تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

مادر

خود را دختر درد مي ناميد مادرش را سنگفرش خيابان دانسته است جائي كه بي دغدغه سرش را بر روي آن مي نهاده و پدرش را باران گفت زيرا بي دريغ و بي هيچ ادعا لطف و مهر را نصيب او كرد و ديگر هيچ ..

امروز ديگر او نيست دخترك ديار دور كه با هزار اميد و آرزو در پي عشقي بي سر انجام به همراه يار پسركي  پا به شهر بي كلانترمان گذاشت  پسر ك به دنبال هوسي ديگر رفت و دخترك را به پيش پدر و مادر خيابانيش كه سنگفرش و باران بودند نهاد و دخترك در زمستان سرد در ميان پاركها گشت تا اندكي محبت جويد اما محبت در اين كلان شهر بي دروازه مجاني نبود بي كران آدم نمايان و نرگونه ها به سراغش رفتند بهر لقمه نان و قطره آبي و سقفي بر بالاي سر و گرمائي در اتاقي پر از شهوت و نفرت همه كار كردند و بعد سر انجام روز ديگر آمد و باز راهي پاركها و سنگفرشها و بارانها شد روزگار اندكي به او مهرباني نكرد اسير ديگر اسيري شد اسير مرد گونه اي كه فرزند حقارت و اعتياد بود مرد نام شوهر گرفت اما كدامين شوهر ؟ وقتي مردانگي دود شود و مردان كساني چون من و آن رفيق ديگرم كه دختركي را بهر اين شهوت بي كران ره به سوي ناكجا آباد مي بريم بايد هم شوهري نماند و شوهري نماند و در كنارش پدري هم نبود  كه اگر بود مادري كه سراسر از بغض و نفرت و بي توجهي است تن به نام ” مادر قاتل ” نمي داد دخترك فرزند پنج روزه  را كشت گفته اند كه ديوانه است اما اين ديوانه در پاي چوبه دار وقتي همه او را ليلي مجنون خواندند باز چون عاقلان سر  به دار داد تا همه گويند ” قاتل ديوانه برفت ” و ” مادر مجنون برفت ” و ” زن فاسد برفت ” و در پاي دار تنها باران پدر اشكي ريخت و سنگفرش مادر نظاره گر سايه او بر بالاي چوبه دار شد و همه ما رفتيم تا آرام گيريم و در خلسه وهم گونه جامعه پاك رويم

براستي گناه سهيلا چه بود ؟ بي كسي و بيگناهي و دل به يار دادن چه جرمي دارد ؟آيا اين جرم بهايش اين همه رنجي است كه زندان برايش ماوائي شود ؟ دخترك خوشحال از زندانش بود او شبهائي را با سقفي بر بالاي سر مي خوابيد غذاي گرمي را به او مي دادند و هيچ چشمي به دنبال خريد تن و اندامش نبود و آن نران مرد  نما و آن جنازه هائي كه زندگي را در هوسي چند دقيقه مي ديدند قهقهه زدند كه

آري سهيلا رفت

آري سهيلا رفت

و ماندند و مانديم و سهيلاها نيز ماندند سهيلاهائي كه بهر لبخندي ز غم بي كسي و بي عشقي و بي مهري و بي توجهي و بي فكري رهسپار جنگل شهر ما شوند تا روزي در روزنامه ها عكسهايش را بزنند و ما گوئيم

آري او قاتل است پس دار گوارش باد

اما از ياد برده ايم دار زدن سهيلا همان دار زدن انسانيت و مسئو ليت و آدميت و مردانگي ما است كدام مردي يافت شد كه به سهيلا چون باغچه اي براي بيل زدن ننگرد ؟ كدام مردي خواست كه در وجود سهيلا گل سرخي  از عشق و اميد آفريند ؟ چه كسي گفت كه سهيلا مي توانست مادري باشد كه با قهقهه فرزندش خندد نه آن كه از ترس يكي چون خودش شدنش او را رهسپار ديار عدم كند ؟ چه كسي نام شوهر را براي او معني كرد ؟ چه كسي گفت به او مردانگي تنها در جنس مخالف زن  بودن نيست؟ و چه كسي عاقلي را به اين بانو كه ديوانه اش خواندند و به دارش زدند معني كرد ؟چه كسي گفت كه خواجه فرمود

عاقلان نقطه پرگار وجود/ عشق داند كه در اين دايره سر گردانند

ما عاقلان سرگردان وجود دختركي كه عشق را مي دانست و سر انجام بهر عشق نفرت قتل را برگزيد به دار آويختيم  او هيچ كس را نداشت او تنها مرد همه ما تنهائيم اما تنها او را به دار زديم

افسوس بر ما افسوس بر اين شهر افسوس بر سنگفرشهايش افسوس بر بارانش افسوس بر نر هايس و افسوس بر من و تو كه هم وطن او بوديم افسوس بر ما كه دار زدن سهيلا دار زدن آدميت ما بود افسوس افسوس افسوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:51  توسط تورج عاطف  | 

Ariobarzanes

قصه ” آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد ” همچنان وجود دارد براي جشن تولد دوست دخترم به داخل مغازه اسباب بازي  فروشي رفته ام و در آنجا بر چسبهاي مختلفي از ” جومونگ ” مي بينيم جومونگ افسانه كره اي است كه از سيما جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود سعي مي كنم كه واكنشي نشان ندهم ولي وقتي فروشنده به من مي گويد

-برچسب جومونگ  نمي خواهيد ؟

كمي ناراحت شدم و اعلام كردم كه چندان علاقه اي به تاريخ و شايد افسانه كشوري كه از نظر قدمت و اصالت تاريخي بسيار عقب تر از تاريخ ايران زمين ما  است ندارم درد و دل خانم فروشنده هم باز شد و اعلام كرد كه پسر كوچكش هيچگاه حاضر نشده است از رستم و سياووش و بهرام و سام و زال و كيخسرو و فريدو ن و كاوه .. بشنود ولي عاشق جومونگ است به او گفتم

- مشكل از عوامل تبليغ است زيرا تلويزيون ما حاضر نيست سرمايه گزاري بر روي اساطير ايران زمين نمايد اما براحتي پول براي امثال ” جومونگ ” و ” اوشين” و ” يانگوم ” مي پردازد همين الان در برادوي نيويورك نمايش زال و رودابه بر روي صحنه است و هزاران تماشاچي دارد بر سر در سازمان ملل در همان شهر شعر سعدي است  اما ما عاشق جومونگ هستيم در بين كتابهاي درسي ما چند قصه از شاهنامه وجود دارد ؟ در زنگ كتابخواني چند دبير از حافظ زبان پارسي يعني فردوسي سخن مي گويند ؟ چرا در روز بزرگداشت حافظ بايد در حافظيه بسته باشد ؟ و…

خانم فروشنده سرش را تكان داد و هيچ نگفت و من هم با بغضي در گلو در هنگام ديدن بر چسب جومونگ از مغازه بيرون رفتم غمگين از اين هم خود ستيزي داشتم اما چند ساعت بعد اتفاق ديگري افتاد دخترم از حادثه درون ميني بوس به هنگام بازگشت از باشگاه تعريف مي كرد   او  گفت

-         تو ميني بوس اول چند تا آهنگ از چند خواننده رپ جديد ايراني مثل ” ساسي مانكن ” خوانديم اما خانم ورزش به ما گفت چرا يك چيز هاي قشنگي نمي خوانيد ؟ و بعد قرار شد تا مسير بازگشت به مدرسه سرود هاي ” اي ايران ” و ” يار دبستاني من ” و از استاد شجريان بخوانيم

با ذوق از او پرسيدم

-         خوب خوانديد ؟

و آيلي جواب مثبت داد و وقتي لبخند مرا ديد گفت

- مي دانستم خوشحال مي شوي

براستي چنين است تشويق بچه ها به عشق  آنچه كه مال ايران و ايراني است بايد توسط ما صورت گيرد براستي چه اصراري است كه از قصه هاي جعلي و شايد هم افسانه اي غريبه ها غولهائي  براي اذهان بچه ها تصور كنيم بايد همه چيز را به گردن مدرسه و تلويزيون و راديو نياندازيم و هر كدام از ما به عنوان پدر و مادر و برادر و خواهر و عمه و خاله و دائي و عمو و دوست خانوادگي و همسايه و معلم و…هر عنواني كه داريم وظيفه خود را انجام دهيم چون همان خانم معلم ورزش كه به بچه ها ياد داد كه به گونه ديگر بيانديشند و ياد بگيرند كه

چو ايران نباشد تن من مباد

يا چون مولانا گويند

در سفر گر روم بيني يا ختن

از دل تو كي رود حب الوطن

صبح امروز به مدرسه رفتم و با خانم ورزش صحبت كرده و كتاب كوچكي از يكي از قصه هاي شاهنامه را به او دادم تا به فرزندش دهد  و به گونه اي قدرداني و سپاسگزاري كه صفت بارز ايران و ايراني است را ارج نهم آري قدر داني كه باعث شد آرش كمانگير  و كيخسرو و كاوه آهنگر و رستم و بابك خرمدين و يعقوب ليث و ابومسلم خراساني و ستار خان و باقر خان و ميرزاجهانگير صور اسرافيل و دهخدا و فروغ فرخزاد و حكيم ابولقاسم فردوسي و  شمس الدين محمد حافظ و سعدي و نظامي و دكتر مصدق و امير كبير و… هزاران ايراني در اذهان ما بمانند بدون آن كه بر چسبي از آنان باشد ولي در اذهان و قلبهاي ما تا به ابد چسبيده اند باشد كه چنين باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:26  توسط تورج عاطف  | 

akiii

“عشق بي بهانه را عشق است “مرا پرسيد - عشق بي بهانه ؟ مگر مي شود ؟نه معنائي ندارد و باز او را گفتم -”عشق بي بهانه را عشق است ” عشق بي زمان و بي مكان مگر از ياد بردي آن شوريده دلي را كه گفت ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” آري عشق تنها يك ثانيه خواهد بي بهانه بي ادعا و حتي شايد بي معشوق .. و باز پرسيد – بي معشوق ؟ مگر امكان دارد ؟ و من قصه ” هيچ كس معشوق توست ” را گفتم

“هیچ کس”، معشوق توست

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد. او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟ عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است. خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم. عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. “هیچ چیز” توشه توست و “هیچ کس” معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود. ***********

داستان را كه شنيد فرياد زد _ عشق بي بهانه وبي زبان و بي زمان و حتي بي معشوق را عشق است …

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:47  توسط تورج عاطف  | 

jakozy

در جكوزي دراز كشيده و در خلسه اي شيرين  فرو رفته ام  وخود را رها و بي مقاومت كرده و  بازيچه دريچه هائي  شده ام كه آب را با فشار بر اندامم مي نوازند پنج دريچه وجود دارد و مرتبا از يكي به آن دگري مي روم و سر انجام كه به محل تخليه و جريان سازي آب بر مي گردم و باز از دريچه اول بازي شروع مي شود نخست هيچكدام از دريچه ها برايم فرقي ندارند زيرا تنها مي انديشم كه واقعه يكسان است يعني آب بر من مي خورد و مرا منتقل مي كند اما به مرور موقعيت مكاني هر كدام از دريچه ها شرايط را براي من عوض مي كند مكان نصب دريچه باعث شده است  كه از زواياي مختلف مكان را نظاره كنم ودر هر مكان چيز هاي تازه تري ببينم اين نگاه جديد را دوست دارم ودر گردش و بازي دريچه ها با من تنوع را مي بينم  و به گردش پنج ايستگاهه خود ادامه مي دهم ..

تايمر توقف مي كند و سكوت بر حوضچه جكوزي حكمفرما مي شود و فرصتي مي يابم كه اندكي از فضا بيرون رفته و بازي ذهنم را ادامه دهم به ياد نظر سنجي در اينتر نت مي افتم شخصي پرسيده بود ” هنگامي كه فرشته مرگ بر شما نازل شد چه مي كنيد ؟”سوال عجيب و تقريبا بي پاسخي بود  نخست خواستم كه با لحني كمي طنازانه با او پاسخ دهم و مثلا گويم “  او را به يك نوشيدن قهوه دعوت مي كنم ” و يا اين كه ” با او والس  ويا لزگي و شايد هم قاسم آبادي مي رقصم ” اما نوع شناسه فرستنده كه خود را ” كنيز حضرت  فاطمه ” معرفي كرده بود مرا از اين شوخي باز داشت در وحله دوم خواستم كه با او از فاز هاي فلسفي و مباحث نوگرايانه سخن گويم و مثلا بگويم ” از ديد من فلسقه مرگ  اين است  كه …..” اما باز منصرف شدم بعد خواستم او را بي پاسخ گذارم اما آن را هم چندان محترمانه نديدم تا اين كه سرانجام تايمر استارت جكوزي باز به كار افتاد و من گردش خود با دريچه ها را ادامه دادم و هنوز دور اول گردشم تمام نشده بود كه  به ياد ارشميدس مرحوم افتادم و فرياد زدم  ” يافتم ” نگاهي به دريچه ها مي كنم پنج دريچه كه مي تواند ” كودكي ” و ” نوجواني ” و ” جواني ” و ” ميان سالي ” و ” پيري ” باشد به ياد آوردم زماني كه بي توجه بي هيچ نگاهي از آنها مي گذشتم گردشم بي معني بود و تنها در شروع و پايان معني داشت اما هنگامي كه با رسيدن به هر دريچه آگاه شدم و با ديدگانم فضا اطراف را با دقت نگاه كردم هر مرحله برايم معني داشت حكايت زندگي هم چنين است براستي چرا بايد در انتظار عزرائيل لحظه شماري كنيم ؟ فرشته مرگ روزي خواهد آمد و عمر  اين كالبد انساني تمام خواهد شد اما ما كه اين گونه در پي مرگ هستيم زندگاني را هم جستجو كرده ايم ؟ امروز هر كدام از ما در يكي از مراحل كودكي و نوجواني و  جواني و ميان سالي  و پيري هستيم براستي كداميك از ما به خود آگاهي ها خود رسيده ايم ؟آيا خود را مي بينيم ؟ ابزارهايمان كه شامل خرد و انرژي و تجربه و عشق وانگيزه و ايمان و اميد و صبر و… است راسنجيده ايم ؟آيا از هر دريچه زندگي به قدر كافي  انرژي چون آب پر فشار دريافت كرد ه ايم ؟آيا در هنگام اين دريافت آگاهي داشته ايم ؟آيا لذت برده ايم ؟آيا سپاس گفته ايم ؟آيا رها بوده ايم و… تايمر باز مي ايستد و من در جلوي منبع تخيله هستم آنجا كه آب از داخل آن مي رود و دو باره تصفيه مي شود و باز مي آيد كه من از او بعنوان نمادي از مرگ ياد مي كنم نگاهي به فضاي جكوزي مي كنم آيا كل اين فضا تنها اين دريچه تخليه است ؟آيا در اين فضا اين دريچه تخليه جائي است كه بتوان كاري كرد ؟چرا از بين 5 ايستگاه و يك دريچه تخليه همه به دنبال دريچه تخليه هستيم ؟آيا به قدر كافي در بقيه مراحل تفكر كرده ايم ؟نمي دانم دوست ناشناسم  پاسخ مرا مي پسندد يا نه اما من در جكوزي چندان به دريچه تخليه فكر نمي كنم زيرا مي دانم  به آن خواهم رسيد پس چه بهتر است از دريچه هاي فشار آب تا آنجا كه مي توانم لذت ببرم تا شما چه فكر كنيد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:8  توسط تورج عاطف  | 

earthquake-gallery-3

كمي لرزاند ! نخست باور نمي كردي و لي نه گوئي خبري بود فريادت را بر سر راديو  و تلويزيون و همسايه بالا و  شايد برسر  اطرافيانت زدي اما هيچكدام مقصر نبودند زيرا كه ” زلزله آمده بود ” باز خشم زمين فوران كرد خشم زمين ؟ مگر زمين خشم دارد ؟ ما انسانهاي چه ساده لو حانه صفات خود برا به تمامي نشانه هاي هستي مي دهيم  زمين خشمگين نيست زيرا خشمي نمي تواند داشته باشد زمين براي رشد آيد ديده ايم چگونه اجساد ما را به قول خيام در سينه مي گيرد و پس از سالها همان اجساد جذب زمين شده و تبديل به زمين زراعتي مي شوند و گندم از آن مي رويد و آفتاب گردان و گوجه فرنگي و ذرت و نيشكر و… همه از آن بيرون آيند آيا مگر خشم مي تواند آفريننده شود ؟اين قصه ساده لو حانه را به كوهها گفته ايم و آتشفشان را خشمگين ديده ايم و يا به دريا گفته ايم و طوفانش را ناشي از خشم دانسته ايم نه هيچكدام چنين نبوده اند خشم از آن ما انسانها است القصه زمين لرزيد و نمي دانم در كجا دلي لرزيد و در كجا سقفي لرزيد و شايد پيكري و شايد هم اشكي و كالبدي لرزيد اما لرزيد و اين لرزيدن ها مي تواند كمي ما را به خود آورد ؟آيا در اين لرزش فهميديدم كه غرور و حق خود دانستن براي تصاحب دنيا چه پندار مذبو حانه اي است ؟آيا انديشيديم نفرت و خشم و غم چه آسان ناگهان مي تواند به اعماق زمين رود ؟آيا به صورت عزيزان خود نگريستيم ؟آيا لبخند آنان را باور كرديم ؟آيا قبول كرديم كه هيچ چيز ابدي نيست پس چه خوب خواهد بود كه قدر تك دمها و بازدمها را دانسته و آن را مزين به عشق و مهر و آغوش و لبخند كنيم زمين لرزه اي آمد آيا در اندرون ما نيز لرزيد ؟آيا فكر كرديم كه عشق را بي بهانه تقديم كنيم ؟آيا انديشيديم كه اين همه نفرت را به كدامين دليل بايد افزون نمائيم ؟ اخمها و فرياد ها و پنجه بر رخ هم كشيدنها و چوب و باتو م و گلوله سمت هم در كردنها و با ديده غيط يكديگر را نگريستن ها و بي توجه به هم نوع و هم وطن و هم گيتي ها چه آسان با يك زمين لرزه مي تواند پوچ و نابود شود و هيچ چيز جز خاطره اي تلخ از آن نماند به ياد سخن مادر بزرگ مي افتم كه مي گفت

-زاك دل ! همه مردنها يك “آخي ” داره اونا كه خوب آدمي بودند پشت قبرشان مي گويند “آخي حيف شد كه بمرد ” و آنها كه بد بودند پشت تابوتشان مي گويند “آخي خوب شد كه بمرد “

حالا از خودم و  تو و او و ما و شما و آنها  مي پرسم كه اين زمين لرزه را حس كردي ؟ چه پيامي براي تو داشت ؟دنيا مي گذرد و همه چيز يكسان نمي ماند روز گاري جاودان نيست كه معشوق هميشه عشق تو باشد و هميشه عاشقي جاودان بماند روزگار تغيير مي كند معشوق بايد خوشبخت شود و اين خواست عاشق است و عاشق بايد هيچگاه در پيشگاه خود و خداي خود شرمنده نباشد كه چرا ” عشق بي بهانه ” نداشت پس چه خوب است كه هر دم فكر كنيم اين دم كه فرو بريم شايد بر نياوريم و به فكر زمين لرزه هائي باشيم كه وجود مان را مي لرزاند و مي گويد

زندگي زيباست

زندگي همراه با عشق زيبا است

زندگي جاودانه با عشق خواهد بود

چه خوب است كه هميشه چو خاك باشيم و ياد بگيريم آفرينندگي و آن هم از نوع مهر و عشق و انسانيت را

زمين لرزه از يادت نرود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:29  توسط تورج عاطف  | 

egg_14

در اندرون من خسته دل ندانم كيست / كه من خموشم و او در فغان و غوغا است(حافظ)

سالها است كه اين بيت همره من است جوش و غروشي كه در اندرونم زند و سكوت و بي تفاوتي كه بر سر و رخم مي نمايد و من نمي گويم زيرا تواني براي گفتن نيست و شايد هم چيزي براي گفتن ندارم و اين حكايت بسياري از ما است كه مي دانيم كه قصه ” از ماست كه بر ماست ” همواره جريان دارد و خواهد داشت خواستم در مورد “روز جهاني  نابينايان ” بنگارم و سخن از نابينا گويم كه چه كسي بينا و چه كسي نابينا است از قصه كساني گويم كه صحبت از نابيناياني مي كنند و خود در سياهي مطلق جهل هستند خواستم از اندروني كنم كه براي برخي سكوت و آرامشي ناشي از بي خبري دارد خواستم از نابيناي اندرون گويم چه حكايت غريبي است روزگاري نابينايان را ” روشن دل ” مي گفتند و حالا من ” كور دلان ” را نابينا خوانم و اين كوردلي ز همه چيز است از ندانستن آن كه چرا  به اين جزيره رسيده ام جزيره اي كه در آن زيبائي ها را مي بينم و آرامش را مي چشم و عشق را نظاره گرم اما اندرونم غوغائي است روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشتند و من در ميان اين مقطع زندگاني از هجر گفتم از عشق گفتم و از وصل گفتم و از رفتن ها و باورهائي كه به عشق داشتم و رفتني كه بر پايه جمله اي بود كه مي گفت

” گاهي براي ماندن بايد رفت “

و من در هجري سوختم كه رفتني بهر ماندن نبود از هجري گفتم كه رفتني بهر رفتن ها نام داشت و شايد من اين گونه مي انديشيدم از عشقي گفتم كه رفتني نداشت زيرا هرگاه كه زمان را بي معني مي كرد پس رفتن و آمدني نبود و بعد در صبر سوختم و از صبر خواندم بهر ماندن ها و رفتنهائي كه معلوم نشد كه چرا رفتن و چگونه آمدني را معني مي كرد و روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشتند و من در آسانسور زندگي طبقات راطي كردم و در هر طيقه ايستادم از آسانسور بيرون رفتم و گردشي در طبقات زيستن نمودم و باز آسانسور را سوار شدم بي آن كه بدانم آيا باز خواهم كه به آن طبقه سفر كنم و آيا رفتم كه باز بمانم و يا اين كه رفتم بهر آن كه خواستم ماندني بيابم و سفرادامه يافت و در جستجوي خويشتن خود را يافتم و در خود هيچ چيز ز خويشتني كه به آن باور داشتم هرگز نيافتم و سفر ادامه داشت سفري كه با حافظ هم كلامي مي كرد و در هر طبقه ترنم مي كرد

در اندرون من خسته دل ندانم كيست / كه من خموشم و او در فغان و غوغا است

و سر به غوغاها نهادم بهر جستجو آشفتگيها رفتم و آشفته تر شدم بهر آرامشي گشتم اما مرداب مرا مي خواند و من مرداب يكي شدن چون ديگران را هرگز نخواستم من به دنبال دريا بودم دريائي كه سبك باران ساحلها نمي خواهد و شايد نمي داند كه خواهد و يا اين كه بهر نداشتنش آواي نخواستن آن را زند و به سوي در ياها رفتم مرا گفت ” خود را مرد يخي ننام ” آري خود را مرد يخي نناميدم اما من چه هستم ؟پاسخي نيافتم گاهي آشفتگي و شوريدگهاي بي همتا داشته ام و روزگار چشمها را بسته ام و رفتم و چشمها را شسته ام و باز بسته ام و رفته ام و شقايقها را ديده ام تا در كنار آنان زيستني را تجربه كنم و به نداي شاعرعاشق دلي كه او نيز خود را در هجر ز خويشتنش محصور كرده بود گوش دادم

تا شقايق هست زندگي بايد كرد

زندگي كرده ام ؟ نمي دانم در ميان اين غوغا زندگي كرده ام در ميان هجر زندگي كرده ام ؟ در ميان وصل زندگي كرده ام ؟ در ميان عشق ورزيها زندگي كرده ام ؟ و باز ندا آيد

در اندرون من خسته دل ندانم كيست/ كه من خموشم و او در فغان و غوغا است

و من در ناشناخته ها و نابينائي ها و كور دلي ها  باز گويم  و پرسم  نابينا كيست ؟ روشن دلي كجاست ؟ و باز ندا آيد

در اندرون من خسته دل ندانم كيست / كه من خموشم و او در فغان و غوغا است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:42  توسط تورج عاطف  | 

آيلي

تلويزيون رو شن است و مصاحبه با مردي دارد كه مي گويند يكي از تاثير گذار ترين مردان ادبيات معاصر است احمد محمود نويسنده رمانهاي همسايگان و داستان دو شهر و مدار صفر درجه و… از درد غربت در ميان آشنايان سخن مي گويد او عمري قلم زده است از ايران و  خوزستان و نفت و جنگ و… اما بنا به گفته خودشان تنها گرايشهاي سياسي او در سالهاي بسيار دور را نشانه گرفته اند و باز او را مي كوبند و اين كوبيدنها از سوي كساني است كه به احتمال فراوان حتي برگي از نوشته هاي او را نخوانده اند احمد محمود 78 ساله كه به سختي راه مي رود و حتي نفس مي كشد هنوز مي نگارد و با چه عشقي صفحاتي از نوشته هايش را مي خواند او در ميان قصه هايش زندگي مي كند خبرنگار در فيلم مستندي كه از او ساخته شده است مي پرسد

-         اگر دو باره به دنيا بيائيد  دوست داريد باز هم نويسنده شويد؟

و محمود درد آور پاسخ مي دهد

-نه فكر نكنم شايد بروم دنبال كاري آبرومند !! و زندگي كنم

درد است و باز درد است كه احمد محمود  با بيش از نيم قرن كار نويسندگي حسرت كار  آبرومندي را دارد او حق دارد نوشتن برايش زندان و تبعيد و غربت و بي احترامي و بي توجهي  به ارمغان آورده است و مي انديشد كه اگر شايد اين گونه نبود و شايد اگر احمد محمود نبود و با همان نام اصليش زندگي مي كرد در ماوا  و آتيه اي كه برايش مي توانست آرامش دهد  سكني داشت اما براستي براي او چنين مي شد ؟براي مردي كه با درد به دنيا آمده و با درد زندگي مي كند مي توان چنين زيستني را تصور كرد؟ پس نگاهش را چه مي كرد ؟آيا چشمهايش را مي بست ؟ دلم مي سوزد وقتي مي بينم كه او چون بسياري نظير محمود دولت آبادي و اسماعيل فصيح  و سپانلو و سيمين دانشور و رضا براهني … از درد غربت مي گويند و حكايت حافظ را به زبان آورد كه

من از بيگانگان هرگز ننالم / كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

سخنان احمد محمود به سختي مرا رنجاند و به ورطه انديشه برد كه آيا بايد از نوشتن نا اميد شد ؟آيا بايد اميد و ايمان به انديشه را از دست داد ؟ از پروردگار پرمهر خواستم و نياز كردم و تنها 24 ساعت بعد قصه ديگري برايم پيش آمد  و باز تلويزيون صحنه هائي از دانشگاهي در ايالت متحده  آمريكا  را نشان مي داد و من متوجه شدم كه دخترم آيلي به دقت آن آمفي تئاتر ها و كتابخانه ها و… را مي بيند به شوق گفتم

-         كاشكي كه يك روز هم تو در چنين جائي درس بخواني

دختركم اشك ريخت و گفت

-         من نمي خواهم كه از دوستهايم جدا شوم

اين اشكها  را يك بهانه كودكي دانستم و به او گفتم

-         همه جاي دنيا دوستاني هستند در دنياي ما همه انسانها بايد و مي توانند دوست باشند به هم عشق بدهند و فارغ و از رنگ و نژاد و ..دوستي كنند

اما دخترم جوابي عجيب داد و گفت

- من دوست دارم ايران آنقدر بزرگ باشد كه خيلي ها آرزو كنند كه به ايران بيايند و درس بخوانند و زندگي كنند تازه مگر خودت   وقتي ازت پرسيدم تاريخ به چه درد مي خورد  مگه نگفتي هزاران ايراني جنگيدند و مبارزه كردند و خونشان بر زمين ريخته شده تا ايران ما پابر جا  و با شكوه بماند  پس قصه آنها بايد ياد گرفته شود و جاودان بماند تا بدانيم چه كساني ماندند و مبارزه كردند و ايران را ايران نگاه داشتند ؟

دخترم چقدر بزرگ شده و چه شاگرد خوبي براي حرفهاي پدر بود حرفهاي دخترم بوي وطن پرستي و اميد و عشق مي داد دوست داشتم احمد محمود هم كنارمان داشتيم و من و استاد احمد محمود همراه هم از آيلي و آيلي ها ياد مي گرفتيم درس اميد و صبر و عشق به ميهن را آري اميد ما نسل ايرانيان جواني است كه عاشقند و ميهن پرست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:58  توسط تورج عاطف  | 

anar

گفته اند كه روز 20 مهر ماه روز بزرگداشت حافظ است اما مگر حافظ تنها يك روز دارد ؟ تمام كساني كه با اشعار و افكار و طعنه ها و رنديها ي او سر و كار دارند مي دانند كه براي حافظ نه تنها يك روز بلكه با يك هفته و يا يك ماه و سال و دهه و نيم قرن و قرن بزرگداشت گرفتن هم كفاف نمي دهد ما از مردي سخن مي گوئيم كه خلوص را به معني عشق و عشق را به معني خلوص گرفت او آنچنان در روح و فكر و قلب ايرانيان و جهانيان نفوذ كرده است كه نمي توان تنها او را در زمره يك شخصيت تاريخي و ادبي به چشم ديد حافظ براي بسياري از ما ياد آور روز هاي اوليه عاشقيمان است حافظ همراه ما در سر ماي شب يلدا و بهاران سفره نوروز و محفل عقد و پيوندهاي ما است حافظ براي ما ترانه ها و زمزمه هاي فراواني گفته است تفال زده ايم بر او و شمس الدين محمد حافظ شيرازي براي ما از نشانه ها گفته است از قصه عشق كه نامكرر است از رندي محتسبي كه فسق مي كند اما در پشت ديوار ريا مخفي است او از واعظاني سخن مي گويم كه بر منبر و تخت ياوه مي گويند و در خلوت خود آن مي كنند كه هيچ گوش دهنده به وعظ بي عمل آنان نكند حافظ از نابينائي و بي خردي گفته است از حديث مهجوري و اسارتي آناني كه جرمشان دانستن است و حافظ از عشق مي گويد از مهر از خوشبختي و.دانائي و خرد ..بسياري از چيز هائي كه قرن ها است بشر آن را مي جويد و همچنان در جستجوي آنها است دوست دارم از خودش قصه هاي امروز را شنوم به همين دليل سه گانه تفالي زنم و سر و گوش به پيام او دادم و نخست چنين آمد 1/شنيده ام سختي خوش كه پير كنعان گفت/فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر/كنايتي است كه از روزگار هجران گفت اولين كلام خواجه از هجران است آري از هجراني كه سخت گلوي ما را گرفته است از هجراني كه از خود و ديگران و خداي خود داريم از ياد برده ايم كه بهر چه انسان ناميده شديم و با خود و ديگران چه بكنيم و خداي خود را از ياد برده ايم سخت شده است دلهايمان حديث ” من ” زياد است بهر اين “من ” دروغ گوئيم و آدميان را چه از جسم و چه از روحشان كشته ايم مهر را زنده به گور كرده ايم و ..افسوس 2/ و باز چشمها را بندم و نيت كنم تا حافظ و خلوصي كه در سينه دارد بگويد و اين گونه آمد آنكه رخسار تو را رنگ گل نسرين داد/صبر و آرام تواند به من مسكين داد قصه صبر دو مين پند خواجه در امرو ز است دير صباحي است كه صبر را هم گم كرده ايم چه زود تسليم مي شويم و قضاوت مي كنيم و از ياد مي بريم كه سفر بسيار و قدمهاي بي نهايت تا رسيدن به سر منزل مقصود است حديث رسيدن در اولين مقصد و گذشتن هزار شب در قالب يك شب هر روز برايمان تكراري است تا به كي خواهيم كه بي رنج گنجي را در آغوش كشيم ؟ چرا اين گونه شتابان به دنبال خواسته هائي هستيم كه چون وقتي قدر آن را نمي دانيم براحتي از دستشان مي دهيم دومين هديه خواجه به ما امروز صبر بود 3/ و يك بار ديگر تفالي زنم و از حافظ خبري ز نشانه ها گيرم كجاست هم نفسي تا كه شرح غصه دهم /كه دل چه مي كشد از روزگار هجرانش آري چه جاي عجب است ؟ بايد هم حديث عشق گويد و سومين پند حافظ از عشق مي گويد هز ياري كه نفسش دم و بازدم ما باشد ياري كه با هر دم ما را زندگاني دهد و آن هنگام كه باز دم زنيم زندگاني را از نو نمايد و بگويد تازه تر شدي و فرصتي ديگر براي تو است آري بايد سلامي ديگر به دنيا دهي با هر دو و باز دم عشق را بخاطر آوري و از فرصتي كه زيستن نام دارد بهره گيري به قول حافظ يك قصه بيشن نيست غم عشق و اين عجب/ از هر زبان كه مي شنوي نامكرر است خواجه امرو ز از هجران و صبر و عشق گفت و لي مي دانم قصه هاي او براي آناني كه در نوروزها و شب هاي يلدا و روزها و شبهاي دلدادگيهايشان تفالي به او زدند نامكرر بوده است به او درود مي فرستيم زيرا زنده است بهر آن كه زنده است به عشقو زنده خواهد باز به عشق كه عشق بي مرگي و جاودان زندگي است هرگز نميرد آن كه زنده شد به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما / /
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:35  توسط تورج عاطف  | 

akii7

نجواي بانوباز مرا مي خواند

دل ام گرفته است

دل ام گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتان ام را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريك اند

چراغهاي رابطه تاريك اند ..

( فروغ فرخزاد)

و باز نگاهي مي كنم به آنچه كه  گويند ” ديگر چاره اي نبود ” پسركي بر بالاي چو ب دار است وكيلش مي گويد پدر و مادري كه او پسر آنها را در يك نزاع خياباني به نقل قولي مجروح و به گفته اي ديگر به قتل رسانده است بر  چهار پايه  زير طناب دار كوبند و گويند ” در انتقام  لذتي است كه در عفو نمي باشد ” …..نمي توان آنها را نيز قضاوت كرد داغ فرزند سخت دشوار است و همه كساني كه فرزندي  دارند حتي تصور اين داغ را نمي توانند كنند اما چه كسي گفت ” داغ فرزند با به داغ گذاشتن داغ فرزند بر دل ديگري التيام يابد ؟”.. و باز گويم  سخت است قضاوت كردن زيرا در روزگاري كه “نفرت “طعام متداول كام همگان است ديدن آن نوجواني و جواني كه   از 16 سالگي تا 21 تنها انديشه اش ادامه زندگي باشد چندان نبايد متعجبمان كند براستي چه شده ايم ؟ ده ها  نفر در بامداد روز گذشته در مقابل ديوارهاي تپه هاي اوين آرزو مي كردند كه سر انجام ” معجزه عشق ” وقوع پذيردو پدر و مادري كه ” احسان “خود را از دست داده اند شايد احساني كنند و باز بهنود را به آغوش زندگي بازگردانند .. اما اين گونه نشد امروز را در سرزمين فارس و در شهر شيراز بزرگداشت مردي دانستند كه 600 سال پيش گفت

از صداي سخن  عشق نديدم خوش تر  يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند”

اما كجا است عشقي كه حافظ از آن سخن گفت ؟ احسان و بهنود را چه كساني به اين وادي كشاندند ؟ هزاران بهنود و احسان ديگري همچنان حضور دارند و هيچكس حاضر نيست كه عشق را به آنان هديه دهد  امروز همه از بهنود سخن مي گوئيم و صدها مادر براي او يافت شده است كه سالها بود درد تلخ بي مادري را كشيد كه اگر اين گونه نبود شايد حكايتش گونه اي ديگر گفته مي شد بهنود و احسان چون تمامي پسركان كوچكي هستند كه اين روزها در پاييز زيباي ايران در رو پوشهاي مدرسه رهسپار مدارسي هستند و ما آنها را مي نگريم و هيچگاه  آرزو نداريم و تصور نخواهيم كرد كه روز ي آنان سر نوشتي چون احسان و بهنود را داشته باشند اما چنين شد زيرا غافليم ما حتي آن چيزي را كه خود داشته ايم از ياد برده ايم قصه سهراب كشي رستم را چند بار براي كودكان خود تعريف كرده ايم ؟ داستان نگاه كوته بين اسفنديار را براي پسران و دختران كوچولوي اين روزهاي دبستاني گفته ايم ؟ قصه عشق و مهر و انسان دوستي را چگونه در مدارس مي آموزيم ؟ امروز در جرايد مي خوانيم قاتل زنجيره اي زنان همان پسركي بوده است كه روز گاري روح و جسمش در مدرسه و خانواده با زمزمه محبت كتك خوردن ها و سيستم فرسوده آموزش و پرورش آشنا شده بود امير امراللهي و صفر انگوتي و… بسياري ديگر هستند كه در انتظار نمايش نفرت انگيز نفرت و مرگ بايد همچنان به انتظار  چوبه دار بنشينند و ما حتي از ياد برده ايم كه بايد سالها دور  قصه فروغ را براي آنان  مي گفتيم  همان داستاني كه

در اتاقي كه به اندازه يك تنهائي است

دل من كه به اندازه يك عشق است

به بهانه ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيبائي گل ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشتي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه يك پنجره مي خوانند

آه سهم من اين است

سهم من اين است

..

باور كنيم سهم بچه هاي ايران اين گونه نيست كه در يك بامداد پاييزي آن گونه رهسپار ديار رهائي ها شوند سهم ما اين نيست كه آن گونه مادر و پدري شويم كه چار پايه را از زير پاي جواني بكشيم سهم ما اين نيست كه آنقدر در نفرت غرقه شويم كه از ياد ببريم چه بوديم و چه بايد باشيم سهم ما اين نيست كه امروز نه احسان و نه بهنودي باشد نه سهم ما اين نيست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:21  توسط تورج عاطف  | 

akiii1

-ناخدا چاره چيست ؟

با من سخن مي گويد و او را مي بينم كه غمگين است و شايد هم  درست اين باشد كه گويم خستگي طوري بر او چيره شده كه غم جلوه گري بيشتري مي كند از زمانهاو آدمهاي دور و نزديك آن سخن مي گويد حرفهايش پر از در د است از همه آنهائي مي گويد  كه نزديك بودند اما دوري مي كردند و از همه آنان كه دور بودند اما مي خواستند كه بي محابا نزديك تر شده و به قولي آشنائي كنند اما خراب كردند آشيانه مبالات و رفاقت و احترام و رعايت و استقلال را  و هر يك به نوعي او را رنجانده و دلگيرش كردند و امروز خشمگين تر از غمگين و شايد غمگين تر از خشمگين است صحبتها بسيار است از گله ها از قضاوتها از بي توجي ها و از آنچه نمي فهميم از آناني كه ما را نمي فهمند و من سخن گفتم از آدمها و توقعاتي كه از آنها داريم از جنگل انسانيت كه علي رغم تو در توئي و ارتباط نزديك بسيار هم مستقل و پر از فضاهاي تكي و منحصر به فرد است به او گفتم

- هر انساني خود كهكشاني دارد كهكشاني ز ” من ” كه در اندرونش رخنه كرده است فضاي لا تناهي هر انساني آنقدر پيچ در پيچ است كه در بسياري از اوقات الفاظ و القابي چون پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و فرزند و خاله و دائي و عمو عمه و دوست و…. نمي تواند آن فضا را وادار به واكنشي يكسان در تمامي موارد  نمايد و اين قضاوتها ما هستند كه بر اساس القاب شكل گرفته در حاليكه فضاي هر فرد ربط به اندرونش  و روح جاودانه اش دارد و هيچ روحي نمي تواند لقبي بگيرد و از اين رو است كه گاهي دو پدر و دو مادر و دو برادر و … متفاوت عمل كرده و هر يك به نوعي ساز دل خود را زنند

لختي مكث مي كند و بعد باز مي پرسد

- اما  ناخدا !چاره چيست ؟

به صداي غمگين او گوش فرا مي دهم پيله تنهائي را سخت باور كرده و از ياد برده است كه بايد پرواز كند و پروانه شود و آسماني ديگر را تجربه نمايد از اين رو به او گويم كه

-در تئاتر زندگي هركس بايد نقش خود را بخوبي ايفا كند و مسئول  ايفاي نقش ديگران نيست و حتي نمي تواند نقش او را تغيير دهد زيرا كارگردان تئاتر زندگي  بر روي سن تئاتر حضور نداشته و ما را نظاره مي كند از اين رو اين حق ما نيست كه بخواهيم كار گرداني  افراد كرده و به آنها بگوئيم كه چه كنند و يا نكنند

با ترديد مرا مي نگرد  و من ادامه مي دهم

-         تغيير غير قابل اجتناب است هر انساني مي تواند تغيير يابد اما هنگامي كه علم روانشناسي مي گويد 70% شخصيت انسان در همان سه سال اول زندگي شكل گرفته و مابقي يعني 30% بعد از آن سن  است مي بينيم كه تغيير افراد چقدر سخت است خصوصا آن كه باور داشته باشيم كه هر آدمي در فضاي خويشتن با افكار و اخلاق و قضاوتها و نتيجه گرفتن ها و نفرتها و ترسها و عشقهاي خود زندگي كرده و بسيار سخت اجازه نفوذ به كسي مي دهد

نگاهش مي كنم مي بينم همچنان غمگين است از اين رو چون يك تماشاچي مشتاق تئاتر از او مي خواهم كه به بازي ادامه دهد

او مي گويد

-         اما نقش من چگونه مي تواند موثر باشد ؟

به او پاسخ مي دهم

-          بزرگترين ابزار آدميان براي ايفاي نقش عشق به خدا و  خود و ديگران است پس با سلاح عشق و صبر و ايمان و اميد رو به جلو رو و مي دانم كه موفق خواهي شد

اما راضي نيست و مي پرسد

-         ناخدا ! اگر آن ديگري نخواهد كه نقشش را خوب بازي كند در نقش من تاثر نخواهد گذاشت ؟

مي خندم و گويم

-پرواز كن بي ترس هيچ كارگرداني تئاتري را نمي خواهد بد بنويسد چه برسد كارگردان تئاتر زندگي كه هيچگاه سناريوش اشتباه و غلط نگاشته نمي شود و مطمئنا زيبا خواهد بود اگر ما تنها بدانيم كه چگونه بازي خود را انجام دهيم

مي خندد و من اميد دارم كه امروز با طلوع آفتاب و با حس نفس نسيم بر صورتش و ديدن پرواز پر ندگان بار ديگر پرواز را به ياد آورد پيله تنهائي و نا اميدي و باور هائي چنين اشتباه را براي هميشه ترك كند و آدمها را آن گونه دوست داشته باشد كه هستند و بداند كارگردان هستي بهترين كارگردان است پس بايد به او و نقشي كه بر عهده اش گذاشته است آري گويد و به آن احترام گذارد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:25  توسط تورج عاطف  | 

along_the_tracks_1_b

روزهاي جهاني پشت سر هم مي آيند و برخي چون روز جهاني كودك و روز  جهاني پست عزيز هستند و برخي ديگر چون روز جهاني معلم مهجور و هيچ كس نمي داند كه چرا معلم  كه كودكان در دستهاي آنها پرورش مي يابند تا بلكه روزي پستچي و كارمند اداره پست و مدير كل اداره پست و وزير ارتباطات شوند اين گونه كم بها تراز آنان هستند  و..القصه در روز جهاني پست ( 17 مهرماه) شايد نمادي ترين كار براي هر كدام از ما نوشتن نامه اي باشد سالها است كه كمتر مي نگاريم اس ام اس و اي ميل و فاكس و چت و… مجالي نمي دهد كه انتظارهاي شيرين آمدن صداي پاي پستچي شنيده شود اما اگر در چنين روزي همه ما اين فرصت را داشتيم كه نامه اي بنگاريم شايد بار ديگر صداي خوش ترنم پاي پستچي را كه از آشنا خبر آشنا مي آورد رابه يادآوريم اما … چون  بيشتر اوقات در قالب  قصه گوئي مي روم و فضائي را در ذهن مي سازم و با توجه به خبر هائي كه خوانده  و شنيده ام چند نامه كوتاه  مي نگارم

1/ خبر اول : خبر اين بود كه ميشل اوباما بانوي اول آمريكا از نوادگان دختري است كه روزگاري در بازار برده فروشان به قيمت كمتر از 500 دلار به فروش رفت

نامه اول من :

بانوي اول آمريكا

حكايت بازي هاي هستي را مي بينيد ؟ اگر روزگاري كسي  به آن  دخترك سياه پوست بي پناه كه 500 دلار به فروش رفت نزديك شده و با ترس و لرز مي گفت : مي داني روزي يكي از نوادگان  و شايد نوادگان نوادگان.. تو بانوي اول آمريكا مي شود به طور حتم دخترك ديوانه مي شد و بلند ترين قهقهه ناباوري را مي زد اما حالا كه اين اتفاق افتاد آيا بايد باز هم شك بكنيم كه هر ناممكني مي تواند ممكن شود اگربسياري نظير  ابراهام لينكلن و مارتين لوتر كينگ و مالكم ايكس وجسي اوونس و نلسون ماندلا …به دنبال آرزوهاي خود بروند  ؟ بانوي اول آمريكا شما  در اين روز كه معجزه رسيدن از دوران سخت بردگي تا به تحقق روياي بانوي اول آمريكا شدن يك سياه پوست را مي بينيد چه آرزوي محالي مي كنيد ؟آيا آرزو داريد روزي در هيچ جاي دنيا بانوئي اسير سنتها  زن ستيز و بردگي ها نشود ؟آيا مي توان امروز  به اين آرزو قهقهه نزد ؟ باور كنيد بانوي اول آمريكا غير ممكن يك توهم بزرگ است

خبر دوم: بستري شدن مجتبي محرمي  ستاره اسبق فوتبال ايران بعلت ترك اعتياد در بيمارستاني در تهران

نامه دوم من:

عمو مجتبي سلام ؟ تو چرا اين گونه بايد اينجا برسي برادر ؟ تو كه يكي از بهترينهاي ايران بودي ؟ نمي خواهيم سرزنشت كنم كه مي دانم به قدر كافي سر زنش شدي هرچند كه تقصير كار همه اين فجايع تو نيستي اما اين تو و عزيزانت هستند كه درد حقارت و بي توجهي و تهي بودن زندگي را چشيده ايد  مي دانم در روزگاري كه تو شماره 8 بي همتاي پرسپوليس و تيم ملي بودي خيلي از كساني كه امروز به تو وقت ملاقات هم نمي دهند بايد بليط مي خريدند تا بازيهايت را ببينند اما حالا آنها درپست و مقامهاي پرسپوليس  و تيم ملي و فدراسيون و سازمان تربيت بدني هستند و تو در گوشه بيمارستان با درد و رنج و حقارت دست و پنجه نرم مي كني اما  مجتبي عزيز ! باور كن اولين قدم معجزه باور به وقع پيوستن آن است پس خودت را باور كن سلامتيت را باور كن و افتخارت را باور كن و با آبرو زندگي كردن را باور كن كه اين باور كردني تو را به آن چيزي كه لياقت يكي از بهترين بك چپهاي تاريخ ايران است  خواهد رساند باور كن ناممكن وجود ندارد

خبر سوم : بارك حسين اوباما برنده جايزه نوبل شد

نامه سوم :

آقاي رئيس جمهور !  شما به جايزه اي رسيده ايد كه مي تواند سر منشا انگيزه هاي جديدي براي شما در راه صلح جهاني باشد اميدوارم شما تنها با لبخندها و عكسها و فيلمهاي اين جشن مشغول نشويد و اين جايزه بعنوان يك افتخار شخصي برايتان نباشد شما بعنوان رئيس جمهور آمريكا مي توانيد به صلح جهاني به تفكر و ايمان به عشق و دوستي در تمامي جهان كمك كنيد مشروط به آن كه نوبل را يك شوي لوكس جهاني ندانيد و باور كنيد كه هر ناممكني مي تواند ممكن شود اگر شما بخواهيد

خبر چهارم  :هر تا مولر برنده جايزه نوبل ادبيات شد

نامه چهارم

پسرك در آرزوي نوبل !

به تو كه خواهان رسيدن به چنين جايزه اي مي نگارم  آري با تو گويم از اندرونت با تو سخن گويم هر ناممكني  ممكن است هرتا مولر روزگاري يك مترجم متون آلماني در كشور روماني بود همان رو ماني كه با چايچسكو رو به انحطا مي رفت ااو از كار بي كار شد چون با پليس مخفي روماني حاضر به همكاري نشد او رهسپار ديار قربت شد و سالها نوشت و حالا او يك نويسنده برنده جايزه نوبل است داستان هرتا مولر تو را به ياد آن جوانك مترجم مجله سبز و موفقيت و شبكه نمي اندازد ؟ داستان هرتا مولر قصه بي اعتنائي هائي نيست كه به آن جوانك بارها شده و مي شود  قصه هرتا مولر رفتن به سوي افسانه شخصي نيست ؟ آيا نبايد تو نيز باور كني كه مي تواني چون هرتا مولر باشي و روزگاري براي كشور و خانواده و عزيزانت افتخار نوبل ادبيات را آوري ؟ باور كن هر غير ممكني ممكن است اگر تو بخواهي

و امروز نامه اي كوتاه به هستي مي نگارم و مي گويم

به تو آري خواهم گفت

به تو احترام خواهم گذاشت

تو را دوست خواهم داشت و باور ي اين كه هر غير ممكني ناممكن است

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:33  توسط تورج عاطف  | 

iran

سرانجام آمد روز مهر از ماه مهر كه آن را مهرگان گويند مهرگان  پس از نوروز بزرگترين جشن ايران است و آن گونه عظمت و شكوهي داشته است كه اعراب باديه نشين پس از هجوم به ايران از لفظ ” مهرجان ” بعنوان ” جشن ” ياد كرده و همچنان مي كنند  فلسفه مهرگان قصه هاي مختلفي دارد عده اي مي گويند كه در ايران باستان دو فصل تابستان و زمستان نام داشته و آغاز جشن تابستان را با نوروز جشن مي گرفتند و آغاز فصل زمستان را با مهرگان پاي كوبي مي كردند قصه زيباي ديگر در اين است كه ايرانيان باستان گفته اند در اين روز فرشتگان به كمك بزرگ آزادي خواه ايراني يعني كاوه آهنگر آمده اند افسانه  ديگر كه در همين زمينه است مي گويد در اين روز ضحاك مار به دوش تازي به چنگ پادشاه فريدون اسير شده و در كوه دماوند به بند كشيده شد قصه ديگري كه تا حد زيادي عجيب مي نمايد اين است كه گفته مي شوند پادشاهي باستاني و ظالم  به نام ” مهر” در روز پانزدهم مهر كشته مي شودو در اين روز  به مدد رهائي و رسيدن به آزادي ايرانيان مهرگان  را جشن گرفته اند و اين جشن كه معناي مهر ورزي و دوستي و آغاز نفحه و ترانه آزادي كه در قصه هاي كاوه و فريدون و حتي مرگ ” مهر ” مي بينم آنقدر شگون داشته است كه بسياري از پادشاهان ايراني در اين روز تاجگذاري مي كرده اند كه سر آغاز آنان اردشير بابكان پادشاه  ساساني است  فردوسي بزرگ خردمند ايراني در مورد مهرگان مي فرمايد

بكرد اندر آن كوه آتشكده/بدو تازه شد مهرگان و سده

حكايت غريبي است ؟ در اندرون كوهي تاريك آتشي را روشن كنند و عشق و نوري را بيافرينند و در پيدايش آن جشني گيرد كه مهرگان و سده باشد آيا ما نيز چنين خواهيم كرد ؟ مي گويند هر روز مهر است و مي تواند هر روز مهرگان باشد روز مهرگان تنها يك روز باستاني و يك جشن پايان ناپذير نيست جشن مهرگان براي همگي ما مي تواند آغازي براي تولد باشد نظير آنچه ملت ايران در هنگامه ظلم ضحاك و با قيام كاوه آهنگر آغز كردند و يا مي تواند پايان از بين رفتن انديشه ها شود نظير آنچه در اين روز رخ داده و ضحاك مار دوش كه مارهاي بر كتفش مغز جوانان را مي بلعيد كه نيانديشند در اين روز اسير و به بند كشيده شد ندمهر گان مي تواند جشن پايان دروغ پردازيها شود نظير مرگ پادشاهي كه ” مهر” نام داشت و لي بي مهري مي كرد مهرگان مي تواند جشن عشق و مهر باشد جشني كه در آن با حضور زمستان در ايران باستان اين پارسيان بودند كه با مهر و عشق به همديگر مهرگاني مي گرفتند تا بگويند كه با سلاح نورعشق و گرماي وجود بر تاريكي و سردي طبيعت پيروز خواهند شد مهرگان مي تواند جشن من و جشن تو وجشن ما  باشد اگر

دست به دست هم دهيم به مهر/ ميهن خويش را كنيم آباد

آري پيام مهر همان عشق است و عشق هرجا كه آيد با خود آباداني را ارمغان آورد بيائيم امروز با حكيم خرد فردوسي مهربان دست ياري دهيم در تمامي كوههاي تاريك ذهن و دلي كه مي گويد درست نيانديش و ضحاك گونه انديشه را طعمه  مارهاي جهل و ناداني كن  و درست رفتار نكن  چون مهر بي مهري نما و درست سخن مگو و از ياد ببر كه انساني هستي كه بهر انسانيت آفريده شده اي بس بايد مهرباني نمائي و تلخ كامي را به دور افكني امروز صبح به همراه  هميشگيم آيلي دخترم  سلامي ز مهر داديم به آفتاب سلامي زمهر داديم حتي به كلاغ سياهي كه دخترم از او چندان خوشش نمي آمد باز زمهر سخن گفتيم و در اندرونمان نور و عشق را باز بر افروختيم باشد كه همه ما چنين باشيم و هر روزمان نوروز و از جنس مهرگان شود

مهرگانتان پرمهر


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:14  توسط تورج عاطف  | 

khabarnegari

گوئي غفلت در روزهاي پاييزي  نوعي عادت مذموم شده است و هر روز بايد زغفلتهاي روزهاي گذشته ياد كنيم در هنگامه مهرگان از ياد برديم كه 5 اكتبر روز جهاني معلم از سوي بنياد فرهنگي سازمان ملل يعني يونسكو اعلام شده است در سال 1994 در چهل و چهارمين اجلاس اين سازمان  كه در حضور نمايندگان 130 كشور از جمله ايران بر گزار شد و در بين آنان 70وزير و 27 معاون وزير و 30 ناظر بين المللي حضور داشتند اعلام شد با هدف بالابردن كيفيت آموزش و پرورش و ارتقاي حرفه اي و كار معلمي روز پنج اكتبر ( 13 مهرماه) را روز جهاني معلم نامگذاري كنند كه صد البته اين روز يك جشن جهاني بود و هيچ منافاتي با جشنهاي ملي و منطقه اي نداشته زيرا همگان مي دانيم كه در تقويمهاي ما روز 12 ارديبشهت نيز روز معلم است  و چه زيبا است كه در آغاز و پايان سال تحصيلي بتوانيم از تلاش معلمين اندكي قدراني كنيم اما گوئي از آن غفلت كرديم زيرا اين مسئله را  دخالت در مراسم و جشنها ملي دانسته و از ياد برده ايم  كه روز كارگر را بنا بر تقويم جهاني هر ساله به ظاهر در ايران جشن مي گيريم!!  اما اين غفلت ما نه تنها در روزجهاني معلم كه در روز وطني معلم نيز ادامه دارد  سالها است كه مي پنداريم روز معلم روزي كه بايد در آن سخنراني كرد و مراسم بي روحي بر گزار و سرانجام به اين انديشه رويم كه آري ما نيز قدراني كرده ام  در كل اين مراسم نه تنها به مقام معلمي اهميت نمي دهيم كه تنها آنان را با نوعي با اهداي هداياي نه چندان منطقي در فشار عصبي قرار مي دهيم اما معلمي چون فلسفه اي كه در خويشتنش وجود دارد يعني آموختن يك موهبت جاوداني است كه از سوي يزدان پر مهر به همه واگذار مي شود و نيازي ندارد كه در يك روز خاص اجر و منزلتي به آن داده شود زيرا  هر كدام از ما در طي روزهاي زندگي هم معلم بوده و هم هستيم و هم خواهيم بود همان گونه كه شاگردي نيز بي زماني در ما ادامه دارد اين بي زماني در آموختن و آموزگاري باعث مي شود كه انسان در پهنه زندگي به سير خود ادامه دهد  و اگر همواره به دنبال شاگردي و آموختن باشد هيچگاه بركه وجودش تبديل به مرداب نشده بلكه به سوي دريائي شدن خواهد رفت مشروط به آن كه آموزه هايش بر پايه عشق و مهر و آموختني ها انساني باشد و اگر آموزگاري را نيز از ياد نبرد هيچگاه نمي تواند تصور كند كه در بي كران تنهائي است زيرا كه گفته اند زكات علم آموختن آن به ديگران است قصه در مورد مهر و عشق و انسانيت معلمين ما بسيار است معلميني كه سالها است با كلام و مهر خود به شاگردانشان آموختند و همچنان مي آموزند بي آن كه نيازي داشته باشند كه روز جهاني و روز محلي برايشان گرفته شود اما وظيفه ما در قبال آنها چيست ؟ اين وظيفه  تنها در برابر معلمين مدارس ما قرار ندارد پدر و مادر و فاميل و همسر و فرزند و دوست و َآشنا و شايد هر غريبه اي مي تواند معلم ما باشد آيا هيچگاه به ياد آورده ايم كه روزي قدر شناس آنها باشيم ؟آيا نياز هست كه براي اين قدر شناسي حتما روزي مشخص شود ؟ آيا  نبايد نخست اين وظيفه  را با تمامي وجود در خود پرورش داده وآن را حد يك نيايش عاشقانه بپذيريم بيائيم از همين امروز آغاز كنيم و با تمامي نيايشي ز آموختن و آموزگاري را آغاز كنيم و فراتر از جشنهاي جهاني و ملي و منطقه اي عمل كرده و هر روز را روز قدر شناسي از معلم بدانيم و براي اين كار از تجربه هاي قديمي استفاده كرده و خود را مديون آن اتفاقها و آدمهائي بدانيم كه برايمان آن حوادث چه تلخ و چه شيرين بوجود آورده اند بياييم از امروز ياد بگيريم كه به ديگران درس بدهيم و  در قيد و بند اين نباشيم كه اين درس چه مي تواند باشد شايد اين درس يك لبخند باشد كه به همسر و فرزند و پدر و مادر و همكار و يا غريبه يا در خيابان و كوچه زده و به آنها ياد آوري مي كنيم كه روز ديگري به آنها اعطا شده و بايد از آن كمال استفاده را ببرند كه شايد فردائي نباشد اين درس مي تواند كمي مهر باني و گذشت در راه رفتن ها در رانندگي ها در ملاقاتها و حتي در قضاوتها باشد اين درس مي تواند يك بوسه به يار و پدر و مادر و فرزند و.. باشد كه مدتها است از در آغوش كشيدن آنها غفلت كرده ايم اين درس مي تواند دوست داشتن خود و ديگران و آشتي خود با خودذ و ديگران باشد اين درس مي تواند لزوم ياد آوري اتحاد و عشق و مهربه هم باشد و… مي بينيد آموزگاري چندان هم سخت نيست اميد كه آموختن و آموزگاري را هيچگاه از ياد نبريم روز معلم برتمامي آموزگاراني كه داشته و دارم و خواهم داشت  شادمانه باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:45  توسط تورج عاطف  | 

gandi

ماه اكتبر ياد آور ميلاد يكي از بزرگترين مردان تاريخ بشريت است در دوم اكتبر سال 1869 بزرگ مردي به نام گاندي به دنيا آمد مردي كه بعد ها به ” مهاتما ” يعني روح بزرگ ملقب شده و توانست يكي از بزرگترين دستاوردهاي جهان يعني پايان استيلاي امپراتوري بريتانيا در هندوستان را بدست آورد اما شايد هنر اصلي گاندي در اين باشد كه او توانست مكتب “آهيما” را كه معني عدم خشونت و مبارزه منفي را مي دهد در قالبهاي سياسي بگنجاند و سر منشا نوعي جديد از مبارزه ها شود گاندي وكيل جواني بود كه در انگلستان تحصيل كرده و در آفريقاي جنوبي مشغول به كار مي شود اما آنجا با حقيقتي به نام ” ظلم ” كه كار وكالت براي نبرد با آن متولد شده رو به رو و بنا بر اعتقاداتش كه بر پايه مكتب ” سانياگرا” يا” پايداري در برابر حقيقت بود دست به مبارزه طولاني  زد او معتقد بود كه حقيقت يكي بوده و لي در دست همگان نيست و از اين رو بايد با احترام نظر ديگران را شنيد و بر مواضع در بگرفته از منطق و استدلال و تفحص خود اصرار كرد علت اصلي مبارزه ضد خشونت او  ريشه در ايده فكري بزرگش داشت كه معتقد بود” خشونت پي آمد نا  برابري و عدم خشونت نتيجه مساوات است” و از اين رو براي بدست آوردن حقيقت مبارزه اي كرد كه شايد در نوع خود بي نظير است سلاح او در اين مبارزه عشق بود و چه زيبا عنوان كرد ” ما فقط به وسيله عشق و نه با تنفر است كه مي توانيم عقيده مخالفين خود را تغيير دهيم تنفر وحشيانه ترين شكل خشونت است و خشونت به شخصي كه تنفر دارد آسيب مي رساند و نه فرد مورد تنفر” و از اين رو از تنفر و خشونت گذر كرد ورهبر يكي از بزرگترين نهضت هاي ملي دنيا شد نهضتي كه اعتقاد به ” سارودايا”( خوشبختي همگاني ) داشت و اصلاحات اجتمائي را پايه اي براي رسيدن به خوشبختي همگاني دانشت او لباسهاي وكالت خود را به كناري نهاد و راهپيمائي نمك خود را به راه انداخت و بر پشت چرخ نخ ريسي خود نشست و دنيا را متحير از مردي كرد كه دشمنانش هم نمي توانستند او را تحسين نكنند لبخند دائمي گاندي و شوخيهايش در جهان آن روزگار منحصر به فرد است خودش مي گويد” اگر ظرفيت شوخي نداشتم مدتها پيش خودكشي كرده بودم “و او با لبخندش و چرخ نخ ريسي و اعتصاب غذاهائي طولاني و لباس ها ساده دنيا را به تحرك وا داشت اما همگان مي دانند آن چيزي كه در وجود گاندي بسيار بالاتر از همه اين شاهكارهاي رفتاريش بود عشقي بي كراني است كه به هم نوعان و وطنش داشت او خود مي گويد ” عشق هرگز طلب نمي كند همواره مي بخشد عشق هميشه صبر مي كند و هيچگاه نمي رنجد و هرگز انتقام نمي گيرد” و شايد تمامي اين گفته ها بتواند بخوبي ثابت كند كه چرا او نام ” مهاتما” يعني روح بزرگ را داشته و اين گونه در بين ملتي كه گفته مي شود كشور هفتاد و دو ملت است در حد يك قديس بزرگ و در تاريخ جهان بعنوان يك الگوي جاودانه مطرح است گاندي مرد پاييزي بود كه با روح پاييزيش به تمامي رنگها تعلق داشت او سكوت ريختن برگها و طراوت بارانهاي پاييزي  را بخوبي در خود داشت و نشان داد كه چگونه مي توان عاشقانه و بي تنفر و خشونت حقيقت را جستجو و آن را يافته و در زندگي به كار برد  و بد نيست در آخر منبع اين همه انرژي و مبارزه اش را از زبان خودش بشنويم كه گفت”وقتي نا اميد مي شوم به خاطر مي آورم كه در طول تاريخ راه حق عشق همواره پيروز بوده است ” و براستي چنين است زيرا عشق هيچگاه موجب حرمان نشود

عشق ورزم و اميد كه اين فن شريف/ چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود( حافظ)

tourajatef@hotmail.com

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:8  توسط تورج عاطف  | 

yadash bekheir

سلام پسر خاله!

دوسال شد ! باور مي كني ؟ چاره چيست ولي بايد باور كرد كه اين دومين سالروز ميلادت است كه در كنارمان نيستي و در دوردست در سر زميني سكني گزيده اي كه مي گويند ماواي هنر است كه اگر نبود داوينچي و ميكل آنژ را به عالم هنر هديه نمي داد اما تو نيز هنرمندي و اين هنر تو بود كه اين همه سال دوستي و رفاقت و عشق را دروجود پسر خاله ات رنگين كرد

پسر خاله !

ياد ميلادهاي كودكي بخير آن روزهاي كه خاله جوان بود و مادر جوان بود خانم مادر بزرگمان هنوز بر روي پاهاي خودش راه مي رفت و دختر هايش را دعوا مي كرد كه چرا مراقب بچه ها نيستند و مادر و خاله خدابيامرز زير لب مي خنديدند و من و تو در خانه قديمي مادر بزرگ در خيابان خورشيد در حياط قديمي حاج خانم و زير آن درخت خرمالو و به دور حوض مي دويديم آن حوض خانه مادر بزرگ را يادت مي آيد ؟ همان كه ميان حياط بود و تقدسش را بهر وضو گرفتن خانم از آبش ديده بوديم يادش بخير زير زمين پر از سوال خانه مادربزرگ خيابان خورشيد كه من و تو چقدر آرزو گردشي در ميان خرده ريزهاي آن داشتيم يادش بخير آشپزخانه خيابان خورشيد و بوي مطبوع ميرزا قاسمي و باقالي قاتوق دست پخت حاج خانم و آش فاطمه زهرا كه او بر روي چوب و در حياط مي پخت هنوز بوي چوب سوخته در ميان روزهاي سرد پاييزي مرا به ياد آن خانه گرم و پر محبت مي اندازد پسر خاله ! ميلادت را به ياد داري كه من و تو هفت تيرهاي دسته سفيد با كمربندها قرمز و سياه را بر تن مي كرديم و كلاه هاي قرمز و مشكي را بر سر و خواهرم لباس پرستاري كودكانه را كه هديه گرفته بود بر تن داشت و عكس دو كابوي تكزاسي مقيم تهران با فلورانس نايت اينگل وطني تصوير سه كودك شادمان را تصور مي كرد

پسر خاله!

دلم تنگ است براي روز هاي كودكي و مهر باني مادر بزرگ و لبخند دائي عزيزمان كه مي خنديدم زماني كه او را ” محمود قندي ” صدا مي زديم و حالا مي دانم نه آن خانه قديمي خيابان خورشيد مانده است و نه خانه كوچك خيابان گلسرخي و نه آن كوچه هاي تو در تو به نام گلها كه چه روزگاري را با دوچر خه سواري و فوتبال گل كوچك در آنها گذرانديم گاهي اوقات كه در قامت پدر از شيطنت دختركم خسته مي شوم ناگهان به ياد آن روزها مي افتم كه چقدر من و تو انرژي داشتيم و آرام مي گيرم فوتبال كوچه شب بو را به ياد داري ؟ اولين تيمي كه ساخته ايم را نامش را بخاطر داري ؟” المپيا” كه چون فلسفه المپيك پر از عشق و پاكي بود وحيد و رفقا چه مي كنند ؟ خدا مي داند شايد آنان نيز چون ما امروز در جواني پير شده اند! پسر خاله ! روزهاي استاديوم را به خاطر داري؟ تو آبي بود چون آسمان و فرياد آبي تو چون خروش دريائي بود كه سر زمين خانم و دائي محمود و مادر و خاله است و من قرمز بودم و در ميان بازي قرمز و آبي آن چيزي كه براي ما مهم بود دوستي سبز دو پسر خاله بود كه عاشق اين بودند كه با هم فوتبالي را ببينند كه سرداران آن روزگارشان پروين و حجازي و ناصر محمد خاني و چنگيز و درخشان و احدي و برادران بياني و فتح آبادي و پنجعلي و محرمي … بازي مي كردند يادش بخير بازيهاي تيم ملي را كه من تو دست در دست هم فرياد مي زديم ايران قهرمان ميشه خدا مي دونه كه حقشه به لطف يزدان و بچه ها تا ابد ايران قهرمان ميشه .. پسرخاله! به ياد داري بعد ها بزرگتر شديم و نجواهاي ما ديگر بوي عشق به فوتبال را نمي داد از عشق بود اما عشق به يار و عشق به معشوق و چه روزگاري داشتيم با آن حكايت چاي درست كردنهاي چند ساعته تو و ندانستن نامهاي قوم و خويشهاي معشوقت از سوي من..

پسر خاله !

دلم برايت تنگ است قصه هاي من و تو حكايت چهل ساله شده است و حالا تو چهل يك ساله شده اي دلم مي خواست در آغوش بگيرمت و بگويم ” تولدت مبارك داداش امير ” افسوس زمانه نگذاشته است اما از اين راه دور به ياد تو خاطرات را مرور مي كنم و برايت بهترين ها را در ميلادي نو خواستارم تولدت مبارك پسر خاله

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:27  توسط تورج عاطف  | 

از آنروز به بعد مرد جوان هميشه به قلبش گوش كرد و از او خواست

كه هرگز تركش نكند و از او خواست كه وقتي از روياهايش دور مي شود

در سينه اش فشرده شود و به او اعلان خطر كند

“كيمياگر” اثر پائولو كوئيلو

صبح روز ديگري آمده است و آفتاب  بر مجسمه مسيح يكي از بزرگترين شاهكارهاي خلقت بشريت در ريو دو ژانيرو مي تابد  گوئي قرار است درخشندگي  امروز معناي ديگري داشته باشد و چنين نيز هست چهار شهر بزرگ شيكاگو و توكيو و مادريد و ريو دو ژانيرو اعلام آمادگي براي برگزاري المپيك 2016 كرده اند بسياري معتقدند نظم و ثروت ژاپني ها و قدرت و پول آمريكائي ها و نفوذ اسپانيائي ها مي تواند باعث شود كه كشور قهوه و سامبا و كارناوال و فوتبال و صد البته پائو لو كوئيلو به جائي نرسد اما در ذهنم همزاد پنداري با پائو لو عزيز دارم و مي دانم كه او نيز به دنبال نشانه ها است و شايد افسانه شخصي كه او را ” كيمياگر ” قرن كرد بتواند ريو را ميزبان المپيك كند انتخابها انجام مي شود در دور اول شيكاگو حذف شده و سيماي باراك حسين او باما وهمسر مهربان و خوش چهره اش ميشل در هم مي رود و معجزه دوم پس از  به قدرت رسيدن يك رئيس جمهور آفريقائي – آمريكائي تباردر ايالات متحده به وقوع نمي پيوندد در دور دوم توكيو نيز شانس خود را از دست مي دهد ليبرالهاي ژاپني ها كه بعد از دهه ها معجزه رسيدن  به قدرت بجاي سوسياليستهاي را در ژاپن محقق كرده اند نمي توانند بار ديگر كيمياگري كنند و از پاي مي افتند و حال نبرد به دور آخر مي كشد و ريو آفتابي جنگ را از خوان كارلوس پادشاه  اسپانيا  و رافا نادال مرد شماره دوم تنيس  و رائول گونزالس كاپيتان  تيم رئال مادريد  مي برد البته ريو نيز به تنهائي نيامده بود رئيس جمهور محبوب آنها لالو داسيلوا و به همراه پله  اسطوره فوتبال در كپنهاك محل قرعه كشي حضور داشتند و آنها را پائو لو كوئيليو نويسنده شهير برزيلي و خالق كيميا گر همراهي مي كند داسيلوا اشك مي ريزد و پله اسطوره فوتبال جهان نيز او را همراهي مي كند و در ساحل آفتابي كوپاكانابا 50000 برزيلي به رقص و پايكوبي مشغول مي شوند و كوئيلو وعده جالبي مي دهد  او مي گويد “اگر تا سال 2016 زنده باشد در اين ساحل وارونه خواهد ايستاد تا نشان دهد بازيهاي المپيك تا چه حد مي تواند دگرگون كننده باشد زيرا كه هدف المپيك تغيير جسم نبوده بلكه تغيير ذهن است” مي دانم نويسنده محبوب من اين نشانه يعني انتخاب براي ميزباني المپيك  را گرفته است و به همين دليل  از تغيير  سخن مي گويد و بزرگترين تغيير را در ذهني مي داند كه معتقد  و عاشق به تغيير است ذهني كه در كتابهاي بيشمارش قاطعانه اعلام مي دارد كه تنها با ” عشق ” تغيير مي يابد و حالا برزيل كه روزگاري فقير ترين كشور دنيا بوده است بايد به دنبال تامين هزينه 14 ميليارد و 400 ميليوني دلاري  المپيك باشد اما مطمئنا  موفق به اين كار خواهد شد زيرا به تغيير ذهن و دلي پر  عشق اعتقاد دارد كه اگر اين گونه نبود داسيلوا رئيس جمهور كشور قهوه وسامبا و كارناوال  و فوتبال آن گونه قاطعانه اعلام نمي كرد كه در بازي جذابيت شيكاگو  با اوباما و نظم ژاپني ها و نفوذ اسپانيائي ها تنها عشق برزيل توانسته است گوي سبقت را بربايد از اكنون مي توانم كوئيلو را تصور نمايم كه در ساحل  كوپاكانابا در سال 2016 وارونه ايستاده است تا قصه تغيير و عشق را بيان كند و بگويد هر كسي بايد به افسانه خويش پابند باشد و به دنبال عشق و با سلاح ايمان و اميد رود  و شايد امر و ز هم كوئيلو اين قطعه از كتابش را زمزمه كند كه نوشت

قبل از تحقق يك رويا ” روح جهاني” مي خواهد هر آنچه را كه

در مسير فراگرفته اي  را ارزيابي كند

اگر اين كار را مي كند از روي بدخواهي نيست براي اين است كه

ما بتوانيم هم زمان با تحقق رويايمان بر آنچه كه در اين مسير آموختيم مسلط شويم…

0094-0605-0809-3535_paulo_coellho_brazilian_writer

و حالا روياي المپيك فرا رسيده است همان رو يائي كه دو كوبرتن  فرانسوي از جنگ و خونريزي و خصلت برتري طلبي انسانها آفريد و تبديلش به يك واقعه انساني و سراسر از دوستي و عشق و مهر نمود امروز آفتاب ريو بر مجسمه بزرگ حضرت مسيح مي تابد و شايد زيبا باشد كه تصور كنيم  مهرتابان  به  مجسمه پيامبر مهر دست مي دهد تا  مقدمه  آغاز براي تدارك جشن بزرگ مهرورزي چون المپيك را در شهر ي كه ساحلي عاشقانه چون كوپاكابانا را دارد را مهيا كنند و عشق را در جشن المپيك تجلي دهند و من دوست دارم كه به پائو لو بگويم

رفيق ! خوشحالم  كه  به  بخشي  از افسانه  شخصي تو و داسيلوا و پله و همه مردم  سرزمين قهوه و سامبا و فوتبال و كارناوال و صد البته ” كيمياگر”  با كسب عنوان ميزباني المپيك رسيده اي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:7  توسط تورج عاطف  | 

ناخدا

و باز خواب مي بينم خوابي شيرين ز عاشقانه هائي كه در درون قلبم سكني دارند و در هنگام سفر هاي شبانه ام به ديار روياها مرا رهنمون به آن وادي دلدادگي مي كنند در ميان خوابم همچنان يار را وفادار و عاشق  ديده و خود نيز  ديوانه وار عشق مي ورزم در حضورش او را حاضرم و غيبتش را باور ندارم در ميان خوابم عشق همان بي زماني است كه روزگاري با فرياد “آگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” به كائنات اعلام كردم در خواب سيب همچنان شيرين است و شهد همچنان شيرين و مهر همچنان شيرين و وفاداري شيرين ترين و صبر ز همه آنها شيرين تر است در خواب لبخندي به معشوق زنم چون آن ناخداي قصه ام در هنگامي كه در پاي كوه بزرگ بنفشه ها معشوقش را فراخواند و  بوسه اي به وسعت عشق ميان آنها و شايد ما  جاودانگي مي كند و…

از خواب برمي خيزم دل آزرده هستم از بي صبر ي ها از بي تحملي ها و از كوتاهي عشقها و از فراموش شدنها و از دياري كه عشق تبديل به معامله اي مي شود كه زمان دارد و شرط و شروط دارد و سود و زيان دارد و حاكم و رعيت دارد و خستگي آورد و بي ميلي ارزاني دهد و پر از پند و نصيحت مي شود و واژه هاي قلابي سر به فلك زنند …

دل آزردگي من با طلوعي زيبا تسلي مي يابد به ياد استاد افتم و افسانه اي كه گفت

” به جهان هستي آري گوئيد هر چه آيد و برود را پذيريد و بهترين ها را براي خودتان به او واگذار كنيد ” طلوع  آفتاب زمين با طلوع پندهاي استاد يكسان شد و باز به ياد سر زمين  طلوع و غروب قصه ناخدا افتم و تفسير عشق را به ياد آورم

عشق جائي است كه نه تاريكي  و نه مه  دارد

عشق جائي است كه همه برنده هستند

عشق جائي است در نزديكي طلوع و غروب جائي كه نه شب و نه روز است جائي كه پيوند باشد پيوندي كه عشق بي بهانه را معني كند همانجائي كه عشق مي تواند صبوري كند مي تواند بهانه نگيرد و به دنبال حاكم و رعيت نگردد مي تواند پنهان نشود و در پشت واژه هاي توخالي دست و پا نزند و اين گونه است كه بر مي خيزم و بادبانهاي امروزم را افراشته مي كنم و به ياد مي آورم سفر همچنان باقي است و جزيره هائي كه گذرانده ام ماواي من نبوده اند و قصه ” ناخداي تنها ” قصه ادامه راه است قصه پذيرش اراده او است او كه عاشق است بهر عشق مسئول است بهر عشق حاكم است اما رعيت نخواهد و بهترين را برايم خواهد و اين گونه رهائي را با طلوع آفتابي ديگر پيوند زنم به آفتاب سلامي دگر دهم

سلامي به عظمت رهائي و پذيرش و آري به جهان هستي دهم

سلام آفتاب مهر

و آسمانم سراسر نور شود

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:31  توسط تورج عاطف  | 

iran

چنين روزفرخ از آن روزگار/بمانده از آن خسروان يادگار

روزگاري جمشيد جم چهارمين پادشاه كياني برتخت نشست او آن گونه بر جهان حكمراني كرد كه تمامي جهان در نعمت و سرخوشي بودند و جام جهان بين تبديل به جام جم شد و اين گونه بود كه نخستين روزاز بهار را آغازي نو و نوروز ناميد ….

قرنها است كه حكيم خردمند طوس از جمشيد سخن گفت و نوروز را چنين قصه اي شيرين به تصوير كشيد و نوروزآمد با همان طعم نوروزي و سفره هفت سيني كه نشان از هفت  اندام حيات آدمي و هفت چرخنده زيستن دارد قرنها گذشت كيانيان برفتند و ساسانيان نيز هم  وهجوم عظيمي آغاز شد تا فرياد فردوسي چنين بر آيد

ز شير شتر خوردن سوسمار/عرب را به جائي رسيده است كار

كه تاج كياني كند آرزو/ تفو بر تو اي چرخ گردو ن تفو

نوروز را خواستند كه برچينند و در اين انديشه بودند كه نوروز خواهد رفت ! چه انديشه خام و نادانسته اي !زيراكه نوروزي خواهد بود تا نوروزي هست قرنها گذشت  و اين ديار پر از عشق و هنر و خرد دستخوش بسياري از نامراديها شد اما نوروز ماند و هر ساله در اولين روز بهار نوروزي را به شادي نشستيم …

در خبرها خوانديم كه ” نوروز ” را در فهرست ميراث يونسكو قرار داده اند و

نوروز جهاني شد

براي هر ايراني آزاده اين خبر مايه شادماني است نوروز جم پس از قرنها كه شلاق نابودي و تهديد و خرافات و ساده انگاري را تحمل كرده است سرانجام بعنوان ميراث بشر در مركز فرهنگي سازمان ملل ثبت شده است آري بايد شاد بود در سر زمين مادري نوروز هنوز بسياري هستند كه نوروز جم را خرافات مي دانستند  و مي دانند !به ياد دارم چه بسيار صنم بانواني كه سبزه هاي سفره هفت سين نوروز خود را كاشتند اما بي اعتنائي يار خويش را ديدند كه مي گفت ” جمع كن اين بساط خرافات و سهل انگاري را …” چه بسيار آموزگاراني كه در بر هوت مطالب از نوروز و شاهنامه و فردوسي و آئيين نياكان ما در برنامه هاي درسي از نوروز گفتند و شماتت شنيدند چه بسيار مردان و زناني كه فرياد زدند نوروز از آن نياكان ماست فلسفه نوروز يعني نوانديشي و نو گفتاري و نو كرداري اما با شلاق بي اعتنائي و تمسخر و بي توجهي رو به رو شدند و حالا پس از قرنها اين بزرگ حادثه در روزهاي پاييزي فرا رسيد در هنگامه جشن مهر گان در آن روزهائي كه مهر است و بزرگ جشني كه پس از نوروز بود  و در اين زيبائي هاي پاييزي و خزان برگهاي بهاري است كه مي گويد

نوروز جهاني شد

آري نوروز جهاني شد تا ايران جاودانه بماند همان گونه كه درطي قرنها جاودانگي كرد و زبان خود و رسم و آئين خود و ادبيات و فرهنگشان را جاودانه كرد تا امروز فرزند ايراني پارسي گويد و پارسي شنود و پارسي انديشد و پارسي آواز خواند به نجواي نابخرداني كه روزگاري پارسي و پارسي زبان را عجم( گنگ ) لقب مي دادند بگويد كه اصلت و وفاداري و عشق به مام ميهن همان هنري است كه در نزد ايراني بسي بزرگ بوده و هست آري اين واقعه جاودانگي نوروز را به تمامي پارسيان بايد مشتاقانه خبر داد و فرياد زد

نوروز جهاني شد

و نخست به پير توس تهنيت فرستم و گويم

آري پير خردمند سرانجام عجم زنده كردي به اين پارسي و امروز نوروز و ايران و رسم ايراني جاودانه است و بايد به  جم درود فرستاد و فرياد زد هيچ ضحاكي در روزگار نتوانست براي هميشه نوروز ما را در  اسارت مارهاي نابخردي و خيانت و ناداني فروبرد و ايران را و پارسيان را و  جام جم را و هفت سين را   از ياد برده و مانع  جاودانگيش شود   و باز نفير

چو ايران نباشد تن من مباد

را سر دهم و سر انجام با اين اشعار پير توس در مورد نوروز سخن را پايان برم

سر سال نو هرمز فروردين/بر آسوده از رنج تن دل زكين

بزرگان به شادي بياراستند/مي و جام و رامشگران خواستند

چنين روزفرخ از آن روزگار/بمانده از آن خسروان يادگار

آري و آري

نوروز جهاني شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:14  توسط تورج عاطف  | 

zibaee9

به همراه دخترم  آيلي راه پيمائي هاي زيباي مهرگان را آغاز مي كنيم با مهر  و در مهر ماه رو به مدرسه مي رويم كه نخستين درسش مهر است و همين مهر و عشق است كه دانستن و آگاهي را با خرد گره زند و جوانه اي چون آيلي من و بسياري از فرزندان اين خاك و بوم و جهان هستي را به بزرگ زنان و مرداني تبديل كند راه پيمائي صبحگاهي ما چون بيشتر سفر كوتاه خانه تا مدرسه صبح و از مدرسه تا خانه بعد از ظهر پر از سوالها و جوابها است صبحها آيلي مي پرسد و من جواب مي دهم و عصر ها نوبت من است كه از او پرسم و او شايد جواب دهد !! اما امروز راه پيمائي ما هواي مهر ديگري داشت در داخل كوچه تير وعده ديدار من با دوست تازه شد درختي كه سبزين قباي خاصي بر تن دارد وباز در زير انوار طلائي مهر تابان خود نمائي مي كند به درخت كه ميرسم  سلامي به او مي كنم و آيلي به اطراف خود مي نگرد از من مي پرسد

-         بابائي به كي سلام دادي ؟

و من پاسخ مي دهم

- به اين سبز قبا

آيلي نگاهي به درخت  مي كند او هم  بي اختيار سلامي مي كند و من كه از قرار گرفتن آيلي در اين بازي خوشحالم مي گويم

-چه زيبا است اين آقا سبزه!

و آيلي اعتراض كنان مي گويد

-نه خانمه !اين درخته خانمه! آخر خانمها خوشگلند

نمي توانم اعتراضي بكنم چون حق با او است آيلي هم خوشحال به درخت ديگر اشاره اي مي كند و مي گويد

- اما اين زشته ..

ومن اين بار معترض مي شوم و مي گويم

- زشت ؟ نه عزيزم اصلا زشت هم نيست تازه ناراحت مي شود كه اين طوري به او زشت مي گوئي ؟

آيلي مي پرسد

-مگه مي شنود؟

سرم و تكان مي دهم و ادامه مي دهم

- تمامي هستي صداي ما را مي شنود اگر اين را بدانيم  هر گز بي تحمل و انديشه سخني نخواهيم گفت زيرا هر سخن و عملي به خودمان بر مي گرد داگر عشق دهيم و گوئيم عشق شنويم و گيريم و اگر ناروائي دهيم همان گونه ناروائي ببينيم پس چه خوب است كه هميشه مهر دهيم  تا مهر گيريم

-

كوچه تير رو به پايان است  و آيلي بر مي گردد و بوسه اي براي آن درخت زيباي سبز خاص پوش و ديگر درختان و شايد هستي مي فرستد و من ناخود آگاه ياد اين شعر زيباي دوران كودكي مي افتم

ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس

چه سفرها كرده ايم چه خطرها كرده ايم

ما براي آن كه ايران گوهري تابان شود

رنج دوران برده ايم رنج دوران برده ايم

و مي دانم اگر هر كدام از ما عشق را به خود و ديگران و فرزندانم چون عشق به اين درخت سبز پوش كوچه تير دهيم براي رسيدن ايران به گوهري تابان راه بسياري نخواهيم پيمو
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:42  توسط تورج عاطف  | 

zibaee3

سلام آشناي دور نزديك  ! صبحي تازه آمده است و بار ديگر يزدان مهربان فرصتي تازه به تو داده است به انوار طلائيش بنگر آيا آنها را با شكوه نمي بيني ؟ به آن سبز درخت كوچه تير مي نگرم و مرا سلامي داد و من شر منده از غيبتم در حضور زندگي خطابش كردم

-         مرا ببخش زيبا ! ذهن شيطنت كرد و مرا از حضور در حضورم و ديدن همه هداياي جديد اين تولد ديگرم در روزي تازه غافل كرد

آري آشناي قدمي! بنگر به آنچه بايد بنگري و همه ديدني ها ديدني است حكايت غريبگان را رها كن به ياد آن فرشته كوچولو قصه ديروز بيافت كه مي گفت

-         عينك بدبيني  را از چشمها يت بردار

اما من گويم كه حكايت تو  برنداشتن عينك بدبيني نيست داستان تو نديدن ها است تو همه عينك ها را از ياد برده اي و گوش به پيام آن نا آشنا مي كني نا آشنائي كه مي گويد نكن و نرو و نشنو و نبين و نخند  و باور نكن و…

حكايت ميثاقهاي ده گانه را به ياد داري ؟ ذهن ترفندهاي گوناگوني دارد تا ترا ز خويشتن خود از همان روح بزرگي كه بزرگترين روح به ما ارزاني داشته است به سختي دور كند آري دور مي شوي از زندگي و نامش را روز مرگي مي گذاري اما باور كن اين قصه روزمرگي نيز نيست زيرا روز حكايت خود را دارد چون شب كه قصه ديگري است  اين مرگ است كه سراغ تو آيد و داني مرگ يعني  اين كه طلسم  حاكم ذهن را بپذيري و از ياد ببري كه

گنج اصلي در درون تو است

آري به صداي زنگها گوش فرا ده اين زنگهاي هستي براي تو به صدا در آمده و ترا مي خواند و مي گويد كه نفسي تازه تر بكش آري دمي ديگري را تجربه كن با حضور و آگاهي به آنچه كه هستي  كه همان نيستي تو است باوركن تو آنچه نيستي كه ديگري ترا گويد اگر ترا گويند كه هيچ نمي داني هيچ نمي فهمي و هيچ نم كني هيچ حسي نداري و تمامي زندگيت پر از اشتباه است و سراسر ره به سوي نابودي خواهي بردشات و زندگيت را نابود خواهي كرد و… به صداي زنگهاي هستي گوش فرا ده صداي زنگ هستي كه از باور هاي تو از تو در آيد آري تو آن چيزي هستي كه خود مي انديشي تو به آن چيزي خواهي رسي كه خود خواهي تو آن تعريفي را داري كه خويشتنت از تو تعريف كرده است  به صداي  زنگها گوش فرا ده ترا مي خواند و مي گويد ااز خواب گران برخيز از حاكميت ذهن اسارت گيرت رهائي جو به دنبال روحي برو كه ارزشش به اندازه زندگي است عاشقانه برو و باور كن كه تو لايق آن چيزي هستي كه خودت براي خود مي خواهي

سپر خويشتن را بر تن كن شمشير خوشيتن را در دست گير و نفس ز عشق خويشتن را بار ديگر از اين هواي زيباي پاييز هديه گير و پيش رو سمت آنچه باور تو است سمت آنچه داني از آن تو است برو رو به آن سوي كه داني لياقت تو است

به صبح بار ديگر بنگر و هواي تازه را به مهماني اندرونت بفرست و عبور هواي تازه را ازتمامي اين كابد فيزيكيت تعقيب نما و باز نفش گير و خورشيد را و باد را و آب را و زمين را حس نما و خدا را بين كه ايستاده است آري كمي نزديك تر از آن چيزي است كه تصورش را داري باور نما كه خدا از رگ گردن به تو نزديك تر است نفسهاي خدا رابشمار تو در آغوش او هستي او كه باور عاشقانه ها را آفريد تا به او رسيد  پس عاشق باش به زيستنت و باورت و خويشتنت

آري صداي زنگها را بشنو زنگهاي آگاهي و حضور در عشق به خود و خدايت را عاشقانه بشنوآيا مي شنوي ؟ تصميم با تو است كه فرياد زني

نگران نخواهم شد

خشمگين نخواهم شد

راست گو خواهم بود

مهربان خواهم بود

و سپاس خواهم گفت ترا كه به من آن  دهي كه خواهم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:58  توسط تورج عاطف  | 

akiii3

معلم  مهر بان بر سر كلاس مي آيد و به سوي دلبر سياه پوشش رفته و منقش سپيدش را برمي دارد  و مي نگارد

دهان

و رو به شاگردانش مي كند و مي پرسد

بچه ها چه نوشته ام ؟

و بچه ها همگي يك صدا با شوق كودكانه فرياد مي زنند

دهان

و معلم لبخندي ديگر مي زند و بار ديگر مي پرسد

خوب دهان به چه كاري مي آيد؟

و شاگردان دستها را بالا مي برند

يكي از شاگردان  مي گويد ” براي خوردن ” و آن ديگري مي گويد براي ” نوشيدن ” و يار ي ديگر با طنازي مي گويد  ” براي  سوت زدن ” ديگري مي گويد “براي صدا در آوردن ” يكي ديگر مي گويد ” براي حرف زدن ” و..

سخن كه به اينجامي رسد معلم  مي گويد

درست است با دهان هم مي توان سوت زد و هم خورد و هم نوشيد و مي توان غذاهاي پاك و تازه و سالم خورد مي توان ناپاكي ها و غذاهاي فاسد را هم  بلعيد مي توان بهترين نوشيدني را نوشيد و هم مي توان تلخي ها را از راه آن آزمود  مي توان  هم خوب گفت و هم بد  و يا تشويق و يا تحقير نمود  و هم ز حق گفت هم ز ناحقي داستان سرائي كرد هم راست گفت و هم دروغ پس دهان مي تواند همه چيز را پذيرائي كند و اين با شما است كه بايد تصميم بگيريد كه با دهان چكنيد راستي بچه ها  به دهان يك چيز ديگر هم مي گويند  و بعد به سمت تخته سياه رفت و اين بار نوشت

دهن

و بعد رو به بچه ها كرد و  در چهره آنها ديد كه چندان با ديدن اين كلمه تعجب نكرده اند زيرا همگي مي دانند كلمه ” دهان ” در زبان پارسي در مكالمه هاي عاميانه ” دهن” گفته مي شود و لي بازي معلم تمام نشده بود و بار ديگر پشت به بچه ها كرد و كلمه ” دهن ” را اين گونه تغيير داد

ذهن

و اين باز از بچه ها پرسيد

بچه ها اين كلمه چي است ؟

و باز فرياد دانش آموزان بلند شد ” ذهن” و معلم  باز سوال خود را تكرار كرد

ذهن به چه كاري مي آيد؟

و بچه ها بازيكي يكي دستهاي خود را بالا بردند و پاسخ دادند  يكي گفت ” ذهن همان فكر است ” ديگري اضافه كرد ” ذهن يعني انديشه ” نفر سوم گفت ” ذهن يعني مخ ” و چهارمي سينه اش را صاف كرد و با اعتماد به نفس گفت ” ذهن يعني مغز”  معلم خنديد و ادامه داد

بچه ها همگي درست گفتيد ذهن يعني آنچه  شما را انسان مي كند اين انسان است كه تنها به مدد ذهن مي تواند  معني  روح انسان باشد زيرا با ذهن فكر مي كند و مي انديشد و تحليل دارد و تصميم مي گيرد اما به ياد داشته باشيد هر انساني ذهن دارد اما هر ذهني نمي تواند انساني را بسازد زيرا ذهني داراي ذات انساني است كه درست بيانديشد و  از روح انسانيت را در زندگي خود به كار ببرد ذهن از نظر ديكته خيلي شبيه دهن است و بايد چون  دهن از آن مراقبت كرد و نگذاشت هر چيزي كثيف و نابابي وارد آن شده و از آن گذر كند تا انسان را  از روح انسانيت دور كند بايد مراقب باشيم كه در ذهن ما ” دروغ ” و ” ريا ” و ” خيانت ” و “تقلب ” و ” جنايت ” و ” تجاوز ” و” دزدي ” و” خوردن حق ديگران ” وخيلي چيز هاي بد ديگر وارد نشود و بعد به سمت تخته سياه رفت و كلمه را نخست اين گونه تغيير داد

ذهان

و بعد  باز آن را تغيير داد و تبديل به كلمه ديگري كرد كه اين گونه نوشت

اذهان

معلم گچ را رها كرد و گفت

بچه ها ! اذهان جمع ذهن است يعني همه آن  انديشه هائي كه من و تو و او و ما و شما و آنها دارند اين اذهان است كه مي تواند يك  خانواده و يك كلاس و يك مدرسه و يك محله و يك شهر و يك كشور و يك جهان را بسازد پس بايد تا آنجا كه ممكن است بايد همه ما مراقب ذهن همديگر باشيم و نگذاريم كه داخل اذهان ما ميكروب رود و بايد سعي كنيم  هر وقت كه دروغ و تقلب و ريا و دزدي و خود خواهي زور و تجاوزو نفرت و زياده خواهي و… قرار شد به اذهان  رود آن را تبديل به راستي و شجاعت و مهر باني و اتحاد و عشق و ايمان و اميد و صبر كنيم   اذهان هم تا حدي زيادي شبيه دهان  است و بايد بخاطر داشته باشيم همان طوري كه يك غذاي آلوده در يك رستوران و يا ناهار خوري يك مدرسه مي تواند دهانها را آلوده كند و يا بر عكس يك غذاي مطبوع مي تواند دهانها را نوازش دهد و يا حرف خوب مي تواند معجزه اي براي دهان بوجود آورد افكار انساني و حقيقت و شجاعت و ايمان و اميد و عشق هم مي تواند اذهان را پاك كرده و به انساني بودنش كمك كند

زنگ مي خورد و بچه ها با شتاب از كلاس بيرون مي روند و معلم اميد وار است كه دهان و اذهان هيچگاه متاع غير پاكي را در خود جاي ندهند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:9  توسط تورج عاطف  | 

شهره آغذاشلو

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

چهره اش مي نگرم لبخند زيباي او تصوير شاهزاده خانم قصه گو افسانه اي يعني شهر زاد را به ذهنم آورد خودش را دختر بچه اي  مي داند كه دوست دارد  بازي كند و در قالب شخصيتهاي ديگر چون خودش رود نامش را شهره گذاشته اند اما دوست دارم او را شهرزاد بنامم سالها است كه او را تحسين مي كنم و برايم نمادي از يك بانوي آريائي است با همان موهائي چون شب سحر انگيز و پر از وسوسه و ايهام و چشمهاي سياهي كه عشق و مهر  و شجاعت و صبررا به هنرش و ميهنش و مردمش و وطنش هديه مي دهد و لبخندي كه  وسعت زيبائي يك تبسم ز لبهاي زيباي بانوي ايراني را بخوبي به تصوير مي كشد برايمان سالها است كه افتخار مي آفريند او ديگر آن دختركي نيست كه دوست داشت بازي كند اما پدر كه مي ترسيد در هياهوي اين بازيها دختركش اسير بازي هوس رانان شود گذشته است او اكنون خود بانوي بزرگي است به بزرگي يك ستاره معروف هنر هفتم كه گوئي  هميشه با آن چشمهاي مهر بان و نگاه نگران نقش خود را كه به نظر مي آيد همسري بي همتا و مادري نمونه و بانوئي توانا است را به نمايش مي گذارد او را مي نگرم كه لبخند مي زند و با همان وقار و متانت و صد البته غرور زيباي يك بانوي ايراني سخن مي گويد آري برايم او يك شهرزاد قصه گو قرن 21 است خودش مي گويد دوست دارد نقشهاي بزرگ ديگري بازي كند نقشهائي چون بانوان بزرگ دنيا نظير ” بي نظير بوتو ” و ” اينديا گاندي “و بزرگ بانوي عشق و ادبيات ايران فروخ فرخزاد را به تصوير كشد به موهاي مشكيش به لبخند زيبايش و به شيطنتهاي چشمهايش مي نگرم آرزو دارم كه نقش جاويدان ” بانوي شعر و عشق ” را او به نمايش گذارد هنگامي كه آرزوي خود را بيان مي كند اشك به چشمهاي من مي آيد زيرا در همان دم به فروع مي انديشيدم كه او سخن ازايفاي نقش  فروغ كرد و من باز فروغ را ديدم و زير لب زمزمه كردم

كسي مي آيد

كسي مي آيد كسي كه در دل اش با ماست

در نفس با ما است در صدايش با ما است

و..

و من تصور مي كنم كه آيا اين اتفاق خواهد افتاد كه نقش جاويدان فروغ فر خزاد به او داده شود و اين همه جفائي كه به فروغ در طي سالها رفته اندكي جبران شود در سرزميني كه سيمون دو بوار نام بلواري مي شود اما حتي كوچه اي را به اسم فروغ نكرده اند و باز خشمگين شده و ترانه فروغ را  نجوا زنم

در سرزمين قد كوتاهان

معيار هاي سنجش

هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند

چرا توقف كنم ؟ و..

و مي دانم كه فروغ توقف نكرد او براي ماندگاري نياز به گذاشتن نامش بر روي ميدان و خيابان و شهري نداشت او در گذرزمان  حركت كرد و بر روي قلبها نامش حك شد و لي دوست دارم فروغ جاودانه اثري سينمائي نيز شود فروغ فر خزادي كه دغدغه هايش تنها ادبيات نبود و به سمت سينما نيز كشيده شد چرا نبايد در عرصه سينما يك جاودانه جهاني را داشته باشد؟ به سيماي شهره آغداشلو مي نگرم در چهره او مي توانم يك منقش نقش فروغ را را بينم گوئي اگر در اثر جاودان سينمائي او بازي كند و فرياد زند

كسي به فكر گلها نيست

كي به فكر ماهي ها نيست

كسي نمي خواهد باور كند كه باغچه دارد مي ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي مي شود

شايد ديگر خاطرات سبز فروغ تنها در چند كليپ كهنه اي كه ابراهيم گلستان سالها پيش از فروغ گرفته محدو د نشو د اميد دارم كه آرزوي من  در آينده اي نزديك به حقيقت رسد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:52  توسط تورج عاطف  | 

blind couple

جشن پيوند است پيوندي عجيب كه همان پيوند دلها است برايم قصه ها گفته اند زوجي آمده اند چون زوجهاي ديگر جشنهاي پيوند با همان قباي مشكي بر تن داماد و رختي سفيد بر پيكر عروسي كه آمده اند كه گويند مي توان سپيدي و سياهي را پيوند زد اگر قلبها هم رنگي كنند اما حكايت اين زوج به گونه ديگري است عروس و داماد نابينا هستند !! همه مبهوت به آنان مي نگرند يعني چگونه مي توانند عاشق شوند ؟ عروس هر از چند گاهي رو به داماد مي كند و داماد زمزمه اي زير گوش او دارد و همه آنها را مي نگرند و آناني كه نمي دانند چشم دل است كه عشق را مي بيند از اين صحنه ها متعجب هستند چشم دل مي بيند و مي شنود و باور دارد كه عشق آيد و چشم بصر كدامين بار به ترفند ذهن نمي افتد؟ و اين ذهن چه سخت بازي با روح دارد عروس مي خندد و قطعه اي ز كيك عروسي را به دهان داماد مي برد و داماد باز شيرين تر يعني دستهاي عروس را مي جويد و دلي به كام زند و مي دانم كه اين دستهاي شيريني عروس خانمش شيريني تر از هر شهد و عسلي در دنيا براي او است همه جشن اشك و لبخند است اما نه اشكها از سر حسرت و نه لبخند ها از نگاه دلسوزي آيد اشكها و لبخند ها تمجيد را مشق مي كنند گوئي همه به اين باور رسيده اند كه آنان كه نابينايند جاي ديگري حضور به هم رسانند براستي نابينايان واقعي كجايند ؟ مي گويم آنجا كه : ملاك ديدن چشمهاي ياري مي شود كه امروز بي همتا و فردا تنها ميزبان سايه همان چشمهاي عاشق سالهاي دور است كه حالا دشنام مي دهند آري نابينائي آنجا است كه مهر را مي فروشند و در حراجي مهريه ها است كه حكايت زندان و افترا و فحش و ناسزا در دادگاههاي خانواده آيد آري آنان نابينايند كه بهر ” مهندس ” و ” دكتر ” و ” وكيل ” و… داماد و نه لبخند و نامش رفته اند آري آنها نابينايند كه تنها چك و پول و ويلا و خانه و اتوموبيل داماد و يا عروس را ديده و از ياد برده اند كه قلبشان را چه ارزان فروخته اند و باز به عروس و دامادي مي نگرم كه روشن دلند و با اين رو شني دل توانسته اند ذهن مكار را به خدمت روح پاك خود ببرند آنها از عشق مي گويند از دلدادگي گويند كه از ديده نرود و ديدني ها رابه نمايش دهند و من مي انديشم كه كدامين از ما از اين حكايت اين جشن عروس و دامادي كه روشني ها را به وضوح ديده اند درس مي گيرند ؟ براستي چشم دل خود را كدامين از ما مي توانيم چون چشمهاي بصرروشنائي بخشيم ؟ نمي دانستم چه گويم چشمهاي پر از اشك شوق است و باز زير لب مي گويم آري هنوز هم مي توان عاشق شد و افسوس بر من و تو آنهائي كه دلهايمان را نابينا كرده ايم شايد امروز اولين فرصت باشد آيا روشنائي را به خانه دل دعوت ميكنيم ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:25  توسط تورج عاطف  | 

hippo_01

تمامي سپاس من از او است كه  به من نيازي نداشت  اما گفت ” دوست دارم ” ……..جمله هاي زيبا است براي همه كساني كه براي دوست داشتن دنبال بهانه اي مي گردند و براي غيبت ها نيز دليلي ز سر بي مهري و ريا و فرار مي آورند اما به واقع آن كس كه دوست دارد بي بهانه و بي انتها براي دوست داشتن و يا نداشتن نيازي به هيچ نمي بيند دوست داشتن بسيار آسان است مي توان بي بهانه دوست داشتن مشروط به آن كه بتوانيم آن قلبي كه گاهي پشت لايه هاي ضخيم ترسها و نگرانيها و ترديد ها و خستگيها و ياد آوري تجربه هاي تلخ گم شده اند را بيابيم قصه اي را شنيده ام كه در اينجا نقل قول مي كنم و تقديم مي دارم به همه آنهائي كه  لحظه اي شك مي كنند كه دوستشان دارم و اين كه دوست داشتن من بهر بهانه اي بوده است  در هنگام پايان اين داستان من نيز قطره اشكي از قلبهاي بي شماري را تقديم به همه شماهائي مي كنم كه اين نوشته را مي خوانيد و شايد باوري چون من داشته باشيد كه  دوست داشتن ها در گذشت روزگار تغيير شكل مي يابد اما هيچگاه كم نشده و همواره رو به اوج است

قلب كرگردن كجاست                                                             تمممسسس

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:54  توسط تورج عاطف  | 

dvorce2

روز اول مهر است رو به سوي آزموني ديگري مي رود باز دلهر ه ها گريبانگير او را گرفته است گوئي بايد باز دلشوره هاي اول مهر را تجربه كند  اما بازي امروز او ارتباطي به بازيگوشي هاي يار دبستاني ندارد او اين بار مي رود كه از يار روز هاي زندگاني دوري كند آري حكايت جدائي در مهر ماه سخت عجيب است اما زندگي بازيهاي مختلفي دارد كمي دلواپس دارد نمي خواهد به آن چشمها و دستها بنگرد دلش جدائي از يار را خواسته و يا ناخواسته مي خواهد و كمي به اين آغاز خزان مي نگرد نمي داند مهر را پذير د و يا باور به خزان داشته باشد و شايد بايد هر دو را قبول كند كه زندگي مجوعه اي از هر دو آنها  است دلم مي خواهد به او گويم از مهر همان مهري كه آغاز عشق و پايان ديدار با معشوق نيز مي تواند باشد مي تواند افسانه باور كردني ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” را نمايان كند آري مهز است و اين مهر جاو دانه است اگر براستي مهر باشد در اين مهر مي توان اميد داشت كه عشق باز هم خواهد آمد در اين مهر مي توان وعده ديدار را باز هم مهرآگين كرد ر اين مهر باز يار دبستاني زندگي را مي توان ديد در اين مهر مي توان قهر نكرد و شعار نداد اين همه در پي جدائي جنسها و رنگها نرفت در اين مهر مي توان تهمت نزد مي توان شعار نداد و … بي مهري نكرد

به تو مي گويم كه در زندگي به دنبال الهامه هاي شيرين عشق باش كه اين شيريني ها است كه زيستن را تبديل به زندگي مي كند از مهر آموز كه خزان را تبديل به زيبائي هاي زرد و قرمز مهر كند به بر گهاي خرد شده زير پايت بنگر  باور كن مي گذرند و گذشته اند خشم و نفرت و دروغ و گذشتني است و ببخش و ببخشاي و يار دبستاني زندگيت را به درستي انتخاب كن و يار دبيرستاني كه در كلاس زندگي به اشتباه هم كلاسيت شده است را رها نما و باور كن كه عشق ماندني است و عشق بي بهانه است عشق شعار ندارد عشق بي جنگ است اگر مادري و پدري و دختري و پسري و برادري و خواهري  و عاشقي و معشوقي بوده اند و هستند بهر عشق است و بس  و هر كه قصه تظلم خواهي سر داد و نفرت و نفرين فرستاد بدان كه از عشق دور است

و باز مهر آمد و من در اين مهر مهرانه ها را آموخته ام و آموزم و خواهم آموخت و دانم كه اين مهرانه ها است كه خفته فرياد مرا تبديل به غريو شادماني از شوق و مهر و عشق كرده و خواهد كرد

به نارنجي طلوع و غروب  به زردي مهر بان آفتاب مهر  سوگند كه باز

به آفتاب سلامي دگر خواهيم داد

به مهر سلامي ديگر خواهيم داد

به عشق سلامي دگر خواهيم داد

به يار دبستاني زيستنمان سلامي دگر خواهيم داد

وصداي بدرود و بدرود و باز بدرود به  نا اميدي و بي عشقي جاودانه سلامي خواهيم داد

و سلام بر تو مهر بر تو آفتاب و بر تو دستهائي كه در باغچه زيباي دوست داشتن ها جاودانه و  همواره سبز شده اي سلام و درود  بر تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:34  توسط تورج عاطف  |