تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

كسوف

نگاهش مي كنم آرام آرام مي رود و با اين كه روز را با حضور  او مي شناسند اما پر ده پوشي مي كند ساعتها روز را نمايش مي دهند اماتاريك است و اين حكايت ساده لوحي انساني است كه فكر مي كند تكنولوژي است كه همه چيز را مي سازد اما از ياد برده ساعت 11 صبح تنها زماني باور كردني است كه آفتاب در آسمان باشد و 11 بار نواختن زنگ ساعت در ميان تاريكي تنها دهن كجي به خوش خيالي ما انسانها است  آري كسوف آمده است و آمدن اين پديده را از دير باز وحشتناك ميدانستند و بهر آن مراسم نياشي جهت بخشش گناهان و يا وحشت برپا مي كردند آري حق داشته اند زيرا مهر آنگه كه رود ديگر جهان را چه جاي زيستن است ؟آري گفته مولانا را همگي بايد امروز زمزمه كنيم

آفتاب دليل آفتاب

آفتاب دليل آفتاب

زيرا كه آفتابي كه دليل آفتاب است ناگهان تاريك مي شود تا تاريكي دليل تاريكي و شايد كسوف دليل كسوف شود و چقدر تلخ است كه در  تاريكي  با نا اميدي مهر را بجوئيم از كسوف خواهان رهائي خورشيد را كنيم وشايد بايد در اين لحظه به ياد آوريم كه پروردگار ما تا چه حد مهر بان بوده كه آفتابي چنين زيبا را هديه به ما  داده و  شايد اندكي اگر به خود آئيم آنگاه دست از غرور و خودكامگي  بر داريم  و آنگاه آسمان را وحشت زده بنگريم و به ياد آوريم كه علي رغم تمامي گزافه گوئي ها و ادعاها و منم زدنها هيچ هستيم و هيچ و هيچ و….

ساده لوحانه است كه  چقدر از خود سپاسگذاري كرده ايم و خود را در بالاي جهان دانسته ايم اما هيچگاه  به ياد نياورديم كه آفتاب حق ما نبوده است بلكه مهري بوده كه ز يزدان مهر بان نصيب ما شده است و حال كه  ميان زمين و آفتاب مه بانوئي پرتو افشاني كردرخ مهر را پوشاند وحشت زده شده و  ناگهان به اين انديشه مي رويم كه چرا آفتاب نيست؟ آيا اگر ديگر طلوع نكند مي توانيم زيستن را ادامه دهيم ؟و  نالان مي شويم و همه عناوين و ادعاها را رها مي كنيم  و وحشتزده مي  پرسيم كه آفتاب من كجاست ؟و اين كه آيا آفتابم  باز آيد و پر تو افشاني كند ؟ مي دانيم كه حتي تمامي ادعاهاي علمي هم نمي تواند پاسخ قاطعانه اي به اين پرسش دهد و شايد به همين دليل است كه بايد همگي ما اندكي به خود آئيم

امروز مي توان نور را قدر شناخت و گرما را اهميت داد و غرور هاي بي جا را نظاره كرد همه آن گزافه گوئي هائي و مدعياني كه نقش  آفتاب هاي جعلي رازدند و شايد اگر اندكي عقل را پيشه كنند خواهند ديد  كه وقتي خورشيد پرتو افشاني نكند صداهاي آنها نيز خفته مي گردد حتي اگر فريادها و فغانهاي آنها تا بالاترين عرشها رود  آري امروز مي توان بت نمرودي” من ” را شكست و باور كرد كه انسان چقدر حقير در مقابل عظمت الهي است و  بايد همگان دست به نيايش برداشته و آفتاب را طلب كنيم تا شايد  بار ديگر  طلوعي ديگر بتواند دليل آفتابي شدن ما باشد مي دانم كه  سخت است رفتن نور و لي سخت تر از آن اين است كه باور بازگشت آن را از ياد ببريم و شايد از همه سخت تر اين باشد كه ايمان بياوريم كه يزدان مهر بان بسي بزرگتر از هر ” من ” بزرگ در همه جهان  ما است  بيائيد  امروز سپاسگذار به درگاه اوباشيم بايد انديشيم و  باور كنيم كه قدرت و عظمت و ايمان به او بي انتها است امروز بايد باور و اميد و عشق به او را افزون تر احساس نمود و شايد امروز بايد هر كدام از ما ساعتي و دقيقه وحتي لحظه اي انديشيم به كسوفي كه در بسياري از روزها و زمانها بر اذهان ما حاكم شده و خورشيد خرد و دانائي و انديشه را از ما مي گيرد امروز همان روزي است كه بايد  اين كسوف را كه غرور و ادعا و تماميت خواهي نام دارد را نگاه ديگري بياندازيم و باور كنيم كه هيچ نيستيم و در عين حال باور كنيم كه همه چيز مي توانيم كه باشيم اگر خود را غرق در آفتاب خرد و انسانيت كرده و مدعي آفتابي بودن خود نباشيم امروز بايد ياد بگيريم كه آفتابي شدن مستلزم يكي شدنها است امرزو بايد بيابيم كه حتي آفتاب نيز مي تواند روزي با تمامي جلوه گريهايش ناگهان در سايه قرار گيرد امروز بايد درلحظه اي كه از زير بار كسوف در آمده و بار ديگر با نور و گرما پيوند زديم در اين انديشه رويم كه پيوندي دو باره زنيم همراه سپاس گذاري با ايزدي كه چنين مهر بان است و وداع كنيم با اهريمن خود خواهي و بزرگ بيني و خود شيفتگي  كه مي تواند آنقدر بزرگ شود كه انديشه و مهر و بخشش و نور دهي را پوشش دهد امروز مي تواند درس بزرگي برايمان باشد و  بايد هر كدام بار ديگر نجواي ايمان و اميد و عشق و صبر را با هم فرياد زنيم

باشد كه چنين باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:22  توسط تورج عاطف  | 

zibaee 23

بوي دريا ……

آري بوي دريا  تنها با طعم عشق در آميزد و شكوه و يگانگي را نمايش دهد باور مي كني كه درياي بي عشق تنها يك تصوير ديگر از مرداب است ؟ چه كسي باور كند كه دريا را مي توان در يكي از گرم ترين روزهاي تابستان و در ميان خشكي و برهوت همه چيز اين شهر بزرگ  پيدا كرد ؟آري و آري من يافته ام دريا را در ميان تصاويري كه عشق را نمايان سازد و من حتي در ميان واقعيتي بي بديل آن عكسها باز  آنها را رويا ئي مي ديديم   سخت است در اين روزگار رويا ديدن كه شايد بهتر باشد كه گويم  در زمانه ما كابوس نديدن ها خود رويا است مدتها است كه به عشق نديدن كابوس وحذف  تصاوير سياه و تاريك  روزمره به خواب مي روم و هر گاه كه صبح دمي را بجاي آواي پرندگان  با صداي ناهنجار كارگران ساختمان رو به رو ملاقات مي كنم  آن دم  خوشحال مي شوم كه يا كابوسي نديده ام و يا فرياد آن ديوانه گان غرق غم نان مرا از اسارت كابوسي رهانيده است آري كابوس هاي پر از خون و تهديد و ادعايهاي پوشالي شبهايم را پر كرده است و حتي خيال به آنها هم  روزهايم را پر از توهم هاي پروحشت سازند در زمانه بي لبخندي در روزگار اشك و ناله و نفرين و فرياد و درميان  مه دو دلي و توهم بايد گفت  رويا نديدن خود رو يائي است اما من در ميان همه اين روزگار پر ز نفرتها باز روياي دريا را ديده ام بوي دريا تمامي وجودم  را مي جويدو من غرقه روياي بحري مي شوم كه باز همراه من است  و آن هنگام است كه باور كنم اندكي از ناخداي هميشه آفتابي باقي مانده است  خسته ام  از تكرار جمله اي تكراري كه دم به دم مرا گويد ” درياي آرام ناخداي قهرمان را نمي سازد ” اما ناخداي قهرمان نيز خسته از درياي طوفاني  است  و بحر پر آشوب  براي ناخدا باز هم دريا است و اين گونه است كه هر دم كه بوي عشق را استشمام كند بوي دريا  برايش تعبيرباشد در نفس است كه نفسها مي كشم و باور مي كنم كه  همچنان دريا هست و بوي دريا مستم مي كند  و مي گويم عشق را باور بايد كرد و ره به سوي افقي نهاد كه شايد در وراي آن آرامش و دوست داشتن و دلدادگي و مهر باني حضور كنند و غيبت تنفر و خود خواهي و بي تدبيري و دل شكستن ها را جشن گيرند ناخدا بوي دريا را حس كرد چشمها را بست صدا امواج را مي شنيد و در موج غرقه شد و  خود موج شد و در ميان موجها تنفس كرد هواي تازه اي كه در آن بوي تزوير نمي آيد آسماني كه ديگر خاكستري نيست صداهائي كه در گنبد كبود مي شنيد همگي نجواي دلدادگي مي دادند گوئي آن كبود آسماني كه نيرنگ و ريا و نفرت را با دهن كجي به آفتاب نشان مي داد براي هميشه رفت و باز يگانگي زمين و آسمان و دريا و كوه و دشت و ….ترنم زده شد ناخدا بوي دريا را حس مي كرد در ميان عطر ياسمنها همان نفحه آشناآواز خواني كه ترانه هايش جز براي عشق ترنم نمي شد ناخدا آرام گرفت حال مي توانست چشم ها را بندد و دريا را در آغوش كشد بوي دريا او را مست كرد و لبخند را با او آشتي دگر داد او مي توانست تصوير واقعي لبها را باور كند لبهائي كه ديگر دشنام نمي داد و  از غم سخن نمي گفت و همان  لبهائي  بود كه از غم كج و زشت سيما نمي شد آري لبها همان لب شدند تا نقش هاي  واقعيشان  كه چيزي بجز لبخند و بوسه نيست را بار ديگر به او باز گردانند و لبهاي ناخدا بوسيدند و خنديدند و ترانه هاي عشق را باور كردند در فضائي كه بوي دريا داد ناخدا غرقه شد در لبخند ي كه باور داشت اميد بايد باشد ايمان را بايد متبلور كرد و عشق را فرياد زدو صبر را نشانه گرفت تا ذوب شود در وجود هر كه خود را عاشق  نام نهد بايد رفت رو به آن سوي كه چشمهائي با عشق و دلدادگي انتظار ناخدائي را مي كشد كه باور كرده است  تنفر رفت و ترس ها فرار كرد و مردابها خودخواهي و تماميت خواهي  خشكيد و انديشه ها بهر نابودي نيانديشيد و لبها تنها بوسه فرستد و تمامي دنيا عشق بازي كند  و هم آغوشي تكراري نيست و چشمهاي به هم دوخته زسر عشق  تا به ابد بايد باشد و عشق بي زمان است و زمان بي معنا و جواني همه دوران و فروغ دلداگي جاودان و غروبي نخواهد داشت  براي آن كه گفت” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:19  توسط تورج عاطف  | 

camera

رفقا دور هم جمع شده اند و لحظه هاي خوبي را مي گذرانند و من به يك باره مي گويم

- حالا برويم يك عكس  يادگاري بگيريم  موافقيد؟

و ياران غريو توافق با اين گفته من سر مي دهند  دور بين را آماده مي كنم و از چشمي آن دوستان را مي بينيم اما به نظر  خوب نمي رسد دوربين را تغيير جهت مي دهم  اما داستان

همان گونه است و تصويري كه مي بينم چندان جالب نيست نگاهي به اطراف مي كرده و جايم را عوض مي كنم و بار ديگر و از زاويه اي جديد به دوستانم نگاه مي كنم حالا راضيترم و سپس دگمه گرفتن عكس را فشار مي دهم  و بعد صداي كليك مي آيد  عكس ياد گاري زيبائي گرفته ام …

به طور حتم اين صحنه براي بسياري از ما اتفاق افتاده و اين تجربه عكاسي را كرده ايم و به طور قطع باور داريم كه در هنر عكاسي تغيير ديد و زاويه و كمي صبر و تحمل مي تواند دركيفيت يك تصوير بسيار اثر گذار باشد و قادر است از يك مكان و اشخاصي يكسان تصاويري كاملا متفاوت به وجود آورد اما براستي از اين تجربه چند نفر از ما توانسته است كه در زندگي روز مره بهره بگيرد ؟

شايد بسياري از ما در روزها و شبهائي كه زيستن نام دارد با لحظه هاي نا اميدي زيادي رو به رو شده ايم و حتي گاهي اوقات اگر خود طعم تلخ اين  احساسهاي بد را لمس نكنيم از اطرافيانمان اين حس را دريافت مي كنيم روزگار ما پر از حرفهاي نا اميد كننده و مغموم از شكستها است گوئي عطيه صبر را نيز بايد تنها در موزه ها پيدا كرد دنيا سراسر از سرعت و شايد بهترباشد بگوئيم عجله به آدميان  تحفه اي  درد آور ي داده و آن ” بي صبري ” است و همه ما خواهان اين هستيم كه خيلي زود و شايد بي درد سر رهاوردهاي بزرگي را در زندگي در يافت كنيم و براي  اين كار حاضريم به  راههاي ميان بر زيادي بيانديشيم و اين راههاي ميان بر چون بسياري ازمسير هاي غير معمولي گاهي اوقات و شايد بهتر باشد بگويم بيشتر اوقات نه تنها مسير را كوتاه تر نكرده بلكه در بسياري از مواقع مقصد را هم گم مي كند !!زيرا كه همواره خط مستقيم كوتاه ترين مسير حتي در هندسه اقليدو سي است اما اين كه چرا نمي توانيم در زندگي و از مسير طبيعي به شادماني برسيم دقيقا حكايتي چون همان دور بين عكاسي دارد شايد براي بسياري از ما باور كردن اين مسئله كه با تغيير نگاه و زاويه و دريچه نگرش  در مورد يك مسئله بتوان راه كارهاي متفاوتي را يافت كمي دشوار باشد اما شايد بتوان با چند مثال آن را بهتر نمايان ساخت

مثلا تصور كنيد شخصي مشغول هجو گفتن و انتقاد كردن و به بيان عامه ” غيبت كردن ” در پشت سر شما است شايد نگاه اول اين باشد كه خشمگين شويد و غم را به آغوش بكشيد و در انديشه انتقام و شايد هم فرار و حتي غصه خوردن بيافتيد اما اين يك زاويه دوربين ذهن است مي توان اين زاويه را تغيير داد و انديشيد كه  غيبت كردن آن شخص از شما دليلي جز اين ندارد كه شما براي او مهم و موقعيتهائي كه داريد بسيار سخت وصول براي او است و از اين رو چون نمي تواند به شما برسد سعي دارد كه شما را با تخطئه به خودش برساند جالب است  اين طور فكر نمي كنيد ؟آيا نمي توان با تغيير زاويه  دوربين ذهن واژه هاي چون” طلاق گرفته” را تبديل به  “تلاش جديد  براي يافتن جفت اصلي” و يا “شكست” را” تجربه اي جديد” و ” حسادت مي كند ” را تبديل به ” من برتر از اويم ” و.. بكنيم و كليك ديگري به شاتل دور بين ذهن زنيم ؟

يااين كه نگاهي به مقصدي دور مي كنيد حس مي كنيد كه راه رسيدن به آن بسيار دشوار است و سالها طول مي كشد كه به آن نقطه ايده آل برسيد و اگر كمي هم  نا اميد باشيد به اين فكر مي افتيد كه شايد هيچگاه نرسيد اما بياييد زاويه دور بين ذهن را عوض كرده و نگاهي به پشت سر خود بياندازيد و ببينيد كه اين شما بوديد كه اين همه مشكل و راه هاي سخت را گذر كرديد و حالا به نقطه حالا رسيده ايد پس دليلي ندارد كه بقيه راه را نتوانيد ادامه دهيد

و يا مثال  ديگر در مورد اهداف است شايد براي بسياري از ما هدفها يك هديه اي است كه بايد به ما داده شود و اگر اين گونه نشود يا خدا ما را دوست ندارد و يا اين كه بدشانس و… هستم اما اينجا  هم مي توان زاويه دوربين ذهن را عوض كرد و پرسيد چه كسي گفته است كه دادن يك حق و يا رسيدن به يك هدف حق واقعي ما است و نبايد براي آن مبارزه كرده و يا اين كه اگر هم مبارزه و تلاشي براي آن صورت مي گيرد بايد كوتاه مدت و زود بازده باشد ؟شايد با زاويه نگرش صبر و ايمان و اميد بيشترين شانس را براي آرامش ذهني بتوانيد پيدا كنيد

و اين داستان ادامه دارد و همه ما مي توانيم در مورد خيلي از مسائل خصوصا آنهائي كه بسيار آزار دهنده هستند به اين فكر افتيم كه زاويه ديد و جهت عكس برداري ذهن را عوض كرده و به قول سهراب سپهري عزيز چشمها را شسته و جور ديگر بنگريم و باور كنيم كه اين تغيير نگاه حداقل به امتحانش مي ارزد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:42  توسط تورج عاطف  | 

تخته نرد

با دوستي عزيز مشغول بازي تخته نرد هستيم و در هنگامه كر كري ها و گزافه گوئي ها زمان را مي گذرانيم وقتي كه تاسها نيك مي نشينند به ياد جمله معروف كتاب بي همتاي دائي جان ناپلئون مي افتم كه در صحنه اي كه آقا جان مشغول بازي كردن با  دائي جان است وهم كشته از او مي گيرد و هم خانه را مي بندد رو به ليلي دختر دائي جان مي كند و  مي گويد

_ ليلي جون برو براي بابا چند تا گرد و بياور تا با آنها بازي كند

ودائي جان ناپلئو ن هم   عصباني جواب  او را مي دهد و پاسخ مي دهد

“_تاس گر نيك نشيند همه كس نراد است” بريز آقا!

و حالا داستان در خانه ما تكرار مي شود و دوست عزيز من  نيز معتقد است كه عقب ماندنش و باختهاي پياپي كه نصيبش مي شود بواسطه  تاس نيكي است كه برايم نشيند  و گرنه نرادي به گونه ديگر است نمي دانم چرا اين جمله او مرا به ياد گفتگوي قديمي انداخت كه روز گاري به آشنائي مي زدم  و  آن  صحبتها را به هم بازي تخته نردم   گفتم

– مي داني؟ !يك  سري قواعد نا نو شته اي در بازي تخته نرد وجود دارد  كه شايد برخي از آنها بتواند در زندگي هم موثمر ثمر باشد يكي از اين قواعد اين است كه” اگر خوب بازي نكني تاس هم با تو قهر مي كند “شايد گفتن اين جمله قدري خيالاتي بودن مرا به اثبات مي رساند اما در بازي نرد اگر خوب بازي كني حتي تاس هم به روي تو لبخند خواهد زد و نيك خواهد نشست و اين قصه به گونه اي  همان حكايت زندگي است

دوستم با تعجب پرسيد

- حكايت زندگي ؟

و من لبخندي زدم و گفتم

_ بلي زندگي نيز چنين است خيلي وقتها خوب بازي كردن در زندگي باعث مي شود كه تاس  يا همان نيروي مثبت كائنات  هم خوب نشيند و همه ابزارهائي كه به آن در زندگي شانس و اقبال و موقعيت و آشنائي با اشخاص و … مي گويند در جهت تو باشند مطمئن باش در زندگي هر گاه بخواهي كه بد بازي كني همه چيز رو به سمت تباهي خواهد رفت  و حكايت قهر تاس تكرار مي شود اگر در زندگي بخواهي كه پشتكار نداشته واز موقعيتها بهره نگيري و  فقط چشم به تاس و شايد بهتر باشد بگويم شانس  زندگي بياندازي حتي اگر بهترين ها را هم به طور تصادفي صاحب شوي  مطمئن باش همه  آنها را از دست خواهي داد

دوستم با تعجب گفت

- نمي دانستم كه بازي تخته يك نوعي تمرين زندگي است

و من در حاليكه صفحه بازي را به او نشان مي دادم گفتم

- حالا كجايش را ديدي! يك قاعده ديگر اين  است كه شايد  در اين بازي اولين نگاهي  كه به صفحه كنيم  در ذهن ما آيد  كه  نخست آن دور ترين مهره ها را به سوي خانه آوريم و خيلي از اوقات به نزديك ترين مهره ها توجه نمي كنيم و كساني كه تخته  نرد بازي مي كنند  بخوبي مي دانند كه اين گونه انديشيدن بسيار خطرناك و باعث باخت مي شود در  زندگي نيز چنين است خيلي از اوقات مهره هاي نزديك و يا اهداف كوتاه مدت و يا دارائي هائي كه داريم بسيار ارزشمند هستند و لي بعلت اين كه در آن دور دست به دنبال جاه طلبي هاي بي دليل هستيم و سبزه از دور برايمان سبز تر است داشته هاي خود را نمي بينيم و آنها را نابود مي كنيم شايد بسياري از شكستهاي مالي و خانوادگي و اجتمائي  ما بهر اين باشد كه همواره بيش از آن كه  خوشحال باشيم از قدمهائي كه  بر داشته ايم به دنبال قدمهاي هستيم  كه  بر نداشته ايم و بيشتر اوقات در زندگي آه و ناله ما بهر نداشته و نيامده ها و غمهائي است كه شايد هيچگاه به آن شدت  و بزرگي نبوده ويا اين كه اصلا  نخواهند آمد اما داشته ها و گذر از موانعي كه گذرانده ايم و شاديهاي فتوح بي شماري را كه در زندگي داشته و داريم  را از ياد مي بريم درزندگي بيشتر ما نگاه كردن مثبت  امري بسيار نادر است و همواره از ياد مي بريم كه يك سفر دور و دراز از قدمهاي بسيار كوتاه شروع مي شود و لي متاسفانه  از آن غافليم در حاليكه عبور از هر گذرگاه و بر داشتن هر قدمي مي تواند بهانه اي براي جشن گرفتن باشد

دوست من لبخندي زد و گفت

-نمي دانستم كه تخته نرد مي تواند معناي چنين نزديك به زندگي داشته باشد

بار ديگر به او صفحه تخته نرد را نشان داده و گفتم

-اين بازي كه در زمان انو شيروان دادگر پادشاه بزرگ ساساني  و به همت بزرگ مردي چون بزرگمهر وزير خردمند او بوجود آمد و  سر شار از نشانه ها است و اگر  نگاه بكني

متوجه مي شوي  كه  در اين بازي ازسي مهره استفاده مي شود كه نشان روزهاي ماه است و بيست و چهار خانه آن ساعات شبانه روز را نشان مي دهد در هر طرف دوازده خانه وجود دارد كه معناي دوازده ماه سال است  و رنگهاي تيره و روشن آن معني صبح و شب را مي دهد و   چهار قسمت صفحه نشان چهار فصل و پنج دست بازي كردن معنائي جز پنج وقت روز را ندارد و صفحه تخته نشان زمين وتاس نشاني از حوادث و تقدير هستند ومهره ها حكايت انسانها وبر داشتن آنها در پايان بازي   به گونه اي حكايت مرگ انسانها است و اعداد تاسهركدام معني دارد كه

1/ معناي يزدان و ايزد مهربان

2/آسمان و زمين

3/سه پند: درست گفتن ودرست انديشيدن و درست كرداري

4/چهار جهت شمال-جنوب- شرق- غرب

5/پنج عنصر خورشيد- ماه – ستاره-آتش- رعد

6/شش:شش روز آفرينش است

وقتي همه اين تقسيم بندي ها را مي بيني به ياد زمان زندگي و ارزشمند بودن آن بايد بيافتي و به اين واقعيت  كه  “هر دم را بايد غنيمت شماري” محكم تر برسي و شايد به همين دليل است كه بايد بفهمي  تاس مي نشيند تا تو در ميان حوادث و زمان راه خود را بيابي و لي  هيچگاه نبايد  از خاطر ببري كه در قانو ن نانوشته زندگي چون قاعده تخته نرد اگر بد بازي كند حوادث خوب و بد چون  تاس نيك و بد هيچ كمكي به تو نخواهند كرد

دوستم لبخندي مي زند و مي گويد

-عجب بازي پر معنائي است حاضري دو باره بازي كنيم ؟

و من با لبخندي اعلام آمادگي مي كنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:48  توسط تورج عاطف  | 

mehr3

دلش گرم است به آن دگري كه نمي داند در ذهنش چه مي گذرد شايد هم دلگرمي به آن يكي باشد كه ديروز به گونه اي  امروزجور ديگر  و شايد فردائي به شكل دگري شود دلش گرم است به آن سوي ديواري كه نمي داند صاحبش چگونه فكر كند  و از ياد برده كه او هرچه هم كه خوب انديشد باز بهر خود و زمينش بيشتر دلسوزي كند  دلش گرم است به هر چيز و هر كسي جز خود و آن چه در دل دارد دلش گرم است به بيگانه و هر چه كه از او و خودش  دور و دور تر است آخر دل گرمي چگونه زنا آشنا طلب باشد ؟  سهراب كجائي كه دل خوشي ديگر سيري چند هم نمي ارزد مي پرسم  آخر  زن و مرد  از غريبگي دلخوشي كجا آيد ؟ سيري ز شكم سيري و نه ز دل گرمي باشد نمي داني بازاردل خوشي مثقالي  است چون حجره  طلا و گوهر پر حكايت سودائي دارد؟ افسوس…. و اين  گونه انديشد  و از اين ر و  است  كه از من مي پرسد

- ناخدا به چه دل خوش باشم ؟ قطعه ناني يا كه نم باراني بهر ما  كي باشد ؟آيا بود  لبخندي و شايد حلقه  اشكي كه ز دل ربائي ريزد نصيب  چشم و دل غم زده ماشود ؟  نمي دانم كه بهر چه از خواب بر خيزم و چگونه به خواب روم  شايد اگر چون تو شاپركي بود هم دم و اگر بهر دل يار و صنم بود دل من آنگاه  ياد من نيز چون تو عاشقانه پرواز مي كرد و خاطره ها و واژه ها را نوازشها دگري مي داد و دل به خود و نه به آن دگري مي دادم  شايد اگر كسي يا بهانه و نفسي من نيز چون تو ساز عشق مي زدم

لبخندي زدم و پاسخ دادم

- داستان جوجه اردك زشت را خاطر داري ؟آن كه او ر ا همه زشت ديدند و باورش بود كه نا زيبا است آن كه زيبائي درون خويش را نديد تا ناگهان شد پديد نه كه زيبائي بلكه باور آن كه خوش صنمي  است؟چرا  آن جوجه اردك زشت از ياد برد كه قوي  خوش خرامان  و زيبا ئي است بايد بهر زيستن در زيبائي نخست خود را زيبا ديد چه كسي گفت آن دگري بايد براي ما انگيزه سازد  يا آن كه بهر چه دل خوش به كلام و سخن و عمل آن دگري خوشبختي خويش بينيم ؟ چرا از ياد برديم كه اگر ديدني بود ز بهر چشمها و شنيدني شد ز گوشها  و گفتي زد ز بهر كلام و لمسي خواستيم باز ز دست و پا و لب و پيشاني  خويش  و اگر شيريني و تلخي و ترشي و شوري بود بايد ز طعم دهان ما باشد ؟چه كسي ذهن ما را اسير ونشاني  انديشيدن را به سوي ذهن و كلام  آن غريبه ديگر داد ؟چه كسي انگيزه را كشت ؟اگر گلي خواست كه گل دهد ز خواست خويشتن بود اگر درختي شد شجره پر ميوه باز ز ثمره خود بدادگنبد  آبي و آسمان شب پر ستاره و  طلوع و غروب خورشيد همه زبهر او است كه گفت به خود انديش اين معجزه را در خود بين اعجاز توئي و فكر بهر خود كن كه انديشه بايد ز خويشتن تو آيد تا باور را ثمره دهد چه كسي انگيزه جز تو به خود تواند بيشتر دهد ؟ چه كسي تنفس را ياد تو داد؟ چه كسي گفت كه خود هستي ؟ باور كن اين باور را كه هر چه هستي ز بهر آن هست كه تو انديشي كه اين گونه هستي … اگر خواستي   كه هر گونه باشي به آن رسي و خواستن تو ز فكري است كه مي سنجد آنچه در درون داري  پس زيبا بيانديش آري انديشه كن كه تو شايسته اي زيرا كه انديشيده اي.. دوست بدار نخست  خود را كه ز دوست داشتن تو است كه همه عالم دوستي شود خود را باور كن كه درست گوئي و خندي و گريسته اي و شنيده اي و تو نيز پر ز ارزشها خواهي بود چرا شاپركها ز تو فرار كنند ؟ هر كسي در بوستان زندگي شاپركي را لايق باشد اين شاپرك را بايد نخست باور كني كه نيست هيچ چيز جز روح تو كه اهريمن ذهن در پي شكار آن باشد روح را بين با آن معاشقه كن دوستش داشته باش و ذهن شيطان را كه مي گويد نبين و نگو و نخوان و نشنو و باور نكن   … را رو به هزيمت و فرارش ده  آري خودر ا دوست داشته باش و بيا جوجه اردك زشتي را كه ذهن براي تو ساخته تبديل به قوئي كن كه روح انساني  نام دارد آري همه چيز در درون تو است و سفر از درون به برون تا بي كران يزدان باشد  و باور كن كه تو زيباتريني باور كن ..باور كن … باوركن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:15  توسط تورج عاطف  | 

shahname1-zr

به او نگاه مي كردم و بخوبي آثار بي قراري را در وجودش حس مي نمودم خسته بود و از ادامه راه نالان و  هيچ اميدي براي رسيدن به سر منزل مقصو د نداشت و مي دانستم او در لحظه اي سخت دشوار و حساس  است و بايد تصميم بگيرد كه يا بار ديگر با انرژي مضاعفي راه را ادامه دهد و يا اين كه براي هميشه نا اميد شده و بار گران سر خوردگي و از بين رفتن فرصتها و بعيد دانستن بوجود آمدن  نوبت ديگر آنها را بر دوش كشد رو به من كرد و گفت

- ناخدا ! خسته ام ديگر نمي دانم كه چه بكنم

لبخندي به او زدم و گفتم

- چه كسي بهترين شمشير زن است ؟

با تعجب نگاهي به من كرد و پرسيد

- شمشير زن ؟ كدامين شمشير زن ؟

و باز لبخندي زدم و سوال  او را تكرار كردم

-كدامين شمشير زن ؟آري سوال درست همين جا است چه كسي  بهترين شمشير زن  است ؟ دوست داري داستان آن را بشنوي ؟

و او تنها با تكان دادن سر نشان تفاهم داد و من اين گونه گفتم

چه کسی بهترین شمشیر زن است؟

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن.

شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.

استاد گفت: خوب با شمشيرت به آن حمله کن.

شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند. و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند. من اين را نپرسيدم.من پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟

استاد پاسخ داد: بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند…

داستان من به اتمام رسيد  و به او گفتم

-         حال به من بگو چه كسي بهترين شمشير زن است ؟ آن كه سخت مي كوشد و نا اميد نمي شود و به خود و هدف و مقصودش ايمان دارد و به آن عشق مي ورزد و يا اين كه كسي كه تنها شعار مي دهد و ديگران و توانائي هاي خود  را نفي مي كند ؟  چه كسي مي تواند در مقابل سيماي مصمم و قلب عاشقي تيغ نا اميدي در بركشد ؟چه كسي مي تواند خود را در مقابل كوهي از عزم و اراده حقير نشمر د ؟

و او نگاهي به من كرد و  از من دور شد و من در سيماي او عزم و اراده اي به قدرت كوهها مي ديدم و مي دانستم كه او خواهان اين است كه بهترين شمشير زن شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:27  توسط تورج عاطف  | 

E_rocket1

موتور سيكلت ؟ خواندن اين كلمه به طور حتم شما را به ياد وسيله اي مرگ بار مي اندازد كه مي تواند هم استفاده كننده آن و هم كساني كه همراه او نيستند را به و حشت بياندازد اين وسيله كه يكي از آلوده كننده ترين وسايل نقليه است سالها است كه تنها در كلان شهرهاي بي هدفي چون شهر ما  بعنوان اصلح ترين وسيله نقليه  مورد استفاده قرار مي گيرد اما سرعت كم  و آلودگي و مشكلاتي كه از بعد عدم تحرك  به رانندگان آن مي دهد باعث شده كه چندان در جوامع مترقي از آن استفاده نشو د اما اخيرا يك آلماني موفق شده موتور سيكلتي درست كند كه با استفاده از موتور برقي كار مي كند و از سوئي همين برقي بودن موتورش باعث شده كه راننده را وادار سازد كه براي متحرك بودن آن پا بزند و در نتيجه هنگامي كه از پا زدن دست بكشد موتور خاموش شده و خطر تصادفهاي وحشتناكي بعلت عدم كنترل سرعت را از راننده بگيرد و از سوي ديگر باعث شود راننده چون يك دوچرخه از آن استفاده كند و به گونه اي ورزش كند و  شايد به همين علت است كه به آن دوچرخه موتور دار يا “ E- BIKE”  گويند  از ديگر مزاياي ديگر اين موتور اين است كه مي تواند به سرعت 128 كيلومتر در ساعت رسيده و حسرت جا ماندن در جاده ها را به دل رانندگانش نگذارد  و به همين دليل ملقب به ” E- ROCKET” نيز شده است و… در مصاحبه اي كه با مخترع اين موتور سيكلت شد او اذعان مي دارد سالها است كه عاشق موتور سيكلت راني است و اين عشق به او اين فرصت را داد تا بخواهد معشوقش به بالاترين  حد ارتقا برسد و او هر روز بعد از گردشي كه در خيابانها مي كند با نگاهي كه به ديگر وسايل نقليه مي اندازد در پي آن  است كه در جاده تكامل بيشتر قدم بردارد …

نگاهي به صحبتهاي اين عاشق آلماني هر انساني  راكه دلش به عشق مي تپد را به تفكر وا مي دارد و مي انديشد كه بايد به گونه اي ديگر فكر  كند مشكلي كه بسياري از آدميان روز گار ما دارند اين است كه قناعت به كم كرده و خود را كامل و ديگران را پند و اندرز داده و در مقابل بسياري از كاستي ها يعني آنجا كه به نفع است سكوت و آنجا كه به نفع ديگران است لب به شكايت مي گشايند بسياري از ما پند دهندگان خوبي هستيم و به تخطئه  ديگران دست مي زنيم اما خود دقيقا به همان عمل دست مي زنيم  و حتي سعي مي كنيم براي آن كه تصويري ديگري از خود  بسازيم جامه هاي رنگيني به تن كرده و خود را هنرمند و شاعر و نويسنده و روزنامه نگار و دگر انديش ومنور فكر…معرفي كنيم در حاليكه شايد در بديهي ترين مسائل زندگي دچار بحران  در تصميم گيري هستيم و از اين رو است كه بايد در اين انديشه باشيم كه اگر دوست داريم خود را به معرض نمايش گذاريم و مورد تمجيد قرار گيريم و در مورد مسائلي اظهار نظر كنيم چه خوب است كه نخست به بررسي داشته هاي خود در مورد آن مسئله توجه و اگر كمبودي مي بينيم در جهت حل آن بوده و اگر نمي توانيم به آن قابليتها رسيم حداقل آن را رها كنيم و اين گونه خود را متخصص جا نزده و سخنراني نكنيم  درس دوچر خه برقي و يا موتور  جديد  آن آلماني عاشق مي تواند براي بسياري از ما درس بزرگي باشد اگر خود خواهي و خود شيفتگي و شعار دادنهاي بي پشتوانه  را رها كرده و عاشق باشيم و عاشقانه به خود و ديگران و زندگي بنگريم و سعي كنيم كه پند حافظ يعني

تحصيل ا عشق و رندي آسان نمود اول

جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل

را بخوبي رعايت كنيم وبه ياد آوريم  كه انسان بودن و خوب شدن ارتباط زيادي به دانائي دارد  و تحصيل اين دانائي سخت نيست اگر اين ” خود ” را شكنيم  چون آن چه فريدون مشيري عزيز مي گويد

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان

این دانا

این پیغمبر

در تکاپوهایش

چیزی از معجزه آنسو تر

ره نبردست به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟

و نمی داند در یک لبخند

چه شگفتی ها پنهان است

من بر آنم که درین دنیا

خوب بودن به خدا سهل ترین کار است

و نمی دانم
که چرا انسان

تا این حد ، با خوبی بیگانه ست

و همین درد مرا سخت می آزارد

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:13  توسط تورج عاطف  | 

گاو

خبر بسيار كوتاه و لي جالب بود ” نخستين گوساله  ايراني كه از پروسه شبيه سازي  بوجود آمده در گاو داري در اصفهان به دنيا آمد” دنياي  شگفتي ها بار ديگر معجزه خود را بوجود آورد  كه مهندسي ژنيك عامل آن بود اين گوساله بعد از بره اي كه به اين صورت پاي به خاك پاك ايران گذاشته دومين مخلوقي است كه بر اثر فعاليتهاي دانشمندان ايراني در پژوهشكده رو يان بوجود آمده است خبر بسيار بزرگي است و شايد به همين علت است كه مرا به عالم فانتزي برد و خواستم كه به گونه اي با اين گوساله عزيز ارتباطي برقرار كنم و چون در دنياي وهم خيال آسان ترين اقدام تصور كردن است پس اين گونه با اين گوساله صحبت مي كنم

گوساله جان سلام

به طور حتم نمي توانم از تو بپرسم كه خوبي ؟ زيرا خوب بودن موجودي چون تو كه بر اثر شبيه سازي بوجود آمده حتما با بي شماري گوساله هائي كه مرتبا به دنيا آمده و  گاو از دنيا مي روند فرق دارد اما به هر حال اميدوارم در دنياي خودت خوب باشي نمي دانم چه حسي دارد كه به دنيا بيائي بدو ن آن كه عشقي مابين ماده و نر و يا  زن و مردي باشد اما مطمئن باش كه تو در اين دنيا تنها نيستي زيرا بسياري از بچه ها و تو له ها و كره ها و گوساله ها و جوجه ها و…بدنيا مي آيند بي آن كه كسي بفهمد كه علت حضورشان بهر چه بوده و اصولا بنا بر چه انديشه اي پاي بر اين كره خاكي گذاشته اندو اين دقيقا  خصوصيات مشترك موجوداتي است  كه روي پاهاي خود راه مي روند  و  به اصطلاح خود را آدم دانسته  با حيوانات است  زيرا آنها فاقد عشق به زوج يا زوجه  خود و يا هر موجود و چيز  ديگري مي باشند شايد در وحله اول وقتي كه نگاه كني ببيني كه برخي از مشا به هايت  دقيقا مثل تو نبوده وداراي حسي هستند  كه تو از آن بي خبري و آن را آدمها ” عشق ” مي گويند  كه  نخست از مادر شان مي آيد  و مادرشان با صدائي آنها را مي خواند و يا آنها از او كمك مي خواهند و تو در خودت بگردي و فكر كني كه چرا تو اين حس را نداري اما غصه آن را نخور بايد بگويم تو در اين دنيا تنها موجودي نيستي كه  برخي از به اصطلاح بزرگترهايشان هيچ مهر و مراقبت و محافظتي نمي گيرند كه هيچ بلكه خشم و نفرت و كتك و مرگ را به عنوان نو برانه اي دريافت مي كنند اما خوبي اين قضيه اينجا است كه در وجود تو انتظار عشق و توجه و محبت و مراقبت از بزرگترها وجود ندارد كه اگر آن را نبيني دچار حسرت و سر خوردگي و ناراحتي شوي و پيش خودت فكر كني كه اي كاش هيچوقت به دنيا نيامده بودي  تازه تو يك شانس ديگر هم داري و آن اين است كه كسي ترا لعن و نفرين نمي كند و منت سرت نمي گذارد كه اگر تو نبودي خيلي وقت بود كه اين زندگي را رها كرده و لي چكند كه مادر و يا پدر و يا برادر و خواهر و… هست و اين داغ ننگ به پيشانيش خورده  و كلفت بي جير مواجب شده است !! هرچند كه مي دانم اين بي مهري ها فقط در نزد آنهائي است كه خود را آدم و شما بيچاره ها را حيوان و بي شعور مي دانند شايد وقتي درآن گاو داري مي خرامي حس كني كه چرا اينقدر تنهائي و كسي از تو يادي نمي كند اما اين كه غصه ندارد اصلا بيشتر وقتها كسي از حيوانات يادي نمي كند مگر گرسنه اش شود و يا بخواهد  از دست دزد فرار كند و يا  تنها نباشدو  كمتر به بچه هاي بي مهر و محبت والدين نفرين فرستد  غصه نخور مي داني  در بين انسانها هم اين داستان به وفور ياد مي شود  و  الان خيلي ها هستند كه كسي به  ياد آنها نيست در حاليكه هم پدر و هم مادر و هم يك عالمه صاحب و به اصطلاح عاشق دارند كه يكي از آنها همين جناب ” مولانا ” يا جلال الدين بلخي و يا مولوي ما ايرانيان است كه هرگاه كسي به ما مي گويد او ايراني نيست و ترك است رگهاي گردن ما بيرون مي زند و مي خواهيم گوينده اين سخن را خفه كنيم اما امروز كه قرار است به همت همان تركهاي تركيه كه ما   آنها را ملقب به يك حيوان بيچاره ديگر  مي كنيم  و در قونيه براي او بارگاهي ساخته اند كه مركز توريستي ميليونها عاشق مولانا در سراسر گيتي و  جايگاه اصلي مولوي شناسي است و فرسنگها از  مقبره هاي حافظ و سعدي و خيام و عطار و فردوسي و بو علي سينا و باباطاهر و.. ما فاصله دارد كه  سالها است در يكنواختي و كوچك شدن و فرسوده شدن و غرق در بي توجهي غرقه هستند  و پولهاي قطري ها كه چون پول دارند مي خواهند افتخارات ايران را كه مورد بي توجهيمان است از ما بربايند و  به نام خود كنند  فيلمي از زندگيش ساخته شود در حاليكه ما به اصطلاح عاشقان مولانا و صاحب او همچنان مشغول  خريد ” افسانه جومونگ ” هستيم و كلي هم  براي ديدن آن همه اعضاي خانواده را با هيس هيس گفتن ها خفه مي كنيم  حالا ديدي بي كس و كاري خيلي بهتر از دايه هاي بهتر از مادر است شايد بزرگتر شدي و يك روزي حس كردي كه چرا تو عاشق نمي شوي اما غصه نخور خيلي از آنهائي كه به تو مي گويند ” گاو ” خودشان خرامان خرامان در اين چمنزار روزمرگي مي خرامند و هيچگاه به هيچ كس علاقمند نمي شوند شايد خوشحال نباشي كه غير طبيعي به دنيا آمدي اما عزيز من ! اگر غير طبيعي نبودي مي دانستي سر نوشت تو چه بود ؟ نمي دانم تا به حال سري به قصابي و يا كشتار گاه زدي و يا خواهي زد و لي اگر زدي بدان تو اين دنيا حتي اگر شبيه ديگران و حتي كمتر از هم نوعانت هم كه باشي چون غير طبيعي هستي قيمت داري آخر تو روزگار ما قيمت غير طبيعي و عوضي ها بسيار بيشتر از طبيعي و عادي ها است  القصه گوساله جون خوشحال باش كه اينقدر خاطر خواه داري و بعد از اين كه به دنيا آمدي كلي فيلم و تصوير و خبر از تو چاپ مي شود آخر مي داني ما آدمها دو ست داريم هميشه از در دروازه رد نشويم و از سر سوزن بخواهيم كه رد شويم و حالا حكايت تو است كه اين همه تو چشم هستي اما همه ما آدمها روزي صد ها هزار معجزه  مثل طلوع وغروب خورشيد و تولد كودكان و ديگر موجودات و  آسمان آبي و درياي نيلگون و جنگل سبز و كوه سپيد دماوند و  زيبائي هاي زندگي و سلامتي خود و خانواده هايمان و … مي بينيم  اما حتي يك تصوير ذهني هم از آن نگه نمي داريم آره گوساله جون ما آدمها اين گونه  هستيم اما خوش به حال تو كه خيلي چيزها را نمي فهمي و شايد به همين دليل است كه خيلي عزيزي   نمي گويم مراقب خودت باش كه مي دانم هستند آخر تو معجزه اي ولي اي كاش همه معجزه هاي خدا را ما قدر مي دانستيم و مراقبش بوديم

قربانت

عاشق گاو دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:55  توسط تورج عاطف  | 

عاشقانه

سالها است كه پسران افغاني را  در كشور خود ميزباني مي كنيم بايد بگويم بر خلاف آنچه اكثراوقات در مورد آنها گفته مي شود بيشتر اين مردهاي جوان آن سوي مرزهاي شرقي  ايران انسانهاي شريف و زحمتكش و ساعي و پر كار بوده و اقليتي محدود در بين آنها كساني هستند كه در روزنامه ها  و خصوصا صفحه حوادث بعنوان دزد و قاتل و جاني از آنها ياد مي شود تجربه چند سال كار در زمينه ساختمان سازي اين فرصت را به من داد كه با اين ملت آشنائي مختصري پيدا كنم   وحفيظ يكي از آنها بود خوب بخاطر دارم كه او هر روز با ذوق و شوق فراواني كار مي كرد كار اصليش آهنگري بود  ولي بعلت هوش سر شاري كه داشت در بسياري از كارهاي ساختماني از او استفاده مي شد خوب به خاطر دارم روزي  او را در حال جر و بحث با كمك مهندس ساختمان ديدم و  شاهد بوديم كه آن پسرك خود راضي متاسفانه هم وطن من  بسيار بي ادبانه به او گفت

_آخه تو  افغاني چي حاليته ؟

به سوي حفيظ رفتم و او را از مهلكه بيرون بردم و به آن پسرك مغرور هم وطن گفتم كه مراقب حرف زدنش باشد و گرنه او را ازكارگاه  ساختمان بيرون مي كنم و اجازه نخواهم داد در جائي كه من هستم به كسي  و خصوصا مليتش توهين شود  و بعد به سوي حفيظ  رفته و گفتم

-         غصه اش را نخور همه چيز درست مي شود

حفيظ به من نگاهي كرد و گفت

-         مهندس ! من در افغانستان در دانشگاه راه و ساختمان درس مي خواندم جنگ و حضور طالبان باعث شد كه دانشگاه بسته شود زيرا افكار طالبان با دانشجو و  علم و دانش بيگانه بود ند و آگاهي را دشمن پذيرش ظلمي مي دانستند كه به مردم مي كنند  و به همين دليل فرار كردم و به ايران آمدم  اما  حالا بايد بيايم اينجا و به حرفهاي كسي گوش دهم كه خودش هم مي داند كه من از او بيشتر مي دانم

چهره يك مظلوم را در سيماي حفيظ مي ديدم و به همين دليل طاقت نياوردم و پرسيدم

-         مي خواهي يك قصه بشنوي؟

حفيظ  با كمال تعجب  لبخندي زد گفت

-         آره مهندس !

و من اين گونه آغاز كردم ..

كالاي شيطان

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم..
من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است..

قصه ام تمام شد و به حفيظ گفتم

-         يادت باشد كه هر وقت نا اميد شدي بدان كه شيطان نزديك ترين فاصله را به تو دارد

و حفيظ لبخندي زد و جوابم داد

- حتما مهندس يادم مي مونه

ومن پشت او زدم و گفتم

-         حالا برو سر كارت

و به او نگريستم كه چگونه با انگيزه اي بيشتر قدم مي زند ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:52  توسط تورج عاطف  | 

يك قصه تلويزيوني
يك قصه تلويزيوني magnify

براي بسياري از پدر و مادر ها تابستان چون كابوسي است زيرا بچه هائي كه در طول 9 ماه ديگر سال به مدرسه رفته و مشغول درس و مشق بودند به يك باره با يك انرژي متراكم و وقت آزاد زياد به خانه آمده و مشغول به بي مشغوليتي وحشتناكي مي شوند شايد كلاسهاي تابستاني تا حدي بتواند اين زمان مرده بچه هاي مدرسه را زنده و پويا نمايد اما سحر جعبه جادوئي يعني تلويزيون مهمترين مشغوليت براي بچه هاي امروزي است كه بعلت كم تعداد بودن و نداشتن هم بازي و عادت نداشتن به خود مشغولي مي توانند از آن بهره بگيرند و اين دقيقا همان دردي است كه من نيز بعنوان يك پدر داشته و شاهد گذراندن ساعات زيادي از زندگي دخترم در برابر تلويزيوني بودم كه بيشتر بر نامه هاي آن را بي برنامه مي بينم و از اين رو مرتب تن به شكايت داده كه چرا آيلي موسيقي تمرين نمي كند و يا كتابي نمي خواند و يا زبان انگليسيش را مروري نمي كند اما اصرار هاي من تنها چند دقيقه اي آيلي را از جلوي جعبه جادوئي جدا مي كرد و بار ديگر تلويزيوني كه مسبب بسياري از تكراري انديشيدن هاي او بود برايش محبوب و حتي زماني كه برنامه هاي آن حتي براي كودكي چون آيلي هم خسته كننده مي شد مجموعه سي دي هاي تصويري مي توانستند ادامه برنامه تلف كردن زمان در جلوي تلويزيون را انجام دهند و اين داستان ادامه داشت تا سر انجام خسته شدم و رها كردم وروزي تنها نگاهي به دخترم كردم و پرسيدم آيا روزي مي رسد كه او از ديدن بي وقفه تلويزيون خسته شود يا اين كه همچنان آن را ادامه مي دهد ؟ چند روزي آيلي با ذوق زدگي به من مي نگريست كه هيچ واكشني در برابر ساعات طولاني نشستن او در برابر تلويزيون نداشته ام اما پس از چند روز معجزه به وقوع پيوست و به مرور مي ديديم كه آيلي كتاب مي خواند و موسيقي مي نوازد و حتي كتاب زبانش را باز كرده و به عروسكهايش درس زبان مي دهد وبا نگاه تحسين آميز من مواجه در حالي مي شود كه من نيز ناظر شادي او از انجام كارهاي مفيد تري از ديدن تلويزيون او بودم نگاهي به رفتار هاي آيلي و خودمن در طي اين هفته درسهاي بزرگي به من داد كه شايد مهمترين آنها چنين بودند

1/ دموكراسي همواره مي تواند بهتر از ديكتاتوري موثمر ثمر باشد فشار و اصرار من براي ساختن برنامه جهت پر كردن ساعات آيلي نه تنها به او كمك نمي كرد بلكه باعث بروز اصطكاك بين من و او شد و از سوئي قدرت خلاقيت او و مهرو صبر مرا نيز كمتر كرده بود دموكراسي من به آيلي اين فرصت را داد كه خود متوجه خيلي چيز ها شده و در ذهنش شكوفائي موج بزند و رو به سمت كار هاي ديگري رود

2/در بسياري از مواقع براي بچه ها و يا حتي آدمهاي بزرگ محدو ديت هائي مي گذاريم بدون آن كه جانشيني براي آنها بيابيم مثلا كودكي را وادار مي كنيم كه كاري را نكند و بيشتر مواقع از افعالي با پيش وند" ن" چون نكن و ندو و نخور و نپوش و نچش و دست نزن و ... استفاده مي كنيم بي آن كه بخواهيم جانشيني براي آنها بيابيم ديكتاتوري من با آيلي از اين جنس نبود اگر به او مي گفتم زياد تلويزيون نگاه نكند در عوض جانشينان آن را هم برايش پيدا كرده بودم و از كتاب خواندن و و نقاشي كشيدن و ارگ نواختن و زبان خواندن در قالب درس دادن به عروسكها و... سخن گفته بودم حكايت بسياري از آدمها در اين است كه خيلي وقتها خيلي چيزها را نمي خواهند و لي اگر از آنها پرسيده شود چه چيزي را مي خواهند ؟ پاسخي ندارند شايد حكايت نخواستن ها همواره براي بسياري بيشتر از خواستن ها است نگاهي به فاكتورهاي آدمها براي انتخابها بكنيد براي خيلي ها فاكتور ها تقريبا بي معني است و تنها مي گويند چيز ي نباشد و يا چيزي را نمي خواهند اما خواستن ها و بودن ها اكثرا يا دير يافت مي شود و يا زماني كه از بين مي رود تازه خواستني مي شود!

3/لبخندهاي بين من و آيلي و نگاههاي تحسين آميزي كه به همه مي كرديم نشان داد كه دموكراسي تا چه حد شيرين و دلنشين بوده و اخمها و دلخوريها و خشمها و گريه ها و فرياد ها و... چقدر زشت است دوران ديكتاتوري من و قهر آيلي نشان داد كه تا چه حد اين روش زيستن و انديشه مي تواند به ناكجا آباد هائي چو ن دلخوري و قهر و خشم و نفرت و انتقام و زياده خواهي از طرفين منجر شود

4/اصرار به چيزي در بسياري از مواقع مي تواند بي ارزش ترين ها را با ارزش كند حكايت علاقه تلويزيوني آيلي نيز چنين بود و من شاهد بودم در بسياري از مواقع شايد علاقه اي نداشت كه به آن جعبه جادوئي نگاه كند اما به صرف اين كه بگويد من مي خواهم حرف خودم را بزنم برنامه هاي كاملا فاقد ارزش و حتي سي دي هاي تكراري برايش بسياري با ارزش تر از حرفهاي پدرانه من شد و اين داستان در مورد بسياري از مسائل اجتمائي مي افتد گاهي بر خي آرمانها و آدمها و انتخابها و دوستان و معشوق ها و... به صرف نخواستن ها خواستني مي شوند و ارزشهاي بي دليلي پيدا مي كنند

5/روزي كه من خسته از نصيحتهاي بي كران به آيلي در مورد ساعات بي شمار تلويزيون ديدن شدم به يك واقعيت رسيدم كه " خودش بايد به چيزي برسد " و روزي هم كه آيلي تلويزيون ديدنها بيش از اندازه را كنار گذاشت به يك واقعيت يعني " من اين گونه مي خواهم " رسيد و هر دو نشان داديم خود خواستن و خود انديشيدن و خود رفتار كردن موهبتي است كه مي تواند چيزي را جاودانه كند اما اميدوارم هر كسي به اهداف خوب خود برسد و به موقع نيز آن خود خواسته را بيابد

شايد درسهاي من و آيلي وتلويزيون بيشتر هم باشد اما دوست دارم كه من نيز به احترام اين درس يعني " خود خواستن " از آنها كمتر گفته و " خود آموز ي" را ترويج نمايم و بگويم در

اين راه موفق باشيد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 14:34  توسط تورج عاطف  | 

hes2

سالها است كه صبح دم شهر ما با آواي خروس آوازه خوان و يا فرياد كلاغها براي اعلان آغاز روز ديگر كمتر آشنائي دارد شهر شلوغ و بي نظم و شايد بهتر باشد بگوئيم شهر فرنگ ما روزها را با صداهاي مختلفي شروع مي كند كه هر كدام نه معني روز را دارد و نه چون صداي خروس سالهاي دور دلنشين است اين روزها تنها با آواي كاميونهاي شهرداري كه كار گران بلديه رابر گرده خود دارد  كه همگي آنها بلند فرياد مي زنند  صبح زيبا  مي آيد!! و يا چون صبحهاي من از  آواي  كاميونهاي كارگاه ساختمان رو به روي منزلم مي فهمم كه روز دگري آمده است و سخت خشمگين مي شوم و باز مي پرسم  براستي اين همه حرص و آز براي خراب كردن خانه هاي دوران كودكي و ساختن برجهاي بد قواره چه زماني به پايان مي رسد؟ به طرف پنجره مي روم تا با بستن آن كمي از فرياد هاي  يك شهر پر فرياد همراه همهمه  كار گران شهر داري و كار گران ساختماني رهائي يابم كه چشمهايم به آسمان بي قواره شهر مي خورد به همان غبار آلودگي و بي معني يك كلان شهر بي نظم و بي هدف است خاكستري بي قواره اي كه  زماني آسمان نام داشت براستي به لطف گرد و خاك و دود و آلودگي مي تواند كنون داراي لقب با معني ” گنبد كبود ” شود و اين گونه است كه پرده ها را هم مي كشم و در تاريكي و سكوت مصنوعي به انديشه مي روم و حسي سراسر از رخوت بر وجودم سايه مي افكند گوئي دلم نمي خواهد هيچ صدائي بشنوم حتي صداي تلويزيون كه همراه با خنده هاي بلند دخترم شنيده مي شود هم برايم چون يك بيل مكانيكي كه سينه خاك را مي شكافت خشمگينم مي سازد  و با فرياد مي خواهم كه صداي آن جعبه جادو ئي كه حالا به آن جعبه سحر سياه مي  گويم را كم كند  اما بازي ذهن ادامه دارد  واژه ” شكافتن سينه خاك ” مرا به ياد آن شعر خيام مي اندازد

اي دست اجل خرابي از كينه تو است

بيدادگري شيوه ديرينه تو است

اي خاك اگر سينه تو بشكفاند

صد گوهر قيمتي در سينه تو است

و اين گونه است كه سكوت اجباري و تاريكي تحميلي وقتي با افكار تاريكي چون رفتن گوهر هاي قيمتي در سينه خاك همراهي مي كند چشمهايم حتي تصور دوباره بسته شدن هم نمي تواند بكند  و پيش خود مي انديشم كه براستي اگر همواره خواب و سكوت و تاريكي و فراموشي را خواهم چگونه بايد بر خود نام انساني را دهم ؟ نگاه دلم پر از سياهي است نا اميدي و خشم و نفرت و شايد بي توجهي سخت بر من حاكم شده است نمي دانم چه مدت به آن حالت بودم كه ناگهان معجزه اي رخ مي دهد و  به ياد قصه قديمي مي افتم  كه در آن ناخدائي پس از سالها دريانوردي ناگهان در طوفاني بس عظيم خود را گر فتار ديد دامنه شدت اين طوفان آنقدر گسترده بود كه ناخدا را براي اولين بار با واژه ” ترس “آشنا كرد و تصميم گرفت كه به محض رهائي از طوفان و  بازگشت به ساحل ديگر پاي به دريا نگذارد و چنين نيز كرد مدتها در ساحل باقي ماند و هر بار كه به دريا مي نگريست وسوسه دريانوردي باز به جان او مي افتد اما آن ترس  گرفتاري در طوفان اين وسوسه را تبديل به يك خيال خام در ذهن ناخدا مي كرد  و او را از رفتن به دريا باز مي داشت تا اين كه روزي در خواب بار ديگر خود را گرفتار آن طوفان ديد و سر گشته همه جا را مي ديد و تقاضاي كمك مي كرد و ناگهان اين ندا را شنيد

” ناخدا پس چه زمان گوئي اي خدا؟”

ناخدا از خواب بر خاست و از پنجره بيرون را نگاه كرد دريا به او نگاه مي كرد  ذهن شيطان او سعي كرد با ياد آوري طوفان بار ديگر عشق به در يا را از او بگيرد اما ياد خوابش افتاد و گفت

” اي خدا به ياري تو دل به دريا زنم “

و اين گونه بود كه بار ديگر دل به دريا زد زيرا مي دانست كه تنها او سكان كشتي خود را نخواهد گيرد كه سكان دار اصلي زندگي آن خدائي است كه اميد و ايمان و عشق به زندگي را بهر غوطه وري  بي محابا به همه موجودات داده است و من كمي به خود نهيب مي زنم و مي انديشم كه بايد اميد داشت بايد ايمان به بهترين ها كرد و عشق به زيستن و تمامي عطاياي لايق عشق را از ياد نبرد و اين گونه است كه خود را از شر اتاق تاريك رها مي كند پر ده را بالا مي كشم و به آسمان نگاه مي كنم و سعي مي كنم آن را ديگر ” گنبد كبود ” نبينم و فرياد هاي كار گران را هم تلاشي براي كسب روزي براي فرزندان محبوب پدر و بانوي مهر بان او تصور مي كنم و به سمت اتاق ديگر مي روم و با ديدن چشمهاي شاد آيلي من نيز بي اختيار مي خندم چون آن چه كه برايم مهم است خنده هاي بلند او  بهر هر چيز حتي برنامه بي معني تلويزيون هست و خواهد بود

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:24  توسط تورج عاطف  | 

parisa6

از در  خانه بيرون آيم كه ناگهان صداي وحشتناكي مرا به خود آورد اتو مو بيلي ترمز كرده است  نگاهي به محلي مي كنم كه منبع صدا است پسركي پشت  فرمان اتو مو بيل ميخكوب نشسته و با و حشت به دختر بچه اي كوچك مي نگرد كه در آغوش مادر از وحشت  مي گريد  و مادر در حالي كه سعي  دارد فر زند را آرامش دهد پسرك را آماج  لعن و نفرين و توهينهايش  مي كند و من به آن سمت مي روم و سعي مي كنم با هنري كه از ايزد مهر بان گرفته ام و ” پدري ” نام دارد دخترك ترسيده  را آرام كنم و بعد  از پسرك مي پرسم

- كجا با اين سرعت ؟

و همان جوابهاي كودكانه را مي شنوم

- ديرم شده بود و بايد زو دتر به مقصد مي رسيدم

پيش خود انديشم

- مقصد ؟ كدامين مقصد ؟

و به ياد شعر حميد مصدق مي افتم و  انديشه ام را بلند مي گويم

اندكي صبر سحر نزديك است….

نگاهي به آن دور دستها مي كني گوئي هميشه بايد جائي در آن نزديك دور از ما آرزوهاي  بر آورده  نشده ما را به استهزا كشاند و قصه فاصله ها تا آمال  را به رخ ما كشد و اين گونه است كه تنها فكر رسيدن به  مقصد آيد و  لذت ديدن و باور و حضور در مسير را از ياد بريم و با اميد رسيدن به سايه هي ” محال “ا  مي دويم و لحظه ها و دقايق و ساعات و روزها و شبها و ماهها و سالها را از دست دهيم تا به مقصدي رسيم كه تنها ” مرگ ” نام دارد آيا به نشانه ها مي نگريم ؟ مسير را چگونه مي يابيم ؟ روياي نگاه كردن به مسير براي بسياري از ما يك  فانتزي بزرگ است  و همگيمان بر روي نداشته ها بجاي داشته ها  تمركز مي كنيم و مي انديشيم كه چه چيز هائي نداريم  و اين گونه است كه

غفلت مي كنيم ……………….

غفلت از سپاس گفتنها از درست ديدن ها از بهتر شنيدن ها از خوش طعم  چيدن ها از لمس آن چيز هائي كه در آن دور دستها وجود ندارند و به واقع  همين نزديكي است كه روزگاري دور تر از دور برايمان مي نمود  و حالا محال ديروز  را بي محابا بي محلي امروز تبديل كنيم اين گونه است كه حتي درست گفتن ها را نيز از ياد مي بريم و تنها از افسردگي ها و نداشتن ها و نا اميد ي ها و پيري ها و يك نواختي ها سخن مي گوئيم   و همه چيز برايمان تكراري و يك سان مي شوند  گوئي قرار است  بختك تكراري شدن ها به مدد معجزه اي از فرا دوشمان پرواز كنند اما مي دانيم كه چنين نخواهد بود اگر امروز به نداشتن ها انديشم بهر آن است كه نگاهي به دارائي ها نمي كنيم اگر حس پيري به وجود مان نقل مكان كرده و جمله مشهور ناخدا كه ” سن تنها يك عدد است ” را از ياد بر ديم بهر آن است كه بجاي موي  سپيد انديشه هاي سپيد داريم اگر از تكرار ها مي گوئيم بهر آن است كه خود تكرار را بيش از هر زمان تكرار كرده ايم اگر بي انگيزگي را در وجود مان تا مغز استخوان حس مي كنيم بهر آن است كه بي هيچ شور و عشق و اميد و ايماني نفس مي كشيم مي خواهيم انگيزه را از پشت كوه محال بيابيم  و اين گونه است كه

تكراري مي شويم ……………

نگاهي به آسمان بكنيم همه جا غبار است و درسي به ما دهد  آيا مي توان گفت كه آفتابي در آسمان وجود ندارد زيرا غبارها مانع ديدن آن مي شوند ؟ كدامين از ما اين ادعا را دارد ؟شايد لبخندي زنيم و گوئيم باز خز عبلات ناخداي  آغاز شد مگر مي توان روز بي آفتاب را تصور نمود ؟ حال من مي گويم آسمان زندگي همواره آفتابي است حتي آن هنگام كه غبار بي انگيزگي و تكراري بودن و نا اميدي و بي ايماني بر تمامي وجود مان سايه افكند اما مي توان با نفحه نسيم عشق غبارها را از وجود زدود و ياد گرفت كه معجزه همين دم اتفاق افتاد مقصد همين لحظه كنون است چرا بايد عشق را از آسماني كه دل نامش نهند اين گونه زدود؟بيائيم همگي

آفتابي باشيم ………………………………..

آري آري  اندكي صبر سحر نزديك است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 17:7  توسط تورج عاطف  | 

hes7

آسمان شهرم را مي نگرم غبار آلود است گوئي خيال دارد كه در پس اين تيرگي ها فريادها زند تا بلكه اشك باران اين فرصت را به او دهد كه بار ديگر خود را بيابد و باز نفس زندگي را از سر گيرد   اما همه مي دانيم كه باران تابستاني چه خيال سخت دير باوري است اما من در وراي اين غبارها در پس اين دلتنگي هاي آسمان در تمناي  طراوت و باراني كه همه مردمان شهر و ديارم خواهان آن هستند تنها ترا و آري ترا خواهانم و از اين رو است كه بي تمناي باران و فرار آسمان  از سايه غبارها  به آن چشمهاي بي همتا مي انديشم و در ميان غبار آفتاب ديدگانت  را مي جويم و طلبي سخت از دنياي آرزوها دارم  مي دانم در آسمان عشق هيچگاه غباري نخواهد بود زيرا غبار و تيرگي و آلايندگي از جنس دلدادگي نيست و آسماني كه در آن طراوت موج مي زند و ماه و آسمان بي هيچ مانعي ديده شوند همان گنبد كبود عاشقانه  است كه دانم هيچگاه كبود نيست و نخواهد بود و من تشنه ام و بي محابا مي تازم در صحرائي كه هيچ سرابي در آن ديده نشود و  ز بهر تو و در تمناي وصلي كه دانم بي وصال است كه اگر وصلي باشد هيچگاه عشقي نخواهد بو د و اگر عشقي نباشد معني وصل و هجر را چه چيز ديگر تواند كه روشن نمايد؟ و من وصل را نه به بهاي وصل كه به بهاي لمس خواهم خواست من تصوير آِينه را با تمامي وجود خواهم نگريست و اين نگريستن را تنها با چشمها نخواهم ديد بلكه چشمهايم و تمامي وجودم در آن غرقه شده و يك پارچه ديدن مي شوم من در بي كران بستر خيال در هم آغوشي رو يائي تنها خواب يكي شدنها را مي بينم براي من در آن رويا يك دم غير يكي شدنها كابوس است من مي نوشم از عطر حضورش از شيرين وجودش و از بي كران خواستن هائي كه به او دارم و مي دانم اين خواستن هاي من چه بي كران اندازه اي دارد و مي خرامم در هر جزئي از بي كرانگي او كه دانم حتي اندكي از تمامي جزئيات او را در واقعيت رويا گونه باور نتوانم  كنم و من بار ديگر رو به آسمان مي كنم و آنجا ماه و آفتاب را همره هم مي بينم آري چشمهائي كه مرا مي خواند و در ميان ماه و آفتابي چنين زيبا است كه انوار بوسه و نوازش مرا سخت در خود غرقه مي سازد و من باور مي كنم كه در آسمان شهرم هيچگاه غباري نخواهد بود زيرا آسمان من  در سيماي او نقش زده است  و ديگر سياهي را غبار آلود نمي بينم براي من سياهي چون مائده بهشتي است زيرا رنگ ديدگان دلداري است كه مرا مي بيند و من باز انديشم به كدامين مهري ايزد مهربان چنين ا پاداشي مرا  اهدا كرده است ؟ و باز لبخندي زنم و به اين حماقتي كه در ميان معامله خالق و مخلوق به دنبال حساب و كتابهاي كودكانه انساني و زميني  هستم سخت مي خندم و شايد اگر اندكي جسارت را بالا تر ببرم خود را به نقد و مسخره  كشم  و من بي طاقتم و بي تمنائي را از ياد برده ام مگر توانم كه اندكي بياسايم ؟ اما مي آسايم در بستري از جنس خيال كه عطر او را دهد ولي بخشش و تواضع ز او مي بينم كه اين نفحه زيبا را ز دور آشنائي مي داند اما من مي دانم آنچه با تمامي وجود مي بويم نفحه آن عطر نوازش گر امواج بويائيم نيست بلكه نفحه يار است كه مرا مست نموده و من بار ديگر غرقه مي شوم و مي بويم و در سمفوني بوسه و نوازش و لبخند و حتي گريه شوق غرقه مي شوم و بار ديگر سپاس گويم ز عشق و آن كه خالق عشق است و باز عشق نام دارد از پنجره و از وراي پرده هاي رنگارنگي كه زندگي  تيره و خاكستري مرا خاطره هاي شادي  بخشيده آسمان را مي نگرم چه تلاش بي هوده اي دارد كه خود را خشمگين و غبار آلود نشان دهد اما ديگر غباري را نمي بينم و برايم آسماني وجود دارد كه آغوشش را برايم باز كرده كه در آن هيچ غباري نيست و من نيز آغوش گشايم وطراوت و باران و رهائي و دوري از محنت و رنج و خشم  را در بوسه هاي آرزو جشن مي گيرم و مي انديشم كه آري وصال بي وصل  و وصل بي وصال همگي رويائي هستند كه من سعي كرده امم در واقعيت ببينم اما مگر مي توان اين گونه واقعيت رويا گونه را باور كرد ؟ و من ديده و  باور مي كنم آن هنگام كه در آسمان چشمهاي باز گشته اي  را مي بينم كه مرا مي خواند و يا شايد در آن زمان كه در هنگام زمين چشمهاي بسته همراه با لبخند را مي بينم كه باز خواهان من است و من چه بي كران خواهان زمين و آسماني هستم كه غرقه در آن چشمها است و آسمان را بي غبار بينم و باران آيد و طراوت رقم زند وجود ي زمن كه وجودش را در روي زمين تصور نكنم كه چنين روزگاري بر هر وجودي پرديسي است كه درزيستنها پاداش گرفته است و من غرقه آسمان بي غبار  و پرديس خدا مي شوم واين حكايت همچنان باقي است و باقي خواهد ماند و حافظ چنين آن را  حكايت كند

راهيست راه عشق كه هيچش كرانه نيست

آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست

هرگه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود

در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

ما را زمنع عقل مترسان و مي بيار

كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 12:46  توسط تورج عاطف  | 

parisa7

باغبان نگاهي به بوستانش مي كند  لبخندي مي زند ومي خواهد كارش را شروع كند كه غريبه اي  را مي بيند كه  آرام آرام به او نزديك مي شود   پيرمرد  زير لب غر مي زند و مي گويد

- باز يك خرمگس ديگر

باغبان سالها است كه در اين خلوتگه خود تنها با گياهان دوستي كرده و مي داند كه آنان اگر هم مهر باناني پر توقع نيز باشند اما هيچگاه اهل خيانت و بي مهري نبوده و در هنگامي  مثلا در فصل بهار مي توانند  مهر خود را با سبز شدنها و گل دادنها و ميوه اهدا كردنها نشان دهند و حتي برخي از آنان كه هيچ كدام از اين ها را ندارند سعي مي كنند حداقل  طراوت خود را به معرض ديد باغبان پير رسانند تا از آنها لذت ببرد اما آدميان به گونه دگري هستند پيرمرد باغبان هنوز در گير اين افكار بود كه غريبه به او رسيد و سلامي داد و خبر داد كه پسر يكي از دوستان صاحب باغ است كه قرار است امروز را در كنار او باشد چاره اي نبود پيرمرد باغبان بايد او را مي پذيرفت اما به گونه اي سخت سرد به او خوش آمد گفت و بعد اضافه كرد

- مي تواني پيش من  باشي اما سعي كن زياد صحبت نكني  چون من از پرحرفي اصلا خوشم نمي آيد

و بعد   مشغول به كار شد چند دقيقه اي كه گذشت وجود غريبه را ازياد برد و در دنياي باغباني غرقه شد  سعي مي كرد به گونه اي خود را مشغول كند كه متوجه حضور شكسته شدن خلوتش توسط اين غريبه نشود  او با دقت برخي از گياهان را از زمين جدا مي كرد و به برخي ديگر توجه بيشتري مي نمود برخي را آبي مي داد و پاي دگري كودي مي ريخت و شاخه ها عده اي را قطع مي نمود و تمامي اين كارها را در سكوت انجام مي داد  نمي دانست چه مدتي گذشت اما  سكوت غريبه به گونه اي دل پيرمرد مهر بان را به رحم آورد  و مي دانست چقدر زبان در دهان نچر خاندن و پر حرفي نكردن  براي جوانان كه غريبه يكي از آنها بود سخت است به همين دليل نگاهي دو باره به او كرد و  در سيمايش   به ياد همه 4 پسري را كه بزرگ كرده و حالا حتي سري هم به او نمي زنند افتاد و سعي كرد كه كمي به او محبت كند به همين دليل گفت

- از باغبوني خوشت مي آيد پسر؟

پسر نگاهي به او كرد و گفت

- نمي دانم آخر بلد نيستم

پيرمرد لبخندي زد و يادش آمد روزگاري پسر هايش هم چون اين پسرك جوان بودند و باغباني نمي دانستند اما با اين كه به همه آنها باغباني را ياد داده بود اما هيچكدام به راه پدري نرفته امروز در شهر بزرگ كارهائي چون پيك موتوري و پيتزا پزي و كارگري در ساختمان و حتي فروشندگي مي كردند اما حاضر نبودند كه به پيرمرد كه ” پير بابا ” صدايش مي زدند ياري برسانند پيرمرد با ياد آوري اين موضوع آهي كشيد و بار ديگر رو به پسرك كرد و گفت

_حالا مي خواهي ياد بگيري ؟

و پسرك با علامت سر موافقت خود را اعلام كرد و پيرمرد گفت

- دنبال من راه بيافت

و هر دو غرق كار شدند و باغبان پير با حوصله به پسرك ياد مي داد كه چه كار بكند  ظهر كه شد هر دو زير آلاچيق باغ نشستند و  پيرمرد ناهارش را با پسرك تقسيم كرد و اجازه نداد كه او براي غذا خوردن به بيرون باغ رود و پسرك با ولع تمام  نان و پنير و انگور پيرمرد را مي خورد و پيرمرد او را نگاه مي كرد و از خوردن او به ياد دوران جوانيش افتاد و لبخندي  مي زد  چند دقيقه اي گذشت و پسرك كه كمي از خوردن غافل شده بود رو به پيرمرد كرد و پرسيد

- مي توانم يك سوالي از شما بكنم ؟

پيرمرد با سر علامت تاييد داد و پسرك گفت

- چرا  بعضي از بوته هاي  گلها را كه به نظر خيلي هم زيبا بودند را از خاك در مي آورديد وبه دور مي انداختيد و  برخي ديگر را كه گلي نداشتند  را نگاه مي داشتيد ؟

پيرمرد لبخندي زد و چندان تعجب نكرد كه اين جوان هم مثل همه جوانها براي قضاوت تنها ظاهر چيزها را ديده است  اندكي فكر كرد و گفت

- پسر جون ! گياه خوب را تنها  از روي شكل و ظاهرش نمي توان قضاوت كرد برخي از گياهان گل مي دهند اما اصل و ريشه خوبي ندارند اما برخي ديگر شايد در ظاهر خوب نباشند اما چون اصل و ريشه خوبي دارند به مرور خود را پيدا مي كنند دو باره شكوفا مي شوند به همين دليل من هم گول گل گياه و عشوه ظاهري آنها را نمي خورم بلكه به اصل و ريشه آنها كار دارم

پسرك لبخندي زد و گفت

- مثل آدمها ؟

و پيرمرد اندكي  به فكر فرو رفت و  گفت

_آره مثل آدمها  است آنهائي كه اصل و ريشه دارند حتي اگر چند برگ زرد هم داشته باشند  مي توان آنها را اصلاح كرد اما واي به حال آدمي كه اصل و ريشه ندارد مي خواهد با ادا و اصول و تحفه دنيا خود را جور ديگري  نشان دهد

پسرك  به فكر فرو رفت و پيرمرد هم به آن سوي باغ نگريست و بعد بلند شد گفت

- ناهارت كه خوردي پاشو بريم سراغ بقيه كارها خسته كه نشدي ؟

و پسرك سريع از جاي خود بلند شد و به دنبال پيرمرد رفت  و تا غروب حسابي كار كردند بعد از اين كه آفتاب دو باره  لباس نارنجي  خود را در بركرد پيرمرد دستور توقف كار را داد و گفت

- خسته نباشي  براي امروز بس است

و بعد هر دو سمت روشوئي رفتند تا سرو صورتي به آب زنند پسرك دستش را جلو آورد و گفت

- خسته نباشيد امروز خيلي چيز ها  ياد گرفتم  در ضمن ” روزتان هم مبارك “

پيرمرد نگاهي به او كرد و پرسيد

- روز من ؟ امروز  چه روزيه ؟

پسرك لبخند زد و پيرمرد را بغل كرد و بوسه اي بر گونه او زد و جواب داد

- روز پدر

و بعد سمت خروجي باغ رفت

و پيرمرد در حاليكه اشك در چشمهايش جاري بود پيش خود فكر مي كرد كه اصل و ريشه اين جوان چقدر محكم است آخر عشق و قدرشناسي را خوب فهميده است

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:7  توسط تورج عاطف  | 

تورج

بي خوابي هاي شبانه راه كارخاصي ندارد شايد بسياري از آدمها دوست داشته باشند كه با خوردن قرص خواب و يا با تكان خوردنها و پهلو به پهلو شدنها به جنگ بي خوابي بروند اما من از آن گونه آدمها نيستم كه هيچ كاري را به اجبار بخواهم زيرا از ديد من خواب يكي از بهترين هديه هاي يزدان مهربان است و دليلي ندارد كه آن را بي عشق بپذيرم و از اين رو بود كه  از جاي خود بر خواستم نخست نگاهي به دخترم كردم كه مطابق همه شبهاي گذشته وفاي به عهد نكرده و بار ديگر پيش من آمده و سر جاي خود نخوابيده و شايد به اين دليل است كه  اين گونه با آرامش  به خواب رفته بود و با لبخندي كه بر لب داشت به نظر مي آمد كه خواب شيريني را ميزباني مي كرد بوسه اي بر گونه هاي او زدم و لبخند پسين  او را بنا بر يك حس پدرانه پررنگ تر تصور كردم  پياده روي شبانه من در محوطه خانه شروع شد تلويزيون را روشن كردم اما همان چهره ها تكراري با همان اخبار و حرفهاي مكرر را شنيدم به سوي قفسه كتابها رفتم  ديوان حافظ را برداشتم و خواندم

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

آتش آن نيست كه در شعله اوخندد شمع

آتش آن است كه بر خرمن پروانه زدند

لبخندي زدم گوئي حافظ نيز با من در تكراري بودن برنامه ها و حرفها و تصاوير  تلويزيون هم كلام بوده است و مرا مرهمي ز كلام شيرينش دهد كشوي ميزم را جستجو مي كنم و ناگهان  كاتريج فيلم دوربين فيلمبرداري قديمي را مي بينم كه بر روي آن هيچ نامي ندارد كنجكاو مي شوم و آن را در دوربين فيلم برداري گذاشته و به تلويزيون وصل مي كنم و ناگهان شگفت زده مي شوم  فيلمي از سالهاي دور جواني است كه هنر پيشگان اصلي آن من و امير پسر خاله ام هستيم  چند دقيقه با حيرت   به فيلم نگريستم و با تصاويرش لذت بردم و با لحظه هاي  آن خنديدم و هنگامي كه به اتمام رسيد چند لحظه اي  هم گريستم امير پسر خاله و قديمي ترين دوستم يك سالي بود كه از او خبر نداشتم  و مهاجرت او از ايران باعث شده بود كه پس از سالها به سالي برسم كه در آن امير نه در نوروز و نه در تولد من و تولد خودش و جر و بحثهاي فوتبالي و حرفها و در دلها نباشد و خلا او برايم سخت دلگير بود آهي كشيدم و جاي او را خالي كردم نمي دانم چه اتفاقي افتاد اما دوست دارم باور كنم كه شايد اين حس عاشقي و دوست داشتن من كه از پس آن آه آمد بار ديگر معجزه عشق را نمودار ساخت چون فرداي آن روز پس از ماهها از سوي امير اي ميلي دريافت كردم و من در حاليكه به پهناي صورت اشك مي ريختم و ايزد مهر بان را سپاس مي گفتم اي ميل او را خواندم پس از پايان  خواندن اي ميل بار ديگر دنياي نشانه ها را مرور كردم براستي پيام اين ارتباط غير مترقبه  چه بود ؟آن بي خوابي شبانه و يافتن فيلم قديمي كه خاطرات زيباي جواني را بار ديگر متصور كرد و بعد اين خواستن من و پيامي كه من ايمان دارم ز بهر خواستن من بود و اي ميل امير پسر خاله ام نام داشت چه چيزي جز نشانه اي از توجه خدا را دارد ؟ نازنينم به من مي گفت

” همواره نتايج خوب زندگي از سخت ترين لحظه هاي زيستن ما بيرون مي آيد ” و براستي چنين است شايد اگر هر كدام از ما نقبي به گذشته هاي خود زنيم و از پند اشو عارف بزرگ هندي  در گذريم كه مي گفت ” گذشته حتي ارزش بخاطر سپردن نيز ندارد” به اين نتيجه مي رسيم كه بسياري از سختي هائي كه كشيديم منجر به نتايج زيبائي شد و اگر به آنها خوب نگاه كرديم و پذيرفتيم و براي رهائي طرح و نقشه جديدي ريختيم  اگر در زندگي ماجراي عاطفي باعث شد كه دلمان بشكند اگر عشق و باور عشق را از ياد نبرديم و سعي كرديم در پي اين شكستگي دل صبر و ايمان به عشق نه معشوق و اميد به آينده را حفظ كنيم به طور حتم آن لحظه ها دلشكستگي را به سر انجام خوبي رسانده ايم اگر در روزگاري آهي ز ته دل به ايزد مهر بانم  زديم و از او خواستيم با تمامي وجود به طور حتم از هزاران فريب كاري ها رهائي پيدا كرديم نظير آن چه كه خيام بگفت

يك جرعه مي از ملك كاووس به است

از تخت قباد و مكنت طوس به است

يك ناله كه رندي به سحرگاه زند

از طاعت زاهد سالوس به است

آري تجربه ديدن فيلمي از گذشته ها  و ياد پسر خاله و خواستن او و پيام الكترو نيكي كه او به من داد و پيام معنوي كه يزدان از پس نشانه ها برايم فرستاد مرا بار ديگر به انديشه برد كه بايد در زندگي اميد داشت بهر توجهي كه خداوند به آدمي دارد ايمان داشت بهر او كه عاشق همه ما  است و عشقي كه مي توانيم و بايد  به او و همه كائنات دهيم زيرا كه پيامدش عشق او است كه به اندازه اي بزرگ است كه همه ما دردانه او هستيم مي تواند همه ما را در زندگي شادكام سازد و باور كنيم  حوادث تلخ تنها تجربه اندوزي است و اين تجربه اندوزي براي همه ما مي تواند بهترين نتايج را داشته باشد اگر باور داشته باشيم كه تاريك ترين لحظه هاي شب دمي پيش از طلوع  آفتاب و شروع روز است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:24  توسط تورج عاطف  | 

استقلال

نگاهي به اتوموبيلي مي كنم كه در جلوي پاركينگ ايستاده است خشمگين مي شوم و سعي مي كنم كه  هر چه زودتر صاحب آن را بيابم اما ناگهان كائنات اندكي صبر  را مهمانم مي كند شايد دلسوزي بهر دردهاي قلبم دارد كه چند شبي است وفادار تر با من است و بهر همين درد است كه عطيه صبر را هستي به من مي نماياند و ذهنم اندكي آرام مي گيرد سعي مي كنم كه بگذرم و ديگر ننوازم  اما براستي چرا به ياد كلمه نواختن افتاده ام ؟

نواخته ام …

شايد اگر به اين كلمه نگاه كنيم مي توانيم به گونه اي خود و افكارمان را بازشناسيم  اگر انديشه هاي ما بر اساس عشق و مهر و دوستي باشد كلمه نواختن را با موسيفي در آميزيم و به ياد نواختن ترانه ها افتيم و اگر ذهن ما پر از نفرت و خشم و تلخي ها باشد از سيلي و شلاق در ميان نواختن ها يادي  مي شود اما مگر نواختن نبايد از نوازش آيد ؟پس چرا ذهن ما را بي  راهه كشيده است ؟ ذهن تقصيري ندارد زيرا قاضي بس بي صبر و ناعادلي است و خيلي زود تصميم مي گيرد و از اين رو است آنچه كه در درون باشد را نخست ديده و بعد سخن از آن گويد و شايد هم ذهن قاضي با تدبيري باشد مگر در نواختن موسيقي رد پائي از نوازشهاي نا مهر باني به گوش نمي رسد ؟ به سازهاي كوبه اي بنگريد ؟ از زدن ضر به هاي دست بر روي پوستهاي اين ادوات موسيقي چون دف و تنبك و كوزه  موسيقي توليد شود مي توان آن را در ذهن  خشمگين نيز نگريست و تصور كرد كه بر گونه هاي اين ادوات مي نوازيم تا موسيقي در آيد حكايت تلخي است ؟همين  داستان در مورد زدن كليدها در سازهاي كليدي و يا صداهائي كه از اصطكاك زخمه و يا آرشه و…بر روي سازهاي زهي مي آيد نيز مي توان تصور كرد و سخن گفت و نتيجه گرفت  و پرسيد آيا  موسيقي از جنگ ها آيد ؟تلخ است شايد نگاهي اين چنين بر موسيقي همه را اندكي برنجاند و شايد به همين دليل است كه بسياري ساز هاي طبيعت را همان سازهاي بادي نظير ني و فلوت و ساز دهي و ترومپت و ساكسفون گويند اما سازهاي بادي هم حكايت خود را دارند و ملكولهاي هوا را به جنگ هم مي اندازند و توليد صوت مي نمايند اما هيچ كدام از ما در هنگام شنيدن موسيقي به اين نيانديشيده ايم كه اين نواي و صدا از بهر جنگهائي مي آيد كه به آن توجه نكرده ايم آري  ايده جالبي است اما شايد جنگ باعث زيبائي نيز شود و موسيقي مصداق آن است  پس مي توان جنگ را هم مشق نمود  شايد اگر جنگي باشدبر عليه نفس و خواسته و خشمي كه بر وجودمان حكم مي راند آنگاه بتوان موسيقي لبخند و بخشش را ترنم كرد شايد اگر جنگي باشد بر عليه  بي صبري شايد نواي  آرامش را بتوان بيشتر شنيد شايد اگر جنگي باشد بر عليه بي توجهي آنگاه بتوان دنيا را بهتر ديد شايد اگر زخمه هاي دل را بر زخمها نزد ودر پي  درمان زخمها  ترانه هائي زعشق و هم دلي خواند آنگاه موسيقي بهتري در زندگي شنيد شايد اگر از گزافه گوئي ها دست كشيد و دل به نغمه هاي واقعي زندگي داد آنگاه شايد سكوتي به وسعت دوباره ديدنهاي  هستي همراه با كنجكاوي كودكانه را بتوان تعجب كرد آري بايد سكوت كرد اين ذهن را از زخمه و كوبيدن و فوت كردنها ئي كه از وقايع بي اهميت روزمرگيها بيرون مي آيد بايد  رهائي داد شايد بايد ديد شايد نگريستن را بي هيچ انديشه اي زقضاوتهاي  زود گذر را بايد تجربه نمود و شايد بايد تنفس كرد حتي اين هواي آلوده را كه اندكي از اكسيژن بي خيالي دوران كودكي را به ارمغان دارد كه در آن هوا اميد و ايمان و عشق به زيستن را برايمان تداعي مي كرد شايد بايد شنيد نه دشنامها را نه خود خواهي ها را بلكه آن چيزي كه مي دانيم زيبا نوائي دارد كه همان ترنمهاي عشق و دلدادگي است شايد بايد لمس كرد حتي دستهاي يك پيرزن و يا پير مردي را كه در كنار خيابان ايستاده و پر هراس اطراف را   مي نگرند و هيچ كس به آنان توجه نمي كند تا اندكي ياريشان دهد تا از ميان خيابان پر از تردد بي توجي ها بگذرند شايد بايد نواختن را آموخت نواختني بي اصطكاك و موسيقي بي هيچ دشمني و جنگ همان آوائي كه از ميان لبهاي زيباي لبخند  مهر انگيزي آيد همان ترنمي كه ز نگاه پر مهري نواخته مي شود همان ترانه اي كه آهي را مي شنود و بعد دستها را بهر دوست داشتن دراز مي كند

آري آري موسيقي بي اصطكاك دنيائي شيرين دارد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:57  توسط تورج عاطف  | 

aii

در ميان يك روز اوايل تابستان است و آفتاب به شدت  پر تو افشاني مي كند و تحمل گرما را هر دم سخت تر مي نمايد اما استخر بزرگي كه بچه ها را گرد هم آورده چون يك عطيه بهشتي  در آن آسمان با دماي دوزخي است و باعث مي شود كه بسياري از آنها تابستان را نه تنها از ياد برده بلكه هنگامي كه ازاستخر بيرون مي آيند تا حدي طلب گرماي بيشتري از آفتاب كنند  ودخترم نيز يكي از آنهائي است كه به آفتاب مي نگرد و از گرماي آن لذت مي برد   و ناگهان متوجه  غريبه اي مي شود و از دور نگاهش مي كند  او دختركي  به سن و سال خودش است اما سيمائي متفاوت  نسبت به اطرافيانش دارد پوست  تيره و زبان بيگانه اي كه او تكلم مي كند شايد در لحظه هاي اول حس غريبگي به فرزندم  مي داد اما وقتي  مي ديد كه اين  دختربه ظاهر غريبه اكثرا با لبخند از كنار اطرافيانش مي گذرد  و با چشمهاي مهر بان به آنها مي نگرد  حس آشنائي  نسبت به او پيدا مي كند  و مي خواهد كه به گونه اي به او نزديك شود چند باري از كنارش مي گذرد و تنها به هم لبخند مي زنند اما با اين همه اين لبخند ه پر مهر خيلي زود جايش را به شيطنتهاي چشمهائي مي دهد كه بهر  هر صدائي به سوي ديگري متمايل مي شود و اين گونه مي شود كه دخترم حس غم زيادي به دلش راه مي يابد براي او دوستي با اين دختري كاملا متفاوت با او خيلي مهم است زيرا دوست دارد بداند كه اين آشنا كه زبان و سيماي ديگري  دارد چگونه فكر مي كند اما هر بار اين سوالها بي پاسخ مي ماند و زمان استخر تمام  مي شود و دخترم مي انديشد كه چرا سخت گيري هاي پدر را در مورد ياد گرفتن زبان انگليسي جدي نگرفته است وگرنه مي توانست حداقل اندكي با اين دوست غريبه هم كلامي كند  شايد در كشا كش همين افكار بوده كه ناگهان تصميم گرفت كه به من بگويد كه با آن غريبه آشنا سخن بگويم  ” غريبه آشنا” لقبي بود كه در بر گر فته از يك ترانه قديمي است  كه من با آن خاطرات خوش  زيادي را تجربه كرده و مي خواستم با گذاشتن اين نام بر اين دوست جديد دخترم به نوعي ياد آن خاطره را زنده نگاه دارم   اما اين شوخي من هم چندان  كمكي به او نمي كرد زيرا تمامي ذهنيت او عجز در  آشنائي با اين دوست غريبه بود فرزندم نيز چون بيشتر آدمها به دنبال تفاوتها و نه مشابهتها رفته بود و چون دوست نا آشنايش سيما و زبان بيگانه اي داشت  برايش جالبتر از همه دوستاني بود كه تا آن هنگام با آنها نرد دوستي و مهر  بازي كرده بود در روز هاي نخست اين كنجكاوي  و علاقه اش  را چندان  جدي نمي گرفتم  اما به مرور كه در صورتش  آثار نا اميدي مي ديدم قضيه را جدي تر گرفتم چون نمي خواستم كه در زندگي هيچگاه احساس استيصال و نا اميدي كند كه مي دانستم بدترين درد نا اميدي است و مسلما  اين كابوس بشريت را براي عشق بزرگم نمي خواستم و اين گونه بود كه به فكر رفتم كه چگونه به او عشق ورزي را ياد دهم و به او  از پند قديمي مولانا گويم  كه مي گفت  ” هم دلي  از هم زبان خوش تر است “دخترم به شدت اصرار داشت كه  به هنگامي كه به دنبال او مي روم زمينه آشنائي او با ” غريبه آشنا ” را فراهم آورم اما دوست نداشتم به دخترم اين درس را بدهم كه براي بيان عشق و دوستي نيازمند واسطه اي چون ” زبان ” و يا حتي ” پدر” است و سعي كردم  اندكي از درسهائي را كه  مكتب عشق آموختم را به او آموزم به همين دليل از او خواستم كه بجاي استفاده از كلام و زبان از دهان و چشمهايش بهره گيرد وقتي به او اصرار كردم كه به او لبخند زند و با چشمهاي مهر بان او را بنگرد داستان تكراري بي توجهي هاي دوستش را به من گفت كه  بارها اين كار را كرده و لي  با يك صدا توجه دوستش به جاي ديگر مي رود و من اولين درس عشق را به او ياد دادم

” يادت باشد كه در بيان عشق بايد لحظه اي هم  نا اميد نشوي و اصرار به ادامه و تداوم  داشته باشي”

دخترم به فكر  فرو رفت  و پرسيد

- خوب وقتي حواسش پرت شد چه كار بايد بكنم ؟

خنديدم و پاسخ داد

- اگر از صميم قلب خواهان دوستي با او باشي اگر هم كه حواسش پر ت شد باز هم حواس او را به سمت خودت خواهي كشاند و با نشان دادن نشانه هاي دوستيت كه لبخند و نگاه مهر بانت هست مي تواني او را متوجه خودت كني حتي مي تواني دستهايش را بگيري و دستهايت را بر روي قلبت گذاري و نشانه هاي عشق را به او نمايش دهي

دخترم بار ديگر پرسيد

- يعني او متوجه نشانه ها مي شود ؟

و اين گونه بود كه درس دوم عشق را به او دادم

“در عشق و دوستي هميشه نشانه ها روشن تر از زبان و كلام صحبت مي كند و براي اين كه بخواهي دوست داشتن را به كسي نشان دهي به طور حتم زبان دورترين راه است “

فرزندم به فكر رفت و گفت

- اما اگر باز هم نفهميد چه بايد بگويم ؟

اندكي فكر كردم و درس سوم عشق و دوستي را به او گفتم

” اگر ايمان به عشق و اميد به دوستي به هر چيزي و هر كسي داشته باشي محال است كه اين ايمان و اميد ترا نا اميد كند و يا نسبت به عشق بي ايمان بسازد”

اما به نظر مي آمد كه او همچنان ناراضي از كلام من است و به همين دليل بار ديگر پرسشي مطرح كرد

- اگر  نشانه هاي عشق را دادم  و ايمان و اميد هم به دوستي ها داشتم اما باز هم نشد چه بايد بكنم؟

خنديدم و گفتم

- هنوز راه طولاني است آن چه كه مهم است اين خواهد بود كه به مردم عشق و ايمان و اميد هديه دهي و آن كسي كه نخواهد آن را بپذيرد تنها بايد از جانب تو يك چيز بگيرد

دخترم پرسيد

_چه چيزي ؟

اندكي به دور دست نگريستم و گفتم

-دعا براي آن كه آگاه شود  و ارزش عشق  و دوستي را بداند و به ايمان و اميد به آن برسد

به نظر مي آمد كه ناز بانوي زندگيم چندان قانع نشده است و به همين  دليل گفتم

_ برو جلو با دلي پر از ايمان و اميد به عشق و دوستي  مطمئن باش كه موفق مي شوي

چشمهاي مردد او همچنان به دهان من دوخته شده بود و بعد از چند لحظه اي از من دور شد. روز بعد كه به دنبال او به جلوي در استخر رفته بودم با صحنه عجيبي رو به رو شدم و ديدم كه دخترم با  دوستش “غريبه آشنا” دست در دست از در خروجي بيرون آمدند و به من لبخند مي زدند و من در حاليكه از لبخند آنها بسيار  شادمان بودم زير لب مي خواندم

در ره منزل ليلي خطر ها است در آن/شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن/ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي

و اين قصه همچنان ادامه دارد………..

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:30  توسط تورج عاطف  | 

CSL076

تعطيلات تابستان براي بچه ها فرصتي است كه بتوانند وارد دنياهاي ديگري شوند و  شايد به همين دليل و در تابستان امسال جادوي صفحه شطرنج دخترم  آيلي را به سمت خود كشانده و در كلاس شطرنج بعنوان يك عاشق مهره ها و صفحه شطرنجي شناخته شده است آيلي در كنار هر حركتي كه ياد مي گيرد زود در خانه واكنش نشان مي دهد و  به من مي گويد

-بيا يك دست شطرنج بازي كنيم

و اين اتفاق  بارها  مي افتد و شطر نج بازي كردنهاي ما به نظر پايان ناپذير مي آيد  حقيقتا علاقه آيلي به شطرنج به قدري ادامه داشته كه مرا مجبور كردكمي از شطرنج و پيشينه تاريخي اين بازي ايراني به او بگويم اما اين كل ماجرا نيست و داستان ديگري براي ما پيش آمد…

حوالي غروب بود و ما مشغول چيدن مهره هاي شطرنج بوديم و در دو رديف سياه و سفيد آنها را چيديم و  به صفحه شطرنج نگاه كرديم  آخرين بارقه هاي خورشيد يك روز تير ماه به صفحه مي خورد و من درحاليكه به آن مي نگريستم  به آيلي گفتم

-مي خواهي چند تا درس جديد از شطرنج بشنوي ؟

و آيلي  با تكان دادن سر موافقت كرد و من ادامه دادم

-توي شطرنج بازي را مهره سفيد شروع مي كند و  به نظر مي آيد كه هيچ دليلي هم براي آن وجود  ندارد  وقتي اين قانو ن شطرنج را ديدي بايد قبول كني كه توي زندگي هم  خيلي چيز ها هيچ دليلي ندارد  و مثل اولين حركت بازي شطرنج كه با مهره سفيد است كاملا قراردادي و شايد غير منطقي باشد

ومن كه آيلي را مشتاق گفته هايم مي ديديم ادامه دادم

-در شطرنج دو گروه وجود دارند يك گروهي سر بازها يا همان پياده ها هستند و گروه ديگر سرداران يا آن رديفي هستند كه پشت پياده ها قرار مي گيرند و سر بازها بايد از آنها مراقبت كنند  زيرا كه مهمتر هستند و علت اهميت آنها اين است كه مي توانند حركاتهاي مختلفي در جهتهاي متفاوت داشته و داراي  قابليتهاي  بيشتري  باشند  پس ياد بگير  در زندگي آن كساني داراي اهميت بيشتري هستند كه قابليتها بيشتري دارند

و در حاليكه به چشمهاي آيلي كه كمترين  نشاني از خستگي را داشت به دقت  مي نگريستم  گفتم

-توي بازي شطرنج همه عوامل براي حفظ شاه است اما اين مهمترين مهره داراي قابليتها زيادي نيست پس به ياد داشته باش گاهي اوقات برخي چيزها و آدمها در زندگي مهم مي شوند بي آن كه واقعا داراي اهميت و ارزشي  باشند زيرا كه وقتي چيزي ويا  اتفاق ويا  آدمي مهم است كه داراي قابليتهاي بزرگي باشد

چند لحظه اي گذشت و مهره هاي فيل را به آيلي نشان مي دهم و به او مي گويم

- هيچ مي داني چرا بايد به اين  مهره هافيل  ميگويند و حركت آنها  بايد ضر ب دري باشد

؟

آيلي با تعجب به من نگاه كرد و جوابي نداد

و من ادامه دادم

- من فكر مي كنم بخاطر اين است كه در زندگي ياد بگيري خيلي چيز ها را نبايد بر اساس نامهايشان قضاوت كني حركتهاي فيل در شطرنج هيچ ارتباطي به حركتهاي يك فيل در طبيعت ندارد اما به او فيل مي گويند و همه قبول كرده اند بي آن كه حتي يك بار  از خود بپرسند چرا فيل نام اين مهره است ؟

به آيلي گفتم

- مي داني كيش در شطرنج مثل چه چيزي در زندگي مي ماند ؟

وآيلي باز هم تنها با تعجب مرا نگريست

و من پاسخ دادم

-كيش در زندگي همه ما پيش مي آيد و معنيش اين است كه حركات و افكار خود را بايد عوض كرده   و با نگاه جديدي  به زندگي نگاه كنيم در كيش شطرنج مي توان به راههاي ديگر انديشيد و همين مسئله در زندگي و در بر خورد با اتفاقهايش  هم پيش مي آيد گاهي در زندگي براي فرار از كيش شدنها است كه راهها ي جديدي  براي ادامه بهتر زيستن پيش مي آيد

به نظر مي آمد آيلي خسته شده و لي من دوست داشتم آخرين درس بازي شطرنج را هم به او ياد دهم و باز از او پرسيدم

-مي داني مات يعني چه ؟

آيلي خوشحال بود كه جواب اين سوال را مي داند  خنديد و گفت

-بلي يعني باختن

و من جواب دادم

-مات يعني اين كه ديگر نمي توان هيچ تلاشي كرد و اين معنايش خود مرگ و باختن است

و بعد آيلي بي حوصله  پرسيد

-بابائي ديگر درسي نمانده؟

و من خنديدم و  پاسخ دادم

-درسها هميشه خواهد ماند اما بگذاريم براي بعد و حالا بهتره  يك دست شطرنج باهم بزنيم

و آيلي خنديد و بازي را شروع كرديم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:54  توسط تورج عاطف  | 

man va aylii2

3285؟اين عدد براي من يك معني دارد  و آن چيزي به جز ” عشق” نيست  شايد اين حرف من عجيب باشد اما به واقع اين طور نيست من از فال گيري سخن نمي گويم و از انواع و اقسام هندي و چيني و سر خپوستي و… آن هيچ نمي دانم از طالع بيني از روي اعداد هم اطلاعات چنداني نداشته و اصولا  هيچگاه به دنبال آن نرفته ام اما قاطعانه اعتقاد دارم كه 3285 برايم تا به امروز زيباترين عدد بوده است براستي چرا ؟ بايد بگويم اين عدد از ماحصل ضر ب عدد 9 در 365 بوجود مي آيد يعني هر كسي كه 9 سالش شده باشد به اين تعداد از روز هاي خدا را گذرانده است و عشق و محبوب جاودانه من آيلي ديروز به اين عدد رسيد آري ديروز يك بار ديگر به عدد 8 از ماه چهارم سال رسيديم  شايد براي بسياري عدد هفت نمره خوش يمني باشد اما براي من 8 زيباترين عدددنيا  است زيرا 8 روزي است كه آيلي به دنيا  آمده و متشكل از دو عدد 4 است كه ماه تولد آيلي است و 1379 عدد جادوئي سال تولد آيلي است از اين نظر به آن جادوئي  مي گويم كه در اين عدد دو شماره  كنارين يعني 9 و 1 و دو نمره  مياني يعني 3و 7 با هم برابر هستند از بعد سالهاي ميلادي هم سال 2000 است يعني همان سالي  كه چيني ها معتقدند كه سال اژدها و خوشبختي و شور بختي است اما اگر اين محاسبات نيز نبود و هيچ خبري هم از اظهار نظر چيني ها هم به گوش نمي رسيد باز هم ساعت 11صبح  هشتمين روز از چهارمين ماه سال 1379 خورشيدي براي من بهترين لحظه زنگيم بوده و هست و خواهد بود  وهمواره اعتقاد خواهم داشت كه درآن لحظه از خداوند بزرگترين هديه را گرفته ام و اين هديه دختري سياه چشم با موهاي فر فري بود كه آيلي نامش نهادم كه معنايش مهتاب و داشتن ماه بود بايد بگويم در طي اين سالها با تمامي فراز و نشيب هائي كه داشته ام آيلي محكمترين و زيباترين و دلخوشي ترين چيزي بود كه در دنيا به آن بالديم و باور كردم  و امروز مي خواهم براي او بنويسم

سلام شاپري من

مي داني كه 9 تا بهار و تابستان و پاييز و زمستان را در كنار تو بهاري گذرانده ام و بهار را در هيچ لحظه از اين روزگار 9 ساله از ياد نبردم در طي اين 9 بهار ياد گرفته ام كه عشق اگر عشق باشد هيچگاه كمتر نشده كه بيشتر هم مي شود در اين 9 گانه آموختم عشق در زير يك سقف به پايان نمي رسد من و تو در طي اين سالها سقفهاي زيادي داشته ايم و در زير اين سقفها  توانسته ايم به مدد عشق و هم دلي و عاشق دلي  از تمامي سختي ها و نامردمي ها و بي وفا ئي ها و درو غها و از دست دادن القاب و سقوط كردنهاي آنهائي كه بايد عزيزان ما باشند گذر كنيم

شاپركم

شايد روزهاي كودكي  هيچگاه چنين شيوا و رسائي كه امروز سخن با من مي گوئي  نمي توانستي كه حرف بزني اما چشمهايت همواره با شيدائي سخن عشق مي گفت و مرا ياد مي داد كه

ازسخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري در اين گنبد دواربماند

و چنين بود كه با تو خنديدم و هرگاه تو خنديدي با تو نگريستم هرگاه گريستي زيرا نبايد مي گريستم بلكه بايد چشمهاي زيبايت را از اشك جفاي روزگار پاك مي كردم با تو سخن گفتم هرگاه خواستي با من سخن گوئي و يا نگوئي با تو رقصيدم و ترانه خواندم و فرياد زدم

” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “

شاهزاده خانم روياهاي من

به تو گفتم كه از عشق بگو و از عشق شنو و عشق را لمس بنما و نفحه عشق را به  تمامي دروجودت بدم و عشق را بنوشان و نوش از عشقي كه يزدان مهر بان به همه ما ارزاني داشته است با تو از اميد  گفتم ترا ياد دادم كه هرگاه اميد رفت همه چيز خواهد رفت و تنها  با اين چهار حرف تشكيل دهنده كلمه ” اميد ” هستي و كائنات شكل مي گيرند كه اگر همراه آن باشد موفقيت و پيروزي و شيريني و  مهر باني و عشق و  اگر نباشد ناكامي و  شكست و تلخي و نفرت آيد

دخترم

امروز به تو هديه اي دادم نامش ميكروسكوب است شايد روزي در جائي تو دانشمند بزرگي شدي و ممكن است بخاطر آوري و به ناظران هنر و علمت گوئي كه ” پدرم درجشن تولد 9 سالگيم اولين ميكروسكوب را  به من هديه داد” و شايد من هم عمري گرفتم كه در آن روزگار در كنارت باشم و لي  اگر روزي جسم من در كنار تو در آن زمان  نبود بدان كه روح من همواره به تو خواهد گفت كه در زندگي سعي كن كه به جزييات توجه كني اما ريز بين نباشي و تلاش ننما كه هر چيزي را تنها از دريچه نگاه خود بنگري كه ميكروسكوپ نه براي ريز بيني كه براي يافتن علتهاو درمان آن چيز هائي است كه باعث شود همه چيز ها و آدمهاي دنيا را خوب و سالم نبينيم

محبوبم

هيچگاه دوست داشتن را از ياد نبر زيرا در تمامي روزهاي حياتم تنها خواسته ام اين نكته را بخاطر داشته باشي كه

“عشق آن است كه موقوف را هدايت باشد”

زيرا كه همه چيز عشق است  و تنها را ه رسيدن به خدا عشق بوده و هست و  خواهد بود

ناز بانو

برايت بهترين ها را آرزو مي كنم دوست دارم مضربهاي بسيار بزرگي از 365 روز همراه عشق و شادماني و اميد و ايمان ر ا در زندگيت داشته باشي  و به ياد بياوري كه هميشه دوست داشته و دارم و خواهم داشت

پدر
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:55  توسط تورج عاطف  | 

مهرنوش 1

مي نگرم…

به چشمهايم مديونم  و مي دانم كه اين دين را نمي توانم هيچگاه ادا كنم سالها است كه با اين چشم ها خوبي ها را ديدم حتي در آن روز گار كه آن ها را خوب هم نمي ديدم اما هيچگاه نمي دانستم در روزگاري چنين پيچ در پيچ بتوانم آن رويا را بينم كه بارها ديده و هرگز باور نكرده ام كه رويا نيستند در ميان سايه و روشنهاي روزانه زندگي كردنها و در هنگامه خستگي از فشارها و تكرار آن چه كه نخواهم كه بار ديگر بر سر عزيزانم آيد ناگهان خواستم كه نبينم و اين نديدنم بهر آن نبود كه نمي خواستم كه ببينم بلكه از آن بود كه غصه ها برايم قصه اي ساختند و چنين بود كه به يك باره تكراري ترين  تكرار تاريخ كرده و خود زني نمودم و چه سخت بود اين خود زني ها پر از غصه و قصه و حرفهاي ناگفته و ناشنيده و من  نديدم و نخواستم ببينم اما در ميان همه اين نديدنها همواره ديدم دنياي تصور من و آن آينه اي كه تصوير ي بي همتا را در ذهنم همواره متصور كرد در ميان دنياي خاطراتم جاودانه شد آري اين روياي جاودانه را با خود حمل مي كردم و مي پرسيدم كه

به كدامين دليل مشمول اين لطف الهي قرار گرفته ام ؟اما مي دانستم كه مهر بان يزدان من همواره مرا گفت “بخوان تا اجابت كنم “آري او در مقام الهي خود  مي بخشد بسيار بيش از آن چه ما لياقت آن را داشته ايم و باز هم مي گويد ” بخوان تا اجابت كنم “و من خواسته هاي بي كران را داشته ام كه از يزدان مهربان دريافت نموده و بسياري نيز بي آن كه حتي تصور آنها را داشته باشم از او دريافت كردم و چنين بود كه تصوير درآينه با  معجزه عشق و بخشش آن با من بماند و به ياد مي آورم كه چقدر با حسرت انديشيدم كه  اين تصوير در آينه را تا به ابد در خاطره ها خواهم داشت و حسرتي به اندازه تمامي زندگانيم  خواهم برد اما بار ديگر تصويري را ديدم در خرمن عشق و مهر و عطر ي كه در رنگ زيباي ياسمن مي در خشيد رويا را ديدم عطر حضور و روياي ديدار و مهر جاوداني كه در دنياي واقعيت نيز آن را رويا ديدم و در اين رويا غرق گشتم آري چنان غرقه روياها بوده ام كه تصوير در آينه را فرا تر از رويا ديدم تصويري كه مرا پند مي داد كه هيچگاه از لطف خداوند غافل نشوم و من خدا را بوسيدم و دنيا مهربانيهاي او را بوسيدم و عشق را بوسيدم و در آن يگانه شدم غرق در يگانگي ها و در تمناي يكي شدنها چرخيدم و چرخيدم و تنها واستم كه اين چرخشها اگر هم باشد باز با يگانگي ها همره شود اين يگانگي جاودانه است در عرصه بي زماني و بي مكاني مي خرامند و من روزمرگيها  را در لحظه اي ديدم و اين يگانگي و غرقه در يگانگي شدنها را از ياد بردم و باز يگانه گشتم و گشتم يگانگي را …

مي خرامم در خرمن گلهاي ياسمن و  آن را به آغوش مي گيرم به آسمان برم و چون رسم ديرين دعايم و تمنايم و خواستارم رو به اوست كه در بالا مي بينم رها شده ام و رها كرده ام وصل را چه كلمه حقيري در مقابل  اين عبادت با ياسمين ها مي بينم و در باغ ياسمين غرقه شدم و باز چشمها را ديدم آن چشمهائي كه به حق چشمهاي مرا هم زيبا ترين كرد زيرا چشمهائي كه زيباترين هاي دنيا را مي بيند  زيباترين چشمها هستند و من زيباترين چشمهاي دنيا را در باغ ياسمين ها ديدم  و باز عاشقي را لمس كردم عشق را رها نمودم و باز يافتم كه بايد بي بهانه عشق بازي كرد و تصوير درآينه مرا پيام دهد

زندگي را درياب و  رويا را درياب  و فردا را از ياد ببر

زندگي را درياب و رويا را درياب و فردا را از ياد ببر

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:41  توسط تورج عاطف  | 

micheal

خبر كوتاه بود

“مايكل جكسون كه از او بعنوان پادشاه موسيقي يادمي شد در سن 50 سالگي بعلت ايست قبلي در گذشت”و باز حديث پهلوان زنده را عشق است را اين بار در ديار غربت ديديم سالها پيش هنگامي كه مايكل جكسون به قصد قهر با ملت آمريكا رهسپار يكي از كشورهاي حوزه  خليج فارس شد هيچكدام از اين عاشقان آمريكائي كه امروز  اين گونه براي اين پديده بزرگ  گريستند نخواستند كه با او آشتي كننداما حالا همه دم از غريبي و تنهائي او مي زنند افسوس..

12 سال سكوت مايكل جكسون  وميليونها دلار بدهي او معنائي جز ” پهلوان زنده را عشق است ” را داشته است ؟ قصه تلخي است شايد تلخ تر از استعدادي بي نظير كه شايد بايد او را تكرار ناشدني از بعد قدمت و قوام و ابتكار و خلاقيت دانست براي بسياري از مردان و زنان كه در دهه هاي 40و 50 سالگي خود هستند مايكل جكسون  تنها يك خواننده پاپ و يك سوپر استار موسيقي نيست او يك بخشي از روزهاي فراموي  نشدني اين زنان و مرداني است كه در آن روزها دختران و پسران نوجواني بوده و به معجزه موسيقي مايكل جاكسون گوش سپرده و يا آنهائي كه كمي خوش شانس تر بودند با دقت  به او مي نگريستند و به همراه او آستينهاي كاپشنهاي چرم خود را بالا مي دادند و بار ديگر شلوارهاي چرم  را با آنها مي پو شيدند تا مد” چرم ” را كه سخت دمده بود بار ديگر جهاني كنند تي شرتهاي سفيد و مو هاي سياه بافته شده و يك لنگه دست كش پو شيدنها و… همه بخشي از آن خاطرات دوران ” جواني ” كردنها است   مايكل جكسون آن سالها نمادي از يك جريان فكري بود جرياني كه اعتقاد داشت همه چيز را بايد از نو ساخت او با جراحي هاي مرتب زيبائي و  ابداع حركات خاصي در اجراي موسيقي و رقص توانسته بود قلب بسياري را  در جهان در طي سالها جذب كند و بتواند ركورد فروش آثارش را در كتاب گينس جاودانه و به فروش 750 ميليون دلار در آمد ماحصل از  آثار هنريش برسد  او در آن دوران  ديگر آن كوچولوي سالهاي دور گرو ه ” Jackson s five” نبود شايد يكي از زيباترين خاطراتي كه بسياري از ما از حضور مايكل جكسون در عرصه موسيقي داريم  اجرا و تهيه كنندگي يكي از بزرگترين آهنگهاي جهان يعني ” we are the world” است او با نابغه اي به نام كوئيسي جونز و ياراني چون استيوي واندر و لايونل ريچي و پل مك كارتني و مادر خوانده اش دايانا راس و بسياري ديگر از خوانندگان و ستارگان بزرگ دنياي پاپ در آن سالها توانست به نفع كودكان آفريقائي و با تمركز بر روي  مسئله گرسنگي آنها جمعي بزرگ از ستارگان را در يك نقطه جهان گرد آورده و شاهكاري به نام “we are the world” را بيافريند و تمناي همبستگي و اتحاد و رفع تبعيض و دوستي وپايان جنگها و اختلافها  از تمامي جهان داشته و بگويد كه جهان ما يكي است پس رنج هر انساني در هر گوشه جهان بايد رنج تمامي جهان باشد  دوران درخشش مايكل جكسون با فراز و نشيبهائي رو به رو بود كه فرازهائي او عمدتا در بعد هنريش و فرودهايش در بعد زندگي خصوصيش بود شايعات نه چندان جالبي كه بر حول و محور زندگيش مي چرخيد و تغييرات بي انتهاي قيافه اش با استفاده از جراحي هاي مختلف زيبائي براي او دشمني ها و صد البته بدهي هاي زيادي به وجود آورد و سرانجام او را راهي دادگاه و بعد از آن هم وادارش كرد كه به تبعيدي خود خواسته  بپردازد و سالها به دور از آمريكائي باشد كه امروز در رثاي او ساكنانش در كنار ديگر مردم جهان  مي گريند اما با تمامي اين فراز ها  و فرود ها مرگ او بسيار غير باور است و كمتر كسي است كه بتواند باور كند كه مايكل جكسون را ديگر بر روي صحنه نخواهد ديد بليطهاي كنسرت لندن او اين روزها تنها يك نام متوفي را بر روي خود دارد اما همگي مي دانيم هنر و استعداد و خلاقيت و خاطراتي را كه مايكل جكسون براي مردم جهان باقي گذاشته نامي زنده بر روي قلبها و اذهان جهانيان تا بي كران خواهد بود مايكل جكسون در تالار افتخارات موسيقي جهان در كنار نامهائي چون الويس پريسلي و گروه بيتلز قرار مي گيرد و دنيا در اين انديشه و نيايش خواهد بود كه شايد جهان هستي بتواند بار ديگر چنين ” پديده” اي را بوجود آورد و اين مسئله اي است كه باورش بسيار سخت  به نظر مي رسد و شايد بايد براي دلخوشي اين  حديث حافظ را براي او هم ترنم كرد

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:53  توسط تورج عاطف  | 

كركس

در روزنامه ها  اين روزها يك خبر بسيار  خاص جلب نظر مي كرد متن اين خبر چنين بود

” به گفته دانشمندان باستانشناس  در يكي از غارهاي كشورآلمان فلوتي  به قدمت 35 هزار سال از استخوانهاي كركس يافته شده است ” براستي جالب است از استخوانهاي  پرنده اي  كه گويند نفير مرگ است آواي موسيقي وزندگي درآيد و اين خبر من را به دنياي نشانه ها و انديشه ها و نتايج  برد و خواستم كه با آقاي يا خانم  كركس سخن بگويم و برايش نامه اي بنويسم

كركس مهربان سلام

مي دانم كه حالت خوب است و در دنياي ديگري هستي دنيائي كه شايد ديگر به تو به عنوان عفريت مرگ برخورد نخواهند كرد و هر گز نخواهند گفت كه باز كركس ها آمدند تا سفير مرگ آيد اما همه مي دانند كه مرگ هيچ سفيري ندارد بلكه خود آيد و لي از آنجائي كه ما آدميان دوست داريم براي هر چيز مقصري به غير از خود پيدا كنيم اتمام روزگار دنيوي  خود را به تو نسبت مي دهيم زيرا همه خود خواهانه اعتقاد داريم كه آنقدر خوب و با ارزش و بي همتا هستيم كه ساليان سال  زندگي بايد عشق به ما ورزد و از اين رو است كه ترا بدنام  كرده و مي كنيم وخواهيم كرد زيراهميشه  بايد باشيم و حق ما است كه به هر گونه اي چه خوب و چه بد و چه مهر بان و چه نامهر بان و چه زيبا و چه زشت تا به ابد زندگي كنيم و همه جهان را فداي اين زيستن خودخواهي هايمان نمائيم  اما امروز مي خواهم از تو سپاس گويم زيرا كه تو حيواني هستي كه خود هيچ كس را نمي كشي بلكه از مردن ديگران ارتزاق مي كني و هيچگاه به زيستن عالميان   نگاه نمي كني و از اين رو حسادتي به آنها نداري تو آنقدر به مرگ موجودات احترام مي گذاري كه اجازه مي دهي تا آخرين نفس حيات خود را ادامه دهند و بعد پيش آنها آئي در حاليكه بسياري در زمان حياتت ترا نفرين كنند و شوم دانند اما تو در هنگام حيات اجساد را مي بلعي و سعي مي كني كه اجساد بد را از اذهان بر هاني و تنها خاطرات را نگاه داري تو آنقدر مهر باني كه در طول حياتت بارها مورد شماتت قرار مي گيري اما دم نمي زني ترا دشنام دهند و سنك و تير به سويت پر تاب كنند اما باز آرام گيري و هنگامي هم كه مردي باز هم نوعانت به سراغت مي آيند و اجازه نمي دهي كه مراسم ترحيم تو باعث رنجش خاطرديگران شود تو حتي در بعد از مرگت هم مهر باني و از استخوانهايت براي همه آدميان از 35 هزار سال پيش تا به امروز موسيقي و آرامش و شادي آفريدي و خواستي كه چون زمان حياتت بهر زيستن آدميان شادماني به آنان هديه دهي  و عيش آنها را نقض نكني

كركس مهر بان تو پرنده مهر باني و بي ادعائي هستي و همواره در مرگ در كنارمان و بعد از مرگ هم صور شادي بخش به ما هديه دادي اما ما آدميان چه سخت با تو برخورد نموديم و به هم نوعان خود كه به دنيال حرص و آز و جاه طلبي هاي بي دليل بودند لقب ” كركس ” داديم و به همين دليل از تو عذر مي خواهم آخر آدم آزمند و پست و جاه طلب مگر مي تواند به زندگي آدميان و ديگر موجودات  احترام گذارد و تنها در هنگام مرگ آيد و جسد اورا ببلعد تا طبيعت را پاكيزه نگاه دارد و در لحظه هاي اول مرگ همراهي تا ديار باقي با او  باشد و بعد از آن هم وقتي مرد باز با استخوانهايش برايش سرود شادماني و موسيقي بنوازد براستي تو كركس مهرباني و آن آدميان همه چيز جز كركس هستند همه نامها و القابي كه شايد در ظاهر معني كركس و لاشخور را ندهند اما به واقع مردار خوار روحهائي هستند كه از اعمال آنها نخست خسته و بعد پژمرده و سرانجام مرده اند

كركس مهر بان دوست دارم و هميشه به تو احترام مي گذارم در ضمن اين شعر آن عاشق شاعر و نقشا پارسي را هم كه سهراب نام داشت  تا بي كران شقايقها زندگي مي كند را به تو تقديم مي كنم

من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است

كبوتر زيبا است و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست

گل شب بو چه كم از لاله قرمز دارد

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

ارادتمند تو

آدمي سخت پريشان

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:27  توسط تورج عاطف  | 

زيبا عكس

توي آن سالهاي دور شهر ما آن هنگام كه اذان غروب بانگ بازگشت به خانه را  مي داد حاجي كركره مغازه را مي كشيد پايين و رو به سمت خانه و بهر ديدار بچه ها لحظه شماري مي كرد او  دستمال يزدي خود را پر خوراكي و شب چره اي  و هديه اي مي نمود و سر كوچه كه مي رسيد نگاهي به در سبز خانه اش كه مي كرد خدا را شكري مي گفت  و بعد هم يااللهي مي گفت وارد مي شد و حاج خانم را مي ديد كه با بچه ها نشسته اند در انتظار  او و بعد بساط چائي و ميوه فصل و شام و بگو بخندي به راه مي افتاد اگر تابستاني بود كنار حوضش كه پر نقش پادشاهان قجري و روي تخت و بر روي قاليچه تركمني مي نشستند و اگر زمستوني بود هوا زير كرسي و در كنار دلهاي گرمشون دل مي دادند و قلوه مي گرفتند  و حاجي به حرفهاي بچه ها گوش مي داد صحبتها از عقد و عروسي و زايمان و رمل و جادو نزائيدن  همسايه ها بود و بعد كه ماه خوش رقصي را توي وسط آسمان شروع مي كرد حاجي براي بچه ها از توي كتاب هزار و يك شب  قصه شاه پريان تعريف مي كرد از همان شهرزادي كه ز عشق و دلدادگي و اميد و ايمان و صفا سخن مي گفت و مي خواست نفرت و دو دلي و خود خواهي را از دل سلطان بيمارش رها كنه …

سالها گذشت و بچه ها بزرگ شدند و هر كدام مهندس و دكتر و كارمند و پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند  و ديگر از يادشان  رفت كه كتاب هزار و يك شبي و شاهنامه اي بود كه ياد گار  حاجي بود كه  با قصه هاي شاه پريان عيش وصفا را بين  بچه هاش قسمت  مي كرد بچه ها دنبال تلويزيون و راديو و ضبط و صوت بودند و خانه ها پر از قصه هاي آدمهائي كه شده بودند چون شاهزاده پريان حرفها  مي زدند حتي وقتي آن بچه ها هم بزرگ شدند تبديل به پدر و مادر و عمه و خاله و عمو دائي هم كه شدند حتي آن موقع كه  پدر بزرگ و  مادر بزرگ هم كه  شدند  هيچ كس از آنها نخواست كه از قصه هاي شهرزاد و كتاب شاهنامه  آن حاجي مهر بان سخن بگه اگر بچه اي قصه مي خواست راديو را نشانش مي دادند وموج آن را روي قصه شب مي گذاشتند  اما قصه شب از يك صدا توي يك جعبه شنيدن كجا و افسانه گوئي  حاجي كجا …

باز حديث بهار و تابستان و پاييز و زمستانها آمد و سالها گذشت آن بچه ها هم بزرگ شدند هر كدام پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند اما حديث عكس ماه توي حوض خانه پدري را يادشون نيامد قصه آنها با بچه ها شون ديگر حسابي فرق مي كرد بچه ها ديگه با پدر و مادر ها تو يك اتاق بهر ديدن تلويزيون و شنيدن راديو هم جمع نبودند ضبط صوتي كه زدلكش و ويگن و گوگوش و هايده و… بخونه هم مشتري نداشت قصه ها عوض شده بود عصر كامپيوتر و ماهواره و ام پي تري بود و هر كس توي اتاق خودش يك خانه داشت و خانه ها ديگه يك خانه نبود همه با هم مثل هم محله اي برخورد مي كردند ديگه نه همسايه  بود نه بچه محل و نه آش مادر بزرگ همه چي شده بود مو نيتور و كيبورد و هيچ كس با كس ديگه حرف نمي زد قصه گوئي همه از ياد برفت آخه نرم افزارش بود اما آن نرم افزار كجا و كلام نرم مادر بزرگ و پدر بزرگ كجادر آن  پيدا مي شد توي كامپيوتر ها همه جا وحشت بود و خون و آتش سوزي و دود و پر درد بود كم كم تو اتاقها غم پر شد و ترس مهمان همه دلها شد كم كم تنهائي ديگه براي خودش آقا و غول شد  اين طور بود كه همه ترسيدند پيش هم خزيدند و گفتند از عشق بگو و از خانواده و از هم وطن و از يكي شدن و اين گونه بود كه بار ديگه قصه حاجي قديمي از نو تكرار شد همگي يكي شدند و رفتند سراغ كتابخانه قديمي و افسانه هاي شهرزاد را ياد آور شدند و  قصه شهرزاد ايراني را دو باره  از بر شدند همگي عاشق و همگي محبوب و همگي دلداده و صبور و مبهوت آن تصوير ماه در حوض پر عكس شاهان قجري در خيال خود شدند همه حسرت آش مادر بزرگ را خوردند مهر باني و آن بوي شب چره  كه ز دستمال حاجي باز آمد آخه همه با هم مهر بان شدند همگي يكي شدند

آره همگي يكي شدند

كاش كه بهار و تابستان پاييز  زمستان كه بگذره هيچ كس از ياد نبره كه بايد هميشه يكي باشيم با قصه ها هم نوا شويم شاهنامه خواني بابابزرگ يادمان نره آن تهمتن و فريدون و قصه سياووش و رستم فرخزاد از ميان نره

اي كاش يادمون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:47  توسط تورج عاطف  | 

eshghbazi

خيابان شلوغ بود و مردم  در رفت و آمدي ديوانه وار زندگي را به گونه اي مي گذراندند و شايد هم اگر بي انصافي نباشد خوب به جزئيات زندگيشان آگاه بودي  بايد مي گفتي كه به هدر مي دادند   و  در اين ميانه پيرزني دستي به موهايش كشيد سالهاي زيادي  آمد ه و رفته  بود كه همه آن سالها تنها در پي سفيد كردن موهايش رفت و پيرزن مي انديشيد كه

چه حيف…………

پيرزن با لبخندي به زوجي كه درميان اين همه غوغا ي خيابان نشسته بودند وبا هم صحبت مي كردند با دقت مي نگريست به نظر مي رسيد كه   زوج  جوان داستان عجيبي داشتند دختركي چشمهاي بي نهايت زيبايش اشك آلود بود زير لب صحبتهائي مي كرد و گاه گاهي دستهايش را محكم به پيشاني مي كوبيد و پسرك هم با نگاهي سراسر از نگراني به او و با شرمساري به اطرافش  مي نگريست داستان آن دو را پير فرزانه نمي دانست ولي مي توانست حدس بزند كه چه گونه مسئله اي  مي تواند باشد به همين دليل با لبخندي از كنار آنها رد شد و بلند فرياد زد

_ ناز نكن …ناز نكن ..

زوج به او نگريستند پسرك با نگاهي متعجب و دخترك با چشمهاي خشمگين او را نگاه كردند و سر انجام دختركه به نظر مي آمد سخت از اين جمله خشمگين شده است از پسرك جدا شد و به دنبالش رفت و  جواب او را با فرياد ديگري داد وپرسيد

-مادر!از كجا مي داني كه ناز كرده ام ؟

پيرزن لختي ايستاد و خنديد و به سوي او آمد و همانجا كنار خيابان پرتردد نشست و گفت

_ دخترم ! ناز مي كني

ولي دختر كه به نظر مي آمد كه حاضر به قبول كردن نبود شروع به سخن گفتن كرد و گفت

- نخير هم ! اصلا شما مي دانيد كه چي شده ؟ اين آقا…

قبل از آن كه دخترك اجازه يابد بقيه حرفهايش را بزند پيرزن گفت

_ نمي خواهد بقيه حرفت را بگوئي همه داستانها را مي دانم . خودم من هم از اين قصه هاو شايد بسيار شبيه آنها را  داشته ام  تو فكر كردي هميشه موهايم اين همه سپيد و چشمهاي كم سو و چين و چروك صورتم اين گونه هويدا بود ؟ نه دخترم ! هر كدام از اين تارهاي موها بهر نازكردني سفيد شد هر كدام از اين كم سوئي هاي چشم بهر گريستني ازسر ناز نكشيدنها  بود وشايد هم  بهر غمهائي كه  آمدند و  حتي   گاهي بخاطر غصه هائي بود  كه هرگز نيامدند  و حالا هم كه صدايم مي لرزد بهر آن كسي است كه ديگر نازهاي مرا تنها بايد زير خروارهاخاك بشنود كه مي دانم ديگر نخواهد شنيد

دخترك به پيرزن نگريست كه همچنان ادامه مي داد

-آري دخترم! اين لحظه ها را  قدر بدان چه كسي داند كه فردا چه خواهد شد ؟ شايد فردا نه ناز و نه نازكشي ماند و به غمهاي امروز خندي و ممكن است فردائي آيد كه ببيني هيچكدام از غمهائي كه امروز نگرانشان بودي هيچگاه نيامده است و آنگاه گريه كني بهر بي هودگي اشكهائي كه نبايد ريخته مي شد و چينهائي كه به پيشاني نبايد مي دادي

اشكها در چشمهاي سياه  زيباي  دخترك ديگر نبود و تنها دستهايش را دراز كرد و دستهاي پيرزن را گرفت و لبخندي به او زد و پيرزن مهر بان كه حالا صورت مادر بزرگي را گرفته بود اين گونه ادامه داد

_آفرين دختر خوب برو آن طرف و دستهاي او را بگير و يادت نرو د كه چه  كار نكني

دخترك لبخندي زد و پاسخ داد

_  يادم هست ديگرناز نخواهم كرد

و بعد دوان دوان به سمت پسرك كه آن سوي ايستاده بود رفت و پيرزن هم با انگشتش قطره اشكي را كه در چشمهايش جمع شده بود پاك كردو زير لب حرفهاي معشوق ساليان دور را تكرار كرد

” وقتي عشق فرمان دهد محال سر تسليم فرود مي آورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:21  توسط تورج عاطف  | 

tehran

در سالهاي دور ودر ميانه جنبش مشرو طيت و در آن روزها كه ملت ايران از ظلم و جور ظل سلطان ها و قبله عالمها و مفاسدي كه خود را همه افتخار عالم مي دانستند سخت خسته بودند و بهر بر پائي عدالتخانه اي دست به اعتراض مي زدند و در ميان همان اعتراضها كه توسط نيروهاي بي شماري چون گزمه هاي حكومتي و قزاقهاي روسي سعي به سر كوبي آن بود و مردم در زير چوب خوردنها و تحمل گلو له هاي سربي در قلب بهترين فرزندان خود همچنان نداي آزادي را سر مي دادند تا بگويند مي خواهند عدالتخانه اي به نام مجلس با راي خود داشته باشند وبعد ناگهان ديدند پس از خون دل خوردنها به يك باره آن عدالتخانه مورد هجوم استبداد سياه و توپهاي كلنل لياخوف قرار گرفت تا بگويند كه مردم عوام ناس و رعيت و بي لياقت را چه به اين غلط كردنها و آنها كه نبايد داراي حق راي باشند و ارباب و رعيتي را چه كسي بايد رعايت كند؟ درست در آن روزگار تلخ دو دختر در جلوي سقا خانه اي ايستاده و بهر سلامتي دلاور مردان ايران شمع روشن مي كردند يكي از آنها ناهيد و ديگري نوش آفرين بود اين دو نوگل تهراني در ميان تمام دعاهاي خود يك دعا را بيش از پيش زمزمه مي كردند و آن سلامتي تمامي جوانمرداني بود كه بهر آزادي ميهن پاي به ميدان مبارزه نهاده و خون خود را به حراج نامردمان و نامردان وطن فروش گذاشته بودند در ميان دعا ها ناهيد مي گريست تنها از خداي خود مي خواست كه خون ناحقي بر زمين ريخته نشود و زمين ايران گلگون از خون ايراني نگردد در ميان اين راز و نياز با خالق اين دو دختر نوجوان گزمه اي از كنار آنها گذشت و با چشمهاي وقيح و تمسخر آميز خود لبخندي دهشتناك زد و گفت - آبجي ! براي ما هم دعا مي كني ؟ دخترها ترسيدند وهيچ نگفتند آخر گزمه بي شرم بود و قداره كشي را هنر خود مي دانست آنها مي دانستند كه سبيلهاي از بنا گوش در رفته تنها نشان مردانگي او بود و از جوانمردي هيچ بوئي نبرده بود و لي گزمه كه وقاحت و بي شرمي را از اربابان قاجار و روسي خود ياد گرفته بود بار ديگر سبيلهايش را چرخي داد و نزديك دختر ها شد و پرسيد _ نگفتي آبجي ؟ براي ما هم دعا مي كني ؟ ناهيد شير دختر ايراني بود او نمي توانست وقاحت را تحمل كند او توكلش به خود آفريننده عالم و نه قبله عالمها توخالي بود به همين دليل فرياد زد - دعا مي كنم كه ” مرد” باشي گزمه كه اين سخن را شنيد خشمگين شد و ذات پليد خود را نشان داد روزگار آشفته اين فرصت را به او داده بود كه نامردي هاي خود را پشت قداره و سبيلش پنهان نماند قمه خود را در آورد تا بلكه شير دختر را بترساند اما ناهيد لبخندي زد و رو به نوش آفرين كرد و گفت _آبجي دو تا شمع براي اين بنده خدا روشن كن آخر كسي كه به دو تا زن تنها در تاريكي و جلوي سقا خانه نيش كنايه مي زند تنها از مردي دور شده است اما آن كه قداره بر روي زن و ناموس و هم وطن خود در تاريكي شب مي كشد غير از مردي از آدميت هم دور است اين سخن ناهيد خشم آن مزدور قدار كش نوكر قزاق بي اصل و نصبي چون لياخوف ديگر اربابان روسي رابيشتر كرد و دخترك را غرق خون ساخت و در سياهي شب نا پديد شد و نوش آفرين به سوي ناهيد دويد و فرياد زد _آهاي مردم! مردي پيدا نميشه؟ حداقل يك آدم اين طرفها پيدايش مي شه تا به داد ما برسه ؟ و فرياد نوش آفرين سكوت شب را شكست همان سياه شبي كه در ميانش بسيار مردان و آدميان باغيرت بودند و با خون ناهيد هوشيار شدند و آرزو كردند اي كاش براي هوشياري و بيداري اين خون ها بر زمين ايران زمين ريخته نمي شد اي كاش اي كاش

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:32  توسط تورج عاطف  | 

toto

رازي كه به غير نگفتيم و نگوئيم

با دوست بگفتم كه او محرم راز است

حافظ

دخترم آيلي در اين روزها بسيار بزرگ شده است و اين آرزوئي بود كه شايد تا چند هفته پيش داشت و مرتبا آن را تكرار مي كرد و از آن  سخن مي گفت و لي  حال كه به اين آرزو رسيده است  با تعجب بسيار عاشق دوران كودكي شده است  اوديشب مي گفت

_ بابائي ! خيلي خوشحالم كه هنوز بچه هستم و كاش هميشه تو بچگي بمانم

خوشحال شدم كه آيلي قدر آن چيزي را كه دارد حالا و نه مثل بسياري از ما وقتي از دست داديم و آن هم با غم و اندوه مي داند ولي بسيار دوست داشتم بدانم كه چرا از بچگي خود خوشنود است به همين دليل پرسيدم

_ دخترم ! از چه چيز بچگي خوشحالي؟

آيلي در حاليكه به روزنامه هاي اطرافم و صفحه مونيتوري كه باز بود و تلويزيون كه مرتبا صحبت مي كرد و از سوي من دشنام مي شنيد مي نگريست گفت

- آدم تا وقتي كه كوچك است تنها قهر مي كند و اين قهرش هم خيلي زود با يك لبخند تمام مي شود اما توي دنياي آدم بزرگها قهر مي تواند خيلي بزرگ شود مي تواند باعث شود كه آقاي پليس آدم را با چوب بزند و يا اين كه از آن دودها توي هوا بفرستد كه مثل فلفل است  و يا اين كه باعث شود آنقدر قهر ادامه داشته باشد كه حتي باباي هميشه خندانم  خيلي عصباني شود و در دفترچه نمره اخلاقش هميشه نمره هاي بد بگيرد بر خلاف قديمها كه حداقل 18 يا 19 مي شد آدم تا وقتي كوچك است اگر تو بازي جر زني كند فوقش بازي را به هم مي زند و از اول شروع مي كند اما تو بازي بزرگتر ها اين قانو ن نيست و بايد بازي را آدمها قبول كنند و اگر قبول نكنند مجبور مي شوند به هم فحش بدهند يا اين كه توي خيابان از آقاي پليس كتك  بخورند  وقتي آدم بزرگ مي شويم هيچكدام از كارهايمان درست نيست معلو م نيست داريم روزنامه مي خوانيم و يا اين كه توي اينتر نت هستيم و يا اين كه تلويزيون نگاه مي كنيم و هر كدام از اين كارها هم كه مي كنيم خوشحال نمي شويم و يك مدت كه مي گذرد روزنامه را پاره مي كنيم و يا  به اينتر نت فحش مي دهيم كه چرا باز فينتر(  منظور آيلي فيلتر)  است و يا اين كه تلويزيون چرا بايد صداهاي عجيب و غريب از خودش در مي آورد و يك دفعه سياه مي شود توي دنياي آدم بزرگها همه به هم دروغگو مي گويند ديگر آقاي پليس همان نيست كه وقتي گم شدي بايد بروي و به او اعتماد كني و ديگر مثل فيلمهاي سيامك آقاي پليس آخرش با مهر باني به آدم نصيحت هاي خوب نمي كند توي دنياي بزرگترها اگر دعوا بشود تمام كلاسهاي بچه ها را تعطيل مي كنند و ديگر نمي تواني بيرون راحت بروي و توي پارك بازي كني آخر يك دفعه مي تواند هواي پارك پر دود شود و همه آدمهاي توي پارك  با پليسها بازي گرگم به هوا و يا قايم باشك بازي كنند اما با اين كه اين بازي را مي كنند هيچكدام نمي خندند و..

آيلي آهي كشيد و با افسردگي مرا نگاه كرد و من هم دلم سوخت نه بخاطر اين كه دوران بچگي او نيز چون بخش بزرگي از دوران زندگي من بوده كه نوجوانيش انقلاب و جوانيش جنگ و حالا اين گونه غمگين و پر از اتفاقهاي غم آلود و حسرت بار است بلكه از اين بيشتر افسرده شدم كه كودكان ايران چون نوجوانان و جوانان و تمامي مردمش به گونه اي سخت از ترن زندگي پر از شادماني و آسايش  دور افتاده اند دلم مي خواست به آيلي كه اين روز ها تنها نفرت را بجاي عشق مي بيند كمي مهر دهم كانال تلويزيون را روي جائي گذاشتم كه تام و جري را نشان مي داد و جالب  اينجا بود كه در اين كارتون خاص تام و جري با هم دوست بودند آيلي كه اين صحنه را ديد بار ديگر گفت

- كاش اگر بزرگ هم شدم مثل تام و يا جري بشوم كه دعواهايشان زود تمام مي شود و باز هم همديگر را دوست دارند كاش كه دنيا مثل دنياي كارتونها بود و در آن اگر به سر كسي مي زدي تنها يك سر باد مي كرد كه تازه آن را هم با انگشت مي توانستي به داخل فرو دهي و يا اين كه اگر گلوله اي شليك مي شد يك خورده سياهي مي داد راستي بابائي چرا دنياي آدمهاي بزرگ با كوچولوها  اينقدر تفاوت دارد؟

كمي فكر كردم و گفتم

- دخترم خودت هم وقتي بزرگ شدي مي فهمي كه چه رازهائي اين دنياي بد بزرگترها دارد پس سعي كن هميشه كودكي و آن آدم كوچولويت را نگاه داري

آيلي يك ” باشه ” قشنگ گفت و من به آن كلمه ” راز” فكر كردم  و در حاليكه موهاي آيلي را نوازش مي كردم و  اين شعر خيام را خواندم

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

اين حرف معما  را نه تو خواني و نه من

در پس پرده گفتگوي من و تو است

چون پرده بيافتد نه تو ماني و نه من

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:42  توسط تورج عاطف  |