تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

رمضان

زآن مي  ناب كزو پخته شود هر خامي

گر چه ماه رمضان است بياور جامي

حافظ

و باز آمد آن  آشناي سالهاي دور كه تجلي مهر باني ها و تحمل و چشم پوشيدنيها بود آري ماه رمضان آمد به ياد آورم روزگاران رمضاني را در خانه مادر بزرگ مهر بان كه سفره اي مي چيد با طعم مهر باني و شيريني حس تعلق خاطر داشتن ها كه مابين همه ما اعضاي فاميل او بود يادش بخير چگونه با دهاني كه تشنه آب بود چشمه ها ي كلام مهر باني را هديه مي داد سفره ا ش با شامي هاي كوچك شهر رشت زادگاهش افتتاح مي شد نان و پنيري و سبزي خوردن و شله زرد و بساط چائي كه حبه نباتي در آن ريخته مي شد و دعائي كه بهر سلامتي و انسان شدن و انسان ماندن بر سر سفره مادر بزرگ  مي خوانديم يادش بخير خاله مهر بانم كه او نيز با لبخندي زيبا ميزباني ما را مي كرد به يادش مي آورم كه او چقدر جوان بود و ما چقدر كوچك و با هر  اخم و تخم ساختگي او كه بخاطر شيطنتهاي من و پسر خاله نصيبمان مي كرد  لبخند را به مهماني لبهاي  ما مي فرستاد سر سفره مادر بزرگ نخستين دعا براي سلامتي دائي محمود بود كه سالها بود در دياري ديگر شمغول تحصيل كار بوده و سر افطارها با او صحبت مي كردند  دائي محمود دردانه مادر بزرگ كه چقدر دائي بود  و چون مفهوم  دائي مهر بان و مدافع و باهوش و چقدر خوشحال مي شدم كه مي گفتند ” حلال زاده به دائي اش   مي رود ” و من مي انديشيدم كه آيا توانم اندكي شبيه او شوم ؟ دائي محمود قهرمان من بود و شايد قهرمان همه پسر خاله ها و دختر خاله ها و خواهرم و همه خاله ها و مادرم و خصوصا مادر بزرگ كه هميشه با همان لحن شيرين گيلكي مي گفت

مي زاك تو غربته (بچه ام تو غربته )

و همه دعا مي كردم كه زاك محبوب مادر بزرگ در ديار غربت سالم بماند و افسوس كه نمي دانستيم كه در همان ديار غربت براي هميشه ما را با ديدن رخ مهربانش غريبه  خواهد كرد  همان طور كه ديگر صداي مادر بزرگ نمي آيد و ديگر  اين شانس و اقبال هم نيست كه لبخند زيباي خا له را ببينيم

و بعد پدر بود با همان صلابت و قدرت و تحملي كه از پدري چون او نشاني مي داد پدر در آن سالها اسير ديو ديابت نشده بود و روزه مي گرفت مي نشست و با همان صفاي دل  دستها را رو به آسمان مي برد و آرزوي سلامتي و پاكي و شجاعت مي كرد خوب بخاطر دارم در روزگاري كه آن ديوانه بعثي در هنگام سحر هم هديه حيواني خود را با توپ و موشك به ايرانيان  مي داد پدر دعايش براي ايران بود براي صلابت ايران و تمامي بچه هائي كه بهر ايران مي جنگيدند و براي ملت ايران كه در سلامتي و آرامش بتوانند زندگي كنند

باز صداي اذان آيد و اعلام رمضان دهد رمضاني كه براي من حضور  عشق بود و صفا و يك رنگي و مفهوم درست آن روزه اي بودن براي نخوردن طعم غير انسان بودن آري در رمضان بود كه نبايد هرگز  دروغ مي گفتيم نبايد   هيچگاه هر نگاهي را مي داشتيم نبايد بي هيچ عنوان  غيبت مي كرديم و  نبايد گوش به ناروا ها داشتيم و نبايد غير از انسان شدن و انسان ماندن به هيچ چيز مي انديشيديم و ياد باد آن روزگار….

باز رمضان آمد بي مادر بزرگ و دائي محمود و خاله شرافت و هجرت دائمي آنها وزماني تلخ تر است كه مادر و پدر را هم در سفر مي بينم و من باز به ياد خيلي چيز ها مي افتم به ياد آن سفره مادر بزرگ به ياد شامي گيلكي به ياد  بساط سبزي خوردن و نان و پنير و يه ياد  غذاها خوشمزه با دست پخت مادر بزرگ ومادرو  رشته خشكار سفره گيلان و از همه مهمتر آن صفا و صميميت و  رفتارهاي انساني كه حالا خيلي خيلي كم شده است زماني كه موذن اردبيلي اذان را مي گويد و قتي ربنا استاد شجريان را مي شنوم و وقتي نگاهي به چراغهاي روشن شده به هنگام اذان صبح مي اندازم مي دانم كه دلم هواي مي عشق حافظ را مي كند و دلم مي خواهد به همان دوران خامي و نوجواني و كودكي بازگردم  كه باز لبخند خاله را بينم و صداي دائي را از پشت تلفن در هنگام اذان شنوم و دعاي خانم مادر بزرگم را شنوم و چقدر دلم مي خواست باز دستهاي پدر را بينم كه رو به آُسمان رفته و براي ايران و ايراني دعا مي كند باز رمضان آمد و دلم به خاطره ها سخت دلبسته تر كرده است  و زير لب باز مي گويم

زآن مي ناب كزو پخته شود هر خامي

گرچه  ماه رمضان است بياور جامي

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط تورج عاطف  | 

هرناله و فرياد  كه كردم نشنيدي

پيدا است نگارا كه بلند است جنابت/حافظ

mehr3

روزگار غريبي  است و بسياري دوست دارند كه فارغ از عقل و منطق و درك و استدلال كاري را انجام دهند به پسرك افغاني  كه مشغول پاشيدن آب و بر سر و صورت خود  ودر ادامه آن دايره كشيدن و فوت كردن به اطراف خود ش است است نگاهي مي كنم و از او  مي پرسم

-         چرا اين كار را مي كني ؟

جوابم مي  دهد

-مي گويند هر كس  اين كار را سي بار تكرار كند  شياطين از او دور مي شوند!

ووقتي كه از او مي پرسم چه كسي اين را گفته است آدرس شخص خاص و مطلعي  را نمي دهد و اين گونه است كه با او صحبت مي كنم و از لزوم استفاده از  ادله  منطقي و عقل  براي هر كاري به او مي گويم  و بعد گذري به طالبان مي زنم و مي گويم اگر قرار باشد كه ادله اي را قدر ندانيم و بي منطق جلو رويم خود به گونه اي طالب هستيم  و بعد قصه ” ديوان  بلخ” را به او مي گويم

دیوان بلخ
دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد..جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید:

گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری
ازدیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل:
حکایت :

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

کتاب کوچه /ب2/ص

به پسرك  مي گويم

-         حالا فهميدي كه چرا نبايد هر حرفي را گوش كرد ؟

او  نگاهي به من مي كند و باز مي گويد

-         اما آن آقا  كه  اين چيز ها را  مي گفت لابد خبري  از چيزي و احوال شياطين داشته كه اين حرفها را مي زده است

و من با نگاهي تاسف بار به او مي نگرم و باز اين شعر حافظ را مي خوانم

هرناله و فرياد  كه كردم نشنيدي

-         پيدا است نگارا كه بلند است جنابت/حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:50  توسط تورج عاطف  | 

dr mohammad mosadegh

بسياري مارگارت تاچر صدر اعظم سابق دولت بريتانيا را مي شناسند بانوي آهنين  انگلستان  روزگاري يكي از بزرگترين سياستگزاران جهان بود و حرفهايش براي بسياري چون حجت آشكار عمل مي كرد  روزي خبر نگاري از او پرسيد

- اين چه رازي است كه دولت انگلستان مي تواند بر جزاير فالكند و شبه جزيره هندوستان و بسياري از نقاط جهان به گونه اي حكمراني كند كه ملكه ويكتوريا اعلام نمايد هر جا كه خورشيد طلوع مي كند بخشي از خاك بريتانيا است اما همين انگلستان نمي تواند از پس انقلابيون ايرلندي كه در همسايه خود هستند بر آيد ؟

بانوي آهنين فكر كرد گفت

- پاسخ ساده است مشكل ايرلند  براي انگلستان در اين است كه رجال وطن فروش كمتر دارد

حالا باز به 28 مرداد درد آور رسيديم و حكايت كودتا باز گفته مي شود  اينجا تهران است تابستان سال 1332 خورشيدي و مردادي كه رو به پايان مي رود پسرك چون خيل عظيمي از آزاد مردمان به عشق دكتر مصدق و ياران و خصوصا ايرانش فرياد مي زند

يا مرگ يا مصدق

در خيابان او باشها جمع شده اند از ايادي حكومت هستند و شغلشان مزدوري است سر دسته آنها نامي دارد كه بسيار برايش برازنده است

” شعبان بي مخ ” مردي كه از مردانگي  بوئي نبرده است و مدعي است كه زورخانه اي است و اين درد بزرگتري است زور خانه كه جايگاه تختي و پورياي ولي و پهلواناني بوده است كه پشتيبان مردم بايد باشند حالا در اشغال پهلوان پنبه هاي چماق به دست و چاقو كشي است كه براي زدن هم وطن و نابودي هم شهري و از بين بردن آرمانهاي بزرگ كشورش پاي به ميدان نهاده اند و افسوس كه اين جماعت در تاريخ ايران بسيارند اما پسرك مي بيند كه ياران دكتر مصدق هر دم كمتر مي شوند ايمان و اميد و عشق به آزادي و استقلال ايران در مقابل چماقها و چاقو كشها كم آورده است لاتهاي خيابانهاي تهران به رهبري كودتاچيان و افسران مزدوري چون سپهبد زاهدي و نصيري و جمعي بي وطن ديگر مشغول پاكسازي خيابانهاي تهران هستند و وحشت به گونه اي بر خيابانها سايه افكنده است كه  عده اي  شعار ” زنده باد مصدق ” را تبديل به ” مرگ بر مصدق ” و ” جاويد شاه ” نموده اند !!  اما پسرك جوان است و عاشق ميهن و دكتر مصدق و مي خواهد كه تسليم نشود اما گلو له اي  به مهماني سينه او مي رود  و پسرك نگاهي به اطراف مي كند و آخرين ترانه زيستن خود رااين گونه مي خواند

- با خون خود نوشتيم يا مرگ يا مصدق

و آزادي برايش يك آرزوي باقي مي ماند  در اين هنگامه است كه دولت مردمي مصدق در شرف سقوط است خانه مصدق مورد هجوم ارتش شاهنشاهي !! قرار مي گيرد و آنها به همراه اراذل و او باش مزد بگير  دكتر را باز داشت مي كنند تلخ ترين روز تاريخ ايران است دولت ملي و مردمي دكتر مصدق با كودتاي مزدوران سقوط مي كند و آنقدر اين درد زياد است كه مصدق تا سال 1345 كه سال مرگ او است هيچگاه قد راست نمي كند و دو باره قصد احياي حركت ملي خود را ندارد دكتر مصدق مي داند جهل  و ناداني است كه پديده هائي چون آناني را ساخته است كه صبح  شعار ” يا مرگ يا مصدق ” مي دهند و عصر “يا ” را بر داشته و مرگ را براي مصدق خواسته اند  دكتر محمد مصدق  چون مارگارت تاچر مي داند كه آنچه ايران را عقب مي اندازد وطن فروشاني است كه بعنوان رجل سياسي در دستگاه حكومتي مشغول به كار بوده اند مصدق از شعبان بي مخ گله اي ندارد ارازل و اوباشي كه بر اثر فقر فر هنگي و مالي مزدو ران حكومتي مي شوند همواره تكرار  شده اند چون مشكلات اجتمائي ايران پديده هائي چون ” شعبان بي مخ ” را بيشتر از ” دكتر فاطمي ” مي سازد مصدق مرگ آزادي را در مردادي مي بيند كه تولد آزادي را در 14 همان ماه  ملت ايران و پدران و پدر بزرگان آنهائي كه در 28 مرداد در خون خود غلتيده جشن گرفته بودند مرداد ماه شيرين و تلخي براي ايرانيان  است و افسوس كه طعم تلخ آن بسيار ماندني تر  و داستان تلخ كودتا ثبت مي شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:15  توسط تورج عاطف  | 

afghan_child

روزگار كودكي بر نگردد دريغا

شور و حال كودكي بر نگردد دريغا

بسياري از ما اين تصنيف قدمي و نوستالژيك را شنيده ايم و شايد چون من بسياري از شما نيز به همراه آن قطره اشكي بريزيد و به ياد مادر بزرگ و پدر بزرگ و مادر و پدر دائي و خاله له  و عمو و عمه و. بيافتيد كه در دوران كودكي شما را عاشقانه مي نگريست اين شعر زيبا را مي خواند كودكي دوران زيبائي است و افراد زيادي در دنيا هستند كه آن مرحله زندگي را  بهترين دوران مي دانند اما اگر كودكي بتواند كه كودكي باشد…

به تصاويري مي نگريستم  كه از كودكان افغاني گرفته شده است كودكاني كه چند نسل است كه كودكي نمي كنند عفريت جنگ و زياده خواهي دولتهائي نظير شوروي سابق و روسيه امروز و ديگر اشغال گران آمريكائي و انگليسي  و حضور نادانهائي نظير طالبان و مجاهدين افغان و داوود شاه و ظاهر شاه  باعث شد كه اين كشور غني از بعد منابع  و مناظر طبيعي دستخوش جنگي ويران گير شود دهه ها است كه افغانستان در آتش جنگ مي سوزد و هنوز بچه هائي وجود دارند كه  قرباني حملات بمب گزاري مشتي غير بشر مي شوند كه مي كشند تا به قدرت رسند و اين گونه است كه كودك افغاني كودكي نمي كند اما  در اين تصاوير ارسالي شده كه من مي ديدم  داستانهاي تلخ نشان داده نمي شد و كودكان رها يافته از چنگال طالبان دختر و پسر با لباسهاي الوان در كنار هم بازي انتخابات را انجام مي دهند و قرار است در يك اقدامي نمادين انتخابات رياست جمهور افغانستان در قالب بازي كودكانه اي تمرين شو د درس دموكراسي از سالهاي كودكي به طور حتم مكتب پايداري از آزادي و حقوق بشر را به كودكان افغاني نشان مي دهد كودكان عكس مي گيرند و برنامه تبليغاتي دارند و به دنبال آرا هستند اما آن چيزي كه مرا شگفت زده مي سازد شعاري است كه اين كودكان همه بر روي تراكتهاي تبليغاتي خود نگاشته اند و همگي سه كلمه را  تكرار مي كنند

صلح                عدالت               صداقت

راي به صلح و عدالت و صداقت آرزوي نه تنها كودكان افغاني است كه مي تواند يك آرزوي جهاني باشد دنيائي كه در آن صلح و عدالت و صداقت موج زند دنياي زيبائي است كه مي تواند در حد زيبائي  دوران كودكي باشد كودكان با لبخند سخن از آزادي مي كنند نگاهي به هم دارند پسر ها به دختر ها و شايد هر كدام آرزو داشته باشند كه با نوع بشر فارغ از دغدغه هاي ناداناني كه  قانو ن نوع بشر را تبديل به قانو ن جنسيت ها كرده  به عدالت و صداقت و صلح رفتار كنند روزگار كودكان افغان امروز بهتر از روز هاي طالباني است روزهائي كه دختر بچگان حتي اجازه تحصيل نيز نداشته اند و پسر ها بايد لباده هاي بلند پوشيده و در انتظار آن بودند  تا روزي چون چريكهاي ملا  عمر و بن لادن  شوند همان چريكهائي كه به حق  جانشينان  سربازان  اتحاد جماهير شوروي و دژخيمان يني چري عثماني و لشگر ديو سيرت مغولها و ديوانگان نازي و ضد بشر هاي فاشيست ژنرال فرانكو اسپانيا و يا پينوشه شيليائي و… بودند و نگفتند و  نگويند چيز جز

جنگ            ظلم                 فريب كاري

كودكان افغان در زير سايه تهديدات طالبان و در روزهاي اشغال كشورشان  توسط نيروهاي غول غرب  و دسيسه هاي غول شرق باز هم مي خواهند دوران كودكي را به افغانستان بازگرداند دوراني كه عشق و مهر و انسانيت و بوسه و لبخند و در آغوش رفتن  حاكم بر نفرت و اخم و سرشك و جنگ  است براي كودكان افغاني چون ديگر كودكان سراسر دنيا  صلح و عدالت و صداقت و عشق و شادماني آرزومندم دوست دارم ترانه جاودان كودكان فرداي افغانستان چنين باشد

روزگار كودكي بر نگردد دريغا

شور و حال كودكي بر نگردد دريغا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:1  توسط تورج عاطف  | 

كسوف

كاش اين گونه شكايت نمي كردم رو زگارم ابري است و خواهم كه آفتاب را پنهان كنم ز كوه باور ها و در ميان آن آسماني كه زيستن نام دارد هيچ بختي ندهم به ظهور مهتاب

همه جا سرد و تاريك و با ديده بد گماني گوئي نيست در اين دنيا جز رنج و غم پنهاني

دوست داشتم كه در ميان اين همه نفر ت و غوغا بهر دوست داشتن ” من ” ها

آسماني  مي شد پديد كه ” ما ” را قدري مي نهاد همان ” ما ” كه بهر ” ما ” بود بي ادعا و بي پند بي  كلام تحقير زآن كه ” تو ” بود و و ره سوي ” من ” مي شد دوست داشتم هوايم هر روز تازه تر مي شد با عطر دلخوشي يادش بخير مادر بزرگ گيلكم  را كه دعاي خيرش همواره اين بود كه

زاك! خدا تي دل را خوش بداره

آري مادر بزرگ چه حق داشت كه مي دانست دل خوشي مي تواند همه چيز را پوشاند غم نان و طعم خون و دود و بيگانگي در ميان آشنايان همه تلخ ترند وقتي نباشد آواي پرنده اي كه ز عشق خواند حتي در بي كران ندانستن ها همان آواي آشنا همان ترانه جاوداني كه ز بي هيچ بهانه اي مي خواند كه

ترا دوست دارم

ترا دوست دارم

كاش رفيق من چون سايه ام بود وفا دار بي هيچ فرياد كاش  هيچ نمي گفت كه اين هيچ نگفتن ها چه گوهري است وقتي دهان به طعم سرزنش عادت كرد و دل من كه چه بي تحمل ميزباني كه حتي يك دم هم نتواند تحقير و پند و سرزنش را ميزباني كند آري دانم كه چه هجوي شده ام و مرا گويند كه باز آمد آن مرد پر ادعا همان كتيبه نويس عشقهاي دروغين و اين ” من ” من كه چه بي انتها ” من ” ماند و بايد كه ماند همه رفتند حتي آن ديرين دوستي كه هميشه همره من بود و مرا فرزندي مي دانست او كه سايه خانه بود و آن دگري كه پناهگاهي بهر غمها مي بايد بودن آن دگر دوست آشنا كه مي تواند نامي چون برادر و خواهر گيرد اما نامها چون هميشه بي معني كه  چه هجوي گفته اند كه “هم خوني سبب خويشاوندي است” اما آن خون هم نتواند كه جوهر عشق و مهر و همديگر را يافتن را به آدميان دهد دگر رفيقان نيز برفتند آنهائي كه بهر نگاهي  كه آنها حتي از روي تحقير مرا نمودند من ديوانه را سالها آواره كردند چقدر دوست داشتم آنها را  حتي هنگام كه مرا ساده لوحي دانستند چقدر مهر دادم حتي اگر پر خاشي شنيدم كه مي گفت

اي هالو ! عاشقي را چه ربط به اين دوران دارد ؟

و من هالو خنديدم و دويدن سوي آن سرو بلند يا ميان آن صنو برها تا پنهان كنم اشكي را كه ز مردن ” ما”آمد پديد و باز اين جاودان ترانه شد همره من و چه جاودان دلخراش آوائي دارد

و باز دويدم همه ياران برفتند و حال به ياران مي نگرم كه درد آنها نيز آسمان بي ستاره بود و من نيز سوي آسماني آن گونه برفتم و خواستم كه عشق را فرياد كنم عشقي كه بي زمان ادامه دارد عشقي كه معشوق را دعاي خيري فرستد و گويد كه هستم تا هميشه باشي  اما باز رود و افسوس كه سهم من باز تحقير و ندانستن حرفي است كه در ذهن او چون آيه هاي پايدار هيچ گاه  رخت فراموشي به تن كردو  دل شكستن حرف جاودان ما شد و بس دل شكستن حرف جاودان ما شد بس

افسوس و افسوس

آيا اين ترانه جاودان من است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:36  توسط تورج عاطف  | 

برقع

نگاهشان مي كنم  گوئي دو باره به دنيا آمده اند  از مردم سر زمين من نيستند اما روزگاري اجدادم آنها را هم ولايتي  صدا مي زدند ولي حاكمان نادان قجري سرزمينم هرات را علي رغم شجاعت  عاشقي چون عباس ميرزا از دست دادند  ولي  فارغ از اين تلخ قصه ها شايد جادو و سحر چشمهاي زيباي دختران گنجه افغانستان بود كه نظامي  گنجوي را وادار كرد از ليلي و مجنون و شيرين و فر هاد گويد و مي دانم نادر شاه افشار چگونه در هرات ديوانه وار عاشق دختركي از آن ديار شد و يا قصه نافرماني سياووش در شاهنامه از كيكاووس بهر مهري بود كه او به مردمان هرات داشت چرا راه دور رويم مگر زال ابر مرد شاهنامه و جهان پهلواني كه خود فرزند جهان پهلواني چون سام بود  در گرداب عشقي زيبا  ناز بانوي كابلي يعني رودابه نيافتاد  و ثمره اين عشق رستم دستان نشد ؟آري و باز آنها را مي بينيم قرار است كه زنان افغاني به عرصه انتخابات بيايند و چه شوري در آنها وجود دارد آنها هم به مهماني رنگي انتخابات رفته اندو روسري ها و لباسهاي خود را به رنگهاي الوان در آورده اند و مي بينيم كه شاد هستند و من از شادي رهائي و آزادي آنها خرسندم   در تك تك چهر ه هاي آنها مي نگرم و به ظلمي كه نا دانهائي به نام طالبان به آنها روا داشتند اين  بانوان همان هائي بودند كه حق هيچ چيز نداشتند آنها نه مي توانستند تحصيل كنند و نه از خانه بي دليل بيرون آيند و يا با فروشنده اي بر سر قيمت كالا چانه زنند آنها در  زنداني كه ” برقع ” نام داشت به شكنجگاه روحشان دعوت شدند آنها فقط آمده بودند تا چون عروسك كوكي فروخ فرخزاد شوند كه با هر فشار هرزه دستي گويند “آه چه من خوشبختم ” مي دانم كه خيلي كار دارند تا به مرزهاي آزادي و تفكرات نو رسند شايد در ميان اين بانوان سراسر رنج ديده هم فروغ هاي جاودانه اي باشند  كه  با رسيدن به جايگاههاي رفيع اجتمائي  در پرتو آزادي و دموكراسي به مردان نادان ديار خود  نهيب زنند

برو مرد اي موجود خود خواه

و من نيز چنين آرزو مي كنم چقدر شاد هستند و اين شادي پس از قرنها بردگي است كه نامرداني كه نام مرد بر خود نهاده و در واقع چيزي جز ” نر ” نبوده اند به دست آورده اند لبخندها بر صورتشان نقش بسته است حتي در روزهائي كه نا داني هاي طالبان همچنان ادامه دارد و هر از چند گاهي به نام دين و آزادي از آمريكائي ها  مردمان خود را آماج وحشيانه ترين و نابخردانه ترين حملات بمب گذاري خود قرار مي دهند اما مي خندند زن افعان امروز ديگر در  بر قع هاي خاكستري و سياه نمي توان تصور كرد تولد رنگها براي ليلي ها و شيرين ها ي قرن 21 آمده است از بخارا  صداي طرب و آواي رودكي آيد

بوي جوي موريان آيد همي / ياد يار مهر بان آيد همي

و چشمهاي زيباي زنان افغاني مي خندد آنها پس از قر نها  صاحب حق اجتمائي شده اند و مي توانند رئيس جمهور خود را انتخاب كنند حتي كانديداي رياست جمهوري شوند  اين مهم نيست كه در وراي بازي هاي سياسي چه كسي رئيس جمهور افغانستان مي شود آن چيزي كه مهمتر از همه اينها است اين حس حضور زنان افغاني در جامعه است كه مي تواند آغازي نو براي زنان به بند كشيده در دوران طالبان و قبل از آن باشد  فرار از برقع و تفكر عهد حجري و نابخردي ” نر” گو نه ها طليعه اي تازه به اين نو زنان افعاني داده است زناني كه ازدواج آنها بر اساس تعيين قيمتي بود كه بر روي آنها مي گذاشتند  حالا مي توانند انتخاب كنند و انتخاب شوند نه بر اساس معيار هاي نر گونه كه بر طبق فاكتور هاي انساني و اين آغاز راه است براي زنان هم ولايتي قديميم خوشحالم و به آنان درود مي فرستم و برايشان دنيائي سرشار از آزادي و منزلت انساني آرزو مي كنم مي دانم آرزوي من براي  وصول راه درازي دارد اما مي دانم آنان كه از زندان بر قع گريختند به اين سرزمين روياها هم خواهند رسيد باشد كه چنين باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:11  توسط تورج عاطف  | 

eshghbazi

نگاهي به تصوير خود در آينه مي كنم و از خود مي پرسيم

آيا اين تصوير خسته مردي كه مي بينم براستي منم ؟

صورتم همان رخ را نشان مي دهد  اما چشمهايم حكايتي ديگر دارد ديگر از آن چشمهاي   روزگار جواني خبري نيست بارها شنيده ام كه مي پرسند  ” اين چه غم نهائي است كه در چشمهايت داري ؟” و من همچنان در انكار دلتنگي هايم و سعي مي نمايم كه به گونه اي از پاسخ دادن بگريزم سالها پيش به گونه اي دگر شدم و ديگر  نخواسته ام كه آن پسرك  سيار در پهنه زمان باشم كه غوطه مي خورد و مي غلتيد در رود خانه زندگي  اما افكارش و نداي دلش همچنان يكسان مي ماند عشق ورزي مي كرد و معشوق بر مي گزيد و دلدادگي را با تمامي توان تقديم مي داشت و لي معشوف گريز پاي مي رفت گوئي از اين همه دلدادگي به هراس مي افتاد و بارها جمله هاي سخت دير آشنا را مي شنيدم خوب بخاطر دارم دلبركي مرا گفت

” عيب تو اين است كه خوبي را زيادي پايبندي !!”

آن روزگار برايم سخت دير باور بود كه  پايبندي به خوبي را بدي شمارند آن يكي  معشوق گفت

” عشق ورزي تو آدمي را به وحشت اندازد زيرا هماوردي با آن سخت و دشوار است “

و اين گفته هم مرا متوحش كرد مگر عشق بازي مسابقه اي است كه نياز به حريف طلبي دارد ؟ مگر  دل عاشق را به دكان عطاري ببرند و بر كفه ترازوئي بنشانند و معادل آن از معشوق طلب  دل كنند ؟ و اين قصه ها ادامه داشت آن گونه كه هر كدام بهانه اي شد و هر بهانه اي موجب شكسته شدن بخشي از دلي شد كه بي حد و مرز به معشوق دل مي بست تا اين كه سر انجام متوقف شد نه اشتباه نپنداريد عشق ورزي را توقت نبايد بلكه عشق ورزي  هست  بي آن كه معشوق باشد ! سخت است اين هم جمله اي سخت دير باور است اما در روزگاري كه خوب بودن بدي و عشق ورزيدن كيلوئي شد پس عشق هم بي معشوق نو انديشه اي است  و حال مي گويم

عشق ورزم بي بهانه و بي ا دعا و حتي بي توقع  حتي نيم نگاهي ز معشوق

عشق ورزم بي آن كه توقع عشق ورزيدن ز آن سوي داشته و خواهم كه  دكان و ترازو عاشقانه ها را تخته كنم

عشق ورزم حتي اگر متهم به حماقت  شوم كه حماقت به از آن است كه خوبي را گناهي شمرم

عشق ورزم حتي اگر او نخواهد كه مرا عشق ورزد

عشق ورزم بي بهانه و در توهم رويا در بي حد ي و مرزي كه توان عشق بازي  بي مجاز بايد  برايم ديگر مهم نيست كه مرا مرد يخي نامند ترسوئي كه ز زندگي فرار مي كند اسم گذارند و يا آدمي سخت عجيب و حتي گمراهي كه ديگران با قلمي زهر آگين فريب دهد ديگر نمي خواهد به گونه اي غير خود شوم دلم شكسته است و آنقدر اين شكسته شدن ها ادامه داشته كه ديگر تواني ندارد كه بشكند كه اگر بشكند نخواهم فهميد چون ز خمي كه مرتبا دهن باز كند و باز بخيه شود و دل من نيز بي بخيه شده است و اين بخيه شدن ها و اين زخمها نشاني دهد كه گوئي دلي است كه ديگر دل نيست و اين بي دلي كه دلداري من است را تا به ابد نگاه خواهم داشت شايد روزي دگر گونه شوم و شايد هم هر گز از اين كالبد بيرون نيايد و هر چه آيد خوش آيد و دانم كه ز رحمت يزدان مهر بان است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:51  توسط تورج عاطف  | 

akii8

روزهاي زندگي آيند و  مي روند و اين ما هستيم كه در اين مشغله  كه ” زندگي ” نام دارد غوطه وري زنيم و به دنبال جهت و سرعتي براي رفتن هائي باشيم كه ما را به مقصدي به نام ” مرگ ” و رفتني ديگر رهنمون سازد فاصله ايستگاه زندگي تا مرگ در اين كالبد جسماني مي تواند چون يك ورقه كاغذي سفيد باشد كه هر كدام از ما با گذراندن تجربه اي خطي بر آن رسم مي كنيم و اين خطوط  هستند كه سر انجام نقش زيستن ما را به تصوير كشند تصويري كه مي تواند زيبا و يا زشت و تلخ و يا شيرين و يا آشكار و تيره و تار و يا ملغمه اي از همه اينها باشد ولي آنچه كه مهم است اين است كه ياد بگيريم كه بر صفحه كاغذي زندگيمان خطوط يكساني رسم نكنيم و يا به عبارتي تجربه هاي يكساني را بار ديگر تجربه نكنيم زيرا آمده ايم چون آگاهي در وراي حضور ما وجود دارد و خود نيز با صلاح انديشه مي توانيم اين آگاهي را افزايش داده و اين تجربه ها هستند كه مي توانند پيامهائي از هستي را برايمان ترجمه كنند و از اين رو  است كه بايد گذشت  و آن گونه غرق در لحظه ها اكنون نشد شايد سهراب مهر بان پندمان داد كه

زندگي غوطه وري در حوضچه اكنو ن است

اما او از رهائي و غوطه وري سخن گفت و همه مي دانيم كه حوضچه اكنون سهراب هر دم كه زنيم عوض خواهد شد و از اين رو اگر خورشيدي در آسمان مي بينيم نبايد آن گونه دلبسته به آن شويم و هردم از غم فراق آن به سر منزل مرگ رسيم زيرا كه به ياد بايد داشته باشيم ستارگان و مهتابي  نيز در آسمان انتظار ما را در شبي مي كشند اشتباه نكنيم از بي وفائي سخن نمي گوئيم از بي مهري و بي تعهدي هيچگاه دفاع نكرده ام اما از رهائي بايد ياد گرفت نبايد ترس آن گونه بر وجود مان رخنه پيدا كند كه همه زيستنمان در گروه اتفاق و افرادي شوند بايد رفت بايد ديد و بايد غرقه شد روزگار سخت بي رحم است اين را ديده ام بسياري گويند كه مهر باني در پايين ترين حد خود رفته است و ديگر قصه هاي شيرين و فرهاد و ليلي و مجنون و ويس و رامين و…به حماسه اي  از روزگار دور تبديل شده اند و جامعه امروز از مردماني تشكيل شده اند كه بي مهري را در بالاترين حد خود برده اند اما قصه اين نيست بلكه داستان اين است كه ” ترس ” با بدترين شكلي بر وجود همه ما حكمراني كرده است  وقايع روزگار آنقدر سريع اتفاق مي افتد كه شايد ايستادن بر لحظه اكنون كاري دشوار است اما بايد باور كرد كه آفتاب همواره در خواهد آمد و ماه و ستارگان خواهد بود و آن چيزي كه شايد روزي نباشد  اين وجود كالبدي ما است پس اگر از سيب سر خ عشق چشييده ايم بهر ترسها و عدم تكرار شدن آن لحظه هاي ناب  به دنبال چشيدن پرتقالي كه توهم عشق نام دارد نبايد رويم اگر مي ترسيم كه هرگز سيب را به دست نخواهيم آورد پس پر تقال را در يابيم بايد مطمئن شويم كه همان پرتقال را نيز نخواهيم چشيد و شايد پرسيم اگر سيب نيامد چه بايد كرد ؟ و من مي گويم اين ” ترس ” شوم است از ياد نبريم هيچ خورشيدي نرفته است كه باز نيامده باشد هيچ مهتابي شب تار را روشن نكرده است كه باز  هديه ندهد روشنائي را به تمام شبهاي تار حال فرض كنيم كه طعم خوش سيب نيامد و هيچگاه عشق بار ديگر به مهماني دل آتش گرفته ما دعوت نشد اما ياد دوست مگر تواند كه رود ؟ بايد رفت بايد به جستجوي عشق واقعي رفت نبايد تحمل كرد نبايد تعارف كرد نبايد باور به عشق را از ياد برد زمان در گذر است مي دانم كه زمان باز نمي گردد اما باور كنيد اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:54  توسط تورج عاطف  | 

Ariobarzanes

اسكند مقدوني ايران را فتح و كاخ آپادانا را به آتش كشيد  و   قرنها از اين واقعه  تلخ گذشته است  اما ايرانيان بارها در گذر تاريخ توانسته اند كه بار ديگر از سوخته ها سر در بر آورند به مسير پر شكوه ايران جاودان در پهنه تاريخ ادامه دهند و در اين ميان اين سرداران بزرگ بودند كه باور كردند ايران جاو دانه است و با حمايت آناني كه خون ميهن پرستي و اعتقاد به جاو دانگي ايران داشتند در كنار آنان دست به مبارزه بي انقطاع در تمامي تاريخ زده اند و آريو برزن  و خواهرش يوتاپ  يكي از آنان هستند  آريوبرزن  یكی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است كه در برابر یورش اسكندر مقدونی به ایران زمین ، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری كرد و در این راه جان باخت و حماسه ی «در بند پارس» را از خود در تاریخ به یادگار گذاشت .  بسياري او را از اجداد لرها یا كردها می دانند. اما آنچه از او باقي مانده بسيار كم و اندك است در حاليكه يونانيان مجسمه سر داران خود را كه در مقابل قشون خشايار شا اسيتادگي كرد را بر پا داشته و سالها است از  مكانهاي توريستي كشور يونان به حساب مي آيد اما آريو برزن و شرح دلاوريش به هجران مانده است اما اگر نگاهي به انچه از تخت جمشيد باقي مانده است بنگريم مي بينيم كه چگونه دلاوريهاي چون او توانسته است مابقي بقاياي آن تمدن عظيم را همچنان از دستبرد روزگار  نگاه دارد با هم نگاهي به داستان آريو برزن مي افكنيم

آريو برزن دلاور جاودانه تاريخ ايران

 

«اسكندر مقدونی » در سال 331 پیش از میلاد در روز 12 اوت ( 21 مرداد) پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان ( جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gaugamele ) و شكست پایانی ایران ، بر بابل و شوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه ، پایتخت ایران روانه این شهر گردید . اسكندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش كرد :بخشی به فرماندهی (پارمن یونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوی پارسه روان شد وخود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان (كوه كهكیلویه)رادر پیش گرفت ودر تنگه های در بند پارس(برخی آنرا تنگ تك آب وگروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومت ایرانیان روبرو گردید.

در جنگ در بندپارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندك به فرماندهی آریوبرزن دربرابر سپاهیان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند وسپاهیان مقدونی را ناچار به پس نشینی نمودند. با وجود آریوبرزن وپاسداران تنگه های پارس گذشتن سپاهیان اسكندر ازاین تنگه های كوهستانی امكان پذیر نبود. ازاین رو «اسكندر» به نقشه جنگی ایرانیان درجنگ ترموپیلThermopyle متوسل شد وبا کمک یک اسیر یونانی از بیراهه وگذراز راههای سخت كوهستانی خود را به پشت نگهبانان ایرانی رساند وآنان رادر محاصره گرفت.

آریوبرزن با 40سوار و5هزار پیاده ووارد كردن تلفات سنگین به دشمن ، خط محاصره را شكست وبرای یاری به پاتخت به سوی پارسهPersepolice شتافت ولی سپاهیانی كه به دستور «اسكندر» ازراه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش ازرسیدن او به پایتخت،به پارسه دست یافته بودند.آریوبرزن با وجود واژگونی پایتخت ودر حالی كه سخت در تعقیب سپاهیان دشمن بود،حاضر به تسلیم نشدوآنقدر درپیكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همه یارانش از پای در افتادندوجنگ هنگامی به پایان رسید كه آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاك افتاده بود.

لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:53  توسط تورج عاطف  | 

دست

تاريخ ايران سر شار از قصه هائي است كه نشان از اصالت و دوام و استقامت  فرهنگي است كه ” ايراني ” نام دارد و اين ايراني و ايراني بودن باعث شده است كه قلدراني چون اسكندر و ايل مغول و اعراب متجاوز گر و افغان ها و تركهاي عثماني در زمان صفويه و قشون روس مشروطيت و… هيچگاه نتوانند كه به اين انديشند كه تا به ابد بتوانند بر اين خاك و بوم چنگ اندازند و فرمانروائي جابرانه اي داشته باشند قصه زير بخشي از اثبات فرهنگي است كه در پهنه 7000 سال تاريخ ادامه يافته و نشان داده كه

چو ايران نباشد تن من مباد

مورخان می‌نویسند: تيمور لنگ روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرت تيمور  بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. تيمور  از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من تيمور  هستم.

مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم  ابن عباس   هستم.

تيمور با خشم فریاد می‌زند: من تيمور جهان گشا هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی؟

مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.

تيمور به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟

مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.

تيمور با خشم می‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟

مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.

تيمور با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.

لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، تيمور با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد!

تيمور برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند، با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.

تيمور جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟

پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!

تيموردر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟

پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!

تيمورر می‌گوید: و اگر نکشم؟

پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.

تيمور سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.

پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.

تيمورر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم.

پیرمرد می گوید: بپرس!

تيموردر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟

پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!

تيمورر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!

پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!

از او چند سوال می‌کنیم:

چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟

چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟

برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟

او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا” می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!

بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!

یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!

بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!

تيمور با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!

فکر می‌کنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟

لحظاتی فکر کنیم… بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:41  توسط تورج عاطف  | 

media2_image_alexander_aristoteles

ايرانيان سهم بزرگي در  تاريخ تمدن و جهان دارند  و شايد همين اصالت فرهنگي و تشخص ملي  و تاريخ گوهر بار و كهن پارسي است كه باعث شده ايران و ايراني  اين گونه اصالتهاي خود را حفظ كند و در مراحل مختلف تاريخي و در روزهاي تيره و تارخود را حفظ و به مسير خود ادامه دهد و چون تمدنهاي فنيقيه در لبنان و بين النحرين در سوريه و عراق و  تمدن مصر نشود كه آن گونه زبان و ريشه خود را به كلي دگر گون داد  بايد گفت  باشكوه ترين دوران  تاريخ ايران در زمان امپراتوري هخامنشيان است در اين دوره نه تنها فتوحات و جهان گشائي ايرانيان بي نظير بوده بلكه در بعد داخلي سيستم اداره كشور كه مبتني بر قوانين مدني بسيار منظمي چون عدم استفاده از نظام برده داري و اعطاي حق و حقوق به زنان حتي در هنگام بار داري و حضور زنان در پستهاي كليدي و… نشان مي دهد كه  سرزمين آريائي ها تا چه اندازه داراي شاخصه هاي بر جسته جامع شناسي  در آن روز گار بوده است اما بايد پرسيد چه عواملي باعث  شدند  كه امپراطوري چنين عظيم از كار افتد و رو به اضمحلال رود  و ناگهان جواني گمنام از سر زمين مترو كي چون مقدو نيه سر برون آورد و اساس امپراطوري كه مرداني چون كوروش و داريوش و آريوبرزن و زناني چون ركسانا را در دامان خود پرورش مي دهد را از ميان بر دارد؟ پاسخي به اين سوال مي تواند راه گشاي بسياري از كليد هاي موفقيت جوامع باشد زيرا  میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد…».

و چنين است كه اسكندر مقدوني مي تواند بر سرزميني چنين فراخ و متمدن حكمراني كند و افسوس  كه اين درس بارها در  تاريخ اين سر زمين تكرار مي شود………….

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:31  توسط تورج عاطف  | 

khabarnegari

ديروز را به نام روز خبر نگار اسم گزاري كرده اند و در دنيائي  كه روز نامه نگاري و خبر نگاري يكي از خطر ناك ترين شغلها بوده و در سراسر گيتي  انواع مخاطرات  قلم به دوستان وقايع نگار را تهديد مي كند ظلم به خبر نگار واژه چندان غريبي نيست و از اين رو ياد آوري روز خبر نگار پس از يك روز گذشتن از آن واقعه را نمي توان جفاي تازه اي براي خبر نگاران دانست خصوصا آن كه  گوينده و ياد آورنده خود عضو كوچكي از آنان بوده و تا حدي اندك مي تواني غم و شايد بهتر باشد بگويم خطر قرباني شدن  را كه عشقي به نام ” خبر نگاري ” ايجاد مي كند را درك كرده و آناني را كه ملقب به اين عنوان شده اند را تمجيد كند القصه سالها است كه بعنوان روزنامه نگار آن هم از تيره ورزشي مي نگارم و شاهدم كه حوزه ورزش نيز چون بسياري ديگر از حوزه هاي ديگر هر جامعه اي به قشر خبر نگار جفا مي كند و كار  به گونه اي است كه خبر نگار را چون مرغي دانند كه هم در عزا و هم در عروسي سرش را مي برند نوشتن و آگاهي دادن و اطلاع رساني اين روزها در دنيا ديگر تنها يك وظيفه نيست بلكه تبديل به يك فدا كاري شده است و راههاي حصول به حقيقت و آگاه نمودن روز به روز سخت تر و كم كم  تبديل به يك معجزه  شده است و شايد به اين دليل است كه اين روزها از روزنامه نگاري و خبر نگاري شغلي در حد سلحشوري  و شواليه گري و دلاوري دوران قرون وسطي  بايد  ياد كرد و شايد به اين دليل باشد كه بايد همه روز را روز خبر نگار دانست زيرا هر روز با روزنامه اي  آغاز شود و  همه اين روزنامه ها به هفته اي رسند كه هفته نامه ها را پديد آورند و در پي آنها ماهنامنه ها و فصل نامه ها و سالنامه ها و…آيند القصه هديه اي هر چند اندك براي تمامي جفا ديدگان عرضه روزنامه نگاري در طول تاريخ نداشته و حتي جرات ابرازش هم ندارم اما  داستان زير را تقديم به تمامي همكاران عزيزم  مي كنم و اميد دارم روزگاري در دنياي امروز فرا رسيد كه هيچ خبر نگاري مجبور نشود كه به دنبال رنگ مركبها براي نگاشتن حقيقت و يا كتمان آن رود باشد ورنگ صداقت و وجدان و طيب خاطر براي نوشتن هاي هر خبر نگاري  در هر نقطه  دنيا يك واقعيت شود به اميد آن روز

مركب قرمز و مركب آبي

روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می‌کند.  سيبري جهنمي است يخي كه سالها است رو سها براي پذيرائي ! از مخالفينشان ساخته اند و در آن هر گونه اقدام ضد بشري قابل تصور و اجرائي است و شايد به همين دليل بود  كه او می داند سانسورچی‌ها همهٔ نامه ها را می‌خوانند، به دوستانش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من دریافت می‌کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته‌ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» یک ماه بعد دوستانش اولین نامه را دریافت می‌کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است: «اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه‌ها پر، غذا فراوان، آپارتمان‌ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم‌های غربی نمایش می‌دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی- تنها چیزی که نمی‌توان پیدا کرد مرکب قرمز است

*****************

مركبتان پر از رنگ صداقتان وجودتان سرشار از انگيزه و نشاط و به دور از پليدي ها و روزتان مبارك هم قطار

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:23  توسط تورج عاطف  | 

 مي توان هم عشق خواست و هم در بي وفائي معشوق به او عشق ندادو در تمناي  خاري بود كه در پاي او رود؟ نه اين امكان ندارد

مي توان لبخند يار را روزگاري بي نظير ترين لحظه روزگار دانست و بعد در روزگار بي مهري اشك او را تمنا كرد ؟ اين نيز محال است

مي توان معشوقي را خواست و  دعاي خيري بدرقه راه او كرد و هردم سعادت و خوشبختي و سلامتي او را از ايزد خواهي و بعد كه چون شاپركي پرواز كرد و گل عاشقانه هايتان را رها كرد برايش غير خوبي چيزي از يزدان خواهي ؟باور كردني نيست

اگر عاشق باشي و عشق را بهر عشق خواهي اگر عشق برايت بي زمان و بي مكان و بي بهانه باشد جز مهر و سعادت براي او نخواهي كه اگر غير اين باشد بايد نگاهي به قلبت بياندازي و آن را دوگانه بيني 

دو گانه ؟ مگر دل وقلب مي تواند دو گانه باشد ؟آري شود  آن هنگام كه قلب اصلي را از ياد ببري و به اين قلب گونه بنگري 

قلب گونه ؟

آري حكايت زير را بنگر آنگه داني كه تو نيز گاهي دو قلب داشته اي

ا نسان دو قلب دارد

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...
.
با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...
.
.
اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود
.
.
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد
.
این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...
.
این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
.
.
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:47  توسط تورج عاطف  | 

مرد تنها

ديدن كابوسها در اين سياهي شبها چه عادت منحسوس ولي تكراري است و بار ديگر  در پنجه كابوسي اسيرم حس مي كنم كه نمي توانم بر خيزم كسي مرا به اسيري برده است  در زير ميز شيشه اي منزل  كه همواره در خدمت است  مرا نگاه  داشته اند هيچگاه نمي دانستم كه اين ميز چنين بي آزار مي تواند تا اين حد به آلت قتاله اي شبيه شود سعي مي كنم كه از ارباب اسارت گيرم به نوعي فرار كنم اما گردن مرا گرفته است و مرا به  زير ميز شيشه اي مي برد و من سعي مي كنم كه بيرون آيم اما ميز شيشه اي تبديل به زندان شيشه اي شده است و تنها ضربه هاي به سرم مي زند و خون از سر و رويم مي ريزد نمي دانم كه بهر چه اين گونه مستوجب شكنجه و اسارت در دست نا آشنائي شده ام  فرياد مي زنم و كمك مي خواهم به ياد دوران كودكي به دنبال مادر مي گردم شايد معجزه سالروز مرگحسين پناهي است كه مرا اين گونه به دوران كودكي و در جستجوي ناجي قديمي برده است و مادر را طلب مي كنم  و شايد درست باشد كه  بگويم پرديس را خواهانم  زيرا كه شاعركودك دوست شهرم حسين پناهي گفت :

به بهشت نمي روم اگرمادرم آنجا نباشد

و من بهشت را خواهم و فرياد مي زنم و از خواب بر مي خيزم و باز پنجره رو به بسترم  نگاهم مي كند و من به آغوشش مي روم و به آسمان مي نگرم ماه چهاردهمين شب مرا مي نگرد و من نيز با او سخن ها دارم به  هاله نقره فامش چشم مي دوزم و شعر سايه را زمزمه مي كنم

در اين سراي بي كسي

كسي به در نمي زند

يكي ز شب گرفتگان چراغي بر نمي كند

كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

و من به آسمان مي نگرم در پي سپيده اي هستم كوچه هاي شهرم چنين خاموش و در تسليم صداي جير جيرك تابستاني است هيچ صدائي نمي آيد و همسايه رو به رو چراغاني كرده است و من به ياد سهراب افتم و گويم

دل خوشي سيري چند ؟

غمي همراه من است گوئي خيال رهائي مرا ندارد و حق  دارد كه مرا رها نكند مگر در اين روزگار غم تواند مرا رها كندو بار ديگر سوي سايه روم و مي خوانم

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود

كه خنجرغمت از اين خراب تر نمي زند

گذرگهي است پرستم كه  نرودبه غير غم

يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

و به دنبال  يافتن رهگذراني مي روم اما رهگذران شهرم همه در خواب خموش شب تابستاني فرو رفته اند و  تنها  رهگذران در ذهنم هستند   كه راه پيمائي كنند و همين پياده رويان انديشه ام مرا اين گونه مي آزارند  و كابوسها مي آيند و باز روند و بازآيند  و من سوالهاي بي شماري دارم بي آن كه پاسخي براي آنها يابم و باز شعر سايه را مي خوانم

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات

برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند

و مي خواهم كه به گونه ديگر باشم خشم را رها كنم و ترس را به گوشه اي پرتاب به سوي اتاق دختركم مي روم او را بغل مي كنم و صدايش را مي شنوم كه مي گويد “بابائي آب مي خواهم “و اين گونه حس بهتري  دارم حس پدري كه براي فرزندش عزيز است  و مي خواهم كه براي او مهرباني  تا بي انتها باشم و باز به ياد درخت سايه مي افتم

نه سايه دارم و نه بر بيفكندنم سزا است

گر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند

و مي خواهم زندگي را به گونه اي پر مايه ادامه دهم  تا كابوسها مرا رها كنند بايد اميد داشته باشم بايد ايماني به ادامه راه زيستنم وعشق آري عشق مرا به رويا مي رساند و كابوس را ز من جدا خواهد كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:27  توسط تورج عاطف  | 

زن در مشروطيت

پیام دوشم از پیر میفروش آمد
بنوش باده که یک ملتی بهوش آمد

هزار پرده از ایران درید استبداد
هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد

ز خاک پاک شهیدان راه آزادی
ببین که خون سیاوشان چه سان بجوش آمد

هخامنش چو خدا خواست منقرض گرديد
سکندر از پی تخریب داریوش آمد

برای فتح جوانان جنگجو، جامی
زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد

کسی که رو به سفارت روس و انگليس  پی امیدی رفت
دهید مژده که لال و کر و  كور خموش آمد

صدای ناله عارف بگوش هر که رسید
چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد

عارف قزوینی

چون همه سالهاي در اين صد و اندي سال گذشته يك رو زمانده به ميانه تابستان براي بسياري از ايرانيان روز بزرگي است  آري از روز مشروطيت سخن مي گوئيم  روزي كه  نويد آزادي و استقلال با نهضت مشروطيت در ايران آغاز شد و شايد فرمان مشروطيت كه به دستور مظفر الدين شاه پير امضا شد  بزرگترين دستاوردي است كه مردم تحت ستم ايران در طي قرنها تا به آن زمان بدست آورده بودند سخني گذرا  و در قالب يك مقال كوتاه  از مشروطيت كاري بس سخت و دشوار بوده زيرا كه در باره اين واقعه بزرگ ايرانيان و شايد بهتر باشد بگوئيم در تاريخ آزادي خواهي و عدالت انديشي تاريخ انسانيت كتابها و مقاله ها ي بي شماري نوشته شده است  از  نقش قهرماناني چون ستار خان و باقر خان و مير زا جهانگيز خان شيرازي  و ميرزاي شيرازي و سيد عبد الله بهبهاني و سيد محمد طبا طبائي و ملك المتكلمين و شيخ محمد خياباني … در اين واقعه به كرات سخن گفته شده است   اما شايد كمتر در مورد نقش زنان در اين واقعه بزرگ سخن رانده و مبارزات شير زنان ايراني چون زينت پاشا و بسياري از شير زنان ايراني  در واقعه مشروطيت   بسيار مهجور و تا حد بي انصافانه اي به فراموشي سپرده شده است اما بايد گفت كه نقش زنان ايراني در پيروزي اين اتفاق بزرگ تاريخي نه تنها انكار ناپذير بلكه بايد گفت كه در پاره اي از وقايع  اگرزنان ايراني در كنار برادران و همسران و پدران و… خود حضور نداشتند شايد اين نهضت ملي آزادي خواهانه هيچ گاه به ثمر نرسيده و هرگز شاهد  افتتاح  خانه ملت و يا عدالتخانه اي به نام مجلس در ايران نبوديم زنان ايراني كه در طي قرنها مورد بي مهري قرار گرفته و از آنان تنها بعنوان كنيزاني بي جير و مواجب استفاده مي شده است در زمان قاجاريه نيز در بدترين شرايط اجتمائي بودند شايد خواجگي سر درمدار سلسله قاجار باعث شد كه فتحعلي شاه به تلافي در آيد و بجاي عموي خود نيز سعي كند كه بهره كشي از زنان را سر لوحه كار خود قرار دهد و حرمسرا ئي با بي كران  زناني كه بردگاني بيش نبودند را براي خود مهيا كند و شايد بي اغراق نباشد كه بگوئيم بسياري از اين بانوان حتي در طول سال نيز يك بار موفق به زيارت قبله عالم زن باره خود نمي شدند  اين بي توجهي نسبت به زنان تنها مختص پادشاهان و رجل سياسي و به اصطلاح نجيب زادگان درباري نبود در دوران قاجار و ضعيت زنان به گونه اي سخت و غير عادلانه بود آنها نه تنها از هر حق اجتمائي نظير تحصيل و حق هر گونه انتخاب و فعاليت اجتمائي محروم بودند بلكه حتي در كوچك ترين حقوق اوليه نظير زدن در خانه ها نيز بايد زن بودن خود را اعلام مي كردند !! در آن روزگار در هاي منازل داراي  وسيله اي بود كه به آن دق الباب مي گفتند  كه اين وسيله جهت زدن در و اعلام به صاحبخانه ساخته مي شد كه اشخاص با زدن ْ به در اعلام مي كردند كه در پشت در حضور دارند اين دق البابها در هر خانه دو عدد بود كه يكي صداي ريز  براي زنان و ديگري صداي بم براي مردان  مي داد و به اين گونه شخص بايد متوجه مي شد كه بيرون خانه زن و يا مردي است و اين حكايت كوچك نشان مي دهد كه تا چه حد تفاوتها بين زنان و مردان در آن جامعه بدوي قاجاريه وجود داشت اما همين زنان علي رغم اين گونه انديشيدن ها و ناقض عقل خواندنشان و ضعيفه دانستنشان در نهضت مشروطيت حماسه ها آفريدند آنها با فروختن طلاهاي خود بودجه و سرمايه اي ساختند كه در برابر او لتيماتوم روس و انگليس براي نابودي بانك ملي و بي سر مايه كردن آن مقاومتي كنند در قيام تبريز بسياري از زنان آذر بايجاني با پوشيدن لباسهاي مردانه دوشادوش مردان جنگيدند  زماني كه مجلس به فرمان محمد علي شاه و به حمايت  لياخوف روسي به توپ بسته شد اين زنان بودند كه اجساد قطعه قطعه شده هم وطنانشان را جمع آوري كردند تاريخ گواهي مي دهد كه بسياري از زنان در كودتاي محمد علي ميرزا و لياخوف با قزاقها درگير شده اند اما شايد  مشخص ترين واقعه اين دوران داستان زينت پاشا باشد زينت پاشا شير زني از ديار ستارخان و باقر خان در سال 1275  در تبريز واقعه بزرگي را رقم زد يكي از اقداماتي كه حاكمان زور گو قاجاريه انجام مي دادند احتكار و به بند كشيدن مردم با حربه قحطي بود قحطي مي توانست افكار عمومي جامعه را از مبارزه دور كرده و اسير روزمرگي نمايد و انرژي و انديشه هائي را كه بايد صرف مبارزه با استبداد گران مي شد را به يغما ببرد و حاكم تبريز كه در اكثر دوران قاجار دست نشانده دولت استبدادي بود زيرا وليعهد آينده در آن شهر پرورش مي يافت در زمان مشروطيت اقدام به اين كار كرد  انبارهاي  تبريز مملو از غلات بود و نانو ائي ها خالي و مردم گرسنه در انتظار ناني بودند و حاكمان بي پروا از انجام هر گونه ظلم با احتكار سعي در اسارت جميعت داشتند اما زينت پاشا شير زن ديار آذربايجان با همراهي زنان هم شهريش به انبار غله حمله كرده و نانوائي هاي شهر را از اسارت احتكار حاكم خود فروخته تبريز رهانيدند زينت پاشا شير زني كه كمتر در قيام مشروطيت از او ياد شده است از كساني بود كه باعث شد پايه هاي  قشون ظفر مندي كه در دوران استبداد صغير توانستند تهران را  فتح كنند  تشكيل شود زينت پاشا با زنان گمنام و دلاوري كه در طول قرنها ملقب به ضعيفه و ناقص العقل شده بودند  انبارهاي غله  تبريز را فتح كرده و تبريز را از روز مرگي و غم نان رهانيده و آنها را براي فتح بزرگ و رسيدن به آزادي و استقلال  رهنمون سازد و باعث شد كه نام او در تاريخ مشروطيت جاودانه باشد و نشان دهد كه زن ايراني افتخار براي ايران و ايران مفتخر به زنانش  و مديون آنان است  و از اين رويادشان را گرامي داشته و همواره بايد به آنان افتخار كنيم  روحشان شاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:16  توسط تورج عاطف  | 

kaveh

تلويزيون  دوچرخه سواري را نشان مي دهد كه ركورد سواري بر دو چرخه را آن هم به صورت بر عكس را شكسته است پسرك انجام دهنده اين اقدام غير معمول بسيار خوشحال است كه اين گونه دوچر خه سواري مي كند و من از خودم مي پرسيم براستي چرا بايد شخصي چنين كاري را بكند ؟ شكستن ركورد دوچرخه سواري  معكوس چه فايده اي دارد ؟ براستي بسياري از اتفاقهائي و توقعاتي كه در زندگي داريم چنين نيست ؟  در اكثر اوقات توقعات بسياري از ما از  آدمهاي جامعه و  از اطرافيان  و از كساني كه بعنوان افراد نخبه و قهرمان برايمان شناخته شده اند چندان معقول نيست سالها است كه در جامعه شناسي دنيا اسطوره گرائي چندان مورد توجه قرار نمي گيرد و بسياري از نخبگان جامعه شناسي معتقدند كه عصر اسطوره ها به سر آمده و قهرمان پروري و قهرمان سازي ها اين روزها در قالب افراد نمي روند بلكه اين عقايد هستند كه به صورت الگو ها محرك بوده و ديگر كسي به دنبال اين نيست كه كاوه آهنگري يافت شود تا با درفش كاويانيش جلو بيافتد و ديگران به دنبال او روند  بلكه نخست افراد بايد ببينند كه كاوه چه مي گويد و چه بر روي درفشش نوشته شده است و آنگاه در كنار او و نه در پشت سر ش حركت كنند  و اين اقدام عجيبي در مسائل اجتمائي دنياي امروز است كه بخواهيم قهرمانان اجتماع را بسازند بلكه اين آرمانهاي اجتمائي هستند كه قهرمان  ميسازند و شايد اگر بايد به درستي بيان كنيم بايد گفت  جوامع  مترقي  و پيش رو امروزي ايده  ستايش بجاي قهرمان ستايش هستند و اين ايده ها و عقايد است كه آرمانها را مي سازند و نه قهرماناني كه هردم و هر لحظه مي توانند بشكنند و يا به قالب ديگري روند و حتي از عقايد خود بر گردند و به طرفداران و عاشقان خود پشت كنند  و اين راه كار انسان آگاه امروز است كه به عقايد و نه آدمها بيانديشد و در همين راستا به ياد قصه اي از گاليله قهرماني كه در دادگاههاي تفتيش عقايد قرون وسطي مورد محاكمه قرار گرفت مي افتم

وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور به اعتراف دروغين  شد و به ناچار  و از ترس مرگ و سوختن در آتش به صاف بودن کره زمین “اعتراف” کرد، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمان ندارد.
گالیله در جواب گفت:
تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.

***********

آري دوچرخه سواري را بايد به طور صحيح انجام داد و هيچ كس به دوچرخه سواري كه بدون دانستن مسير پشتش حركت مي كند اعتمادي ندارد و آگاهي و راهنمائي و تعقل و انديشه مهمترين است و اين ايده ها و عقايد هستند كه در هر جامعه اي سالم قهرمانان را مي سازند و هيچگاه نبايد توقع داشت قهرمانان جامعه اي را ساخته و عقايد  بزرگ انساني را نهادينه كنند پس چه خوب است كه بر زين دوچرخه زندگي سوار شده و با آگاهي پا بزنيم  كه قهرمانان  ضعيف مي شوند و خسته مي شوند و مي ترسند و  خيانت مي كنند و و حتي مي ميرند اما آرمانهاي والا و انساني جاودانه اندو كاوه را نبين و در فش را نبين به دنبال فريدون نباش آزادي و مرگ سياهي  وظلمت و جهل ضحاك را بخواه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:18  توسط تورج عاطف  | 

مصدق

زمستان سال 1345 براي من كه كودكي 6 ماهه بودم مي توانسته يكي از غم انگيز ترين زمستانها باشد و اين حقيقت تلخي است كه سالها بعد در طول زندگيم با آن مواجه شدم در اين زمستان دو تن از قهرمانان هميشگي زندگيم رخت از اين جهان بسته و راحي ديار باقي شده اند ولي بايد بگويم علي رغم آن كه هيچگاه افتخار اين را نداشته ام كه جز 6 ماه در كنار آنها از هواي كشوري كه آنها تنفس مي كرده اند تنفس كنم اما همواره هواي آنها را كرده و يادشان جاودانه در ذهنم مانده و خواهد ماند در بهمن 1345 زنده ياد فروغ فرخزاد در تصادفي سخت رعب آور رخت از اين جهان بست و تنها صداي او باقي ماند كه باقي بماند عاشقانه اي كه فروغ نام داشت و به اين گونه يكي از بزرگترين افتخارات تاريخ ادبيات ايران خيلي زود و غم انگيز در حالي كه تنها 32 سال از زندگي پر بارش را مي گذراند ما را تنها گذاشت اين تنها غم زمستان 1345 نبود در اسفند همان سال بزرگ مرد تاريخ اين مملكت يعني زنده ياد دكتر محمد مصدق پس از ده سال تبعيد ناعادلانه رخت از اين جهان بست زنده ياد دكتر مصدق كه زندان انفرادي سالهاي 1332 تا 1335 را گذرانده و حكم بيدادگاه فرمايشي محمد رضا پهلوي براي او اجرا شده بود بلافاصله پس از رهائي از زندان در 12 مرداد 1335 تحت الحفظ به ملك آبا و اجداديش يعني احمد آباد منتقل و قرار شد تا به ابد آنجا حضور پيدا كند و چنين نيز شد دكتر محمد مصدق چون ديگر بزرگ مرد تاريخ ايران يعني ميرزا تقي خان امير كبير به تبعيدي اجباري فرستاده شد و حتي رژيم پهلوي اين جسارت را نداشت كه آخرين خواسته او يعني دفن شدن در قبر ستان ابن باوه بين عاشقانش يعني شهيدان واقعه سي تير 1330 را اجابت كند و مصدق بدون هيچ گونه مراسمي در اسفند 1345 در اتاق غداخوريش دفن شد تا ايران يكي از غريبانه ترين مشايعت ها را براي يكي از بهترين فرزندانش داشته باشد اما آن كور دلان رژيم پهلوي نمي دانستند آنچه كه مهم بود مراسم مرگ مصدق نبود بلكه زندگاني بزرگ مرد تاريخ ايران بود كه همواره مهم بوده و خواهد بود مصدق مردي است كه توانست به مدد انديشه هاي والاي خود و عشقي كه به اين خاك و بوم داشت منشا خدمات بزرگي نظير ملي كردن صنعت نفت شود و پاداشي چون كودتا بر عليه دولت ملي و مردمي و قانونيش وزندان و تبعيد را بگيرد اما تمامي آن كساني كه خواستند اين گونه او را با دفن در اتاق ناهار خوري در تبعيدش براي هميشه از حافظه تاريخي ببرند چون بسياري از نادان و جفا پيشه گان تاريخي نمي دانستند كه هيچگاه نمي توان تصوير يك قهرمان و خادم مملكت و ملتي را از اذهان ملتي پاك كرده و او را براي هميشه در فراموش خانه تاريخ دفن كنند امروز در زباله دانهاي تاريخ نام چه كساني است ؟ آيا كسي هست كه يادي از سپهبد زا هدي كودتا گر 28 مرداد بكند ؟ چه كسي است كه نداند سرنوشت محمد رضا پهلوي عامل آن واقعه شو م تاريخ ايران چيزي جز تبعيد و آوارگي نبود ؟از ديگر كساني چون شعبان جعفري ( شعبان بي مخ ) و اراذل و او باشي كه كودتاي ننگين 28 مرداد سال 1332 را يار بودند چه چيزي باقي مانده است ؟ آن لشكر و حشمي كه دكتر مصدق را پس از سه سال زندان انفرادي بين سالهاي 1332 تا 1335 به تبعيد گاهش در 12 مرداد 1335 برده اند نامي باقي مانده است ؟ مصدق ماند و جاودانه خواهد ماند نظير مرداني چون قائم مقام فراهاني كه در در بار زن باره اي چون فتحعلي شاه قاجار مورد كود تا گونه عوامل فاسد اطراف اين پادشاه نابخرد قاجار قرار گرفت و يا ميرزا تقي خان امير كبير كه با كودتاي در بار سراسر از جهل و خرافات ناصر الدين شاه به سر كردگي مهد عليا مادر ناصر الدين شاه به فين كاشان تبعيد شد و يا ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل سر دبير روز نامه اي به اين نام و سر دار ملي (ستارخان ) و سالار ملي ( باقر خان )و ديگرمجاهدين راه مشروطيت كه با كود تاي محمد علي شاه قاجار كه به كمك كلنل لياخوف روسي بر عليه مشروطيت مواجه شدند امروز پنجاه و سومين سالگرد تبعيد بزرگ مردي است كه قرباني كودتاي ننگيني شد اما نامش براي هميشه با خط زرين بر تارك تاريخ اين سرزمين باقي ماند اما همگي مي دانيم هيچگاه اذهان بيدار ملت و تاريخ ايران نمي تواند هجر و تبعيد خاطرات زنده ياد دكتر محمد مصدق و خدماتش و عشقي كه به ايران داشته است را تحمل نمايد ياد او و همه آنها دلاوران و آزادگاني كه با فرياد هاي ” يا مرگ يا مصدق ” در روز كودتاي 28 مرداد1332 در خون خود غلطيدند گرامي باد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:19  توسط تورج عاطف  | 

Littleprince

سواحل مارسي در جنوب فرانسه در دور روز پيش صحنه زيبائي از بزرگداشت يك  نويسنده و شايد شاعر  و به طور حتم يك انسان بزرگ  بود در 31 جولاي 2009 شصت و نهمين سالگرد مفقود شدن هواپيما  آنتوان سنت اگزو پري  در آنجا  بر گزار مي شد براي بسياري از ما ايرانيان سنت اگزو پري مفهو م زيبائي از عاشقانه ها را دارد قصه شازده كوچولو او كه به همراه ترجمه بزرگ مرد ادبيات ايران احمد شاملو است زينت بخش اذهان و قلب  و كتابخانه هاي بسياري از ما است شازده كوچولو مسافري از سياره بي نام كه روزي گل سرخ خود را رها كرد و راهي سرزمين ماشد و در طول مسير خود با آدمهاي مختلفي كه غرور و خود خواهي و مال پرستي و خلسه در خويشتن و… را در هستي سر لوحه كار خود قرار داده بودند مواجه شد و سر انجام در روي كره خاكي ما با لفظ ” اهلي شدن ” از عشق سخن گفت سنت اگزو پري  نويسنده اين كتاب خلبان جنگي است كه در يكي از ماموريتهاي خود  مفقود و براي هميشه پيش شازده كوچولوي خود رفت و شايد هر كدام از ما هر شب پر ستاره با نگاهي به ستاره اي كه بسيار مي درخشد به ياد او شازده كوچوليش مي افتيم و حس مي كنيم كه حالا نشسته است و به گل سرخ جاودانه عشق نگاه مي كند  كتاب شازده كوچولو سومين كتاب پر فروش دنيا بوده و به دهها زبان ترجمه شده است چهار سال پس از مرگ اگزو پري كتاب ديگري از او به نام ” ارگ ” چاپ شد كه يادداشتهاي پراكنده او است به ياد  خلبان عاشق فرانسوي قطعه اي را يافته كه به او تقديم مي دارم قصه زير به نوعي  حكايت عشق را بيان مي كند حكايت دلدادگي براي همه ما كه مي تواند فريادي باشد آري عشق  را بايد فرياد زد و لي  نه در غوغاي زبان كه در بي كران ذهن زيرا عشق نياز به صدا ندارد بلكه نيازمند ندا است ندائي كه از درون همه ما آمده و همراه ما است و بايد او را تا بي كران دوست داشته و بهر عشقش عاشقي كنيم  قصه زيبائي است و آن را تقديم مي كنم به شازده كوچولو و سنت اگزو پري و تمام كساني كه عشق را فريادي بي صدا زده اند

عشق فريادي بي صدا است

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:48  توسط تورج عاطف  | 

tavalod yasamin6

مي گويند شخصي تا به حال به جنگل نرفته بود و از اين رو از نزديكي خواست كه جنگل را به او نشان دهند و خويشاوندش او را به جنگل برد و به او گفت “اينجا جنگل است ” آن شخص نگاهي به اطراف كرد و گفت ” اما من جنگل را نمي بينم زيرا در ختان نمي گذارند تا آن هويدا شود !” ساده لوحي چنين ابلهانه چندان كمياب و نادر در روزگار ما نيست حكايت بسياري از چيز ها در زندگي همين نديدن ها و شايد بهتر باشد بگويم عدم نگريستن عميق است و اين نديدن ها كه مي تواند به بسياري از چيز ها نظير نديدن آگاهي ها و نديدن تفكر و نديدن انديشه و نديدن بغض و نديدن تمنا و نديدن ارزشها ي واقعي و انساني و از همه مهمتر نديدن عشق است و شايد درسي كه در جشن ميلاد خواهر زاده من ياسمين بود دقيقا ارتباط به همين موضوع يعني ” ديدني ها ” داشت حضور در جشن تولد در چنين روز هائي كاري بس سخت و دشوار و اگر از نزديكان آدمي نباشد تقريبا محال و غير ممكن است اما وقتي كه دائي باشي بايد بپذيري كه جشن تولد خواهر زاده را حتي در بدترين حالتهاي روحي و مشغوليتهاي ذهني بپذيري و در آن فعالانه شركت كني خصوصا آن كه تنها دائي باشي و از نعمت تنها يگانه خواهر زاده داشتن برخوردار شده باشي بنا بر سنت ” دائي بودن ” در خانواده كه ياد آور يك خاطره زيبا است و نقشي بس مهم در روابط خانوادگي بيشتر خانواده هاي ايراني دارد و براي خود من ياد آور يكي از مهمترين و تاثير گذار ترين افراد زندگيم هست من نيز در جشن تولد ياسمين خواهر زاده ام شركت كردم برايم باور كردني نيست اين دوازدهمين جشن تولدي است كه به مناسب ميلاد ياسمين بر گزار مي شو د و من در طي اين سالها دائي بودم و آمدم و در كنار بقيه اعضاي خانواده جشن گرفتم كه صد البته در اين ميان غيبت بسياري خصوصا پدر و مادر عزيزم در اين جشن بسيار ناراحت كننده و در پاره اي از اوقات درد آور بود نگاهي به آيلي دخترم و ياسمين خواهر زاده ام مي كنم كه به همراه هم از جشن بهره مي گيرند و از همراهي هم لذت مي برند و مرا به ياد ارتباط هاي سالهاي دورم با برخي از اعضاي خانواده مي اندازند ارتباطهائي چون رابطه ام با پسر خاله كه سالها ادامه داشت و در كنار هم روزها و شبهاي زيادي را گذرانديم آرزو مي كنم كه رابطه آيلي و ياسمين سالهاي زياد دوام داشته و همواره در گردش روزگار كنار هم باشند شايد آرزو كردن تنها چاره كار نباشد استمرار و ادامه هديه اي است كه آنها بايد خود به ارتباط خود دهند و باور كنند كه اين پشتكار و اصرار مي تواند در بسياري از مواقع كار هاي بزرگي انجام دهد پشتكار و ايمان و عشق مي تواند همه آدميان را به استمرار كاري تشويق نموده و باعث شود كه همه به اهداف خود بر سند اهدافي كه مي توانند با بهره گرفتن از انديشه ها و تحليل هاي درست و دوري از خرافات و اطاعتهاي كور كورانه و تفسير هاي غير قابل باور تبديل به شعارهاي ماندگار در جوامع بشري شوند و براي اين استمرار و ادامه در هر كاري و هدفي بايد نخست از هر چيز ارزش ها را شناخت و تحليل نموده و باور داشت كه به دنبال چه اهدافي هستيم و چه چيز هائي ارزش هستند و در وحله دوم بهر رسيدن به آن هدف و ارزش ها تلاش و كوشش و فداكاري و حتي جان فشاني كنيم و دوستي و عشق يكي از اين اهداف است نگاهي به آيلي و ياسمين مي كنم كم كم تبديل به دختران جواني مي شوند و بيشتر مي انديشند و كمتر سعي به فرافكني و بچگي دارند مي دانم كه دوستي ها آنها مي تواند ادامه يابد و در حد پيوستگي هاي بي انتها رود به آن گونه كه براي ديدنش احتياجي به گفتنها و شنيدنها نباشد آنها مي توانند جنگل دوستي را نه تنها ببينند كه حس كنند و در آن زيستن كنند و چون آن هالو نباشند كه نمي خواهد و شايد نمي تواند ببيند و بگويد درختها نمي گذارند كه جنگل را ببينند آيلي و ياسمين مي توانند در اين جشنها ياد بگيرند كه اتحادو عشق بهر همديگر و با هم بودن چه تحفه بزرگ و با ارزشي است و مي تواند تا به كجا جوامع انساني را ارتقا دهند آيلي و ياسمين مي توانند در وراي اين دوستيها ياد بگيرند كه تبر هيزم شكن است كه درختي را بر زمين مي افكند و آن هيزم شكن نمي تواند به آن كه نخستين بار نهال اين در ختان غول پيكر را كاشت ايراد بگيرد كه چرا سر راه او درختي كاشته است آيلي و ياسمين مي توانند عاشقانه با هم زيستني جاودانه داشته اند و از هيچ چيز نترسند زيرا كه تا وقتي همديگر را دارند و به هم باوري بزرگ هيچ نيروئي نمي تواند آنها را از هم جدا كند و آسيبي رساند و آيلي و ياسمين مي توانند بسيار از عشق به هم آموزند .. آنها را بغل مي كنم و تمامي مشغوليتها ي ذهني و تفكراتي را كه روحم را آزرده است را اندكي رها مي كنم و به همراه آنها عكسي مي گيرم شايد اين عكسهاي سه نفره ما چون عكسهاي بي شماري كه من با دائي و پسر خاله گرفتيم روزي براي آنها هم لبخندي از ياد آوري آن لحظه ها و اشكي از حسرت از گذشته هائي خواهند زد كه امروز من به ياد دائي محمود و پسر خاله مي زنم تولدت مبارك ياسمين

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:28  توسط تورج عاطف  | 

toat

” كار نشد ندارد “! روزگار ما چنين است و محال را موقوف باشد  آر ي اين روزها هر تفكري مي تواند روزي به سرانجام رسد اما قصه ديروز من و پسر خاله به گونه ديگر بود  پسر خاله قديمي ترين و بهترين دوست دوران زندگيم است سالهاي زيادي را با هم گذرانده و بزرگ شده ايم اشكها بهر غمهاي يكديگر و خنده ها بهر شادي ها هم داشته ايم پسر خاله محرم راز هايم بود و من نيز رازهاي زيادي از او را در سينه دارم اما علي رغم تمامي آشنائي كه با او داشته ام اين كار او را باور نمي كنم و مهاجرت نز ديك به يك ساله او از خانه پدري و سرزمين مادري باعث شده است كه نتوانم پيش او روم و بپرسم

- رفيق اين بازي ديگر يعني چه ؟

پسر خاله براي دائي محمود متوفي ما يك پروفايل در يكي از شبكه هاي اجتمائي در اينتر نت  باز كرده بود و هم خودش در آن اضافه شده بود و هم پيشنهاد اضافه شدن به آن پروفايل را به من داده بود !! عجيب بود اين كار پسر خاله مرا سخت مبهوت كرد و ساعتها مبهوت به اين در خواست مي انديشيدم  براستي اين كار پسر خاله چه معني داشت ؟ دائي محمود مهر بان ما چند سالي است  كه فوت كرده و هنوز نمي توانم كه بگويم كه از پيش ما رفته است زيرا نمي تواند كه رود دائي محمود مردي نيست كه از ميان ما هجرت كند  او كسي است كه با مهر بانيهايش و لبخندهائي كه مي زد و شجاعت و دلسوزي و غمخواري كه داشت اثري ماندگار در ذهن و قلب همه كساني گذاشته است كه او را شناخته اند سالها است كه مي كوشم  به گونه اي در كتابهايم شخصيت  واقعي او را به تصوير  بكشم  اما رسم آن همه دلدادگي و عاشق دلي و مهر باني را در توان خود نمي بينم  دائي محمود براي همه ما تنها يك دائي نبود بلكه مي توانم او را يك رهبر و راهنما و معلم و دلسوز و غمخوار  و مهمتر از همه يك عاشق و معشوق  بدانم اما روزگار او را خيلي زود از ما گرفت همان گونه كه در زندگي او بسياري از چيز ها پيش از آن كه بيايند خيلي زود مي رفتند او در روزگاري كه تنها يك طفل 2 ساله بود پدر را از دست داد اما به گونه اي از صميم قلب زندگي مي كرد كه اگر پدري مي شد مطمئنا  يكي از بهترين پدر هاي دنيا بود در سالهاي دور در تنها عشق جاو دانه اش كه دختري آريائي از سرزمين رود راين بود  به گونه اي سخت غم انگيز ناكام ماند اشتباه نكنيد حكايت بي مهري و نامرادي  آدمها نبود كه آن دو دلداده را از هم جدا كرده بود بلكه بيماري سرطان باعث شد كه ” عشق دائي محمود “  در دنياي فاني او را تنها گذاشته و در جاي ديگر منتظر او باشد و اين گونه بود كه هيچگاه ديگر به فكر ازدواج نيافتد و جمله ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” را همواره به ياد او تكرار مي كنم  ولي مي دانم اگر روز ي آن دو دلداده در زمان  اين زيستنشان به هم مي رسيدند به طور حتم او يكي از بهترين همسران دنيا مي شد دامنه درك و فهم و عشق و وفاداري و درست انديشي او براي من يك الگو از انديشه هاي آزاد انديشي و اعتقاد راسخ   دائي به تفكرات انساني و انسان دو ستانه بود  دائي محمود سالها بود كه از وطن مهاجرت كرده  و براي ادامه تحصيل  و زندگي به آمريكا رفته بود و لي  كمتر كسي را چون او عاشق ميهن ديده بودم بخوبي ياد دارم كه روزگاري كه در آمريكا به علت اشغال سفارتخانه اشان در ايران پرچم ايران را آتش مي زدند در تصويري در تلويزيون او ديد كه پرچم ايتاليا كه همان سبز و سفيد و قرمز اما در جهت عمودي هستند را آتش مي زنند و او در مقاله اي كه در روزنامه تكزاسي چاپ شد نوشت ” شما كه اينقدر نا آگاهيد كه حتي پرچم كشور مرا نمي شناسيد چگونه در مورد مردم كشورم قضاوت مي كنيد ” و اين گونه عشق به خانه پدري را نشان مي داد از ديد دائي محمود بدترين كار اين بود كه چون تازه به دوران رسيده هاي فرنگ رفته در هنگام صحبت كردن به فارسي  كسي بخواهد از كلمات انگليسي بهره بگيرد و اين هم نشاني ديگر از وطن پرستي او بود عشق به مادرش ( خانم )  نمونه اي بس عظيم از اين گونه عشق را به نمايش مي گذاشت و عشق و احترامي كه  به خانواده حتي به عجيب ترين و غير قابل تحمل ترين ما بين آنها مي گذاشت نشان از حرمتي بود كه او به  ارزش خانواده قائل بود سالها او با سرطان جنگيد شايد باور كردني نباشد اما او نزديك به 20 سال با آن مبارزه كرد و اين نيز نشاني از بعد عشق او به زندگي و دوريش از هر گونه نا اميدي و بي ايماني و بي عشقي بود  دائي محمود نزديك به  4 سال است كه اين كالبد خود را رها كرده و لي غم هجرانش در كالبد خاكيش همچنان باقي است اما يادش هميشه با ما است و درست به همين دليل يعني ” يادش با ما است ” و شايد بهتر باشد بگويم ” ياد آن كه عاشق زيست و عاشقانه مرد بايد جاو دانه بماند ” باعث شد كه به اين انديشه روم كه حق با پسر خاله است بايد حرمت او را نگاه داشت بايد نشان دهيم كه او زنده است چون عاشقش هستيم و عاشقمان بوده است و اين گونه بود كه من نيز به پرو فايل دائي محمود اضافه شدم و با پسر خاله عزيزم هم نوائي كردم

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

و دوام عاشقان تا بي انتهاي عاشقي ما است  و چه خوب است  كه عاشقي  هاي خود را جاو دانه كنيم و  هر دم ثابت كنيم  و شايد به همين دليل است كه بايد گوئيم

“كار نشد ندارد”

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:26  توسط تورج عاطف  | 

daiee-jan-napelon

شايد بايد حذر كنيم از  انگليسي ها و چون شخصيت فانتزي شاهكار بزرگ رمان نويسي  ايران يعني  ” دائي جان ناپلئو ن ” اثر بزرگ  مرد ادبيات ايران ايرج پزشكزاد بوده و به مانند قهرمان اول آن داستان يعني   دائي جان ناپلئون عزيز عمل كرده  و با  تكرار واژه ” كار انگليسي ها است ” از هر چه كه متعلق به امپراطوري بريتانيا باشيم دوري كنيم و آن را بعنوان توطئه و نيرنگ  به حساب آوريم    اما به واقع در پاره اي از اوقات نمي توان از گفته هاي اين “انگليسي هاي چشم چپ “به قول ديگر شخصيت آن كتاب جاودانه يعني  مش قاسم  براحتي عبور كرد و بايد در بست آن را قبول داشت كه يكي از اين جمله ها چنين است  ” به ريشه ها مراجعه كن “

براستي براي يافتن علت و تحليل هر چيزي بايد ريشه آن را جست و ديد كه اساس و بن آن چه مي تواند باشد در روزگار ما حرفها و اعمال زيادي از سوي آدمها ي مختلفي شنيده و ديده مي شود كه در پاره اي از اوقات باور آنها بسيار سخت و دشوار و حتي غير قابل درك است جهان ما سراسر از  اعمال زشت و يا خوب و جنايات و يا مهر بانيها و دروغها و راستي ها است و همه ما از دير باز مي دانيم كه ” دروغگو دشمن خدا است ” و يا اين كه نبايد ” اعمال زشت  انجام داد ” و ” دزدي و قتل و جنايت و … اعمال زشتي هستند ” اما وقتي پاي عمل كه به ميان مي آيد اين ريشه ها هستند كه مي توانند انتخاب ميان خير و شر و راستي و دروغ و انسان بودن و جاني شدن را بوجود آورند  و ديگر هيچ  حرف و نصيحت و حديث و قصه اي نمي تواند باعث شود كه افراد بر خلاف ريشه و نهادي كه بر اساس آن متولد شده و  در 5 سال اول زندگاني خود با آن رشد كرده اند عمل كنند و اگر استثنائي ديده شود بايد آن را در حديك واقعه بزرگ و چيزي شبيه معجزه   شمرد و نبايد چندان به اين  بيت شعر معروف  يعني

آنچه شيران را مي كند رو به مزاج

احتياج است احتياج است احتياج

توجه كرد هيچ انساني كه از خمير مايه هاي درستي شخصيت و روحش تشكيل و رشد  كرده باشد نمي تواند در مقطعي جاني و قاتل و بد  باشد و بعد به يك باره  معجزه آسا تبديل به انساني والا مقام وعظيم شان شود و يا اين كه انساني كه خوي آدمي را سر لوحه كار خود قرارداده در بدترين شرايط  نظير فقر و احتياج و حتي در بهترين شرايط يعني رسيدن به ثروت و  مكنت و قدرت نمي تواند چندان به دور از خوي خود عمل كند زيرا همگي مي دانيم  ديدن رنگين كماني بعد از بارش باران نشان از قصه لطافت اين پديده زيبا دارد و يا اين كه بي آبي در صحرا هيچ ارتباطي به بدشانسي ندارد و شايد اشتباه بيشتر ما در اين باشد كه در بسياري از مواقع چون تشنگان در بيابان  به دنبال سراب هستيم  و در روزگار با مواجه شدن به افراد و حوادث مي خواهيم به گونه اي آنها را توجيه كنيم و ديده ايم كه چون خود را داراي قابليتهاي بخشندگي و انسانيت نمي بينيم سعي داريم آنهائي را كه اين گونه هستند با زدن اتهام ” ساده لوحي ” و ” شكم سيري ” نزديك به رفتارهاي خود كنيم و يا بر عكس مي خواهيم كه از كساني كه سابقه و ذات پليد آنها آشكار شده است توقع “انسانيت ” و ” توجه به همراه ” و “احترام به حقوق ” داريم و اگر چنين نباشند سعي مي كنيم كه با توجيهات مضحكانه چون اين كه موقعيتها مي توانند افراد را عوض كنند آنها را به گونه تبرئه كنيم در حاليكه به هيچ عنوان چنين نيست و آدمهاي پليد چون عقرب هستند كه از روي ذات و كينه خويش نيش مي زنند و  زماني كينه اي به مردم پيدا مي كنند كه بخواهند آنها را از ذات خود يعني ضد انسان بودن و جاني شدن دور كرده و راهي ديار انسانيت كنند ولي كساني كه از آغاز به پايان انسانيت رسيده اند چگونه مي توانند انساني عمل كنند؟ پس آيا بهتر نيست كه اصولا  دائي جان ناپلئو ن شدن را فراموش كنيم و به انگليسي ها چشم چپ حق بدهيم كه  بگويند  ” به ريشه ها مراجعه كن ”

براستي چند نفر از ما در طول وقايع روز اين واقعيت را در نزديكي خود مي بينيم كه بيشتر كارها و اعمالي كه مي بينيم حكايت در ريشه افراد داشته و بايد بر اساس ريشه هاي افراد  به آنها نگاه كرد و توقعات را براساس ريشه داشت و نخواهيم كه از گياه كاكتوس برايمان پرتقال آيد و بوته توت فرنگي سعي كند كه گوجه فرنگي به ما هديه دهد  چون هردو ميوه  فرنگي هستند !!  خنده دار است ؟ اما حقيقت داستان به همين سادگي است  و بايد پرسيد براستي با توجه به ريشه  افراد برخي از توقعات بي معني نيست ؟ به قول مش قاسم   “تا قبر چهار انگشته ” و بايد به خود و ديگران  دروغ نگوئيم و توقع بي جا نداشته باشيم و باور داشته باشيم در جائي كه بلوط باشد بلوط و در جائي كه گندم است گندم خواهد روئيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:9  توسط تورج عاطف  | 

parande

بر سر كاج بلند و سبز باغ همسايه ما

عطر آزادي خود را مي بويند

من به آزادي مرغان قفس  مي  انديشم

نه به پرواز و نگاه آنها

من به آن لحظه مي انديشم

كه در آن رخصت پرواز كبوترهاست

من به آن هلهله گنجشگان مي نگرم

كه به هنگام غروب

چشمها را به افق مي دوزم

كاش مردي به فراز كوه

با دو مشعل در دست

مثل خورشيدي

در ظلمت قلب من

ظاهر مي شد

چشمها را به افق مي دوزم

كاش دستي ز زمين مي روييد

و درخت دگري برتن دشت سيه مي كاشت

كاش دستي ززمين مي روييد

من به آزادي مرغان قفس

مي انديشم

خسرو گلسرخي ” پاييز 1343 رشت “

اگر سن فرزند شما از كودكي گذشته باشد به طور حتم او را مي بيند كه باو سيله الكترونيكي مشغول بازي است و شايد  هم غرقه در ملعبه هاي  كامپيوتري شده است ديگر هيچ كودكي باد بادكي به هوا نمي فرستد كود كان ما دوستان خود را در مونيتور ها مي جويند ديگر طناب بازي دخترانه و فوتبال گل كوچك پسر بچه ها را كمتر مي بيني شايد كمتر “سلامي ” ز بچه ها بشنوي زيرا همسايگي و بچه محلي مثل خيلي چيز ها از بين رفته و جاي خود را به يك بي كران غريبگي  داده است  و حكايت دختر من نيز چنين است او وقت زيادي را با بازيهاي كامپيوتري مي گذراند و علي رغم اصرار هاي بي شمار من تنها چند دقيقه اي از معشوق الكترو نيكيش جدا شده و بار ديگر به سراغ او مي رود نگاهي به او مي اندازم مشغول بازي عجيبي است در ميان بازي او كودكي وجود دارد كه او مي تواند به مدد معجزه هاي زمان حاضر او را غذا دهد و لباس بپوشاند و بعد موهايش را به رنگهاي مختلف در آورده و هر بلائي كه دوست داشته باشد بر سر او آورد با تعجب به اين بازي نگاه مي كنم و بعد به صورت خندان آيلي كه گوئي بي نهايت از اين بازي لذت برده و گوئي تا بي كران زمان اگر با مخالفت من مواجه نشود اين بازي را ادامه خواهد داد  آهي مي كشم و شباهتي زياد  بين آن بازي الكترونيكي آيلي و زندگي خودمان مي بينيم  به واقع هر روز مي توانند ما را به رنگ و شكلي در آورند و بگويند چه بخور و چگونه بخواب و چگونه راه برو و چگونه حرف بزن و …. و شايد   عواملي كه چنين با مردم  كنند همين لبخندي را كه آيلي بر لب دارد را زده و بعد از مدتي ما را به گوشه اي پر تاب مي كنند نظير آنچه آيلي با سي دي هاي بازيهايش انجام داده و چندان از برده هائي كه تحت عنوان بازي كامپيوتري  دارد راضي نمي شود و خيلي زود از آنها خسته مي شود و حكايتي تكراري را رقم مي زند كه داستان هميشگي بين برده ها و اربابها است و من تنها نظاره گر هستم و نمي تواند غم  سخت بيگانه اي كه از لبخند اربابانه آيلي را دارم به گونه اي پنهان كنم اما چاره چيست ؟ به سوي پنجره مي روم و به پرندگان مي نگرم و قصه گلسرخي را تكرار مي كنم

چشمها را به افق مي دوزم

كاش مردي به فراز كوه

با دو مشعل در دست

مثل خورشيدي

در ظلمت قلب من

ظاهر مي شد

چشمها را به افق مي دوزم

كاش دستي ز زمين مي روييد

و درخت دگري برتن دشت سيه مي كاشت

كاش دستي ززمين مي روييد

من به آزادي مرغان قفس

مي انديشم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:12  توسط تورج عاطف  | 

iran

نمي دانم تا به حال هنگام  دوچر خه سواري با چه اتفاقهائي رو به رو شده ايد اما همه آنهائي كه به اين ورزش مفرح مي پردازند مي دانند كه اين تفريح زيبا در عين لذتي كه به انجام دهنده آن مي دهد با معضلاتي   هم او را مواجه  مي سازد  اما وجود اين مشكلات هرگز نمي تواند مانعي براي لذت بردن از اين ورزش زيبا  براي دوچرخه سوار شود اما شايد اگر اندكي به دنياي تخيل رويم و بخواهيم از ابزار “تصور” استفاده كنيم دوچر خه سواري مي تواند به نوعي زندگي را تشبيه كند داستان “دوچر خه سواري با خدا “يك قصه زيبا و شنيدني است و مخاطبش كساني هستند كه  در درياي زندگي به گونه اي سر گردان و به دنبال راهنما و  حامي مي گردند قصه ” دوچرخه سواري با خدا ” پيامي جز ايمان و اميد و عشق ندارد و به همه ما مي گويد كه  سواري در مسيري كه ” زيستن ” نام دارد با تكيه بر لطف يزدان مي توان تا چه اندازه لذت بخش بوده و هيجان انگيز باشد در  حديث ” دوچر خه سواري با خدا “  به همه آنهائي كه در راه رسيدن به آن چه آدمي را لايق است  نا اميد مي شوند  و مي خواهند از ادامه تلاش و كوشش براي رسيدن به هدفي بزرگي كه چيزي جز ” انسان بودن ” و ” انسان ماندن ” نيست  به گونه اي دست كشند  صادقانه مي گويد كه  در جاده  زندگي ركاب زنند و تلاش كنند و ايمان و اميد و عشق به ايزد  مهربان داشته كه او خود راهنماي تمامي آنهائي است كه مي خواهند انسان بمانند و حيات  آدمي را سر لوحه زيستن خود  قرار دهند اين قصه را تقديم مي دارم به تمامي انسانهاي پاك اين جهان خصوصا هم وطنان شجاع و مهر بان و با فرهنگم كه همواره به آنها افتخار كرده و مي كنم و خواهم كرد

دوچر خه سواري با خدا

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

«ركاب بزن….»

«ركاب بزن….

«ركاب بزن….»

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:3  توسط تورج عاطف  | 

akii4

دستي مرا به سوي تاريكي مبهمي مي برد  و …

باز كابوسي آمداز خواب پريده بودم و خيره به آن سوي پنجره مي نگريستم سوي كتابخانه رفتم و بي محابا كتابي را باز كردم  نغمه هائي از اوشو عارف هندي  بود …

اشو مي گويد ” حتي اگر تو لحظه اي شاد باشي تمامي هستي  در آن دم يك قدم پيش گذارد”

و مي تواند انديشيد با تمامي وجود به اين گفته زيباي عارف هندي كه از لزوم حضور تك تك قطره هاي  آفرينش  براي پيدايش  اقيانوسي سخن مي راند

آري آري حتي لحظه اي بيدار شدن و به گمراهي ها نيانديشيدن عظمتي به اندازه حركت تمامي هستي دارد

اگر بتوان باور كرد كه ايمان به خويشتن و ديگران تا چه حد ثمر دارد شايد هيچگاه بي ايماني در سرائي كه هستي نام دارد وجود نداشت

شايد اگر هر كدام از ما مي دانستيم كه اميد تا چه حد مي تواند انرژي بي كران به جهان ما دهد به طور حتم هيچ كس به خوداجازه نمي داد كه نغمه شوم  توقف و  ايستائي براي ادامه زيستن را حتي دمي سر دهد

اگر هر كدام از ما گوهر عشق را به تمامي به وجود مي كشيد و  آن را مي بوييد و لمس مي كرد و مي چشيد و مي ديد و مي شنيد و در ميان تمامي اين حسهاي جاودانه پنج گانه غوطه مي خورد تا بتواند آن اكسير دلدادگي را آن گونه كه چشيده است بچشاند و شنيده است گويا باشد و ديده است بنماياند و تماسي دهد دلدادگي آن گونه كه لمسش كرده شايد هيچگاه عشق در وادي ما گم نمي شد

اگر  ما باور مي كرديم  كه زندگي با تك به  تك قدمهاي پر شور  هركدام ازجزهائي “من “كه كل ” ما” را تشكيل  مي دهد  مي تواند به طور حتم  تبديل به جرياني سيال سراسر از شور و نشاط شود آنگاه شايد هيچكدام از ما اين گونه بي توجه قدم بر زمين نمي گذاشت و همگي زيستني رقصان  را تجربه مي كرديم

اگر ايمان داشتيم كه ترس مي تواند چه احساس مخربي دهد و دنيا را تيره و تار سازد شايد هيچ كدام از همه ما  لحظه اي شجاعت را از آغوش خود رها نمي كرد و نغمه بوف نا اميدي و ترس و بي باوري به خويشتن را سر نمي داده و گوش نيز نمي سپرد

اگر هر كدام از ما لحظه اي مي انديشيد كه ” من ” عزيز مي شود وقتي كه عزيز شمرده و آن را اسير بي هودگي نكنيم تا بتوانيم از مجموع اين ” من ” ها يك ” ما ” پر از هماهنگي و فايده در دنيا  بسازيم  آنگاه اين گونه آسان  اسير رخوت و دامهائي بي توجهي و اعتياد به روزمرگي و غرور و ناداني و.. نمي شديم

اگر هر كدام از ما باور مي كرد كه همه هستي بهر او آمده است كه ببخشد  شايد ما نيز بخشندگي را اين گونه به نسيان نبرده و گدائي  حماقت را اين گونه طلب نمي كرديم كه ندهيم و نخواهيم و نگوئيم و هيچ كاري نكنيم  تا بلكه بتوانيم گيريم و خواهيم و گوئيم و همه كار كنيم

اگر باوري داشتيم كه زندگي زيبا مي تواند شود بهر آن چه كه خواسته ايم  كه  داشته و بهر آن تلاش كرده ايم شايد هيچگاه به دنبال شبي كه ره صد ساله است اين گونه مذبوحانه   نمي رفتيم و اين سان  چشم به آن سوي نا كجا آبادها نمي دوختيم و از غير من و ما هيچ نمي خواستيم

شايد اگر اندكي مي انديشيديم كه با غرور در آينه نگريستن عطيه اي است كه به كساني داده مي شود كه عمري را بي غرور به هم نوع خود نگاه كرده اند شايد اين گونه جلوه گري در برابر آينه مجازي رو به روي ديوارهاي شهر نكرده و سعي مي كرديم آينه قلبهايمان كه  زنگار گر فته از غرور است  راچاره اي مي كرديم

شايد اگر باور مي كرديم كه ذهن مي تواند  هم آدمي را به اوج ببرد و هم مي تواند درته مغاكي تيره وتار اسير سازد آنگاه اندكي بهرهر  انديشه اي توقف مي كرديم و نمي گذاشتيم كه اين گونه ذهن ما را گمراه سازد و ره به سوي ناكجا آبادي كه خود براي خود ساخته ايم  سرانجام ببرد

اگر قدر لحظه  هاي بوسه ها و لبخند و دوست داشتن ها  وصال آدينه و روزهاي بي كران ديگر  راباور باشد  شايد هيچ دلتنگي و شكي در عطيه اي كه زندگي  نام دارد وجود نداشت و آنگه نه كابوسي بود و نه ناشناسي كه راهنماي ما  به ناكجا آبادي باشد

شايد بايد باور باشد

آري بايد كه باور باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:15  توسط تورج عاطف  | 

man va aylii

با دخترم فيلمي  را مي بينم  كه حكايت از بي وفائي روزگار  دارد  پير مردي سوزبان  پس از سالها تلاش و كوشش باز نشسته شده و خيلي راحت و  با يك حكم به او دستور به اقامت در خانه مي دهند و پير مرد سر گردان  نمي داند كه بدون ريل ها و ست قطار چگونه زندگي را بگذراند و حس مي كند كه  ديگر به درد هيچ كاري نمي خورد …   كمي از موضوع فيلم سرخورده شده ام و رو به آيلي ( دخترم ) مي كنم و از او مي پرسم

- اگر من پير شدم تو با من چه مي كني ؟

و آيلي من اين بار ناخدا مي شود و مي گويد

- تو پير نمي شوي آخه قلبت هميشه جوونه!!

شنيدن اين جمله پر از آگاهي از زبان دخترم مرا سخت شگفت زده مي كند او راست مي گفت آنچه كه جواني و پيري را معلوم مي كند ” قلب ” است شايد بسياري از ما در روزگار زندگي احساس جواني و يا پيري در مقاطعي كرده و با توجه به اين حس و شايد بهتر باشد بگويم باوري كه نسبت به اين كلمات داريم به اين  انديشه رويم كه براستي پير شده و يا اين كه همچنان جوان بوده و شايد اين كه هيچوقت جواني نكرده و يا اين كه حس پيري را هيچگاه حس نكنيم تمامي اين حالات دقيقا ارتباط به ” قلب ” ما داشته و نشات گرفته از باور هاي ما است سالها پيش اين جمله را   كه ” سن  تنها يك عدد است ” را گفته ام  و  در بسياري از مواقع آن را  براي ديگران تكرار كرده ام  اما شايد بايد نگاهي بسيار عميق تر به آن بكنم و بگويم تمام آن چيز هائي كه باور داريم حقيقي بوده و مابقي تنها تعاريف بي معني است كه  از تراوشات بازيهاي ذهن آيد اگر در زندگي فردي را مي بينيم كه خيلي زود حس پيري و سر خوردگي و شكست دارد دقيقا مربوط به باور او به سالخوردگي و ناكامي است و بر عكس اگر انساني حس اميد و طراوت و پيروزي را با تمامي وجود حس مي كند دليلي جز اين ندارد كه باور جواني و كاميابي را عميقا  ايمان دارد بسياري از ما دوست داريم كه خيلي زو د به قضاوت نشسته و در مورد مسائل مختلف زندگي خيلي زود داوري كنيم اما اگر براستي باور به حركت و اعمال و رسيدن به هدفي داريم بايد نخست به باور پيروزي و بر حق بودن آن داشته و خيلي زود نخواهيم كه بذر ترديد و ناكامي را در ذهن  خود بكاريم و بايد به ياد داشته باشيم كه براي رسيدن به هدف و باور به پيروزي نخست به قدمها و موانعي كه در گذشته داشته و از آن عبور كرده بنگريم و بعد به سختي ادامه راه بيانديشيم و شايد همين باور است كه به آن ايمان گفته و از زبان آيلي ” قلب جوان ” نام گرفته است و حال سوال بعدي اين است كه براي رسيدن به باور و اطمينان از ادامه راه چه فاكتور هائي را بايد سنجيد ؟ بايد گفت جواب به اين سوال بسيار  ساده است و تنها در يك كلام مي گنجد و آن اين است ” عشق “

آري عشق  است كه مي تواند باور را در انسانها جاودانه كند بسياري از آدمها ظاهرا عشق به  كس و يا چيزي داشته ولي خيلي زود دست  از موانع و رسيدن به هدف نهائي نا اميد شده و با جمله ” دلخوشي سيري چند ؟” به خود نهيب زده و باورپيروزي را از خود مي گيرند اما بايد باور كنيم عشق داشتن به يك كس و يا چيز به معناي وصول آن است يعني در جهان ثابت شده است كه اگر به واقع چيزي را بخواهيم به آن خواهيم رسيد كه در بسياري از مواقع اين واقعيت را باجمله ” خواستن همان توانستن است ” از آن ياد مي شود  و اين تنها يك جنبه از عشق و دلدادگي است و عاشقي مي تواند در بسياري از جنبه هاي ديگر زندگي اثر گذاري داشته باشد كه مهم ترين آن پاسخ آيلي به سوال من است كه مي گفت “تو پير نمي شوي چون قلبت جوانه ” آري جواني قلب و روح تنها به حس درون ارتباط دارد عشق عاملي است كه مي تواند جواني و طراوت و شادماني را براي هميشه در انسانها نگاه دارد عشق به خود و ديگران و همه چيز مي تواند پرده ضخيمي چنان سازد كه هرگز اجازه ندهد پيري و سر خوردگي از آن عبور كرده و شخص را دچار ياس و ترديد سازد  اما رسيدن به اين باور به معناي داشتن آن نيست و بايد به كلام حافظ كه مي گويد

عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز

ورنه گي عشق نتوان زد به چوگان هوس

نگاه ويژه اي نمود گفتن  كلام عشق با عاشقي  كردن دو حكايت جداگانه دارد بذر عشق  در قلبي جوانه زند كه آمادگي رويش آن را داشته باشد يعني قلبي مي تواند به دنبال عشق ورزي رود كه ذهنش را در گير حساب و كتابهاي ابلهانه روزگار نكرده بلكه باور به اميد و اعتقاد به ايمان و صبر را سرلوحه كار خود دهد پاكي قلب  گوهري است كه به همه ما انسانها داده شده است اما اين كه تا چه حد قادر به حفظ آن بوده و سعي در ارتقاي آن داشته باشيم تصميمي است كه ارتباط به ما دارد و اين ما هستيم كه بايد در اين انديشه رويم كه به واقع خواهان عاشقي كردن و لذت بردن از زندگي هستيم  يا اين كه مي خواهيم روز مرگي كنيم آيلي را نگاه مي كنم چشمهاي محبوبم حكايت زيبائي را ياد آوري به من كرد و به يادم آورد كه ديگر به پيري و تنهائي نيانديشم و جمله ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله اي بي معني است ” را بار ديگر در قلبم جلاي ديگري دهم

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:41  توسط تورج عاطف  | 

عشق

شايد باز هم مي خواهي كه دور تر روي

آري ؟  چه گناه نا بخشودني است ديدن سبزه اي كه پنداشته اي از دور سبز تر است

و خوشبختي نيز چنين قصه اي باشد

چه كسي گفت كه فعل خوشبختي  ” رسيدن ” است ؟ همگي مي دويم و خواهيم كه  شايد روزي به خوشبختي ” رسيم ” اما همه دانند كه فعل خوشبختي ” بودن ” و  چون خوشبخت بودن و ” شدن ” چون خوشبخت شدن است   چه پندار اشتباهي است كه خوشبختي را ز بيرون خواهيم كه نيكبختي از درون باشد و بس

خوشبختي در هيچ آزمايشگاهي يافت نشود

خوشبختي در زير هيچ ميكروسكوپي  آشكارنشود

نه تلسكوپ  دور نگاري و نه فورمول پيچيده اي باشد كه خوشبختي را در ستاره اي محال بيند و يا آن كه در سرنگي ريزد به خود تزريق نمايد

خوشبختي شربت  تلخ و شيريني نيست كه صبح و ظهر و عصر و شب ترا واجب باشد كه بچشي و ابرو در هم كشي و به انتظار كه بلكه اندكي ز تب بي قراري راپايين كشد

خوشبختي چون پا شويه اي نيست كه كه پاهاي تب آلود را در آن فرو بري و ناگهان خنكاي ديدن بهتر جهان را با تمامي در وجود حس كني

خوشبختي حتي پيش از  هر اتفاق بزرگ دنيا بوده است خوشبختي  تا بي كران هستي هست و خواهد بود كافي است كه تنها آن را از درو ن حس كني

خوشبختي مي تواند معجزه تغيير باشد

خوشبختي مي تواند لبخندي به همان هم وطني باشد  كه تا چندي پيش  تنها او را غريبه و بس خسته كننده مي يافتي  و بي تفاوت نظاره گر ش  بودي و حالا او را چقدر دوست داشتني مي بيني

خوشبختي مي تواند نگاه مغرور به پرچم ايران باشد

خوشبختي مي تواند همان فرياد پر شوري باشد كه من و تو و ما زنيم و گوئيم ” من ايرانيم”

خوشبختي مي تواند بوسه اي بر گونه فرزندي و يا بر دستهاي پينه بسته مادر و پدري باشد

خوشبختي مي تواند يادآوري  آن مرد بزرگي كه دائي نام بداشت و يا خاطره مادر بزرگ مهر بان و پدر بزرگ ناديده و عمو و عمه و برادر و خواهر و يار قديمي و معشوق گريز پائي باشد

خوشبختي مي تواند گوش دادن به نفس فرزندي در ميان خواب شبانه شيرينش باشد

خوشبختي مي تواند آن كلام ” بابا آب مي خوام ” باشد كه تر از خواب نيمه شب بر خيزد تا  تشنه لبي شاپرك دريائيت را سيراب كني و بعد به آغوشش كشي و بويش كني

خوشبختي مي تواند اميد باشد ز هم دلي و ز ايماني كه به همديگر داريم

خوشبختي مي تواند ضربان  قلبي باشد كه ز بهر همديگر زنيم و بخاطر  عشقي كه به هم و خاك ايرانمان  داريم

خوشبختي مي تواند فريادي باشد كه ز ته دل بهر ايمان به هدفي بارها زنيم

خوشبختي مي تواند دوري ز خستگيها و دل مردگي ها باشد

خوشبختي مي تواند نگاهي به آفتابي باشد كه شب را به صبح پيوند زند

خوشبختي مي تواند مه بانوئي شود كه شب را به مهماني وداع آفتاب ببرد

خوشبختي مي تواند نگريستن در نقره فام هاله ماه باشد

خوشبختي مي تواند نفسي بلند ز سر رضايت و عشق و مهر ايزد باشد

خوشبختي مي تواند دم غنيمت دانستن “همره همديگر بودنمان ” باشد

خوشبختي مي تواند جستجو در ميان كتابي باشد كه داني هديه اي است كه نشانه اي ز نشانه هاي خدا را رمز گشائي كند

خوشبختي مي تواند گاز زدن به سيب ترش ويا شيريني باشدبي دغدغه لحظه اي دگر

خوشبختي مي تواند ياد فرزندي ز خاك ايران باشد كه رفته است بهر هجرت او اشك ريزي بي آن كه حتي او را دمي ديده باشي

خوشبختي مي تواند شجاعت ” خود شدن ” باشد

خوشبختي مي تواند باور من و توو “ما شدن “باشد

خوشبختي مي تواند در مسير دريائي كه زيستن نام نهند چه پر صلابت باشد

خوشبختي مي تواند از ياد بردن  مقصد باشد كه گويند نيكبختي را ماوا هست

خوشبختي را نامه رساني نخواهد آورد

خوشبختي مي تواند همين دم باشد

خوشبختي همين دم باشد گر باور باشد

خوشبختي همين نزديكي است

خوشبختي همين نزديكي است

.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:52  توسط تورج عاطف  |