X
تبلیغات
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

pyramid

شگفتي ادبيات به گونه اي است كه در پاره اي از او قات شباهتهاي دو كلمه بسيارزياد به نظر مي ِآيند اما در معني آنقدر متفاو ت عمل مي كنند كه چيزي شبيه جادو را بو جو د مي آورند قصه ” هرم ” و ” حرم ” نيز تا حدي به اين گونه است از هرم بسيار شنيده ام هرم شكلي است بسيار عجيب و افسانه اي كه مي گو يند حتي خواص پزشكي نيز دارد و فر عو نهاي مصري مقبر ه هاي خو د را به صورت هرم مي ساخته اند تا حتي پس از مرگ نيز جاو دانگي خو د را به رخ بكشند! شكل هرم به گو نه اي است كه از و جو ه مثلثي تشكيل يافته است مثلثهائي كه مي تو انند تعابير مختلفي داشته باشند از حرم هم صحبت بسيار است حرم را مكاني مقدس و داراي حرمت شناخته اند حرم جائي است كه هيچ غريبه اي حق ورو د به آن نداشته و تنها ساكنانش اجازه رفت و آمد در آن دارند  ظاهرا اين دو مقوله هيچ ار تباطي به هم ندارند قصه هرمها قصه خود خواهي و صد البته هنر بشر است حكايت هرمها شايد براي حرم فرعونيان بوده است اما هيچگاه هرم را چون حرم ندانستنه اند حداقل در روزگار ما حرم آن حرمتي را كه داشته به هرم نداده است اما اين واقعه شايد از بعد تاريخ و هنر بديهي باشد اما من مي گويم مي توان از هرم به حرم رسيد

اما اين كه چگو نه مي تو ان از هرم به حرم رسيد قصه اي دارد

با نازنيني از مثلثها ارتباطها صحبت مي كرديم او مي گفت مثلث ار تباطها سه ضلع دارد كه يك ضلع آن اعتمادو يك ضلع ديگرش احترام و ضلع بعدي آن عشق است و ناخدا مي گفت مي تو ان مثلث ارتباطها را گسترش داد و آن را تبديل به يك هرم با سه و جه اعتمادو درك و احترام نمود دو ست ناخدا چندان راضي نبود كه عشق حذف شده است و از سو ئي گله از فضاي خالي درو ن هرم داشت او معتقد بو د احترام و اعتماد و عشق بايد و جوه اين هرم باشند و وقتي ناخدا از او پرسيد

پس فضاي اندرون هرم چه چيزي مي تواند باشد؟

 تنها پاسخ داد

 زندگي

ولي ناخدا  لبخندي زد و گفت

اگر هرم را تبديل به سه و جه احترام و درك و اعتماد كنيم مي تو انيم فضائي بو جو د آوريم كه داخل آن را ناگزير پر عشق  ببينيم و اين عشق همواره در حرم است و جاودانه چون هرمها باقي مي ماند 

دو ست ناز نين گفت

يعني عشق را بايد به فضاي خالي ارتباط داد؟

و ناخدا پرسيد

مگر خالي و جو د هم دارد ؟

و دوست ناخدا باز پر سيد

آيا هر چيزي كه به نظر ناديدني است را بايد عشق ناميد ؟

و ناخدا گفت

- عشق ديدني است اما قرار نيست حتما با چشمها و چو ن ديدن گلابي و سيبي باشد هر چند كه ديدن سيب و گلابي هم مي تو اند عاشفانه باشد

و دو ستش با شك گفت

آخر آنجا فضا خالي است

و ناخدا ادامه داد

اگر به كسي اعتما د داشته باشي و هيچگاه و در هيچ لحظه او را تنها نگذاري اگر كسي را درك كني و همو اره سعي كني كه ارزشهاي او را ارج نهي و اگر گاهي او قات حر فهاي يار را نفهمي اما به حر فها و ار زشهايش احترام بگذاري حتي اگر به آنها نه اعتماد و نه دركي در مو رد شان داشته باشي آيا خو د عشق و حرم عشق را نساخته اي ؟

و دو ست ناخدا با لبخندي ناشي از پذيرش نگاهش كرد و  بعد گفت

- پس اين خود عشق مي شود

مرد در يا  پاسخ داد

 و شايد به قول تو زندگي مي شود

وادامه داد

- مي بيني تبديل هرم عشق به حرم عشق آنقدر ها هم سخت نيست فقط باورش را بايد داشت و اين گو نه زمزمه كرد

عاشق تر از اين كنم كه هستم گر چه زشراب عشق مستم

…….

بي حلقه او مباد گوشم درحلقه عشق جان فروشم

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:21 | لینک  | 

نگاهي  به صفحه  نمايشگر تلفن همراهش مي كند  ساعت 5 صبح را نشان مي دهد و او در خلسه اي عجيب مي رود  و از خود مي پرسد

آيا رويا بود؟

به روياي شبانه و روزانه خود مي انديشد به ياد كلام مي افتد كلامي كه قصه نفس زدنها را به ذهن مي آورد نفسي كه بوي آشنائي و مهر داشت  و چون پري دريائي بود كه غريقي را در درياي بي كران مي يابد و به سوي امن مكان مي برد

نمي داند اين چه حسي است اما حس آشنائي است اين حس نه ديدني و نه شنيدني و نه چشيدني و نه لمس كردني و نه بو كردني است اما حسي است كه وجود دارد حس آشنائي

آري اين حس آشنائي او را به خلسه برده است

يعني وجود داشت؟

آري وجود داشت به ياد جمله هاي مي افتد

Love is like windYou can not see 

But

You can feel it

عشق چو ن باد است

او ر ا نمي بيني و لي حسش مي كني

……………..

اين جملاتي از فيلم walk to remember a است فيلمي كه يك عاشقانه ز يبا است كه در آن پسركي جو ان عاشق دختري مي شود كه كاملا از او دور است دختر كي از دنياي ديگر و در يچه نگرشي بسيار متفاو ت با پسر ك ولي آن چه اين دو را به هم پيو ند مي دهد ” عشق ” است و اين عشق او را كه يك پسرك شيطان و بي مسئو ليت و پردر دسر بو د تبديل به يك دانشجوي مدر سه طب مي نمايدو خو د پسر ك مي گو يد عشق او مرا نجات داده است و در صحنه اي از فيلم دختر ك كه از سر طان فو ت مي كند پسر ك با بغض مي گو يد عشق نتو انست معجز ه كند او را نجات دهداما پدر دختر ك مي گو يد معجز ه عشق شما دو نفر  همان تغيير و نجات تو بود

در طي اين فيلم بيننده مي تو اند بر احتي در يابد كه بسياري از پيچيدگيهائي كه بر اي عشق و عشق و رزي تعريف شده است در و اقع خو د عشق نيست بلكه تصويري غلط از ساده تر ين و بديهي تر ين خصلت يك مو جو د ز نده  از واقعتي يعني ” عشق ” است در طي اين فيلم مي بينيم كه در گير و دار معاني و لغتهاي متفاو تي آن چيزي كه گم مي شو د خو د عشق است همان عشقي كه بايد همراه با صبر و ايمان و اميد و احترام باشد همان عشقي كه در آن كينه و حسادت و انتقام و ترس و تو قع جائي ندارد همان عشقي كه مي تو اند واژه هاي گو ناگو ن گير د اما آن چيزي كه در آن مهم است همان حس خو د عشق است عشقي كه بر خلاف گفته بالا ديده هم مي شود اگر بخو اهيم آن را ببينيم وبه همان انداز ه ديدني است كه بي عشقي و اد عاي عشق را مي تو ان ديد عشق حس مي شود به همان انداز ه حسي كه فر يب عشق و خستگي و اد عاي عشق را حس مي كني و ساد گي عشق كه اساسي تر ين ويژگي است آري عشق بي ز مان و بي مكان و بي بهانه و بي كشمكش و معامله نگري است عشق مي تو اند بي اد عا باشد اما باشد و بي عشقي مي تو اند پر ادعا باشد و لي خو د عشق نباشد و مي تو ان در عشق و نه تنها با عشق ز ند گي كرد كه تفاو ت “در” و “با ” كه هردو حرو ف اضافه در ز بان پارسي هستند بسيار خواهد بود  و چنين است كه با عشق بودن و در عشق بودن فرق دارد

امروز نگاهي به تقويم تاريخ كردم و ديدم روزي است كه براي نخستين بار اديسون لامپ خود را اختراع كرد امروز را دوست دارم به نام روز روشنائي نام گذارم همان روشنائي كه  مولانا از قصه آن پير دانائي گفت كه با چراغي در شهر و در روز روشن مي گشت  و براي اين كار دو ست دارم چند جمله ز يبا ئي كه از عشق در اين فيلم شنيدم را بيان كنم و در اين ز يبا  صبح ز مستاني تهران بر اي همگي عشق و اقعي و حس و اقعي تر از آن و ديدن به تمامي معني عشق را آرزو كنم

Love is full of hope

عشق سراسر از اميد است

Love is the reality of faith

عشق حقيقت ايمان است

Love is passion

عشق صبر است

Love is respectable

عشق قابل احترام است

و عشق واقعي است چون قصه سيندرلائي كه شب را تا نيمه شب رويائي كرد و سرانجام رويائي ماند عشق مي تواند دنيائي باشد مي تواند قصه اي از تمامي هداياي خدا باشد عشق مي تواند حتي تلخي و دردي از هجر به انسان دهد كه بودنش و اين حس دلتنگي از همه روزمرگي ها پر ارزش تر است عشق مي تواند باشد

وچه خو ب است همه چيز را آزاد و ر ها و درو غين نبينيم به آن احترام گذاريم و صبر را با آن پيشه كنيم و ايمان به آن داشته باشيم و اميد را هيچگاه از آن دور نكنيم

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:4 | لینک  | 

 روز هجر آمد و دلتنگي ها به سراغ  آيد

دلتنگي ز روز ديرين تا به امروز ز سالهاي دور تا به اكنون

وحسرت  ديدن برف به شوق جفت چشمهاي معشوق

حسرت قدم زدن در خيابانهاي پر سكوت برفي

آن هنگام كه هيچ صدائي نيست جز تنفس ياري كه گرمايت دهد

دستهائي كه سوز برف هم نتواند سوز عشق را از آنها گيرد

لبهائي كه ترنم عاشقانه زند به برفهائي كه از آسمان بهر چشم يار از نگاه عاشق آيد

آري حسرت ديداري كه بايد به روزگار سپرد

 همان روزگاري كه هجر را بيش از هر وصلي نصيب كرد و كاش چنين نباشد

  چقدر سخت است حسرت خريدن يك بسته گل نرگس از گل فروشان سر چهار راه كه بتواني با نرگسهاي عطر معشوق را به خود  لبخندي به يار و دلگرمي به گل فروشان دهي

آري حسرت آمد

حسرتي ز هجر

و كاش هجري نباشد


 عاشقي در سالهاي دور برايمان خواند


جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

در هیچ کس ندیدم نشانی زآن دلستان

یا او نشان ندارد یا من خبر ندارم

گوئی او بود .در خواب بود و یا در بیداری ؟ نمی دانم. چشمهایش خبر از آشنائی می داد. در دستش شاخه گلی  نرگس و لبخندی که زغم به جای شادمانی خبر می داد و چشمهایش زیبا و در یائی زبخشش را تداعی می کر داما غم آنجا هم شاه نشین بود. غمهای چشمها را کجا می توان پیدا کرد؟ آری دل را نشانه کر د م و دیدم آنجا است که آتش زده است روزگار غداری که گو ئی کاری بجز سوختن نداد.تعجب نکر دم دل به در یا زدم و خواستم در خنكاي آن اندكي بياسايم اما مگر هجر تواند كه آتشم نزند ؟

 باز پرسشها به سراغم آمد و پر سیدم و  او پاسخم داد ز بی مهر یها و ز از یاد بردن ها و ز جدائی ها و از عشقی که او در جستجويش  بود و آن دگر نه داده و نه پذیرفته بودو سوزانده بو د دل پر مهری که باید آرام دل برای دل آرام می شد اما دل سوخته نصیب این دلباخته شده بودو …غر قه در نگاهش بود م و سعی کر دم که این غر قه و خفته فریاد درو نم را خموش کنم خو استم ز امید گو یم و از ایمان صحبت کنم اما او نمی پذیرفت او بی امید بود که این تحفه اي  بود که یار گونه کاغذیش با بی عشقی به او داده بود.ر.وزگار به گو نه ای بو د که او فر یاد عشق داشت و آن که توان و اذن عشق دادن داشت از او در یغ می کر د و من که نگاهم می توانست از حادثه عشق  همچنان خيس بود و نمي توانستم در زير لبخند  آنها را مخفي كنم گوئي  نمي توانستم در درون قلبش رد پاي آينده اي خوش را بنگارم  و شايد  اذن نداشتم و این گو نه بود که او رفت و اين قصه سالهاي  دور بود

سالها انديشيدم كه اورا آزردم ولی این این آزردگی از بهر این بود که بر ای همه ما خیلی زو د دیر شده بود به در یا ز د م و به ساحلی که او ایستاده بود می نگریستم او پشت به من و در یا شد او به سوی دگر و من سوی دگری رفتم این رو یا هم تعبیر ی در واقعیت نداشت نمی دانم من فقط خوابها را می بینم و به صدای دور دستی گوش فر ا می دهم همان صدائی که برایم می خواند

من که ازآتش دل چو خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

و من خمو ش و خو ن می خو ر م و خاموش

و من شاهد گذر او شدم و گفتم “پرعشق باشی

و ترا به يزدان پر عشق سپردم

 دانم كه حفظ كند

عطر معشوق براي يار

عطر عشق عاشق براي او

و دلگرمي هائي كه دانم چون  نرگس فروشان فروشان روزهاي برفي باز هم دهد 

 و او رفت و اكنون

 باز ترانه اي از هجر گويد آيا اين بار چنين است ؟

مي دانم چنين نيست

 امروز بايد ناخدائي كرد

 امروز بايد پسرك سالهاي دور را بيشتر دوست داشت اما باز بايد ناخدائي كرد

 امروز بايد بخشيد

 امروز بايد طعنه را از ياد برد

 امروز بايد فقط گفت

 به اميد ديدار

 به اميد برف دو باره

 به اميد  عطر گلهيا نرگس

به اميد قدم زدنهاي برفي

 به اميد عشق

 به اميد مهر

 به اميد خود اميد

 و به اميد ديدار وصل و فراموشي هجر

lon4.jpg

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:21 | لینک  | 

رف مي بار د و باز مرا به ياد خود مي آورد آري اين خو د كود ك من كه در ميان گر فتار يها و خستگيها و دلشمغو ليه و روز مرگيها بسياري از ياد مي بر د كه كو د كي است كه همچنان ديو انه و ار ز ند گي و شو ر و حال آن را دو ست دارد اين برف مرا به ياد ديو انگيهايم مي اندازد ديو انگيهائي كه سراسر از تمامي من است هر سال كه مي گذرد هر اندازه كه مي خو انم و مي نو يسم و مي شنو م و مي گو يم باز به اين مي اند يشه ام كه چقدر دو ست دارم كه مرا ديو انه بخو انند و من نيز ديو انگي ها را طلب كنم صبح دم بعد از يك ر ساندن آيلي به مد سه برف شر و ع شد چه حسر تي كه پري در يائي با من نبو د تا با هم ديو انگي كنيم  اما  چشمهايمان را به آسمان مي دو ز م و دستهايم را باز مي كنم و ر هگذران مي پندار ند كه من ديو انه شده ام عينكم را از چشمهايم بر مي دارم و خنكاي برف را بر پيشاني و ابرو ان و پلكهايمان حس مي كنم و در همين ميان بر خي ديگر از ر هگذر ان كه چو ن من از ديار” ناشنيده پند ” هستند همراه من به آسمان مي نگر ند و همراه من به ترانه هاي بر في آسمان گوش مي دهند و هنگامي كه سر خو د را پايين مي آورم و به صو ر تهاي آنها مي نگرم آشفتگي عاشقانه اي را در سيماي آنان نيز مي بينم صو ر تها گل انداخته است رو سري و مقنعه و مو ها و كلاهها خيس است دستها يخ ز ده هست و ناگهان همه ما به ياد مي آو ر يم چقدر دلمان بر اي گر م كرد ن دستهاي يخي يار تنگ شده است چقدر دلمان مي خو اهد آنقدر بر آن دستها بو سه ز نيم كه دستها يش ديگر هيچ دستكشي جز لبهاي ما را نخو اهد چقدر دستهاي ما آن خيسي بو سه را طلب مي كند چقدر دو ست دار يم در بر ف ها بدو يم و فر ياد شاد ماني سر دهيم چقدر دلمان بچگي مي خو اهد چقدر در تمناي ديو انگي هستيم و گقدر دو ست داريم كسي بگو يد
” ديو انه عاشق من بيا با هم رويم “
برف مي بارد در حسر ت كو چه هاي خلو ت ز مستاني و در تمناي يك قدم زدن عاشقانه ايم برف مي بار د چقدر حسر ت ساد گي را مي خو ر يم ساد گي در قد م ز دن ساد گي در نگاهي به ز ند گي بي آن كه گرداگرد حلقه ها و مكتبهائي باشيم كه ز ند گي را سخت كرده اند و كليد هاي رو شن و خاموش ما را منتسب به ار بابان آن حلقه و مكاتب داده اند چقدر دلمان يك بو سه بر في را مي خو اهد چقد ر دلمان يك چسباند ن دماغمان به همديگر و لبخند ز دن را مي طلبد چقدر دسو ت دار يم گو نه هاي يخي را به هم چسبانيم چقدر دويد ن به دنبال همديگر و پر تاب گلو له هاي بر في به همديگر را از هم در يغ كر ده ايم چقدر  دلمان مي خو اهد خيس به خانه رو يم يك دوش دو نفره و يك قهو ه داغ و عشق بازي و بعد در ميان اين هم آغو شيها نگاهي به بير و ن پنجره نمايشگر بر فكردن را در يغ كر ده ايم چقدر دلمان مي خو اهد يك لنگه از دستكشهايمان را به هم بد هيم تا هردو يك ز و ج دستكش  يك شكل داشته باشيم تا فر ياد ز نيم كامل بو دن در ز و جي است و تنها كامل تك همان ايزد عشق است و چقدر حسر ت را مي خو اهيم از ياد ببر مي چقدر هجر ت را مي خو اهيم از ياد ببر مي چقدر روز مر گي را مي خو اهيم از ياد ببريم و چقدر دلمان هو اي ز ند گي و عاشقي را دارد آري با تو هستم ” ناشنيده پند” مي دانم چقدر با من در اين سفر چند خطي همراه بو دي و آه كشيدي اما تا به كس ؟حسر ت را توي اين برف از ياد ببر
ديوونه ! صدايم مي ز ني ديوونه ؟

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 20:13 | لینک  | 

رف مي بار د و باز مرا به ياد خود مي آورد آري اين خو د كود ك من كه در ميان گر فتار يها و خستگيها و دلشمغو ليه و روز مرگيها بسياري از ياد مي بر د كه كو د كي است كه همچنان ديو انه و ار ز ند گي و شو ر و حال آن را دو ست دارد اين برف مرا به ياد ديو انگيهايم مي اندازد ديو انگيهائي كه سراسر از تمامي من است هر سال كه مي گذرد هر اندازه كه مي خو انم و مي نو يسم و مي شنو م و مي گو يم باز به اين مي اند يشه ام كه چقدر دو ست دارم كه مرا ديو انه بخو انند و من نيز ديو انگي ها را طلب كنم صبح دم بعد از يك ر ساندن آيلي به مد سه برف شر و ع شد چه حسر تي كه پري در يائي با من نبو د تا با هم ديو انگي كنيم  اما  چشمهايمان را به آسمان مي دو ز م و دستهايم را باز مي كنم و ر هگذران مي پندار ند كه من ديو انه شده ام عينكم را از چشمهايم بر مي دارم و خنكاي برف را بر پيشاني و ابرو ان و پلكهايمان حس مي كنم و در همين ميان بر خي ديگر از ر هگذر ان كه چو ن من از ديار” ناشنيده پند ” هستند همراه من به آسمان مي نگر ند و همراه من به ترانه هاي بر في آسمان گوش مي دهند و هنگامي كه سر خو د را پايين مي آورم و به صو ر تهاي آنها مي نگرم آشفتگي عاشقانه اي را در سيماي آنان نيز مي بينم صو ر تها گل انداخته است رو سري و مقنعه و مو ها و كلاهها خيس است دستها يخ ز ده هست و ناگهان همه ما به ياد مي آو ر يم چقدر دلمان بر اي گر م كرد ن دستهاي يخي يار تنگ شده است چقدر دلمان مي خو اهد آنقدر بر آن دستها بو سه ز نيم كه دستها يش ديگر هيچ دستكشي جز لبهاي ما را نخو اهد چقدر دستهاي ما آن خيسي بو سه را طلب مي كند چقدر دو ست دار يم در بر ف ها بدو يم و فر ياد شاد ماني سر دهيم چقدر دلمان بچگي مي خو اهد چقدر در تمناي ديو انگي هستيم و گقدر دو ست داريم كسي بگو يد
” ديو انه عاشق من بيا با هم رويم “
برف مي بارد در حسر ت كو چه هاي خلو ت ز مستاني و در تمناي يك قدم زدن عاشقانه ايم برف مي بار د چقدر حسر ت ساد گي را مي خو ر يم ساد گي در قد م ز دن ساد گي در نگاهي به ز ند گي بي آن كه گرداگرد حلقه ها و مكتبهائي باشيم كه ز ند گي را سخت كرده اند و كليد هاي رو شن و خاموش ما را منتسب به ار بابان آن حلقه و مكاتب داده اند چقدر دلمان يك بو سه بر في را مي خو اهد چقد ر دلمان يك چسباند ن دماغمان به همديگر و لبخند ز دن را مي طلبد چقدر دسو ت دار يم گو نه هاي يخي را به هم چسبانيم چقدر دويد ن به دنبال همديگر و پر تاب گلو له هاي بر في به همديگر را از هم در يغ كر ده ايم چقدر  دلمان مي خو اهد خيس به خانه رو يم يك دوش دو نفره و يك قهو ه داغ و عشق بازي و بعد در ميان اين هم آغو شيها نگاهي به بير و ن پنجره نمايشگر بر فكردن را در يغ كر ده ايم چقدر دلمان مي خو اهد يك لنگه از دستكشهايمان را به هم بد هيم تا هردو يك ز و ج دستكش  يك شكل داشته باشيم تا فر ياد ز نيم كامل بو دن در ز و جي است و تنها كامل تك همان ايزد عشق است و چقدر حسر ت را مي خو اهيم از ياد ببر مي چقدر هجر ت را مي خو اهيم از ياد ببر مي چقدر روز مر گي را مي خو اهيم از ياد ببريم و چقدر دلمان هو اي ز ند گي و عاشقي را دارد آري با تو هستم ” ناشنيده پند” مي دانم چقدر با من در اين سفر چند خطي همراه بو دي و آه كشيدي اما تا به كس ؟حسر ت را توي اين برف از ياد ببر
ديوونه ! صدايم مي ز ني ديوونه ؟

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 20:7 | لینک  | 

روزگار جوانی در خاطر  همراه با ادعاهای بزرگ است  و به اين دليل است  که شاید بهار زندگانی را جاویدان می سازد در ایام شباب است که می توانیم ادعائی داشته و بهر آن مبارزه کنیم  و شاید همین کشمکشها است که یادآوری جوانی را همراه با لبخند و آه و حسرت است و من نیز چون هر كس دیگر در جوانی ادعاهائی داشتم  و روز گاری به معشوق مي گفتم “هرگاه حس کردی که دیگر نمی توانی تحمل کنی و از جدال با روزگار احساس خستگی کردی به دیوار وجود من تکیه کن و در هنگام خشم بر آن ضربه زن و برر رویش بی پروا یادگاری نویس و اگر دلت خواست میخ دلآزاریهایت را بر آن بکوب …” روزگاران گذشت و من در تنگناهاي روزگار دیوار بودم و معشوق آن روزگار بر این دیوار ها بارها میخ دلشکستگیهایم را بزد  بر روی آن رسم نامهر بانی کشید و آنچه که دیگر نامهر بانان روزگار بر سر او آورده بودند را با زدن مشتی بر این ديوار وجود تخلیه نمود و سر انجام با کلنگ بی وفائی دیوار را شکست همان دیواری را که تنها آمده بود که تکیه گاهی شود اما …

امروز که به آن روزگار می نگرم حس ندامتی ندارم  درس دیوار تکیه گاه مرا بر آن داشت که جاودانه دیواری شوم   که ز بی مهری و رسم بی دلی خم نشود و فرو نریزد و از این رو در دیوار شدن مصمم گشته است به گونه دیگر آن را چیده ام  شاید فکر کنی این دیوار بهر  پناهگاه و جان پناه چیده بشد یا  این که  دیوار پشت سر معشوق بود یا این که بهر حمایت بود اما هیچ کدام از این چیز ها در ذات این دیوار نبو د دیوار جدید وجودم رو به روي معشوق چیده شد و نخواست  نقش حامی را بازی کند این دیوار هم مثل همان دیوار قدیم مشت می خورد ااما بهر خالی کردن عقده و فشار این مشتها را تحمل نکرد مشتها ئی که این دیوار بخورد بهر رهائی معشوق از بند های ” نکن ” و “ننوش” و “گوش نکن ” و ” نگو” … بود این دیوار جدید بهر التیام دلشکستگی و نه دلدادگی چیده شد  این دیوار آمده بود که هر چه دیوار  و زندانی که بهر دوستی و عشق ورزی معشوق بود را فرو پاشد و بشکند این دیوار چیده شد  که دیوار حمایت نه مراقبت و نگهبانی و پاسبانی بهر معشوق شود این دیوار آمد که بهر پشتیبانی  نه ز بهر پیش روی و پرواز یاری شود این دیوار چیده شد که دیگر زنجیری بهر و به نام عشق به پای معشوقی زده نشود  این دیوار آمد که حساسیت و غیرت و دلسوزی کاذبانه عاشقی را در هم شکند و…

بیائیم هر کدام از ما دیواری بسازیم بهر حمایت نه حسادت

بیائیم عاشق بمانیم  با تصو ر ساختن چنین دیواری که نگذارد  معشوق  بهر دلرنجی عاشق از وجودش دیواری سازد که خود را در آن مخفی نماید

و بیا ئیم اگر توانائی این کار را نداریم به دنبال وعده عشق نباشیم و  یار را به اسارت نکشیم و اگر نمی توانیم دیوار باشیم حداقل پلی باشیم  برای گذر آسان محبوبمان از دو نقطه رودخانه زندگي

بيائيم حامي باشيم حتي در نديدن ها ما


**********

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:43 | لینک  | 

سوزشي در اندرون پر غوغاي ما آيد

 سوز دست ؟

سوز دل ؟ سوز هجر ؟

سوز پر سوز؟

سوي ققنوسي بايد رفت ؟ ققنوسي بايد شد؟

تولدي ديگر؟

و باز ترانه " ديگر " آيد به ذهن

آنگاه که " دیگر" تمام معنی ز ند گانی شد

آنگاه که دیگر همر اهی دو شو م دیگر " فر قی " و " ندارد " را یدک می کشید
آنگاه که کلام همو ار ه تکرار " دیگر فر قی ندارد " را تکرار کرد
آنگه که سوی پنجر ه به جر م باو ر تکرار این تکرار نر فتم
آنگه که به و اسطه تکرار بی تكراري آفتاب و ابر بر ادر و خويشاوند  شو ند
آنگاه که پر و از باد باد ک را با پر و از رو ح خسته ام گر ه ز دم
آنگاه باد می و ز د بی تو جه من و تو
که این باد چو ن دیگر فر قی ندار د ها
بس بی هو ده سعی می کند خنکاي و طر او ت به صو ر تمان بخشد؟
ناگه روزفراق آمد..
و باز فراقي دیگر و غر و بی همراه تنهائی گر یبان مرا سخت فشرد
باز به تو اند یشیدم که چگو نه در پی گذ شت ر و زها و ماهها همچنان پر طراو ت
در جلوی دیدگان پر ز غم هجر انت ظاهر می شوی
می پر سم کدامین سر گر دان بازی کلمات این پر گنه جمله را  چنين هجو گفت
" از د ل بر و د هر آن که از دیده بر فت"

شايد ديده آن نيست كه من بينم

شاید هم من دیده ای ندار م و شاید هم تمام دیده ام دل شده است
و دلم نیز چو ن همیشه مال او ست
در غر وب هجر باز و عده دیدار چه سخت پر شو ر است
دیداری در و ر ای ترس  نديدن ها ,هجرهاو سالهاي طولاني غصه ها
و لی دیدار است . دیداری که من قاصر از شادی بخشیدن ولي باور به عشق  شادي

باز  هدیه ام بر ای تو

جز چشمان غمگینم نیست و من شر منده از این تحفه ناقابل و سخت ر نج آو ری
که به تو می دهم اما در همین لحظه است که باد را حس می کند
به پنجره می نگر م بر ف بر پشت بام همسایه چه ز یبا است
گو ئی چشمهایم حال می بیند آری دلم رو شن از حضو ر تو به چشمهایم بینائی بخشید
آری ناگه باد معنی پیدا کرد

 باد مي وزد

غبار را پر دهد

باور را متبلور سازد

 برف سپيد است

باور سپيد است

دل سپيد است

آري باد اميد آورده است

ابر فراق خواهد رفت

 مهر وصل باوركردني است

آري مهر وصل باوركردني است

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:37 | لینک  | 


نگاه کن که در اینجا چگونه جان ِ آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیرهای ِ توهم .مصلوب گشته است (فروغ فرخزاد)

روزگار بهتر ین آموز گار است . این جمله کلیشه ای را بار ها شنیده ام و بسیاری از او قات بر ایم تنها جمله ای بو ده است و در پار ه ای از او قات بر ایم در سی و لی تجر به امر وز بر ایم درس نیست بلکه بخشی از و جو د م شده است تجر به امرو ز م نام ” تو هم ” دارد. حدیث تو هم را بخو بی می تو ان در عکس دید که مر دی در جلوی تخت سنگینی مدو ر در کو هستانی ایستاده است شاید بسیاری به این اند یشند که مر د از لغزش سنگ به پائین کو ه جلو گیری می کر د اما می تو ان این گو نه هم تصو ر کر د که مر د سنگ را به بالای کو ه هدایت می کند طر فداران هر کدام از این دو عقیده می تو انند حر ف خو د را و اقعی و مخالفینشان را متهم به تو هم نمایند همین حکایت در بسیاری از مسائل ز ند گی ر خ می دهند عده ای بر ای حفظ ر ابطه و یا پست و منصب و مقام و قدر ت سعی می کنند تو همی به نام ” ماندن به هر قیمتی ” را پیش گیر ند اما عده ای دیگر می تو انند به راه در ستی که من بار ها به من آن ر سیده ام بر سند و بگو یند ” گاهی بر ای ماندن باید ر فت ” ماند ن به شرط ر فتن را خیلی ها تو هم می دانند اما آنانی که در او ج مو فقیت و شهر ت و محبو بیت ر فته اند حدیث اسطور گی خو د را مد یو ن همین شعار ” ماندن به شر ط ر فتن ” خو اهند دانست بار ها دیده ایم ر ابطه ای بر هم می خو ر د ز یرا اساس تشکیل و حضو ر آن بر پایه های غلطی بو ده است عد م تناسب فکری و ر و حی و حتی جسمی و ظاهری باعث شده است که رابطه ای بر هم ر یز د اما یکی از طر فین و شاید دو طر ف سعی در بقای آن به هر قیمتی دار ند و سر انجام شاهد خو اهیم بو د که در ادامه همه خاطر ات و حس خو بی و آن قاب ز یبای نقاشی ز یبائی که از آن رابطه و جو د داشته است بر احتی تبدیل به فر امو شی و قابی از نفر ت می شود پس چه خوب خو اهد بو د که تا آنجا که می تو انیم رابطه ای و یا پست و منصب و… را نگاه دار یم مشروط بر این که با تو هم نخو اهیم نه آن را نگاه دار یم و نه آن که به آن باز گر دیم بحث تو هم شاید نیاز به صحبتهای طو لانی داشته باشد اما بر ای این که بتو انیم از گر داب زیاده گو ئی آن فرار کنیم می تو انیم دستعو ر العمل زیر را استفاده کنیم

1/ قضاو ت نکنیم بر استی قضاو ت کر د ن می تو اند منجر به ر فتار ها و گفتار ها و چندار هائی شو د که بر ای جبر ان آن شاید نتو ان هیچ کاری کرد 2

2/ همدیگر را حتی در جدائی دو ست داشته باشیم به هر دلیلی می تو ان خو شبختی را در حضو ر همدیگر ندید و شاید این هر دلیل یک دلیل مهم دیگر یعنی ” بی دلیلی ” را نیز شامل شود پس چه خوب است حتی در جدائی هم همدیگر را دوست داشته باشیم چگو نه ؟ می تو انیم در تو هم پشیمانی طر ف انتظار نکشیم و نخو اهیم به قو ل عامیانه سرش به سنگ بخو ر د و قدر ما را بداند 3

3/ برای تصمیم گیری نه عجو ل و نه تاخیر داشته باشیم ر ابطه ای و یا پستی و یا هر چیز دیگری به کام ما نمی چر خد نخست به پایان ر ابطه سر یعا فکر نکنیم تمامی امکانات را بسنجیم و بعد تصمیم بگیریم و اگر تصمیم گر فتیم در تو هم ” شر و ع دو بار ه “غرق نشویم

4/ کنجکاوی نکنیم اگر پستی را و اگذار کر دیم کنجکاوی نداشته باشیم که شر ایط ادار ه آن پست بعد از ما چگو نه است اگر از شخصی جدا شده ایم سعی در کنجکاوی در نحو ه ز ند گی او در آینده نکنیم هر چند معتقد م کنجکاوی در گذ شته شخص هم بی مو ر د و اصو لا به طو ر کلی باید حر یم خصوصی اقر اد حتی با آنان که خصوصی تر ین رابطه ها را دار یم نیز حفظ شود 5

5/ بر ای خو د غصه نخو ر یم پیام تاسف بر ای دیگری نفر ستیم در بحث قضاو ت تا حدی این مسئله نیز لحاظ شده است اما خو استم کمی آن را ریز تر کنم بسیاری از ما بعد از بر هم ر یختن یک ر ابطه و یا از دست دادن یک مقام با جمله هائی نظیر” حیف آن همه کاری کردم ” و یا ” حیف همه آن محبتهائی که انجام داده ام ” و… جمله هائی نظیر این سعی در محکو م کر دن دار یم بهتر است بر ای این که دچار تو هم نو شیم به یاد آو ر یم که هر کاری را که کر ده ایم بنا به میل شخصی خو د انجام داده ایم حتی اگر طر ف مقابل هم ما را مجبو ر به کاری کر ده بو د باز همان میل شخصی ما ر ضایت او ر ا طلب می کر د پس بر ای خو د و گذ شته مان غصه نخو ر یمو از سوی دیگر بر ای طر ف ر و به رو نیز پیام تاسف نفر ستیم همدیگر ا محاکمه نکنیم و…

حر ف ز یاد است اما دو ست دار م در این مجال بیش از این نگو یم و با فر و غ فر خزاد و تر نمهایش چو ن آغاز کلامم گو یم .

تو با چراغ هایت می آمدی تو دست هایت را می بخشیدی

تو چشم هایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم ، تو زندگانیت را می بخشیدی …

تو مثل ِ نور سَخی بودی تو لاله ها را می چیدی و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان ِ من از عریانی می لرزید تو لاله ها را می چیدی و گوش می دادی ،

به خون ِ من که ناله کنان می رفت

و عشق ِ من که گریه کنان میمُرد تو گوش می دادی …

اما ، مرا نمی دیدی و….( فرو غ فر خزاد)

کاش همدیگر را همواره ز یبا و خو شحال بخو اهیم

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:32 | لینک  | 

دوستت دارم را من دل آويزترين شعر جهان مي يابم

” دوستت دارم ” را با من بسيار بگو

” دوستم داري ؟” را از من بسيار بخواه

همه ما از عادی زیستنها گریزانیم و کیست که نخواهد در یائی باشد و از مردابی زیستن گریزی نخواهد زند ؟ بسیاری از ما روزمرگیها را دوست نداریم و از این که هر صبح که از خواب بر می خیزیم را  یکسان  تا به شامگاه پایان ببریم فراری هستیم و باید گفت به واقع خسته ایم و می خواهیم از این خستگیها بگریزیم  و این خستگیها از تکرار شدن تکراریها پیش می آید اما برای این کار چه باید کرد ؟شاید بهترین کار این باشد که نخست  اعمال خود و دیدگاهمان را تغییر  بدهیم و به گونه ای در آینه وجودمان نگاه کنیم  وبیائیم چون آن نامادری زیبای خفته وقتی به آینه می نگریم و می پرسیم ” زیباترین موجود دنیا کیست ؟”بتوانیم جواب ” تو” را بشنویم  و این زیبائی  که به خویشتن با لفظ ” تو ” تلقی می شود همانا زیبائی روح و اندیشه است می دانم هم رنگ جماعت نشدن بسیار سخت و رنج آور و حتی درد آور است  و آنگاه كه برای فرق داشتن بهای سنگین  یعنی تغییر یافتن را پرداخت باید کرد اما آن جواب ” تو زیباترینی ” نمی تواند به تمامی این دردها بیازرد؟ اگر چون من اعتقاد داشته باشید که این تغییر یافتن ها به تمامی دردها می ارزد  می توانید این گونه این افکار را در ذهن خود تکرار کنید

1/وقتی که می گوئی دوستت دارم باید باورش کنی آری ” دوست داشتن ” باور بزرگی است به چشمهای یار بنگر  و غرق در آن زیباترین چشمهائی که فقط برای تو در دنیا وجود دارد بگو ” دوستت دارم “و بر این باور باقی بمان

2/عشق بورز با تمامی وجود و با تمامی حسی که در درونت موج می زند ممکن است در کشاکش زندگی رنج بکشی ولی باور داشته باش که عشق تنها راه یک زندگی است

به قول حافظ

“چوعاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود”

ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد

پس چون حافظ از امواج خروشان حوادث زندگی نهراس و با تمامی وجود عشق بورز

3/به یاد داشته باش که بسیاری از مواقع سکوت بهترین پاسخ است سعی نکن حتما کسی را که بی دل و بی توجه به عاشق دلی است بخواهی دلباخته کنی  آنهائی که در خرابه های خود چون جغدی سر گردانند جای هر عاشق دلی در اوج آسمانها هست آنجا که عشق خانه دارد آری آنجا که نور مطلق است

4/آهسته سخن گوی و سریع بیاندیش و به یاد داشته باش که سخن گفتن چون شمشیر دو لبه و بسیار خطر ناک است پس  در دریای فکر بسیار غرقه باش اما زود قضاوت نکن و سخنی بی دلیل بر زبان جاری مساز

5/دعا و پیوند عاشقانه با خالق عشق را از یاد نبر همواره موثر است  فرصت یک گفتگوی عاشقانه را از یاد نبر و این گفتگو با خالق عشق فرصتی است که بسیار ایزد مهربان در اختیار ما نهاده است

6/ به یاد داشته باش که شخصیت تو سر نوشتت را می سازد اگر بترسی سرنوشتی و زندگی با ترس در انتظار توست و اگر عشق بورزی همواره عاشقانه خواهی زیست

و…این حکایت همچنان باقی است

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:39 | لینک  | 

قرنها است كه از سرودن  خمسه نظامي گنجوي گذشته است خمسه اي كه شامل زيباترين قصه هاي عاشقانه اي است كه در جهان مي توانست وجود  داشته باشد  و شايد يكي از معروف ترين آنها ليلي و مجنون است  اما شايد جالب باشد كه بدانيد امروز مصادف با يك صد و يازدهمين  سالي است كه براي نخستين بار اپراي ليلي و مجنون  به روي صحنه رفته است آري  در  دوازدهم ژانويه سال 1908  در باكو اپراي ليلي و مجنون به روي صحنه براي نخستين بار رفته است و شايد به جا باشد كه با ياد آوري يك بار ديگر اپرائي در اندرون خويش نوازيم  آري اپرا هنر زيباي تئاتر و موسيقي است كه سالها است بعنوان يكي از پيشرو ترين هنرهاي دراماتيك مورد توجه قرار گرفته است اپرا تركيبي است كه از آوا مي گويد و چه زيبا است كه اين آوا حكايت عاشقانه ليلي ومجنون را به تصوير كشد امروز شايد بسياري از ما قصه هاي تلخي از ليلي بودن و مجنون شدنمان داشته باشيم حكايتهائي سخت دلگير از  داستان عشق ناكام دو نوجواني كه نظامي به رشته تحرير كشيد داستان هجر مجنون و ليلي همان قصه هاي غمگيني است كه من و تو شايد او داشته باشد هجري كه ز بي كران دلايل آمد گاهي مجنون همان مجنون نبود مجنون خواست كه خود بماند خودي كه مجنون نيست خواست عاقل بماند و سرگردان شد چون قصه حافظ

عاقلان نقطه پرگاروجود / عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

شايد هم ليلي حكايتي داشت ليلي ترسيد ليلي بي رحمي را دوست داشت ليلي هم عاقلي كرد ليلي هم عشق را تنها در قصه ها ديد ليلي عشق را باور نداشت و… و چنين بود كه نوبت دل شكستن مجنون رسيد و شايد هم ليلي بود و مجنون را هم در سوختن عشقش بديد و وصالي رسيد وصالي كه محبوبي چون ليلي و معشوقي چون مجنون بداشت حكايت وصل اين ليلي و مجنون توانست هجر ليلي و مجنون نظامي را از ياد ببرد اما افسوس كه قصه ” بديهي ” شد آري مجنون از ياد ببرد كه  مدهوش ليلي بوده است  سوي كوهستاني رفته و بوسه بر خاكي زده كه جاي پاي ليلي بر ديده شود يادش رفت براي ليلي زيست براي ليلي نفس كشيد براي ليلي خواست و سر انجام ليلي را به او دادند در رخت سپيدي بر قامت  عروسش كه  عروس روياهايش شد اما مجنون از ياد ببرد و اپراي هجر و بي مهري و بي دلي و سردي را نواخت

شايد هم مجوني بود اما ليلي نخواست ليلي سر به بيابان بي اعتنائي زد بياباني كه شايد در اندرونش گياه بي وفائي و خيانت و سردي و بي توجهي به وفور يافت مي شد و چنين بود كه ليلي وقفي نهاد بر مجنوني كه خاك ره پاي او را تو تياي چشم بكرد

شايد هم هنوز ليلي باشد عاشق و بانو و محبوب و معشوق  اما افسوس كه در سفر رفته است و مجنوني چون آن پيرمرد را دارد كه هر روزگلهاي رز  معشوقش را مي خرد گلاب ريزان بر سر تربتش ريزد بوسه بر سنگ سردي زند كه نام محبوبش بر آن حك باشدو اشكي ريزد بر اين همه هجران

شايد هم مجنوني باشد كه در چشمهاي ليلي هنوز وجود دارد همان ليلي كه گلدان ياس سپيد مجنون سالهاي دور را مي نگرد ياسهاي خوش بورا مي چيند و در داخل نعلبكي گلسرخي مي گذارد و مي بوسد و اشك ريزد و آهي كشد

نمي دانم ما در تئاتر زندگي كدامين نقش را داريم اميد كه همچنان عاشق باشيم و همچنان ليلي و مجنون باشيم همچنان اپراي زيباي عاشقانه را در تئاتر زندگي اجرا كنيم اما اگر چنين نبود اگر فرصتي هست بيائيم به پاس قرنها پيش حكايت نظامي را تكرار كنيم و شايد اگر آن را كهن ديديم بيائيم با هم قصه اپراي 111 ساله را اجرا كنيم  اين مهم نسيت كه مجنون باشد يا ليلي را ببينيم بيائيم عاشقانه بي بهانه دهيم عشق ورزيم بي بهانه بي هيچ دغدغه حتي تصور معشوق را هم در آغوش كشيم شايد ديوانه ام خوانيد اما دوست دارم من هم امروز مجنون باشيم امروز مجنوني كه به تمامي ليلي هاي روزگار گويم دوست داشتني هستيد و دوست دارم ليلي باشم و به مجنونهاي بگويم اگر مجنونم هم نباشي دوست دارم

ودوست دارم بگويم اپراي عاشقانه مي تواند هزاران ساله شود گر تو بخواهي كه حكايت حافظ را زني كه گفت

در ره منزل ليلي خطر ها است نهان/ شرط اول منزل آن است كه مجنون باشي

بيائيم امروز اول منزل مجنون را در ره سراي ليلي با عشق به تمام هستي آغاز كنيم

www.lonelyseaman.wordpress.com

 

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:40 | لینک  | 

سالها است که دیگر عادت به ایستادن در صف نانوائی نداریم روزگار پر از دغدغه هائی چون نداشتن زمان و  رعایت رژیمهای  غذائی  باعث می شده که از این وظیفه دشوار یعنی  ایستادن در صف نانوائی حذر کنیم اما اگر فرصتی داشته باشیم و قدری در دنیای خاطرات بتوانیم زمان را به عقب بر گردانیم و یاد آن روز هائی بیافتیم که ایستادن در صف نانوائی یک واقعیت  و یک واقعه تکراری در زندگی بود احتمالا  به یاد می آوریم که ایستادن در صف نانوائی برای خود اتفاقات جالبی داشت در آن هنگام که مجبور بودیم در صف طولانی نانوائی که شاید یکی از مشقت بار ترین صفهای انتظار در زندگی است با بی قراری بایستیم و به دیگر زجر کشندگان منتظر در صف بنگریم و چون کار اگاه پلیسی مراقب آنهائی  که نوبت را رعایت نمی کنند به دقت باشیم و یا این که به صف تک دانه ای ها مرتبا سرک بکشیم که خدای ناکرده مجرمی !! نتواند بیش از یک نان بگیرد ویا این که سرکی به داخل مغازه نانوائی بزنیم و ببینیم اعضای تیم پخت نان با چه شور و انرژی مشغول پختن نان هستند و اگر اهل آذربایجان نباشی با خود بیاندیشی که این جماعت در چه مورد هائی حرف می زنند  که این گونه می توانند بی انقطاع صحبت کنند و هیچ استراحتی به ذهن و قوه گفتاری خود ندهند و چون حرفهایشان را نمی فهمی در عمق کارهای آنها می روی  و می بینی  که چگونه خمیرهائی که به صورت گلو له های توپ شکل یافته اند با وردنه که یک آلت (وردنه ) نمخصوص نانو ائی ها و شیرینی پزی ها  است آن گلوله های خمیری را صاف می کنند و بعد روی چوب شاطر می گذارند و بعد نانوا با حرکات موزون  که بی شباهت به نوعی رقص نمی باشد آنها را داخل تنور می گذارد  و چند دقیقه بعد که آن خمیر دست آدمی که بدرنگ و بد طعم و قابل  انعطاف و شكل پذير  بود تبدیل به نانی خوش رنگ و خوش بو و دارای یک شکل ثابت شده است که تنها وسوسه خوردن نان داغ باعث می شد که آن نان با شکل ثابت  تغییر فرم دهد ممکن است بارها به فكري كه به این فکری که در هنگام ایستاندن در صف نانوائی به سراغم می آید بیافتی که چگونه رنج تیم نانوائی و پختن خمیری می تواند آن را تبدیل به خوراکی  لذیذ چون  نان تازه و خوشمزه کند ؟و بعد که کمی بیشتر  و عميق تر که به این مسئله پختن نان  عمیق تر بیاندیشی شاید  چون من می توانی به این فکر روی که آیا زندگی ما انسانها نیز چون پروسه تبدیل خمیر و تبدیل آن به نان نیست ؟شاید از طرح این پرسش تعجب کنی و بپرسید پختن نان چه دخلی به زندگی آدمیان دارد ؟ اما می توان شباهتهائی در بین این دو پدیده به ظاهر نه چندان مرتبط  پیدا کرد

**********

انسان ها وقتی که به دنیا می آیند همگی چون آن خمیر های کروی شکلی هستند که منتظر ند که با وردنه صاف شوند و در تنور گذاشته شوند و از نظر ظاهر همه به یک شکل و یک نوع هستند و شاید تنها باتفاوتهای اندکی بتوان تمامی نوزاد هائی که در جهان به دنیا می آیند را از هم تمیز داد و دست روزگار و خمیرگیرهائی به نامهای تجربه و تربیت می تواند آنها را تغییر شکل داده و بر روی تخته خمیرگیری زندگی بگسترد و بعد در تنور زندگی گذارد و درست در این تنور است که با تحمل رنج  و پخته شدن در کشاکش اتفاقهای زندگی این خمیر می تواند داراي  شکل و بو و خصلت لذت بخشی و اعطا عشق به دیگران شود واگر انسان نتواند با قدرت خمیر گیر و کمک شاطری هنرمند شکل گیرد و روی تخته شاطر پهن گردد رهسپار دیار فراموشی چون آن خمیر های از شکل افتاده می شود  و یا اگر انسان هنگامی که در تنور زندگی به خوبی پخته نشود وزود قصد بیرون آمدن و بهره وری داشته باشد به طور حتم چون نانهای خمیر بی بو و بی طعم مورد بی توجهی قرار می گیرد و اگر دیر از تنور پختگی بیرون آید سوخته خواهد شد  و چنین است که شاید در یک پروسه ساده پختن نان بتوان مسیر زندگی و انسان سازی را دید و این گونه است که شاید رنج انتظار برای بدست آوردن نان تازه و حس بوی خوش آن کمتر شود و حال می گوئیم برای تبدیل به یک انسان نباید پخته شویم ؟آیا نباید دست چیره گر شاطری عاشق که می تواند هرکسی و حرفی و تجربه ای دلپذیر باشد ما را نوازش دهد؟و آیا نباید به این اندیشه رویم که زندگی نبردی است بین دو مرز خمیر و ناپختگی و سوختگی و از بین رفتن شدنها و این ما هستیم که باید نقطه و مکان لازم را بیابیم و پختگی معقول را به دست آوریم  و از آن بهره ببریم ؟ آيا دلتنگي ما بهر اين نيست كه خود را مي توانستيم به نوعي ديگر برشته كنيم ؟ نانهائي كه  در عين برشتگي خشك شده اند و يا سرد شده و خواهاني ندارند حكايت آنهائي نيست كه در زندگي در ابهامات رفته اند ؟ نان خشخاشي دو آتشيه  شنيده ايد تا به حال تعجب نكرده ايد كه چرا به نان با طعم خوب دو آتيشه و به عاشق هم عشق دو آشته و يا آشتين مي گويند ؟ و مهمترين سوال بوي عطر نان را چه كسي است كه خبر از حضور نان ندهد ؟آيا نشان آدمي نفحه انسانيت حتي با كوچكترين كارها نمي تواند باشد ؟ با تفکر به این سوالها شاید این بار که به دکان نانوائی و انتظار  در صف طولانی آن دعوت شویم  کمی تحمل بیشتری داشته باشیم و با علاقه بیشتر به حرکات موزون تیم پختن نان و ادوات و تنور آنها و خمیرها و نانوا بنگریم

***************************

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:9 | لینک  | 

 

 دختركم از من پرسيد رنگهاي رنگين كمان چيستند ؟ تعجب كردم يعني اينقدر دنيا ي ما فراموشي دارد ؟ به او گفتم از غزال ( دوست آيلي )بپرسد اما غزال هم نمي دانست حقيقتا دلم گرفت پيش خودم گفتم اگر قرار باشد روزي از ياد ببريم كه قرمز عشق و نارنجي پيوند و زرد طلب و سبز  همدلي و آبي بي غش و نيلي  بي كرانگي و بنفش تولدها را از ياد ببريم چه خواهد شد ؟ در اين فكر بود م كه دوستي مرا گفت كه چرا ز نفرين گفتي ؟ و من  بي قرار تر شدم و گفتم كه از نفرين نگفتم بلكه ز عشق سخن راندم اما او تنها در سخر كلمه " نفرين بود "  تصميم گرقتم اين بار رنگين كمان و  داستاني ز عشق نويسم  و به رفيق گفتم حال ز عشق گويم و اين قصه  فرشته عشق است

گو یند در سالهای بسیار دو ر در ز مانی که آنقدر دو ر است که کسی به یاد نمی آو ر د و شاید هم اهمیتی ندار د که کی بو د فر شته عاشق شاهزاده ای می شو د فر شته از بلندای آسمان به شاهزاد می نگر د آه می کشد و این داستان ر و ز ها و شبها ادامه دار د سر انجام تصمیم می گیر د که به رو ی ز مین بیاید و داستان دلداد گی خو د را به شاهزاده بگو ید شاهزاده یک ر و زبهاری چنین که ما این ر و ز ها دار یم در کنار بر که این فر شته زیبا روی را می بیند و یک دل که همان یک دلی که داشته به او می با ز د و فر شته در ر ه عشق ز مینی می شو د و ر اهی این جهان سست نهاد می شو د و شاید هم چو ن گفته حافظ می شو د

سلطان از ل گنج غم عشق به ما داد

تا ر وی به این منز ل و یرانه نهادیم

آری فر شته عاشق شاهز اده شد و بر روی ز مین ما ند گار شد اما جهان ست نهاد با او نساخت و شاهزاده را بیماری هو لناک در گر فت و ر خت از این دنیا بست فر شته عاشق ما هم در ر ثای معشو ق نفر ینی کر د و آن نفر ین این بو د که جمله ” دو ست دار م “را از ز بانها و کلامها و کتابها و اذ هان پا ک کر د و چنین شد که ر و ابط دلداده هار و به سر دی ر فت همسران از هم دو ری گز یدند هیچ کس فر ز ند خو د را با طیب خاطر به آغوش نمی کشید در عباد ت خدا را معشو ق ندید و هیچ هنری آفر یده نشد شاعری شعر نگفت نقاشی نقشی نیافر ید مو سیقی دان ساز خو د را آتش ز د مجسمه سازان گلها را به دو ر افکندند و باغبانها گلها را پر پر کر دند و…هیچ کاری سر انجام نگر فت و….

فر شته سالها شاهد این او ضاع بو د و لی تنفر و خشم او را ار ضا نمی کر د هر رو ز بیشتر دو ست داشتن و عاشقی را شلاق می ز د عاشقی را و اژه مسخره ای ساخت عشاقی را با ترس در آمیخت از دو ست داشتن راز هو لناکی ساخت و عاشق کشی ر سم بهینه ای شد اما پیر مر د جو ان دلی هنو ز عاشق یار ش بو د و عاشق مانده بو د پیر مر د همان بو د که حافظش می گفت

در و فای عشق تو شهره خو بانیم چو شمع

شب نشین کو ی سر بازان و ر ندانیم چو شمع

شب و ر و ز خو ابم نمی آید به چشم غم پر ست

بس که در بیماری هجر تو گر یانیم چو شمع

پیر مر د عاشق ماند و فر شته سعی کر د او را نا امید کند خو است او را مسخره کنند همه به او گفتند د ل خو شی سیری چند

او را به خاک نشاندند و آفتاب مهرش را به هیچ گر فتند  افترا کشید و  قر بانی شد و لی دم نز د او عاشق بو د چه تلخ اما باز او حافظ گو نه بو د

و فا کنیم و ملامت کشیم و خو ش باشیم

که کافر یست  در مذهب ما است ر نجیدن

آری ماند و عاشق ماند و آنقدر عشق را نثار فر شته کر د که دل شکسته فر شته التیام یافت آری صبر و عشق به کمک مر دمان آن شهر آمد  و فر شته  عاشق پیر مر د جوان دل شد و این گو نه بو د که با هم تر نم کر دند

اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است

طلسم شکست دو باره عشق باز گشت دو باره زیبائی آمد دو باره نو یسنده  ها و شاعران نو شتند مو سیقی دانان رباب ها و دف را نو اختند فر شته نیز آو ا ز یبایش را باز تر نم کر د ” دو ست دار م ” عشق جاو دانه شد  دو باره نقاشی آمد و ر نگ آمد   و  دنیا همان دنیا شد حال کی فر شته دل شکسته ز مان ما تنفر را به دو ر می انداز د ؟ باید عاشقها باز دل بو ر زند و مطمئن باشند که این فن شر یف مو جب حر مان نمی شو د

قصه تمام شد اما اي كاش در سحر كلمه ها نرويم و عشق را در مهر مشق كنيم

 اي كاش رنگين كمان را بينيم در آن غرقه شويم

 در سرخي مهر

 در نارنجي پيوند

 در زردي طلب

در سبزي هم دلي

 در آبي بي غل و غشي

 در نيلي بي كرانگي

ودر بنفش تولدي ديگر

آري آسمان شهرمان ما در سپيدي تولدي كرده است باشد كه ما هم ياد رنگين كمال و فرشته عشق بيافتيم


نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 13:17 | لینک  | 

رفيق دور و نزديك دلرنجيده از كلمه ” نفرين ” بود و مرا پيام داد كه از ” نفرين ” نويسم سخت بود براي من كه از نفرت بجاي مهر و از نفرين جاي دعا سخن رانم اما چاره نبود به انديشه رفتم  ورقها را سياه كردم و به جان كيبوردم افتادم و هم قلم و هم كيبورد و هم كاغذها و هم مونيتور را خون به دل كردم اما باز اين خون دلي بيشتر از من نبود  و از اين رو به سمت خوابگاه رفتم صبح دم كه از خواب بيدار و چون هر روز با شاپري دختركم پنجره را نگاه كرديم باز حكايت برف سپيد را ديديم و شادمان از قدم زدن در زير  آسمان برفي آماده شديم در فضاي خيابانهاي سپيد شهر آنگه كه هيچ صدائي جز ترنم بارش برف به گوش نمي رسيد و گاه به گاهي اين ترنم با ترانه شاپري دختركم قطع مي شد باز به سخن رفيقم انديشيدم “  از نفرين بگوي” و من ذهنم خالي بود شاپري را به مدرسه گذاشتم و در زير بارش برف ره سوي درياي افكارم نهادم و سرانجام چون آن يوناني شهير خنديدم و گفتم ” يافتم “

قصه اين يافتنم از حكايت دور و دراز دوران دبيرستان آمد آن هنگام كه عاشقانه در كلاسهاي هندسه شركت مي كردم و هميشه خنده ام مي گرفت كه چگونه برخي از قضيه ها با پديده اي به نام ” برهان خلف”  حل مي شد اين داستان ” برهان خلف ” را در آن روزگار نامش را ” هندسه مرغي ” گذاشته بودم زيرا قصه آن چون آن بازي ” يك مرغ دارم 2 تا تخم مي گذاره ” بود كه  بعد مورد پرسش قرار مي گرفتي كه ” چرا 2 تا ” و بعد جواب مي دادي ” پس چند تا ” و الي آخر … برهان خلف هم اين گونه بود يعني بايد فرض مي رديم اگر اين قضيه كه در حال اثبات آن هستيم درست نباشد در اين صورت چه اتفاقي مي افتد  بهر حال قصه ” نفرين ” را هم اين گونه نگاه كردم  و به رفيقم گويم

رفيق !

نگاهي به كوچه هاي پر برف كردم به آسماني كه غرق سپيدي بود و من نگاهم  را رو به آن بلند كرد برف ها از ُآسمان مي آمدند و بر زمين مي خوردند و آب مي شدند آيا اين قصه حكايت  نفرين نيست در اين دنيا نفرين كردنها چون اين برفها است آب شدني است نه آن كه هيچ اتفاقي نمي افتد بلكه هر حركتي چه خوب و چه بد  را خود با خود كرده ايم پس چه نيازي به انديشه براي نفرين است نگاهي به زندگي كن به برفهايئي كه مي آيد زيبا هستند اين قصه آدمي  و اعمالش است حال وقتي كه به زمين نشست مي تواند تشنگي يك گياه و يا زميني را از بين بردارد و يا اين كه به فاضلابي بريزد و نفرين من در اين ميان چه كاره است ؟ شايد بايد تنها دعائي داشته باشد كه آن هم نام ديگري از اميد است كه گويم كاش اين برف رهسپار رفع تشنگي زميني شود

 

دستهايم را باز كردم برفها بر دستهايم مي نشست و آب مي شد سردم مي شد شايد كمي ناراحتم مي كرد اما انديشيدم كه اين برف مي تواند تشنگي هاي شهرم را از ميان بردارد و آلودگي اين آسمان را بربايد و نفسهاي كودكان و دختران و پسران جوان و مردان و زنان و پيرزنان و پير مردان هم وطنم را  هوا تازه دهد حال بايد سرماي برف را بينم و يا اين كه ايمان ديگري داشته باشم ؟ در سخت ترين دلشكستگي ها نفرين چه فايده اي دارد ؟آيا نبايد در آن لحظه گفت رفيقي كه دلم را شكست به من درسي داد كه بدانم اشتباه كرده ام  آيا رفيق اگر رفيق نباشد اگر مرا دوست نداشته باشد بايد بماند ؟اگر در روزگار آن رفيقي خيانتي كرد بايد او را نفرين كنم يا آن كه گويدمش باشد كه او برفي باشد كه افكار رفع تشنگي دهد ؟برفي كه به پاي ريشه درختي و نه پاي به چاهك فاضلابي رود  پهايم نيز حكايتي چنين دارد بايد به قدمهايم در برف نگاه كنم و يا اين كه در ترس اين باشم كه ليز خورم و نفرين بر برف فرستم ؟

 

نفس عميقي مي كشم  بيني ام يخ  مي  زند اما سردي بيني  كجا و حس آن هواي تازه كجا ؟ چرا بايد نفرين را جاي عشق در دل نگاه دارم ؟آيا نبايد بسنجم كه رفتن به معناي آمدن موقعيتي در قباي شخصيت من نخواهد شد ؟

گوش به صداي خيابان دهم برف مي برد سكوتي است كه مي تواند وهم آور باشد آري اين سكوت وهم آور وقتي است كه نيانديشي اين صداي برف است كه بر زمين مي خورد اين صداي زندگي است كه چنين زيبا است پس گوش به زيبائي ها بده دل به زيبائي ها بايد داد زندگي آنقدر كوتاه است كه حتي فرصت براي عشق ورزي هم كافي نيست پس نفرت چرا ؟

 

و حال مي چشم به تمامي وجود هواي تازه را و به ياد كودكي برفي را ز گوشه اي برداشته و مخفيانه در دهان مي گذارم سپيد زيبا چه خنك است چه حلائي به گلوي خشكيده من در صبحگاهي چنين مي دهد   و مي گويم برف خوش گوارا طعمي دارد طعم زندگي و رفع تشنگي و تازگي و عشق

حال رفيقم با تمامي احساسات از مهر بگو چرا به دنبال نفرين گردي  بدان كه نفريني نخواهد بود كه ترا آزار دهد بلكه هر كس آنچه برايش افتد كه خود كرده است پس بيا با من به تمامي در زندگي غرق شود

برف را در ُآسمان بنگر و به دنبال آب شدن هايش در روي زمين مباش

دستهايت را ميزبان برفي كند كه سرما  به پوستت دهد اما درورايش گرماي زندگي در بهار را نويد باشد

نفس عميقي كش  و به زندگي باور داشته باش نفسي بي نفرت و بي حسرت و تنها با اميد و ايمان به بهترين هايئي كه يزدان ترا خواسته است نفسي به بلنداي عشق به زمين و آسمان و هستي بي كران همان نفسي كه هواي يار را در دلت اندازد و بس

گوش فرار ده به صداي برفي كه بر زمين ريزد و گويد آيم تا زندگي را براي تو ارزاني باش اين صداي  نزديك به سكوت برف عالمي دارد همان عالمي كه عشق و مهر است

و بچشاي نه برف را كه زندگي را و مهر را از ياد ببر نفرت را نفرين را تو بايد ياد گيري كه به خدا اعتماد كني  يادگاري از استاد دارم كه مرا گفت

به خدا اعتماد دارم نه اعتقاد

آري اعتماد  حكايتي بالاتر از اعتقاد دارد

اعتماد يعني باور

اعتماد يعني شور

اعتماد يعني مهر

اعتماد يعني زندگي در هر دم و باز دم زيبا است

آري رفيق نفرين را نهي كن

نفرت را از ياد ببر

و در اين برف تنها به عشق بيانديش

برهان خلف نفرت همان مهر است پس نفرت نخواهم كرد و نفريني هم ورد زبانم نخواهد بود كه آدمي هستم و نيايش بر زبان و مهر  براي من است

مهر  و دعاي خيرم براي تو

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:50 | لینک  | 

قصه هاي زندگي بي كران است و از دريچه چشمها  آدميان انديشه هيا متفاوتي بهر زندگي آيد و شايد چنين بوده است كه بارها شنيده ايم ” زندگي معني زندگي است ” اما شايد براي آن كه بتوان اندكي به زندگي  معنائي كلامي داد بايد آن را به يك ورزش مثال زد همه مي دانيم ورزشهاي رزمي حكايت ضربه زدن دارد در تكواندو هر كه لگدي بيشتر زند در جودو آن كه بيشتر لنگ كند در كشتي قصه فنهاي بي كران بجهت به خاك كشيدن  است و در بوكس آن كه ترا مشت زند برنده است برخي از ورزشها هم تيمي است و من شايد در ميان آنها قايق راني را بيشتر دوست دارم ورزشي كه مي تواند تك نفره و دو نفره و چهار نفره و حتي بيشتر شود از ديد من مي توان زندگي را به نوعي به اين ورزشها تشبيه كرد آنگه كه زندگي محل مسابقه اي براي من – من شد آنگاه حكايت تاتامي و تشك كشتي و رينگ بوكس تداعي مي شود بايد بزني تا نخوري اگر نزني آنگه بايد درد كشي و رنج بيني و چنين است كه بازي دو گانه نيست بازي تنها حكايت زدن بهر نخوردن است بازي برنده – بازنده مي شود رفيقي  كه ترا دشنام مي دهد رفيقي نيست زيرا مي خواهد كه بزند با تحقير و اگر فحس و تحقيري نشوند باز هم مي زند چون حكايت گلادياتوري كه در بسياري از به اصطلاح سرگرمي هاي زمانه وجود دارد اما در قايق سواري حكايت به گونه ديگر است مي تواني با رفيق هم گونه پارو زني اگر پارو زني در يك راستا باشد قايق زندگي رو به جلو مي رود ولي اگر چنين نبود قايق مي ايستد و خستگي مي آورد آري خستگي بهتر از دشمني و ضربه زدن است مي توان انديشيد و مي تواند هماهنگ كرد و با هم پارو زد مي توان در جستجوي زيستني باهم بود مي توان رفيقي كه خسته است را گفت

اندكي بياساي من ادامه خواهم داد و اگر تو نتواني اگر رفيق همان رفيق باشد ترا به آرامش دعوت كند حكايت قايق راني چون حكايت تمامي نكته هاي زندگي است بازي برنده- برنده است در قايق سواري مي تواني باور كني كه رفيقت كارش تيمار و پختن و شستن و رفتن خاص تو نيست و اگر مهر باني كرد آنگه بايد كه تو نيز مهر ورزي با لبخندي و كمكي اندك مي توان او را همرهي كني اگر رفيقي با رفيقي بوسه داد بوسه بايد گيرد اگر نگيرد به دنبال اجبار بوسه با قهر و تشويش نبايد بود اگر رفيقي آن چيزي نبود كه تو مي پنداري يا خواهانش هستي تهمت چرا ؟ افترا بهر چه بايد باشد ؟ نفرين و دعاي غيب چگونه بايد ؟  اين حكايت همان حكايت نارفيقان عرصه مشت زني است كه اگر گارد حفاظيتي را پايين مي آورد دليل بر اين نمي شود كه تو بيشتر زني آري رفيق در كشتي زيستن بايد كه هم پارو باشيم و باهم زنيم شايد در سوي هم نباشد اما اگر رفيق همان رفيق باشد هم سوئي پيش آيد شايد هم سوئي پر تكامل و همه جانبه كه در اين صورت حكايت حافظ است كه مي گويد

ماجراي من و معشوق  پايان نيست / آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام

اما اگر گله كردي و توهينش نمودي و قهري به بلنداي بي مهري كردي بدان كه آن دگر حكايت حافظ آيد كه گويد

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ / عشق بازان چنين مستحق هجرانند

نه بايد پذيرفت كه عشق بازان مستحق هجران نيستند كه عشق باز هجري را نمي پذيرد عشقي كه با بهانه باشد شايد هجري گيرد عشقي كه بهانه باشد كه عشق نيست كه بهانه بالاتر از عشق است و شايد چنين است كه بايد گفت  آن شك حافط درست نبوده است كه مي خواند

عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف / چوهنرهاي دگر موجب هجران نشود

پس با ما است كه اگر رفيق همان رفيق باشد هجري را نپذيرد و بهانه اي نگيرد و مشتي و لگدي و فني را بهر به خاك كشيدن نزند قصه رفيق بايد حكايت وصل باشد وصلي بي بهانه وصلي كه مي داند غرقه شدن در درياي عشق است كه بايد چون قايق رانهائي باشند كه با هم در يك قايق بالا و پايين روند كه اگر چنين نيست قصه حكايت دگر رفيقي دارد ولي حكايت رفيق همان حكايت شيرين است كه حافظ مي گفت

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر/ يادگاري در اين گنبد دوار بماند

آري دستهايت را به رفاقت بده و دلهايت را بهر گره به هم بزن بازي را با وصل شروع كن وصلي كه روح را هم حتي در بي جسمي ها به هم گره زند رفيق پارو بزن با رفيق و  دستها را مشت نكن پاها را بهر زدن ضربه آماده نساز و به خاك انداختن رفيق نيانديش كه آن حكايت رفاقت نيست كه رقابتي پر باخته ها است

پس بيا دست در دستم بده هم قايقي

بيا با هم پارو زنيم

اگر خسته اي پارو زنم

اگر خسته ام تو پارو بزن

اگر راهمان جدا است بگذار در ساحل  اميد  لنگر اندازيم

همان ساحل

اميد ديدار

اميد خوشبختي

اميد سلامت

اميد شادماني

اميد يافتن قايق سواري همره تو

آري اميد بايد

آري اميد بايد

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:25 | لینک  | 

از دير باز گفته اند كه ديوانگي به سر او زده است و سر به كوه گذاشته است و… براستي ديوانگي باعث شود كه كسي سر به كوه گذارد ؟ شايد ديوانگي نوعي  بازگشت به خويشتن باشد كه از  روزگار دور چنين بوده است در كوهستان است كه مي توان فرهادي را ديد كه به عشق شيرين تيشه بر كوه مي زند تيشه اي كه از جنس مهر است از حكايت باور سخن گويد باوري به آن كه محبوب است محبوبي كه مي تواند معشوق باشد معشوق آن دگري چنان كه شيرين براي خسرو بود حكايت شيرين و فرهاد قصه وصل نبود داستانش حتي اميد به وصل نبود فرهاد  هنرمند كجا تواند به در بار شيرين شاهزاده خانم  دربار ارمنستان راه يابد ؟ فرهاد زخم بر دل خود زد تا توانست دل كوهستان را زخمي كند و نشاني از باور به عشق بي بهانه دهد و چنين است كه مي خرامد بر روح خويش تا جان دهد به سنگ نشان عشق خويش و چنين است كه عشق شيرين مي شود و شيرين عشق مي شود و  اين تنها حكايت به كوه زدنها نيست جايگاه كوه نوردان جايگاه عاشقان است جايگاه فريدون و پسراني كه بهر نبرد با تاريكي ضحاك از كوه پايين آمدند و سياهي را افيون ناداني و مارهاي كريهي كه خوراكشان مغز و خرد است را نابود كردند كوهستان جايگاه بابك خرمدين است كه در بلنداي كوه بهر مردي و آزادگي مي جنگد و باور دارد كه رويش بايد سرخي عشق تا آخرين دم حيات داشته باشد  كوه جايگاه آن بزرگان عاشق پيشه اي  چون باباطاهر است كه ز نيش زبانها سر به كوه گذاشته است و چنين است كه كوه مي تواند مظهر عشق شود كوهي كه فرهاد دارد و باباطاهر دارد و بابك و فريدون دارد مگر مي تواند جايگه غير عشق باشد  ؟و چنين است  كه ره به كوه زده در ميان برفهاي البرز جستجو كردم اميد را همان اميدي كه سالها گم شد سالهائي كه نامش را سرنوشت نهادم اما وقتي به بلنداي  كوه نگريستم به صلابت و زخمهائي كه طبيعت بر او زند بارها نگريستم  باز باور كردم كه كوه محمل نه فرار از نيش زباني است كه بابا طاهر را رهسپار آنجا نمود نه جايگاه فريدون و بابك براي دفاع از ميهن و نه تنها مامني براي ارائه نشانه  عشق فرهاد است  كه كوهسار علاوه بر همه آنها  نشانه اي دارد كه برايم چنين معني داشت و مرا به اين بزرگان  سر به كوه زده بدين گونه  وصل كرد

كوه برايم صبر بود صبري به بلنداي بخشش

آري اين بخشش است اين بي ادعائي است كه بخشش را آورد و من در ميان كوه باور به صبر را كردم

در ميان ضخره هاي پيچ در پيچ گشتم و بالا رفتم نفس زدنها  برايم نشانه اي از اميد بود آري باز كوهساري بود و يك مسير بي انتها و من بي دغدغه و پر مهر مي رفتم و سپاس مي گفتم كه كوه برايم نه تنها صبر كه ناشي از بخشش است بلكه اميد به ادامه راه را درس مي دهد

در برف تازه  كوه خراميدم و يار را باور كردم و ياري را قدر دانستم اشك را طليعه شادماني كردم و شادماني را دليلي براي سپاس از يزداني كه مرا و او را و ما را تنها نگذاشته و هيچگه نگذاشته است و باز ادامه دادم بالاتر رفتم برگ هاي زرد پاييز را ديدم  برفهاي سپيد زمستان را ديدم رود خانه خروشاني را ديدم وآواي پرنده اي را شنيدم كه مرا مي خواند

بگذر تا بگذرد

آري بايد گذشت تا بگذرد گذشتي از بي كرانه هائي كه در روزگار آيند  روزگاري رنگارنگ است گاهي سبز و همه جا شادماني است گاهي خشمگين و نارنجي و زرد شود گاهي عشق سرخ است گاهي نفرت سياه است و گاهي بخشش سپيد است آري روزگار همه رنگ است و بايد همه را ديد هجران را پذيرفت همان گونه كه دستهاي گرم يار را در زمستاني سرد بايد با تمامي جان بوسه باران كرد آري بايد پذيرفت كه هجران مي تواند باشد اما بي خشم و بي لعن و نفرت و تندي و درشت گوئي و در سوي ديگر مي تواند وصل باشد وصلي با انتظاري بي كران وصلي كه ترنم عشق را زند وصلي كه تنها با عشق وصل است كه گر عشق باشد نامش را نزديكي گذارند كه در غير آن هيچ چيز جز دوري نست دوري به بلنداي نفرت و كراهت و نخواستن ها و همان مشكي كه پليدي  نفرت نام دارد كوهستان مرا در آغوش گرفت و من او را در آغوش گفتم با او غرقه شدم عشق را باور كردم جوي آب را ديدم و گفتم اين گذر عمر با مهر زيبا است برگهاي زرد پاييزي را ديدم و عشق و بازيهاي رنگارنگش را باور كرد و برف سپيد را در دست گرفتم و باور كرد

آري  زندگي با عشق زيبا است

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:21 | لینک  | 

صبح آمده است اين را نسيم صبحگاهي به يادم مي آورد ولي اين بار بر صورتم نمي وزد كه براثر نوازشش بر پنجره رو به روي بستر متوجه آن مي شوم به كنار پنجره مي روم  به قصد آن كه سپاس گويم يزدان را كه ز سر زمين دوري بازگشته ام و باز  فرصتي ديگر و روز دگري به من نهاده شده تا ياد بگيرم كه

زندگي بايد كرد

خشم را به دور افكند

به ديروز تلخ و يا شيرين نيانديشيد

و به فردا مبهم اين گونه دل نبست

و چنين است كه به كنار پنجره روم و ناگهان رفيق فراري را مي بينيم كه اين بار او مرا مهمان كرده است

برف مي بارد

سپيد پر خاطره را كه مي بينيم  سپاسم ز يزدانم بيشتر مي شود  و باز به مهماني شور و عشق و خيال برف روم

برف را بنگرم و به روياي دور خوش باشم

رو يائي كه نزديك و دور برايم رويا است

برف را به سپيدي هايش دوست دارم و چنين است كه مي انديشم بايد برايش نجوائي ز سپيدي و پاكي ها و بي غل و غشي ها نمايم و با ز چنين گويم

سلام سپيد سالهاي كودكيم

سالهائي كه آمدنت طليعه ساختن آدم برفي بود و  قلعه اي كه با رفقاي سالهاي دور به هم بتازيم و گلوله هاي برفي را فارغ از گلوله هاي روزگار بر هم زنيم كه آن گلوله درد و شيريني داشت اما اين گلوله رنج و دوري بود

آري قصه هجر رفقا در ميان برفهاي آن روز بر خلاف امروز بود  رفقائي كه هر كدام به گوشه اي رفتند و شايد پريدند و به جستجوي خوشبختي و شايد هم خزيدن و در طلب انزوا ,اما همه رفتند و تنها خاطرات آن گلوله زدن هاي برفي ماند

سلام سپيد سالهاي  نوجواني

سالهائي كه برف بود و كوچه بي انتها كه محبوب را مي ديدي كه برف بر روي موهايش نشسته و به عشق آن زلفهاي به برف نشسته ز برف آسماني قدمها سريع مي كردي نفس را در سينه حبس و نيم نگاهي به محبوبي مي كردي كه صورتش قرمز بود و دماغش قرمز و لبهايش قرمزو نگاهي با آن چشمهاي بي همتايش مي كرد و ترا به اين باور مي رساند كه

او زيباترين چشمهاي دنيا را دارد  و چنين بود چشمهاي او زيباترين بوده و هست و تا دم مرگ خواهد بود

سلام سپيد سالهاي جواني

و روزگار گذشت و تو بزرگ شدي و محبوب هم بزرگتر و عاشقانه هم با شما رشد كرد و برف بود و اين بار توهمي و انتظاري در كوچه نبود و تو و محبوب  در كوچه ها بوديد بي انتها در سكوت كوچه ها دستهايتان به هم گره  مي زديد و مي دويديد و نفس زنان مي خوانديد

يار و من با هم چه حاجت كه زيادت طلبيم

و برف بود

دستهائي كه گرمش مي كردي و با آنها گرم مي شدي

لبهائي كه بوسه بارانش چون عطيه يزدان  يگانه و سپيد و گرم  بود اميد را باور مي ساخت ايمان را به  زندگي باور مي ساخت و  برف و عشق و باور و اميد همه سپيد بود

و سلام سپيد لحطه اكنون

آمدم كه ترا گويم كه چون  هميشه مرا با خود به دور برد به همراه  نسيمي كه ديگر نسيم مهر بانم نيست و تبديل به بادي گشته ,بادي كه چون تازيانه اي است

برف مي بارد ز يبا و پر از وسوسه رهائي ز تنهائي ها باد را به همراهي خو د ميبرددو بر اي باد ر فيق هم دمي و براي دستهاي يخ زده مردم تنها چو ن تاز يانه عمل مي كند
داني چرا تازيانه ؟ آري او مي گو يد اگر دستهاي يار را در دست داشتي ترا رنج نمي دادم پس تاز يانه سرما را بر دستهايت خواهم نو اخت زيرا به گناه هجر آلوده شده اند
تازيانه سرما چه سخت مرا ياد آور شود دستهائي را كه مشتاقانه در آرزوي گر فتنشان هستم دستهاي كه گو ئي هيچگاه مال من نبوده اند و شايد هم در و ارو نه نگريهايم دستهائي است كه تنها و تنها از آن حلقه شدن در دستهاي من است
حلقه دستهايمان را چه ز يبا به تصوير مي كشم يك تصوير مجازي و لي تا چه اندازه حقيقي است من تا چه حد مجاز باشم ؟
مجاز ؟ اجازه ؟ مگر خواجه نگفت ” عشق آن است كه مو قوف را هدايت باشد: و من باز در بي اذني ها سر ك مي كشم و خو د را محق مي دانم
حق را چه كسي معنا كرد ؟ حق من اين گونه بود كه در تاز يانه مداوم باد و بوران دستهايم چو ن دستهاي آن رخت شوي سالهاي دور خانه ار باب سر خ و پر از فر ياد ز تمناي مهر باشد ؟
فر ياد ز تمناي مهر يار ؟ نه فر ياد نخو اهم ز د اين فر ياد بر اي من خود بيدادي است كه بايد به خود ياد آور شوم كه عدل و داد من چنين عادلانه است ؟
كدامين بيداد؟ عدل بر اي من اين گونه تعريف بشد كه همو اره دير رسيده ام به خلو تگاه آن او لين نگاه ؟ قبل از من آن نگاه را برده اند و دز ديده اند و مالك شده اند و شايد هم عاشقش كرده اند؟
كاش آن نگاه را عاشقي را مهمان باشد ؟ كاش آن نگاه مرا ننگرد و لي عاشقانه در تسليم نگاه دگري باشد ؟ كاش از آن نگاه شعله هاي غم و هجر و حر مان نجهد؟
در چهار شنبه سوري نگاهها بار ها فرياد ز نم سر خي عشقي و قر مزي دل خو نينم و ارغو اني نگاه حسرتم و شراب تلخ بغض خفته ام بر اي تو و زردي نگاهت و نباتي طعنه ات بر اي من اي كاش لبخند پر عشق ز ني اي كاش عاشقي ترا بينم نه بر اي خو د كه بر اي خو دت اي كاش هيچگاه هم قفسي نباشد اي كاش ترا شادماني باشد
من عاشقم عشق تو بي بهانه بي انتها و بي تا و بي هيچ پيش شرط
من عاشقم حتي اگر جسارت گفتن آن را نداشته باشم من عاشقم بهر اين نگاه پر عشق تو حتي اگر سهم من جز خيره بي تو جهي ها باشد
من عاشقم بهر عشق يار بهر شادماني يار و بهر او حتي اگر كه بدانم كه تا ابد لبهايم خشك و سوزان در حسرت بو سه هايش خو اهد سوخت
من عاشقم به اندازه اين برف به ز مين به اندازه ر قص دانه هاي سفيد در باد ز مستان من آن دانه بر في هستم كه عاشق در ختي شده است كه باد او را از آن دو ر مي نمايد اما به سبزي آن دور دستهاي يار درخت خوش است
من عاشقم و عشقي گناه آلود..
عشقي گناه آلود ؟ مگر عشق و گناه را مي توان با هم جمع بست؟ هرگز هرگز…

و من باز كنار پنجره ايستاده و به برف مي نگرم و ناگهاين فرياد شاپري را شنوم كه مي گويد

- بابائي برف ,آخ  خدا جون خيلي دوست دارم

و من نگاهي به آُسمان كنم و گويم

خدايا خيلي دوست دارم

تورج عاطف/ WWW.LONELYSEAMAN.WORDPRESS.COM

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:25 | لینک  | 

در جلوي ايستگاه قطار او را ديده ودرآغوش گرفته بود اما …

زمان گذشت و چون هر گذشتي تنها نغمه اي آمد كه ” اين نيز بگذرد” و گذشتن سالها در پي آن ديداري كه در زيبا هستي بي عيب رويا ها بود گذشت و باز مي انديشد كه آن ديدار تنها رويائي بود ؟ روياها آنگه رنگ حقيقت گيرند كه باور و ايماني به آن باشد و چه كسي است كه بگويد باور به عشق نتواند كه معجزه گر شود؟ و چنين بود از فراز آسمانها او را بديد آنگه باز از ايستگاه قطاري رهسپار قفس پرنده اي شد تا سوي ديار دور و نزديك و غريب و آشنا شود  همان دوري كه برايش موطن بود اما طعم غريبه داشت خيابانها و مردمان و كوچه هاي كودكي همه پر كشيده بودند و او تنها غريبه هائي را مي ديد كه آشنا زبان و غريبه حكايتي دارند و چنين بود كه  سيمر غ آهني در گذر ز آسمانهاي بي كران نتوانست كه او را به بوي خاك َآشنا و  كلامي كه ديگر غريبه نيست خوشنود سازد اما در ميان بالهاي سيمرغ تنها  به كلام حافظي انديشيد كه شايد او هم در كوچه پس كوچه هاي غربت دل سروده بود

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي/ به پيام آشنائي بنوازد آشنا را

و چنين بود كه در نسيم صبحگاهي را دنبال نمايد و او را بپرسد كه

ز آشنا پيامي آوردي؟

. نسيم لبخندي زد و به بالهاي سيمرغ آهني نگريست كه در جدال با او خسته بود  و باز به دور دست انديشيد آن دمي كه  در ايستگاه قطار رويائي ديده بود و قصه گم شدن ها ادامه داشت گوئي طلسم شده بود و در پنهاني ترين حربه هاي اهرمين هجر و دو دلي گم شده بود  و پاي بر سرائي پر از وعده هاي ديدار شد و او را باور كرد كه در يكي از كوچه پس كوچه هاي خاطره باز نسيمي آيد و گويد

بنگر پيام َآشنا را

و او در جستجوي پيام َآشنا همه جا را  جستجو كرد بالاي آن كوه بلند صبر  و يا در ميان نيلوفر مرداب تنهائي ودر ميان جنگل سبز دلي هاي جواني هاي دور ونزديك و سر انجام او را در ميان درياي عشق يافت و لبخندي زد و انديشيد كه چه بي هوده به ماواهاي ديگر سر زده است و او آنجا بود و باز ايستگاه قطاري ديگر كه معشوق را آغوش را و بوسه ها را  باور لمس را و وصل را باور ساخت

و شبانگاهي بود و نبود

چون قصه هاي دور و دراز كه هيچ كس نفهميد كسي بود يا نبود

اما او باور داشت بوسه بود و لمس بود و آغوشي بود و وصلي بود اما آه نبود و غربت بي كسي نبود و بيگانگي نبود و هجر و هجراني اين بار نبود و باز صداي نسيمي را شنيد كه او را مي گفت

بنگر پيام َآشنا را

و او پيام آشنا را ديد كه

قصه تمناي يار را به سرخي  سيب و انار يلدا گفت

حكايت پيوند را در طلوعي در ميانه تاريكي ترين نيمه شب داد

داستان باور را در ميان مهتابي ديد كه چون آفتاب نشانه اي يگانه است

افسانه  بي كراني را در سبز دلي ها ديد

غزل طنين عشق را باز هم در غار يگانگي باز هم زدند

در ترنم  وصل باور بي كرانگي را يافتند

و كوهستان وصل را باهم در نورديدند و تولدي يافتند و باز گوش دادند كه اولين ميزبان  صبح خواند

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي/ به پيام آشنائي بنوازد آشنا را

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي/ به پيام آشنائي بنوازد آشنا را

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:52 | لینک  | 

مي آيم و مي آيم و در وعده ديدار است كه  زمين پر ز عطر نسيان مي شود و نسيان  دوست پنهان من باز آشكار مي شود

آري نسيان  رفيق  گريز پاي من  باز آمد

سالها بود كه در تب هجر, نسيان را طلب كردم

و نسيان  پريد  و من در پي او دوان دوان رفتم اما نسيان دور و دور تر شد و هيچگاه به او نرسيدم   و پرسشي با من بود كه

مگر تواند پائي غمزده در هجر, پرواز نسيان را به تاخير اندازد؟

و نسيان رفت و من ماندم و خاطرات دور و نزديك كه گوئي هر روز مرا به سمفوني  جواني سوخته در كوچه  پس كوچه هاي  سرنوشت شوم  فرا مي خواندند و برايم نتها ي تلخ زيستنم را چنين  مي نواختند

” دو” چرا دو نشديم و تك گونه ها غريت و قريب ,برايم همراهي جاودانه  شدند

” ر”  به  تمناي  روي تو هفت شهر عشق را سر گردان شدم و شرمي عظيم  به  رخ و  روي چنين روگردان از مهر شده نثار م شد

” مي “  چون ترا “مي ” خواهم و بي تو ” مي ” ميرم همواره برايم بود

اما تمامي هستي من جدائي و  مي خراميدم در انزوا كه تنها سرايم  بود

” فا ” فاصله ها چه بي نهايت  بودند و گويا “هر گز به هم نرسيم ” ترانه اي جاودان بود كه  مرا به فنا و فرود از همه شادي ها مي رساند

” سل” و من و تو از سلاله غم زدگان هجران عشق بودند و گوئي هيچگاه به سلطنت وصل نمي رسيم

” لا”و من در هجرانت ,غمها را در سكوت دفن كردم تا بگويند مردمان اين مرد يخي چگونه آسان “لال” شده و در اين ميان, غمهايم را در ميان خنده هاي دروغين” لاپوشاني” كردم

” سي” سينه هايم همچنان مي سوزد تا  شايد اندكي به آن دم بوسه هاي  ديرين بازگرديم و مرحمي براي اين سينه سوخته يابم

من غمزده در گوشه تاريكهاي سراي زندگي سوختگي را و خشم را و تلخي خيانت را و بي مهري را در هواي نسيان در آغو ش كشيدم و باز حكايت همچنان باقي بود

و حال مي آيم و مي آيم تا نواي دگري زنم نوائي كه نتهايش شايد اين بار اين گونه باشندو مرا گوش نواز و نه گوشخراش  بنوازند

“دو ” يادگار كودكي را به ياد دارم كه ترانه اي بود كه مي خواند ” دو “چون دو شب نخوابيدم اما مي گويم بي تو و بي من و بي دو ما هيچ شب نخوابيدم و آسودگي را و عشق را مهر را و هم آغوشي و جاودانه زيستن را باور نكردم و حال باز

” دو ” مي خواهد كه دو شود زوج را باور كند زوجي كه يگانگي را هر دم مشق كنند

“ر”آري به سوي ريسماني روم كه باز مرا به زيستن گره زده است و باورم ساخته است كه رهيدن از ديوار غربت و خود سوختن تنها دلدادگي استوبس

“مي” و مي انديشم كه بايد بي انديشه باور كرد كه در ميان تمامي قصه هاي روزگار باوري باشد كه گر عشق همان عشق باشد  آنگه مي خرامم در ميان  باوري كه از ياد برده بودم و آن عشق بي زمان و بي مكان و بي بهانه است

” فا “و من اين نت را به دو گانه اي تبديل سازم “ف”آن را تبديل به فريادي كنم و “ا” را به ارجي نهم كه به مهر و باور عشق داده ام

 

“سل” و من سلطان عشق خواهم شد و ترا سلطان زيستنم دانم سلطاني براي دليل بودني كه با عشق ميسر بوده و هست و خواهد بود

“لا” و مي گويم تمامي لايه هاي وجودم به عشق و شور و مهر باز زنده خواهند شد

“سي” گويند مرغهاي بي كران جهان هستي سوختند و مردند و ياد گرفتند كه سي مرغ شوند و در پهناي آُسمان به اتحاد و پختگي و وجودي يگانه رسند پس سيمرغ خواهم شد و در تمامي آُسمان نسيان را جا خواهم نهاد و اين بار به نسيان خواهم گفت

ترا با خاطره هاي تازه  و امروزم جاي گذارم تا  بداني امروز سيمرغم و آسمان عشق جايگاه من است

آري مي آِيم و مي آيم وعده ديدار در انتظار من است

www.lonelyseaman.wordpress.com

 

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:4 | لینک  | 

به دنبالت خواهم آمد  اي جاودانه  هم بازي

همچنان گرم و پر تمنا و در آرزوي شادماني ها براي تو

آري به دنبالت خواهم آمد زيرا پرديس را به تمناي تو داده ام كه مي دانستن گره اي بر  ابروي يار ,دوز خ است و اين دوزخي  كه دلشكستگي يار  است را بالاتر از هر  آتش و دردي مي دانم پس باور دارم كه حكايت حافظ را من نيز بايد تكرار كنم كه مي خواند

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلاف باشم گر به دو جو نفروشم

آري اما مي دانم قصه پدر گونه ديگر بود و او  روضه رضوان را به دو گندم فروخت كه ثابت كند آدم است و  بهر اين كلمه آدمي است كه بايد از ياد نمي برد كه بايد

دل داشته باشد قوي

مهر داشته باشد جاودان

كلامي گره خورده به دل پر عشق

وفا به يار كه او هست تنها محبوب

و…

داستانها مي گويم اي حواي زمانه ؟

مي دانم هم بازي گوئي هم بازي من رفت شايد مرد و يا هرگز نبوده است و.جود نداشت ..

شايد باور نكني و باز گوئي كدام جوانمردي چنين بوده است ؟ ديگر زمانه آدمها تمام شده است و ديگر هيچ هابيلي هم به دنبال مهر كشته نخواهد شد روز گار ويس و رامين و ليلي ومجنون و شيرين و فرهاد و رو مئو و ژو ليت و زال و رو دابه و… به اتمام رسيده است اگر امروز باز آدمي و حوا در پرديس باشند آدم به تمناي حوا سيبي نچيند او به دنبال حوا دگر خواهد رفت  كه  سيب نخواهد به دنبال آزمون عشق نرود و …

اگر باور اين باشد كه مي دانم و سخت مي دانم چنين است واي بر من كه هيچ  نفحه اي از آدمي نبرده ام

آري هم بازي هنوز باور دارم كه مي توانم آدم باشم و رادمردي و جوانمردي كنم و حس بي كران مهر را دهم در سرزمين شقايق هاي سرخ تمناي تو را تنها نشانه دانم  در سرزمين طلوع و غروب آفتاب مهر  تنها  پيوندي نارنجي با تو زنم همان نارنجي كه شفق و فلق است و لحطه تولدي را ياد آوري كند  در سرزمين گلهاي آفتاب گردانم آفتاب عشق را دليل آفتاب زيستنم دانم و در بي كران سبزه هاي زندگي با مهر سبز شوم با عشق جوانه زنم ريشه در خاك اصالت نهم و دستهايم را به بي كران حس بالا برم و درختي سبز باشم ز بي كران مهري كه در معشوق زميني و هم بازي است و ريشه در آن كنم و به تمناي هم بازي آسمان و بي كران هستي عشق را به ميزباني فرستم و بعد در بي كران زنبق هاي غار افكارم آنجا كه تاريكي ترس و حقارت و نفرت و توهم مردانگي با زور و بازو وجود دارد روشنائي طنيني ديگر را  باور كنم و مهر را براي مهر عشق را براي عشق و بي بهانه عاشقانه و بي ادعا مهر ورزي را طنين بخش افكارم نمايم و بعد در رودخانه بي كرانگي هستي غرقه شوم هر دم را لحطه بي نهايت دانم و هر غوطه وري در عشق را نجات و نه نابودي بدانم نيلوفرشوم در مرداب روز مرگي ريشه اي در آب خلوص گذارم و بگويم

هم بازي تو بي كران مني

و بعد سوي بنفشه هاي كوهستان زيستن و عدم روم و در خاكستر آتشفشنهاي زندگي صبر پيشه كنم و تمناي يار را حتي دمي از ياد نبرم و باز گويم

هم بازي  تولدي دارم بهر ميلاد تو

هر دل محبوب  دل به دريا زند و چنين بود كه پرديس را بي تمناي يار بهشت نديد

آري به تو گويم م بازي به سويت آيم تا باور كني كه هنوز همبازي تو ام كه باور كني كه من همچنان همان آدم هستم

همبازي من همان

آري ترا گويم هم بازي

دوست دارم بي كرانه

دوست دارم بي ادعا

دوست دارم بي بهانه

دوست دارم كه پرديسم بهانه اش تو بود

دوست دارم همبازي

دوست دار همبازي

www.lonelyseaman.wordpress.com

 

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:8 | لینک  | 

مي گويند امروز همان روزي است كه اصحاب غار كهف از خواب بر خواسته اند و به زندگي بازگشته اند براي آنهائي كه قصه اصحاب كهف را نمي دانند بايد بگويم كه عده اي از جوانان كه در روزگار حاكم ظالمي مي زيسته اند از شهر و ديار خود فراري گشته و ره سوي عاري نهند تا دمي بي دغدغه جور نفسي كشند و گفته مي شود كه به خواب روند و سالهاي طولاني  در خواب مانند و سر انجام از خواب بر مي خيزند و مي پندارند  كه تنها چند ساعتي در خواب بوده اند جوانكي از ميان آنها تصميم مي گيرد كه به شهر روم كه غذائي تهيه كند در شهر وقتي سكه هاي او را مي بينند مي پندارند كه گنجي پيدا كرده است و مخفي نموده نزاعي در مي گيرد و به سوي  حاكم روند كه قضاوت كند حاكمي كه ديگر قصه اي دارد و سر انجام حاكم توسط پير مردي كه از پدر بزرگش داستان هاي شنيده بوده كه او هم از اجدادش آن را مي دانسته به اصل ماجرا مي رسد و رو سوي غار كنند ولي جوانان خواستار مرگ مي شوند و بار ديگر و اين بار براي هميشه به خواب ابدي روند …

حال قصه كهف تو آغاز مي شود…

قصه اصحاب كهف را كه مي خواني شايد بخواهي كه به خواب رويم  و از رنج و درد و غم و روز مرگي نجات پيدا كنيم

دختركي كه زيبا چشمهايش در فراق و ظلم معشوق دور است ره سوي غار كهف خود گذارد و مي گويد غرقه روز مرگي شوم تا از ياد برم كه جور معشوق چه بود و چه كرد

پسركي ديگركه قصه بي مهري ديگر ديده است مي خواهد عزيمت كند سوي هر سرائي كه او را نتواند تصوير كند و غاقل است هر جا انديشه به او است باز هم غم او وجود دارد

زني مهر بان غمگين است و مي بيند همسر سالهاي دور  ديگر او را نمي بيند كلامش مهر بان نيست و چشمهايش مشتاق او را نمي نگردو در ضيافتي اگر بازو به بازوي او حلقه كند سرد است او را به رقص با هم پائي يكديگر نمي خواند كه او را مي كشد و شايد در پي گريز از او است و چنين است كه او هم غار كهفي آرزو كند

دگر مردي در جلوي آينه نشسته است به ياد همسري افتد كه روزگاري او را ” محبوبم ” و” اميدم ” و ” عشق من ” خطاب مي كرد و بعد در فراز و فرود زمانه گم شد رهسپار آن دگري رفت و حال مرد به حاصل عمر مي نگرد و او هم رهسپار انزواي دگري شود

قصه ها بسيار است قهر فرزند ز ووالدين  و يا دوري پدر و مادري ز فرزند حكايت دوري قوم و خويش و آن دگر دوست بسيار است و همه رهسپار يك گوشه اي هستند و تنها جائي كه آنها خواهند چيزي نسيت جز آن كه غار كهف نام دارد  اما امروز مي تواند آغاز دگري باشد ؟ آيا مي توان به آن چشمهاي زيباي دخترك در جور معشوق يا به آن پسر رهسپار فرار از خويشتن خويش و يا بانوئي كه در طلب يار قديمي است و يا مرد پنجه بر روح كشيده خشمگين پيامي فرستاد ؟ مي گويم آري توان چنين باشد بيائيم دستها را در دست هم نهيم و با هم فرياد زنيم به مهر به چهره هم بنگريم و باور كنيم كه جايگه ما غاري نسيت آري جايگه ما غاري نيست پس چنين خوانيم

ديگر به غاري نيانديشم كه مرا عاري زاميدم كند

عاري ز نوميدي شوم تا راي  به شادمانه زي آري دهم

آري با تو است كه عاري از خشم و نا اميدي شوي و در نقطه اي نماني آن را پاك كني و ادامه دهي تا حكايت گذشته ها چون غاري ترا محصور و شايد مسحور ننمايد قصه زيبائي است حكايت عاري با غاري يك نقطه باشد و اين يك نقطه همان قصه دايره سرگرداني است كه به دور خود بارها كشيده به درون آن مي چرخيم پس

عاري ز نوميدي باش تا زغاربي هودگي در آئي

بيا قصه حافط را بشنو كه تراگفت

عاقلان نقطه پر گار وجود

عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

روزگاري ترا ز غار تنهائي گفتم و فريادت زدم قار قاري كن ز شور زندگي و حالا باز گويم عاري شو ز خشم تا آري به مهر شوي

آري گو به عشق تا عاري ز جور شوي

غاري را ز درون و انديشه ات برون كند

تا عاري ز حسرت و دلتنگ و آري به غم شوي

امروز نوبت تو است از غار كهف اندرونت برون آي

غار را به عاري و باز آري تبديل كن

www.lonelyseaman.wordpress.com

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:3 | لینک  | 

از زبان يار و خواهرش شنويم كه تولد فروع در هشتم دي ماه 1313 بوده است  هر چند كه در پاره اي از زندگينامه هاي او, روز دگري را براي تولد او نگاشته اند اما براي بانوي ” تولدي ديگر “  هر دم ,تولدي ديگر است آن گونه كه نگاشت و خواند و برايش نگاشتيم و خوانيدم و از يادش نبرديم و از آن روز شوم بهمن ماه 1345 تا به امروز برايش تولدي ديگر را همواره باور كرديم

برايم فروغ جاودانه مي افروزد و گرمايم مي دهد و هر از گاهي كه به واقع چون او سردم مي شود و مي پندارم كه هيچگاه گرم نخواهم شد, باز به ياد او سوخته ام و فروزان شده و ب به تولد ديگري رسيدم فروغ براي من همواره شگفت انگيز است با اين كه در هنگام مرگ او تنها 5 ماه داشته ام اما گويا با او زندگي كرده ام كه نه چنين نيست به واقع با او زيسته ام تمامي نوجواني و جوانيم و تا امروز با فروغ گذشت  با او ” اسير ” شدم با او ” عصيان ” كردم و با او باز ” تولدي  ديگر” را در ميان خاكسترهاي سوخته دلي هايم تجربه كردم و ققنوس شدم  آري فروغ برايم  سخن ها گفت ز عشق گفت همان عشقي كه برايم ترنمي ساخت كه ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “

فروغ از عشق بي بهانه گفت از عشقي كه  مي تواند براي آنهائي باشد كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خويش طناب دار ترا مي بافند

فروغ  برايم از پري كوچك دريائي گفت و آنقدر عاشق او شدم و ناخدائي پيشه كردم ناخدائي كه خدائيش همه چيز او بود و در كنار ناخدائي به عشق شاپري محبوبش زندگي كرد و دانست رنجها بايد تا عشق باور باشد كه هيچ صيادي زجوي حقير كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد و چنين بود كه در صدف جستجو ها مرواريد عشق را يافتم و نگريستم ز دريچه اي به مردمان خوشبختي كه ترنمي جز عشق ندارد و در آستانه باز همان دختري را ديدم كه ترنمي جز عشق ندارد

امروز تولدي ديگر براي فروغ است مي دانم كه در باغي كه به نام ” دريچه اي به باغ شعر ايراني ” است نام او نبوده است اما دوست داشتم  به  باغ دل خوذم و همه عاشقان بانوي شعر ايراني اين قطعه را  تقديم كنم

 

دريچه اي به باغ فروغ

رفته بودم  نالان  سوي او, تا گويم به بانويم فروغ

ز ين همه كژ انديش مردم اندرون لاقيدو بي فروغ

رهسپار سرايش گشتم تا او را دهم آگهي

كه در خانه سعدي گشوده اند, باغي  ناگهي

بوستان آنها تهي ز گل  سرو و سبزي و چنار

كاغذين رنگين و پرتزوير و ادعا وداد و هوار

نامش شده   ” دريچه اي به باغ شعر ايراني “

ليك نديده ام در آن نه لطف ونه خردي زشعر ايراني

گفته اند اين باغ  جايگهي  بهر يادگارشاعران ايران است

ليك گويم پس چرا بي  نشاني ز فروغ  جاودان ايران است؟

بهانه آمد و باز حكايت همان تكراري ها  مصلحت,

سياست, توجيه  , القصه, بس كن,  نقطه سر خط

نقل ها كردم  كه باغ شعر و شور  ايراني

نباشد  طفيلي تزوير و دروغ را ميزباني

ليك سكوت  و استهزا و تزوير جوابم بشد

و در غم  چنين , ظهير الدوله ميزبانم  بشد

ديدمش باز  خفته در ميان آن چراغ و  باغچه

سبز گشته دستهايش, باز سبز همواره غنچه

با دريچه اي كه دانم , باز بيند, اجتماع مردمان عاشق

نه چون دريچه باغ شعر ايراني  همره سياست جاهل

آري,چون   كه به  باغ و محفل بانو فروغ آمدم

به  راستين  دريچه باغ    شعر ايراني, پر فروغ   آمدم

ظهير الدوله در ميان باد و سكوت  و فروغ و  ايرج و رهي

زيبا  و پر سكوت ترنم چو باغ حافظ و گلستان خانه  سعدي

نشستم و گريستم بر سر بالين  فروغ بانو

فغان ها كردم و شكوه و فرياد, گفتم, هيهات بانو

شده ام  بي زار ز نديدن و نخواستن  فروغي چون تو

در غرقه هاي تاريكي روزگارما,  مگر چند فروغي بودچون تو؟

ناگهان دستهايش را بر گونه ام حس كردم

نوازشي بود پر مهر , به كلام حق باور كردم

از ياد بردم شعبده بازي خانه شيخ اجل

دريچه ,باغ,  مدعي شعر ايراني گوئي نبود ز ازل

صدايش را شنيدم من با همان فروغ نجوا

كه بياسود مرا با كلام  ونوازشهاي فر وغ ندا

” بگذار تا به طعنه بگويند مردمان “

“در گوش هم حكايت عشق مدام ما”

” هر گز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق”

” ثبت است بر جريده عالم دوام ما “

 

 

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:58 | لینک  | 

صداي ناله همسايه من و آيلي را به خود مي آورد به انتها كوچه مي نگريم ديوارها را سيه پوش كرده اند و اعلاميه اي زده اند كه با نهايت تاسف و تاثير در گذشت ناگهاني …. در گذشت ناگهاني ؟ آري درگذشت همواره ناگهاني بوده است مگر براي آن بي نوائي كه چند صباحي هم خود و هم نزديكانش را به مهماني رنج و در انتظار مرگ نشستن برده است وگرنه مرگ هميشه ناگهاني است اما به اين افكار وقفي ننهم و باز انديشم كه فرشته مرگ مهماني را به جشن خود عوت كرده است سيه جامگان سوي سراي او رفته و با ابروهاي گره خورده و صورتكهاي بي بزك آرايشي ز غم را به تماشاي ميزبان غم ديده ببرند مردها سر در گريبان خويش برده اند آنهائي كه سپيد موي ترند بيشتر مي گريند و عده اي ساده لوحانه اي مي پندارند كه اين گريستن بهر نزديكي به آن به اصطلاح تازه متوفي است كه از ميان آنها رفته است و ديگر بر نمي گردد اما خود سپيد مويان مجلس مي دانند و با اندك وجدان بي ريا و پاكي كه هنوز ز دور دوران كودكي مانده باور دارند كه قصه سرشك آنها حكايت ياد آوري مرگ است و در اين انديشه هستند كه به سر صف ملاقت با فرشته مرگ خواهند رسيد هر چند كه مرگ در بسياري از اوقات بي نوبت از ميان صف آدمها را مي برد و قصه مرگ و اجل چون حكايت نان خريدن در صف نانوائي نيست كه نوبتي باشد و تك دانه صف نداشته باشد و يك بار به زنانه شاطر گوشه چشمي نشان دهد و گاهي هم سگرمه هايش سمت مردانه رود و پر خاش كنان آنان را به سوال كشاند مرگ مي آيد آهسته و بي صدا و بيشتر اوقات ناگهاني آن گونه كه در اعلاميه خيابان و روزنامه ديده مي شود اما قصه آنها كه كم سن وسال تر هستند فرق دارد جوان تر ها چشم به در دوخته اند شايد به دنبال آشنائي مي گردند آن آشنا كه دل به او بسته و ميزباني مرگ از متوفي تازه رفته او را به ديدار معشوق دور اميد وار سازد شايد باز آن چشمان سياه و يا آبي و سبز و شايد هم قهوه اي را باز بيند شايد برايش اين چشم بادامي و درشت چشم اين باز غمزه اي ز مهر كند مي بينيد حكايت اين طرف بر خلاف آن سپيد موي تنها اميد است و در ميان نا اميدي سپيد موي و اميد به ديدن يار جوان تر ها هارموني مرگ عزيز از دست رفته نواخته مي شود آدمها مي آيند و مي روند و ترنم تكراري باز خوانده مي شود كه مي رند آدمها از آنها فقط خاطرهاشون به جا مي مونه چي شد اون خونه؟ چي شد اون كوچه ؟ و باز چهره هاي بي بزرك گريه مي كنند و خوشحالند كه اگر سايه چشمه اي بر چشم داشتند چه سخت بود گريستن و مردها هم با نواي تلخ گريه را به انتهاي آسمان مي برند كه بر خود گريه كنند و اين قصه ادامه دارد و من در اين انديشه و باز سازي اين صحنه ها هستم كه صداي شاپري محوبم آيلي را مي شنوم كه مي گويد – چقدر آدم اول صبح آمده كه گريه كنند ؟ تلخندي مي زنم به اين نكته بيني دخترم مي زنم كه چه آسان و در سني چنين فهميده است كه ما جماعت چقدر عاشق مرده پرستي هستيم و بي محابا پاسخش دهم كه - فايده اش چيه ؟ و دخترم مي پرسد – آره فايده اي ندارد بالاخره اوني كه مرده ديگه مرده و زنده نمي شه ومن نگاهي به او كردم و گفتم - معلومه زنده نمي شه اما مي گويم فايده اي ندارد چون چند روزي اين گريه ها خواهد بودو بعد باز قصه فراموش كردنها پيش مي آيد چه خوب است كه آدمها هر دم و باز دم را غنيمت شمرند و براي همديگر فقط وسيله و ابزار نباشند كاش آدمها روي ترازو منفعت و ضرر نروند و تا زماني كه براي هم فايده اي داشته باشند همديگر دوست نداشته باشند چه خوبه كه آدمها عشق و مهر و همدلي و مهر باني را تا آخرين دمي كه با هم هستند را به ياد داشته باشند چه خوبه كه آدمها بخواهند كه با هم باشند بخواهند پيوند با هم زنند و بخواهند بهر عطر دوستي به دنبال هم روند و آن را به بي كران مهر سوق دهند و در ذهنشان فقط مهر باشد بخشش باشد و قدر با هم بودن باشد و از ياد نبرند عشق بي كران است مهر بي كران است دل بي كران است و در قالب شعار و ادعا و حرف و ادا نخواهد بود كاش آدمها در هر دم تولدي ديگر داشته باشند و حتي از همين امروز عشق ورزيدن را به ياد داشته باشند اي كاش همه آنهائي كه سياه پوشيده اند و به قول تو براي گريه اين موقع صبح آمده اند ياد بگيرند كه ديگر صبحي نيايد كه باز غفلت از ياد بردن دوست و آَنا و عزيزشان را به دل داشته باشند كه او را در زندگي جا گذاشته و بهانه اي براي ديدار و دوست داشتنش نداشتند بلي دخترم كاش آدمها ياد بگيرند كه دوست داشتن فقط لباس مشكي نيست فقط اين نيست كه حسرت بخورند كه اي كاش توجهي داشتند وكاش چنين باشد - آيلي با چشمهاي سياه بي نظيرش مرا نگاه كرد و گوئي حرفهايم كمي او را تكان داد و گفت

- بابائ خيلي دوست دارم

و من هم كه مي دانستم يا ر به دم و باز دم عاشقانه ها فكر كرده بارديگر بوسه اي بر گونه اش زدم

و گفتم

– من هم دوست دارم شاپري و باز به زندگي عاشقانه باز گشتيم و دم به دم عاشق تر گشتيم

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:31 | لینک  | 

ه سلامتی ِ لحظه هاي فرار گریز
دم و بازدمي تند وسخت و مردم ستيز
به سلامتی حضور پر وهم و خلسه توو من
.بر يادبود آن جاودانه حكايت و قصه عشق كهن
به سلامتی ِ بی تابی و خمودي ِسرانگشتانم
بر لب نهادم اين آخرین جرعه زميان شيره جانم
به سلامتی ِ پرواز بر فراز همه درختان شهر
بی خبری مطلق زآن مدعي كه كرد كامها را زهر
به سلامتی ِ پناه صدائي که هست عين حضور
كه از ياد مي برد دلگرفتگي براي آن كه شد اهل قبور
به سلامتي باز مي نوشم به ياد آن چشمانت
كه مرا سالها بخواند كه جان كنم فداي جانت
به سلامتي آن لبهائي كه زده اند مهر سكوت
گوئي پنداشت ناله اي بر هم زند عالم جبروت
به سلامي آن دلي كه شده غمگين بهر هجر دوست
آن كه مي گفت بودن هستم بهر شادماني اوست
به سلامتي ياد كهن بازي پر غوغاي من و تو
كه سايه و خاطره آن نرفت از ياد من و تو
به سلامتي آن كه گفت نداني چيست اندرون من
حكايت دلگرفتگي و دلشكستگي و دل پر خون من
به سلامتي غم يار كه بوده در خفا بي كران سالها
كه نكرد ياد آن حكايت عاشقانه قديم روزگار ما
به سلامتي آن كه پنداشت بي انديشه و دلسردم
نبندم دل به كس و گره بر چشمهاي هيچ دلبندم
به سلامتي آن كه بغضش را تلخ شنودم و سخت
تفو كردم بي شمار بر اين بي رحم روزگار بدبخت
به سلامتي بدرود دو باره با بازگشتي هيچگه
ليك او را گويم در اين آخرين تلخ آوردگه
به سلامتي تو نوشم حتي اگر نيشم زني باز
دعايت نزد يزدان كنم تاشيرين نوشت دهد باز
به سلامتي يار ديرين آخرين جرعه نوشم
كه باشد شادماني او در دل پردردو خروشم
به سلامتي آخرين جام ز تكرار نيست و بودم
به تو كه زديرين بودي هميشه هست و بودم
به سلامتي آخرين فصل اين قصه
كه گويد هيچ نبود جز وهم و قصه
به سلامتي آخرین مستي از تکرارِهجر زيستن
پشيماني و تنهائي و پرسوزدل تو غم گريستن
به سلامتي شادي و شور و عشق و ايمان
براي تو مهربان و نازنين و همدم و عزيز جان

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:26 | لینک  | 

بر فراز آسماني پرز ابرهاي بي اشك
آنجا كه چشمهاي اميد خسته و پر رشك
آنگه كه مرگ تدريجي شكنجه شد پيوسته
ياد برده است اميد و ز شور و عاشقي خسته
نسيمي كه قهر است با نوازش و نفحه موي يار
خيزش دانه اي كند و نا ممكن در گندم زار
ناگه معجزه و شكست سكوت كاخ وبارگهي قادر
ببار اي آسمان تا كي هستي به خود فاخر;كه فرماني ,
آسمان شكافت وبارشي بي تحمل آيد روي زمين
گوئي از ياد برد بغض و كوته بيني وقهر آن و اين
باران سوي دانه اي رفت پرغوغا وبي كلام
نسيمي نوازش گر به گندم زار با او همگام
باد و باران دست در دست و هم آغوش هم
گوئي خواهند اين بلند فرياد زنند با هم
معجزه ننگرد به قرار و حجم و مرز توخالي
نيست ايجاز از تبار شك و حدس و وعده پوشالي
باد و باران آمدند ز بي نهايت اميد ر ها ئی
آغاز شد نقطه چين و عاشقانه كلام و شيدائي
ميلاد دانه و گشت بخشي ز گندم زار
چشمها فراموش كردند ناله غم وحال زار
فريادبزد باوري به شوق وشور و غوغا
حجم اين قفس رها كن كه نور نيست رويا
فريادي زد باوري به شوق وشور و غوغا
حجم اين قفس رها كن كه نور نيست رويا

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:35 | لینک  | 

باز آمد اين مسافر سرد و پر دغدغه و سپيد
تا ز روح ودل پر درد برون آورد زشتي و پليد
ياد آورم در اين زمستان سرد, آن قصه آشنا
كه نبود هيچ حكايت جز بي وفائي و جفا ؟
شعبده اي كه دهد غصه و درد و هجر؟
كه ما را آسان نمود دور زهمدلي و مهر؟
غمان روزوشب تلخ برون ,فرياد ز اندرون, پر زخم؟
سرشكي كه ريخته شد بهر لعن و نفرين وخشم؟
نامحرم دلي كه ما را برده بود به اقليم غريب؟
آنجا كه داد ما را , آرامشي زدغل و فريب؟
آن رند و گنه كاره و رسوا ي بي مايه؟
كه زد و رهنمونمان كرد به اجبار تازيانه؟
آن شلاقي كه كرد غافل زگره چشمهاي يلدا؟
ياد برديم آتشي كه زد آن شهلاي نرگسها؟
پرسش و حكايت پر ترديد وشك بسيار
بگذار تا ترا گويم حكايت مهرو دل و دلدار
آن قصه دلداري شب سرد خزان
كه يزدان را بگفتم بهر دل ما,مهر وزان
وه چه شبي پايان پاييزي بود باآن نگاه
چه غوغا و حكايت و دل طوفاني, بي صدا
قصه شب پايان پاييز بود, شمردن جوجه ها
ليك شد براي ما آغاز بهار و شكفتن دل غنچه ها
قصه انار و سيب و حكايت تفال به حافظ
وه چه پيامي آمد زخواجه آن كلام نافذ
ياد دارم حكايت شيرين لسان الغيب
كه چه پر راز پيامي داشت زغيب
” دردم زعشق و درمان نيز هم “
“دل فداي او شد و جان نيز هم “
دردم نه او كه نوش دارو ودر مانم بشد
جانم نه او كه زيستن فرمانم بشد
وه چه زيبا روزگاري با او برايمان بشد
چه شهد حكايت عاشقانه ماندگارم بشد
روزگار عشق و عاشقي بهاري بود و بس
افسوس كه كوته و اندك مجالي بود وبس
قصه ترس و توهم و دل پر دغدغه
داستان بي وفائي وترس ووسوسه؟
قصه پر درد و حرمان بود, ليك كوتاه كنيم
شكوه بي مجال و قفل رابر لسان كنيم
هر چه بود تلخ بر ما گذشت
وه چه بود بي درمان گذشت
حال باز يلدائي وزمستاني آمد ميان
از ميان قصه ابو بشرو آدميان
باز حكايت انار و سيب و حافظ
باز شنودن به پند آن پير كلام نافذ
تفالي زديم و نشستيم به شنود
تاما را خواجه, زغصه عرش آورد فرود
اين بار ما را چنين گفت شمس
كه مرا نواي شادماني بودو رقص
” لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ”
” عشق بازان چنين مستحق هجرانند”
آري حكايت بي بهانگي را يادآوردم باز
شكر يزدان را كه نبردم اين بار به غفلت باز
كه گر عشق باشد پر مهر عشق
نيست نفرين و لعن , تنها عشق
قصه مهر نيست مربوط به زمان
يزدان را سوگند كه باشدبي مكان
قصه عشق در شب پايان خزان
در اين آغاز نويد برف سپيد زمستان
يك قصه و حكايت بود و بس
آن را بايد ز حافظ شنيد وبس
” عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف”
” چه هنرهاي دگر موجب حرمان نشود “
حال گويد ناخدا با فريادو تضرع سوي خدا
گويد او با دلي پردرد ليك بي ادعا وادا
يزدانا نصيبمان كن عشق يلدائي
باشد هميشه اميد و شور و شيدائي

www.lonelyseaman.wordpress.co

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:34 | لینک  |