
خود را دختر درد مي ناميد مادرش را سنگفرش خيابان دانسته است جائي كه بي دغدغه سرش را بر روي آن مي نهاده و پدرش را باران گفت زيرا بي دريغ و بي هيچ ادعا لطف و مهر را نصيب او كرد و ديگر هيچ ..
امروز ديگر او نيست دخترك ديار دور كه با هزار اميد و آرزو در پي عشقي بي سر انجام به همراه يار پسركي پا به شهر بي كلانترمان گذاشت پسر ك به دنبال هوسي ديگر رفت و دخترك را به پيش پدر و مادر خيابانيش كه سنگفرش و باران بودند نهاد و دخترك در زمستان سرد در ميان پاركها گشت تا اندكي محبت جويد اما محبت در اين كلان شهر بي دروازه مجاني نبود بي كران آدم نمايان و نرگونه ها به سراغش رفتند بهر لقمه نان و قطره آبي و سقفي بر بالاي سر و گرمائي در اتاقي پر از شهوت و نفرت همه كار كردند و بعد سر انجام روز ديگر آمد و باز راهي پاركها و سنگفرشها و بارانها شد روزگار اندكي به او مهرباني نكرد اسير ديگر اسيري شد اسير مرد گونه اي كه فرزند حقارت و اعتياد بود مرد نام شوهر گرفت اما كدامين شوهر ؟ وقتي مردانگي دود شود و مردان كساني چون من و آن رفيق ديگرم كه دختركي را بهر اين شهوت بي كران ره به سوي ناكجا آباد مي بريم بايد هم شوهري نماند و شوهري نماند و در كنارش پدري هم نبود كه اگر بود مادري كه سراسر از بغض و نفرت و بي توجهي است تن به نام ” مادر قاتل ” نمي داد دخترك فرزند پنج روزه را كشت گفته اند كه ديوانه است اما اين ديوانه در پاي چوبه دار وقتي همه او را ليلي مجنون خواندند باز چون عاقلان سر به دار داد تا همه گويند ” قاتل ديوانه برفت ” و ” مادر مجنون برفت ” و ” زن فاسد برفت ” و در پاي دار تنها باران پدر اشكي ريخت و سنگفرش مادر نظاره گر سايه او بر بالاي چوبه دار شد و همه ما رفتيم تا آرام گيريم و در خلسه وهم گونه جامعه پاك رويم
براستي گناه سهيلا چه بود ؟ بي كسي و بيگناهي و دل به يار دادن چه جرمي دارد ؟آيا اين جرم بهايش اين همه رنجي است كه زندان برايش ماوائي شود ؟ دخترك خوشحال از زندانش بود او شبهائي را با سقفي بر بالاي سر مي خوابيد غذاي گرمي را به او مي دادند و هيچ چشمي به دنبال خريد تن و اندامش نبود و آن نران مرد نما و آن جنازه هائي كه زندگي را در هوسي چند دقيقه مي ديدند قهقهه زدند كه
آري سهيلا رفت
آري سهيلا رفت
و ماندند و مانديم و سهيلاها نيز ماندند سهيلاهائي كه بهر لبخندي ز غم بي كسي و بي عشقي و بي مهري و بي توجهي و بي فكري رهسپار جنگل شهر ما شوند تا روزي در روزنامه ها عكسهايش را بزنند و ما گوئيم
آري او قاتل است پس دار گوارش باد
اما از ياد برده ايم دار زدن سهيلا همان دار زدن انسانيت و مسئو ليت و آدميت و مردانگي ما است كدام مردي يافت شد كه به سهيلا چون باغچه اي براي بيل زدن ننگرد ؟ كدام مردي خواست كه در وجود سهيلا گل سرخي از عشق و اميد آفريند ؟ چه كسي گفت كه سهيلا مي توانست مادري باشد كه با قهقهه فرزندش خندد نه آن كه از ترس يكي چون خودش شدنش او را رهسپار ديار عدم كند ؟ چه كسي نام شوهر را براي او معني كرد ؟ چه كسي گفت به او مردانگي تنها در جنس مخالف زن بودن نيست؟ و چه كسي عاقلي را به اين بانو كه ديوانه اش خواندند و به دارش زدند معني كرد ؟چه كسي گفت كه خواجه فرمود
عاقلان نقطه پرگار وجود/ عشق داند كه در اين دايره سر گردانند
ما عاقلان سرگردان وجود دختركي كه عشق را مي دانست و سر انجام بهر عشق نفرت قتل را برگزيد به دار آويختيم او هيچ كس را نداشت او تنها مرد همه ما تنهائيم اما تنها او را به دار زديم
افسوس بر ما افسوس بر اين شهر افسوس بر سنگفرشهايش افسوس بر بارانش افسوس بر نر هايس و افسوس بر من و تو كه هم وطن او بوديم افسوس بر ما كه دار زدن سهيلا دار زدن آدميت ما بود افسوس افسوس افسوس







گفته اند كه روز 20 مهر ماه روز بزرگداشت حافظ است اما مگر حافظ تنها
يك روز دارد ؟ تمام كساني كه با اشعار و افكار و طعنه ها و رنديها ي او سر
و كار دارند مي دانند كه براي حافظ نه تنها يك روز بلكه با يك هفته و يا
يك ماه و سال و دهه و نيم قرن و قرن بزرگداشت گرفتن هم كفاف نمي دهد ما از
مردي سخن مي گوئيم كه خلوص را به معني عشق و عشق را به معني خلوص گرفت او
آنچنان در روح و فكر و قلب ايرانيان و جهانيان نفوذ كرده است كه نمي توان
تنها او را در زمره يك شخصيت تاريخي و ادبي به چشم ديد حافظ براي بسياري
از ما ياد آور روز هاي اوليه عاشقيمان است حافظ همراه ما در سر ماي شب
يلدا و بهاران سفره نوروز و محفل عقد و پيوندهاي ما است حافظ براي ما
ترانه ها و زمزمه هاي فراواني گفته است تفال زده ايم بر او و شمس الدين
محمد حافظ شيرازي براي ما از نشانه ها گفته است از قصه عشق كه نامكرر است
از رندي محتسبي كه فسق مي كند اما در پشت ديوار ريا مخفي است او از
واعظاني سخن مي گويم كه بر منبر و تخت ياوه مي گويند و در خلوت خود آن مي
كنند كه هيچ گوش دهنده به وعظ بي عمل آنان نكند حافظ از نابينائي و بي
خردي گفته است از حديث مهجوري و اسارتي آناني كه جرمشان دانستن است و حافظ
از عشق مي گويد از مهر از خوشبختي و.دانائي و خرد ..بسياري از چيز هائي كه
قرن ها است بشر آن را مي جويد و همچنان در جستجوي آنها است دوست دارم از
خودش قصه هاي امروز را شنوم به همين دليل سه گانه تفالي زنم و سر و گوش به
پيام او دادم و نخست چنين آمد 1/شنيده ام سختي خوش كه پير كنعان گفت/فراق
يار نه آن مي كند كه بتوان گفت حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر/كنايتي است
كه از روزگار هجران گفت اولين كلام خواجه از هجران است آري از هجراني كه
سخت گلوي ما را گرفته است از هجراني كه از خود و ديگران و خداي خود داريم
از ياد برده ايم كه بهر چه انسان ناميده شديم و با خود و ديگران چه بكنيم
و خداي خود را از ياد برده ايم سخت شده است دلهايمان حديث ” من ” زياد است
بهر اين “من ” دروغ گوئيم و آدميان را چه از جسم و چه از روحشان كشته ايم
مهر را زنده به گور كرده ايم و ..افسوس 2/ و باز چشمها را بندم و نيت كنم
تا حافظ و خلوصي كه در سينه دارد بگويد و اين گونه آمد آنكه رخسار تو را
رنگ گل نسرين داد/صبر و آرام تواند به من مسكين داد قصه صبر دو مين پند
خواجه در امرو ز است دير صباحي است كه صبر را هم گم كرده ايم چه زود تسليم
مي شويم و قضاوت مي كنيم و از ياد مي بريم كه سفر بسيار و قدمهاي بي نهايت
تا رسيدن به سر منزل مقصود است حديث رسيدن در اولين مقصد و گذشتن هزار شب
در قالب يك شب هر روز برايمان تكراري است تا به كي خواهيم كه بي رنج گنجي
را در آغوش كشيم ؟ چرا اين گونه شتابان به دنبال خواسته هائي هستيم كه چون
وقتي قدر آن را نمي دانيم براحتي از دستشان مي دهيم دومين هديه خواجه به
ما امروز صبر بود 3/ و يك بار ديگر تفالي زنم و از حافظ خبري ز نشانه ها
گيرم كجاست هم نفسي تا كه شرح غصه دهم /كه دل چه مي كشد از روزگار هجرانش
آري چه جاي عجب است ؟ بايد هم حديث عشق گويد و سومين پند حافظ از عشق مي
گويد هز ياري كه نفسش دم و بازدم ما باشد ياري كه با هر دم ما را زندگاني
دهد و آن هنگام كه باز دم زنيم زندگاني را از نو نمايد و بگويد تازه تر
شدي و فرصتي ديگر براي تو است آري بايد سلامي ديگر به دنيا دهي با هر دو و
باز دم عشق را بخاطر آوري و از فرصتي كه زيستن نام دارد بهره گيري به قول
حافظ يك قصه بيشن نيست غم عشق و اين عجب/ از هر زبان كه مي شنوي نامكرر
است خواجه امرو ز از هجران و صبر و عشق گفت و لي مي دانم قصه هاي او براي
آناني كه در نوروزها و شب هاي يلدا و روزها و شبهاي دلدادگيهايشان تفالي
به او زدند نامكرر بوده است به او درود مي فرستيم زيرا زنده است بهر آن كه
زنده است به عشقو زنده خواهد باز به عشق كه عشق بي مرگي و جاودان زندگي
است هرگز نميرد آن كه زنده شد به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما / /
















