تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
eye.scream

اين فرياد در سكوت ديگر چه با ما مي كند..

نمي دانم چگونه از خواب بيدار مي شوم شايد همراهانم در دنيائي ديگر از من خسته شده اند !! قصه اي سخت عجيب  است اما براي من شگفتي به بار نمي آورد چون مي دانم كه خيلي چيزها را نمي دانم اتاق در تاريكي شگفت آوري است نگاهي به بسترم مي كنم باز دخترم پاورچين پاورچين به اتاقم آمده ودر آغوش پدر پناهگاهي جسته است و من غافل بوده ام … غافل ؟ به طور حتم چنين است نسيمي خنك در اتاقم به گردش در مي آيد و من محسور به سمت پنجره مي روم سكوتي بي كران فضاي شهر را گرفته است و من كه در مشغله كارگران ساختماني زندگي مي كنم با تمامي وجود اين سكوت را مي بلعم اما اين سكوت گاهي با وزش نسيمي تبديل به فريادي مي شود ذهن تصوير گرم را رها مي كنم و مي توانم اين سكوت را تبديل به فريادي ز دور دستهاي دور تعبير كنم فريادي كه غريوي خشمگين دارد فريادي در دل يك سكوت وآن حكايتي است كهنه كه بارها شنيده و حتي ديده ام ديدن فرياد خيلي سخت تر از شنيدن آن است هر موجودي مي تواند فريادي را شنود گياهان و حيوانات و انسانها با فريادي كه مي شنوند واكنشي نشان مي دهند اما فريادي كه ديده مي شود معجزه دلي است كه مي تواند ببيند اين فرياد را مي شنوم و به فرياد درونم گوش مي دهم آيا من نيز چون اين شب تار نيستم ؟ فريادي در درون دارم فريادي كه در پشت پرده هاي  چشمها و حرفها و اعمال سرد و يخي  خود مخفي نموده ام و سعي دارم تنها سكوتم را به نمايش گزارم اما گاهي تحمل نياورم و فرياد زنم فريادي كه در بيشتر زمانها دير زده شده است دلم شنوائي خواهد مي دانم كه شنوائي خواهد بود و بوده است اما تنها شنيدن اين فرياد همانند ايستادن من در كنار پنجره اي در اتاق تاريك خواب است كه مي شنود بي نهايت فريادها و گريستن ها و خشمگين شدنها اما كاري از دست او بر نمي آيد و دل خوش مي كند به صداي جير جيرك باغچه همسايه رو به رو كه سمفوني تابستانه خود را باز هم مي نوازد  به باغچه رو به رو مي نگرم دلم فريادي خواهد فريادي كه در خلوتي يك روزه در دهكده اي سبز در سرزمين مادري زده ام اما مي دانم كه اين خروش من تنها فريادهاي بي تفاوتها را به در خواهد آورد و من نيز چنين شده ام همان بي تفاوتي كه تنها فرياد هاي شنيدني او را متوجه مي كند و آن بصيرت ديدن فريادها را كم كم از دست مي دهد و باز گوش فرا مي دهم ذهن شيطنت مي كند و دل به آواي جير جيرك و  افكار ديگر مي خواهد دهد اما من نمي گذارم و سعي مي كنم تنها سكوت بهر سكوت را بنگرم و شايد هم به روشن بيني ديدن فرياد بهر فرياد برسم سخت است بسيار ناخالص هستم بسيار ناداني ها مرا احاطه كرده است گوئي يخهايم آنقدر مرا در خود غرقه كرده كه حتي فريادها هم بر من كمتر هويدا هستند فريادي كه مي شنوم كمتر و كمتر مي شود چون چشمها و گوشها و لبها و نوازشها و ..همه آن چيز هائي كه روزگاري در آنها ذوب مي شدم و تنها سكوت شنيدني مي ماند و ذهن مرا از ديدن فريادها باز مي دارد به بستر خود بر مي گردم بوسه اي بر موهاي دختركم مي زنم و فرياد درون خود را به روشني مي بينم و همراهان دنياي ديگرم باز مرا مي خوانند..
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط تورج عاطف  | 

momo1

به ايوان مي روم و زمزمه مي كنم

دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغها رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد ” پرواز را بخاطربسپار پرنده مردني است

صبح دگري آغاز شده است ورقصان پاييزي شروع است نسيم خنكي صورتها را نوازش مي دهد و اندكي التيام به رخهاي ملتهب گذشته از تابستان پر ماجرا هديه دهد و آسمان حكايتي ديگر دارد مي بارد و باز هم مي بارد تا هر كسي به نوعي آن را بنگرد آشنائي گويد كه باران عشق بازي آسمان و زمين است جائي كه اين دو با رسيدن به و صال خود جشن باران را بر پا كند ديگر همرهي خبر از غم آسمان در رقصان آسمان باراني مي دهد و من به آسمان مي نگرم و دوست دارم كه باران را نشاط انگيز دانم آري سرشك آسمان برايم بايد معناي شادماني دهد در اين روز هاي خزان تابستان و در بهار پاييز محبوب فصلي كه در آن ريزش برگهاي زرد و قهوه اي و قرمز حكايت ياد آوري سبزهاي بهاري مي دهند تنها به شادماني مي انديشم به روزهاي بي كراني كه بايد آيند و روند تا زندگي در مسيري باشد كه ذهنم مي گويد ذهن را فرمان دهم اندكي قرار گيرد و به خود گويد روزگار يخي تو نيز روزي به پايان رسد اما مي دانم كه ذهنم نيز چون دل مي داند كه يخي نيست شايد در خلسه بي كران كالبدي كه تورج نامش نهاده ام اين ناخدا همره قرنهايم بتواند باز ياد آوري ديگر نمايد ز دلدادگيها و ز مهر ورزيها ز باور ها و ز بي شك شدنهائي كه چه تحفه بي كراني است به ياد معلم پير روزگاران گذشته افتم كه مي گفت عشق پر از شك و دوست داشتن پر از اطمينان است عشق پر از تشويش و دوست داشتن پر از آرامش است عشق پر از فراز و نشيب و دوست داشتن تنها ره رو به اوج دارد عشق را به گونه اي بر چينيم ولي دوست داشتن هديه شود و.. اما عشق و دوست داشتن همه ز دل آيد و دل ناخدا را غو غائي است آرامشي يخي بر وجود او استيلا يافته است به دريا چشم دوزد گاهي فريادي زند اما اين فرياد هم از سر خشمي است كه غم آن را سازنده است به دريا چشم دوخته است نسيمي صورتش را نوازش مي دهد و او در اين نوازش سرشك غمناكي را پنهان است دلش را چون كوهي مي داند اما جاي كوه نور تبديل به كوه يخي شده است و مي پندارد در جدال يخ و نور كدامين پيروز است مي داند كه آفتاب را دوست دارد اما عاشق پاييز نيز هست و كسي كه هم پاييز و هم آفتاب را مي پسندد در چه سر گشتگي شگفت آوري است دلش به پاييز خوش است همان پاييز عاشقانه با همان نواي زيبائي كه از عبور بر روي برگها آيد و گويد بنگر مي گذرد و بنگر يخها نيز روزي آب خواهد شد و دلش خوش است به اين دلخوشي و به پاييز سلامي دگر مي دهد به پاييزي كه پر از نسيم است و سراسر از باران و رقصان برگهاي زرد و قرمز و قهوه اي كه سبزي را به يادت آورد و در جستجو آفتابي كه براي هميشه نوازش گر شود و باراني كه باز هم موهاي ناخدا را باعطر هم دلي چون دويدن در سراشيبي يك كوهستان خيس كند و بادي كه به آغوشش كشد چون آن هنگامي كه بر بالاي باغچه اي بر گورستان سرد قديمي شهر ايستاده بود كه دستهاي سبز بانو را در خود جاي داده است و هرگز نمي تواند چراغي را كه عاشق دلخسته اي سالها پس از او آورده تا به دريچه پنجره كوچه خوشبختي روشنائي بخشد را ميزباني مهربان باشد و باز زمزمه اي زير لب كند

كه دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغها رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد ” پرواز را بخاطربسپار پرنده مردني است”

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:36  توسط تورج عاطف  | 

zibaee6

منم شهره شهرم به عشق ورزيدن/ منم ديده نيالودم به بد ديدن

نگاهي به اين بيت خواجه مي كنم شهره بودن به عشق ورزي لقبي بود كه روزگاري آشنائي به من داد شايد به زيبائي اين بيت خواجه نبود اما او مرا “آقاي عاشق پيشه ” لقب داد مهر باني كرد و عنواني بزرگي است اما من هيچگاه نخواستم كه شهره عشق ورزيدن شوم زيرا اين گونه القاب را نوعي ريا به عشق دانستم هر چند شايد او نيز همين قصد را داشت بگذريم ..اما مصراع دوم را بيشتر دوست دارم و سعي كردم كه شهره به “ديده نيالودن به بد ديدن” شوم و در اندرونم چنين بود سوگند به باراني كه چنين لطيف ومهربان شهر م را از هر گونه آلودگي رهانيده است كه هيچ گاه نخواسته ام كه ديده بيالايم به بد ديدن در طي سالها گفتند و شنيدم و گفتم و شنيدند از عشق و مهر باني و ايمان و اميد و صبر و… اما يزدانم همره من است كه مي داند پندارم جز به خوب ديدن و خوب گفتن و خوب عمل كردن نبود هر چند شايد خوب هم نديدم و خوب هم نگفتم و خوب هم عمل نكردم اما پنداري جز عشق نداشتم در روزگاران حركت كردم و به مسافرين كشتي عشق نگريستم من صاحب اين كشتي نبودم من مسافري از اين كشتي بوده و هستم شايد ناخدا نامي است كه بر من نهاده شده است اما اين عنوان نيز هديه اي است كه باز خود مسافر دير آشنا اين كشتي بر من نهاده است من ناخدايم اما سكانم در دست خدائي است كه او مي راند وكشتي كه مسافرانش پنداري جز عشق ندارند قطب نماي كشتي را نيز من نمي نگرم مسافرين عاشق پيشه و شهره عاشق دلي خود به قطب نماهايشان مي نگرند هر كدام از ما قطب نماي خاص خود را داريم كه تشكيل شده اند از تجربه ها و احساسها و انديشه ها و دلها آري اين آخري مهمترين ابزار اين قطب نما است مي رويم بي مقصد كه مسير را عشق است بي ادعا و بي انتها و شايد بي افترا … سعي كرده ايم كه باز از پندار حافظ پيروي كنيم كه مي گفت وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در طريقت ما كافري است رنجيدن اگر وفا كرده ايم بهر عشق پس ز معشقوق چرا گله ؟ اگر ز ره عشق ملامت كشيده ايم معشوق را چرا نهيب ؟ خوش باشيم به خوشي معشوق اما تازيانه بر او نزنيم اگر عاشقي را فرياد كرده ايم خود نيز عاشقي كنيم اگر به دنبال همره در قايق زيستن خود هستيم خود نيز همره باشيم اگر او غيبت دارد خود نيز غايب نشويم آري چه سخت است كه منتظر مان نباشند كه باشيم يا نه … اما بايد كه خوش باشيم كه رضايت دوست را خوش است و نرنجيم و دشنام ندهيم و درشتي نكنيم كه كفر است به يزدان عالم قسم كه ظلم است رنجيدن بهر خويشتن ز جور يار كه يار جور نمايد كه جور همان پاره كردن حرمتها است و پاره كردن حرمتها از ياد بردن پند خواجه است كه گفت پير طريقت گفتم كه چيست راه نجات /بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن آري بايد مي بخشيدن را سر كشيم بايد كه عيب را پوشانيم كدامين عيب ؟ مگر يار عيب هم دارد ؟ او با قطب نماي خويشتن در درياي زندگي پيش مي رود او با اراده و تصميم و خرد و دل خود پس بايد محترم شمرد يار را چه عيب ديدن ؟ و باز مي گويم و مي گريم شايد گويند كه زسر ريا است اين نيز تحفه اي است كه بايد زدوست قبول كرد و گرفت و باز ديده را نيالود به بد ديدن كه بد ديدن دل را رنجاند و باز به باران مي نگرم چه زيبا ترنمي دارد در ساعاتي كه خلوتي يگانه را تجربه كردم انديشيدم و پند گرفتم كه بايد نيالايم به بد انديشي و به بد گفتاري و به بد كرداري كه در اين صورت است كه مي پير طريقت را خواهم نوشيد آري بايد كه نوش كنيم آنچه كه بايد فراموش كنيم و باز به درياي زندگي مي نگرم به مسير به آنچه گفته اند و كرده اند و ملامت شنيده ام كدامين ملامت كه ملامتي نيست زيرا تصميم گرفتيم كه وفا كنيم به عشق و به مهر به بخشش و به ديدن مسير كه مسير را بايد ديد بي هيچ ادعا و ريا كه اگر غير اين باشد خواهم رنجيد و چنين مباد مرا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 14:16  توسط تورج عاطف  | 

رمضان

با پسرك گفتگوئي مي كنم سالها است كه با من است گوئي سايه اي ز گذشته من در وجود او است و شايد هم من شبح آينده اش هستم

پسرك چون من بر ساحل زندگي ايستاده در سكوت و آرامش و لي در طغيان دروني كه امواج را مي طلبد  توشه اش همان پندهاي قديمي پير روشن ضميري است كه مي گفت

پندار نيك

كردار نيك

گفتار نيك

و اين سه پند آريائي مردمان را سر لوحه زيستنش قرار داده است و در اين درياي بي كران زندگي مي لغزد از عشق بسيار با هم گفتگو كرده ايم او ز گذشته هاي من مي گويد با همان بي دلي هايئي كه روزگاري من داشته ام و شايد هم دارم و ممكن است روزي هم داشته باشم و من هم از پختگي هائي گويم كه شايد او دارد و شايد هم روزي  داشته باشد  از روزگار مي گوئيم از تفاوتها از بالا و پايين رفتنها در بستر امواج درياي زندگي و سر انجام در ميان گفتگو پسرك مي گويد

- ناخدا ! مي داني تفاوت ره ما ز ره ديگران در چيست ؟

جوابهاي بي شماري در ذهن من است اما دوست دارم او پاسخ دهد و به همين دليل مي خواهم كه بگويد و اين گونه جوابم دهد

- ما ره سخت تر را همواره انتخاب كرده ايم  گوئي آرامش با ما در ستيزي جاودانه است نمي توانيم چون ديگران بخواهيم كه در كوتاه ترين به مقصد برسيم كه قصه ما مقصد نيست داستان ما مسيري است كه مي پيمائيم و اين ره پيمائي با ديگران و لي بي ديگران است گوئي در كشتي ما پذيراي بار غمها و شادمانيها و عشق دادنها و گرفتنها تا بي كران است اما باز حكايتي را كه بر مي گزينيم  همان بادبانها را افراشتن و ره به سوي مسافران ديگري رفتن است كه غمها و شادمانيها و عاشقانه هاي ديگري را سر دهند   گوئي دنيا كوچك است ناخدا آري دنيا تنگ است ..

ومن به گفته هايا و مي انديشم و از خود پرسم

-آيا براستي دنيا برايم تنگ است ؟آيا فضاي ديگري خواهم ؟ كدامين فضا ؟شايد آن گفته آشناي قديم و جديد راست باشد كه مرا نام نهاده بود ” مرد يخي ” آيا يخ زده ام ؟ نه مي دانم كه چنين نيست يخ زده نيستم من فضاي دگري خواهم به جستجوي بايد روم حكايت من ناخدائي است جايگاهم در درياي متلاطم است و ساحل آري ساحل ماواي مرد تنهاي دريا نيست  به پسرك گذشته ام مي نگرم  و او را گويم

كه از سه پند چه نيك گفتار را پيروي كردي و از نيك پندارت برايم سخن ها گفتي حال وقت عمل است نيك كرداري  آري نيك كرداري چيست بايد زنيم به دريا بادبانها را بايد افراشيم و زنيم بر دريا و  چنين است؟ كه گذشته را نبايد بنگرم و حال من رفتن بر عرشه و به انتظار نسيم دريا  بودن است  هر چه بادا باد كه سرنوشت من چنين است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:50  توسط تورج عاطف  | 

ghost_movie_musical

تابستان تلخي است گوئي در اين روزهاي گرم بايد خاطرات شيرين  هم به گونه اي محو و ذوب شوندروزهاي آغازين تابستان بود كه مايكل جكسون يكي از خاطرات زيباي دوران نوجواني و جواني من  به يك باره رفت و حالا در روزهاي آخر تابستان خبر مرگ پاتريك سوايزي بار ديگر آه حسرت و قطره اشكي بابت يك نوستالژي قديمي را به دلم  و چشمهايم نشاند پاتريك سوايزي ارائه گر نقشهاي بزرگ رمانتيك در عرصه سينما و تلويزيون بود شايد چهره تا حدي خشنش و اندام عضلاني كه داشت باعث مي شد كه كمتر كسي در روزهاي اول حضور او در عرصه هنر هفتم بيانديشد كه او مي تواند ايفاگر نقشهاي  يك رومئو قرن حاضر باشد اما چشمهاي پر غم او و بازيهاي درخشانش خلاف اين ادعا را ثابت كرد حقيقتا قصد ندارم از زندگي او بنگارم  زيرا نه منتقد سينما هستم و نه تصميم دارم در صف مداحاني باشم كه باز در فقدان ستاره اي  پر كار شده اند براي من نوشتن در مورد پاتريك سوايزي نوشتن در مورد درسهائي است كه از حضور او گرفته ام درسهائي كه شايد براي ساختن زندگيم بسيار مثمر ثمر بوده است

در س اول: اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

فيلم روح را ديده ايم فيلمي كه در آن پاتريك سوايزي در كنار دمي مور ارائه كننده يكي از زيباترين عاشقانه هاي تاريخ سينماي  جهان بودند ادامه عشق حتي در هنگام پس از مرگ سوژه زيبائي بود كه بخوبي قصه ” اگر عشق همان عشق باشد ز ” را در فيلم روح بيان مي كرد در صحنه هاي از آن فيلم بخوبي حسرت به نمايش گذاشته مي شد حسهاي  هجر  با هم بودن و اي كاش ها … صحنه كوزه گريها  دمي مور در لحظه هاي حضور معشوق ( پاتريك سوايزي)كه چه زيبا شعر خيام  را به تصوير مي كشيد

بر خيز و بيا بتا براي دل ما

حل كن به جمال خويش صدمشكل ما

يك كوزه شراب تا به هم نوش كنيم

زآن پيش كه كوزه ها كنند از گل ما

آري فيلم روح مي توانست همان گفته زيبا مادر بزرگها باشد كه مي گفتند ” دم را غنيمت است “

2/” عشق هيچگاه تبديل به نفرت نمي شود”

چقدر اين گزافه گوئي را شنيده ايم كه” گاهي عشق مي تواند تبديل به نفرت شود” اما امكان ندارد عشق هميشه  همان عشق خواهد بود داستان سر يال شمال و جنوب پاتريك سوايزي و دوستي دو مرد از دو خطه و با دو ايدو لوژي كاملا متفاوت نشان مي داد كه اگر دوستي و عشق و اتحاد و هم دلي و با هم بودن باشد هيچ نيروئي حتي يك جنگ داخلي نمي تواند باعث گسست  آن شود در شمال و جنوب پاتريك سوايزي عشق را در قالبهاي بسياري نشان داد عاشقانه بي كرانش با محبوب و داستاني عشقي سخت دير و صال از يك طرف و دامنه عشقي بين دو مرد كه در ميانه يك جنگ خونين لحظه اي نيز ترديد به اصالت  آن وارد نشد و همه نشان از هنرمندي داشت كه مي توانست عشق را براحتي نمايش دهد

3/” عشق زيبا است”

” فيلم ” رقص كثيف” يكي ديگر از فيلمهاي معروف پاتريك سوايزي فيلمي كه در آن نشان دادكه  هيچ عاملي نمي تواند هنر را  اگر واقعي باشد از ذاتش كه همان عشق است دور نمايد  رقصان  در فضاي عشق حتي اگر رقص كثيفي نام دهند هيچگاه كثيف نيست و  عشق را نابود  نمي سازد در اين فيلم نيز پاتريك سوايزي نشان از يك عاشقانه  رقصنده اي بود و توانست رقصي با نواي عشق را به جهان هديه دهد

4/” با عشق زندگي خواهم كرد “

پاتريك سوايزي فيلمهاي و سر يالهاي زيادي را بازي كرد اما در اوايل دهه 90 با اعتياد به الكل تا حدي از دوران اوجش فاصله گرفت اما سخت جنگيد و عشق به زندگي و ايفاي نقشي به نام ” عاشق” در زندگي واقعي باعث شد هم الكل را ترك كند و به زندگي افسانه اي بر گردد او در هنگامي كه سر طان لوزالمعده گرفت اعلام كرد مي تواند با عشق زندگي كند و نگذارد كه سر طان او را از پاي در آورد و براستي نيز مقاومت بزرگي را نشان داد اما سر انجام شمع وجودش در سن 57 سالگي خاموش شد  اما نشان داد كه مرگش هم مي تواند درس بزرگي دهد و آن درس اين بود ” با عشق تنها مي توان زندگي كرد “

حالا دوست دارم با رفيقي قديمي با كسي كه بخشي زيبا از خاطرات جوانيم از او است بدرود و به او بگويم

پاترك خداحافظ

اما بدان كه هميشه دوست خواهم داشت

وعاشقانه ترين نقشهاي زندگيم با ديدن فيلمهاي تو متبلور شد و به همين دليل از تو سپاسگزارم

بدرود پاتريك

بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط تورج عاطف  | 

Iranian_women_war

روزگار در حال گذر است و ما همواره در معامله بزرگي هستيم  روزها و شبهاي عمر را مي دهيم و تجربه مي آموزيم  آموخته هائي كه گاهي تلخ و در پاره اي از اوقات شيرين است ولي اگر به درستي بياندشيم اين آموختنها نيست كه تلخ و شيرين است  زيرا ذات خود آموختن همواره شيرين است اما چگونگي رسيدن به اين آموختنها است كه معامله هاي دادن عمر و گرفتن آموختني ها را تلخ و شيرين مي كند و من نيز چون تو و آن ديگري و ديگران آموختم ز آموختني هائي  اما چه آموختم ؟

آموختم كه حسرت زمان آموختن را نبرم گاهي مي گفتم اي كاش اين آموخته را سالها پيش مي دانستم و گاهي مي انديشم كه چه خوب است كه سالها پيش آموخته اي را آموختم كه امروز به كار برده ام آري آموختم كه زمان آموختنم را بپذيرم زيرا سر نوشت من چنين بوده است

آموختم كه  اسب سر كش ذهن خود را مهار كنم اين مركب خود خواه كه مرا به هر سوئي كشاند مي تواند با بد ديدن و بد شنيدن و بد گوئي و بد خواستن و بد توانستن و نا اميدي و بي ايماني و بي صبري و بي عشقي بر زمينم كوبيد و  اگر خوب  او را مهار نمامي خو ب بينم و خوب شنو م و خوب بخوابم و  ايماني خوب داشته باشم و اميدي تا بي كران همره خود ببرم و عشق را همره خود داشته باشم و صبر پيشه كنم مركب ذهنم چون آن اسب تك شاخي مي شود كه گويند در آسمانها پرواز كند اسب تك شاخ شايد سمبل يگانگي است آري سمبل يگانگي است

آموختم كه عشق را نگاه دگر داشته باشم آري عاشقي كنم بي بهانه  سخت است؟ اما نه چنين نيست كه  بي بهانه عاشقي كردن اما عشق واقعي است به زمانها مي نگرم به زمانهائي  كه عاشقي كردم و به دنبال بهانه ها بودم بهانه هائي توخالي  ولي زمان يادم دارد كه همان گونه كه عشق بي زمان است بي بهانه نيز مي باشد  آموختم كه عشق را در حصار حرفها ننگارم به زبان عشق نگريم به چشمهايش بنگرم چشمهائي كه مي تواند ترس را دهد ترديد را دهد و گاهي فراري شود اما دروغ نمي گويد اين عشق است كه دروغ نمي گويد

آموختم كه حافظه قوي را براي ثبت وقايع زيبا استفاده كنم به روزهاي زيبائي كه داشته ام به شبهاي بي كراني كه در هجر و لي پر خاطره بود دلبسته ام آري حافظ خود رانگاه داشته ام نازنينم  مرا روزي گفت دستگاه آپاراتي است اين ذهن من كه وقايع را ثبت كرده  است و چنين است حال چون تدوين گري شده ام كه تنها خوبي ها را نگاه مي دارم خوبي هائي كه براستي بي شمارند و بديهائي كه بد نمي بينم و تنها از آنها بعنوان آزمون ياد مي كنم و چنين است كه نفرت ندارم و حسادت ندارم و انتقام نمي خواهم كه گيرم  زيرا دانم كه اين اعمال همه ز راهي است كه عشق بي بهانه ره به آن سوي ندارد

آموخته ام  كه دارائي خود را عشق بدانم و  ازدياد اين دارائي را با بخشيدن محقق سازم ياد گرفته ام كه دارائي را بينم نه از راه تملك كه از راه داشتني در گروه بودن و نبودنها آموخته ام كه عاشقي را تجربه اي جاو دان سازم سماعي ز عشق كنم مي دانم حرفهائي خواهم شنيد و لي سر انجام گوينده مهر بانم بار ديگر مهرش را به من خواهد بخشيد و با من به جشن سماع عشق آيد و همراه هم رقصيم چه بي كران رقصان عشقي داريم  زيبا و لطيف است چون در آغوش گرفتن درختي كهن سال در آخر يك كوچه قديمي شهر در يك  روز باراني پاييز

آموختم كه لبخند زنم نه بر لبها به تنهائي كه از سر دل لبخندي ز سر عشق و وفا ي به عشق آري وفاي به عشق دارم و سماعي كنم دانم كه اين وفاي به عشق گاهي رنگ ديگري براي معشوق دارد اما او مي داند كه وفاي به عشق من جاودانه است

و باز آموخته ام كه مرا نبيند كه ما را بيند لبهايم را به كلام نيالايد كه كلام زهر آگين و فاسد مي شود اما بوسه بر لباني كه خود حديث عشق هستند حتي اگر رنگ و لعابي ز پيرايشهاي زمانه نگيرند چه شيرين مزه اي دارد

وباز آموزم كه آموختن در هر دم نيز آموخته ام

واين قصه همچنان ادامه دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:11  توسط تورج عاطف  | 

hamema

هوا بوي مهر را مي دهد آري چه زيبا مهري است كه با مهر آغاز مي شود اول مهر مي آيد و باز زنگ مدرسه ها نواخته مي شود و مي نويسند بابا نان داد بابا آب داد و.. سالها از آن روزگار مي گذرد و در آن زمانها بابا يك مرد بلند قدي بود كه كت و شلوار مي پوشيد و كراوات مي زد و كيفي در دست مي گرفت و عينكي بر چشم داشت صبحها ترا با آوازي از خواب بيدار مي كرد آن آواي بابا را كامل بخاطر ندارم اما حافظه اندك من چند جمله آن را هنوز ترنم مي كند آهاي بچه هاي ناز نازي پاشيد بريد بازي بازي دست به گلها نمي زنيد هر كه به گل دست بزنه شاپرك نيشش مي زنه .. من و خواهرم از خواب بيدار مي شديم و اين تصوير بابا را مي ديديم و به مدرسه مي رفتيم آن مرد مهر بان كه كت داشت و شلوار داشت و كيف داشت و كراوات داشت و عينك داشت در روزهاي ابري باراني كرمي بر تن مي كرد و بوي ادكلنش فضاي خانه را نوازش مي داد را نمي ديديم او براي آينده ما تا ديرگاهان شب بيرون مي رفت تا بار ديگر صبحگاه ديگر همان شعر قديمي را بشنويم آهاي بچه هاي ناز نازي پاشيد بريد بازي بازي دست به گلها نمي زنيد هر كه به گل دست بزنه شاپرك نيشش مي زنه .. آن روزها بابا بزرگ بود و ما كوچك بوديم اما سالها گذشت و او كوچك تر و ما بزرگ تر شديم به روزهاي نوجواني رسيديم و به هنگامه سربازي در روزگار جنگ و صحنه در ترمينال اتوبوسي كه مرابه پادگاني در كويري مي برد و من ديدم كه همان مرد كه آن شعرها را مي خواند چگونه قطره اشكهايش را پاك مي كرد و باز در تونل زمان مي روم روزگار ترك ايران و خانه پدري فرا رسيد چقدر اين واژه ” خانه پدري ” را دوست دارم و به من حس امنيت و آسايش مي داد و به اين باورم مي رساند كه ايران و خانه پدري تا چه حد برايم ارزش دارد و سالها است كه همچنان خانه پدري را مي پرستم برايش بهترين ها را آرزو مي كنم و شادي و صلابت و اقتدار را مي خواهم چقدر آرزو ها براي خانه پدري دارم زيرا خانه پدري معناي پدر را بايد داشته باشد با واژه هائي چون مهرباني اقتدار امنيت عشق انسانيت و من در سالهاي هجر به ياد پدر به ياد خانه پدري و به ياد خانه پدري با تصور پدر بودم ولي مي دانم كه ارزشهاي پدر با چند جمله نظير بابا آب داد بابا نان داد قياس نمي شود همان طوري كه معناي خانه پدري را نمي توان در چند جمله نظير اي ايران اي مرز پر گهر اي خاكت سر چشمه هنر دور از تو انديشه بدان و پاينده باد نيك و جاودان نمي سنجند ؟و امروز در روزهائي كه دهمين سال پدر شدن خود را مي گذارم هفتادمين ساگرد تولد پدر مهربان فرا تر از نان و آب و آن مرد معطر و مهر بان صبحگاهي كه عينك داشت و كت داشت و شلوار داشت و كراوات داشت و از همه مهمتر يك قلب بينظير دارد را جشن مي گيرم يك جشن در هجرت او و حضورش به دور از خانه پدري جائي كه عشق است و مهر است و اعتقاد است و ايمان است و اميد هست و صبر است و ميليونها چيز هاي خوب و زيباي ديگر كه خانه ديار را تبديل به خانه پدري مي كند از اين جايگاه به باباي مهر بان تولدش را تبريك مي گويم برايش بهترين را مي خواهم با دنيائي از آرزوي هاي خوب كه چند تائي چون آرزوهايم براي خانه پدري است جاويد باشي اي پدر( اي ايران) پايدار باشي اي پدر ( اي ايران) سالم باشي اي پدر ( اي ايران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:31  توسط تورج عاطف  | 

كركس

بنگر آري با تو ام بنگر

باور نداري كه اين روزگار چه ديدني ها دارد ؟

مي دانم و مي دانم باز از غصه خواهي گفت و از غم و حسرت و ندامت و نفرت و خستگي و دروغ و ريا و….و باز خواهي گفت اما ترا گويم اندكي چشمها را بگشاي خود را جاي آن پسركي قرار ده كه حديثش را چنين گويم

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند”  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”

مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!”

آري حال اين گونه بزي بار ديگر چشمها را بگشاي و گوئي اين اولين ديدار تو با جهان هستي است مهر را بين و لبخند را بين و اميد را بين و ايمان را بين و تلاش را بين و عشق را بين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:49  توسط تورج عاطف  | 

10047068-lg

و باز از سفر آمدم………

دنياي سفر را سر زمين تجر به ها نيز گفته اند  و اين قصه شيرين تجربه اندوزي باز هم ادامه دارد شايد بگويند بر خي از تجربه ها تلخ هستند اما بايد باور كنيم اگر تجربه ها به موقع گرفته شوند همواره شيرين است و سفر قصه شيرين تجربه اندوزيها است

در كنار دريا بوده ام و به موجها مي نگرم مي آيند و مي روند و باز امواج خروشان اين آبي بي كران را به  ساحل مي دوزند بوسه هاي دريا و ساحل چه بي پايان  عشق بازي دارند و من به اين صحنه ها مي نگرم و در كنار  آشنائي ز ديار سر زمين مادري نشسته ام و او مي گويد و من مي شنوم سخت نا اميد است و مي پندارد كه زندگي بايد همواره در چرخش بي كران باشد تا نام ” تغيير ” گيرد او نالان گويد

اين روزها واژه ها را ببين  تنها از پس بهانه اي به دنبال نور نگاه دوستي است مي داني!هزاران لحظه مي خواهد تالبخندي از جنس بلور ديده شود

………….

تغيير؟” براستي چه چشمهائي  خوشبختي هستند كه تغيير را مي بينند”   اين جمله در ذهنم را با صداي بلند مي گويم و مخاطبم متعجب مرا مي نگرد و باز تكرار مي كنم

براستي چه چشمهائي  خوشبختي هستند كه تغيير را مي بينند

مخاطبم مرا متعجب مي نگرد و مي پرسد

كدام تغيير ؟

دريا را نشان مي دهم و مي گويم

به اين امواج بنگر آيا تغيير را مي بيني ؟

مخاطب عصبي من مي گويد

هيچ تغييري نيست فقط تكرار است موجها مي آيند و مي روند

لبخندي مي زنم و مي گويم

اشتباه مي كني با هر بوسه موج بر ساحل بخشي از آن را در آغوش مي گيرد و به دريا مي برد و باور كردني نيست كه با هر موج بخشي از كره زمين به داخل آب مي رود حتي اگر اين بخش چند دانه ماسه باشد سرانجام روزي همه ساحل را در بر مي گيرد حكايت ما نيز چنين است ” تغيير ” به معناي دگرگوني هاي به اين آشكاري است كه نمي توانيم ببينيم زيرا نمي خواهيم كه ببينيم

مخاطب نگاهي به امواج مي كند و گوئي او هم غرقه در عشق بازي امواج و ساحل شده است و گوئي كمي آرام گرفته زيرا لبخندي مي زند و از من دور مي شود نمي دانم چرا دوست دارم لبخند او را چون بسياري كه از آنها در يافت كرده ام حاصل عشق بدانم اميد دارم كه هرگاه نااميد از يك نواختي و ايستادن جهان شود به ياد عشق بازي امواج و ساحل بيافتد و به ياد آورد هر لبخندي از جنس بلور است هر شادي بي بهانه و بي واژه مي تواند باشد مي توان عشق بازي را تجربه كرد

و من باز به عشق بازي امواج و ساحل مي نگرم

بي واژه

بي بهانه

متلاطم

پر تغيير

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:5  توسط تورج عاطف  | 

toti2

روزهاي آمدند و رفتند و شبها نيز همين بازي را انجام دادند و  در خلال اين رفتن ها و آمدنها يك واقعيت به  اثبات رسيد ” عمر من “

تنها چند ساعتي به پايان  چهل و سومين سال عمرم  باقي مانده است و در 13 شهريور سال 1388 وارد چهل و چهارمين سال زندگيم خواهم شد جالب است حضور در چهل و چهار سالگي در سال 1388  و من به گفته خيام مي انديشم

اين قافله عمر عجب مي گذرد / درياب دمي كه با طرب مي گذرد

و من وقتي به وقايع گذشته مي نگرم تنها آنچه را كه طرب انگيخته است را مي بينم آري شادماني حتي در ميان خاطره هاي تلخ گذشته همچنان وجود دارد و نامش  چون  خاطره هاي خوش ” تجربه ” است

آري آمدند و ماندند و سپس بنا بر رسم روزگار گذشتند و ما بايد تنها گذشته ها را به آينه تاريخ سپاريم به آسمان آبي تهران مي نگرم و مي دانم كه در روز ميلادم اين آسمان را نخواهم ديد آري تجربه جديدي است سفر در روز ميلاد…

عازم سفرم به دياري ديگر تا لختي ديگر با تجربه هاي جديد دلمشغول باشم  خداي را سپاس گويم بهر تمامي اين سالهائي كه به سلامتي و دل مشغوليها گذراندم و امروز كه به آن سالها مي نگرم حس خوبي دارم زيرا مي دانم آنها چيز هائي بوده است كه من از هستي در خواست نموده ام  بيش از سه دهه پيش دختركي را به نام ” ماگنوليا “آرزو كردم نام گلي را داشت اما خداوند ” مهتاب بانوئي ” به نام آيلي را به من هديه داد روزگاري دوست داشتم كه در دوران پيري و به طور قطع  با ذهني پر از حسرت به گذشته كتاب زندگيم را بنويسم اما  اكنون هفت جلد كتاب نگاشته ام در دوران نوجواني عاشق دكه هاي روزنامه فروشي و خصوصا معشوقگان كاغذيم  روزنامه ها و مجله هاي ورزشي بودم و امروز خود يك روزنامه نگار ورزشي هستم آرزوي داشتم كه تحصيل كنم و اين كار را كردم و خواستم  تجربه هاي مختلف كاري داشته باشم و داشته ام  خواستم عاشق شوم و در عاشقانه زندگي كنم سخت و پر از هجرو پر از عشق  بود اما چنين زندگاني را تجربه كرده ام و.. و امروز بار ديگر آرزو هاي ديگر دارم

براي ميهنم و هم وطنانم شادماني آرزو مي كنم اين يكي از بزرگترين آرزو هاي من است مي دانم شادماني براي تمامي هم وطنانم نمي تواند يك معني داشته باشد اما هنگامي كه سخن از هم وطنانم مي كنم ناخود آگاه به ريشه  و پيوندي كه مرا به آنان متصل مي كند يعني وطن زيبايمان ايران مي انديشم و آنگاه كه كشورم در شادماني باشد به طور حتم هم وطنانم نيز شاد خواهند بود

براي تمامي كساني كه مرا دوست دارندو يا ندارند آرزوي  خوشبختي و سلامت و سعادت دارم و آرزو دارم اگر همچنان مرا دوست دارند من نيز بتوانم لياقت اين دوست داشتن ها را داشته باشم و اگر هم مهر خود را از من دريغ دارند اميد دارم كه شامل حال بخشش آنها  بهر  غفلتم  نسبت به آنها شوم

براي تمامي كساني كه نوشته هايم را دوست دارند  آرزوي شهامت دارم تا عيب مرا گويند تا توانم بهتر بيانديشم و گوش فرا دهم و بگويم و نگارش كنم و عشق را به مهماني انديشه هاي آنان مي فرستم

آرزو دارم كه روزگاري بتوانم افتخاري براي وطنم و خانواده ام بيافرينم و براي اين كار  پشتكار و اعتماد به نفس و اميد و ايمان  و عشق به كارم را آرزو مي كنم

آرزو دارم داشته هايم را قدر بدانم دخترم را خانواده ام و دوستانم را و هر آنچه كه مي بينيم و نمي بينم و همه آن چيز هائي كه يزدان پر مهر به من داده و يا نداده را سپاس گزار باشم

آرزو دارم كه ” ناخدا ” بمانم حكايت غريبي اين ناخدا دارد او كشتي خود را سالها پيش در اقيانوس زندگي انداخت و مهر باناني و مسافرين اين كشتي كه پنداري جز عشق نداشتند در اين سالها همراهش بودند و به هستي  عشق دادند و… دوست دارم همچنان ناخدا بمانم اسير روزمرگي ها نشوم دستهايم باز به لطف ياد بزرگاني چون فردوسي و حافظ و سعدي و خيام و فروغ فرخزاد و سهراب سپهري و رشادت همه  ايرانيان متهور بتوانند همچنان سبز بنگارند

و آرزو دارم كه باز توانم بازگشتي داشته و بتوانم  از سفر بازگردم و باز هم همره همه كساني باشند كه با ناخدا شاپركي دمي را گذرانند

بدرود و به اميد ديدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:39  توسط تورج عاطف  | 

badge_red

دنيا وبلاگ نويسي گاهي اوقات فرصتهائي را پيش مي آورد كه شايد در دنياي حقيقي كمتر با آنها مواجه شده باشيم دوستي هاي پاك و شناختن آدمهائي كه  شايد هرگز در زندگي روزمره با آنها مواجه نشويم و رفاقتها و مهرورزيها و حتي عاشقانه ها مي توانند در دنياي به اصطلاح مجازي هم بسيار واقعي باشند دنياي مجازي را نمي توان دنياي دروغها ناميد خصوصا وب لاگها كه بخشي از ادبيات مدرن را سامان دهي و راهبري مي كنند و از آنان بعنوان روزنامه نگاري  قرن 21 ياد مي كنند و از اين رو است كه وقتي دگمه ارتباط  با اينترنت را مي زنيم صفحه مونيتور چون كوچه پس كوچه هاي محله هاي قديم پر از آشناها مي شود آشناياني كه بسياري از آنها دوستي هاي بي غل و غشي دارند و سخن هاي بسيار زيبائي مي گويند يكي از اين دوستان پسري از خطه سرزمين مادري من گيلان كه با همان طراوت و صميميت  مردمان ديار زيتون و چاي و برنج و دريا مي گويد و مي نويسد و مهر باني مي كند او از روز جهاني وبلاگ نويسي با من گفت و خواست كه دعوت او را بپذيريم و به چند سوال او جواب دهم سوالهايش چندان زياد نبود و در دو سوال خلاصه ميشد؟

1/چرا وب بلاگ نويسي كردم ؟

2/چرا اين كار را ادامه دادم ؟

در گيرو دار چند ساعته با اين سوالات بودم كه دوست ديگري را در كوچه آشنائي دنياي مجازي ديدم  او بسيار غمگين بود و خبر از نا اميدي و بي عشقي و بي ايماني در ادامه راه زندگي مي داد و از من پرسيد

ناخدا! چه بايد بكنم ؟

نمي دانم چرا اما براي پاسخ گفتن به اين سوالات رفقاي كوچه مجازي  خواستم كه اين داستان را بگويم

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است… .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم… ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه كار می کنیم؟

———— ——— ——— ———— ——— ——— ———— ——— ———

نتیجه گیری:
مهارت واقعيتها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما درواقعیت و درست خود باشید و اين دقيقا پاسخ من به سوالات پسري بود كه دل مشغولي هاي گيله مرد را مي نگارد مي خواستم بگويم چون فكر مي كردم مي توانم بنويسم و نوشته ام از اين رو به سمت بلاگ نويسي آمدم  اين نحوه نگارش هيچ شباهتي به نوشتن در روزنامه ها ئي كه بعنوان روزنامه نگار بودم ويا نوشتن رمانهايم نبود وب لاگ نويسي به نوعي برايم يك ارتباط روزانه و احوالپرسي از رفقائي بود كه در كوچه آشنائي با آنها رو برو شدم و همين داستان است كه هنوز هم به من اين انگيزه را مي دهم كه هر روز بنگارم بهر دوستاني كه داشتم و دارم و خواهم داشت

همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرارداريد؟

اين نتيجه دوم قصه بچه شتر است كه به سينيتا  ديگر دوستم مي دهم  او از من درمورد  اميد و ايمان و عشق براي ادامه زندگي پرسيد و من به او مي گويم كه مهم نيست كه چقدر راه مانده است بلكه اصل اين است كه چه مسيري را گذرانده ايم و بهر لحظه اكنون بايد به اين انديشه رويم كه چه بايد بكنيد و چگونه مفيد باشيد

اين پستم كمي طولاني شد اما خوشحالم كه با دو رفيق كوچه آشنائي وب بلاگم  گپي زدم و قصه اي هم براي ديگر آشنايان و دوستان گفتم و از همين جا براي تمامي رفقاي وبلاگ نويسم و تمامي وبلاگ نويسان دنيا آرزو قريحه افزون تر و رفاقتهاي بيشتر در كوچه هاي آشنائي بلاگ نويسي دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:35  توسط تورج عاطف  | 

عشق

” مجتمع قضائي خانواده “؟

اسم با مسمائي است ولي براي بسياري از غم ديدگان زندگي زناشوئي آنچه در اين مكان مي بيني نه خبر از ” مجتمع ” و يا ” اجتماع ” و نه نشاني از ” خانواده ” دارد همه دانند كه خانواده جائي است كه هم اجتماع باشد و هم مجتمع را بتوان معني كرد اما اين تعاريف در مجتمع قضائي تقريبا در حد يك شوخي است  آنجا هر آنچه كه مي بيني  تفرقه است و دوري است و انفرادي زندگي خواستن ها و طلاق و چه تلخ است اين واژه ” طلاق ” و در اين واژه است كه همه چيز را  مي بيني نظير آنچه كه هزاران بار اتفاق افتاده و بد بختانه باز هم اتفاق خواهد افتاد …

پسرك از در مجتمع بيرون آمد و چند قدمي تند قدم برداشت و ناگهان ايستاد نگاهي به در مجتمع كرد و بعد زانو زد و نشست و بعد دراز كشيد مادرش شيون كنان و توسر زنان به دنبال او آمد و با گويش خاصي گفت

- پسرم واي پسرم !

و قصه همان تلخ داستان طلاق بود و جهت نگاه مادر  از صورت پسرك رو به سوي جمعيتي كرد گوئي در جستجو يار پسرك بود اما كدام يار ؟ اگر يار همان يار بود كه مانده بود…………

نگاهي به آنها مي كنم چه فرقي مي كند پسري باشد و يا دختري كه غمگين از اين جهنم سرائي كه  مجتمع قضائي كه نام دارد   بيرون آيد مي دانستم دخترك هم خون به دل است او در پاي پلكان و در هاي اين ساختمان و در جلوي ديدگان خواستار بسياري كه مي دانند او زني است كه ديگر ياري ندارد سخت خون گريه كرده است و شايد او هم در جائي ديگر بنشيند و دراز بكشد و به آواي مادرش گوش فرا دهد كه مي گويد

- دخترم واي دخترم !

مردم دور پسرك جمع شده و هركسي چيزي مي گويد حرفها همان لحن آشناي هميشگي دارد همه بوي  استهزا و بي دردي و خشم و بي تفاوتي … مي دهند و تنها مادر است كه الحاني از غم و درد دارد و پسرك چشمهايش بي رمق به سمتي دوخته شده است ناشناسي مي گويد قرص زير زبوني به او دهيد و پسرك نگاهي بي رمق به او مي كند و من فكر مي كنم كه شايد به ياد خاطره زير لفظي در هنگام عقد افتاده است كه بايد به يار مي داد تا براي هميشه به او ” بلي ” مي گفت اما اين زير زبوني ماحصلش “آري ” نبود بلكه ” نه ” را ترنم مي كرد قصه تلخي است پسرك غمگين است از اين سير سه گانه اي كه بر سر او آمده است سه بار سوال مي پرسند كه آيا ” وكيلم ” تا پيوندي باشد و سه بار هم باز وكيلي خواهد بود تا پيوندي براي هميشه با عنوان ” سه طلاقه ” تمام شود مجتمع قضائي خانواده هم سه كلمه دارد شعبه هاي دادگاه هم سه شماره اي  است فايل پرونده ها هم سه قسمتي است و طلاق هم در صفحه سوم شناسنامه ثبت مي شود و فاصله آخرين اميد به ماندن كه دوران عده است باز سه ماه و سه تا سه روز و يك روز ديگر است كه با يكي شدنهاي ازدواج فاصله دارد و يكي شدن طلاق يعني جدائي را معني دهد و پسرك سر گيجه گرفته ا ز اين همه سه تائي و به مادر مي نگرم كه مي گويد

پسرم

پسرم

پسرم

و قصه سه تائي باز هم تكرار شود …………

اما دوست دارم به آن پسرك و آن دخترك و ديگر زنان ومردان گويم كه اين سه گانه ها را بنگرند

ايمان

اميد

وعشق

و دوست دارم   به ياد كلاس اول  فرياد زنم

اگر عشق همان عشق باشد

زمان

مقوله بي معني است

اين سه گانه را دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط تورج عاطف  | 

tehran

چه زود گم  شده است ! روز گذشته يعني 30 آگوست مقارن با روز جهاني گمشدگان  بود  روز غريبي است به ياد آنهائي كه بخاطر نمي آوريم و گوئي از ياد رفته اند و شايد هم  اين  ما هستيم كه  خود را از ياد برده ايم  از قول پائو لو كوئيليو نويسنده نامي برزيلي عنوان مي شود كه روزي در توكيو اسكلتي پيژامه پوش را در هنگام تخريب ساختماني در منزلش كه در آن ساختمان بود ناگهان   پيدا كرده اند كه سالها از مرگش مي گذشت ووقتي توانستند به گونه اي او را شناسائي كنند فهميدند  در هنگام مرگ به تازگي از همسرش جدا شده و فرزندي هم نداشته است درست در صبح روزي كه مرده بود از اداره اخراح و  اقوامش هم يادي از او نمي كردند زيرا فهميده بودند كه از همسرش جدا شده و بي كار است و ياد آوري او را حمل بر در خواست كمكي مي كردند و از اين رو به فراموشيش در سالهاي پس از مرگش سپردند و او در هنگام نوشيدن چاي عصرانه سكته مي كند و هيچ كس از او يادي نمي پرسد سرنوشت غم انگيزي است ؟گوئي هيچگاه او وجود نداشته است  شايد در زندگي روز مره ما نيز چنين تصاويري تلخي وجود داشته باشد افرادي كه از ياد مي روند گوئي هرگز وجود نداشته و نخواهند داشت براستي اين گمشدگان چه كساني هستند ؟آيا گمشدگان خود ما نيستيم كه از انسانيت و عشق و مهر و دلسوزي و عاطفه و توجه دوري كرده و گوئي هيچ اتفاقي نيافته است مرگها و دردها و زخمها و اشكها همه از ياد بايد روند ؟ گمشدگي ها تا اين اندازه بايد گسترش يابد ؟ چه كسي است كه دلش براي آن خانه هاي بزرگ و پر از آدمي كه هيچوقت هيچ كس از ديگري غافل نشده و گمشده اي نداشت تنگ نشود ؟ چه كسي است كه به ياد آن كوچه و محله هاي قديمي و همسايگي و بچه محلي  نيافتد ؟ كسي  از ياد مي برد آش  نذري  حاج خانم و يا شله زرد آن همسايه ديگر و حلوا پزون و سمنو پختن هاي آن ديگري كه همسايه كه نه همر راز بود ؟از دير باز همه به ياد داشتيم كه حرمت همسايه چگونه در آيين هاي ملي و مذهبي ايرانيان بسيار زياد  بود خيلي از بزرگتر هايمان مي گفتند همسايه از قوم و خويش به آدم نزديك تر و احترامش واجب تراست هنوز هم مي بينيم اگر همسايه اي در شهر غريبان در خانه اش فوت كند  كالبد بي جانش را به دور محله يك بار چرخانند و چقدر دلگير است كساني كه نمي دانند اين كالبد بي جان  روزگاري همراه روح در نزديكي منزلشان سكني داشت چقدر سخت است نديدن همسايه ها نسپردن منزل به هنگام سفر  و دادن كليد خانه بهر آب پاشي باغچه كوچكها و يا از ياد بردن رسم  خريد كردن و پر كردن يخچال همسايه كه خداي ناكرده در هنگام بازگشت از سفر بي جيره باشد  چقدر زود از يادمان رود كه  قوم و خويش حرمت داشت و همسايگي حرمت داشت و هم شهري بودن حرمت داشت و از يك ديار و ملك شدن هم بسي پر حرمت بود همه چيز را از ياد برديم آن گونه كه حالا بايد متاسفانه روز گمشدگان را گرامي بداريم و اين تنها قصه خود ما نيست چه بسيار گمشدگاني كه سالها بوده كه چون آن ژاپني تنهاي قصه كوئيلو مرده اند اما عزيزش هر روز صبح براي سلامتي او دعائي فرستد ! چه غم انگيز پسران و دختراني  كه خود خواسته اند كه گم شوند زيرا ديده اند كه كسي به انتظارشان نيست چه سخت است كساني كه رفته اند اما نمي توانستند بر گردند و از همه سخت تر آنهائي هستند كه بي رحمانه گمشده نام گرفتند چون بايد گم شوند تا برخي باشند قصه گمشدگان قصه تلخي است و چه خوب است اكنون كه اين صفحات را مي خوانيم اندكي چشمها را ببنديم و به ياد همه آنهائي باشيم كه هنوز فرصت گم نكردنهايشان برايمان وجود دارد و به سوي آنها رويم و دوستشان بداريم و تحقيرشان نكنيم  وبه آنها مهر دهيم و به آنها بگوئيم چقدر زيبا است كه در كنار هم هستيم كاش بتوانيم امروز را براي خود روز پيدا شدنها بگذاريم و چه زيبا مصداقي است كه روز پسين گمشدگان تبديل به روز يافتن ها شود يافتن عشق و يافتن اميد و يافتن ايمان و يافتن صبر يافتن خود و يافتنهاي بي شمار باشد كه چنين باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:23  توسط تورج عاطف  | 

aseman yejk kocheh

صبح آمده است با همان نواي پر ندگاني كه عشق را فرياد مي زنند و به مهر ( خورشيد ) سلامي دگر مي دهند و من بار ديگر به ياد فروغ مي افتم و چون او روز را شروع مي نمايم به آفتاب سلامي دگر خواهم داد ومن نيز به آفتاب سلامي گر مي دهم و در زير قطرات ناب باران صبح گاهي كه در روز ي از آخرين روزهاي تابستان به فرمان ايزد بر من ريزند سپاس ديگر خداي را مي نمايم و در خلسه اي زيبا مي روم و پرواز مي كنم و خورشيد مي شوم و باد مي شوم و خاك مي شوم و سر انجام ره به سوي دريا گذارم و در غوطه وري ها باز به آسمان مي نگرم و بال مي گشايم و پرواز مي كنم و سرانجام به آنجا مي رسم معبدي را از دور مي بينم نماي آشنائي دارد پا به اندرون معبد گذارم و پنجره هائي باز هستند اما نوري در درون معبد ديده نمي شود رو به سمت پنجره ها گذارم آري اين پنجره ها آفتابي را ميزباني نخواهند كرد نامهاي آنها را مي خوانم و شروع به بستن آنها مي كنم پنجره اول خود خواهي است پنجره دوم گمراهي است پنجره سوم نفرت است پنجره چهارم بي تفاوتي و بي عشقي است پنجره پنجم هوس راني است پنجره ششم بي ارادگي است و پنجره هفتم رذالت و حيوان صفتي است پنجره ها را مي بندم و رو به سوي پنجره هاي بسته گذارم و نخستين پنجره را باز مي كنم لذت انساني است اندكي نور آيد بعد از آن سراغ پنجره ديگر مي روم احساس است و پنجره سوم اراده و اعتماد است پنجره چهارم تعادل و ميزان و اعتدال در رفتار است پنجره پنجم فرياد و ريختن بغضها به بيرون است پنجره ششم قريحه و هنر و خلاقيت است و پنجره هفتم عشق است و خدا همانجا است و حالا غرق نور هستم و به صداي موزيكي گوش مي دهم همان آواي آشناي فلوتي است كه آرزوي نواختنش را دارم صداي پرندگان و حيوانات و انسانها و درختها و درياها و كوهها و جنگلها و صداي كل كائنات را مي دهند كه همه مي دانند بهترين آوايشان ترانه عشق است و همه مي خوانند و شعر ها را ترنم كنند و به سوي زيباترين ترانه روند آري ” شعف ” زيباترين ترانه است شعفي كه تنها از عشق آيد و باز شادماني آيد همان شور و شعفي كه مي انديشيديم پس از خروج از پرديس از دست داده ايم اما چه گمراهي شعف اينجا است در درون قلب ما آنجا كه عشق و مهر و خواسته و لذت به تعادل مي رسد و من غرق مي شوم و مي دانم در آغوش عشق هستم چشمها را مي گشايم و باز به آفتاب سلامي دگر خواهم داد روز دگر آمده است زيرا باور دارم كه روز است و شعف و شادي بهر اين آغاز باور عشق و نور همراه من است و عهد نامه خود را مي خوانم امروز نگران نخواهم شد امروز خشمگين نخواهم شد امروز با تمامي بندگان خدا صادق خواهم بود امروز با تمامي بندگان خدا مهر بان خواهم بود امروز از يزدان بهر تمامي داده و نداده هايش سپاسگذارم و عشق با من جاودانه است و آخرين نيايش خود را مي خوانم “اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:55  توسط تورج عاطف  | 

toat

عشق قصه طولاني و بي ازل است به قول حافظ

ماجراي من و معشوق  مرا پايان نيست

آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام

و شايد چنين است كه در روزگاران نه چند دور جمله اي از دنيائي كه ندانم كه كجاست بر جوهر قلمم  چون وحي نازل شد و نگاشتم

“اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است”

و اين گونه بود كه سعي كردم عاشقانه ها را بيانديشم و بنگارم و گوش فرا دهم شايد اين گونه زيستنم باعث شد كه  گل زندگيم آيلي نيز اين گونه عاشقانه به زندگي بنگرد  همين شب گذشته بود كه او با چشماني نگران از من پرسيد

- بابائي ! آدمها تا چند سال مي توانند زنده باشند؟

پاسخ دادم

-         بستگي دارد گاهي وقتها مي توانند عمر طولاني مثلا 100 يا 120 سال هم باشد تازه چند و قت پيش پير ترين  زن ايران  كه 150 سال  زندگي كرده بود  سر انجام مرد

آيلي پرسيد

-         تو چند سالته ؟

اين بار فهميدم كه قصه فقط يك سوال معمولي نيست و به همين دليل با گفتن سنم از او پرسيدم

-         مگه چي شده ؟

آيلي نگاهي  غمگين به من كرد  و گفت

-         اما من دوست دارم تو خيلي عمر كني

چشمهاي غمگين آيلي مرا اندوهگين كرد و يك نگاهي به بيرون كرده و ماه را ديدم و باز ياد اين شعر افتادم

خدايا دلم از اختر و ماه تو گرفت

آسمان دگري خواهم و ماه دگري

قصه هجر حتي براي كودكي 9 سال و 2 ماهه هم سخت است و باور كردنش بسيار دشوار نمايد حتي اگر ذهني خلاقي داشته باشد  اما بايد با او سخن مي گفتم و از زبان كودكي به همين دليل از او پرسيدم

مي خواهي يك قصه گوش كني ؟

و چشمهاي زيباي او نشان از تائيد داد

و من  اين گونه سخن گفتم

روزگاراني دور خداوند به يكي از فرشتگانش  جعبه اي داد كه در آن همه چيز دنيا بود غم و اندوه و دروغ و شادماني و نفرت و كينه و سخاوت و مهر باني و شجاعت و دلسوزي و بي رحمي و… و هر چيزي كه فكرش را مي كني و از او خواست كه هيچگاه در آن را باز نكند و او به اين قول مدتها پايبند ماند اما اهريمن به سراغ او آمد و او را فريفت و باز وسوسه دانستن به او مجالي نداد و جعبه را باز كرد و همه چيز در دنيا پخش شد فرشته ناراحت و گريان پيش خدا آمد و گفت

- همه چيز را از دست دادم و همه دنيا پر از آن چيز هائي شد كه بايد نگاهش مي داشتم

خداوند به او پاسخ داد

- نه همه چيز را نگاهي دو باره به جعبه كن دو چيز هميشه  با تو مي ماند

و فرشته نگاهي دو باره به داخل جعبه انداخت و ديد كه در ته جعبه اميد و عشق باقي مانده است و بعد نگاهي به خدا كرد و خداوند بار ديگر گفت

- به ياد داشته باش كه هيچگاه اميد و عشق از بين نمي رود و هر كسي اگر بخواهد يا نخواهد هميشه اميد و عشق همراه او است …

نگاهي به آيلي كردم به نظر مي آمد كه چندان متوجه قصه نشده است ولي من ادامه دادم

-آيلي اين را بدان هميشه اميد و عشق من همراه تو است

و بعد روي يك برگه كاغذ اميد و عشق را نوشتم و عكس دو نفري از خودمان  را در لاي آن گذاشتم و بعد همه آنها را در پاكتي گذاشته و به او گفتم

- اين پاكت هميشه با تو خواهد ماند

دخترم گريه كرد و گفت كه مي خواهد من هميشه با او باشم  و من  اورا در آغوش گرفتم و بوسه بارانش كردم و مي دانستم يك روزي قصه مرا خواهد فهميد و براي فرزندان  آينده تورج ناخدا تعريف خواهد كرد كه

” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” ..

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:13  توسط تورج عاطف  | 

two-women-grocery_~pe0058781

” انسان جزيره تنهائي نيست” اين گفته جان دون شاعر انگليسي تبار قرن شانزدهم ميلادي است و گوئي گفته او هر روز پررنگ تر مي شود جامعه انساني هر روز علي رغم از هم گسيستنها به يك پيوستگي نيز رسيده است !!و خواسته و يا ناخواسته انسانها در گيري هاي شخصي و عاطفي و اجتمائي بيشتري با هم دارند روز گاري جامعه بشري به گونه اي بود كه افراد در طول حيات خود با انسانهاي محدودي در ارتباط بودند و لي امروز علي رغم جمع شدن سالنهاي اجتمائي و شايد بي انگيز ه شدن در حضور در آن مكانها دنياي ديگر به نام دنياي مجازي اين فرصت را به آدمي داده است كه به وابستگي ها و رهائي از جزايرش  راادامه دهد  القصه شايد اگر زندگي را يك سوپر ماركت بدانيم انسانها به سوپر ماركت پا مي گذارند تا بر اساس افكار خود خريد كنند و اين دقيقا حركتي است كه بايد به آن توجه كنيم بسياري از افراد  قبل از  حضور در سوپر ماركت ليست خريدي تهيه كرده و مي دانند كه در سوپر ماركت به دنبال چه اقلامي هستند برخي حتي گامي فراتر نهاده و به دنبال ماركهاي خاصي از كالاي خود مي روند كه اين انتخاب ماركها مي تواند بر اساس سلايق مختلف ذائقه اي و تجر به هاي پيشين و حتي سياسي باشد اما هستند افرادي كه بي هدف پاي در سوپر ماركت گذاشته و سبد كالاي خود سراسر از اقلامي مي كنند كه شايد در خانه داشته باشند و هنگامي كه به منزل مي رسند متوجه مي شوند كه چرا بر خي اقلام را اضافي خريده و برخي را نخريده اند و حتي در مورد اقلام خريداري شده هم مشكل دارند و تازه در هنگام مصرف متوجه مي شوند كه مورد علاقه اشان نيست زندگي آدميان نيز چنين است برخي در زندگي مي دانند كه به دنبال چه چيزي هستند و براي يافتن آن خواسته هاي خود معيارهائي دارند زود خسته نمي شوند از آزمون و خطا كمتر بهره مي جويند و تا زماني كه از معيارهاي خود در مورد خواسته هايشان راضي هستند كمتر ميل به ريسك مي كنند اما برخي ديگر بسيار بي مبالات زندگي مي كنند آنها نمي دانند كه چه چيز ي مي خواهند و كيفيت آن چيز هائي را كه مي خواهند چگونه بايد باشد بسياري از اوقات چون همان آدمي كه بدو ن ليست خريد پا به فروشگاه گذاشته كالاهاي اضافي مي خرند كه اين قضيه را در زندگي “آزمودن دو باره آزموده ” راگويند برخي بدو ن توجه به تجر به هاي قبلي خود باز همان اشتباهات را مي كنند  افراد همراه با ليست خريد مي دانند كه زمان چقدر ارزش دارد وقت خود را بي جهت در سوپر ماركت در ميان قفسه هائي كه كالاهاي غير نياز آنها را به نمايش گذاشته هدر نمي دهند اين افراد همان هائي هستند كه از استعدادو خواسته هاي خود را خبر دارند اما برخي ديگر  آنقدر زمان خود را در ناكجا آبادهاي با توجه به استعداد ها و علايق خود مي گذرانند كه ناگه متوجه مي شوند كه چقدر دير شده است بسياري از افراد در هنگام حضور در سوپر ماركت آنقدر از يك نوع كالاها مثلا مواد پرو تئني و يالبني  سبد خود را پر مي كنند كه ديگر نه پول و نه جائي براي ديگر كالا ها دارند اين افراد در زندگي چون آنهائي هستند كه فقط در يك بعد رشد كرده اند مثلا اشخاصي كه تحصيلات عاليه دارند اما رفتار اجتمائي بلد نيستند و يا هنرمند و مهندس و خالق بسيار خوبي هستند اما از بعد اقتصاد هيچ چيز نمي دانند و كالائي توليد كرده و روي دستشان مي ماند و يا خوب مي توانند پول در بياورند اما رفتارشان با خانواده در بدترين وضع است يا تحصيل كرده هستند داراي مقام اجتمائي خوبي بوده اما ساده ترين رفتار  را نمي دانند و به يك باره به خواستگاري دختري مي روند كه 20 سال با او اختلاف سن دارند ويا….

القصه سوپر ماركت زندگي براي همه ما است همه مائي كه بايد بدانيم در جزاير تنهائي حضور نداريم و بايد بلد باشيم كه در زندگي چون سوپر ماركت رفتار كنيم گاهي اوقات بايد راه عبور دهيم به هم تنه نزنيم و ضر به به سبد هاي خود وارد نكنيم به اقلام درون سبد همديگر نگاه نكنيم و نخواهيم به خاطر چشم هم چشمي و يا هوسي كودكانه آن خريد را انجام دهيم  و بايد به اندازه توانائيمان خريد كنيم و نوبت را رعايت كنيم و براي اين كار صبر داشته باشيم و مهمتر از همه اين است كه ليست خريد كه همان شناسائي استعداد ها و ذوق و توانائي و اهداف ما در زندگي است را با خود به همراه داشته باشيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط تورج عاطف  | 

mahtabi

مشقم كن!

وقتي عشق را زيبا بنويسي

فرقي نمي كند كه قلم

از پر پرنده اي باشد

يا از ساقه نيلوفر

نگاهش مي كنم حتي در وراي پرده خيال تا شايد مرا بيند كه چگونه مشتاقانه او را مي نگرم و در حسرت بوسيدن لبها و نوازش موهايش و  در آغوش كشيدنش هستم و گويم

خدايا ! دنيا از آن من است زيرا كه دوستش دارم  او را كه با من جاودانه بوده و همچنان هست

نگاهش مي كنم در حسرت هجر هاي بي انتهائي كه در روزگاران زندگي چشيده ام  و اين نگاهي گوئي پاياني ندارد

مي شنوم صداي او را از آن دور دستها كه آوا مي دهد همچنان از بيغو له هاي آناني كه عشق را بازيچه ديوانگاني دانستند كه هيچ چيز در دنيا جز دلي بي قرار ندارند اما عاقلي را چه كسي معني كرد  و گفت آن كه همه چيز جز دلي بي قرار دارد همچنان دارا است؟

آري  مي شنوم ترنمهاي عاشقانه را و “دوستت دارم ديوانه  ” و ” دوستت دارم ديوانه  ” را زير لب گويم و مي دانم كه شنود

مي چشم طعم تلخي دوري ها و زماني كه مي گذرد و عشق بي زمانه را مي فشرد تا تسليم شود و او نيز اعتراف كند كه “آري آن كه از ديده برفت از دل نيز رود” اما عشق سلحشور است بي باكي مي كند از هيچ نترسد و نمي تواند زمانه او را به اعتراف آن چيزي را كند كه در اعتقاد عشق نيست و باز طعم تلخي تمامي وجودم را درمي نوردد اما وقتي كه باورم بزرگ و بزرگ تر مي شود كه” اگر عشق همان عشق باشدزمان مقوله بي معني است”  آنگاه شيريني وفا و حضور تا جاودانه زمانه را مي چشم

مي بويم در اين صبحگاهانه شاعرانه اي كه در خلوت  مي گذرانم به دور از هياهو هاي آن كارگر رنج ديده ساختمان رو به رو  و يا بوق آن اتوموبيل  گران قيمت تازه به دوران رسيده اي كه در سايه زيبائي مركبش تقاضاي ديدنش را مي كند عطر ياسها به مشامم مي نوازد و باز مرا به خلوتگه خاطره ها مي برد و ياد آورم مشامي كه بهر عطر تن يار ارزش گرفت و مي بوئيد و باور مي كرد كه عشق مي تواند يك بوي  را دهد  چون بوي عطر گل ياس چه در ميان سجاده مادر بزرگ و يا نعلبكي گل سرخي پدر بزرگ و يا در ميان پيكر معشوق و .. هميشه نفحه خوشي دارد

و لمس مي كنم حتي در ميان تنهائي ها و باور هائي كه به عشق در ميان اين همه گذر زندگي داده است لمس مي كنم عشق را در روياي شبانه اي كه هر دم يك گونه آيد گاهي معشوق را در زير باران به آغوش كشم و با او رقصم و عشق ورزم و گاهي در ميان زمين و آسمان او را يابم و لمس لبهايم را با لبهائي كه فكر مي كردم بوسيدنشان گناه آلود است را به تمامي كنم و يا آنگه كه يادم مي رود او كيست  چه در سجل احوالش نگاشته اند و گاه عشق را لمس كنم حتي در خيالي دور در ميان باغي كه محبوب من انبه و هلو را جاي سيب هديه دهد و من باور مي كنم بازگشتي را كه هيچگاه بازگشتي ندارد و من باز لمس مي كنم يار را كه ديگر نمي هراسد از رفتن در زندان اسارت و تسليم شدنهايش در بازوان او كه نري است و ادعاي قدرتمندي دارد و رنجها را نباشته است در ميانه پيكر ي كه ايمان و تصميم به تسليم نشدنها جز به عشق را سالها است كه فرياد مي زند

و قصه عشق با تمامي وجودم هر دم زنم و من در خيال و واقعيت با عشق رويا بينم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:34  توسط تورج عاطف  | 


بدون دخترم هرگز

قصه هاي فارسي همواره سعي كرده اند كه پايان خوشي داشته باشند اما داستان دكتر محمودي چنين نبود شايد براي بسياري كه با اين نام چندان آشنا نباشند بايد بگويم دكتر محمودي پس ايراني بود كه سالهاي دور به آمريكا رفت و با دختر خانم آمريكائي به نام بتي ازدواج كرد و حاصل از دواج آنها دختر كوچولوئي شد پس از سالها تحصيل دكتر و بتي و دختر كوچولو به خانه  پدري بازگشتند اما بتي محمودي به دلايلي فرار كرد و به آمريكا بازگشت و آنجا تصميم گرفت كه قصه اي را نقل كند كه در كتابي تحت عنوان ” بدون دخترم هرگز” چاپ و بعد ها فيلمي با همين مضمون ساخته شد كه سالي فيلد هنرپيشه معروف آمريكائي نقش بتي را بازي كرد حقيقتا  با اين كتاب در سالهاي آخر دهه 80 ميلادي در شهر بروكسل بلژيك آشنا شدم و واقعا تاسف خوردم كه اشخاصي چون بتي محمودي جهت پول در آوردن مي توانند چنين دروغهائي را  پشت سر مردم و كشوري سرهم مي  كنند و مردم  جهان هم با اشتياق آن را بخوانند اما مردم باور مي كردند و اين مسئله مرا رنج مي داد سالها بعد در تلويزيون وطنم مصاحبه هائي با دكتر محمودي ديدم مردي كه هيچ دلگير از بي آبروئي  خودش و وطنش نداشت و تنها مي خواست كه حديث ” بدون دخترم هرگز” را او هم تكرار كند بعد ها شنيدم كه دكتر محمودي به آمريكا رفت اما گوئي شرايط هيچگاه مهيا نشد كه او دخترش را ببيند مرگ دكتر محمودي در روز گذشته بار ديگر مرا به اين قصه بر گر داند و بار ديگر تاسف خوردم از اين همه ظلمي كه به اين مرد رفته است و داد سخن دادم از ازدواجهاي نامناسبي كه باعث اين همه مشكلات مي شود و گاهي بتي و هنگامي هم خود مرحوم محمودي را مواخذه قرار دادم  و بعد باز فرياد زدم و از اين همه ظلم به فغان آمدم اما درست در همان روزي كه دكتر محمودي فوت كرد در قلعه حسن خان خواندم كه مردي 65 ساله به علت اختلاف با دو همسر !! خود هم آنها را كشته و هم فرزندان ديگرش را به قتل رسانده است و آنگاه بود كه اندكي از شعار دادن ها دست كشيدم داستان آدمي كشي و همسر كشي و خانواده كشي مدتها است كه هم در ايران و هم در ديار بتي محمودي يعني آمريكا و خيلي جاهاي ديگر صورت مي گيرد اما هيچ كس نمي داند كه چه زماني قرار است قصه هم خون كشي كه از قصه قابل و هابيل به اين سو مرتبا تكرار شده كي به پايان مي رسد اما تداخل اين داستان با ياد آوري قصه دكتر محمودي  در روز مرگش مرا به ياد آورد كه خيلي زود قضاوت نكنم دردها و بيماريهاي آدميان بسيار پيچيده تر از آن است كه شخصي بخواهد در مورد شخصي نظري دهد چه برسد آن كه ملت و قومي را متهم كند اي كاش همه كساني كه به نوعي راوي قصه ها هستند سعي كنند بدون هيچ قضاوتي به نظاره حوادث بنشينند و اين گونه سخت نخواهند كه هر قوم و ملتي را مورد نقد به گونه اي قرار دهند كه پدري  يا مادري را براي هميشه با نفرت فرزندي آشنا كنند حكايت نفرت فرزند حكايت بس تلخي است و شايد اگر بهتر باشد كه بگويم ” نفرت ” قصه تلخي است و سر انجامي  تلخ دارد پس چه خوب است همه ما اندكي عميق تر باشيم و كمي با انصاف بيشتري نقد كنيم كه شاعر مي فرمايد

يكي گفتا به آن گمگشته فرزند/ كه اي روشن روان پير خردمند

زمصرش بوي پيراهن شنيدي/چرا در چاه كنعانش نديدي

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:37  توسط تورج عاطف  | 

akii4

عمليات ساختماني در رو به روي محلي كه زندگي مي كنم باعث شده است كه پرده هاي حصيري خانه را كشيده و ديگر كمتر از پنجره  سالن به بيرون بنگرم زيرا  سر و صدا و منظره زشتي كه كارگاه ساختماني مستقر در ساختمان ويلائي سابق بوجود آورده برايم چندان جذابيتي ندارد اما روز گذشته اتفاق جالبي برايم افتاد ماه رمضان باعث  شده كه كارگاه ساختماني خيلي زود كار خود را تعطيل كند و اين مسئله منبع سكوتي دلپذير را در كوچه شهريور در روز اول شهريور نصيب من  متولد شهريور نمودگوئي شهريور براي من چنين معجزه اي به ارمغان آورده و باد خنكاي اولين روز از آخرين ماه شهريور ديگر پرده اي از اين معجزه بود كه در هنگام بالا بردن پرده  ها و باز كردن دو باره پنجره نصيب من كرد نگاهي به بيرون انداختم و باز همان درخت بيد  بلند را ديدم كه شاخه هايش چقدر سبز شده اند و به صداي پرندگاني گوش دادم كه مدتها بود خود را از شنيدن آوايشان محروم كرده بودم و نگاهي ز سر بي تفاوتي به كارگاه ساختماني كردم و ديدم كه چندان هم مرا اين تصوير آزار نمي رساند و همه اين اتفاقها مرا به انديشه اي نو برد آيا زيستن ما نيز چنين نيست ؟آيا بسياري از ما نيز با حصر و اسارت خود در چار چوبهاي تفكرات خود ساخته باعث نمي شويم كه هم  از زيبائي هاي بيرون اين ذهن لذت نبرده و هم اين كه تنها سايه اي از زندگي را ببينيم ؟ دنياي ذهن همه ما مي تواند چون غاري باشد كه حضور در غار باعث مي شود كه همه صدا هاي ما منعكس شده و بارها تكرار شود اما همين كه پاي را از محدوده غار بيرون مي گذاريم آواهاي ديگر باعث مي شوند كه با همه دنيا آشنا شويم و ديگر تنها با اين بازي وحشتناك ” ذهن ” روز گار را نگذرانيم خيلي از ما اسير غول زشت  ابله ذهن مي شويم و براحتي ديگران قضاوت مي كنيم و آنها را  ملقب به خيانت كار و دغلباز و دروغ گو و شياد دانسته و خود را قرباني و مظلوم در دنيا مي دانيم و سعي داريم  كه ثابت كنيم  همه دنيا بد هستند و اگر ما تارك دنيا شده ايم بهر اين است كه دنيوي نبوده و معنوي شده ايم در فلسفه بسياري از ما كه پرده هاي دنياي بيرون را بر روي خود بسته ايم و ذهن را تنها دكوراتور افكارمان مي دانيم   همه بد هستند مگر خلافش ثابت شود  و اين گونه است كه بد مي بينيم و بد مي شنويم و بد مي گوئيم و بد عمل مي كنيم  خيلي از ما دوست داريم كه تنها خود را مركز عالم دانسته و هيچ آوائي حتي صداي پرنده اي كه عشق و آزادي و اميد و ايمان را ترنم مي كند را نشنويم  و شايد به همين دليل است كه همواره رنج مي كشيم و ديگران را هم رنج داده و يا در سيمايشان رنج ديده اي رامي بينيم . نگاهي به درخت رو به روي سالن خود مي اندازم و مي بينم كه چقدر دلم برايش تنگ شده بود صداي پرنده اي كه تا چندي پيش رفيق هميشگي من بود باز به من آرامش مي دهد ذهن شيطنت مي كند و مي گويد ” دل خوشي سيري چند ؟” اما من با همان كلام شاعري كه اين گفته را ترنم كرد و بسياري از آن سو استفاده نمودند و خواستند با آن در حصر خود خواسته اي كه چيزي جز جلب ترحم نيست به سختي بروند مي گويم

چشم ها را بايد شست

جور ديگري بايد ديد

و من با  درخت و پرنده زيبا عهد رفاقت جديدي مي بندم ووعده ديدار روز بعد  و پس از تعطيلي كارگاه  ساختماني را  همسايه مي دهم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:7  توسط تورج عاطف  | 

ياس

منير خانم از خواب پريد و باز خواب آقا پرويز را ديده بود  همسر مهر بانش باز با همان لبخند زيبا  با نعلبكي گل سرخي  پر از ياس سفيد به بالاي بالينش آمده بود و به او مي گفت

- منير خانم ! بيدار نمي شوي ؟ چائي را دم كردم و نان داغ هم گرفته ام  صبحانه حاضر است  و اين هم گلهاي ياس كه براي عروس خانم خودم آوردم

عروس خانم ؟ منير خانم باورش نمي شد كه اين لقب مي تواند عمري به اندازه 66 سال داشته باشد اما حكايت آن آشنائي قديمي در گوشش زنگ مي زند كه

“  اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است”

و از جا بر خواست اما پرويز خان دور شد و دور تر و…

و حالا منير خانم به خوابش مي انديشيد پرويز خان آن مردي كه در تمامي زندگيش حتي يك بار هم صدايش را بر روي او بلند نكرده بود براي هميشه رفته و سكوت خانه كه در غيبت  مرد محبوبش بود بيشترين و سهمگين تر از هر فرياد تلخي بود و منير خان به سمت كمد لباسها رفت و كت شلوار مشكي پرويز خان را كه  مخفيانه هنوز نگاه داشته بود بار ديگر لمس كرد و افسوس خورد كه چرا بايد دامنه عمر محبوب اينقدر كوتاه باشد مي دانست كه 8  فرزند  از پرويز به يادگار داشت كه اين  گلهاي هشت گانه هر كدام با فرزندان و فرزندان فرزندانشان خانواده اي كه او و پرويز دو نفره آغاز كرده بودند حالا به يك  خانواده بزرگ تبديل كرده بودند اما جاي خالي پرويز اين گونه پر نمي شود دلش تنگ بود و به همين دليل به حياط و به سوي باغچه اي كه ياسهاي پرويز همچنان به عشق منير خانم و به ياد آقا پرويز گل مي دادند آهسته آهسته رفت قلبش با شدت زياد مي زد و مي دانست كه اين ضربان تند براي  قلب او كه تنها چند ماه پس از مرگ پرويز مجبور شده بود به قول خودش برايش باطري بندازد !! خوب نيست اما  مگر بوي عطر آشناي ياس سفيد مي تواند باشد و ضربان قلب منير خان تند تر نشود؟ خودش به ياد مي آورد كه پرويز با همين ياسهاي سفيد بر سر سفره عقد به او خوشامد گوئي براي ورود به زندگيش گفته بود با تولد هر فرزندي اين ياس سفيد اولين تحفه مرد محبوبش بود و اين سالهاي آخر با عطر اين عطيه سفيد پرديسان  صبح را به او هديه مي داد به كنار باغچه رفت و آنجا نشست و مثل همه روزها با پرويز سخن گفت !

- سلام پرويز  جان ! حالت خوبه ؟ ما را نمي بيني بهت خوش مي گذره ؟

مي دانست كه سوالهاي  بي جائي كرده است زيرا هم پرويز او را مي ديد  و هم مي دانست هيچگاه با نديدن او به مرد محبوبش خوش نگذشته بود و باز با ياسها سخن گفت از عاشقانه ها از دلتنگي ها از عمري كه اين  روزها به تنهائي مي گذرد و چقدر دلش مي خواست كه يارش پيشش بود  و منير خانم با پرويز خان صحبت  ميكرد شايد بيشتر از همه زوجهائي كه اين روزها كنار هم نشسته و يا با هم حرف نمي زنند و اگر هم بزنند جز نيش و كنايه و تنفر و يا حداكثر بي تفاوتي هديه اي به هم نمي دهند منير خانم گريه مي كرد و مي دانست كه اين گريه بخاطر خيلي چيز ها است و اشكهايش مي آيند بخاطر عشقي كه تا اين زمان چنين زنده مانده و بخاطر اين كه با تمامي طولاني بودنش خيلي زود گذشته است فضا را بوي عطر ياس پر كرده است و او غرق عشق به پرويز است و دلش مي خواهد كه بگويد شايد جسمش پير است و مجبور است با اين  عصا راه رود اما دلش خيلي جوان مانده و به عشق پرويز مي تپد به ياد شعري مي افتد كه نوه هايش موقع مراسم پرويز گذاشته بودند

عجب رسميه رسم زمونه و…

مي رند آدمها از اونا فقط خاطرهاشون باقي مي مونه..

و باز منير خانم گريه اش گرفته است و حس مي كند چقدر دلش براي بوسه هاي پرويز تنگ شده و به همين دليل ياسها را توي نعلبكي گل سرخيش جمع مي كند و بوسه هائي بر آن مي زند و آه مي كشد و نگاهي به آُسمان مي كند و مي داند در بهشت خدا عاشق دلي است كه به او مي نگرد و دل نگرانش است به همين دليل چشمهاي زيبايش را پاك مي كند و مي گويد

- باشه پرويز ديگه گريه نمي كنم

و بعد با نعلبكي گل سرخي مملو از ياسهاي سفيد عصا زنان به سمت كلبه تنهائيش مي رود ……….

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط تورج عاطف  |