تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

اين مهم نيست كه چه كسي باشي و يا اين كه از كجا آمده باشي

مهم اين است كه توانائي براي پيروزي  در زندگي  هميشه از درون تو آغاز مي شود

اپرا وينفري

خبر مهم بيشتر خبر گزاريها و شبكه هاي تلويزيوني جهان  در طي دو روز گذشته اين بود كه شوي تلويزيوني بسيار پر بيننده ” اپرا وينفري شو ” قرار است پس از 26 سال حضور در صدر تمامي برنامه هاي تلويزيوني كه به آنها در اصطلاح تلويزيوني ” نمايش گفتماني “(talk show)مي گويند  از سپتامبر سال 2011 ديگر پخش نشود و اين واقعه مي تواند پاياني بسيار غم انگيز براي بسياري از ما باشد كه اپرا وينفري برايمان چون نشانه اي از شجاعت و اراده و عشق و ايمان و اميد و صبر بوده و هست و خواهد بود  تا اين لحظه هيچ كس نمي داند كه علت اين امر دقيقا چه بوده و اپرا وينفري قرار است بعد از سپتامبر 2011 چه كاري كند اما براي ميليونها طرفدار او در سراسر جهان بانوئي كه توانست بعد از تجاوز يكي از بستگان در سن 9 سالگي و از دست دادن فرزندي كه در سن 14 سالگي بعلت تجاوزي ديگر نصيب او شد  مبارزه مي كند و زندگي را دوست داشته و تبديل به  يكي از ثروتمند ترين و محبوب ترين چهره تلويزيوني جهان شده و سر منشا بسياري از كارهاي بزرگ انسان دوستانه مي شود  غيبتش مي تواند  تكرار گفتن  قصه ” خواستن همان توانستن  است ” را دچار وقفه نمايد شايد براي بسياري از كساني كه كمتر با زندگي او آشنائي دارند نگاهي به زندگينامه اش بتواند اين حس را بوجود آورد كه رفتن و غيبت  او در اين برهه زماني در لحظه هائي كه جهان بيش از پيش نيازمند عشق و اراده و رفع تبعيض جنسي و هر گونه تبعيض ديگر  و صلح است  چقدر سخت و دشوار باشد اما او خود به ما ياد داده است كه پيروزي و توانائي پيروزي را بايد از درون خود آغاز كنيم

زندگينامه اپرا وينفري

اپرا گیل وینفری در 29 زانویه 1954 در ایالت میسی سیپی امریکا بهدنیا امد مادرش ورنیتا لی ,18 ساله خدمتکار بود پدرش ورنن وینفری 20 ساله در ارتش خدمتمیکرد موانع متعدد پیش روی اپرای کوچکبود هم سیاه پوست بود هم دختر و هم فقیر تا 6 سالگی نزد مادربزرگش در روستایی در میسی سیپی زندگی میکرد با تعلیمات مادر بزرگ توانست در کودکی خواندن و نوشتن را بیاموزد او در 3سالگی انجیل و سرود های مذهبی در کلیسا را حفظ می خواند اوپرا بار ها از مادربزگش میشنید که این دختر استثناست )معنی حرفش را نمیفهمید ولی تحسین مادربزگ به او نیرو میداد.

6تا12 سالگی را با مادرش در میلواکی گذراند9 ساله بود که مردی از اقوام به او تجاوز کرد و مدتی بعد هم مورد ازار جنسی دوست مادر و اقوام دیگر قرار گرفت هر چند از درون رنج میبرد اما هرگر این مسائل را باکسی در میان نگذاشت چندی بعد مادرش تصمیم گرفت او را به کانون اصلاح و تربیت بفرستد که شانس با اوپرا یار بود و ظرفیت مدرسه تکمیل بود (از بزرگترین خوش اقبالی های اپرا) دیگر چاره ایی نداشت جز اینکه با پدرش زندگی کند به همین دلیل به نشویل رفت

در پی ازار های جنسی اوپرا در 14 سالگی پسری به پسری مرده به دنیا اورد مرگفرزند برایش ضربه سختی بود ولی با خود عهد کردکه زندگی اش را تغییر دهد .پدر هم تصمیم گرفت با انضباط و سخت گیری به او کمک کند تابتواند زندگی اش را دگرگون کند او تحصیلاتش را ادامه داد وپدرش او را تشویق میکرد که همیشه بهترین باشد اوپرا مجبور بود هفته ایی یک کتاب بخواند و مطلبی درباره ان بنویسد در 17 سالگی گزارشگر رادیو نشویل شد برای اینکه بتواند به کار در رادیو وتلوزیون ادامه دهد برای تحصیل به دانشگاه ایالتی تنسی رفت و در رشته هنرهاینمایشی و ارتباط کلامی مشغول به تحصیل شد.

درهمان سال اول تحصیل در دانشگاهدو جایزه برای دو نمایشبه او تعلق گرفت در 1976 به بالتیمور رفت و گوینده اخبار تلوزیون شد در1978 علاوه بر گزارشگری و گویندگی به اجرای یک برنامه تلوزیون هم پرداخت که بسیارهم موفقیت امیز بود سپس در 1984 برای اجرای برنامه صبحگاهی ای ام شیکاگودعوت به کار شد این برنامه با برنامه پر طرفدار دانا هیو رقابت میکرد و در ظرف کمتر از یک سال به پرطرفدار ترینبرنامه ها شد و با گسترش ان در سپتامبر 1985 به (شوی اپرا وینفری تغییر نام داد)

اوپرا میگوید: در ابتدا هدفم از اجرای این برنامه این بود که به وسیله رسانه تلوزیون بتوان مردم را تشویق کنم .به انها روحیه بده و سطح اگاهی انها را بالا ببرم اما اکنون ماموریتم این است که زندگی دیگران را دگرگون کنم و به انها کمک کنم تا خودشان را جور دیگر ببینند و برای انها شادی و رضایت خاطر به ارمغان بیاورم )

اوپرا با بازی در فیلم به رنگ ارغوان که بر اساس رمان الیس واکر و به کارگردانی اسپیلبرگ دعوت و برای بازی در نقش مکمل فیلم نامزد جایزه اسکار شدوهمچنین از اوبرای بازی در فیلم پسر بومی قدردانی به عمل امد

شواوپرا وینفری در کمتر از یک سال به برنامه سراسری و زنده و درجه یکی تبدیل شد در ژانویه 1987 سه جایزهامی به برنامه تعلق گرفت جایزه بهترین اجرا ,کارگردانی,و برنامه گفتگو .سال بعد مجددا این موفقیت تکرار و جایزه گوینده سال به اوپرا اهدا شد او در میان تمام زنانی که تا ان تاریخ ان جایزه را دریافت کرده بودند از همه جوان تر بود تاکنون 34 جایزه امی به اوپرا اهدا شده علاقه او به بازیگری او را تشویق کرد که در سال 1986 موسسهفرهنگی هنری هارپو را تاسیس کند ,هارپو یکی از بزرگترین تولید کنندگان برنامه های تلوزیونی است . در سال1988 جایزه موفقیت در زندگی به او اهدا شد .

خاطرات ازار های جنسی دوران کودکی اپرا را براتگیخت که از 1991 قبل از اینکه کمیسیون قضایی سنایی امریکا قانونحمایت کودکانرا تصویب کند برای ایجاد پایگاه اطلاعاتی از محکومان ازارهای جنسی کودکان شروع به فعالیت کند.

مجله تایم اپرا وینفری را یکی از 100 شخصیت بانفوذ قرن بیستم معرفی کرده بود. او همچنین باپخش برنامه زنده (باشگاه کتاب خوانان ) به صنعت چاپ ونشر هم خدمت کرده معرفی هر کتاب در این برنامه با تضمین فروش بالا روبه رو بوده در سال 1999 بنیاد ملی کتاب برای قدردانی از او مدال طلا به او اهدا کرد (امااو تصمیم گرفت که باشگاه راتعطیلکند با این فرض که یافتن کتاب جذاب کار مشکلی است )چند سال بعد از تعطیلی باشگاه بیش از 100 نویسنده از جمله جومپا لاهیری و جین اسمایلی در نامه ایی سر گشاده از اوپرا خواستند تا بار دیگر کتاب های معاصر را در برنامه تلوزیونی خود معرفی کند تا از افت فروش کتاب ها جلوگیری شود اوپرا در مصاحبه ای اعلامکرد که تصمیم گرفته در دوره جدید برنامه به معرفی کتاب های غیر داستانی بپردازد و در نهایت با معرفی رمان کلاسیک اناکارنینا (تولستوی) در برنامه اش به عنوان بهترین عاشقانههای تاریخ این رمان را به صدر پرفروشترین رمان سال برساند.

اپرا همچنین در شبکه ایی مختص زنان (oxygen media)فعالیت هنری دارد وی در سال 2000 (در شبکه operaangel)جایزه 100 هزار دلاری برای افرادی که زندگیشانرا صرف بهبود زندگی دیگران میکنند اختصاص داد

مشارکت در ساخت مدرسه

اوپرا با اهدا 10 میلیون دلاربه ساخت مدرسه ایی کمک کرد این مدرسه در مرتون انگلیس میباشد و مدرسه مختص به افرادی است که استطاعتمالی ندارند

موسسه خیریه اپرا

با هدف توانمند ساری اموزش و تامین سلامت و رفاه زنان و کودکانفقیر در سراسر دنیا تاسیس شده

1.میلیون هادلارصرف بهبود اموزش دانش اموزان2/اعطای بورس تحصیلی3/تلاش های بشر دوستانه 4/در دسامبر2002 به افریقا رفته و به بچه ها ی افریقایی غذا لباس کفش لوازم تحریر اسباب بازیو کتاب اههدا کرده5/اهدا مدرسه نظامی برای دختران5/تاسیسمدرسه برای دختران در افریقای جنوبی و…

**********************************

و اين قصه همچنان ادامه دارد نمي دانم اپرا وينفري در ادامه راه زندگي چه تصميمهائي مي گيرد سابقه نشان داده است كه او نمي تواند بدور از عشق و مهر به انسانها و صلح و نجات جامعه بشريت زندگي كند اما دوست دارم از تريبون كوچك نوشته هاي ناخدا از او سپاس گويم بخاطر تمامي تلاشهائي كه براي انسانيت و استقرار مهر و عشق در جهان نمود از او تشكر خواهم كرد بخاطر اراده اي كه در عرصه زندگي نشان داد و ثابت كرد حتي كودكي كه مورد آزارهاي جسمي فراواني قرار مي گيرد و مادر 14 ساله فرزند مرده اي مي تواند يكي از مشهور ترين و ثروتمند ترين و عاشق ترين  و داراي خصيصه هاي انساني برتر نظير شجاعت و مهر به هم نوع و… باشد و اين درس بزرگي است كه همه ما از او گرفته و مي گيريم او براي هميشه در قلب ما خواهد بود زيرا مي دانيم ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “

/

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:28  توسط تورج عاطف  | 

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند…
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت.” -
احمد شاملو

نگاهي به بازي فوتبالي مي كنم كه بين دو تيم عربي در قاره آفريقا است براستي چه كسي مي تواند باور كند كه اين يك بازي است ؟ يا اين كه اصولا ورزش بهر سلامتي و شادماني است ؟ اين نبردي است سخت سهمگين بين دو كشور كه از سالها پيش بهر حادثه اي كه بين بازيكني از يك تيم و پزشك تيمي ديگر افتاده است اين گونه جنگي مي كنند كه نام فوتبال را بر آن نهاده اند براستي قصه فوتبال اين دو كشور عربي آفريقائي حكايت بسياري از ما نيست ؟ آيا آنقدر كه براي آشتي دادنها به دنبال بهانه مي گرديم جنگ و كشتن را بهانه اي سخت يافتيم ؟ هر دم كسي بد است حكايت خودي و ناخودي است داستان دايره ما و آنها تا به ابد ادامه دارد و هيچ كس نمي داند كه اين تداوم تا به كي وجود خواهد داشت ؟آسمان شهرم را كه مي نگرم مي بينم چه آسان آبي و خاكستري مي شود و در ميان آفتاب و باران نشاني از مهر و قهر ندارد به درختان پاييزي كه الوان هستند چشم دوخته ام آنها نيز بي بهانگي را بهانه داده اند بوم رنگ خدا را نشانمان مي دهند بي آن كه طلبي داشته و يا آن كه بخواهند چيزي را در گروي چيز ديگر قرار دهند به برگهائي كه چون فرش زمين شهرم را پوشانده چشم دوخته و گوش به صداي ” خش خش “آنها مي دهم صدائي از آنها هم در نمي آيد و تنها لذت زيباي قدم زدن در يك صبح پاييزي را به آدمي دهند و هيچ طلب نكند و اين من هستم كه بايد عشق و سر زندگي و بودن در لحظه اكنون را تمرين نمايم لحظه اكنون تنها لحظه است كه وجود دارد و اين لحظه همان لحظه سپاس از يزدان است و اين سپاس است كه از اندرون من شعف را به يادم آورد آري شور و شعفي كه ناشي از هيچ و هيچ بهانه است اين بي بهانگي چه بلايائي را از ميان بردارد كه مي دانم به بهانه ” بهانه ها ” چه بر سر خود آورده ايم حال در ميان يك ميدان فوتبال باشد و يا اين كه در پهنه تاريخ آن را ترنم كرده باشيم فرقي ندارد بهانه ها تنها نغمه شوم جدائي دهند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:15  توسط تورج عاطف  | 

عجب مردم مرثيه سازي هستيم دوست داريم كه در رثا بخوانيم نه در شادماني ها چرا ترانه هاي عزا برايمان دل انگيز تر از عروسي است ؟سالها است كه لقب ” غم پرست ” را گرفته ايم و باز هم آماده ايم دست به قلم و آماده در حنجره و سينه كه از غم بناميم و چه روزگار هم ياور ما است كه از زمين و آسمانش مي بارد هواي تهران باراني است و در ميان قطرات باران نمي خواهم از مرگ و جدائي بنويسم و  بگويم روزگاري در هنگام مرگ زنده باد خسرو شكيبائي نوشتم ” مرثيه نمي نويسم ” زيرا كه معتقدم آناني كه عاشق آمدند عاشق زندگي كردند و عاشق رفتند حديث حافظ را ترنم كردند كه

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما

و براستي چنين است …

بار ديگر باد به بيرق سياه هنرمندان نواخت و نازنيني ديگر از ميان ما رفت نامش نيكو بود كه براستي نيكو بود نيكو بانوئي كه به نيكوئي زندگي كرد بازي كرد و نيكوئي را ياد ما داد و شهرتش را خردمند گفته اند كه براستي خردمندي را در تمامي آثارش نشان مي داد او نيكو خردمند بود كه پرده آخر زندگيش را در خانه خلوت خود اجرا كرد  نمي دانيم آخرين صبحانه اوبرايش حتي  دو نفر بود؟ اما هرچه بود رفت تا كافه ستاره سينما يك خاك آشنا ديگر را از دست دهد و او را در زمره مسافران سرزمين ابدي  ببيند آري پرده آخر – خانه خلوت – صبحانه اي براي دو نفر – كافه ستاره – خاك آشنا – مسافران  گوشه اي از كارنامه نيكو خردمند است كه به مدت نيم قرن  بر اريكه هنر مندان ايراني در خشيد و در خشان بود و خواهد ماند وحكايت حافظ را برايمان زنده نگاه داشت اما مرثيه يكي از روزهاي آخر ماه ميانه پاييز 88 تنها به نشنيدن صداي شيواي نيكو خردمند گوينده و دوبلور و هنرپيشه بزرگ سينماي ايران نيست درست در چنين روزي اعلام شد كه قرار است راديو ايران ديگر از صداي استاد محمد نوري و ايرج و احسان خواجه اميري و عليرضا افتخاري و محمد اصفهاني و كورس سرهنگ زاده و فتحعلي اويسي و.. بهره نگيرد ! خبر بسيار تكان دهنده است شايد قبول كرديم صداي نيكو خردمند عزيزمان را نشنويم زيرا مرگ را حق دانسته ايم اما نشنيدن صداي بزرگاني چنين را با كدامين ناحقي مي توان قياس كرد ؟ و اين اخبار را در حالي مي شنويم كه استاد محمد رضا شجريان پيگير است كه او نيز ديگر صداي خود را درسيما و صدا اجازه پخش ندهد و در اين ميان از دست اندركاران صدا  مي پرسيم

آيا باز هم صدا است كه تنها مي ماند ؟

صداهاي بسياري رفتند صداهائي كه در برنامه صداهاي ماندگار شنيديم صداهاي بسياري نيز قبل از آن رفته بودند و آن هم پذيرفتيم اما نشنيدن صداي محمد نوري و محمد اصفهاني و ايرج و احسان خواجه نوري و عليرضا افتخاري و استاد شجريان از آشناي قديمي خانه و مغازه و مدرسه كه جعبه جادوئي و يا راديو نام داشت را چگونه بايد بپذيريم ؟چگونه بايد  زنداني شدن صداي اين بزرگان را در پشت ديوارهاي تهجر تصميم گيرندگان اين  اقدام تحمل كرد ؟ حال نه در عزا و نه در شادماني نمي خوانيم سكوت حاكم جشن و عروسي ما خواهد بود صدا ها يا خود مي روند و يا مي گوئيم كه در هجر بمانند تا حسرت ميزباني سخت پردوام بر گوشها و دلهاي ما باشد و شايد اين را نوعي عدالت بتوان ناميد!!نمي دانم  به كدامين گناه صداهاي زندگان  را زنداني كرده اند ؟اما قصه اسارت آنها غصه اي است كه دلها و گوشمان  نمي تواند تحمل نمايد و  فرمان دهد تا چشمهامي گريد و باراني شود  و گوئي باز حكايت مرثيه حاكميتي بس طولاني دارد آسمان تهران باراني است و سرشك غم و حسرت براي صداي زنده ياداني چون نيكو خردمند و صدا ماندگاراني چون استاد نوري و استاد شجريان و … بر دل ما است و تنها صدائي كه از نجواهاي بانوي جاودان عاشق ادبيات فروغ فرخزاد مي ماند اين است

آه اي صداي زنداني

آيا شكوه ياس توهرگز

از هيچ سوي اين شب منفور

نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟

آه اي صداي زنداني

اي آخرين صداي صداها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:14  توسط تورج عاطف  | 

شكر نعمت نعمتت افزون كند و گويا اين قصه براي من نيز رخ داد و حال پس از اولين روز جشن كتابخواني در خانه كتاب دار بايد به مدرسه دخترم دعوت مي شدم تا براي دوستان آيلي چند كلمه اي گويم و كتابم ” سولماز” را به آن هديه دهم نمي دانم چرا هنگامي كه به سمت مدرسه مي رفتم داستان “بهترين معلم زندگيم ” در ذهنم بازي مي كرد اما هنگامي كه به چهره هاي علاقمند دوستان دخترم پس از گرفتن كتابم رو به رو شدم به اين نتيجه رسيديم كه آبان سال 1388 شايد بتواند براي بسياري از اين دختراني كه چنين با علاقمند به من مي نگريستند و با شوق كتابم را نگاه مي كردند به طور حتم خواهد بود اما دوست دارم داستان” بهترين معلم زندگيم ” را براي خوانندگاني كه تا به حال آن را نشنيده اند دو باره بازگو كنم

” بهترين معلم زندگيم ”

در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهای اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزی امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی صندلی لم داده بود به نام تدی استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشی از او نداشت. تدی سال قبل نیز دانش‌آموز همین کلاس بود. همیشه لباس‌های کثیف به تن داشت، با بچه‌های دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضی بود و سرانجام هم به او نمره قبولی نداد و او را رفوزه کرد . امسال که دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می‌یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلی سال‌های قبل او نگاهی بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی‌ببرد و بتواند کمکش کند . معلّم کلاس اول تدی در پرونده‌اش نوشته بود: «تدی دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادی است. تکالیفش را خیلی خوب انجام می‌دهد و رفتار خوبی دارد. رضایت کامل». معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: « تدی دانش‌آموز فوق‌العاده‌ای است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولی او به خاطر بیماری درمان‌ناپذیر مادرش که در خانه بستری است دچار مشکل روحی است .» معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «مرگ مادر برای تدی بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را برای درس‌خواندن می‌کند ولی پدرش به درس و مشق او علاقه‌ای ندارد. اگر شرایط محیطی او در خانه تغییر نکند او به زودی با مشکل روبرو خواهد شد .» معلّم کلاس چهارم تدی در پرونده‌اش نوشته بود: «تدی درس خواندن را رها کرده و علاقه‌ای به مدرسه نشان نمی‌دهد. دوستان زیادی ندارد و گاهی در کلاس خوابش می‌برد.» خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌های تدی به مشکل او پی برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فردای آن روز، روز معلّم بود و همه دانش‌آموزان هدایایی برای او آوردند. هدایای بچه‌ها همه در کاغذ کادوهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدی که داخل یک کاغذ معمولی و به شکل نامناسبی بسته‌بندی شده بود. خانم تامپسون هدیه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتی بسته تدی را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه‌های کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایی دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقداری از آن عطر را نیز به خود زد. تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتی بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوی مادرم را می‌دادید.» خانم تامپسون، بعد از رفتن تدی، داخل ماشینش رفت و برای دقایقی طولانی گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگری شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش زندگی و عشق به همنوع به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ویژه‌ای نیز به تدی می‌کرد. پس از مدتی، ذهن تدی دوباره زنده شد. هرچه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می‌کرد او هم سریعتر پاسخ می‌داد. به سرعت او یکی از با هوش‌ترین بچه‌های کلاس شد و خانم تامپسون با وجودی که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدی دانش‌آموز محبوبش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمی هستید که من در عمرم داشته‌ام. شش سال بعد، یادداشت دیگری از تدی به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمی هستید که در تمام عمرم داشته‌ام. چهار سال بعد، خانم تامپسون نامه دیگری دریافت کرد که در آن تدی نوشته بود با وجودی که روزگار سختی داشته امّا دانشکده را رها نکرده و به زودی از دانشگاه با رتبه عالی فارغ‌التحصیل می‌شود. بازهم تأکید کرده بود که تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه‌ای دیگر رسید. این بار تدی توضیحی داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم ‌گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدی در پایان‌نامه کمی طولانی‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگری رسید. تدی در این نامه گفته بود که با دختری آشنا شده و می‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیحی داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسی در کلیسا، در محلی که معمولاً برای نشستن مادر داماد در نظر گرفته می‌شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت و حالا حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی نگین‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطری که تدی برایش آورده بود خرید و روز عروسی به خودش زد. تدی وقتی در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمی هرچه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم آدم مهمی هستم و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می‌توانم تغییر کنم از شما متشکرم .» خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: « تدی، تو اشتباه می‌کنی. این تو بودی که به من آموختی که می‌توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزی که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردی، بلد نبودم چگونه تدریس کنم .» بد نیست بدانید که تدی استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکی است و بخش سرطان دانشکده پزشکی دانشگاه نیز به نام او نامگذاری شده است . عصر كه به دنبال آيلي رفتم او را شادان ديدم كه از خواندن كتاب ” سولماز” سخن مي گفت و خودش هم خيلي خوشحال بود و تصميم گرفت مشقهايش را زود تمام كند و قصه سولماز را كه 5 صفحه آن را خوانده بود دو باره بخواند و سرانجام هم روي جلد كتاب به خواب رفت و من مي انديشيدم يعني تمكان دارد در بين جمع بچه هائي كه صبح آنها را ديدم و همه شادمان كتاب مرا گرفتند كساني يافت شوند كه سر نوشت آنها در يك روز پاييزي آبان 1388 عوض شده باشد و چون تدي كوچولو مغموم كلاس پنجم خانم تامپسون و دكتر تدي استوارد متخصص سرطان شناسي امروز گردد براستي چنين است لحظه هاي زندگي مي توانند بسيار سر نوشت ساز باشد و چه خوب است كه امروز هر كدام از ما به فكر فرشته كوچولو هائي باشند كه به ما چشم دوخته اند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:13  توسط تورج عاطف  | 

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سكوت از كوچ لبريز است

صدايم خيس باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولا ني است

..

كمي دلگيري لازمه پاييز است اما براي من پاييز همواره عطر شادماني داشته است در بوم نقاشي خدا در پاييز همه رنگ وجود دارد سبز و زرد و قرمز و قهوه اي  كه همه جا را مي پوشاند و عطر ديگري به فضا دهد اما من پاييزم را ديروز ديدم دلگير بودم دلگير از قضاوتها و از حرفهاي گفته و عمل ناكرده دلگير از نداشتن دوستي بي بهانه دلگير از لحظه فرار از اكنون دلگير از خفته فريادم  … اما گوئي رسم پاييزي من قرار بود كه باز هم برايم تكرار شود پاييز برايم طعم بهار دارد و ديروز بهار را در ميان جمعي از خوانندگان كتابم ” عروس قولنامه اي ” ديدم در جمعي بسيار صميمي نشستيم و آنها از قصه آرويه و آرمان و نادر و خان بابا و آقا جان  گفتند گوئي آنها را بسيار بهتر از مني مي شناسند كه خالق آنها بودم چه زيبا بود هم نشيني با عزيزاني كه خوانده بودند قصه پر غصه ” عروس قو لنامه اي ” را و با سخن مي گفتند و مي شنيدند ز آنچه من گفتم  جشن امسال  كتابخواني برايم جشن بزرگي بود جشني كه در آن حس در ميان مردم بودن را حس مي كردم مي دانم كه همه از شعار و حرفهاي پوپوليستي خسته شده ايم اما به واقع من مردم را ديدم و در ميان مردماني زندگي كردم كه بر

خلاف گفته محبوب بانويم مرا مي بوسيند نه ز بهر طناب داري كه بهر ريسماني از لطف و محبت بي شائبه كه مرا نمي خواستند ز آن كه چگونه هستم مرا مي خواستند بهر آن كه چگونه باشند  در بهار پائيزي جشن كتاب سخن ها گفتيم از قصه زنان وطلاق و خودكامگي ها و از شيريني عشق و خانواده و مهر باني ها و اين گونه بود كه جشن گرفتيم نه ز بهر جشن كتاب خواني كه كتاب خواني نه ز يك روز و يك هفته باشد جشن …

آري گفتم هركدام از ما هنرمنديم و كافي است كه تنها اين هنر را در درون خويش بجوئيم و هنر بزرگ يعني بخشيدن زيبائي  و هنري جاودان است كه زيبائي بخشدكه زوال نيابد و اين زيبائي بي زوال عشق است كه آنگه عشق باشد كه بي بهانه و بي هيچ ادعا ارزاني داده شود و  بر مدار سينوسي گردش نكرده و اگر سير صعودي نگيرد حداقل در امتداد زندگي خود را حفظ كند و من آنجا در ميان مردماني كه ” عروس قولنامه اي ” را خوانده بودند عشق را ديدم و مهر را چشيدم و باور كردم كه بايد جشن كتاب را از هر بامداد تا شامگاه ادامه داد امروز با طلوع آفتاب از خواب بيدار شدم نگاهي به آسماني كردم كه مهماني آبي و نارنجي را آغاز كرده بود لحظه ديدار بود لحظه اي كه آسمان بي هيچ ادعا و زخم و زبان و قضاوت آغوش خود را گشاده و آفتاب مي آمد كه نخست نارنجي عشق  و بعد زرد هم دلي را نثار آبي كند كه محفل يافتن آفرينشها است و عجب است كه آسمان و آفتاب هر روز و شام در لحظه هاي طلوع و غروب تنها عشق بي بهانه را آفرينند و من باز به ياد جشن كتاب خود رفتم جشني كه مادري كه داراي دو فرزند بود چگونه با اشك از آرمان مي گفت كه پسركي عاشق ولي پر بهانه در كتاب من بود و من عشق به نوشته هايم  را در چشمهاي فرزندان او ديدم آري من بهاري شدم دلگيريها را از ياد بردم به آغاز انديشيدم به اميدي كه عاشقاني كه چنين عاشق آنان هستم به من دادند آري عشق به خوانندگانم كه به من مي آموزند بسيار بيشتر از چيز هائي كه برايشان و به عشق آنها نوشته ام پاييزم را باور كردم و دانستم اين پاييز نيز زيبا است و دلگيري ندارد و بوم نقاشيش همواره رنگ شادي و مهر و اميد و ايمان و صد البته صبر را به من دهد و من پاييز را در جشن كتابخواني با تمامي وجود در آغوش كشيدم

سلام كتاب

سلام نوشتن

سلام عشق

سلام بي بهانه ها

tourajatef@hotmail.comعروس قولنامه اي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:30  توسط تورج عاطف  | 

ه آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر سفر نكني

اگر كتابي نخواني

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي

امروززندگي را آغاز كن

امروز مخاطره كن

امروز كاري كن

نگذار به آرامي بميري

پابلو نرودا

روز بزرگي است صحبت از جشن كتاب است و كتابخواني و براستي خود كتابخواني در بطن خويش حكايت جشن گونه دارد آرزوئي است سخت بزرگ براي همه ما كه بخواهيم ” جشن كتابخواني ” براي ما هر روزه شود اما در روزگاري كه ارزش  كتاب و كتابخواني هر دم نازل تر مي شود خود داشتن چنين جشني را بايد جشن گرفت و اميدوار بود كه اين جشن باقي باشد كه در روزگاران بي كران سخت  اين سرزمين جشنهاي مخربي چون جشن كتاب سوزاني نيز به خود ديده ائم آري روزگاراني در اين ديار جشن سوزاندن كتاب وجود داشته كه در آن به بهانه و بي بهانه كتابها را در آتش مي افكندند و هلهله جهل مركب خويش را در اطراف آن مي زدند و از اين رو است كه خوشحاليم حداقل يك روز را به نام ” كتابخواني ”  در سال داريم هرچند كه سالانه زمان مطالعه  در اين ديار هر سال كمتر شود و چاپ و نشر سخت تر و نوشتن نياز به قلب  بزرگتر از شير و تحمل بيش از كوه دماوند نياز داشته باشد حكايت جشن كتابخواني را بايد به جشن هنرورزان نسبت داد بعنوان يك نويسنده در طي سالها روزنامه نگاري و نگارش كتابهايم شنيده ام كه نوشتن هنري است جاودان كه بيشتر هنرها بر پايه آن آيند زيرا از نوشتن است كه ادبيات تولد يابد شعر متولد و موسيقي ترنم و رقص و نقاشي رقصندگان و … آيند اما بايد بگويم كه صميمانه معتقدم هنر اصلي نه در نوشتن كتاب كه در خواندن آن است زيرا هيچ نگارنده اي بي خواندن نمي توان  دانش و جسارت نوشتن را بيابد بايد خواند تا  سپاس از آن را با نوشتن داد نوشتن هنري است شناخته شده اما خواندن كتاب را سهل دانسته و شايد به همين دليل است كه كتابها خوانده نمي شوند و روزگار به سختي با كتابخانه ها و كتاب فروشي ها بازي كرده و امروز آنها را تبديل به غمكده و ماتمكده نموده است حكايت نخواندن ها و تنها توجه به نوشتن ها ( البته و صد البته اگر همچنان توجهي از سر مشكلات زندگي بماند)چون حكايت آن بي نوائي  شده است كه در چاهي افتد و طبيبي او را پند دهد كه فشار خونش بالا است روانشناسي صحبت از عقده هاي كودك درون او نمايد مهندسي به عدم محاسبات او و نظامي به عدم لياقت و روحاني به كيفر گناه حاكمي به قدر نادانستن خدمات هشدار دهد و بي ادعائي دست او را گيرد و از چاه برون آورد ا آري خواندن علي رغم آن كه به نظر كاري سهل و آ سان به نظر آيد اما در واقع بسيار ارزشمند و مفيد  و حياتي بوده اما  كمتر كسي نگاه پويا و صحيح  به آن دارد از هيچ نقاشي نمي توان انكار گرفت كه او رسم مي كند كه ديده شده  و گفته ز سحر رنگ و بوم و قريحه اش شود حكايت نوازنده نيز چنين است و نمي تواند در خلوت بنوازد كه شنيدن است كه شوق نواختن آورد و  اين خواننده است كه شوق و ذوق و هنر را به نويسنده مي دهد كه بنگارد تا خوانده شود نقد گردد و تشويقي نيز براي ادامه راه نثارش كنند پس چه به جا خواهد بود كه امروز را نه بعنوان ” جشن كتاب خواني ” كه بعنوان جشن ” هنر كتابخواني ” بناميم و سپاس گوئيم يزدان را كه ادبيات و خواندن را ارزاني ما داد و امروز من  بعنوان كسي كه  سابقه نزديك به دو دهه روزنامه نگاري و نگارش را به دوش كشيده و سالها در عرصه هاي ترجمه و روزنامه نگاري ورزشي و داستاني نگاشته ام و نزديك به يك دهه در امر نگارش كتابهاي داستان مشغول هستم و ماحصل آن تا به اين لحظه 5 كتاب چاپ شده و 2 كتاب در حال چاپ است علاقمند هستم كه سپاس خود را تقديم به تمامي هنرمنداني بدانم كه نوشته هاي مرا خوانده و مرا سخت مورد نقد و تشويق خود قرار داده اند و صميمانه مي گويم بدون داشتن چنين هنرمنداني هيچگانه نمي توانستم حتي قدمي در اين راه برداشته و سياه قلم نوشتاري زنم و از اين رو دوست دارم عشق و مهر و سپاس و قدر شناسي خود را به تمامي آنان به كساني كه بهر قلم من رنجيده و مرا نوازشهاي كلامي درشت  كرده و يا آناني كه مهر و تشويقم نموده و حتي كساني كه بي تفاوت بوده و يا نبوده اما در سكوت نوشته هايم را نظاره كرده بكنم و بگويم بي عشق و توجه و هنر آنان هيچگاه نمي توانستم اين گونه جشن نوشتن را از هر بامداد تا شامگاه داشته و شعله عشق به قلم را چنين در سينه داشته باشم از اين رو آرزو دارم هنرشان  پردوام وآفتاب پر مهرشان  هردم سوزان تر و پر نور تر بر نوشته هايم باشند و تواني يزدان پر مهر مرا دهد كه بتوانم تا آخرين دم وجودم نظاره گر عشق آنان باشم باشد كه چنين باشد

اي خدا جان را تو بنما آن مقام

كه اندرآن بي حرف مي رود كلام

مولوي

tourajatef@hotmail.comسولماز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 11:31  توسط تورج عاطف  | 

قلمبر دست نوشته هايت بوسه مي زنم شايد كه روزي توانم سبزي آن را چون بوستاني بينم كه همگان آن را لمس كنند و ببويند و بچشند و شنوا باشند و آري ببينند بر اين دست نوشته ها كه غصه هائي است كه عزيزي براي نازدانه اش به قصه مي گويد قصه نخواستن ها و غصه ندانستن ها و بي مهري در قالب هر عنواني چون همسر و مادر و پدر كه بايد قالبي مهربانانه داشته باشد اما افسوس كه هيچگاه عنواني نتوانست مهرباني را به كسي دهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم بلكه گريستنهايم اندكي التيام يابد و بايد پيشتر و بيشتر مي انديشيدم به عمق درياي غمي كه اين واژگان قطراتي از آن هستند و مي گويند از دردهاي دختركي كه خواست عاشقي كند كودكي كرد بخواست مادري كند كودكي كرد خواست همسري كند باز كودكي كرد و آنگاه كه خواست كودكي كند هيچگاه كسي او را به آغوش نگرفت و به مهر باني بوسه بارانش نكرد و در گوشش ترنمهاي عاشقانه اي نخواند تا به او بگويند كه كودكي جرمي است نا بخشودني براي آناني كه كودكاني بزرگ سال شده اند و مي خواهند كودكانه بازي بزرگان را در قالب شوهر و خانواده شوهر و پدر و مادرو.. را جاودانه در آورند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به اميد آن كه روزي اين دست نوشته ها را صاحب اصليش بخواند و بداند كه نيستي و هستي او چگونه در باره او مي انديشيده و برايش از هجران مهر و بي توجهي يار و بي آغوشي مادر نگاشته اما خواسته و مي خواهد وخواهد خواست كه هستي و نيستيش هيچگاه آغوش مادري را دلتنگ نشود به غمكده التماس مهر همسري نرود و يار او را به قطع ريشه ميوه عشق پند ندهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به ياد آن شاعر عاشق كه بر لباني بوسه زد كه شايد گفته باشد ” دوستت دارم ” اما من بوسه مي زنم بر اين خطوطي كه سرشار گفته هائي دارد از عشق و مهر و تعلق به هستي و نيستي كه سالها است جاودانه مانده و هيچگاه نگذاشته است كه ” شايد ” و ” اگر ” … خدشه اي بر آن وارد كند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم كه توان ادامه راه را يابد بتواند در باغچه عشق سبز شود و مي دانم كه بانوي جاودان شعر و عشق نيز چنين وعده اي را به تو داده است كه پر عشق شوي و ادامه دهي و جاودانه بر آستانه دري ايستي كه لايق تو است همان آُستانه اي كه بانوي عشق تو را ديد و سلامي دگر داد آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم كه بنگاري همه غمها را و شاديها را عشق و هجر و بي مهري و مهر و اميد و نا اميدي را و از صبر گوئي از ايمان ترنم كني و به هستي و نيستي تو بگوئي كه مي توان در سرزميني زيست كه همه مردمانش در پي هر بوسه به دنبال طناب داري نمي گردند مي توان زيست براي آن مردماني كه در جوي حقير بي عدالتي ها و نامردمي ها و بي عاطفگي ها چون مرواريدي درخشان شوند ودريائي بمانند آري به هستي و نيستي بايد بگوئي كه هستي باش و جاودانه زندگي كن بهر مادري كه عشق را براي عشق و مهر را براي مهر و لبخند براي پنهان كردن غم هايت به تو هديه داد آري بر دست نوشته هايت بي كران بوسه زنم به اميد آن كه هستي و نيستي تو همره خوشبختي و شور بختي و شادماني و عشق باشد و در اين ديار مردمان بخواهند كه دريائي شودند و دريائي زندگي كنند و دريائي مهاجرت نمايند تا هيچكس نخواهد بهر بي مهري و ميوه عشق را بكشد و يا آغوشش را براي دخترك تازه آگاه شده به مادري دريغ كند بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه روزي از وصال نويسند از عشق و مهر و اميد و ايمان و سرانجام يافتن جزيره خوشبختي و از آفتاب آري از آفتاب نويسند و گويند به آفتاب سلامي دگر خواهم داد بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه جاودانه سبز باشند چنين سبزينه بنگارند و سبزي عشق و سبزي اميد و سبزي ايمان و سبزي صبر را به هستي و نيستي ها جاودانه دهند آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:2  توسط تورج عاطف  | 

تلخ نگاشته ايم تا بگوئيم تلخي واژگاني دارد ماندني اما از ياد برده ايم كه هيچ كس در ميان شب ستارگان نوراني را رها نكرده و پي بر هوت تاريكي نمي رود  گوئي تلخ نگاشتن را عادتي شده است عادتي سخت مذموم كه مي گويد چه تلخي شيرين است كه اگر در اين دنياي واژگان معكوس نبود شايد مي دانست رستم بهر جوانمردي و مردانگي و شاد بخشيدن تهمتن شد

تلخ انديشيده ايم تا به اين واقعيت پشت كنيم كه آنچه تولد است و آفرينش در ميان نا اميدي و غبارنتوان يافت و بايد مرد و ميراند تا هيچ تولدي نباشد و در ميان اين نا تولدها زندگي را تجربه كرد چه بلاهتي گسترده كه در ميان مردگان آرزوي زندگاني جاودانه داشت چه سخت بي مقداري كه آرزومند  مرگ آرزوها شد راستي يادت رفت ” آرزوئي شيرين و باوري استوار است كه مي تواند ابديتي داشته باشد”؟

تلخ گفتن تا از بي كرانه هاي آشنائي ها بگذريم گوئي گفتنيهائي چنين گزنده مي تواند دلي را بلرزاند و يا اين كه به تپش اندازد و گويد “آه چقدر من خوشبختم ” اما هيچ كس نگفت آنچه مي ماند شيرين سخن و شكر پراني است كه نيش افعي زبان  هيچگاه ماندني را ماندني نكرد

تلخ شنيديم تا بگويم همه آدميان چون مني هستند كه شب را بهر تاريكي و روز را بهر غبار و آفتاب را از براي سوزاندن و باران بهر پنهان ساختن خورشيد مي خواستند  و اين گونه است آواي پرندگان را نشانه شومي دانستيم و صداي جوي آب را گذر عمر ترجمان كرديم

تلخ باور كردم آنچه را كه مي توانست شيرين باشد و رويا  را اوهام خواندم و آرزو را توهمي شاعرانه و فرياد را صوتي ز بي كران عقده ها اما باور كن باور آن هنگامي باور است كه جاودانه باشد و جاودانگي ز انساني بودن باور ها است همان انساني باوري كه خبر از انديشه نيك و گفتار نيك و كردار نيك بداد

تلخ …

نمي خواهم از تلخي ها گويم دنياي ما پر ز اين تلخي است آيا نياز است كه باز هم آن را تلخ تر نمائيم ؟ تلخي ها را نمي بينيم ؟ در سكوت و پچ و پچ اهالي شهر جز نداي تلخي ها مگر توان صوتي ديگر شنيد ؟ چه كسي ز اميد گويد ؟ چرا كسي از ايمان به ادامه زيستن سخن نگفت ؟ از صبر چرا بهانه گيري كنيم ؟و از عشق …

آري هيچ كس ز عشق نگفت ز عشقي كه مادري به پسري دارد كه رفته است به دياري كه هيچگاه چون اول وجود برنخواهد گشت اما مادر عاشق است عشق او بي بهانه است و به دنبال  وسوسه ديدار فرزندش را دوست نمي دارد او فرزندش را با چشم دل مي بيند حتي اگر او را ببرند و مخفي كنند و شايد روزي  بهر گناهي كرده و يا نكرده  راهي ديار آَشنا نا آشناي ما  با عشق مادري كنند

آري هيچ كس از عشق دخترك نگفت كه تنها فرياد عشق را آواز داد تا مادري و شايد خواهري و شايد هم پدري دير باور عشق باور كند كه آري او همان دختر بچه عاشقي است كه مادر را عاشقانه مي بوئيد و دستهاي پر از موي پدر را چون گلبرگ رز سرخ نوازش مي كرد و خواهر را يار نه رقيبي بهر بيشتر خواستن مي ديد

آري هيچ كس از عشق پسركي نگفت كه به دنبال يافتن خويش رهسپار ديارهاي گوناگون شد روزي پول و مال را نشانه گرفت و روياي قصر طلائي را در كوتاه ترين زمان به تصوير كشيد قصري كه هيچگاه طلائي نشد كه تنها ماسه اي ماند تا درياي واقعيتها به ساحل خيال او آيد و قصر را همره افكار شيرين او شويد

آري هيچكس از آن زن سخن نگفت كه مي خواست عشق را اما معشوق را دنبال كرد و چه سخت باور كرد كه معشوق همان عشق است اما  نمي دانست معشوق همان عشق نبود و هيچگاه نخواهد بود

آري هيچكس از مرد سخن نگفت كه كودكيش را چه باوري دارد باز لبخند مادر بزرگ را مي بيند شوخي هاي  مادري كه همان جوان بانوئي است كه پالتوئي زرد دارد را همچنان مي بيند و به دنبال لطيفه هاي دائي است كه ديار آَشنايان  نا آشنا با رخت تن هنوز او را اولش ” ت ” و آخرش ” ج ” صدا مي زند و مي گويد دوستت دارم طلاي سالهاي دور

آري چرا ز تلخي گوئيم پس عاشقي را چه هنگام بايد ؟paris

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:50  توسط تورج عاطف  | 

دست

 

برلين در آتش جنگ مي سوخت قواي متفقين به سمت پايتخت رايش سوم به حركت در آمدند و نقاش فقير جنگ جهاني اول كه در عرض چند دهه تبديل به پيشوا شده بود در اتاقي به همراه معشو قه اش اوا بران خودكشي مي كرد تا پايان يك جاه طلبي بزرگ را به تصوير كشد و گويد “سر انجام ديكتاتوران بايد بروند و تنها حكومت بر دلهاي آدميان است كه مي ماند” اما شايد در آن لحظه هم مي دانست باز هم خواهند آمد كساني كه فكر مي كنند ظلم طول عمري به اندازه ابديت دارد … قواي متفقين قصر پيشوا ! را گرفتند و بعد تنها پس از سه سال اشغال پايتخت آلمان در سال 1948 بود كه ديوار بزرگ برلين كشيده شد ديواري كه قرار بود ايدئو لوژي و عقيده و آدمها و افكارشان … را در دوسوي ديوار گذارد ديواري كه ماحصل غنائم جنگ بو د استالين سزار بي تاج و تخت اتحاد جماهير شوروي سابق به همراه ترومن آمريكائي و چرچيل انگليسي خواستند كه غنائم را تقسيم كنند و اين گونه بود كه آلمان شرقي يا جمهوري دموكراتيك آلمان (DDR) بوجود آمد كشوري كه نه جمهوري و نه دموكراتيك و نه آلمان بود آنها نام آلمان شرقي را گرفتند و برلين شرقي و غربي شد سالها گذشت بسياري در زير آن ديوار جان باختند خيلي ها روي سيم هاي خاردار طعمه گلوله هاي مرزبانان خود فروختگاني شدند كه ظاهرا حاكم آلمان شرقي ولي در واقع مواجب بگير كرملين و سرزمين سرخها بودند بسياري طعم رهائي را كشيدند و از اين سوي ديوار به آن سوي رفتند و ديدند سبزه آنجا هم سبز است و آسمانش هم آبي است و كوههاهيش همان رنگ را دارد مردمانش همان زبان محاوره مي كنند اما لبخند مي زنند و آرام هستند و ترس تا بن استخوان در ريشه هايشان ريشه ندوانده و عشق را و انسانيت و آزادي را مي شناسند و فاصله اين همه تفاوت به اندازه يك ديوار شوم است تا سر انجام در نوامبر 1989 ديوار بريخت مردمان آمدند ديوارها را با تمامي غيض و نفرت خود از جدائي ها كندند جوانها پيشگام بودند پيرزنان و پيرمردان و ميان سالان گريه مي كردند چون باور نداشتند كه روزي ديوار فرو ريزد زيرا آنها هم از ياد برده بودند كه طول عمر ظلم به اندازه ابديت نيست و حالا پس از 20 سال همه به پاي آن ديوار آمدند رئيس جمهور سابق شوروي گورباچف آمد تا از ملت دنيا بهر ظلمي كه امثالي چون استالين و خروشف و برژنف و… بر سر مردم آلمان و آزادي آوردند عذر خواهي كند گوردن براوون نخست وزير انگلستان آمده بود تا او نيز از بي تفاوتي نخست وزير افسانه اي گرگ پير بريتانيا يعني وينستون چرچيل طلب عفو نمايد و هيلاري كلينتون هم به نمايندگي از ترومن و آيزنهاوور روساي جمهور سابق آمريكا آمده بود تا بگويد كه چقدر تفاوت شعار دموكراسي دادن با اعمال دموكراسي متفاوت است و بهر غفلت ايالات متحده در به زنجير كشيدن فرزندان آلمان سخن گويد و همگي در پاي ديواري آمدند كه ديگر وجود ندارد اما در تاريخ ماند آري ديوار برلين فرو ريخت ديواري كه نماد زشتي بي تفاوتي ها و اسارتها و ظلمها و تاريكيها بود ديواري ريخت كه در بسياري از مواقغ در كتب تاريخ تحريف شده آلمان شرقي نمادي از مقاومت ملت تحت ظلم آن روزگار آلمان شرقي در مقابل نيروهاي بيگانه نام گرفته بود ديوار ريخته شد كه ماحصل زياده خواهي نقاش فقير اتريشي به نام آدولف هيتلر بود كه در گردش روز گار به يك باره تبديل به رايش سوم و پيشوا شد و از ياد برد كه حقارتهاي خويشتن را با ظلم و كشتار و شعائر ابلهانه اي چون نژاد برتر و ساختن اردوگاههاي آشوتس نمي تواند پنهان كند آري ديوار ريخت ديواري كه هنوز صداي رنج ديدگان و مظلومان در مكاني كه سالها به زور سر نيزه ايستاده بود همچنان مي آيد اما هرچه كه بود ديواري بود كه فرو ريخت نه توسط نسلي كه شاهد به اهتزاز در آمدن آن شد بلكه كساني آن را ريختند كه در هنگام تولد ديدند كه صداي نفير شوم ظلم اين سوي ديوار آيد و آن سوي ديوار آزادي و رهائي و افتخار در انتظارشان است و اين گونه بود كه جنگيدند و گوش به فيلسوف سرزمين مادري اين سوي و آن سوي ديوار خود نيچه كردند كه گفت ” ما در رويدادهاي خود نقشي نداريم اما در اين كه چگونه آنها را تغيير دهيم موثر هستيم ” آري ديوار ريخت حاكمان كشورهائي كه در امر ساختن آن ديوار نقش داشتند در پاي ديوار آمدند و سخن گفتند و شرمندگي كردند تا همگان بدانند تاريخ تحريف نمي شود و ظلم هيچگاه طول عمري به اندازه ابديت ندارد /
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:16  توسط تورج عاطف  | 

پسرك نقاشي را دوست داشت او سالها در عشق عطر  رنگ و روغن  غرقه بود براي او قرمز آنقدر زيبا بود كه سالها حاضر نشد بعنوان رنگ خون آن را بر پرده هايش نقاشي كند نارنجي برايش عزيز بود حتي اگر طلوع و يا غروبي را نشان نداده و در حد رنگ قباي نارنگي باشد سالها گذشت بنا بر رسم سرزمين او هنر مندي به تنهائي نمي تواند ناني را آغشته به روغن نمايد مگر آن كه هنرمند خود را فروشد و از اين رو نانش مي تواند خالي نباشد ولي به طور حتم آغشته به خون است و از اين رو نقاشي را رها رو به سمت معماري برد سالها خراب كرد و بعد آن را دو باره ساخت تا اين كه ديگر كسي او را به نقاشي نمي شناخت او معمار بود و يك معمار ديگر كمتر ميل به عطر روغن و اندود رنگها دارد تا اين كه پس از سالها بار ديگر نقاشي كرد او مي گفت ” رنج آگاهي او را به سمت نقاشي دو باره كشانده است ” و من متعجب از واژه ” رنج آگاهي ” بودم و مي ديدم كه او با يافتن اين رنج آگاهي توانست قرمز را بر پرده به نماد خون رسم كند چهره ها را سياهي دهد و روحشان را نمايان سازد و چقدر آسان پيكر هاي خون آلود و تازيانه و خون و زخم را به تصوير كشيد  مي گويد

-رنج آگاهي  اورا چنين ساخته است

و من باز به اين واژه انديشم ” رنج آگاهي “

و او از آگاه كردنها سخن مي گويد او معتقد است كه آگاه بودن رنج آور است و لي او بايد اين رنج را تقسيم نمايد تا آگاهي را بسط دهد و از اين رو “رنج آگاهي ” او را وادار مي كند كه قرمز را خون كشد ومشكي  را نه براي پوست شب كه براي پوست انديشه هاي سياه رسم نمايد و من باز ” رنج آگاهي ” را از زبان او شنيده و متفكر شده ام براستي آگاهي رنج است ؟ سالها است كه شنيده ام مي گويند هر كس بيشتر بداند افزون  رنج مي كشد اما آيا اين شكايت دارد؟تجربه هاي آدمي تكرار مي شوند روح به غليان مي افتد در زمانه غلتان شود و باز پرورد تا آگاه تر شود و درس خود را بياموزد آيا اين رنج است ؟نگاهي به نقاشيهاي پسر نقاش دورتر  و مرد معمار دور و نقاش عاشق  نزديك مي افكنم نه حكايت رنج نمي تواند اين گونه زيبا تصوير كند اين حكايت عشق است  روزگاري دور در فيلم ” مارمولك ” رضا مي گفت

- به اندازه تمام آدميان راه رسيدن به خدا هست

او راست مي گفت راه رسيدن به خدا گوناگون است ولي تمامي راهها يك مركب دارد و آن عشق است شايد اگر جاي كمال تبريزي بودم و يا جاي  دوست قديمي و همشاگردي سابق دوران دبيرستانم پيمان قاسمخاني مي نوشتم

-         به اندازه تمامي آدمهاي دنيا راه عاشقي وجود دارد

آري اين عشق است كه به اندازه تمامي آدمهاي دنيا راههاي گوناگون دارد و هركس به نوع خودش عاشقي مي كند و اين عاشقي  بهر آگاهي آيد آري هيچ آگاهي نيست كه عاشق نباشد و هيچ عاشقي نيست كه آگاه نشود و عشق و آگاهي همراه هم هستند مرد نقاش همان پسرك سالهاي دور رسام  مي گفت

-         رنج آگاهي مرا اين گونه به رسم  كشيدن قلمو قرمز بعنوان نماد خون كشاند

اما من مي گويم

-         عشق به مردم است كه خواهان آگاه كردن آنها مي شود اين عشق است كه آگاهي مي آورد اين عشق است كه رنج مي دهد نه رنجي ناخواسته كه اين رنج بهر خواستنها است آري آگاهي نيازبه سعي و تلاش و رنج دارد و شايد اين واژه رنج مال زماني است كه آگاهي افزون نشده است كه اگر عشق باشد آگاهي است و اين آگاهي و عشق است كه هنر مي آفريند و اين هنري بي كران است چون آنچه حافظ گفت

-         ناصحم گفت چه هنر دارد عشق/ گفتمش اي  خواجه هنري بهتر از اين

آري  بايد اين دعا را از ياد بريم

“كه اي كاش هيچ نمي دانستيم “

نه چنين مباد ما بايد دانيم و به دانستيهاي ديگران افزائيم اين آگاهي است اين بخشيدن آگاهي است و اين خود عشق و عاشقي است از ياد نبايد بريم كه به تعداد آدمهاي دنيا عشق ورزي و هنر عشق ورزيدن و راه عشق ورزيدن وجود دارد آن نقاش مهربان با عشق است كه مي تواند خون قرمز را رسم كند نه بهر خون كه ز بهر نريختن خون ز بهر عشق به هم نوع و از ياد بردن خون ريزيها اين را نبايد رنج آگاهي كه عشق به آگاهي بايد دانست و از ياد نبايد برد كه آگاهي همان عاشقي و عاشقي همان آگاهي است و باور كنيم كه هر كدام از ما بايد عاشقي به راه خود كنيم

/tourajatef@hotmail.comakiii1me

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:41  توسط تورج عاطف  | 

وكشتي را به دريا زدم

در بي كران رهائي  به در يا نگريستم

آسمان ودريا همرهي مي كردند گاهي آسمان خاكستري بود و بوسه هاي خاكستري را به درياي آبي مي زد اما گوئي اعجاز تسكين آبي آسمان را نيز آرام كرد و آبي يك پارچه ز آسمان تا به دريا گشت  و همه جا آبي شد و آبي ماند و نيلگوني يك پارچه را به نمايش گذارد

دريا را مي ديدم چه توهم زيبائي دارد رو به ساحل مي آيد عده اي گويند شلاق بر ساحل زد و بر خي از كوبيدن بر ساحل سخن گفته اند اما من تنها بوسه دريا بر پاي ساحل را ديده ام و مي پندارم كه دريا عاشق ساحل است  و مي آيد و بوسه مي زند تا روزي ساحل را به آغوش كشد و آسمان و دريا و ساحل همه نيلگون شوند و من بوسه را مي ديدم و ُآسمان را مي ديدم و دريا را مي ديدم و ساحلي كه تشنه نيلگون شدن بود

مي گويند در عشق سه عامل مي تواند هويدا باشد

نخستين عامل صميميت است و من صميميت را مي ديديم در ميان هم آغوشي آسمان ودريا گوئي اين دو هر يك بهر آن ديگري آفريده شده است دريا به آسمان با بخاري رود و باز با سرشك آسمان دريائي شود و هر كدام بهر آن ديگري روند و آيند و گوئي آُسمان بي دريا و دريا بي آسما ن وجود ندارد آسمان مي غرد و دريا مواج مي شود و درياي مواج با ترنم هاي صلح  آسمان اندك اندك آرام شود صميميت يعني يكي بهر ديگري و اين آغاز عشق است

دومين عامل جذايبت و هيجان است و براستي اين جذابيت معشوق است كه عاشق را مي خواند و يا اين كه هيجان عاشق است كه معشوق را ليلي كند ؟ از هيجان معشوق است كه عاشق مجنون است و يا از جذابيت پاكي عشق كه بي ريا احساس است معشوق آتش زند بر سوختن دو گانه اي كه مي خواهد يگانگي عاشق و معشوق را تجربه كند و به دريا مي نگرم هردو جاذبه براي همگان دارند چه كسي مي تواند گويد كه  بين دريا و آسمان كدامين جذاب تر است ؟سخت است و شايد سوالي بي نهايت ابلهانه براي كساني كه غرقه در ديدنهاي اين دو نيلگون بي همتا هستند و هيجان را چه كسي مي تواند در اين دو تفكيك دهد؟ به آسمان مي نگريستم نسيم مي وزيد و هيجان بر صحنه ساحل مي داد و اين هيجان دريا را نيز به شوق مي انداخت و حكايت جذابيت و هيجان روزي ساحل را هم به اغواي آغوش اين دو خواهد كشاند و مي دانم چنين است

و سومين عامل تعهد است   براستي تعهد را چه مي نامند ؟ بودن يا نبودن ها ؟ و شايد گاهي بودن و گاهي نبودن تعهد را معني دهدو  شايد قصه تعهد بودن نباشد و همان شدن ها باشد شدن ها بهر همديگر شايد ظلم و احسان هردو وجوهي از تعهد باشند تعهد بهر بخشيدن لحظه اي شاد به معشوق خود تعهد است چه كسي گفت گذشته را تعهد بايد ؟ چه كسي تعهد ز آينده داد ؟ تعهد زمان حال است كه هيچ زماني جز حال وجود ندارد امروز و در لحظه اكنون بايد تعهد داد تعهد بهر بخشيدن شادماني و عشق به معشوق در يك آغوش آسماني در زير بارش رگبار پاييزي در ميان يك نيمه شب خزان كه فقط بهار تعهد لحظه اكنون را متولد مي كند  و من باز دريا را ديدم كه متعهد به بودنها و شدنهاي آسماني است بهر دريا و اين دريا است كه او نيز متعهد مي شود كه دريا باشد و تعهد يعني پذيرفتن معشوق و خواستن آنچه كه او خواهد كه در لحظه اكنون باشد و شادي بخشيدن به معشوق حتي هنگامي كه غم را همراهي كند و من صميمت و جذابيت و هيجان و تعهد را در ميان آسمان و دريا ديدم و مي دانم روزي ساحل همه ما به اين نيلگون پيوند خورد كه آبي يعني تسكين و مي دانم در آغوش آبي ها است كه صميمت و جذابيت و  هيجان و تعهد همگي ما را به آرامش آسماني رساند

و من آسمان ودريا را ديدم

بوسه ها را ديدم

هم آغوشي ها را ديدم

صميميت را و جذابيتهاو هيجان را و تعهد به عشق و شادماني  معشوق را در بي كران نيلگون نظاره كردم

tourajatef@hotmail.comakii3

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:52  توسط تورج عاطف  | 

هفته گذشته دخترم سخت مشغول بود او نخستين تجر به كارگرداني تئاتر خود را تمرين مي كند و هر روز با عصبانيت به خانه مي آيد و مي گويد كه بچه ها خوب تمرين نمي كنند به اين بازي كودكانه او مي نگريستم خشم او را درك مي كردم اما سعي مي كنم كه چندان در كار هاي او دخالت نكنم و دوست داشتم تجربه اي خود آموزد روز موعود فرا رسيد و با كلي ذوق و شوق وسايل تئاتر را به مدرسه مي برد كه شامل كاپشن پدر و دستكشهاي او نيز هست ! و من هر گز نفهميديم كه در نمايش آنها البسه من به چه كار آيد به انتظار مي نشينم ظهر كه به دنبال او مي روم تيم همراه او را نالان مي بينم و همه از يك شكست كامل هنري سخن مي گويند و سر انجام آيلي مي آيد حال و روز او چون كارگرداني است كه برنده تمشك طلائي ( جايزه بدترين هاي سال) شده است و او مي گويد در هنگام تئاتر هيچ كس نقش خود را بازي نكرده و هر كس خواسته است قطعه اي را اضافه كند و در اين ميان بي نوا كارگردان هم كاري نتوا نسته است بكند خشمگين است و من سكوت مي كنم و سر انجام از او مي پرسم
آيا مي خواهي دليل شكست تئاترت را بداني ؟
چشمهاي سياه مشتاق او جوابي بجز آري را به تصوير نمي كشد و من مي گويم
- شما چند اشكال در كارتان داشتيد اولين مشكل شما اين بود
" يك تيم نبوديد"
دخترم كه لفظ " تيم " را تنها در قالب رقابتهاي ورزشي مي بيند مي گويد
-بابائي ما كه فوتبال بازي نمي كرديم
و من به او توضيح مي دهم مفهوم يك تيم تنها در يك رقابت ورزشي نيست يك تيم عبارت است از يك گروه منسجم كه همگي براي موفيقت تلاش مي كنند و هيچ كس نمي خواهد رئيس باشد و به ديگران امر و نهي كند بلكه چون آن جمله معروف شاهكار معروف سه تفنگدار آلكساندر دوما يعني " يكي براي همه و همه براي يكي " بايد باشند اما در گروه شما "همه با هم نبوديد "و هر كس ساز خودش را مي زد
دخترم قدري مكث كرد و گفت
- خوب بابائي ديگر چي ؟
جواب دادم
- مشكل ديگر شما اين است كه رهبر نداشتيد ..
دختر عجولم فرصت به من نمي دهد كه ادامه حرفم را بزنم و مي گويد
- مگر خودت نگفتي بايد تيم باشيم و رئيس نبايد داشته باشيم
خنديدم و گفتم
- بلي اما من از رئيس صحبت نكردم بلكه از رهبر گفتم يعني كسي كه صلاح تيمش را مي خواهد براي آنها دلسوزي مي كند بيشتر از همه زحمتش مي كشد و كمتر از همه توقع دارد و بر اساس عقل و تجربه و دانش انتخاب مي شود اين اسمش رهبر و نه رئيس است
دخترم باز نا اميد مي گويد
- ديگر چه اشكالي داشتيم ؟
جواب مي دهم
- مشكل شما اين بوده كه طرح و نقشه هم نداشتيد
و ختركم مي گويد
- مگه قرار بود ساختمان بسازيم كه طرح و نقشه بايد مي داشتيم ؟
خنديدم و گفتم
- نه دخترم ! طرح و نقشه داشتن گوناگون است و در مورد تئاتر شما قصه و داستاني است كه بايد از پيش آمده مي كرديد شما داستان خاصي نداشتيد و هر كدام خواستيد كه داستان خود را بگوئيد و به همين دليل بود كه حتي در هنگام اجراي تئاتر هم داستان گوئي ادامه داشت در تئاتر شما نقش ها معلوم نبود و هر روز يكي قهر مي كرد و يك آشتي و هر روز يك نقش اضافه مي شدو از همه مهمتر اين كه من بيش از 10 بار !! داستان تئاتر تو را شنيدم و هر دفعه يك جوري بود
دخترم نگاهي به من كرد و گفت
- كاش تو داستان تئاتر ما را مي نوشتي
سرم را به علامت نفي تكان دادم و گفتم
- و درس آخر اين است كه هيچوقت از خودت و قابليتهايش نا اميد نشد قرار نيست از الان فكر كني تو نمي تواني ديگر تئاتر داشته باشي و پدر نويسنده ات قصه هاي تو را بنويسد بايد ياد بگيري كه اميد و ايمان و عشق و از همه مهمتر صبر داشته باشي
به چشمهاي او نگاه مي كردم خشمگين بود اما به نظر مي آمد كه كم كم درسي را كه تئاتر زندگي در قالب اين تئاتر كودكانه به او داده را ياد گرفته است


tourajatef@hotmail.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:32  توسط تورج عاطف  | 

دخترم به جعبه جادوئي خيره شده است و جوانكي مشغول دعا كردن در برنامه كودك و نوجوان است  او مي گويد

-         بچه ها خيلي از آدمها در همين شهر ما هستند كه شب را در كارتون مي خوابند پس ما بايد خدا را شكر كنيم كه زندگي خوبي داريم و…

دختركم هيچ عكس العملي نشان نمي دهد اما من نمي توانم در مقابل اين هجمه فرهنگي كه نام برنامه كودك و نوجوان از سيما را گرفته تحمل بياورم و مي گويم

-         اين ديگر چه دعائي است ؟

دخترك كنجكاوم رو به من مي كند و مي پرسد

-         دعاي بد كرد باباجون ؟

و من مي گويم

- البته دخترم اين چه دعائي كه خدا را شكر كه من مثل آن ديگران بد بخت نيستم ؟

دخترم كمي متعجب مي گويد

-         پس چه بايد بگويد ؟

پاسخ مي دهم

-         يك دعا خوب رنگ خود خواهي ندارد او بايد دعا كند كه خدايا كاري كن كه هيچ انساني  در اين روزهاي سرد در زير اين باران سخت بي خانمان و تنها نباشد و او هم بتواند مثل همه آدمهاي دنيا از يك خانه گرم همراه با خانواده مهر بان لذت ببرد

ديگر به تلويزيون نگاه نمي كنم حرفهاي پسرك همان حرفهاي تكراري و بي معني است و من نگاهي به حجم اشعار و مقاله ها و تحليلهائي مي كنم كه در روزنامه در مورد بهنود شجاعي جواني كه بعلت نزاع خياباني در 21 سالگي اعدام شد و يا زني بي پناه كه در هفته گذشته بعلت قتل فرزندش بخاطر فقر  به دار آويخته شد مي افكنم و مي پرسم

آخر چرا هميشه خيلي زود دير مي شود ؟چرا تا زماني كه مي توان كاري كرد هيچ انجام نمي دهيم ؟آِيا علت همان طرز فكري نيست كه آن گوينده جوان برنامه كودك مي گويد ” خدايا شكر كه بدبختي مال آن ديگري است” نيست ؟

به ياد قصه اي مي افتم

سالها پيش در تايلند قرار شد معبدي تخليه و به جاي ديگري منتقل شود و راهبان آن معبد مجسمه بوداي سفالي را با خود حمل مي كردند در ميان راه شكافي در روي مجسمه پيدا مي شود و  يكي از راهبان نور چراغ قوه اي از داخل روزنه مي فرستد و متوجه درخشندگي مي شود و بعد مشغول شكستن سفالها شده و بعد مي بيند كه مجسمه بودا طلائي زير اين بوداي سفالي است و پس از تحقيق متوجه مي شوند در زمان حمله كشور برمه به تايلند عده اي از راهبان براي آن كه بتوانند اين مجسمه طلائي را حفظ كنند روي آن را با خاك رس پوشانده اند و بعد قتل عام شدند و از اين رو سالها كسي ندانست كه در زير اين مجسمه سفالي يك مجسمه طلائي است  و گنج درون مجسمه سفالي سالها مخفي ماند..

براستي مشكل بيشتر ما چنين نيست ؟ چند نفر از ما از درون وجود انساني خود خبر داريم ؟ گوهر طلائي انسانيت و رحم و شفقت و عشق و همياري و اتحاد  را چند نفر از ما زير سفالين ها غرور و قدرت و ثروت و زياده خواهي و ” من ” بزرگ خود مخفي كرده ايم ؟ جواب به اين سوال چندان سخت نيست بسياري از ما چنين هستيم براي ما درد  و فقر و رنج و تنهائي و بيماري هم محله اي و همشهري و هم وطن و هم قاره اي و هم نوع ما درد او است و خدا را شكر مي كنيم كه چه خوب است كه ما اين درد را نداريم اما براستي اين نوع دعا همان دعاي سفالين نيست ؟ در هنگامي كه در تمامي آموزه هاي اين مسئله ثابت شده است كه درد من وجود ندارد و درد ما همواره هست پس چرا بي تفاوتيم ؟ در بيشتر آموزه هاي الهي قتل يك نفر به معناي قتل كل ابنا بشر است پس  چرا بي تفاوتيم؟  بر سر در سازمان ملل گفته سعدي ما را نگاشته اند كه

بني آدم اعضاي يك ديگرند / كه در آفرينش ز يك گوهرند

چوعضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

توكه از محنت ديگري بي غمي / نشايد كه نامت نهند آدمي

پس چرا بايد در سيماي ما خدا را شكر كرد كه خوب است كه ما كارتون خواب نيستيم اما كسي نمي گويد چرا بايد كارتون خوابي باشد من بي توجهي كنم ؟ چرا بايد زني بهر فقر آنقدر مستاصل شود  كه جگر گوشه خود را به قتل رسانده و به دار آويخته شود آنگاه پس از مرگش استادان دانشگاه نامه بنويسند و شاعران و روزنامه نگاران و بلاگ نويسان در مدحش  بگويند در حاليكه امثال او هنوز هم در اين شهر سر گردانند براستي تا به كي اين گونه بي توجهيم ؟ نمي دانم چرا اما دوست دارم باز هم شعر بانوي عشق و ادبيات فروغ فرخزاد را زمزمه كنم و از قول او سبز دلي را پند دهم

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد

مي دانم

مي دانم

براستي مي دانيم ؟

/ tourajatef@hotmail.com

golden buddha

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:28  توسط تورج عاطف  | 

كلاغ

صبح دمي آمده است به آسمان گرفته شهرم مي نگرم در انتظار است غرش طوفان از آن دور دستها مي آيد و خبر از باران مي دهد باراني كه طراوت و رهائي بخشد نگاهي به كوچه هاي انتظار مي افكنم همه جا سكوت پر هياهو است و ناگهان اين سكوت را سيه پوشي مي شكند

قارقار..

كلاغها آمده اند  نگاهي به آنها مي كنم و دوست ندارم چون ديگران چشمهايم را از سر كراهت بر گردانم نمي دانم اين چه باور عمومي است كه كلاغ را دوستي نشايد براستي گناه كلاغ چه بود ؟آيا سياهي او را ايراد است ؟ سياهي ننگي نيست كه بالاتراز آن وجود ندارد سياهي را رنگ  تعهد ناميده اند آيا تعهد كراهت دارد ؟ شايد اين گونه باشد  تعهد همراه با كراهت شده و دشمن ديرينه انسانها كه شيطاني است در لباس آدميت كراهت را تعهد ناميده است به داستان كلاغ مي انديشم آيا چهره او كريه است ؟ بارها كلاغ را ديده ايم چندان هم نا زيبا نيست و زيبائي كه كلاغ دارد شايد بسيار بيشتر از آدمياني است كه سيرتي سخت پليد دارند و باز به انديشه روم آيا صداي او ناهنجار است ؟ نه صداي او ياد آور روزهاي دور رفتن به دبستان است آن روزها كه مادر بزرگ آسمان را به پسرك مو طلائي كه طلا صدايش مي زد نشان مي داد و  مي گفت

كلاغها به مدرسه مي روند تورج!

يادش بخير عصر ها نيز خانم به پسرك مي گفت

طلا! كلاغها هم از مدرسه آمدند

و اين صداي قار قار تنها مربوط به نوستالژي آن مادر بزرگ و طلا نوه اش نبود خيلي از ما كلاغ را در روزهاي پاك دبستاني و با ياران دبستاني بخاطر داريم در سكوت كلاس كه تنها زمزمه گچ بر روي تخته سياه شنيده مي شد  اين صداي كلاغها بود كه به ما شاگردان بازيگوش مي گفت

آه بيرون چه هواي تازه اي دارد

پس چه چيز كلاغ ناهنجار است ؟ ناگهان صحنه اي عجيب ديدم  دو كلاغ بر هم پيچيده از ديد خيال من عشق بازي مي كردند لبخندي زدم و به ياد اين مثل قديمي پارسي افتادم

كه هركس عشق بازي كلاغ را ديد به پادشاهي رسد

و ناگهان يافتم كه چرا كلاغ را با كراهت مي نگريم  حديث عشق ورزي سخت كلاغ است كه او را مهجور كرده است آري اگر او حيا و حرمت كلاغانه خود را كنار مي نهاد و آزادانه عشق مي ورزيد شايد هيچكس به دنبال روياي پادشاهي  نمي رفت كه ماحصل عشق بازي محال كلاغان بود  اما آيا كلاغ خود نيز مي دانست كه چه حكايتي در نزد آدميان دارد ؟ شايد اگر او اين حقيقت را مي دانست عشق بازيش را آشكارا انجام مي داد و حافظي در دنياي كلاغها يافت مي شد كه مي گفت

منم كه  شهره شهرم به عشق ورزيدم / منم كه  ديده نيالودم به بد ديدن

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در مذهب ما كافري است رنجيدن

آري كلاغها نمي دانند كه چرا بي مهري را ميزباني كنند  حال با تو و من است كه كلاغهاي وجود را مهر بان كنيم

نگاهي به همسر اخم آلود بكن مردي درشت اندام و شايد كوتاه و سالخورده است اما باور كن او همان پسر بچه اي است كه نوازش خواهد پس عشق ورزي كلاغ را به  او ده تا پادشاهي مهر بر خانه ات سايه افكند

و يا

نگاهي به پدر و مادري خشمگين كن كه پسرك و دخترك تشنه محبت سالهاي دور را پشت سگرمه هاي  در هم رفته پدرانه و مادرانه مخفي كرده اند او را در آغوش گير بگذار رها شود و بداند عشق فرزندي و داشتن عشق از سوي او يعني پادشاهي بي كران

به دوستي و آشنائي و نا آَشنائي و غريبه اي لبخندي هديه كن به ياران هم وطن به مردمان شهر از عشق و اتحاد و هم دلي  بگو و پادشاهي مهر را بر شهر گستره كن

بانوي شعر گفت

دستهايم  رادر باغچه مي كارم

سبز خواهم شد

مي دانم

مي دانم

دستهاي پر مهرت را در باغچه انسانيت بكار و به گلهاي پژمرده و كم اميد مهر بده و در آغوششان گير سبز دلي را از نو بساز و عاشقي كن از كلاغها پرندگان عشق باز بساز و پادشاهي لذت زندگي را در آغوش گير و باور كن هيچ كلاغي از نفرت ما كه ز بهر بي عشقي او است خبر ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:57  توسط تورج عاطف  | 

روبان آبي

 

پيش خودش مي گويد

اخ اگر او را نديده بودم شايد هيچگاه ازدواج نكرده بودم

شايد هم بگويد اگر عمه به من او را معرفي نكرده بود حالا من هم يك زندگي موفق داشتم شايد هم بگويد كاش حداقل بچه دار نمي شدم و يا اين كه هزاران گفتگوي ديگر مثل اين كه كاش اين رشته تحصيلي انتخاب نكرده بودو و يا اين كه اي كاش توي اين شهر و تو ي اين كشور و توي اين قاره به دنيا نيامده بودم و شايد هم كار بجائي برسد كه بگويد اي كاش اصلا پا به اين جهان نگذاشته بود اما فايده اي ندارد اين قصه ادامه دارد شايد بگويد كاش پول دار نبودم و شايد هم بگويد كاش فقير نبودم و كاش اين شغل را نداشتم و كاش اين شريك را نگرفته بودم و… مي بيني تمامي ندارد؟ دلمان گرفته است و دوست داريم همه دنيا و آدمهايش را مقصر بدانيم اشكالي ندارد اما اندكي فكركن براستي قبلا اين تجربه نتيجه داده است؟ مي دانم به همان نتيجه مي رسيد كه من هم رسيده ام انتقام گيري و شكايت از تمامي دنيا و اطرافيان تنها خشم ما را بيشتر مي كند اما امروز بيا و تجربه رو بان آبي را امتحان كن رو بان آبي يك قصه زيبا در عين حال تكان دهنده اي است آن را به همراه يك رو بان آبي به تو تقديم مي كنم ” رو بان آبي ” آموزگارى تصميم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى کلاس مي‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو مي‌کردآن گاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ مي‌زد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود: « من آدم تاثيرگذارى هستم.» سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعريف کند تا ببيند تعميم اين عمل چه تاثيري بر دانش آموزان دارد سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها او به هر دانش آموز خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به يكي از کلاس ارائه نمايند. بچه‌ها به سراغ يکى از مديراني جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ريزى تحصيلي به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش مي‌کنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى کنيد. مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاري‌اش تحسين رئيس مي‌کند ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را مي‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند. رييس گفت: البته که مي‌پذيرم. مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى را روى يقه کت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد. مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آن‌ها مي‌خواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم مي‌گذارد. آن شب، رييس شرکت به خانه آمد و در کنار سال اش نشست و به او پسر ١۴ گفت: امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين مي‌کند و به خاطر نبوغ کاري‌ام، روبانى آبى به من داد. مي‌توانى تصور کني؟ او فکر مي‌کند که من يک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سينه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.» سپس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه مي‌آمدم، به اين فکر مي‌کردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من مي‌خواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه مي‌آيم توجه زيادى به تو نمي‌کنم. من به خاطر نمرات درسي‌ات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد اما مي‌کشم امشب، مي‌خواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمي‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد. تمام بدنش مي‌لرزيد. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و درنامه‌اى خواهم توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما و مادرم خواستم كه مرا ببخشيد.» من مي‌خواستم امشب پس از آن که كنم و اصلا فكر نمي كردم شما خوابيديد، خودکشى . وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است پدراز پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کردا فرداکه رييس به اداره آمد، آدم ديگر شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمي‌زد و طورى رفتار مي‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بوده‌اند. مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى تحصيلي کمک کرد… يکى از آن‌ها پسر رييسش بود و هميشه به آن‌ها مي‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار بوده‌اند. ************************************************* انسان در هر شرايط و وضعيتى قصه تمام شد اما يادت نرود مي‌تواند تاثيرگذار باشد. همين امروز از کساني که بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشته‌اند قدرداني کنيد. يادتان نرود که روبان آبي را از طريق اينترنت هم مي‌توان فرستاد! من اين روبان آبي را به همه كساني كه درزندگيم تاثير گذاشتند يعني دخترم و پدر و مادرم و همه كساني كه عاشقشان بودم و هستم و خواهم بود وخوانندگان كتابهايم و مقاله ها و مطالبم و شنوندگان گفتارهايمان و نويسندگان كتابهائي كه خواندم و اساتيدم و فرهنگ ايرانيم و كشور زيبايم ايران و دلاوران و شجاعاني كه در پهنه تاريخ مملكتم بهر آزادي و استقلال و سر بلندي ميهنم جنگيدند و دوستانم و تو نازنيني كه اين مطلب را مي خواني تقديم مي دارم زيرا كه همه آنها درسهاي بزرگي از مهر باني و انسانيت و لذت حضور در زيستنم را به من داده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:46  توسط تورج عاطف  | 

رمضان

باران به انتها رسيد در ميانه شب صداي آشناي قديمي را  كمتر مي شنيدم و ناگهان صبح دم را ديدم طلوع زيبا سلامي دگر به من داد و من سپاسي ديگر به او كه طلوعي چنين زيبا و آسماني بنفش هنگام طليعه خورشيد را آفريد صبر كردم پرندگان به جشن و شادماني مشغول بودند جشن آغازي ديگر آغاز شد !! و من در انتظار ماندم لحظه پيوند به پايان رسيد عشق بازي شب و صبح تمام شد و شب پي به هجر و صبح خبر حضور بداد و آفتاب به ميان آُسمان آبي رسيد آبي  زيبا كه ناشي از باراني شدنش بود آسمان بغض را با اشكها خالي كرده بود حالي خوب را به همگاني مي داد كه غفلت از او نكرده بودند به كوهها نگريستم

سلام مهمان ناخوانده آبان

آري برف سپيدي كوهها را نوازش داده بود جاي پاي زمستان در پاييزي چنين زيبا هويدا بود و برگها را مي ديدم سمفوني زرد و قرمز و سبز  چه رونقي داشتند و من برگ را بوسيدم و خاك را بوسيدم و آسمان را بوسيدم و كوهستان را بوسيدم و نسيم خنكي كه صورتم را نوازش مي داد بوسيدم و برف عجول را بوسيدم و من در آغوش خدا جاي گرفتم و زمزمه كردم

من در خويشتنم خويش را جستم

در اوهام كالبد خود  را جستم

در جستار گشت و گذار نه خود بود و نه خويشتني

زيرا در سرگشتگيها سر انجام يافتم كه خدائيم بايد كه او را ميجستم

و خدا را يافتم ديگر جستجو نبود خدا را اعتماد كردم زيرا اعتقادي نبود كه دانستم خدا را اعتماد بايد نه اعتقاد

اعتقاد كوچكي از بي كران اعتماد

واعتماد كردم و دستهايم را بوسيدم

دستهائي كه مرا حمايت بوده و هست

دستهائي كه مرا عشق بوده و هست

دستهائي كه اعتمادم داد

دستهائي كه اعتمادم داد

ترنمم را پايان دادم و لبخند زدم و بوسه هاي خدا را حس كردم و در آغوش او خود را بي تمنا هيچ حس كردم

خدايا دوستت دارم

به تو اعتما دارم

رهايم

رهايم

سپاس زين همه مهر و زندگي

سپاس زين همه اعتماد

سپاس زين همه رهائي

سپاس زين همه اميد

سپاس زين همه  عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:14  توسط تورج عاطف  | 

adam va hava

بي خبران خبر خبر ميكده باز  ميشود

غفلت كرده ائيم و چه جاهلانه خود را غرق در تنگناهاي كوته بين ها نگاه داشته ائيم چرا قصه دلتنگي ؟ هجر ؟ دلواپسي ؟ مظلوميت ؟ اين همان چيزي بود كه خود خواسته ائيم مي توان خوشبخت بود هنگامي كه از درون بدبختي را فرياد مي زنيم ؟ مي توان ثروتمند شد هنگامي كه از اندرون خود فقر را مي جوئيم ؟ چگونه لبخندي را مي توان همنشين دلي پر غصه كرد ؟باران مي بارد به آسمان پر بغض مي نگرم در اندرون اين آسمان ابري بوده همان گونه كه آفتابي وجود دارد تا بيرون آيد آري هر چه هست در اندرون ما است هرچه مي بينيم بهر آن چيزي است كه مي خواهيم بينيم حسرت مي خوريم  زيرا مرز هاي خود را كوچكتر و اندك كرده ايم نمي خواهيم و چون نمي خواهيم و تواني نمي ماند

بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود

آري ميكده دو باره باز شد پيش آي ز شراب الهي نوش يزدان آسمان و زمين و فرشتگان وشادمانيها را براي تو آفريده است حال با تو است كه از خواب گران برخيزي به پا خيز بجنگ با آنچه ترا از خود دور مي سازد بميران آن چه ترا حسرت دهد بسوزان آنچه ترا سوزانده است از خواب گران خيز اين آُسمان پر باران براي تو است نفسي از تمامي وجود بكش و بگوي

بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود

در ميكده باز است بهوش آي مست مي ناب الهي شد هيچ كس نگفت آن كه غمگين است در حسرت و دلتنگي و دوري از خويشتن سير مي كند و مرتبا در پي رسم الخط  خطوط قرمز ” بايد ها ” و ” نبايد ها ” ضد خويشتن است به خدا مي تواند نزديك شود نه خداوند  هميشه همراه تو است اگر شاد مان وشجاع باشي بايد باور كني هرجا غمي است ناهماهنگي است هرجا ترس است حكايت دوري از خدا است آري يزدان مهر بان براي تو آفريد زيستن را تا زندگي كني و بر خيز و فرياد بزن

بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود

شادماني از آن تو است لب نوشين از آن تواست آغوشي باز هم از تو است لبخند از ْآن تو است عشق از آن تو است ايمان از آن تو است و اميد از آن تو است و رها كن گذشته را و غم را و نا اميدي را بايد رفت بايد از حال به مقصود رسيد و نه از مقصود به حال بايد سالك مجذوب بود نه مجذوب سالك بايد خود سالك شد خود عشق شد آري نخست عشق به خود كه همان عشق به خالق است لبخند به خود كه همان لبخند خالق است بوسه به خود كه بوسه به خدا است در آغوش پر مهر  معشوق خود كه رفتن در آغوش خدا است زيستن را ياد گير كه گويد

بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود

در ميكده را بگشادند كه مست شوي رقصي و شادماني كني و محكم و استوار بهر رسيدنها و بهر ايمان به رسيدنها بهر اميد به رسيدنها و بهرعشق به رسيدنهائي كه تو را انساني سازد انساني كه لايق عشق است و اميد است و ايمان است و رهائي و آزادي است و انسانيت از آن او است  پس برخيز و گوي

بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود

خط قرمز را پاك كن خط قرمز را با آيه هاي جعلي ذهن رسم نكن با دلت بيانديش با دلت رسم كن و با دلت عمل كن اين دل بايد عاشق باشد تا ظالم نشود  اين دل بايد عاشق باشد تا هوس ران نشود اين دل بايد عاشق باشد تا در پي سوزاندن نگردد بسوزان اين بايد و نبايد هاي جعلي را بسوزان اين خفته فرياد ها را بسوزان اين ندانستن ها را عشق ورز بي كران در ميان باران نيمه شب در ميان تب عشق بازيها بسوزان آنچه را كه ترا از ثروت درونت دور نمود بسوزان كه ترانه آمد

بي خبر ان خبر خبر ميكده باز ميشود

و زلف يار در دست و جام باده در دست ديگر دستي در دست خدا و دستي در دست آن كه هم نوع است و اين همان ميداني است كه پير قونيه برايمان آرزو كرد و اين گونه است كه بايد فرياد كن

يك دست جام باده يك دست زلف يار/ رقصي چنين ميانه ميدانم آرزو است

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:47  توسط تورج عاطف  | 

zibaeee1

باران مي باريد گوئي اشكهاي آسمان خبر از پيام دوست مي داد نگاهي به گنبد كبود كه كبودي تر شده بود انداختم و گفتم

آري او مي آيد

و رويا در راه بود تا مرا از اندرون خسته دلم بيرون آورد و بگويد

آمدم تا تو پيش خود آئي

و آمد و درميان بازواني كه حسرت حلقه كردن آنها را بر گردن خود داشتم باز رويا ديدم و باور كردم كه مي توان همچنان رويا را ديد و با رويا خنديد و رويا را نوازش كرد و بوسه اي به رويا داد و…

از اندرون خسته دلم بي زار شدم زيرا مي ديدم كه چه شلاقي بر پيكر نحيف روحي نواخته ام  كه سالها است  زخمهايش التيام نيافته است روحي كه در گذر روز گار تنهائي ديد خيانت را چشيد و دروغ را بارها باور كرد و هجر را چون مهماني خوش نشين سالها در دريچه اي كه دل نام داشت ولي اكنون تنها شكسته بنائي ز خون و رگ و عضله است جاي داد  و او آمد چون آبشاري كه از بلندترين قلعه هاي كوهي بر پيشاني تب كرده مسافريني مي ريزد كه آمده اند تا دمي در آغوش كوهي كه خود آغوشي ز آغوشهاي خدا است آرام گيرند

باران مي بارد و باد سردي در كوچه هاي شهر پر از اوهامم مي وزد سكوت چون آرزوئي شده است و من در ميان اندرون خسته و تاريكم مي گويم

او مي آيد

و در انتظار نشستم كه برساند ز دوست هواي دوست مي دانم مرحمي است بر پيكر تكه تكه شده من كه با توهم يخي شدنم خواسته ام  خون گرم حسرت و غم و بي عشقي  آن را پنهان كنم

او آمد تا بگويد اندكي آرام گير پسر دريا بر سر روح و روانت كمتر شلاقي زن بگذار دمي آرام گيري زندگي تنها گذران لحظه پر التهاب حسرت بوسه و هم آغوشي نيست زندگي مي تواند لبخند باشد گرفتن دستهاي يار گردد ونفحه او را جستن شود و مهماني بوسه هاي اشتراكي و هم آغوشي ها بي انتها  سر لوحه زيستن شود و من با لبهايم آشتي مي كنم و مي سنجم كه ديگر نيازي نيست كه اين گونه در هجر لبخند و بوسه ها باشند و باز مي گويم

او مي آيد تا رهايم دهد از عفريت بد بيني ها و سهل انديشي ها و دروغهاي شيطاني كه خود را تجربه نام نهاده است

او مي آيد كه بگويد بايد زيست بايد باور كرد كه شب از آن تنهائي ها نيست خلسه آن نگارنده پر عشق و صد البته پر غم مي تواند پايان گيرد

آري او مي آيد تا برگهاي زردي را رها سازد از سبز شاخه هاي گل اميد و خوش يمن

مي آيد تا فريادي كه در سكوت شب مي شنوي را تنها بانگ سگي و نه غرش رنجديده اي برايت معني كند

و من در ميان دردهائي كه جسم و روحم را فرا گرفته به سپيده دم باراني به گنبد كبودي كه تاريكي جهل را نشان ندهد كه خبر از اميد دهد را مي نگرم و باور مي كنم كه

او مي آيد تا طليعه خبر باور عشق را دهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:3  توسط تورج عاطف  | 

كوروش كبير

 

ناگاه گشت كوروش والا گهر پديد/…. از كوروش كبير سخن گفتن كاري بس دشوار در قالب يك مقاله كوتاه است امادر سالروز اين امپراطور بزرگ پارسي بايد گفت و چنين مي گوئيم در كتاب تاريخ كلاس چهارم ابتدائي دخترم از كوروش چنين ياد مي كند “كوروش پس از مادها به حكومت رسيد و چون نام جد كوروش هخامنش بود سلسه خود را هخامنشيان ناميد كوروش حكومتهاي بزرگ آن زمان چون بابل را شكت داد و قلمرو خود را افزون كرد ” و ديگر هيچ .. اما قصه كوروش كبير چنين نيست در بين مورخين بزرگ تاريخ از سه شخصيت پر اهميت نام برده مي شود كه به تر تيب عبارتند از كوروش كبير و اسكند مقدوني و قيصر (ژوليوس سزار) اما اهميت كوروش كبير  تنها بهر فتو حات او نبوده بلكه انديشه و افكار بزرگ انسانس دوستي او كه در قالب كتيبه معروفش كه در موزه بريتانيا بوده و وصيتنامه مشهورش بخوبي نشان مي دهد گه چرا اين امپراطور بزرگ تاريخ ايرانيان را يهوديان ( ناجي و رهاننده ) و بابليان او را مورد حمايت مردوك خداي بزرگ بابليان و در كتابهاي مسلمانان و يهوديان و مسيحيان ذوالقرنين را به او نسبت داده اند او را امپراطور مهر و نخستين كسي كه منشور حقوق بشر را اعلام كرد مي شناسند زيرا در هيچ جائي كه فتح كرد پادشاه و شاهزاده اي را نكشت اجازه غارت نداد و زبان و خط و مذهبي را مورد اهانت فرار نداد در بخش زير متن وصيت هاي او به پسرش و آيندگان مي خوانيم تا با خواندن هر كلمه و سطر او به اين باور رسيم كه چرا او را مهر آفرين بزرگ تاريخ بشريت مي دانند وصيت نامه كوروش كبير اينك من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزء امپراتوري ايران است. و در تمام اين كشور ها پول ايران رواج دارد. در آن كشور ها داراي احترام هستند . وايرانيان نيز و مردم آن كشور ها در ايران داراي احترام هستند. جانشين من (خشايار شاه) بايد مثل من در حفظ اين كشور ها بكوشد . وراه نگهداري اين كشور ها آن است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد. اكنون كه من از اين دنيا مي روم دوازده كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو ميباشد. زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي . من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا (جانم به قربانش) برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن. ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را كه از سنگ شود وبه شكل استوانه هست، در مصر آموختم و چون حشرات در آن بوجود نمي آيند و انبار ها پيوسته تخليه مي شود . غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو و يا سه سال كشور در آن انبار ها از غله موجود باشد . و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت. ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود. هرگز دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي. من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ كانالي بوجود بياورم كه از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تمام كردن اين كانال هنوز به اتمام نرسيده تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند ، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني . با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند. توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگزعمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون وضع كردم . افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نكن . اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد. ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد . تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند. امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنويسند تا اينكه فهم وعقل آنها بيشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو ميتواني با اطمينان بيشتري سلطنت كني . همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش كه هركس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هرزماني كه ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، كه من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج كشور سلطنت ميكردم ، و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد. خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد خواه يك خاركن و كس در اين جهان باقي نخواهد ماند /
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:3  توسط تورج عاطف  | 

iran_map

درد است اين هم غربت در ديار آشنايان اي آشنا بيا آشنائي كن

ديروز در بحبوبه بازي بزرگ قرن يعني   فوتبال نداهاي ناموزون مي شنيدم صحبت از جدائي ها بود ساعتها مانده به بازي تراكتور سازي و پرسپوليس حرف از جنگ بين آذربايجان و ايران و تركان و پارسيان شد و به آتش كشيدن پرسپوليس شد !! براستي چه كساني اين نغمه شوم را زنند ؟ سالها پيش در مجله فردوسي با اين نغمه ها رو به رو شده بودم عده اي به فردوسي دشنام مي دانند كه از تركان گفته است پس او را بايد لعن كرد اما قصه مهم اين است كه تركان از زبان فردوسي چه كساني بودند ؟ او از غريبه ها گفته بود از غريبه هائي كه بعنوان غزنوي ها به ايران استيلا داشتند و در وراي قصه افراسياب و تورانيان صحبت از تركان يعني غريبه ها داد اما مگر آذري ها ترك هستند ؟ نه چنين نيست ترك نژاد است اما آذري ها نژاد ترك ندارند بحث اين نيست كه داشتن نژاد ترك بداست سالها است كه نبرد با نژاد پرستي ادامه دارد امروز در قلب ارو پا رادان كاركيج رئيس جمهور سابق صربستان كه به قصاب بالكان معروف بود به جرم نسل كشي محاكه مي شود او فردي بود كه بوسني وصرب و كروات را به جان هم و نبرد خونيني را راه انداخت كه نبرد انسانها و نه نژاد آنها بود براستي به چه دليل بهر نژاد ها بايد جنگيد ؟ مگر نژاد جنگيدن دارد ؟ امروز همين قصه در اسرائيل وجود دارد سالها پيش همين ننگ بر دامان هيتلر و اردوگاههاي آشوتس بود اما قصه فردوسي قصه نژادها نبود فردوسي هيچگاه از تركان آذري نگفت كه اگر مي گفت هيچگاه اسفندياري نداشت كه توسط زرتشت تطهير شود كه بزرگ مردي از ديار آذربايجان بود استعمار بازيهاي فراواني دارد اين جوكها و اين تحقير ها و اين همه به نقد كشيدن و ترك و فارس گفتن حيله استعمار است كه جدا كند و تا حدي موفق بود ديروز پسران آذربايجان فرياد ياشاسين آذربايجان مي  زدند و بايد زنده باد براي اين خطه گويند خطه اي كه دلاوراني چون زرتشت و بابك خرمدين و شاه اسماعيل صفوي و مجاهدين مشروطيت  نظير ستار خان و باقر خان و زينت پاشا و محمد خياباني را به ما هديه داده است پس زنده باد دارد اما چه كسي نغمه جدائي طلبي مي زند ؟چرا جدائي ؟مگر كردها بنا به روايت هاي افسانه اي ما همان پسراني نيستند كه از چنگال ضحاك گريختند و لشكر فريدون پادشاه بزرگ كيانيان را ساختند مگر رستم از ديار بلوچستان خطه سيستان نبود ؟ مگر ابو مسلم خراساني دلاور خطه شرق نبود ؟ مگر رئيس دلواري از خطه جنوب ما نيست؟ كرد و لرد و آذري و خراساني و شيرازي و… همه ايرانيان اصيل هستند پس چرا نغمه هاي شوم را بايد تحمل كنيم ؟ چرا بايد جنگ و برادر كشي در لواي يك بازي فوتبال سخن گفته شود ؟ چرا شاهنامه فردوسي مهجور در نزد نا آگاهاني باشد كه فردوسي را ترك ستيز ناميدند ؟ شهريار بزرگ شاعر خطه آذربايجان ضد فردوسي بود ؟ چرا بازي تراكتور سازي با پرسپوليس بايد شعار اين گونه در برخي از تاريكخانه ها داشته باشد ؟تراكتور سازي بارسلونا و يا آتلتيكو بيلبائو نيست كه بهر جدائي ايالت كاتالان و باسك آمده باشد  تراكتور از شهر تبريز است از شهر پدر و پدران من كه بهر آزادي آن در قيام مشروطيت خون ها ريختند و خون پدر پدر بزرگ پدرم يكي از آنها است و به خون او قسم كه آذري يعني ايراني و تعصب براي ايران نه آن كه شوم انديشه هائي خبر از وابستگي آن به آذربايجان علي اوف و يا تركيه دهند ؟ديروز همه خوشحال از شور و نشاط فرزندان ايران بوديم فرزندان ايران تعصب و قدرت خود را در ورزشگاه يك صد هزار نفري نشان مي دادند و مي گفتند  كه ايران و ايراني چه قدرتي دارد و نبايد آن را دست كم گرفت و شايد به همين دليل است كه استعمار پليد  سعي در جدائي ها دارد اما اگر بدانيم رستم و زال و سام و نريمان سيستاني و ابومسلم و نادر و و فردوسي خراساني و مصدق و  سعدي و حافظ شيرازي و ملاصدرا  اصفهاني و رئيس علي دلواري  بوشهري و ستارخان و باقر خان و بابك آذري و ميرزا كوچك خان و دكتر حشمت ودكتر حسابي .. گيلاني و دهخدا  و عارف قزويني   همه ايراني هستند و جان بر سر ايران نهادند شايد ديگر اين گونه لطيفه بابت لهجه و نژاد نسازيم و نگذاريم شوم انديشاني بلائي بخواهند بر سر ايران ما آورند كه امثال رادوان كار كيج بر سر يوگسلاوي مارشال تيتو فقيد آوردند به هوش باشيم و بگوئيم  زنده باد ايران /ياشاسين آذربايجان

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:1  توسط تورج عاطف  | 

tatef1

حكايتهاي مدرسه همواره شيرين و دوست داشتني است مدرسه  نمونه اي  از اجتماع بزرگ است كه مي تواند چون يك اجتماع توسط مربيانش به بهترين و يا بدترين رهنمون شود و اين شاگردان مدرسه هستند كه چون مردمان يك جامعه مي توانند بي رحم و مهر بان و ظالم و بخشنده و دروغگو و يا راست گو و خلاق يا پيرو كوركورانه به مدد مربيانشان  شوند  و حكايت مدرسه دختر من نيز چنين است قرار بود براي انتخاب شوراي دانش آموزان انتخاباتي برگزار شود اين قصه را من در هنگامي كه آيلي را به مدرسه مي بردم فهميدم خانم ناظم در سر صف  مي گفت

1/ تنها بچه هاي كلاس چهارم و پنجم اجازه شركت در انتخابات را دارند

2/ هيچكس حق ندارد كاغذهاي تبليغاتي ديگري را پاره كند

حرفهاي خانم ناظم جالب بود از يك سو نمي فهميدم كه چرا باز يك محدوديتي در انتخابات حتي در حد يك انتخابات مدرسه وجود دارد و تنها كلاس چهارمي و پنجمي ها مي توانند در آن شركت كنند و چه تفاوتي بين يك كلاس سومي با چهارمي و يا پنجمي است؟و از سوي ديگر خوشحال شدم كه پاره نكردن نظرهاي ديگران كه در مدرسه اجباري شده بود به نوعي تامل و تحمل و شنيدن نداي مخالف و به گونه اي درس دموكراسي را در بين بچه ها رواج مي داد القصه آيلي به خانه آمد و از من طرح تبليغاتي خواست ! تعجب نكنيد او با اين لحن( طرح تبليغاتي ) سخن نگفت ولي اعلام كرد كه چه چيزهائي بايد روي كاغذ تبليغاتي خود بنويسد تا

بيشتر راي بياورد!حقيقتا دوست نداشتم كه دخترم دستور بگير من باشد به همين دليل گفتم كه خودش برود و با توجه به افكار ش طرح تبليغاتي بدهد اما آيلي گفت

-         خانم ناظم اجازه داده كه بزرگترها هم در اين بازي دخالت كنند !!

به همين دليل  از آيلي پرسيدم

-         خودت چه چيزي در ذهنت داري ؟

و آيلي چون بيشتر نقاط دنيا نخست تن به وعده هائي داد كه اكثرا خارج از حوزه مسئو ليت او بود و مي خواست با دروغين قصه ها راي جمع كند  سخت ناراحت بودم راستي چرا در بطن هر كانديد انتخاباتي اين خصيصه يعني ” وعده دروغ ” دادن وجود دارد ؟ چرا وسوسه انتخاب شدن تا اين اندازه انسانها را از خودشان دور مي كند ؟ نمي توانستم جوابي بيابم به همين دليل اولين شعار تبليغاتي آيلي را با هم نوشتيم

1-/ دروغ نمي گويم و وعده هاي دروغ نمي دهم

بد نبود تا حدي جلو  رفته بوديم  باز از آيلي پرسيدم

-         چه چيز واقعي به ذهنت مي رسد  ؟

آيلي گفت

-         نمي گذارم كه كسي بچه ها كوچكتر را اذيت كند و برايم دوستهايم با ديگران فرقي ندارند

خوشحال شدم و دومين شعار تبليغاتي آيلي را نوشتم

2/ عدالت را برقرار مي كند و بين هيچ كس تبعيض قائل نمي شوم

باز از آيلي پرسيدم

-         ديگر چه چيزي به ذهنت مي آيد ؟

آيلي نگاه شيطنت آميزي به من كرد و گفت

-         مي گوئيم بابايم در انجمن اوليا و مربيان است و مي توانم از او كمك  بگيرم

خوشحال نشدم زيرا از كانديد ناكار آمد و غير مستقل و وابسته به نيروي برتر و پشت پرده خوشم نمي آمد به همين دليل گفتم

-         خودت گفتي تبعيض نمي گذاري  حالا اين چه حرفيه مي زني ؟

آيلي جوابي نداشت و من شرط سوم را نوشتم

3/ از انجمن اوليا و مربيان و پدرم كمك فكري مي گيرم اما خودم تصميم مي گيرم و خودم را از ديگران جدا نمي دانم

بد جلو نمي رفتيم از آيلي پرسيدم

-ديگر چه مي كني ؟

آيلي جواب داد

-         مي گذارم كه بچه ها پفك و آلوچه و خوراكي هاي ممنوع را به مدرسه بياورند

خداي من ! به او ماده اول كه دروغ نبايد بگويد را نشان دادم و او باز ساكت شد و من حرف او را اصلاح كردم

4/ براي رفاه بچه ها تا آنجا كه مي توانم تلاش خود را مي كنم

خوب بد نبود آيلي كمي فكر كرد ياد يك سريالي افتاد كه در تلويزيون ديده بود و در آن مسابقه اي بين دانش آموزان و معلمين برگزار شده بود به همين دليل گفت

-         مسابقه وسطي  بين دانش آموزان و معلمين  در اردوها ترتيب مي دهم تا دوستي بيشتري بين آنها باشد

” عشق ” بين مسئولين و مردم حد نهايت آرزوي يك جامعه مدرن است به همين دليل نوشتم

5/با تمامي توان ” عشق را در مدرسه بين همه برقرار مي كنم

به آيلي نگاه كردم و پرسيدم

-         ديگر چي ؟

جوابي كانديداي مورد نظر نداد و به همين دليل 5 شعار تبليغاتي را اين گونه نوشتيم

1/ دروغ نمي گويم و وعده هاي دروغ نمي دهم

2/ عدالت را برقرار مي كند و بين هيچ كس تبعيض قائل نمي شوم

3/ از انجمن اوليا و مربيان و پدرم كمك فكري مي گيرم اما خودم تصميم مي گيرم و خود را از ديگران جدا نمي دانم

4/ براي رفاه بچه ها تا آنجا كه مي توانم تلاش خود را مي كنم

5/با تمامي توان ” عشق را در مدرسه بين همه برقرار مي كنم

آيلي شعارها نوشت و صبح روز بعد بر ديوارمدرسه زد تا دموكراسي را تمرين نمايد…

/
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:45  توسط تورج عاطف  | 

kaveh

قصه اي است كهن كه مي گويد

پدر پيري فرزندانش را به بالين مي خواند و تكه چوب هائي را به آنها نشان مي دهد و مي گويد هر كدام از اين تكه چوبها به تنهائي مي شكند اما اگر بر روي هم باشند شكستن آنها سخت است و از اين رو به آنها مي گويد كه همواره با هم باشند تا هيچ كس نتواند از مانع اتحاد آنها گذر كند و شكستگي را نصيبشان كند …

قصه شيريني است خبر از اتحاد مي دهد اتحادي كه از دير باز در ملك ما وجود داشت كه اگر اين گونه نبود ترك و لر و كرد و بلوچ و عرب و تركمن و فارس و گيلك و… خبر از ايراني بودن و با هم بودن نمي دادند اما گوئي كم رنگ شده ايم و مهر و عشق و باهم بودن را از ياد برده ايم

در خبر ها مي خوانيم مادري را به دار مي آويزند به جرم آن كه از فقر كودك خود را كشته است آن روز ديگر خبر از به دار آويختن جوانكي توسط پدر و مادري مي شود كه فرزندشان در يك نزاع كشته شده است و امروز خبر از قتل  عام مادر و دامادو خواهر زاده و برادر زاده توسط پسري از آن خانواده بهر مال و مكنت و ارث و ميراث پدر مي شود  براستي به كجا مي رويم ؟ آن قصه پدر و پسران را چه كسي براي ما خواند ؟ آيا شهرزاد پارسي گو براستي مه بانوئي ايراني بود كه با مهر و عشق توانست  سلطان خونخوارش را هزار و يك شب ترانه عشق خواند و تا سر انجام آرام به عشقش  كند ؟آيا داستان تراژدي رستم و سهراب در روزگار ما همچنان تراژدي است ؟ آيا سپردن بهمن پسر اسفنديار به رستم توسط خود او بعد از نبرد سنگينش با جهان پهلوان باز هم معني دارد ؟ در كدامين جنگ و نبردي ايرانيان بي رحمي را نشان داده اند ؟  در چه زماني ايراني متجاوز بود ؟حكايت مهر و عشق كه در بي كران قصه هاي نظامي و فردوسي و مولانا و عطار … گفته شد براي ما بود ؟ آيا حافظ و سعدي و خاقاني و … به پارسي از عشق گفتند ؟آيا منظومه هاي عاشقانه فرهاد و شيرين و بيژن و منيژه و ليلي و مجنون و زال و رو دابه …  از مهد ايران آمد ؟ چه بر سر ما آمده است ؟برادر كشي تا به كي ؟نفرت تا به كجا ؟چه بر سرمان آمده است ؟ اين گونه بي تفاوت بودن ها را چگونه بايد سنجيد ؟ امروز همه از سهيلا قديري زني كه به دار آويخته شده مي گوئيم برايش شعر مي سرائيم و ناله ” هييات ” مي زنيم ديروز از بهنود مي گفتيم و امروز از كساني ديگر و شايد فردا از ديگر كساني گوئيم كه همين امروز در مدارس ما و پاركهاي ما و خانه هاي ما و شهر هاي ما هستند و غافليم براستي چه برسر ما آمده است ؟..

آن چوبهاي پدر كجا رفت ؟آن قصه مردي كه پسرانش را به بهانه يافتن گنج مجبور كرد كه زمين پدر ي را با اتحاد جستجو كنند و بفهمند كه ” نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ” در دوران دبستان خوانديم  اما كسي به آن گوش كرد ؟روزگاري كه از پورياي ولي سخن مي گفتند كه او جهان پهلوان بود زيرا محبوب قلبها بهر مهر دادنها شد كسي  توجه كرد تا امثال سهيلا اثر نامرديها نشود ؟آيا كسي قصه رستم و اسفنديار را به پدر و مادر احسان كه چهار پايه را از زير پايه بهنود كشيدند گفت ؟ كسي قصه چوبها را نگفت همه قصه ها ايران و ايراني را از ياد بردند  داستان پهلوانيها و جوانمردي و مردانگي مرد ايراني و مهر و لطف و بخشش و صبر  بانوي ايراني كجا رفت؟ آري از ياد برديم  تا امروز در دياري باشيم كه هيچ شباهتي به فرهنگ ايران و لطف ايراني ندارد  براستي چرا از خود بيگانه شديم ؟ چه بر سرمان آمده است ؟ چه زمان از اين خواب هولناك بيدار شويم ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:26  توسط تورج عاطف  | 

aki19

روزگار درسهائي مي دهد درسهائي براي خلق كردنها كه صفتي است مشترك بين انسان و خدائي كه آدمي را آفريد مي گويند فاصله انسان تا خدائي شدن تنها ” ذهن” است و اين ذهن مكار كه حاكم جهان فيزيكي ما است سخت بر خرد ما مي پيچيد تا آفرينش بودش انسان شدنمان را تاخير اندازد و اين تاخير است كه معجزه را سخت غير محتمل مي كند اما چگونه مي توان معجزه آفريد ؟شايد سه داستان زير بتواند جوابي براي معجزه ” معجزه ” بيابد

داستان اول

پسركي عاشق زيباترين دختر محله بود پسرك هر روز دختر را مي ديد اما هرگز جسارت نداشت كه در بين سيل مشتاقان دختر كلامي گويد پسرك به انتظار نشست و مي پنداشت كه با گذشت روزگار و با استفاده از ” گذشت زمان ” و از بين رفتن طراوت معشوقش و اشتياق عاشقان دخترك  مي توان معجزه اي را ديد اما سالها گذشت دخترك بزرگتر شد و شوهر كرد و پير شد و سر انجام مرد و پسرك كه در تمامي اين سالها  در انتظار شجاعتي بود كه كلام ” دوستت دارم ” را بتواند از زبان او  خطاب به دخترك گويد و حال در يك غروب پاييز در زير باران پر طراوت  با هيبت پير مرد سپيد موي بر بالين  مقبره دخترك  مي گريست بارها گفت “دوستت دارم ” اما  اين عشق ورزي ديگر دير بود  و مي دانست كه زمان نتوانسته است معجزه كند

داستان دوم

و باز در گوشه ناكجا آباد و شايد در سر زميني بي زمان پسركي فقير عاشق دختركي ثروتمند شد پسرك اشتياق داشت مي پنداشت كه مي تواند او نيز چون ديگر هم جنسان زيبا و متمولش پاي به رقابت گذارد و از وصال معشوق سيراب شود و از اين رو ” اراده ” را بر گزيد تا به عشق رسد سالها همه كار كرد از بسياري از آن چيزهائي كه او را از انسان بودنش فاصله مي انداخت استقبال كرد او معتقد بود كه با نيروي اراده مي تواند به وصال رسد و پس از سالها پسرك به سوي دختركي رفت كه او نيز چون او بهاران را گذرانده و گرد ميان سالي بر او نشسته بود و پسرك از عشق خود و اراده اي كه بهر وصال او گذاشته گفت اما معشوق او را نمي خواست زيرا پسرك از آن جوان پر عاطفه و معصوم و پاك و صد البته فقير تبديل به مردي ثروتمند ولي پر از بي رحمي و آلودگي شده بود و اين گونه بود كه جواب ” نه ” نصيب مردي شد كه فهميد با نيروي اراده به تنهائي  ” معجزه ” به وقوع نخواهد پيوست

داستان سوم

اين بار نه پسركي بود و نه دختركي قصه در درون بيمارستاني اتفاق افتاد پسر بچه اي توسط پدر و مادرش آنقدر مورد آزار و شكنجه قرار گرفته بود كه نه لبخندي مي زد و نه حتي كلامي مي گفت هر روز صبح پسرك از پنجره بيمارستان بيرون را مي نگريست و به آواي پرندگان پشت پنجره گوش مي داد پرستاري قصه او را مي دانست و هر روز با لبخندي و جمله ” دوستت دارم ” به سراغ او مي آمد پرستار ماهها عاشقانه به پسرك عشق داد و ماهها به هيچ توجه و توقع او جمله ” دوستت دارم ” را نثار او كرد و به آن عمل نمود  و سر انجام پس از ماهها پسرك لبخندي زد و اين لبخند آغاز عشق ورزي بيشتر پرستار شد و در سالگردي كه زخمهاي تن پسرك التيام يافت قلبش هم بي زخم شد و روزي به پرستار گفت ” دوستت دارم ” و اين گونه بود كه معجزه به وقوع پيوست و پرستار زير لب گفت آري عشق معجزه مي كند

و براي من تو نيز چنين بايد درس

كه تنها عشق است كه معجزه مي كند

آري عشق است كه معجزه مي كند

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:3  توسط تورج عاطف  |