
چشمهايم در مقابل باد نمي بندم زيرا مي دانم كه اگر خس و خاشاكي در چشمهايم رود به از اين است كه چشم بسته به جلو روم داستان چشم بستن ها در همه ادوار بوده است روزگاري تازي بچه اي به نام ضحاك زندگي مي كرد او آنقدر چشمهايش را بست كه پدر را بكشت و خود صاحب سرزمين او شد در همان هنگام در ايران زمين پادشاهي به نام جمشيد زندگي مي كرد او چشمهايش را باز نمود و اين باز نمودن چشمها او را ارضا نكرد بلكه جام جهان بيني را در مقابل ديدگلن خود گرفت آري ” جام جم ” و اين جام جم بود كه در دنيا مي چرخيد تا چشمهاي جمشيد بيشتر بيند اما او اسير خود خواهي ها شد اين خود خواهي چه سخت به چشمها حمله مي كند و او نخست چشمها را بست بهر آن كه خس و خاشاكي به چشمهاي او فرو نرود و اين بسته شدنها باعث شد كه همه چيز را به كوري بخشد او نديد و جام جم هم نديد و سر انجام آن هنگام كه خاشاكي چون ضحاك او را از ميان برد فهميد كه
چشمها را بايد شست
حكايت ضحاك هم چنين بود هزار سال بر سر زمين ايران حكم راني كرد او نخواست كه بيند مارهاي سر دوش او انديشه را خوردند و چشمها را خوردند تا خس و خاشاكي را نبينند چنين بود كه فريدون آمد و فريدون بود كه نشان داد كه نديدن ها بس گران تر از ديدن با چشم آلوده به خس و خاشاك است و آن هنگام كه در كوه دماوند به زنجير كشيده شد و فهميد
چشمها را بايد شست
قصه فريدون هم همان قصه نديدن ها شد فريدون بزرگ هم از ديدني ها خسته شد چشمها را بسته كه خس و خاشاكي به آنها فرو نرود و اين گونه بود كه نديد ايرج و سلم و تور چه گونه به جان هم مي افتند و قرنها دشمني دو نسل برادر چه بر سر ملك توران و ايراني مي آورد كه نوادگاني از يك پادشاه بزرگ چون فريدون بودند و شايد روح فريدو ن با ديدن آن همه كشته از نوادگانش در تاريخ جنگهاي ايران و توران فرياد زده است
چشمها را بايد شست
قصه نديدن ها براي كيكاووس هم بود او خواست كه خود را بيند و چشمها را بست تا خس و خاشاك به چشمهايش نرود و اين گونه بود كه رستم رفت و سياووش رفت و ايران غرق ماتم خون سياووش قرنها ماند تا كيكاووس هم بداند
چشمها را بايد شست
قصه تحمل نكردن خس و خاشاك در چشمها و بستن ديدگان مال داستان پدر با پسري چون كيكاووس و سياووش نيست داشتان رستم و سهراب هم چينن است آن هنگام كه دو هم وطن و دو هم خون و دو يك سو نخواهند كه ببينند چشمها را بندند كه خس و خاشاك آن را اذيت نكند تراژدي بوجود مي آورد كه رستم را وادار به ” سهراب كشي ” مي كند و رستم شايد بر بالين جنازه سهراب گفته باشد
چشمها را بايد شست
قصه نديدن را اسفنديار هم نشان داد او شاهزاده ايراني بود او اميد ايران زمين و پهلواني بود كه زرتشت او را تطهير نمود اما در هنگام روئين تن شدن چشمها را بست تا خس و خاشاكي در چشمهايش نرود او خس و خاشاك را كوچكتر ديد و حكايت او چون داستان برگي بود كه بر پاشنه پاي آشيل پهلوان يوناني شد اسفنديار نديد او رستم پهلوان ايرانيان را نديد او تاج گشتاسب را مي خواست و اتز ياد برد كه رقيب او رستم نيست بلكه مكر و حيله گشتاسب است كه تراژدي جنگ خودي با خودي يعني شاهزاده ايراني با جهان پهلوان ايران را ساخت زيرا از ياد برد
چشمها را بايد شست
و حالا باز باد مي بار د باز بي توجهي خواهيم كرد ؟ چشمهاي درد آلوده ز خس و خاشاك به از نديدن ها نيست؟ از ياد نبريم
چشمها را بايد شست



























