تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

عاشقانه هاي من

شايد در ميان خوابها و بيداريهايم تنها چيزي را كه مي خواهم واقعي ببينم رو يائي است كه شايد در و اقعيت دريك دو گانه سخت در تضاد به هم ديده مي شوند رو ياي من در دو گانه اي است كه گاه بسيار واقعي تر از واقعي وگاه دور تر ازهر تخيلي به نظر مي رسد حتي رو يا هم در اين سرزمين روي ئي يعني ا ايران محبوبم به گونه اي ديگر نقش بازي مي كند و هيچكس نمي تواند با قاطعيت بگويد كه واقعي است و آيا به و اقعيت مي رسد و يا اين كه توهم و دور از دست رس است اما وقتي نگاهي به چشمها مي كند بر اشكهاي تمامي مهر بانان هم وطنم مي گريم و با لبخند هائي كه از سر تمسخر به توهمات و دروغها مي زنند از سر خشم مي خندم به اين نتيجه مي رسم كه اين رو يا نمي تواند كه حقيقي نباشد اصولا هر رو يائي قابل دسترسي است اگر ايمان و اميد و عشق رسيدن به آن رويا باشد سالها پيش آن شاعر و شوريده و عاشق مولانا را مي گويم صحبت از رسيدن به افسانه ها كرد آن هنگام كه بگفت آنان كه گرفتار خدائيد بيائيد بيرون ز شما نيست خدائيد و خود آئيد آري خود آديد خود آئيد آري اين خود آمدن به سوي خويشتن رفتن و باور كردن آن چه كه درون من است همان قصه اي است كه سالهاي بعد پائو لو كو ئيليو برزيلي نويسنده محبوبم با استفاده از كلام مولانا در شاهكاري كه بسياري آن را قصه مولانا ناميده اند و ” كيمياگر” بود با قاطعيت گفت ” هر كسي بايد به دنبال افسانه خويشتن برود”و حالا اين كلام كه در يك دهه پيش و شايد هم بيشتر در آن هنگامي كه ” كيمياگر” كتابي مخصوص همان رو شنفكراني بود كه مثنوي معنوي و ديوان شمس در كتابخانه هايشان خاك مي خورد بي آْن كه يك بار باز شودو تازه به بازار آمده بود و همه ما خوانديم و به دنبال آن بوديم كه براستي رفتن به سوي افسانه خويشتن چيست ؟ امروز بيش از پيش نزديكمان است و حالا اين روزها پس از سالها افسانه خويشتن را باور مي كنيم اين افسانه همان خواستن ها است همان باور كردني است كه از سر ايمان و عشق و صد البته صبر بي كران آيد هر كدام از ما بايد به دنبال افسانه خويشتني رويم كه اين روزها ديگر حال و هواي افسانه ها را ندارد هر كس مي داند كه مي توان در غير افسانه ها نيز مي تواند آن را حس كند شايد آن چيزي را كه آرزوي امروز او است چون آنهائي به دست آورد كه آرزوي ديروز و شايد روزهاي خيلي دورشان بود و از اين رو است كه ديگر رويا معني ندارد و خيال را بايد از ياد برد و به دردهاي قلب و افكار مشوش شبانه چاشني اميد وايمان و عشق بيشتري زد به آسمان شهر تهران مي نگرد در اين آسمان بي كران همهمه هاي ز عشق آيد و ستارگان گوئي لبخند مي زنند اين ها همان ستارگاني بودند كه روزگاري با بي قيدي و يكنواختي به ما نگاه مي كردند دختري در باد را بخاطر مي آورم او لز ماه سخن مي گفت و قاطعانه اعلام مي داشت كه نقره فام مه بانو را مي بيند و من سعي مي كردم كه آن روزها كه اين حرف را شنيده ام تنها با قوه تخيلم به نقره فام مهتاب رسم اما اين روزها با چشم غير مسلح به توهم نيز مي توان نقره فام را ديد و مهتاب را نظاره كرد و در نور آن يك دوش مهتابي گرفت اين روزها در همه مديتشين هاي ماه گونه به خلسه اي سخت زيبا مي روم ديگر هيچ آرزوي شخصي ندارم اصولا زبانم براي شخص دعا نمي تواند بكند زيرا كه شخصي وجود ندارد تنها ” ما ” مانده است آري اين ” ما” اين روزها چه شيرين است هيچگاه در تمامي طول زندگيم اين گونه با اين ضمير زبان پارسي عشق بازي نكرده بودم اما اين ” ما” براستي يك ” ما” ديگر است اين ” ما ” مي تواند لبخند را به هر غريبه اي زند كه ديگر نا آشنا نيست و آشنا تر از هر آَشنائي است اين” ما” براي همه پسران و دختران و زنان و مردان و كودكان و پيرزانان و پير مرداني است كه هم وطن من شده اند همان هائي كه برايشان دعا مي كنم اگر بر زمين خوردند دستهايم را به آنها دهم همان هائي كه بايد دستهايشان را به من و من به آنها و ما همه به هم دهيم كه سرود جاو دانه خوانيم و فرياد زنيم

دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد

دستهايمان را به مهر به هم داده و مي دانم كه ميهن خويش را كنيم آباد

مي دانم كه كنيم آباد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط تورج عاطف  | 

zibaee9

باران مي بارد و پدر رو به سمت خانه است در آخرين روزهاي بهار چنين بهاري شدن آسمان تنها يك معني دارد

بهار را بخاطر بسپار……………..

و پدر بهار را از ياد نبرده است حتي اگر تمامي بر گهاي سبز را بر زمين اندازند تا به خيالي زرد شود به ياد خزان افتد اين برگها مي دانند كه همه از يك ريشه هستند ريشه اي به بلنداي يگانگي به اندازه اتحاد و يك پارچگي كه درختي را سازند در ختها مي مانند و ماندن درخت با تازه شدن تمامي برگهاي سبز است و برگها مي دانند كه خس و خاشاك نخواهند بود حتي اگر در زير پاي بي توجهي رهگذران خزان له شوند زيرا ياد گرفته اند كه

بهار را بخاطر بسپار……………………….

اما پدر بهار را از ياد نمي برد زيرا مي داند كه پدر ي يعني بهاري بودن  و مهر بان شدن و توجه كردن و درد فرزند را دانستن و از رنج او رنجيدن و از غم او گريستن و از خنده هاي او لذت بردن آري پدر بودن يعني بهاري شدنها و پدر نيز بهار است و بهاري شدن  اين خصلت پدري است كه آن را از ياد نمي برد و همواره به ياد دارد

بهار را بخاطر بسپار…..

پدر به خانه مي رسد و مي بيند دخترك كه معشوق است دست رو به آسمان بر داشته است و دعا مي خواند چشمهاي دخترك سراسر از تمناي اجابت دعا است و پدر بهر احترام به گفتگوي دو معشوقش دل به اين گفتمان عاشقانه مي دهد  ولي شيطان كنجكاوي او را رها نمي سازد و گوش به خلوت عاشقانه معشوق زميني و آسماني مي سپارد  و مي شنود كه دخترش بهار را از ياد برده و نفرين مي كند آري دعاي او نفريني است كه همه جا از مرگ و نابودي بهر آن دگري سخن مي گويد پدر در تعجب است در اين انديشه مي رود كه چرا محبوبش از ياد برده است كه

بهار را بخاطر بسپار……………………………

و صبر مي كند تا  گفتگو معشوق با معشوق تمام شود و به چهره او مي نگرد غرق خشم ودرد است آخر دخترك با نفرت بيگانه است او خشم را نمي شناسد و همواره ز عشق و مهر شنيده است او بخشندگي را مي شناسد و به دنبال انتقام و جنگ و  نقش ” من ” زدن نيست او مي داند هر چه كه مانده است ” ما ” نام  دارد و ” ما ” خود عطيه عشق است پس  باز  صبر مي كند تا قصه نفرين و درد پايان پذيرد و بعد رو به دخترك مي كند و مي گويد

بهار را بخاطر بسپار…………………………………

و دخترك شكايت مي كند كه چگونه مي تواند از بهار بگويد در حاليكه خزان بي  انديشه ها بهارش را نمي نگرند  و سعي دارند كه بهار را از خاطره ها ببرند او از مرگ بهار در اذهاني مي گويد كه هيچگاه بهار را دوست نداشته اند و تنها زردي و پليدي و نا خواستن بهار را طلب كرده اند وحتي پاييز را هم دوست ندارند زيرا كه از دوست داشتن تنها ” من ” را نگاه داشته اند وبقيه دنيا را نفرت هديه داده اند و.. پدر مي خندد و مي گويد

يادت باش آن كه بهار را نمي بيند بخاطر آن است كه بهار را از ياد برده و دعا را نفرين نموده و عشق را همره زيستن خود نبرده و نفرت با او هم آغوش است او نمي خواهد بهار را بيند  زيرا بهار برايش نا ديدني است  بهار با او قهر است حتي خزان نيز همره او نيست  زيرا خزان نيز پر ززيبائي ها است و او مخالف زيبائي و شعر و عشق  است رهايش كن و دلت را با نفرت پر نكن و ز نفرين با خداي سخن مگو كه خدا تنها دعائي را مي شنود كه زعشق و دلدادگي و مهر و بخشش باشد پس هيچگاه عشق را  از ياد نبرو

بهار را بخاطر بسپار…..

دخترك مي خندد و پدر مي خندد زيرا مي دانند خنده و شعر و شور و عشق همه ز بهاري آيد كه دشمن بهار از آن غافل است و هر دو فرياد مي زنند

بهار را بخاطر بسپار…..

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:13  توسط تورج عاطف  | 

mehr3

سالها است كه از عارف هندي ” اشو ” مي خوانم او از سكوت مي گويد از فريادي كه در سكوت زده مي شود از عشقي كه در سكوت بيان مي شود از دلدادگي كه از قلب نه از اين ذهن شلوغ بر مي خيزد و مي گويد در سكوت فريادي كن كه بتواند تمامي كائنات را متوجه تو سازد نه بهر توجه به تو كه ز توجهي كه تو به تمامي هستي در سكوت و خلسه خود داري و اين دقيقا خود عبادت است عبادتي كه در سكوت ذكر گويد خدائي كه در سكوت است و حتي سخن گفتن از او مي تواند آن را كوچك كند خدائي كه از ميان تمامي قلب آيد خدائي كه آنقدر بي همتا است كه كلمات را قاصر مي سازدكه مدح او را گويد  آري خدائي كه عشق است و عشقي كه در سكوت نجواها دارد .. در خيابانها مي رويم رنگها ما را به هم پيوند مي دهند لبخندي مي زنيم و بعد مي ايستيم به چشمهاي هم گره مي خوريم قطره هاي اشك حالا جولان مي دهند و فارغ از رنگ و ريا و اين لبخند و اشكهاي  ما معناي بي نظيري دارد مي خواهيم سكوت كنيم در ميان اين سكوت كه من و تو و او و  ما و شما و آنها  را تبديل به ” همه با هستيم ” مي كند يك چيز موج مي زند ” عشق ” اين عشق است كه از هر چيزي تراوش مي كند از نگاهي به آن شير بچه هاي فوتباليست كه در بي كران سكوت خود فريادي زده اند بس گوش نواز براي آناني كه فريادي چنين را فريادي ز عشق به ميهن مي دانند اين عشق همان عشقي است كه اين روز ها در نگاه همه ما به يكديگر وجود دارد امروز غمگينيم بهر آن خونهائي كه به زمين ريخته شده است خوني كه در سكوت به زمين ريخته شد و امروز همه ما بهر آن سياه پوش شده ايم اين عشق است عشق به هم نوع و هم و طن و همسايه و هم خانه و … اين عشق است كه مي گويد سكوتي كه سرشار از ناگفته ها است نه سكوتي كه نشان تسليم است سكوتي كه از تسليم گويد همان سكوتي است كه لبخند مي زند و بي اهميت مي داند و بي توجه همه كار مي كند اما سكوت در ميان هزاران نفر كه همه يك گونه فرياد دارند خود ناگفته هاي بي كران است اين سكوت نه از سر اجبار كه از بهر فريادهائي است كه حتي فرياد زدن هم آن را كوچك مي كند  نمي دانم چگونه بايد از عشق در سكوت گفت ؟ گفتن عشق ؟ نه عشق گفتني نيست حس كردني است باور كردني است  چون آن گونه كه حافظ مي فرمايد

با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي

تا بي خبر بميرد در درد خود پرستي

و اين سكوت را مدعيان عشق نزنند كه خود عاشقان اين گونه عشق را ترنم كنند و گويند عشق است …

آري اين عشق است كه زبانها را در كشد و چشمها را سخنگو نمايد چشمهائي كه پر اشك است پر زدرد پر ز اين همه رنجهائي كه من و تو و او و شما و آنها مي كشند و درد ” ما” شده است و تنها مي گوئيم دردي نيست جز درد

عشق است…

نمي خواهم پر گوئي كنم دوست دارم تنها از زبان حافظ زبان سكوت و بي زباني سر دهم و گويم

زبان در كن اي حافظ زباني

حديث بي زباني بشنو از ني

و از ني گويم از همان ساز مولانا كه از جدائي ها حكايت مي كرد از ريشه رفتن ها سخن گويد همان زباني كه از غم بي ريشه شدنها فريادي سوزناك زند آري زبان در كشيده ايم و تنها در سكوت پر فرياد خود گوئيم

عشق است….

ومن باز از حافظ ياد مي كنم

در اندرون من خسته دلم ندانم كيست

كه من خموشم و اودر فغان و غوغا است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:28  توسط تورج عاطف  | 

ايران

به خيابانهاي شهر مي نگريم همه جا پر از شگفتي است گوئي ناگهان از خواب بر خواستيم در سر زمين شاه پريان فرود آمده ايم امروز چه زيبا نگاهي به جوانان وپيران  داريم اينها همان هائي هستند كه به آنها كم توجه مي كرديم سبكسر و نادان و بي توجه و … مي دانستيم اين ها همانمردم ما  هستند ؟ اين همه آگاه و با دانش و صبور و مصمم و پر اميد و ايمان و عاشق آري عاشق هستند عاشق سرزميني زيبا كه اگر ماند و پارسي ماند و پارسي زبان و با حفظ فر هنگ و تاريخ خود بهر همين مردان و زنان و دختران و پسراني بود كه در پهنه تاريخ چنين دلاور و شجاع و آگاه و پر ايمان و اميد و عاشق زيستند  همه جا را سحر كرده اند بوي عطر آشنائي همه جا مي آيد ديگر كسي از آلودگي هوا نمي گويد همه جا بوي عطر دوستي حتي در ميان بوي لاستيك سوخته و گاز اشك آور و بوي گوگرد گلوله مي دهد اين روزها همه جا اشكي اگر هست با همديگرهست و اگر لبخندي باز هم با همديگر لبخند مي زنيم امروز دستها را همه با هم بالا برديم بحق ” من ” و ” تو ” و ” او ” و “آنها” و ” بيگانگان ” و ” اوباش ” و… نيستيم  بحث ” ما ” است اين ” ما” كه ملت ايران نام دارد ملتي كه شجاع و آگاه و صبور است ملتي كه بسيار حوادث را ديده است و مبارزه كرده تا ايران همان ايران شود همه با هم دست مي زنند همه با هم شعار مي دهند همه با هم مي گويند

نترسيد ما همه با هم هستيم

آري اين افسون است “با هم ” بودن قصه شيرين ايراني است  همان داستان هاي زيبا كه فلسفه نوروز و سفره هفت سين و قصه زيبا شب يلدا و عاشقانه هاي طولاني ترين شب سال از آنها آمده است قصه پريدن ها از آتش چهار شنبه سوري و فرياد

سرخي تو از من و زردي من از تو

آري امروز همه دست در دست نهاديم و فريادي ز سرخي عشق و مهر و آزادي و اميد و ايمان مي زنيم  امروز همه چيز عوض شده است گوئي همه جا افسون ” عشق به ميهن ” و ” وطن پرستي ” آمده است امروز ديگر كسي را با نفرت نمي نگريم او هم وطن من است اگر چون من با منطق و بي خشونت و انسانيت سخن مي گويد كه بسياريند كه چنين فرياد زنند نداي

پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك را در ميان همه پارسيان مي شنويم اين پارسياني كه مي توانند آذري باشند و مشهدي باشند و اصفهاني باشند و خوزستاني باشند و شيرازي باشند و كرماني باشند و مال همه جاي ايران باشد امروز همه به زيبائي فرياد زنيم

همه ايران سراي من است

و اين همه ايران سراي من است چه زيبا است در دست پسر ايراني محبوبم پلاكاردي ديدم رويش نوشته بود

اندكي صبر سحر نزديك است

آري سحر همراه با اتفاق و اتحاد و منطق و دانش و وطن پرستي و افتخار و تهور همين امروز است نگاهي به آفتاب بكن اين آفتابي كه بر دل همه ايرانيان در سراسر دنيا تابيده و هيچگاه غروبي ندارد آفتاب ايران و ايران پرستي در همه گيتي است  و از آن همه ايرانيان است حتي آنهائي كه دورند و شايد تا به حال ايران را نديده اند اما ايران در قلب ما است ايران را بايد در قلبها جست و ديد و اين معناي ايران است ايران همان كلمه جادو ئي است كه اشك را به چشم هر ايراني مي آورد و با افتخار مي گويد

آري آري من ايرانيم

ايران ديگر يك جريده دروغين نيست  كه مي نگارد ز اوهامي كه بر اذهان نويسنده  بي اعتباري مي گذرد ” وطن امروز” ديگر روزي نامه نيست كه نمي داند از كدامين وطن سخن مي راند زيرا كه وطن امروز من و تو و ما بس دور تر از اخبار جعلي ” وطن امروز ” است

نگاه مي كنم همه جا افسون است همه جا افسانه و من باور مي كنم ايران و ايراني جاودانه خواهد ماند و شعر حافظ را ترنم مي كنم

وجود ما معمائي است حافظ

كه تحقيقش فسون است و فسانه

و چه زيبا حافظ مي گويد گوئي افسون ياد آوري باز آمده به ياد پير و جوان و زن و مرد و دختر و پسر آورده كه افسانه ايران چه بوده است آري افسون وطن پرستي چه افسانه اي زيبا در كتاب تاريخ ايران ساخته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:44  توسط تورج عاطف  | 

پسرك عكسهاي روزنامه ها را مي بوسد و بر پيشاني و چشمهايش مي كشد دست مي زند و فرياد مي زند و مي گويد عشق است عشق است ….. و نام محبوب خود را كه عكسش را در روزنامه انداخته اند را بر زبان مي آورد بو سه مي فرستدبه همه مردم حتي به پليسي كه بسيار خشمگين به او مي نگرد و از فرياد كشيدنش شكايت دارد دخترك هم به او مي نگرد لبخندي مي زند اين لبخند ز هوس نيست حتي دلفريبي زنانه نيز ندارد او هم عكسي از روزنامه را به او نشان مي دهد و دست مي زند و مي گويد عشق است عشق است … و او هم بر عكس روزنامه بوسه مي فرستدو اين بار حتي به پليس هم نگاه نمي كند نمي خواهد ذوق خود را با نگاهي … مبدل به سرابي كند و پسر و دختر هر دو به سمت هم مي روند و به همره هم فريادي ز عشق مي زنند بي هيچ دغدغه جنسيتها آنچه كه براي آنها مهم است مليت است و هم وطن بودنها نقش دارد اين فضاي تازه اي است دست در دست هم مي نهند و همگي فرياد مي زنند عشق است عشق است … و عكس را بالا مي گيرند و همه جاي حديث عشق و اين بار حتي اگر با دقت به چهره پليس بنگرد لبخندي را بر لبهاي خشك او مي تواني بيابي و شايد اگر چون من ساده لوحي باشي مي تواني تصور كني قطره اشكي آن گوشه چشمهاي سياه خشنش هم مي تواني بيابي مرد و زن و نوجوان و جوان و ميان سال و پيرمرد و پير زن به هم مهربانانه مي نگرند بحث نامها و راي ها است و فريادها بلند مي شود و اين فرياد آنقدر بالا مي رود كه حتي نامها هم و شكايت از راي ها هم كمتر شنيده مي شود و تنها نامي كه باقي مي ماند ايران است و و اين بار همگي مي گويند عشق است عشق است ” ايران”و ” ايران” و همگي بوسه مي زنند نه بر روي عكس آدمها نه بر روي شعار ها حالا تنها نقشه ايران است كه دست به دست مي شود اين گربه دوست داشتني كه خونها و جانها به پايش ريخته شده است و همه نقشه ايران را دست به دست مي دهند و مي گويند عشق است عشق است ايران و به راه مي افتند شيريني ها رابه اخموهاي يونيفرم پوش مي دهند آبهائي به آنها مي دهند تا گلوئي صاف كنند آخر در آن لباس سراسر مسلح بايد گرما بيداد كند و اين براي پيرزن مهرباني كه شايد پسر و يا نوه اي به اندازه پليس جوان داشته باشد آسان نيست كه ببيند كه او تشنه لب باشد آخر پسر شهيدش سالها پيش در جنوب پر از گرما بهر عشق به ايران خون خود را تقديم كرد و شايد او هم در آن موقع تشنه چون اين نيروي انتظامي بود او مي داند كه زير همه لباسها و يونيفرمها و زره ها و اخمها و فحاشي ها و مخالفتها و اطاعت امر كردنها و پر خاش شنيدن ها و در تلافي آن پرخاش كردنها باتوم ها وگاز هاي اشك آور و… يك چيز وجود دارد يك چيز كوچك كه مي تواند وسعتي به اندازه دنيا داشته باشد آري ” قلب” اين معجزه شگفت آوري است كه با تمامي كوچكي مي تواند بزرگ باشد مي تواند تنفري بزرگ را در خود جاي دهد بدهد و يا عشقي به اندازه بي نهايت پيرزن عشق را انتخاب كرده است و به به سمت يونيفرم پوش مي رود و مي گويد عشق است عشق است ايران صداي گلوله مي آيد هر دو به هم نگاه مي كنند و پيرزن لبخند مي زند و از قلب پليس جوان مي پرسد عشق است؟ وپليس جوان براي انتخاب بين عشق و تنفر دو راه دارد يا رو به آسمان بايد سرش را كند يا سر به زير و پيرزن باز مي پرسد عشق است ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:50  توسط تورج عاطف  | 

shahname1-zr

چشمهايم در مقابل باد نمي بندم زيرا مي دانم كه اگر خس و خاشاكي در چشمهايم رود به از اين است كه چشم بسته به جلو روم  داستان چشم بستن ها در همه ادوار بوده است روزگاري تازي بچه اي به نام ضحاك زندگي مي كرد او آنقدر چشمهايش را بست كه پدر را بكشت و خود صاحب سرزمين او شد در همان هنگام در ايران زمين پادشاهي به نام جمشيد زندگي مي كرد او چشمهايش را باز نمود و اين باز نمودن چشمها او را ارضا نكرد بلكه  جام جهان بيني را در مقابل ديدگلن خود گرفت آري ” جام جم ” و اين جام جم بود كه در دنيا مي چرخيد تا چشمهاي جمشيد بيشتر بيند اما او اسير خود خواهي ها شد اين خود خواهي چه سخت به چشمها حمله مي كند و او نخست چشمها را بست بهر آن كه خس و خاشاكي به چشمهاي او فرو نرود و اين بسته شدنها باعث شد كه همه چيز را به كوري بخشد او نديد و جام جم هم نديد و سر انجام آن هنگام كه خاشاكي چون ضحاك او را از ميان برد فهميد كه

چشمها را بايد شست

حكايت ضحاك هم چنين بود هزار سال بر سر زمين ايران حكم راني كرد او نخواست كه بيند مارهاي سر دوش او انديشه را خوردند و چشمها را خوردند  تا خس و خاشاكي را نبينند  چنين بود كه فريدون آمد و فريدون بود كه نشان داد كه نديدن ها بس گران تر از ديدن با چشم آلوده به خس و خاشاك است  و آن هنگام كه در كوه دماوند به زنجير كشيده شد و فهميد

چشمها را بايد شست

قصه فريدون هم همان قصه نديدن ها شد فريدون بزرگ هم  از ديدني ها خسته شد چشمها را بسته كه خس و خاشاكي به آنها فرو نرود  و اين گونه بود كه نديد ايرج و سلم و تور چه گونه به جان هم مي افتند و قرنها دشمني دو نسل برادر چه بر سر ملك توران و ايراني مي آورد كه نوادگاني از يك پادشاه بزرگ چون فريدون بودند و شايد روح فريدو ن با ديدن آن همه كشته از نوادگانش در تاريخ جنگهاي ايران و توران فرياد زده است

چشمها را بايد شست

قصه نديدن ها براي كيكاووس هم بود او خواست كه خود را بيند و چشمها را بست تا خس و خاشاك به چشمهايش نرود و اين گونه بود كه رستم رفت و سياووش رفت و ايران غرق ماتم خون سياووش قرنها ماند تا كيكاووس هم بداند

چشمها را بايد شست

قصه تحمل نكردن خس و خاشاك در چشمها و بستن ديدگان مال داستان پدر با پسري چون كيكاووس و سياووش نيست داشتان رستم و سهراب هم چينن است آن هنگام كه دو هم وطن و دو هم خون و دو يك سو نخواهند كه ببينند چشمها را بندند كه خس و خاشاك آن را اذيت نكند تراژدي بوجود مي آورد كه رستم را وادار به ” سهراب كشي ” مي كند و رستم شايد بر بالين جنازه سهراب گفته باشد

چشمها را بايد شست

قصه نديدن را اسفنديار هم نشان داد او شاهزاده ايراني بود او اميد ايران زمين و پهلواني  بود كه زرتشت او را تطهير نمود اما در هنگام روئين تن شدن چشمها را بست تا خس و خاشاكي در چشمهايش نرود او خس و خاشاك را كوچكتر ديد و حكايت او چون داستان برگي بود كه بر پاشنه پاي آشيل پهلوان يوناني شد اسفنديار نديد او رستم پهلوان ايرانيان را نديد او تاج گشتاسب را مي خواست و اتز ياد برد كه رقيب او رستم نيست بلكه مكر و حيله گشتاسب است كه تراژدي جنگ خودي با خودي يعني شاهزاده ايراني با جهان پهلوان ايران را ساخت زيرا از ياد برد

چشمها را بايد شست

و حالا باز باد مي بار د باز بي توجهي خواهيم كرد ؟ چشمهاي درد آلوده ز خس و خاشاك به از نديدن ها نيست؟ از ياد نبريم

چشمها را بايد شست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:51  توسط تورج عاطف  | 

magnify

وقتي يك پيرمردي راه مي رود يك خانواده داراي اميد مي شوندوقتي جواني راه مي رود يك شهر داراي اميد مي شود وقتي كودكي راه مي رود يك دنيا داراي اميد است آري كودكي راه مي رود و لبخندي مي زند و اين لبخند چه زيبا براي مادر و پدري است كه او را مي بينند كه بر ايستادن بر پاي خود آگاه است و پر اميد براي ادامه راه زندگي قدم بر مي دارد و چه زيبا است اين آگاهي اين اميد و اين ايمان و اين عشقي كه در سيماي يك كودكي كه راه مي رود ديده مي شود اين راه رفتن ها مي تواند به گونه هاي مختلفي ادامه يابد و شادماني و اميد را به دنيائي دهد اگر راه رفتن ها بر پايه دانش و هوش و آگاهي و غيرت و عشق باشد اين راه رفتن ها چقدر زيبا مي تواند باشد كه بر پايه اميد بر بهتر راه رفتن ها و تند تر راه رفتن ها و دويدن ها شكل گيرد اين راه رفتن ها چقدر مي تواند بي نظير باشد وقتي بر پايه دويدن ها و سپر دن گيسوان به باد شكل گيرد اين راه رفتن ها اين قدم زدن ها ابتدائي براي تبديل به راه رفتن معمولي تر نياز به آگاهي دارد و براي راه رفتن بهتر نياز به از خواب گراهي بيدار شدن دارد براي دويدن ها اين بيداري نيازمندي بيشتري حس مي كند و آن هنگام كه كودكي مي دود و بعد مي ايستد و باز مي دود و مي ايستد و نگاه مي كند مسيري را انتخاب مي كند و بعد باز گيسوان را به باد مي سپرد باز آگاهي نقش اول را دارد امروز را ” روزمادر ” ناميده اند و قرار است قدر شناسي هر چند اندك از مادران شود و از اين رونخست از ” مام ميهن” سپاسگذاري مي كنم از ايران عزيزم و به او مي گويم سپاس از اين همه صلابتت و پايداريت در مقام تمامي بد خواهاني كه ترا تنها براي خود خواستند

تقدير از اين همه غرور و افتخاري كه به ما بعنوان فرزنداني از خاك تو ارزاني داشته اي بي نهايت منت از اين كه يكي از بزرگترين فر هنگها و تمدنها از آن تو است و ما در هر گشوه دنيا بهر اين تمدن و فرهنگ به ايراني بودنمان مفتخريم

شكر گذار تمامي افتخاراتي هستيم كه در عرصه تاريخ و ادبيات نصيب ما نمودي

از تو سپاس گذاريم كه فرزندان بي شماري را در دامان خود پروراندي و به ما ياد دادي كه همواره بخاطر سپريم

” چو ايران نباشد تن من مباد”

سپس سپاس مي گويم از تمامي مادران ميهنم كه فرزندان بي نظير و شجاع و صاحب منطق و شعور و آگاه در تمامي ادوار تاريخ از بي كران ازل تا به امروز تقديم ما كرده اند و مي دانم تا به ابد تقديم ايران عزيزمان خواهند كرد

بعد سپاس از مادرم كه هديه زيستنم را به او مديونم

و بعد تهنيت گويم به تمامي عزيزاني كه بي نهايت دوستشان دارم و در مقام ” مادري” هستند مادراني كه مي دانم به واقع بهشت نه در زير پاي آنها كه پرديس تنها با قدوم آنها متصور است ودر روزگاري زندگي مي كنند كه مادري سخت تر از همه دورانها است

و درو د مي فرستم به دخترم آيلي كه روزي مادر خواهد شد حقيقتا نتوانستم جز وظيفه پدري كاري ديگري براي او بكنم و شايد كه نه بلكه حتما توان پر كردن جاي مادر را براي او كمتر داشته ام اما با اين همه سعي كرده ام كه به او با اكسير آگاهي و خرد ورزي و شجاعت و وطن پرستي و منطق و استدلال و اميد و عشق و ايمان راه رفتن و دويدن را در عرصه زندگي بياموزم امروز را به تمامي مادران از ” مام ميهن ” تا آينده مادراني چون آيلي تبريك گفته و آرزو مي كنم كه همگي ما بيدار باشيم و به خواب جهل و ناداني فرو نرويم كه شاعر مي فرمايد

از هند و سمرقند و عراق و همدان خيز/از خواب گران خواب گران خواب گران خيز

باشد كه چنين باشدو شعله در خشان مهر مادري از ميهنم تا مادران ميهنم جاودان ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 13:51  توسط تورج عاطف  | 

ايران من

سلام آشنا اي زيبا ترنم همه دوران
تورا گويم پر چم زيبايم تو كه سبزي را از سبز دلي مردمان سرزمينم و سفيدي را از مهر و پاك نهاديشان و قرمزي را از شجاعت آنها گرفته اي با تو مي گويم بيا و قصه خود را بگو پسران و دختران سرزمين آريائي من در انتظار شنيدن قصه هاي بي پايان تو هستند
پرچم زيبايم
از روز گاراني بگو كه دختراني چون گرد آفريد در اين سرزمين بوده اند در جلوي دژخيمان جنگيدند به آنها حتي اگر تورانيان و سهراب باشند واز خون رستم ياد دادند كه تا چه حد سلحشورند و بهر سر زمين شان آماده مبارزه هستند به آنها ياد دادند كه تا چه حد از سبزي و سفيدي و قرمزي پر چمشان حمايت مي كنند
پرچم زيبايم
از روزگاراني بگو كه زناني چون فرانك در اين سرزمين بودند آري فرانك همسر آبتين همان كه روزگاري مادر فريدون شد بگو از شجاعتش و از اميدش و از ايمانش و عشق به ايرانش بگو آري بگو كه فرانك اميدوار ماند تا ايران را اميد دهد با فرزندي از خون پاك ايرانيان تا ضحاكيان را از ميدان برون برند آري همان ضحاكي كه فكر مي كرد با خوردن مغز جوانان مي تواند انديشه جوان را از بين ببرد اما فرانك ها نگذاشتند
پرچم زيبايم
از پسراني بگو چون رستم فرزند زال چون سياووش و بهرام و ايرج و منوچهر و بابك خرم دين و… كه ايستادند بهر بقاي ايران بهر ارتقا ايران بهر افتخار ايران دانستند راه طولاني است براي رسيدن به عزت بايد صبور بود بايد غيور بود بايد پر اميد شد آري پر چم زيبايم بگو از غيور مندي پسران ايران از پسراني كه امروز اميد همه مردان و زنان ايران هستند از آنها بگو كه بهر سبز و سفيد و قرمز تو چه حماسه ها كردند
پرچم زيبايم
از مردان بگو از مرداني كه بي شمار بودند از دكتر محمد مصدق و دكتر حسين فاطمي و ستار خان و باقر خان و ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل از نادر و از بي كران مرداني كه بهر ايران و سبز و سفيد و قرمز سبز دلهايشان را باهم متحد كردند و سفيد روحشان كه ز پاكي ها انباشته بود يكسان نمودند و قرمز خون شان را بهر ايران و ايراني دادند آري پرچمم بگو كه اگر سبز و سفيد و قرمزي ماندي بهر آن زنان و دختران و مردان و پسراني بود كه اميد داشتند و سبز دل بودند سفيد و پاك روحي را ز ميهن و ايرانشان داشتند و بعد قرمز خون و وجود و پوست و گوشت خود را بهر ايران دادند
پرچم زيبايم
از ايران بگو كه اگر امروز پارسي مي گويد اگر خليج پارسي دارد اگر كوه البرز را افتخار مي كند اگر كوير لوت را به جهانيان رعرضه مي دارد اگر تمدن و فرهنگ و ادبيات و تاريخ پرشكوهي دارد ز مردان و زنان و پسران و دختراني است كه سه گوهر پاك
پندار نيك خود را با انديشه عشق به ايران نگاه داشتند
گفتار نيك خود را با نجواهاي اميد و ايمان و صبر و عشق به ايران ترنم كردند
كردار نيك خود را با هم دلي و اتحاد و اميد به آينده اي بهتر را به نمايش گذاشتند
پرچم زيبايم
بدرخش و در آسمان به اهتزاز در آي مي دانم كه مي داني كه ايران پر از زنان و مرداني است كه هيچگاه نا اميد نمي شوند و ايمان و عشقي بي انتها به تو و ملك خود دارند و صبر دارند كه دانند:
پرچم زيبايشان اگر باقي مانده است ز زنان و مردان و دختران وپسراني است كه هرگز نا اميد نشدند چون مي دانستند چشمه جوشان عشق به ميهن آنها جاودانه باقي است
پرچم زيباي ايرانم
ما هستيم و خواهيم بود پر اميد و پر ايمان و پر عشق به ايران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:29  توسط تورج عاطف  | 

ta1

باران مي باريد در جمعه ماقبل آخر بهار چه آسمان پر اشكي بود اين آسماني تاريك تهران

گوئي اين سان آسمان به گونه اي با من آشنائي مي كرد چه زيبا بهاري است كه اين چنين طلائي نعمتها را به ما مي دهد اما روح من چون آسمان شهرم است كدر و بسيار سخت در هم پيچيده شده است حكايت هاي سياسي شهر و كشورم مرا تيره كرده است اما تيرگي ها ديدگاهها و افكار و عقايد بچه ها مرا تاريك تر مي كند نگاهي به چهره دخترم مي كنم كه بر روي تخت آرميده است و با لبخندي زيبا به به دور از حال و هوا و آسمان تاريك و تار شهر و كشورم است اين روزها او سخت هيجان زده مي نمود دختر من هم اميد و ايمان و عشق و صبر را فرياد زد و من بار ديگر مغموم شده ام به راستي چرا طلائي نيستم؟ شايد آن آشناي ناديده به درستي عشق مرا كدر مي داند و چون نقره اي كه هيچگاه رنگ طلا نمي گيرد و به مرور زمان كدر مي شود نمي دانم شايد حق با او است اين روزها و شبها براي ما سخت نقره فامي است به ماه مي نگرم هاله اي سخت مغموم دارد هاله ؟ اين كلمه در اين ساعت شب چه دهن كجي به من و ميليو نها ايراني مي نماياند بگذريم دلم نمي خواهد از اتفاقات بگويم دلم در بهر تولد ديگري است تو لدي كه از رهائي ها آيد ميلادي كه در آن شادي و خرمي و آزادي و شور باشد دلم در اين شامگاه بيست و دو مين خرداد آرزوي بهترين تولد و ميلاد را دارد دلم مي خواهد كه تولدي باشد كه همراه هفتاد و هفت و شايد هفتصد و هفتاد و هفت و شايد هفت هزار هفتصد هفتاد هقت و شايد هفتاد و هفت هزار هفت صد و هفتاد و هفت و شايد به اندازه تمامي هفت هاي دنيا باشد كه مي گويند عدد شانس است دلم مي خواهد شگون اين هفتها چون هفتاد و هفت و هفت ها ما زود نتوانند پاك كنند و هفت ها جعلي باشد و… دلم از هفت هاي قلابي و ضعيف و پاك شونده هم پر است در مديتيشن شبانه ام به او وصل مي شوم و آرزوي بهترين تولد ها را مي كنم دلم عشق و ايمان و اميد و صبر مي خواهد دلم تولدي ديگر براي سرزمين سبزم ايران مي خواهد دلم آرزوي طلائي ها را مي خواهد طلائي ها كه نتوانند چون نقره كدر و سياه شوند دلم مي خواهد كه هيچگاه و هيچكس نه نقره فام شود و نه كسي او را نقره فام كدر خواند دلم شور و نشاط براي همه آنهائي مي خواهد كه امروز بهر ايران گريستند دلم مي خواهد كه آسمان شهر ما تمامي اشكها را بشويد و تولدي ديگري را همراه عشق و ايمان و اميد و صبر ارزاني دهد دلم مي خواهد آيلي كه از خواب بيدار شود ز غصه ها نگويد دلم مي خواهد قصه اي به او از سر زمين هميشه سبز ايران گويم به او گويم

يكي بود يكي نبود در يك جائي به نام ايران مردمي بودند كه هيچگاه اميد و ايمان و عشق به سر زمين خود را حتي با سخت ترين شرايط و در بد ترين روزها و تاريكي ترينها از ياد نبردند و…

قلبكم بد قلقلي مي كند اما او هم از همين قلب كدر و نقره فام هنوز آرزوي قشنگ براي تولد نو بر مي خيزد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:26  توسط تورج عاطف  | 

تورج

يك روز داغ  آخر بهار است و من در خلوت آشناي سالهائي كه اكنون به نظر طولاني تر مي رسد نشسته ام و به سي دي  راندي كرافورد(randy Crawford) گوش مي دهد كه از آخرين يادگاري هاي دائي محمود عزيزم است  نمي دانم كه چه بازي برايم پيش  آمده است شايد بخاطر همان گفته آن دوست ناديده باشد كه چون بزغاله نيستم اين نشانه ها را مي بينم اما هر چه كه هست اطرافم پر از نشانه ها است  نخستين آهنگي كه مي شنوم  اين است

1/” I AM GLAD THERE IS YOU” و اين موزيك مرا به نوستالژي زيبائي مي برد به تمامي لحظه ها مي انديشم چه آن لحظه هاي شيرين و چه  نه چندان شيرين بودند خوشحالم كه وجود داشته اند  و وقتي  موزيك تمام مي شود مي بينيم  كه چه نام زيباي بر اين قطعه موسيقي گذاشته اند “I AM GLAD THERE IS YOU“آري خوشحالم كه هر چه كه بود بخاطر حضور تو بود و اين تو مي تواند همه قطعات زيباي زندگيم باشند

2/”LOVE IS MYSTERY” دومين آهنگ است و من در اين انديشه مي روم كه چقدر اين جمله زيبا ئي است كه  خواننده محبوب من و دائي محمود از آن قطعه زيبائي ساخته است اسرار آميز بودن عشق آن چيزي نيست كه هيچ كس به آن نرسيده باشد شايد اگر فرصتي داشتم به راندي كرافورد (RANDY CRAWFORD) مي گفتم كه حكايت اين آهنگ تو چون همان قصه حافظ ما است كه مي گويد

بحري است بحر عشق و هيچش كرانه نيست/ آنجا جز آن كه سر سپرند هيچ چاره نيست

به شگفت آوري عشق و زيستن در عشق مي انديشم كه مي تواند چه قصه هائي را بازي كند و ناگهان …

3/”IN MY LIFE” سومين آهنگ است و من به زندگيم مي انديشم كه سراسر از بازيها بوده است تنگناها و واقعيتها و دروغها و دوست داشتن ها و باز دوست داشتن ها خوشحالم كه در زندگيم هيچگاه دوست داشتن را فراموش نخواسته ام كنم  حتي اگر متهم به ” دوست نداشتن ” شده ام اما اين قصه زندگي من بوده استو در اين زيستنم تجربه كرده ام حرفها بوده است حرفهائي كه گاه گفته و گاه شنيده شده ولي هرچه كه بوده آنچه كه مانده است بخشهائي بوده اند كه زندگي مرا ساخته اند و خوشحالم كه زندگيم با اين زيباترين قطعه هائي كه ايزد مهر بان برايم ساخته است بوجود آمده است

4/”WHY WE CAN T TAKE A CHANCE” چهارمين آهنگ است و از شروع صحبت مي كرد از اميد از آغازي بهر رهائي و آزاد شدن از آنچه نمي خواستيم بپذيريم  و شانس بهتر زيستن را از خود بگيريم چرا بايد شانس حفظ عشق و خاطرات عاشقانه را از دست دهيم ؟و چرا نبايد شانس آينده زيباتر را همراه با ساختن ها از تجربه ها از دست داد ؟

5/”YEAR AFTER YEAR” شايد اين آهنگ يكي از پر نشانه ترين قطعات موسيقي در بين همه بود من را به ياد جمله اي انداخت كه در كتاب اولم نوشتم ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” دلم مي خواست بگويم حكايت عشق از ديد من اين بوده است حتي اگر در ميان كشمكشها و پيچيدگيهاي مسائل اجتمائي به گونه ديگر به نظر مي رسد و شايد متهم شده ام كه گزافه گوئي بيش نيستم گزافه گوئي ؟چقدر متهم شده ام كه معمار كلمات زيبا و نه انديشه ها زيبا هستم اما … بگذريم

6/”DO NOT SAY IT IS OVER” واين حكايت از تولد گويد از ميلاد نو از بي پاياني ها سخن راند اميد دارم در اين ميلاد و تولد هيچ گاه شاد بودن و آزاد ز غمها بودن و شاد زيستن و پر اميد بودن و ايماني به در آغوش خدا بودن و عاشقي در ترنم عشق هميشه متولد باشد و هيچ گاه تمام نشود

7/“MAD OVER YPU”بايد اين شعار را همواره دهم زندگي ارزش قهر و دلخوري و نفرت را ندارد و بايد عشق ورزيد بي بهانه آري بهانه …………

و سي دي تمام مي شود و من در خاطرات دائي محمود و ……. غرقه مي شوم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 19:1  توسط تورج عاطف  | 

سبزي

سالها است كه از اختراع و سيله شگفت انگيزي مي گذرد ” تلويزيون ” وسيله اي بود كه در ايران با نام زيباي شاهنامه اي يعني جام جهان نما همسوئي زيبائي داشت جام جهان نما همان جامي بود كه جمشيد چهارمين پاد شاه كياني از آن مي توانست دنيايئي را رصد كند القصه تلويزيون سالها ملقب به جام جهان نما بود وحتي وقتي تبديل به ” سيما ” شد بسياري از شبكه ها ي تلويزيوني را به نام ” جام جم ” نهادند اما سالها و خصوصا اين روز ها اين ” جام جم ” را سخت خاموش مي بينيم ” جام جم ” اين روزها تبديل به ” جام من ” شده است و اين ” من ” هماني است كه ملتي را نمي بيند زيرا ” من ” بالاتر از ” ما ” است شب گذشته در خيابانهاي شهر تهران ” جام جم” سبز پو شان تشكيل شده بود آنها آمده و در جلوي ساختمان ” جام من ” نشسته بودند و نمايشي از ” جام جم” نشان مي دادند پسران و دختران و مردان و زنان و كود كان و پيران همه دست در دست هم رو به سو ساختمان ” تلويزيون ” نداي عدالت رافرياد مي زدند و خواستار اين بودند كه صداي عدالت به گوش آناني رسد كه ” جام جم ” را تبديل به ” جام من ” كرده اند مردم خسته و خشمگين از اين همه عنادي بودند كه كوتو له هاي ذهني داشته اند فرياد مردم ايران همان فرياد فروغ فرخزاد بود در سرزمين قد كوتاهان معيار هاي سنجش همواره بر مدار صفرسير مي كنند …. و در اين سرزمين معيار هاي اين آقايان همواره ” صفر ” بوده است ” صفر ” از اين بابت نيست كه هركسي كه با ما نيست ” صفر ” است زيرا سبز انديشان ياد گرفته اند كه سبز دل باشند و احترام گذارند و عدالت و اقعي و نه شعاري را خواستار باشند اما ” صفر ” را از اين ديدگاه مي دانيم كه معياري كه ” جام جم ” ايران را تبديل به ارگان شخصي يك جناح و تازه فردي از همان جناح مي كند به طور حتم معياري است كه از اذهان كوتو له هاي ذهني مي آيد كه معيار هاي سنجش صفر آنها همواره بر مدار صفر دور باطلي دارد ديشب چون شبهاي ديگر مردم تهران اين ابر شهر جهان فرياد مي زدند خواستار صداي عدالت از صدا و سيما اين آقايان شدند سيمائي كه پر از نيرنگ و بي عدالتي و تبعيض است چه بد نجوا ورخي نصيب همه ايرانياني مي كند و چه انتظار بي جائي است كه در عصر ارتباطات و ماهواره و اينتر نت خواستار اندكي ” جام جم ” شدن از آن داشته باشيم فرياد هاي ملت ايران را هيچگاه نمي توانند خاموش كنند بايد بدانند كه حل مسئله با ناديده انگاشتن ها و نديدن ها و نشنيدن ها و گزافه گوئي ها نيست مسئله را با پاك كردن صورت مسئله هيچگاه نمي توان حل كرد آري نداي حق طلبي نه تنها از سوي طرفداران مهندس ” سبز ” كه از سوي شيخ ” سفيد ” و سردار “آبي ” هم زده شد اما عناد ورزي با خواست عمومي ملت ايران محصول ” جام من ” نه ” جام جم ” است همان ” جام من ” كه نمي خواهد ببيند و دروغ مي گويد و دروغ تبليغ مي كند دروغ را سر لوحه قرار مي دهد اقتصادش رابر پايه ورق پاره هائي گذاشته است كه محصول كار كساني است كه واژه نخبه بودن را بنا بر اعطاي مدارك رفاقتها به آنها و ورق پاره هاي ” دكترا ” چون امثال دكتر كردان است افسوس بر كوتو له هاي مي خوريم و همه براي اثبات خواست عمومي ملت ايران به گونه اي فريادي ز سبز در آدينه ماقبل آخر بهاري خواهيم زد خواهيم رفت دست در دست هم با همان پاكي دوران دبستان با روحيه ” يار دبستاني من ” و با ترنم پر افتخار سرود ” اي ايران ” و آرزوي اقتدار ” ايران من ” تا سرزمين نياكانم چون هميشه با اقتدار و صلحي سبز ” جام جم ” و عالم بين شود و با اميد كه بتوانيم ” پرچم عزت ايران عزيز را پس گيريم “

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط تورج عاطف  | 

دولت آيلي

دخترم اين روزها حسابي سبز است

آيلي  در بهاري ترين بهارايران  در روزهائي كه سبزي نه تنها در ميان شاخه وبرگها سبز كه در دل و فرياد و خنده و بادكنكها و پيراهنها و روسري ها و بازو بندها و مچ بند ها و اتحاد سبز است سبز تر شده است و اين سبزي او را به فال نيك مي گيرم در خيابانهاي شهر وقتي به همراه او قدم مي زنم و به همراه او بادكنك  سبز  را تكان مي دهد و با لبخند هر آشنا كه بواسطه نشانه هاي سبزش آشنا شده است  به او علامت ” v” نشان مي دهيم لبخند سبز را بر گوشه هاي لب هاي زيباي او مي بينم  و من هم حس زيبائي به وجودم رخنه پيدا مي كند و اين حس چيزي نيست جز ” اميد ” آري اميد به آينده داريم  و سخن از ” دولت اميد ” مي كنيم از ديدن اين همه شوق جوانان به وجد آمده و به ياد سالهاي جوانيم مي افتم و فرياد مي زنم و به آيلي مي گويم

دخترم اين روزها را از ياد نبر و بخاطر بسپار  كه روز گاري با پدر و براي ايران  و سر افرازي ايران فرياد  زده اي و مي خوانده اي

- اي ايران اي مرز پر گوهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده باد نيك و جاودان

….

و آيلي هم همراه من مي خواند نگاهي به اين همه اتحاد مي كنم  حكايت زنجيره سبز از تجريش تا راه آهن يك داستان شگفت آور است اين بچه ها همان جواناني بودند كه مي گفتند هيچ نمي دانند و يا دنبال اعتياد هستند و يا دنبال هجو گوئي ها اين پسران و دختران را بي وطن مي دانستند اما همين پسرها و دختر هاي خوب چه زيبا مي گويند

موسوي موسوي  پرچم ايران عزيزم را پس بگير

آري پرچم عزت ايران را اين پسران و دختران مي گويند بحث من تنها طرفداران مهندس ” سبز ” نيستند شيخ اصلاحات ” سفيد ” هم زيبا مي گويد او صحبت از ” تغيير” مي كند و اين تغيير بايد پيش آيد كه پيش آمده است دكتر معمار اقتصادي كه “آبي ” است نيز صحبت از حضور نخبگان  در آينده مي كند همان نخبگاني كه نبودند تا امثالي چون كردان را هم دكتر و هم وزير ببينيم  و هر سه چه زيبا  از ” اميد ” و ” تغيير ” و ” معماري  و ساختن ” مي گويند

شبهاي تهران پر از خاطره است پير مردي اشك مي ريزد و از دور دستها مي گويد از آن روزها كه با عشق و علاقه بهر ايران و ايراني كار مي كرد حالا سي سال گذشته است اما او علي رغم نگرانيهاي خانواده اش هر شب پا بيرون مي گذارد و براي موفقيت مهندس ” سبز ” و به بار نشستن  آرزو هاي  اين جوانان  فرياد مي كشد براي مردان و زنان و  پسران و دختراني كه مي خواهند سبزي و سبز انديشي و سبز دلي بر ايران سبزشان كه شعارش

گفتار نيك

كردار نيك

پندار نيك است

حاكم شوند آنها گفتار نيك مي خواهند  همان گفتاري كه مهندس ” سبز” با جمله زيباي

” ادب مرد به زدولت اوست ” ياد آوري كرد اين مردم گفتار نيك مي خواهند تهمت و افترا و فحاشي و حقير كردن را بي نهايت تحمل كردندو از آن خسته شده اند

آنها كردار نيك مي خواهند همان كرداري كه دروغ و اتهام و پرونده سازي را بي كرداري مي دانند همان بي كرداري كه در روز نامه اي كه به نام مقدس ” ايران ” چاپ مي شود و به خرج  ملت ايران آن گونه بي كرداري را حاكم بر رفتار خود كرده كه حقيقت گوئي ” مهندس ” سبز ” و شيخ  اصلاحات ” سفيد ” و سردار “آبي ” را دروغ مي نامد در حاليكه  همگان مي دانند جريده اي كه دروغ گوئي چنين مي نويسد ” روزي نامه ” و نه ” روز نامه ” است  هنوز چهره معصوم آن دختر نوجوان را از ياد نمي برم كه پوستري هوشمندانه را در دست گرفته بود و رويش نوشته بود

” دروغگو دشمن خدا است”

و آنها پندار ” نيك ” مي خواهند پنداري كه مهندس ” سبز ” و شيخ ” سفيد ” و سردار “آبي “  قاطعانه اعلام كردند لازمه  اول حضور برمسند رياست جمهوري است چه زيبا مهندس مير حسين موسوي اعلام كرد

براي رسيدن به پستها تا اين حد بايد دروغ گفت ؟

شايد اگر فرصتي داشتم به مهندس ” سبز دل ” و ” سبز انديش”  تنها اين پاسخ را در جهت حمايت از گفته هايش مي گفتم

” تكيه بر پست و رياست مي كنند/ با خدا هم سياست مي كنند”

و آيلي از من گله مي كند كه چرا پرحرارت  چون او نيستم اما دل من حالا بسيار عقب تر از ذهن من است شگفت زده به اين مردم نگاه مي كنم و با آنها صحبت مي كنم چقدر اتحاد زيبا است ديگر كسي از رانندگي ها گله ندارد در خيابان همه به هم لبخند مي زنيم همه را با عشقي نگاه مي كنيم آري به همه افتخار مي كنيم كه هم وطن همديگر هستيم  همه سبز شديم    و به ياد گفته هاي زنده يادد خسرو شكيبائي در سريال ” خانه سبز ” مي افتم

” خانه  وقتي سبز شد كه دلها سبز باشد “

دلهامون هميشه  سبز باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط تورج عاطف  | 

zibaee22

روزگار كودكي  بر نگردد دريغا

شور و حال كودكي بر نگردد دريغا

….

كاش كودكي بودم در قالب آن پسر بچه كوچك كه تنها مي خواست از چوب حصير هاي  خانه مادر بزرگ و سريشي كه از حسين آقا خرازي مي خريد بادبادك آرزو هايش را به هوا بفرستد چه دردي مي توانست وجود داشته باشد ؟ در روزگاري كه پسر بچه اي تنها دردش تغيير مدرسه و ترك دو ستاني بود كه خيلي زود و در عرض چند روزي جانشينان براي آنان يافت مي شد بي آن كه دلتنگي و نو ستالژي و درد زمانه به سراغش آيد چه كسي مي توانست غم را معني كند ؟ دنيائي كه بخاطر آن يكي و آن دگري و جگر گوشه ها نبايد مصلحت را آوريم و گلوي عشق را ببريم رابابد ترك  مي كرديم ؟ دلم چقدر هواي فوتبال گل كوچك با امير و اميد و عباس و علي ووحيد … را دارد ؟ فوتبالي كه در آن توپهاي افترا و اتهام تو صورتت چون گلوله هاي مرگباري كه در يك بامداد تلخ بر پيكر اعدامي سياسي كه بهر عدالت و آزادي از سوي دژخيمان مي خورد چه لطفي دارد ؟ دلم چقدر آغوش مادر بزرگ را مي خواهد و گوش سپردن به درد دلهاي دائي  كه باز گويد

اين نيز بگذرد…

آري دائي جان گذرد ولي به خون دل گذرد ز سختي هائي گذرد كه از ناله و نفرين يك دل شكسته و سكوت يك دل شكسته ديگر گذر گاهي ساخته شده كه پل تلخ هجر نام دارد و لي چاره چيست ؟بايد باز هم به ياد خدا بيامرز دائي بگويم

اين نيز بگذرد….

ولي مي دانم آنچه گذرد اين عمر و كوله بار دلشكسته اي است كه تنها به نامردميها زمانه به وفاداري به عشقي كه جگر گوشه ام نيز هست خوش است و باز به ياد عشقي فرياد زند كه بر سرم مي كوبند كه  هجوه هائي كه از دهانم بيرون آيد قرار است همه چيز را كنار نهم پيامبر ان درو غين بايد روزه سكوت گيرند ديگر نبايد هيچ ناخدائي و خدائي باشد كه بگويد

اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

بررروي چشم اطاعت مي كنم

كاش به همان دوران كودكي بر گردم آن هنگام كه عشق را بر زبان نمي آوردم كه عشق تنها  در دلم جاري بود همان عشقي كه به دو چر خه ام  و به توپ فوتبالم و به حياط خانه و فرخنده پيرزن مهر باني داشتم  عشقي همان بود كه باورش داشتم و او نيز مرا باور داشت آن روزها كه اگر رازي بود رازي مي ماند به صورتم چون سيلي نواخته نمي شد   صورتم ؟

آري اين صورت شايسته نواختن است ابروهايم و چشمهايم همه بوي تلخي گرفته اند و اين آغازي است با بغض سكوت  و باز به ياد دائي مي افتم

اين نيز بگذرد..

دلم مي خواهد باور كنم كه

“زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز

ولي؟

باشه دائي

اين نيز بگذرد …

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:28  توسط تورج عاطف  | 

ahmadinejad

ما را به رندي افسانه كردند

پيران جاهل و شيخان گمرا ه؟

بعيد مي دانيم …

روزگار ما همراه با آگاهي ها است آگاهي كه در نه درپس گفتار هاي سفسطه آميز و نه در  فرافكني هاي روزگار پنهان نشده و ادامه خواهد داشت آگاهي كه بر اساس خواست ملي  مردمي است كه به واقع عزت و سر افرازي ايران را نه بر روي كاغذ  و آمارهاي تزئيني كه بر اساس ديدگان پر از شور و نشاط حاصل از آباداني كشورشان مي خواهند  و امروز نوبت ما است كه باور كنيم  آنچه كه باور كردني و واقعي است و
آگاهي را فرياد كشيم آگاهي از خسته شدن  هاي روز مره تا آخرين دم و بازدم رويم  و فرياد زنيم و مي دانيم كه آگاهي هيچگاه از ياد ها نخواهد رفت و دنباله رويش خواهيم بود  زيرا ..

گرگها خوب بدانند در اين ايل غريب

گر پدري مرد تفنگ پدري هست

گرچه مردان قبيله همگي كشته شدند

توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

آب اگر نيست نترسيد كه در قافله مان

دل دريائي و چشمان تري هست هنوز

( دكتر زهرا رهنورد)
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط تورج عاطف  | 

daiee-jan-napelon

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش

**********************************

ذهنم پر از مشغله هاي گوناگون است تب سياست و مناظره و تحليل آنها  زماني براي آزادي فكركمتر مي گذرد زيرا فكري كه به اتهامامها و اين همه نفرت و دشمني معطوف مي شود كه در اذهاني است كه قرار است كشوري را بر پايه عدل و عشق هدايت كنند طبيعتا فكر مشوش و پرا ظطرابي است  براستي چگونه مي توان اعتماد كنيم به آن كه اعتماد ملي را نام حزب خود قرار داده است ؟او كه در ازاي ساده ترين پرسشها جوابي قانع كننده ندارد چگونه مي تواند اعتماد ملي را علي رغم نامهاي بزرگي چون دكتر زيد آبادي و عباس عبدي و جميله كديور و …را كه در پشت خود دارد را جلب نمايد جوابهاي نمودار ها آقاي رئيس كاملا مشخص بود مقايسه كشوري كه با نفتي با قيمت چند  برابر كمتر دولت نهم فروخته مي شود و جنگ خانمان بر آن سوز دست به گريبان است با كشوري كه نفت بالاي100 دلاري مي فروشد و به دور از جنگ و خون ريزي است قياسي چون مثال مش قاسم دردائي جان ناپلئون كه مي گفت ” اين دكتر ناصر حكما فرق بين گاوميش و كمانچه را نمي داند چيست “براستي در اين مناظره ها حكايات و داستانهاي دائي جان ناپلئو ني زياد است  به قول دكتر ناصر حكما در جريان صداي مشكوك  قمر درميان داستان تعريف جنگ  كازرون

” وقتي  عقل نباشد نفق معده هم باشد اين صداها اجتناب ناپذير است”

حالا وقتي نفت گران شده باشد جنگ تمام شده باشد آن آمارهاي واقعي و غير واقعي بانك مركزي چه چيزي را بايد نشان  دهد؟ سعي مي كنم با شوخي هاي زيباي ايرج پزشكزاد در شاهكار ادبيش ” دائي جان ناپلئون ” ذهنم را آرام كنم  و گرنه اگر بخواهم نگاه جدي به اين و قايع اندازم شايد نصيب من جز قرص خواب و بد اخلاقي با آيلي نخواهد بود كه او هم با دقت تمامي وقايع سياسي را مي نگرد و شايد يك روزي او لين رئيس حمهور زن ايران شود

نگاهي به آخرمناظره مي كنم  همه صحبتها با چهره هاي بر افروخته و تند گوئي ها به پايان مي رسد و همه مي دانيم كه اين قصه ها سر دراز دارد و از پنجره به بيرون مي نگرم آسمان رو به رو شني ها مي رود شايد  نيمه شب است اما  صداي نفير اعلان صبح مي آيد غمگين و نگران آينده ايران عزيزم  هستم اين فضاي با اين همه نفرت فضاي مسمومي است ارتعاشهاي منفي اين گونه و اين همه حجم بي كران انرژي منفي آزار دهنده است  اما سعي مي كنم آرام باشم وبه اين جمله مي انديشم

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 13:27  توسط تورج عاطف  | 

دولت آيلي

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود

شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

*********************

روزهاي پر هيجاني را مي گذرانيم خيابانهاي شهر هاي كشور زيبايمان سراسر از شور و نشاط فوق العاده است شايد در تاريخ اين ديار پر خاطره كمتر شاهد اين همه شور و اميد و ايمان و عشق به ايران بوديم پرچمهاي سبز و سفيد و سه رنگ ايران بر فراز دستها مي چر خد تا هر كسي با ديده اي پر نشاط از آينده گويد و در اين ميان شور و نشاط و زيبائي خاصي را در ميان بچه هاي عاشق” سبز” ديد سبز دلاني كه عاشق مهندس متين و نجيب و” سبز دل ” خود هستند در دسته هاي مختلف در خيابانها فرياد شادي مي زنند و با هيجاني وصف ناپذير از مهندس ” سبز” خود مي گويندو خاطره  مناظره او  كه در آن متانت و ادب كه خصيصه هر ايراني است  را  به گونه اي زيبا نشانمان داد  و آن جمله زيباي ايراني   كه همه ايرانيان از زبان مهندس ” سبز” مان شنيديم كه گفت

” ادب مرد به ز دولت اوست

و اين جمله همه ما را هر چه بيشتر مشتاق مردي كرد كه از ديار هنرو سياست است و عاشقانه از ايران سخن مي راند و چو ن يارش سيد محمد خاتمي  او لويتهاي اوليه او در اداره كشور زيباي ايران زمينمان ” فر هنگ ” است و اين همان چيزي است كه بسياري از ما در حسرت آن بوده ايم و همگي خواستار رسيدن به آن بوده و هستيم  در چند روز گذشته دامنه اين احساسات و هيجانات آنقدر زياد شده است كه حتي دختر كوچولوي 9 ساله من به همراه خواهر زاده 12 ساله ام نيز در حلقه سبز حلقه ها قرار گرفته اند و با شور و نشاط از مهندس ” سبز ” صحبت مي كنند و اين صحبتها به گونه اي بر آنها تاثير گذاشته كه هنگامي كه با دخترم فيلم ” اخراجي هاي 2″ را مي ديديم به هنگام نواختن  سرود ” اي ايران ” در هنگام پايان فيلم دخترم از جا بر خواست و دستهايش را ير روي قلبش نهاد و محترما تا پايان سرو دخبر دار  ايستادو در چشمهايش اشك حلقه مي زند   داستان  ” فر هنگ سبز” به گونه اي است كه و قتي  به همراه اين نو گلان سياسي جامعه ايران در خيابانها قدم مي زدم  و ديديم كه موتور سواري عكس هاي مهندس ” سبز ” را نابخردانه پاره مي كرد به آن مو تور سوار كه شعار ” مهر پروري ” و ” عدالت ورزي ” كانديدايش را با خود حمل مي كرد  با سبز گفتاري  مهندس ” سبز ” جواب دادم كه

” ايران براي همه ايرانيان است ” و ” معنويت و عدالت و آزادي ” همان فاكتور هائي است كه باعث مي شود” سبز ” باشيم  وچه خوب است همه ما همديگر را تحمل كنيم و اتحادي بر اساس وفاق ملي زنيم

اما  او همچنان پر خشم و نفرت و .خالي از هر مهر پروري و عدالت محوري بود اما سعي كردم دو ستش داشته باشم با آن كه مي دانستم با نفرت حتي به دستهاي كوچو لوي  آيلي و ياسميني نگاه مي كند كه تنها جرمشان اين بود كه  مزين به نوارهاي سبز شده بودند ..

بگذريم اين روزها اتحاد ” سبز” اولين دستاورد مهندس ” سبز ” براي ديار ” سبز دلان ” است شور و نشاط و عدالتخواهي و عشق به ايران آن گونه است كه سبز دلان را هر روز بيش از پيش مي كنند سبز انديشي و اميد سبز و ايمان سبز و عشق سبز به سرزمين سبز هديه اي است كه اتحاد براي  انتخاب مهندس ” سبز ” براي بسياري از علاقمندان او و خصوصا آيلي دخترم و ياسمين خواهر زاده ام بوجود آورده است اين روز ها سرود ” اي ايران  اي مرز پر گوهر” مصداق پيدا كرده است اين جوانان  و اين عشقي كه بو اسطه حضور ” مهندس سبز مان ” به ايران نشان مي دهند نشانه هائي از زيبائي سبز انديشه هائي بر پايه ايمان و اميد و عشق به سر زميني است كه آرزو مي كنيم جاو دانه سبز و خرم باشد پس بيايم همگان را دو ست بداريم  آناني كه تنهايند و غمگينند و پر از خشم هستند و دو ستمان ندارند زيرا مهندس ” سبز ” ما گفت

” ادب مرد به زدولت او است “

زنده باد ايران

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:27  توسط تورج عاطف  | 

اميد

باد می وزد … میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است *****************

جمله هاي زيبائي است و اين جمله هاي زيبا در اين روزها كه فضاي سياسي كشور در مواجه با باد هاي آرا و عقايد طبقات مختلف مردم ايران بسيار هيجاني است مي تواند بسيار كار آمد بوده و همه مردم ايران را به تفكر و انديشه يا ديگر فرو برد در معادلات سياسي “تصميم “كار بسيار مشكلي است از يك سو تصميم گيرندگان براي انتخاب كانديداي موافق سلايق خود بايد با انديشه و شناخت و تحليل درست به بررسي بهترينها بپردازند و از سوي ديگر ” تصميم ” براي حضور و چگونگي آن و تداوم همگي ازسخت ترين كارهاي افرادي است كه در معادلات سياسي وارد مي شوند واز اين رو سياستمداران موفق افرادي هستند كه صبر و انگيزه وهوش بالائي دارند وبه خودوميهن و مردم ودنياي خود عشق و ايمان و اميد دارند واين دقيقا نكاتي هستند كه شايد كمتر در بين سياستمداران جهان سوم وخصوصا كشورمان مشاهده نموده ايم اما شب گذشته در مناظره مهندس ميرحسين موسوي ورئيس جمهور اتفاق جالبي افتاد قصد ندارم كه وارد جزئيات اين مناظره بروم زيرا از ديد بسياري از كارشناسان بررسي خواهد شد اما آن چيزي كه من در اين مناظره ديدم تصوير رو شني از سياستمداري بود كه با آرامش مي توانست مديريت زمان و كلام و برنامه ريزي را به نمايش گذارد مهندس موسوي را از سالهاي نوجواني مي شناختم او در آن دوران مردي آرام بود كه با توجه به سن كم من چندان خاطرات مهمي جز آرامش را از او به ياد ندارم اما خاطرات خوبي بسياري از والدين ما دارند كه در دوران جنگ او را نخست وزيري ديدند كه توانست بر بسياري از بحرانهاي اقتصادي و سياسي غلبه كند سالها گذشت اتفاقهاي چند هفته اخير و خصوصا مناظره اش با رئيس جمهور فعلي كه نمادي از يك جنگ تمام عيار مي توانست باشد اما تبديل به يك راهكار تبليغاتي بسيار خوب براي مهندس سبز كشور ما شد يك معني داشت و آن اين بود كه صبر و انگيزه و عشق و ايمان و اميد به خود و مردم و ميهن و دنيا تا چه حد مي تواند سلاح بر نده اي براي پيروزي در هر معادله سياسي باشد حقيقتا دوست داشتم با تفكر و حوصله و استفاده از فاكتور زمان تا آخرين روز تبليغات رياست جمهوري صبر كنم اما رفتار همراه با مديريت مهندس مير حسين موسوي مرا بسيار زودتر به انتخابم رساند مهندس موسوي نشان داد كه مرد اهل حاشيه نيست و از ديگران هم نمي خواهد براي خود اعتباري سازد او بسيار پر تحمل به حرفها گوش مي داد و بسيار منطقي و شمرده و در چار چوب برنامه اش در مورد انتخابات ريات جمهوري و معرفي خود بعنوان كانديداي اين پست سخن مي گفت و سعي در تخطئه شخصي نداشت و انتقاد هاي او در عملكرد رئيس جمهور و نه در موارد خصوصي او بو د مهندس موسوي حتي در مقابل حمله اي كه به همسر هنر مندش ” سر كار خانم زهرا رهنورد ” شد بسيار متين و شمرده جواب داد و به گونه اي بسيار زيبا اذعان كرد كه همسرش آنقدر در جايگاه معتبري است كه نياز به حمايت او بعنو ان “آقا بالا سر ” ندارد مهندس مير حسين موسوي از اتحاد ملي گفت از ارتقا ايران در جهت مسير صلح با جهان سخن گفت او عامل عشق را بسيارموثر از نفرت به معرض نمايش گذاشت و به همگي ما درسهائي از صبر و متانت و انسان دو ستي و ميهن پرستي آموخت اين روز ها بادهاي مختلفي از اظهار نظر ها و عقايد براي انتخاب رئيس جمهور و شروع تازه اي براي كشور زيباي ايران مي وزد و شايد بي اغراق نباشد كه رفتار هاي مهندس مير حسين موسوي خصو صا در مناظره ديشب نشان داد كه او به دنبال ساختن آسياب بادي از اين نوازش باد ها است و مي خواهد با استفاده از ايده ” هرستاد يك نفر ” به سمت و سوق شعار زيباي ” هر ايراني يك رئيس جمهور ” رود و اميد كه چنين باشد و چه خوب است كه همگي بتوانيم با شنيدن حرفهاي مهندس سبز ايران به ياد اين جمله هاي زيبا بيافتيم و آن را زمزمه كنيم

باد می وزد … میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است  در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:6  توسط تورج عاطف  | 

mehrnoo1

به چند سال پيش بر مي گردم و به ياد روزي مي افتم كه به همراه آيلي به پاركي رفته بوديم و در پس فضاي مه آلود خاطرات دور كودكي را در پارك مي بينم كه با چه اصراري ازپدر مي خواهد كه باد كنكي را برايش بخرد وپدر كه درپي افكار هر روز خويش است توجهي به او نمي كند و راه خود را ادامه مي دهد اما گريه ها و فرياد هاي  كودكانه عاقبت پدررا وادار به ايستادن مي نمايد و چشمهاي در افكار فرو رفته پدر را به سوي بساط بادكنك فروش مي بردو  لبخندي مي زند شايد در ذهن خويش ياد آوري روز هاي كودكي خود را نقش مي زند و به ياد مي آورد كه چگونه روزگاري او و دوستان دوران كودكيش در پي باد كنكها مي دويدند و همچنان چون كودكش تمامي دنيا را در پي آن بازيچه رنگي معلق در آسمان مي ديدند و آنقدر در انديشه ها و نو ستالژي كودكي غرق است كه از ياد مي برد كه كودكش همچنان در تمناي باد كنك مي سوزد و فريادها فرزند او را بار ديگر در نقش پدري فرو برد  باد كنكي مي خرد و به كودكش مي دهد و او را نظاره مي كند كه چگونه با احتياط با آن بازي كرده تا خداي ناكرده باد آن را نبرد و يا تيغها و شاخ و برگ گياهان آن را آزاري نرسانند و نتركاند احتياط كودك آنقدر زياد است كه در چهره او بيشتر از آن كه لذت بازي با باد كنك ديده شود اضطراب از دست دادن آن هويدا است و اين نمايش احساسات فرزندي هيچگاه از زير نگاه جستجو گر دردها و غمهاي پدرانه  پنهان نمي ماند و تصميم مي گيرد كه  به همراه كودك بازي  كند و سعي مي كند او را از حال و هواي از دست دادنها رهائي دهد زيرا مي داند آينده همواره آن سوئي است كه هيچگاه نمي توان به آن رسد و هنگامي كه به آن رسيدي شايد باز حسرت گذشته اي را بخوري كه اكنو ن است اما كودك همچنان مضطرب است گوئي از ياد برده است كه كار او با باد كنك بازي كردن و نه مراقبت از او است و اين مسئله آنقدر درد آور است كه پدر را وادار به واكنش مي كند و با ضر به هاي بيشتر و محكم تر مي خواهد كه وابستگي كودكش به باد كنك را كمتر نمايد و كودك كه از اين همه سرزندگي پدر در بازي كردن خوشحال است و از سوي ديگر تحمل از دست دادن باد كنك را ندارد به ابزار پند و نصيحتي كه همواره عليه اش استفاده مي شده متوسل شده و مي گويد

- يك كم يواش تر ممكنه بادكنك بتركد

و پدر لبخند مي زند و مي گويد

- خوب بتركد تا هروقت كه مي تواني از داشتن آن لذت ببر بعد كه تركيد ديگر غصه از دست دادن آن را نمي خوري

و كودك مي خندد و به اين انديشه مي رود كه پدر راست مي گويد و محكم تر به باد كنك ضربه مي زند و پدر هم به اين جمله ها  مي انديشد

“زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:5  توسط تورج عاطف  | 

آبي 7

زآن مي ناب كزو پخته شود هر خامي
گرچه رمضان است بياور جامي
حافظ
باور بسياري از واقعيتها مي تواند گاه در حد سخت ترين كارها باشد وبسياري از اوقات هم معجزه ها يم تواند بسيار ملموس و قابل باور باشد  در داستانهاي مسيحيت مي خوانيم كه عيسي توانست آب را تبديل به شراب كند بسياري معتقدند كه آن آب به واقع شراب شده است اما آناني كه معتقد به باور هستند مي گويند آب مي تواند شراب شود و شراب هم مي تواند آب گردد آب مي توان ز آب بودنش مستي دهد و شراب بي هيچ اثري ز مستي و رندي بر آدمي عمل كندو همه بهر اين است كه باور ” باور” را قبول كنيم اين باور در زندگي همه ما نقش اصلي را دارد و اين باور ما است كه باعث مي شود همه تحصيلات و تجربه ها  خط و سير گيرند و هم راستا با باور ما شوند چه بسيار آدميان هستند كه در بعد اجتمائي داراي قابليتهاي جامعه پسندانه هستند و داراي تحصيلات و امكانات مختلف اجتمائي هستند اما در بحرانها حتي در ساده ترين نوع آن شروع به و اكنشهاي عجيب كرده و دقيقا همان رفتاري را مي كنند كه در ذات و ريشه خود به آن باور دارند و همين واكشنها است كه باعث مي شود بسياري از افراد كه به ظاهر آنها را روشن فكر و تحصيل كرده و دانا و آگاه بدانيم به يك باره تبديل به جانوران دو پائي مي شوند و يا آدمهائي كه شايد هيچگاه آنها را حساب نكرده اند به ناگهان ما را دچار عذاب وجداني مبني بر تخمين اشتباهي كه از آنان نموده  سازند حكايت باور ها از آغازين روزهاي زندگي به سراغمان مي آيند اگر از دوران كودكي آن اعتماد به نفس  و استقلال را در ذهنمان بيارايند در تمامي زندگي آن را با خود حمل خواهيم كرد و بر عكس اگر از همان دوران كودكي حس مهر طلبي و عزلت طلبي و برتري طلبي به گونه اي بر ما چيره شوند كه ريشه هاي بيماريهاي عصبي خاصي را در وجودمان گسترش دهد مطمئنا در سنين بالا نيز اين حس ما را همراهي خواهد كرد  و شايد به همين دليل است كه پديده هائي چون ” قهرمان پروري ” و ” اسطوره طلبي ” و به دنبال يافتن ” تكيه گاه ” و ” حامي ” و حتي متوسل شدن به خرافاتي كه اين روز ها در قالبهاي مدرن و تحت لواي كلاسهاي افرادي كه عمدتا به نامهاي ” استاد” مزين شده اند و بسيار بيگانه با آن  عنوان هستند تبديل به اپيدمي وبيماري رايجي شده است وتمامي اينها مربوط به اين است كه به همه كس و به همه چيز باور داريم  وادي غير باوري فقط مختص به خودمان است و هيچگاه مي ناب دوست داشتن خود را ننوشيده ايم و نمي خواهيم بنوشيم و اگر به گونه اي متفاوت باشيم و با باور خود آشتي كنيم آنگاه آغازي خواهيم داشت و  اين آغاز است كه آغاز شادماني ها است راستي آغازمعجزه را كي باور مي كنيم؟
و شايد بايد بار ديگر اين جمله ها را خواند

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:16  توسط تورج عاطف  | 

zibaee12

” در عفو لذتي است كه در انتقام نيست “

شايد اين جمله را  هر كدام بارها شنيده باشيم و در هنگام شنيدن اگر جسارت داشته با يك جمله اي چون ” شوخي مي فرمايد؟”  گوينده آن را مورد سرزنش و شايد تمسخر قرار داده و شايد هم در دل به ساده لوحي او خنديده ايم  ِآيااين طور نيست ؟شايد بسياري از خوانند گان اين سطور با لحني قاطع اذعان دارند كه نه به هيچ عنوان اين گونه نبوده و نيست و نخواهد بود و لي اگر وجدان را چون شمشير دامكولوس بالاي سر خود ببينيم به طور حتم بسياري از ما اين حس را مي كنيم كه آن گونه كه رنجاندن ها به ما لذت مي دهد شايد دل بدست آوردنها ندهد زيرا كاري به ظاهر ساده تر و كم هزينه تر است  بسياري از ما در زندگي روز مره دوست داريم در پشت نصايح مهربانانه و دوستانه مخفي شده و وانمود كنيم كه چقدر از خوشحالي و خوشبختي مردم شادمانيم اما خود الحان دوستانه با اين طرز تفكر آن قدر نغمه هاي رياكانه اي دارد كه براحتي مي تواند دروغين بودن آن را باور كرد به قول مهر بان پريسانم شايد بيشتر ما آدمها عاشق آن لحظه اي هستيم كه با لحني ظفرمند به ديگري بگوئيم

” من كه به تو گفته بودم كه اين طوري مي شود حالا ديدي كه راست مي گفتم “

و به واقع با او هم عقيده هستم كه چه بسياري از ما دوست داريم با طعنه ها با در كمين نشستن بهر ناراحتي و ناكامي مردم و با نشان دادن بغض خود در قبال شادي ديگران آن حس شيريني را تجربه كنيم كه شايد بتوان در اين جمله آن را خلاصه كرد

” در انتقام لذتي است كه در عفو نيست”

نگاهي به جمله فوق بياندازيد ظاهري بس دهشتناك دارد اما متاسفانه در روزگار و با مردمي كه امروز داريم چندان هم مستعمل و غير قابل استفاده به نظر نمي رسد و براستي بايد پرسيد به چه دليل اين طرز تفكر برايمان اتفاق افتاده است ؟شايد براي پاسخگوئي به اين سوال بايد به ريشه هاي خانوادگي و تجربه هاي شخصي آدمها گذر نمود بسياري از ما  دوست داريم كه از همه چيز گله كنيم و همواره در پي اين باشيم كه ريشه هاي تمامي مشكلات زدگيمان را به كلمه اي به نام ” بدبختي ” گره بزنيم و از فاكتور شانس و روزگار بدو عقب ماندگي كشور … بهره گرفته و عدم تلاش و ناكاررائي خود از بعد استعداد و زمينه هاي فكري را در پشت آن مخفي نمائيم اين فاكتور يعني ” ناله كردن ” ويا  ” غر زدن “تا حدي  تاريخ مصرف دارد اما به محض اين كه طولاني شد هيچ مخاطبي را جذب نمي كند زيرا مردم همگي آنقدر مشكلات دارند كه حال و حوصله و يا به قولي توان شنيدني هاي اضافه را ندارند  و از اين رو  اين گونه افراد را طرد مي كنند زيرا بنا بر يك عقيده كاملا آگاهانه  همه مي دانند كه نمي تواند همه عوامل دنيا بر عليه موفقيتهاي يك شخص باشد بلكه بر آيند شانس  تمامي آدمها در دنيا به يك اندازه است مشروط بر آن كه خود شخص هم بتوانداز آنها بهره گيرد و يا اين در صورت عدم موفقت تغيير روش دهد اما چون اين مسئله براي بسياري كاري غير ممكن است دوست دارند دنيا را به گونه اي ببينند كه همگان بد بخت و ناكام و بي عشق بوده و يا اين كه اگر عقيده اي به غير از آن داشته افرادي كودك صفت و نا آگاه هستند شايد بتوانيد بسياري از صاحبان اين افكار را در اطراف خود بيابيد اين افراد همان هائي هستند كه در هنگام ديدن عاشقانه افراد مي گويند

” بالاخره يك روز تمام مي شود ” و يا اين كه ” اولش اين طوريه بعد همه چيز عادي مي شود ” و يا ” عشق يك هوس است ” و…

شايد بارها شما نيز اين جمله ها را شنيده باشيد و تعجب از تحجر افكار آدمهائي كنيد كه زندگي را چون رنجي دائمي مي بينند اما افرادي اين گونه افرادي هستند كه چون چوب كبريت هستند كه سري دارند كه مغزي در آن وجود ندارد و از آن فقط آتش مي جهد  و مي سوزاند و اين دقيقا كاري است كه همه كساني مي كنند كه در انتقام لذتي مي بينند كه در عفو با آن بيگانه هستند پس چه خوب خواهد بود كه هر گاه به فكر انتقام افتاديم و يا حسادت بد گونه گلوي ما را گرفت و بغض به گونه اي سخت ما را آزار داد به اين انديشه رويم كه ” نبايد چون يك چوب كبريت بود و سر داشت و لي مغز نداشت ” سوزاندن و آتش زدن يك خصلت دائمي براي چوب كبريت است ولي قبل از آن كه  ديگران را  بسوزاند خود سوخته مي شود

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:28  توسط تورج عاطف  | 

cow

امسال سال گاو است و شايد همين ياد آوري مرا به نو ستالژي سالهاي دور مي برد

سالها پيش در هنگام نوشتن انشا ” فوايد گاو” كه يكي از مهمترين سوژه هاي انشا براي همه معلميني كه يا معلم نبودند و يا اين كه از سر ناچاري مجبور شده بودند كه دبيري ادبيات و خصوصا  انشا را علي رغم بي تخصصي خود در آن ماده درسي بپذيريند ود ر نتيجه اين مو ضوع انشا را به شاگردان بخت بر گشته خود دهند شايد بسياري از همان شاگردان از جمله خود من كه يكي از آنها بودند با اين جملات انشا را شروع مي كرديم

… گاو حيوان مفيدي است او بسيار آرام  در علفزارها درحال چريدن است   او را مي توان راحت به گاو آهني بست و مجبورش كرد كه زمين را شخم بزند و يا اين كه در طويله نگاه داشت و مجبورش كرد كه شير دهد و اين شير غذاي مفيدي است زيرا مي توان از آن پنير و كره و ماست تهيه كرد و…”

همه اين گونه انشا را نوشته ايم كه گاوبي نوا را موجود مفيدي دانسته ايم چون هم مي توان زور به او گفت و هم از شيري كه قرار است به گوساله اش دهد استفاده نمود اما همه  آنهائي كه در روستاها با دامداري آشنا هستند بخوبي مي دانند كه گاو اين گونه حيوان مفيدي هم نيست كه بايستد تا از او كار بگيرند و يا شير بدو شند بلكه اگر گاوي نخواهد به گاو آهن بسته شود بايد راهي كشتارگاه شود همان طوري كه اگر هم به صرف پيري نتوانست گاو آهن را بكشد باز همين سرنوشت نصيب او مي شود پس اگر گاو حيوان مفيدي شده است زيرا كس ديگري خواسته است كه او موجود مفيدي شود و اين خواستن باعث مفيد بودن گاو است همين داستان در مورد شير گاو هم صدق مي كند و بسياري از دامداران مي دانند كه گاو خود شير نمي دهد بلكه اين قطره قطره دوشيدن او است كه مي تواند پاتيل شير را انبوه سازد و باز هم حديث مفيد بودن گاو در اينجا نيز نشان داده مي شود يعني آن چيزي كه باعث مفيد شدن گاو مي شود خواسته او نيست بلكه خواسته آن كسي است كه مي خواهد از گاو بهره بگيرد و شايد اگر شاگرد انشاي هوشمندي وجود داشته باشد و انشاي ” فوايد گاو” را دهند او اين گونه انشا را بنويسد

” گاو حيوان مفيدي مي تواند باشد اگر بخواهند كه از او شير بگيرند و از شيرش استفاده كنند و يا از گوشت و پوست او بهره بگيرند وگرنه گاو همان موجودي است كه تنها در چمنزار مي چرد و اگر كشاورزي او را به گاو آهن نبندد تا به ابد آنجا خواهد ماند و هيچگاه مفيد نخواهد شد …”

القصه غرض از اين دراز گوئي ها تنها ياد آوري  ” فعل خواستن ” بود بسياري از ما دوست داريم  كه به يك باره همه چيز نصيب ما شود “آرامش ” و ” عشق ” و ” امنيت ” و ” احترام ” و… عطيه هائي هستند كه براي رسيدن به آن بايد بسيار تلاش كرد و شايد اين تلاش با موانع بزرگي رو به رو باشد بايد به ياد داشت كه يك گاو مي تواند در چمنزارها باشد و يا اين كه به گاو آهني بسته شود مي تواند شيرش را تنها به گو ساله اي تازه اگر داشته باشد دهد و يا اين كه از شيرش استفاده بهينه شود و اين تنها تلاش و خواسته و عشق به زندگي كسان ديگر است كه مي تواند تغيير در سر نوشت گاو به وجود آورد بسياري از ما نيز چنين در زندگي هستيم ومي خواهيم به يك باره همه چيز درست شود اميد و ايمان و عشق به همه چيز و همه كس بجز خود و انديشه ها و خواسته هايمان داريم شايد مي خواهيم مفيد باشيم و يا اين كه عاشقانه ها را تجربه كنيم اما شايد از ياد برده ايم كه گاو خود شير نمي دهد بلكه بايد قطره قطره شير را از او دو شيد

شايد با نگاهي به بسياري از مسائل زندگي خصوصا شادماني ها و غم ها و موفقيتها و شايد به زعم ما ناكاميها حديث شير دادن گاو و شير نوشيدن از او بتواند برايمان راهنمائي براي تحليل مسائل شوند اميدوارم كه چنين باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:17  توسط تورج عاطف  | 

DEHKADE

“صداي مخالف مي تواند صداي دشمن نباشد “

صبح دم است و در خيابانهاي شهر قدم مي زنم به ياد وعده هاي قبل از فضاي انتخاباتي مي افتم كه قرار بود انتخابات با كمترين تخريب بر ديوارهاي فضاي شهر  صورت گيرد اما بر فضائي كه ظاهر براي چسباندن پوستر تبليغاتي نهاده شده طرفداران دو كانديداي پر طرفدار با اسپري رنگي و رسم الخطي كه نشان از تفكر  كودكانه و نا آگاهانه نويسنده آن داشت شروع به نو شتن شعار كرده و ” زنده باد ” و ” مرده باد ” نو شته بودند برايم چندان عجيب نيست مي دانم براي مشق دموكراسي هنوز كارهاي بسياري داريم همين داستان را در صفحات روز نامه ها مي بينم درگري فيزيكي طرفداران دو كانديدا بعد از نماز جمعه و اعلام و شعاير سياسي در هنگام عزاداري هاي روز هاي اخير و در پي آن درگيريهاي عمدتا كلامي و فيزيكي  و همان حديث مشهور “يا سياه ويا سفيد” و”شر و خير” تكرار مي شود …

چندان تعجب نمي كنم در حكايات ما ايرانيان راه ميانه اي وجود ندارد و بحث ” خودي ” و ” غير خودي ” هميشه وجود داشته است و اين حكايت را در كوچكترين مسائل فرهنگي خود هم ديده ايم چه بر سد كه بخواهيم در مباحث سياسي آن را نديده بگيريم همين حكايت كلماتي چون ” قوم شوهر” و يا ” اقوام زن” و حديث ” مادر زن ” و ” مادر شوهر” و ” خواهر شوهر” و… خود نشاني از اين جدائي ها است يعني هميشه يك جبهه را در رو به روي خود قرار داده ايم و هر كه با ما نباشد بد است و دشمن و حتي تا مرز كافر  و خائن هم آنها را مي بريم در حديث ازدواجها هميشه جنگ ها را مي بينيم و اين جنگ از مراسم خواستگاري تا پايان عروسي وجود دارد در مبحث طلاق هم اين گونه داريم و هيچكس نيست كه نگويد طلاق پايان ازدواج نيست بلكه آغاز دشمني خون بار است؟  براستي اين همه نفرت از كجا سر چشمه مي گيرد ؟ چه كسي فكر مي كرد ” رنگ سبز” اين همه نفرت ايجاد كند يكي آن را ” سبز لجني ” خواند و آن ديگري ” سبز بني اميه ” داند و… راستي سبز دلي را كجا بايد پيدا كرد ؟ به ياد زنده ياد خسرو شكيبائي در سر يال خانه سبز مي افتم كه هميشه با همان لحن بي همتايش مي گفت

خانه بايد سبز باشد …

و حالا نگاه مي كنم كه سبز دلي ها در بهار سبز ايراني در ميان سبز ها و غير سبز هاي سياسي گم شده است حتي اندكي زيبائي و احترام و دقت و ظرافت را در مكالمات ومحاوره ها نمي بينيم  راستي كي مي خواهيم  مخالفت را دشمني ندانيم  چه موقع لبخند به همديگر هديه مي دهيم ؟چرا بايد نماز جمعه سياسي و عزاداري سياسي آن هم از نوع درگيريهاي فيزيكي و كلامي را داشته باشيم

راستي سبز دلي كجاست؟

به ياد سهراب مي افتم

دل خوشي سيري چند؟

دل خوشي سيري چند؟
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:53  توسط تورج عاطف  | 

eshghbazi

دوستي ز روزهاي دور آمد و برايم گفت كه  دعايش كنم  و سرانجام دعا تنها  به او يك پيام رسانم

آمين

تنها او از من خواست كه پيامي با يك كلمه “آمين” رسانم و من به نوستالژي مي روم  به روزهاي  كه همره نو ستالژي فراوان آيند و روند و من در گشته هاي ذهني به ناگه قطعه اي ز گذشته را به ياد مي آورم

بايد رفت در پي عشق و معشوق و بي رقيب

دلم بد گونه با آن آشنائي كرد و خواندم بار ديگر و خواستم پيام “آمين ” را اين گونه دهم  نه به او كه بهر يار و عشق و محبوب معشوقم

“آمين”

بايد رفت در پي عشق و معشوق و بي توقف

آمين
بي ادعا بي انتها

آمين
بي دغدغه قضاوتها بايد جست

آمين
بايد پريد

آمين
بايد شادماني كرد اميد كه باشد

آمين
بايد عشق ورزيد اميد كه باورش باشد
آمين
بايد آرامش را نخست به خود و او و آنها بداد

آمين
و معني باران را درست شنيد

آمين
معني در يا را درست فهميد

آمين

و بايد به در يا زد همراه غرقه شدنها

آمين

انديشيد بي  هيچ تامل در تفكرها

آمبن

خنديد بي هيچ لبخند از پيش معلوم

آمين

گريست بي هيچ قطره اشك در پي گشتن غم

آمين

بايد آگاهي را بي سعي در دانستن به آغوش كشيد

آمين

بايد رها بود

آمين

رهائي تجربه بي همتائي است

آمين

بي همتا چون آزادي

آمين

آزادي چون دلبستگي

آمين

و دلبستگي چون عاشق شدنها

آمين

در زيبا چشم محبوب لذت نگريستن را بي تامل يافت

آمين

در بي كران تمناي يك دم دستهاي اورا غرق بوسه كردن

آمين

و باور عشق پريسان

آمين

وباور عشق پريسان

و باور عشق پريسان

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:24  توسط تورج عاطف  | 

akii3

جمله اي معروف را از ليونل ريچي  آهنگ ساز و خواننده بزرگ آمريكائي را در ذهن دارم  كه  در جواب خبر نگاري كه از او پرسيد آيا تا به حال عاشق شده است اين گونه پاسخ داد

“من متخصص آهنگهاي عاشقانه هستم LOVE SONG))هستم  و تعداد زيادي آهنگ عاشقانه ساخته و خوانده ام پس چگونه مي توانم كه عاشق نباشم  زيرا هيچگاه يادم نمي رود  كه براي اين كه عاشقانه بخوانم بايد در عشق باشم “

اين حكايت بسياري از ما است كه مي خواهيم از ساحل غوطه وري در دريا را بيازمائيم و اين يك اشتباه بزرگ است زيرا تا وقتي  حس غرقه شدن در آب را نكنيم چگونه مي توانيم در آن شنا كنيم هزاران سمينار و كتاب و مقاله  در مورد عشق وجود دارد ميليار دها كلمه و گفتار در مورد عشق در ميان گفتمانها هر روز انسانها شنيده مي شود اما براستي كداميك معني خود عشق را مي دهد ؟ بد نيست مثالي در اين مورد زنيم

روز گذشته طرفداران فوتبال شاهد دو مسابقه بودند بازي اول بين تيمهاي پرسپوليس و بنيادكار ازبكستان در تهران و بازي دوم بين بارسلونا و منچستر يونايتد در شهر رم بود صرف نظر از تفاوت كلاس بازي اين دو مسابقه كه مبحث كاملا فني است و  در اين مجال جائي  براي ارائه آن را نمي بينيم نكته اي بزرگ در تفاوت اين دو مسابقه ديدم در مسابقه بعد از ظهر همه چيز نشان از نفرت و بي ميلي  مي داد بازيكنان پرسپوليس روز هاي قبل از اين بازي با جنگهاي داخلي با مديريت با دلهاي خسته و بي انگيزه پاي به ميداني گذاشتند كه ميليونها ايراني با عشق در آن ميدان به آنها مي نگريستند اما آنقدر اين بازيكنان در نفرت خود غوطه ور بودند كه هيچگاه عشق آن پسركاني كه 90 دقيقه بر روي سكوها براي آنها فرياد مي زدند را نديدندو نشنيدند سرداران مغرور و صد البته مغموم آنقدر در بند نفرت ” و ” منم ” زدنهاي خود بودند كه از ياد بردند اساس پيروزي از انگيزه آيد و انگيزه را عشق مي سازد اما بازيكنان باخت را مي خواستند زيرا بي انگيزگي را از نفرت آموخته بودند همين حكايت را مديران تحميلي ارتش سابق سرخ!!( لقب  قديم پرسپوليس ارتش سرخ بود اما اين تيم …)با چهره هاي بر افروخته و اخم آلود و مغرور تنها با ترس به ميداني مي نگريستند كه مي دانستند در آن هيچ عشقي برايشان وجود نخواهد داشت و سر انجام نفرت را از آن گرفتند زيرا نفرت را به آن هديه داده بودند اما در بازي شب همه چيز معني عشق داشت حتي چهره هاي مغموم بازيكنان شكست خورده  منچستر يونايتد هم نشاني از نفرت نبود ليونل مسي فوق ستاره بارسا با آن چهره دوست داشتني با بو سه هاو عشقي  كه بعد از زدن گل به كائنات مي فرستاد به همان اندازه عشق مي داد كه فرياد هاي  خوان لاپورتا مدير عامل باشگاه بارسا و هيجان زدگي  گواردويلا سر مربي تيم بارسا مشغول نشان دادن آن بود جشن و شادماني و عشق حرف اول بازي شب بود و غم و اندوه و نفرت ميراث بازي عصر بود تا بار ديگر معلوم شود  هركس در هرچه خواهد غوطه ور زند غرق خواهد شد اگر عشق را خواهان باشيم همواره عاشقانه آواز سر خواهيم داد و اگر غم را خواهيم  هم سرائي با اندوه جزاي ما خواهد بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط تورج عاطف  | 

ايران من

يك حادثه خوب برايم پيش آمد

توي يك كوچه تنگ كه بسيار عجيب بود  كه دو طرفه است اتو مو بيلي به يك باره راه عبور اتو مو بيل ديگري را سد مي كند دو طرف چون قهرمانان فيلمهاي وسترن به هم نگاهي مي افكنند و منتظر نتيجه دو ئل هستند ناگهان  پسرك راننده ماشين چهره اش مهر بان مي شود و  با اشاره به نوار رو بان رنگي  آويزان بر آنتن اتو مو بيل حريف مي گويد

تو هم كه طرفدار .. هستي

و  بلافاصله  چهره راننده اين  ماشين رو به رو ئي هم باز مي شود  دستبند پارچه اي  همرنگ آن رويان رنگي  را نشان مي دهد و بعد مي گويد

نوكرتم اصلا راه مال شما است داداش!

حادثه اي كه شاهدش بودم برايم چندان معني سياسي نداشت اين اتحاد و دوست داشتن ها را مي پسندم و ياد آن روزهاي سالهاي دور مي افتم كه همه يكي بوديم وچه روزها فراموش نشدني بود  زيرا  كه همه با هم مهر باني و واژه قشنگ اتحاد را  هم نوائي مي كرديم

و حرفهاي خوبي به هم مي زديم و چه آسان  بخشنده گناهان و  خطاها  مي شديم  و واژه ” ما” را جايگزين ” من” مي كرديم و به واقع جركت آن دو پسر مهربان برايم حس نوستالژي زيبائي داشت و مي دانم  همين حس خوب است كه باعث مي شود توي دنيا بحثي به نام انتخاب و طرفداري پيش آيد و اين گونه هست كه وقتي در يك استاديوم صد هزار نفري كه بگرديم هزاران نفر  را بي هيچ نقطه مشترك مگر ” رنگ ” و ” تيم مشترك ” را رفيق مي بينيم و يا اين كه بر عكس آن شخصي را به صرف ” ناهمرنگ بودن “و تعلق به تيم ديگري داشتند را مورد شديد ترين شماتت ها قرار مي دهي القصه

اين روزها فضاي شهر هاي ما پر از جوانان پر عشقي است كه بهر تمامي خواسته هاي بر حقشان و آن شور و شعفي كه به ايران عزيزشان دارند به دنبال قهرمانان رنگارنگ خود مي روند اين قهرمانان مشترك براي اين جوانان پر شور و پاك و عاشق درحد اسطوره هائي چون ” فريدون ” و ” آرش كمانگير ” و ” رستم ” و ” كيخسرو “و ” رستم فرخزاد ” و ” بابك” و  ” ستار خان ” و ” باقر خان ” و ” كلنل پسيان ” و ” ميرزا كوچك خان جنگلي “و ” دكتر محمد مصدق ” و ” دكتر حسين فاطمي ” و…هستند  و همين حس اميد و ايمان و عشقي كه به كشور و آينده آن دارند باعث مي شود كه طرفداران هم رنگي كه قهرمانان مشتركي دارند همديگر را فارغ از هر كلاس و تفاوت اجتمائي  دوست داشته باشند  و بايد گفت فارغ از هر رنگ و طعم سياسي اين دوست داشتن ها واتحاد و بخشيدن ها براي من كه هيچگاه علاقه هاي سياسي را در قالب فرد و گروهي نديده و تنها در چار چوب  مصلحت كشور زيبايم ايران تعريف شده مي دانم  بسيار زيبا است با نگاهي به اين جوانان و به اين شور و شوقي كه در آنها وجود دارد  ناگهان حسي در وجودم شعله مي كشد كه برايم نويد بخش تكرار واژه هاي زيبائي چون ” وطن پرستي ” و ” وطن دوستي ” و دوست داشتن هم وطن است و اين فضاي عاشقانه را بسيار دوست دارم و آرزو مي كنم كه اين بچه هاي پرشور اين بار سر خورده نشده و حس نكنند كه از احساسات آنها كمال بهره برداري و شايد سو استفاده شده است و اميدوارم از اين هم شور و شوق تنها بهره انتخاباتي نشود و اين بچه هاي خوب ايران واژه هاي زيباي ” عشق به ميهن”و ” اتحاد ” را به تمامي حس كرده و اميدداشته باشند قهرمانان رنگهاي مختلف آنها  حس شادماني  و افتخار و اميد به داشتن پرچم سه رنگ ” سبز” و ” سفيد” و ” قرمز” را در دختران و پسران سرزمين پارس  از درياي خزر تا خليج پارس از كوير لوت تا سلسه كوههاي زاگرس را به آنها  دهند اميد كه اين عشق  ادامه داشته باشد  و آن حادثه هاي قشنگ مهرباني آن دو پسرك وسعتي به اندازه عشق ملت ايران به همديگر پيدا كند …

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:18  توسط تورج عاطف  | 

akiii1

كابوسي مرا در زندان خواب اسير كرده است اين خواب نيز حكايتي دارد هم مي تواند با روياها رهائي را تداعي كند و هم در هنگالم كابوسها مخوف ترين زندانها را تداعي نمايد در ميان كابوسها تقلاي بي هوده مي كنم سايه ها و اشباح مي آيند و روند و من در ميان سايه ها و تصاوير آشناياني را مي بينم كه هر كدام را روز گاري در واقعيت و نقشهاي مختلف زندگيم ديده ام و باز همان حرفها همراه رنجها آيد  و تكراري ها را باز ادامه مي دهم  و اين ادامه چون كشتي است كه در دريائي غرق مي شود و من باز اين صحنه را تكرار مي كنم و هر بار كشتي را از نو سازم و باز مسير غوطه وري تا غرق شدن را تكرار مي نمايم و چه درد ناك است… از خواب بر مي خيزم

خداي من ! باز همان صورتكها با همان ترسها به سراغم آمده اند و من باز گذري به ناكجا آباد تلخ گذشته مي زنم؟ و باز همان حرفها و قصه ها و غصه ها را غرقه مي شوم و مي انديشم چرا بايد اين سان زندگي را غرقه در گذشته كنم ؟

صبح است به صداي پرندگان گوش مي دهم سرم را از پنجره بيرون مي بارم باد نفحه بوته ياس رو به رو را مي آورد و من نفس مي كشم يك تمنا بي كران ز زندگي را از ايزد مهر بان مي نمايم و باز تنفس مي كنم  صداي پرندگان سمفوني زيبائي را از اركستر طبيعت به اجرا در مي آورد سمفوني كه در نفحه عطر ياس و زيستن در حال و ديدن روياي آينده همنوازي زيبائي در ذهن رنج كشيده از كابوس شب گذشته ايجاد كرده و آن را آرام مي كند و من نيز در اين آرامش ديگر به كابوس نمي انديشم و به گونه اي خود را ملامت كرده  و پرسم

كابوس ديگر چرا ؟آيا زمان رهائي از اين همه تلخ انديشي ها نرسيده است ؟آيا گذشته را نبايد تنها  در حد خاطرات نگاه داشت ؟ خاطره اي كه بوده و ديگر نبايد اين گونه زنده و قابل لمس باشد خاطره بايد داستاني كهنه شود نه آن گونه كه  در آن همچنان زندگي كنم وباز تلخي را با تمامي حس نمايم

بايد رها كرد تلخي را بوي ناخوشايند حوادث گذشته را و تنها به حضور زيباي اكنون عشق ايمان داشت و گون اين نفحه زيباي بوته ياس آن را باور كرد

ومن عهد مي كنم كه خوابهايم  را با رويا رهائي بخشم و از زندان كابوس ها گريزم مي دانم كه وقوع اين آرزو با من است اگر خواهم و من مي خواهم

تلخ كامي ها را از ياد برم و طعم شيرين عشق را به تمامي به كام كشم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 11:45  توسط تورج عاطف  | 

پرچم من
پرچم من magnify

گوي ها را در مي آورند هر كدام كه بهر تكيه بر مسند رياست جمهوري وارد گود مبارزات مي شوند يك رنگي دارند

سبز و سفيد و قرمز و صد البته آبي هم اضافه مي شود اما حكايت بر سر رنگ اصلي پرچم زيباي ايران من است...

چشمهايم را به تو مي دوزم و همچنان ترا زيباترين پرچم دنيا مي بينم

سبزي ز سبز دلي مردماني دلاور كه ايران را در گذر تاريخ حفظ نمودند

سفيدي به پاكي مردماني كه پاكدلي را مشق نموده و نگذاشتند ناپاكان حاكمان دائم ايران شوند

قرمز ي كه گوئي نشاني است كه فرياد زند هر ايراني حاضر است بهر آزادي و سرفرازي ميهن بي همتايش خوني هم رنگ سومين نوار پرچمش دهد

آري پرچم بي نظير من در روزهاي بي كران تاريخ سرزمينم شاهد سبز دلي ها و پاكدلي ها و خون فشاني ها بوده اند كه هريك غريوي كشيده است كه ايران همواره ايران من و تو وما باقي ماند و ايران ما همان سرزمين اهورائي ماندو خواهد ماند و بايد كه اين گونه ماند و همواره جنگها بوده و فداكاري ها شده است كه سبز در كنار سپيد و در موازات قرمز باشند كه تنها اين سه رنگ نشان اهتزاز ايران است و باز سه رنگ مرا به ياد سه گانه ها ايرانم مي اندازد سه گانه پند زرتشت

پندار نيك

كردار نيك

و گفتار نيك

و سه گانه فر مان كوروش بزرگ كه دستور مي داد در تمامي سرزمينهائي كه تسليم ارتش پسران آريائي مي شد بايد احترام به

خط

مذهب

زبان

آن سر زمينها گذاشته مي شد و باز هم سه گانه ها ادامه دارد و گوئي سه عدد مقدس آريائي نژادها بود...

اين روزها در بحبوبه انتخاب ها جنگ بر سر رنگها است رنگهائي كه نشاني از پرچم ما دارد سبز دوستان فر ياد آزاد خواهي مي زنند و سفيد ها دم از وطن پرستي و قرمز مدعي دفاع از ارزشها هستند و در اين ميان كسي مي پرسد چه كسي عشق را فر ياد زند ؟ عشق به ايران و عشق به سبز و سپيد و قرمز را چه كسي غريوي دگر زند ؟و باز حديث حافظ به ذهنم رسد

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

اي كاش سبز و سپيد و قرمز شعار اتحاد و عشق به ميهن باشد كه بايدبه ياد وطن و با سه رنگ زيباي پر چممان اين گونه باشد ولي ....

دلمان گر فته است كه سبز و سپيد و قرمز اين گونه به جنگ هم رفته اند.

اما چاره چيست گوئي حكايت سياستها همواره تلخ است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:50  توسط تورج عاطف  | 

akii7

آغازين روز هفته چون آغاز هر سال و آغاز هر قرن و آغاز هر و اقعه جديد است كه طعمي چون اميد و ايمان به ادامه راه و عشق به زندگي دارد نمي دانم در اين آغازين ها چه سحري است كه اين گونه اميد را در فضا پراكنده مي كند و شايد به همين دليل است كه بارها انديشيده ام كه

” اگر نمي تواني در آغازين ها شروعي داشت مي توان هر  شروعي را آغازين ناميد ” و اين گونه هست كه هر دمي را آغازي ز شروع ديگر مي دانم و شنبه من نيز چنين بود در روياي حضور يار وشايد هم  در حضور رويا گونه محبوب به اين انديشيدم كه چگونه در پس زندان زمان سالها به انتظار آغاز دلدادگي بودم و هر روز را با اميد آغازين كردم و امروز در هر دم بي دغدغه شنبه و يكشنبه و دوشنبه … تنها به دو شنبه اتفاقي مي انديشيم كه آغازي نو براي شروع در بهار زندگي را در پايان زمستاني متصور نمود  و تبديل به بودشي شد كه هيچگاه آغاز عشق در هردم را از ياد نبرد و اين شنبه در تمامي لحظه هاي حضور و تنفس در هواي يار و در  آغاز هر دم و باز دم با سعدي هم كلامي كردم و ” ممد حيات “  شدن يارنفس و ” مفرح ذات “شدن  بازدم محبوب را به ياد آوردم  و ايزد مهر بان را سپاسي ز اين همه آغازها گفتم  در شامگاه ز آغازين شروع هفته از يار مي گويم و باز به يار انديشم و باز ترانه هاي وصل و عشق مي خوانم و در هنگامه اين ياد آوريها  باز آشنائي به سراغم مي آيد

“قصه شب “

آري  باز انديشم كه ” نشانه اي ” است و صداي آشناي قصه شب از راديو  مرا بار دياري دور دست مي برد ويك  بار ديگر كودكي  و نوجواني را تجربه مي كنم آري تورج نوجوان شده ام و گوش به راديو سپرده ام و در داستانها غرقه ام  و چقدر آن زمانها  دلم مي خواست كه من نيز داستان سرائي چنين مي كردم و…

نمي دانم چقدر  از خلسه دوران نوجواني گذشته است و حالا باز گشته ام  يك بار ديگر تورج ناخدا شده ام همان كس كه داستا ن سرائي را پيشه كرد و من باز به آغاز مي انديشم آري در همين لحظه كه داستان سرائي قصه شب به اتمام مي رسد به آغاز داستان خود انديشم  كه چگونه داستان سرائي شده ام  راستي چه هنگام داستان سرائي را پيشه كردم ؟ اين ايمان و اميد و عشق به داستان گوئي كي به بار نشست ؟

نمي دانم و باز نمي دانم و باز حديث حافظ به يادم آيد

آن چه آغاز ندارد نپذيرد انجام …

و باز به آغاز شروعي و شايد شروعي آغازين را  انديشم و لبخند زنم

واين تبسم من به باور آغاز و معجزه عشقي است كه مي تواند نوجوان عاشق داستان را داستان سراي كند و ناخدا عاشق شاپرك را به پروازي به بلنداي عشق و باور و ايمان به دلدادگي و اميد به آغازين هاي آينده بكشاند و من غرقه اين لحظه ها آغازين هفته اي را پشت سر مي گذارم و…

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:56  توسط تورج عاطف  | 

اي كاش magnify

اي كاش ..

سالها است كه در طلسم اين واژه گرفتار شديم حسرت و دلتنگي ز گذشته ها و نا معلومي ز آينده را به اندوه امروز پيونده زده و هردم باز گويم

اي كاش..

آري اين اي كاش ها براي تمامي زندگيها و آدميان وجود دارد حتي آنهائي كه امروز به نظر در اوج شادماني و خوشبختي به نظر آيند ولي حسرت گوئي بخشي از مكالمات ما مردم بوده و گوئي با لحن ديوانه واري آن را تقدس مي كنيم و هردم زآن افسانه ها مي سازيم و باز گوئيم

اي كاش..

وقتي به اين واژه نفرين شده مي انديشيم هزاران واقعه اسف بار را در برابر ديدگان خود به ياد مي آوريم شايد چون من در اين روزهاي اوايل خرداد به ياد آن رفيقي بيافتيد كه در روز گاري داشتيد و آن را از دست داده ايد روزهاي اوايل خرداد خصوصا سوم خرداد مرا به ياد پرويز رفيق مهر باني مي اندازد كه در هنگام خدمت سربازي در بيمارستان شهر باني با او آشنا شدم پرويز در روز سوم خرداد رفت مرگ او چند سال بعد از آن سوم خرداد معروف كه باعث خرمشهر ما را كه مزدو ران عراقي آنرا" محمره" ناميده و تبديل به سوخته شهري نموده بودند و با سوختن خيلي از بچه هائي چون پرويز با عنوان خونين شهر باز پس گرفتند اتفاق افتاد پرويز پسر مهر باني بود كه اسير روزگار نامردي ها و ناد اني ها شده بود و مثل بسياري از جوانان ايران زمين بهر ايران از اين دنيا رفت و به واقع هم با حس وطن پرستي كه در او وجود داشت شايد اگر جنگي نمي شد او منشا بسياري از خدمات بزرگ براي اين خاك مقدس مي توانست شود اما بسيار افسوس و اي كاش را بدرقه خويش كرد و من هنوز به ياد آن لحظه ها اشك مي ريزم كه در بدرقه جنازه اش گفتم

اي كاش...

شايد اين واژه اي كاش در روزهاي خردادي ترا ياد امروز بياندازد دوم خرداد روزي در سال 1376 بود كه بسياري از جوانان با شور و شوق از اميد و ايمان و عشقشان به ايران عزيزشان مي گفتند من در آن سالها چون بسياري از روزگار زندگيم طرفدار هيچ جريان سياسي نبودم اما وقتي كه آن پسران و دختران را مي ديدم كه چگونه پر چم ايران را در دست مي گيرند و سرود " اي ايران " را مي خوانند به شور و شعف مي افتم و به ياد پرويز و خيلي از رفقائي كه دردوران سربازي شاهد سوختنشان در بيمارستان شهرباني بودم سرود اميد و ايمان و عشق را بهر ايرانم سر دادم و باز گفتم

اي كاش ...

و امروز باز به ياد اي كاش ها مختلفي مي افتم به ياد همان روز هائي كه مي توانستم به گونه ديگر انديشم و راه كار هاي ديگري در زندگيم بر مي گزيدم اما به ياد حرف محبوبم مي افتم كه مي گفت

ما نه در قامت دو هم دانشكده اي و نه در خانه يك دوست پدري كه اكنون در همين لحظه بايد حديث عشق را نقل مي كرديم

و حال باور دارم كه نبايد " اي كاش " هاي زيادي در زندگي مي گفتم و در زندگي به عشق بيش از اين اعتماد داشتم كه اگر اين گونه بود ايمان و اميد نيز همره من بود اما ...

نه ديگر نمي خواهم به " اما " و " اي كاش" گذشته ها بنگرم و مي خواهم با اميد و شجاعت راه ادامه دهم كه آن دستهاي كه رو به آسمان است اگر ستاره اي را هم نتواند بگيرد به طور حتم خاكي هم نخواهد شد بايد عشق بورزم به زندگي به همه هستي و فريادي ز شوق زنم كه

عشق را موقوف هدايت باشد

و امروز اميد دارم كه بايد تلاش كرد نا اميد نبايد شد بايد حركتي كرد و باز در اين خرداد به پرويز و پرويز ها مي انديشم و آرزو مي كنم ايرانم آباد شود تا خون آنها گرفتار " اي كاش " نشود و به شور جوانان در اين آغازين روزهاي خرداد و خصوصا دوم خرداد مي انديشم و آرزو مي كنم همان اميد و عشق روزهاي خرداد سال 1376 آيد و اين بار به مانع " اي كاش " نخورد افكار زيادي در سر دارم اما مي خواهم ديگر به " اي كاش " ها نيانديشم زيرا حكايت " اي كاش " مي توانست بد گونه تر هم برايم تكرار شود اگر آن دوشنبه اتفاق اسفند ماه نبود اگر چشمهايش را نمي ديدم اگر...

نه ديگر به "اي كاش "نخواهم انديشيد
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:44  توسط تورج عاطف  |