|
|
|
|
|
در سالهاي دور ودر ميانه جنبش مشرو طيت و در آن روزها كه ملت ايران از ظلم و جور ظل سلطان ها و قبله عالمها و مفاسدي كه خود را همه افتخار عالم مي دانستند سخت خسته بودند و بهر بر پائي عدالتخانه اي دست به اعتراض مي زدند و در ميان همان اعتراضها كه توسط نيروهاي بي شماري چون گزمه هاي حكومتي و قزاقهاي روسي سعي به سر كوبي آن بود و مردم در زير چوب خوردنها و تحمل گلو له هاي سربي در قلب بهترين فرزندان خود همچنان نداي آزادي را سر مي دادند تا بگويند مي خواهند عدالتخانه اي به نام مجلس با راي خود داشته باشند وبعد ناگهان ديدند پس از خون دل خوردنها به يك باره آن عدالتخانه مورد هجوم استبداد سياه و توپهاي كلنل لياخوف قرار گرفت تا بگويند كه مردم عوام ناس و رعيت و بي لياقت را چه به اين غلط كردنها و آنها كه نبايد داراي حق راي باشند و ارباب و رعيتي را چه كسي بايد رعايت كند؟ درست در آن روزگار تلخ دو دختر در جلوي سقا خانه اي ايستاده و بهر سلامتي دلاور مردان ايران شمع روشن مي كردند يكي از آنها ناهيد و ديگري نوش آفرين بود اين دو نوگل تهراني در ميان تمام دعاهاي خود يك دعا را بيش از پيش زمزمه مي كردند و آن سلامتي تمامي جوانمرداني بود كه بهر آزادي ميهن پاي به ميدان مبارزه نهاده و خون خود را به حراج نامردمان و نامردان وطن فروش گذاشته بودند در ميان دعا ها ناهيد مي گريست تنها از خداي خود مي خواست كه خون ناحقي بر زمين ريخته نشود و زمين ايران گلگون از خون ايراني نگردد در ميان اين راز و نياز با خالق اين دو دختر نوجوان گزمه اي از كنار آنها گذشت و با چشمهاي وقيح و تمسخر آميز خود لبخندي دهشتناك زد و گفت - آبجي ! براي ما هم دعا مي كني ؟ دخترها ترسيدند وهيچ نگفتند آخر گزمه بي شرم بود و قداره كشي را هنر خود مي دانست آنها مي دانستند كه سبيلهاي از بنا گوش در رفته تنها نشان مردانگي او بود و از جوانمردي هيچ بوئي نبرده بود و لي گزمه كه وقاحت و بي شرمي را از اربابان قاجار و روسي خود ياد گرفته بود بار ديگر سبيلهايش را چرخي داد و نزديك دختر ها شد و پرسيد _ نگفتي آبجي ؟ براي ما هم دعا مي كني ؟ ناهيد شير دختر ايراني بود او نمي توانست وقاحت را تحمل كند او توكلش به خود آفريننده عالم و نه قبله عالمها توخالي بود به همين دليل فرياد زد - دعا مي كنم كه ” مرد” باشي گزمه كه اين سخن را شنيد خشمگين شد و ذات پليد خود را نشان داد روزگار آشفته اين فرصت را به او داده بود كه نامردي هاي خود را پشت قداره و سبيلش پنهان نماند قمه خود را در آورد تا بلكه شير دختر را بترساند اما ناهيد لبخندي زد و رو به نوش آفرين كرد و گفت _آبجي دو تا شمع براي اين بنده خدا روشن كن آخر كسي كه به دو تا زن تنها در تاريكي و جلوي سقا خانه نيش كنايه مي زند تنها از مردي دور شده است اما آن كه قداره بر روي زن و ناموس و هم وطن خود در تاريكي شب مي كشد غير از مردي از آدميت هم دور است اين سخن ناهيد خشم آن مزدور قدار كش نوكر قزاق بي اصل و نصبي چون لياخوف ديگر اربابان روسي رابيشتر كرد و دخترك را غرق خون ساخت و در سياهي شب نا پديد شد و نوش آفرين به سوي ناهيد دويد و فرياد زد _آهاي مردم! مردي پيدا نميشه؟ حداقل يك آدم اين طرفها پيدايش مي شه تا به داد ما برسه ؟ و فرياد نوش آفرين سكوت شب را شكست همان سياه شبي كه در ميانش بسيار مردان و آدميان باغيرت بودند و با خون ناهيد هوشيار شدند و آرزو كردند اي كاش براي هوشياري و بيداري اين خون ها بر زمين ايران زمين ريخته نمي شد اي كاش اي كاش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:32 توسط تورج عاطف
|
|
||