|
|
|
|
|
مي نگرم… به چشمهايم مديونم و مي دانم كه اين دين را نمي توانم هيچگاه ادا كنم سالها است كه با اين چشم ها خوبي ها را ديدم حتي در آن روز گار كه آن ها را خوب هم نمي ديدم اما هيچگاه نمي دانستم در روزگاري چنين پيچ در پيچ بتوانم آن رويا را بينم كه بارها ديده و هرگز باور نكرده ام كه رويا نيستند در ميان سايه و روشنهاي روزانه زندگي كردنها و در هنگامه خستگي از فشارها و تكرار آن چه كه نخواهم كه بار ديگر بر سر عزيزانم آيد ناگهان خواستم كه نبينم و اين نديدنم بهر آن نبود كه نمي خواستم كه ببينم بلكه از آن بود كه غصه ها برايم قصه اي ساختند و چنين بود كه به يك باره تكراري ترين تكرار تاريخ كرده و خود زني نمودم و چه سخت بود اين خود زني ها پر از غصه و قصه و حرفهاي ناگفته و ناشنيده و من نديدم و نخواستم ببينم اما در ميان همه اين نديدنها همواره ديدم دنياي تصور من و آن آينه اي كه تصوير ي بي همتا را در ذهنم همواره متصور كرد در ميان دنياي خاطراتم جاودانه شد آري اين روياي جاودانه را با خود حمل مي كردم و مي پرسيدم كه به كدامين دليل مشمول اين لطف الهي قرار گرفته ام ؟اما مي دانستم كه مهر بان يزدان من همواره مرا گفت “بخوان تا اجابت كنم “آري او در مقام الهي خود مي بخشد بسيار بيش از آن چه ما لياقت آن را داشته ايم و باز هم مي گويد ” بخوان تا اجابت كنم “و من خواسته هاي بي كران را داشته ام كه از يزدان مهربان دريافت نموده و بسياري نيز بي آن كه حتي تصور آنها را داشته باشم از او دريافت كردم و چنين بود كه تصوير درآينه با معجزه عشق و بخشش آن با من بماند و به ياد مي آورم كه چقدر با حسرت انديشيدم كه اين تصوير در آينه را تا به ابد در خاطره ها خواهم داشت و حسرتي به اندازه تمامي زندگانيم خواهم برد اما بار ديگر تصويري را ديدم در خرمن عشق و مهر و عطر ي كه در رنگ زيباي ياسمن مي در خشيد رويا را ديدم عطر حضور و روياي ديدار و مهر جاوداني كه در دنياي واقعيت نيز آن را رويا ديدم و در اين رويا غرق گشتم آري چنان غرقه روياها بوده ام كه تصوير در آينه را فرا تر از رويا ديدم تصويري كه مرا پند مي داد كه هيچگاه از لطف خداوند غافل نشوم و من خدا را بوسيدم و دنيا مهربانيهاي او را بوسيدم و عشق را بوسيدم و در آن يگانه شدم غرق در يگانگي ها و در تمناي يكي شدنها چرخيدم و چرخيدم و تنها واستم كه اين چرخشها اگر هم باشد باز با يگانگي ها همره شود اين يگانگي جاودانه است در عرصه بي زماني و بي مكاني مي خرامند و من روزمرگيها را در لحظه اي ديدم و اين يگانگي و غرقه در يگانگي شدنها را از ياد بردم و باز يگانه گشتم و گشتم يگانگي را … مي خرامم در خرمن گلهاي ياسمن و آن را به آغوش مي گيرم به آسمان برم و چون رسم ديرين دعايم و تمنايم و خواستارم رو به اوست كه در بالا مي بينم رها شده ام و رها كرده ام وصل را چه كلمه حقيري در مقابل اين عبادت با ياسمين ها مي بينم و در باغ ياسمين غرقه شدم و باز چشمها را ديدم آن چشمهائي كه به حق چشمهاي مرا هم زيبا ترين كرد زيرا چشمهائي كه زيباترين هاي دنيا را مي بيند زيباترين چشمها هستند و من زيباترين چشمهاي دنيا را در باغ ياسمين ها ديدم و باز عاشقي را لمس كردم عشق را رها نمودم و باز يافتم كه بايد بي بهانه عشق بازي كرد و تصوير درآينه مرا پيام دهد زندگي را درياب و رويا را درياب و فردا را از ياد ببر زندگي را درياب و رويا را درياب و فردا را از ياد ببر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:41 توسط تورج عاطف
|
|
||