با او هم صحبت كنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با علامت سر علامت تصديق مي دهم و مي دانم كه دانستن راز
 گنجه ذهن مرتب چه گنج بزرگي  براي اين دو دختر كوچولو و هر شخص ديگري مي
تواند باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;www.tourajateef.blogfa.com&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;tourajatef@hotmail.com&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/bobi1.jpg&quot;&gt;&lt;img height=&quot;225&quot; width=&quot;300&quot; src=&quot;http://lonelyseaman.files.wordpress.com/2009/12/bobi1.jpg?w=300&amp;h=225&quot; title=&quot;bobi1&quot; class=&quot;alignnone size-medium wp-image-2058&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;		        &lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 09:51:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tourajatef&amp;postid=782</comments>
<dc:creator>tourajatef</dc:creator>
<guid>http://tourajatef.blogfa.com/post-782.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
