
زآن مي ناب كزو پخته شود هر خامي
گر چه ماه رمضان است بياور جامي
حافظ
و باز آمد آن آشناي سالهاي دور كه تجلي مهر باني ها و تحمل و چشم پوشيدنيها بود آري ماه رمضان آمد به ياد آورم روزگاران رمضاني را در خانه مادر بزرگ مهر بان كه سفره اي مي چيد با طعم مهر باني و شيريني حس تعلق خاطر داشتن ها كه مابين همه ما اعضاي فاميل او بود يادش بخير چگونه با دهاني كه تشنه آب بود چشمه ها ي كلام مهر باني را هديه مي داد سفره ا ش با شامي هاي كوچك شهر رشت زادگاهش افتتاح مي شد نان و پنيري و سبزي خوردن و شله زرد و بساط چائي كه حبه نباتي در آن ريخته مي شد و دعائي كه بهر سلامتي و انسان شدن و انسان ماندن بر سر سفره مادر بزرگ مي خوانديم يادش بخير خاله مهر بانم كه او نيز با لبخندي زيبا ميزباني ما را مي كرد به يادش مي آورم كه او چقدر جوان بود و ما چقدر كوچك و با هر اخم و تخم ساختگي او كه بخاطر شيطنتهاي من و پسر خاله نصيبمان مي كرد لبخند را به مهماني لبهاي ما مي فرستاد سر سفره مادر بزرگ نخستين دعا براي سلامتي دائي محمود بود كه سالها بود در دياري ديگر شمغول تحصيل كار بوده و سر افطارها با او صحبت مي كردند دائي محمود دردانه مادر بزرگ كه چقدر دائي بود و چون مفهوم دائي مهر بان و مدافع و باهوش و چقدر خوشحال مي شدم كه مي گفتند ” حلال زاده به دائي اش مي رود ” و من مي انديشيدم كه آيا توانم اندكي شبيه او شوم ؟ دائي محمود قهرمان من بود و شايد قهرمان همه پسر خاله ها و دختر خاله ها و خواهرم و همه خاله ها و مادرم و خصوصا مادر بزرگ كه هميشه با همان لحن شيرين گيلكي مي گفت
مي زاك تو غربته (بچه ام تو غربته )
و همه دعا مي كردم كه زاك محبوب مادر بزرگ در ديار غربت سالم بماند و افسوس كه نمي دانستيم كه در همان ديار غربت براي هميشه ما را با ديدن رخ مهربانش غريبه خواهد كرد همان طور كه ديگر صداي مادر بزرگ نمي آيد و ديگر اين شانس و اقبال هم نيست كه لبخند زيباي خا له را ببينيم
و بعد پدر بود با همان صلابت و قدرت و تحملي كه از پدري چون او نشاني مي داد پدر در آن سالها اسير ديو ديابت نشده بود و روزه مي گرفت مي نشست و با همان صفاي دل دستها را رو به آسمان مي برد و آرزوي سلامتي و پاكي و شجاعت مي كرد خوب بخاطر دارم در روزگاري كه آن ديوانه بعثي در هنگام سحر هم هديه حيواني خود را با توپ و موشك به ايرانيان مي داد پدر دعايش براي ايران بود براي صلابت ايران و تمامي بچه هائي كه بهر ايران مي جنگيدند و براي ملت ايران كه در سلامتي و آرامش بتوانند زندگي كنند
باز صداي اذان آيد و اعلام رمضان دهد رمضاني كه براي من حضور عشق بود و صفا و يك رنگي و مفهوم درست آن روزه اي بودن براي نخوردن طعم غير انسان بودن آري در رمضان بود كه نبايد هرگز دروغ مي گفتيم نبايد هيچگاه هر نگاهي را مي داشتيم نبايد بي هيچ عنوان غيبت مي كرديم و نبايد گوش به ناروا ها داشتيم و نبايد غير از انسان شدن و انسان ماندن به هيچ چيز مي انديشيديم و ياد باد آن روزگار….
باز رمضان آمد بي مادر بزرگ و دائي محمود و خاله شرافت و هجرت دائمي آنها وزماني تلخ تر است كه مادر و پدر را هم در سفر مي بينم و من باز به ياد خيلي چيز ها مي افتم به ياد آن سفره مادر بزرگ به ياد شامي گيلكي به ياد بساط سبزي خوردن و نان و پنير و يه ياد غذاها خوشمزه با دست پخت مادر بزرگ ومادرو رشته خشكار سفره گيلان و از همه مهمتر آن صفا و صميميت و رفتارهاي انساني كه حالا خيلي خيلي كم شده است زماني كه موذن اردبيلي اذان را مي گويد و قتي ربنا استاد شجريان را مي شنوم و وقتي نگاهي به چراغهاي روشن شده به هنگام اذان صبح مي اندازم مي دانم كه دلم هواي مي عشق حافظ را مي كند و دلم مي خواهد به همان دوران خامي و نوجواني و كودكي بازگردم كه باز لبخند خاله را بينم و صداي دائي را از پشت تلفن در هنگام اذان شنوم و دعاي خانم مادر بزرگم را شنوم و چقدر دلم مي خواست باز دستهاي پدر را بينم كه رو به آُسمان رفته و براي ايران و ايراني دعا مي كند باز رمضان آمد و دلم به خاطره ها سخت دلبسته تر كرده است و زير لب باز مي گويم
زآن مي ناب كزو پخته شود هر خامي
گرچه ماه رمضان است بياور جامي























