تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک - " ناز نكن"
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

eshghbazi

خيابان شلوغ بود و مردم  در رفت و آمدي ديوانه وار زندگي را به گونه اي مي گذراندند و شايد هم اگر بي انصافي نباشد خوب به جزئيات زندگيشان آگاه بودي  بايد مي گفتي كه به هدر مي دادند   و  در اين ميانه پيرزني دستي به موهايش كشيد سالهاي زيادي  آمد ه و رفته  بود كه همه آن سالها تنها در پي سفيد كردن موهايش رفت و پيرزن مي انديشيد كه

چه حيف…………

پيرزن با لبخندي به زوجي كه درميان اين همه غوغا ي خيابان نشسته بودند وبا هم صحبت مي كردند با دقت مي نگريست به نظر مي رسيد كه   زوج  جوان داستان عجيبي داشتند دختركي چشمهاي بي نهايت زيبايش اشك آلود بود زير لب صحبتهائي مي كرد و گاه گاهي دستهايش را محكم به پيشاني مي كوبيد و پسرك هم با نگاهي سراسر از نگراني به او و با شرمساري به اطرافش  مي نگريست داستان آن دو را پير فرزانه نمي دانست ولي مي توانست حدس بزند كه چه گونه مسئله اي  مي تواند باشد به همين دليل با لبخندي از كنار آنها رد شد و بلند فرياد زد

_ ناز نكن …ناز نكن ..

زوج به او نگريستند پسرك با نگاهي متعجب و دخترك با چشمهاي خشمگين او را نگاه كردند و سر انجام دختركه به نظر مي آمد سخت از اين جمله خشمگين شده است از پسرك جدا شد و به دنبالش رفت و  جواب او را با فرياد ديگري داد وپرسيد

-مادر!از كجا مي داني كه ناز كرده ام ؟

پيرزن لختي ايستاد و خنديد و به سوي او آمد و همانجا كنار خيابان پرتردد نشست و گفت

_ دخترم ! ناز مي كني

ولي دختر كه به نظر مي آمد كه حاضر به قبول كردن نبود شروع به سخن گفتن كرد و گفت

- نخير هم ! اصلا شما مي دانيد كه چي شده ؟ اين آقا…

قبل از آن كه دخترك اجازه يابد بقيه حرفهايش را بزند پيرزن گفت

_ نمي خواهد بقيه حرفت را بگوئي همه داستانها را مي دانم . خودم من هم از اين قصه هاو شايد بسيار شبيه آنها را  داشته ام  تو فكر كردي هميشه موهايم اين همه سپيد و چشمهاي كم سو و چين و چروك صورتم اين گونه هويدا بود ؟ نه دخترم ! هر كدام از اين تارهاي موها بهر نازكردني سفيد شد هر كدام از اين كم سوئي هاي چشم بهر گريستني ازسر ناز نكشيدنها  بود وشايد هم  بهر غمهائي كه  آمدند و  حتي   گاهي بخاطر غصه هائي بود  كه هرگز نيامدند  و حالا هم كه صدايم مي لرزد بهر آن كسي است كه ديگر نازهاي مرا تنها بايد زير خروارهاخاك بشنود كه مي دانم ديگر نخواهد شنيد

دخترك به پيرزن نگريست كه همچنان ادامه مي داد

-آري دخترم! اين لحظه ها را  قدر بدان چه كسي داند كه فردا چه خواهد شد ؟ شايد فردا نه ناز و نه نازكشي ماند و به غمهاي امروز خندي و ممكن است فردائي آيد كه ببيني هيچكدام از غمهائي كه امروز نگرانشان بودي هيچگاه نيامده است و آنگاه گريه كني بهر بي هودگي اشكهائي كه نبايد ريخته مي شد و چينهائي كه به پيشاني نبايد مي دادي

اشكها در چشمهاي سياه  زيباي  دخترك ديگر نبود و تنها دستهايش را دراز كرد و دستهاي پيرزن را گرفت و لبخندي به او زد و پيرزن مهر بان كه حالا صورت مادر بزرگي را گرفته بود اين گونه ادامه داد

_آفرين دختر خوب برو آن طرف و دستهاي او را بگير و يادت نرو د كه چه  كار نكني

دخترك لبخندي زد و پاسخ داد

_  يادم هست ديگرناز نخواهم كرد

و بعد دوان دوان به سمت پسرك كه آن سوي ايستاده بود رفت و پيرزن هم با انگشتش قطره اشكي را كه در چشمهايش جمع شده بود پاك كردو زير لب حرفهاي معشوق ساليان دور را تكرار كرد

” وقتي عشق فرمان دهد محال سر تسليم فرود مي آورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:21  توسط تورج عاطف  |