|
|
|
|
|
توي آن سالهاي دور شهر ما آن هنگام كه اذان غروب بانگ بازگشت به خانه را مي داد حاجي كركره مغازه را مي كشيد پايين و رو به سمت خانه و بهر ديدار بچه ها لحظه شماري مي كرد او دستمال يزدي خود را پر خوراكي و شب چره اي و هديه اي مي نمود و سر كوچه كه مي رسيد نگاهي به در سبز خانه اش كه مي كرد خدا را شكري مي گفت و بعد هم يااللهي مي گفت وارد مي شد و حاج خانم را مي ديد كه با بچه ها نشسته اند در انتظار او و بعد بساط چائي و ميوه فصل و شام و بگو بخندي به راه مي افتاد اگر تابستاني بود كنار حوضش كه پر نقش پادشاهان قجري و روي تخت و بر روي قاليچه تركمني مي نشستند و اگر زمستوني بود هوا زير كرسي و در كنار دلهاي گرمشون دل مي دادند و قلوه مي گرفتند و حاجي به حرفهاي بچه ها گوش مي داد صحبتها از عقد و عروسي و زايمان و رمل و جادو نزائيدن همسايه ها بود و بعد كه ماه خوش رقصي را توي وسط آسمان شروع مي كرد حاجي براي بچه ها از توي كتاب هزار و يك شب قصه شاه پريان تعريف مي كرد از همان شهرزادي كه ز عشق و دلدادگي و اميد و ايمان و صفا سخن مي گفت و مي خواست نفرت و دو دلي و خود خواهي را از دل سلطان بيمارش رها كنه … سالها گذشت و بچه ها بزرگ شدند و هر كدام مهندس و دكتر و كارمند و پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند و ديگر از يادشان رفت كه كتاب هزار و يك شبي و شاهنامه اي بود كه ياد گار حاجي بود كه با قصه هاي شاه پريان عيش وصفا را بين بچه هاش قسمت مي كرد بچه ها دنبال تلويزيون و راديو و ضبط و صوت بودند و خانه ها پر از قصه هاي آدمهائي كه شده بودند چون شاهزاده پريان حرفها مي زدند حتي وقتي آن بچه ها هم بزرگ شدند تبديل به پدر و مادر و عمه و خاله و عمو دائي هم كه شدند حتي آن موقع كه پدر بزرگ و مادر بزرگ هم كه شدند هيچ كس از آنها نخواست كه از قصه هاي شهرزاد و كتاب شاهنامه آن حاجي مهر بان سخن بگه اگر بچه اي قصه مي خواست راديو را نشانش مي دادند وموج آن را روي قصه شب مي گذاشتند اما قصه شب از يك صدا توي يك جعبه شنيدن كجا و افسانه گوئي حاجي كجا … باز حديث بهار و تابستان و پاييز و زمستانها آمد و سالها گذشت آن بچه ها هم بزرگ شدند هر كدام پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند اما حديث عكس ماه توي حوض خانه پدري را يادشون نيامد قصه آنها با بچه ها شون ديگر حسابي فرق مي كرد بچه ها ديگه با پدر و مادر ها تو يك اتاق بهر ديدن تلويزيون و شنيدن راديو هم جمع نبودند ضبط صوتي كه زدلكش و ويگن و گوگوش و هايده و… بخونه هم مشتري نداشت قصه ها عوض شده بود عصر كامپيوتر و ماهواره و ام پي تري بود و هر كس توي اتاق خودش يك خانه داشت و خانه ها ديگه يك خانه نبود همه با هم مثل هم محله اي برخورد مي كردند ديگه نه همسايه بود نه بچه محل و نه آش مادر بزرگ همه چي شده بود مو نيتور و كيبورد و هيچ كس با كس ديگه حرف نمي زد قصه گوئي همه از ياد برفت آخه نرم افزارش بود اما آن نرم افزار كجا و كلام نرم مادر بزرگ و پدر بزرگ كجادر آن پيدا مي شد توي كامپيوتر ها همه جا وحشت بود و خون و آتش سوزي و دود و پر درد بود كم كم تو اتاقها غم پر شد و ترس مهمان همه دلها شد كم كم تنهائي ديگه براي خودش آقا و غول شد اين طور بود كه همه ترسيدند پيش هم خزيدند و گفتند از عشق بگو و از خانواده و از هم وطن و از يكي شدن و اين گونه بود كه بار ديگه قصه حاجي قديمي از نو تكرار شد همگي يكي شدند و رفتند سراغ كتابخانه قديمي و افسانه هاي شهرزاد را ياد آور شدند و قصه شهرزاد ايراني را دو باره از بر شدند همگي عاشق و همگي محبوب و همگي دلداده و صبور و مبهوت آن تصوير ماه در حوض پر عكس شاهان قجري در خيال خود شدند همه حسرت آش مادر بزرگ را خوردند مهر باني و آن بوي شب چره كه ز دستمال حاجي باز آمد آخه همه با هم مهر بان شدند همگي يكي شدند آره همگي يكي شدند كاش كه بهار و تابستان پاييز زمستان كه بگذره هيچ كس از ياد نبره كه بايد هميشه يكي باشيم با قصه ها هم نوا شويم شاهنامه خواني بابابزرگ يادمان نره آن تهمتن و فريدون و قصه سياووش و رستم فرخزاد از ميان نره اي كاش يادمون نره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:47 توسط تورج عاطف
|
|
||