تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
عشق فردوسي magnify

سالها پيش دبير ادبياتي داشتم كه مرا با گنجينه اي آشنا ساخت آقاي تيمسار دبير ادبياتم يك عاشق واقعي فردوسي بود او به گونه اي از شاهنامه و حوادث به وقوع پيوسته از آن صحبت مي كرد كه گوئي در آن ميادين رزم و بزم حضور داشته است اما آن چيزي كه آقاي تيمسار سعي داشت كه به من آموزد مفاهيمي از انسانيت و ميهن پرستي و.. بود كه دريكي از گنجينه هاي بزرگ ادبيات جهان و از ديد من بزرگترين آنها يعني شاهنامه وجود داشت اين عشق و علاقه اي كه آقاي تيمسار در من نسبت به شاهنامه و فردوسي و ايرانم بوجود آورد باعث شد كه مسير زندگيم عوض شود و سالها بعد به مدد اين تغيير مسير بعنوان يكي از اعضاي هييت تحريريه مجله فردوسي مشغول به كار شوم ..هيچگاه از ياد نمي برم كه در دفتر قديمي مجله فردوسي در خيابان لاله زار چگونه كار كه نه بلكه زندگي مي كردم و هرزمان كه به ياد مي آورم در مكاني كار مي كنم كه بزرگاني چون فروغ فرخزاد و سهراب سپهري و مهدي اخوان ثالث و احمد شاملو ...در فضاي آن نفس كشيدند به خود مي باليديم آشنائي و كار با مرداني چون دكتر كزازي بزرگ شاهنامه شناس جهان باعث شد كه آنقدر داراي حس وظن پرستي و ناسيوناليستي شوم كه حتي در تمامي مقاله هاي ورزشي و كتابهايم از اين حس بهره بگيرم و بي اغراق نيست كه اگر شوق نوشتن را يافتم و هر روز آن را افزون مي بينيم بخاطر عشقي بود كه دبير عزيزم جناب تيمسار در من و بخاطر فردوسي و شاهنامه اش قرار داده است واين عشق آن چنان در فضاي ماوايم سايه افكنده است كه در آستانه هر نوروز و در هنگام پهن كردن سفره هفت سين دخترم آيلي نخستين چيزي را كه بر روي ترمه مي گذارد شاهنامه هميشه جاودان پارسيان است اين روزها صحبت از بزرگداشت روز فردوسي است و من خواستم اندكي از بزرگ مرد ادبيات جهان يعني فردوسي گويم او كسي است كه آموزه هايش هنوز هم بسيار كار آمد تر از بسياري از مكاتب تحميلي است كه در جامعه ما به وفور وجود دارد و سعي دارم در اين مجال قلمي بسيار مختصر از آنها بگويم

1/اولين بحثي كه در شاهنامه از آن سخن مي گويد سخن از " خرد " است حكايت " گوهر خرد " در شاهنامه فردوسي حكايت آگاهي و نه علم است فردوسي در شاهنامه خود مهم ترين مبحثي را كه به آن اشاره دارد حكايت خرد ورزي است و حتي براي اثبات آن نشانه هائي چون بي خردي اسفنديار و كيكاووس و... سخن مي گويد و حتي مقام شاهزادگي و تطهير شدن و رو ئين تن بودن اسفنديار را بي حاصل مي داند زيرا اسفنديار را نابخردي مي داند كه چشمهايش روئين تن نيست زيرا خرد ندارد و اين بي خردي را به ناداني و كوري تشبيه مي كند همين حكايت در مورد پادشاهي كيكاووس وجود دارد و بارها اين پادشاه قدرتمند كياني را به صرف بي خردي ملامت مي كند وشاهديم در داستان ضحاك آن چيزي را كه آن تازي را به وحشت مي اندازد مغز و آن هم از نوع جوانان است و فردوسي بي نظير حكايتي از قدرت انديشه جوانان براي بر اندازي ظلم را حكايت مي كند و اي كاش همه جوانان از آن بياموزند و بدانند جوان ايراني چه جايگاهي دارد

2/مبحث عشق در شاهنامه يكي از زيباترين داستانها را دارد عشق به ميهن آشكارا نشاني از تمامي ابيات شاهنامه است اما فردوسي در كنار آن سخن از عشق به مفهوم خود عشق مي كند و آن هنگام كه زال كه از نوادگان پهلوانان ايراني دل در گروي رودابه دختر پادشاه كابل كه از نوادگان ضحاك هست مي نهد با قاطعيت مي گويد كه عشق بالاتر از دشمني و نفرت است همين حكايت در مورد عشق بيژن و منيژه وجود دارد و عشق همراه با وفاداري منيژه است كه بيژن پهلوان را نجات مي دهد عشق سهراب و گرد آفريد هم از ديگر داستانهاي زيباي عاشقانه است آنجا كه نبرد عشق به ميهن در برابر عشق انساني پيروز است عشق در تمامي صحنه هاي عاشقانه شاهنامه همراه باخردورزي است وگرنه محكوم به نابودي است و اين داستان را در عشق پدر و پسري رستم و سهراب مي بينم آنجا كه عشق كور است و اسبهاي رستم و سهراب كه پدر و فرزند هستند همديگر را شناسند اما رستم و سهراب بر هم شمشير كشند همين قصه در مورد عشق كور سودابه نسبت به سياووش و عشق كيكاووس نسبت به سودابه وجود دارد عشق بي نظير سياووش و فرنگيس هم در نوع خود جالب است دختر پادشاه تورانيان با پسر پادشاه ايرانيان زيباترين صحنه هاي عاشقانه را دارند و ماحصل اين عشق گوهري به نام كيخسرو است عشق پدري رستم به سهراب را در صحنه وداع اين پدر و پسر مغموم مي بينيم و يا عشق پاك و بي همتاي مادري كه فرانك همسر آبتين به پسرش فريدون بزرگ پادشاه ايران مي دهد در تمامي حكايتهاي عاشقانه فردوسي عشق همراه با خرد و آگاهي و صد البته وفا و پاكدامني است

3/ميهن

چو ايران نباشد تن من مباد

آري فردوسي پاك نهاد چنين از ايران مي گويد و همين عقيده او است كه امروز به من اين اجازه را مي دهد كه به زبان او و از معلم بزرگ ايران سخن بگويم فردوسي در جنگهاي بي نظير ايرانيان و تورانيان و ايرانيان و تازيان به بي نظير شكلي از عشق به ايران سخن مي گويدو اين روزها وقتي كه ادعاهاي مشتي تازي را نسبت به خليج هميشه پارس را مي شنوم بي اختيار به ياد آن بيان حماسي فردوسي از زبان دبير عزيزم جناب آقاي تيمسار مي افتم كه بلند مي خواند

زشير شتر خوردن و سو سمار

عرب را به جائي رسيده است كار

كه تاج كياني كند آرزو

تفو بر تو اي چر خ گردون تفو

..

حكاست از شاهنامه و فردوسي بي كران است كه چگونه مي توان سي سال رنج و قرنها حضور و منبع هويت ما پارسيان را آسان تشريح كرد به همين دليل از استاد عزيزم جناب آقاي تيمسار و تمامي اساتيدم در مجله فردوسي بايد عذر بخواهم و شرمساري خود را نسبت به مقام بزرگ مرد تاريخ ادبيات جهان فردوسي ابراز دارم كه نتوانم قطره اي از همه آنچه از آنان درمورد وطن پرستي و عشق و اصالت وانديشه و... آموخته ام را باز گو نمايم و در آخر از تمامي آناني كه از فردوسي مي شنوند خواستارم كه به شاهنامه گذري كنند كه شايسته نيست اين زيباترين شاهكار ادبيات ايران تا اين حد مهجور نماند و بار ديگر به فردوسي درود فر ستم كه زنده كرد همه ما را

بسي رنج بردم در اين سال سي

عجم زنده كردم بدين پارسي

نميرم كه زين پس من زنده ام

كه تخم سخن را پرا كنده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:35  توسط تورج عاطف  | 

در سرزمين قد كوتاهان

 معيار ها سنجش همواره بر مدار صفر سفر كرده اند

پس چرا توقف كنيم ؟

زنده ياد فروغ فر خزاد

....

در صبح دمي كه از خواب بر خواستم دل به خدا و دل يار خود پيوستم و از مهر جاودان براي مهر بان ياري خواستم دل در گروي چشمهاي نگران او داده و مي انديشيدم كه آيا تواند آرام گيرد ؟ در سر زمين قد كوتاهان كه معيار هاي سنجش آن " نر"بودن و "توحش " و " لاقيدي " است او بايد ترازو عدالتي را مي نگريست كه همواره بر مدار صفر مي چر خد و نشاني از اندكي تعقل و انديشه وعدالت را يا نمي ديد و يا  كمتر  ببيند در اقليم ندانم كاريها و قوانين مدون ناشي از ندانستن ها او بايد مي نشست با قلبي كه برايش قلب من بي توقف مي زند آري ضربان قلب من امروز معني ديگري داشت  دوست مي داشتم كه تمامي آرامش جهان را به او هديه دهد در تمناي آن مي سوختم كه به او همه صبر را هديه دهم از قلبم گله داشتم كه چرا آنقدر پاكي و صداقت ندارد كه جواب دعاها و آرزو هايش را ايزد مهر باني دهد و به محبوبم ن هديه اي را كه داده است باز هم دهد در سر زميني كه " بانو " را آماج هجوم نامردانه قرار دهد و " مهر مادري " را دليل عاشقي ندارند در وطني كه نام " مام ميهن " بارها فرياد مي زند  اما حقوق " نرانه " به بهانه " پدر بودن " بر همه " مادران " تحميل كنند باز تنها از يار براي يار طلب كردم آنچه را كه حق است و حق به او بايد دهد هيچگاه چنين سر گردان نبودم و از خود شر منده نشدم كه به چه دليل بايد " هم جنسي " با " نر" گونه هارا  بايد قبول كنم دوست داشتم دليل جنسيت را از " ذهن " شناسي ها در مي يافتند و لقب مرد را به " نامرد " و " ناجوانمرد " و... نمي دادند اما در سرزمين قد كوتاهان همچنان بر روي چشمهاي  فر شته عدل دستمالي كشيده اند و در اين انديشه اند كه كور كورانه بتوانند به رو شني ها رسد و عادلانه قضاوت كند و من باز هم به سرزمين قد كوتاهان انديشيدم و حكايت فروغ كه مي گفتم چرا توقف بايد كرد  و من توقف نكردم و قلبم را در رهن مهر گذاشتم و از مهر جاو دان براي مهر جاودانم آرامش و عشق و معشوق را طلب كردم چشمهايم را به نام او سند زده ام چشمهائي كه خواهد در خشيد و قتي لبخند مهر مادري را در هنگام به آغوش كشيدن معشوقش بيند و رو به تاريكي مي رود آن هنگام كه غريو شوم بوف ناداني و حماقت " نر گونه ها " مرد ادعا را بشنود و باشد كه چنين نباشد

و  باز به ياد فروغ خواهم گفت

 مي دانم

 مي دانم

 و آستانه پرعشق خواهد شد ومن  به دختري كه در آستانه پر عشق ايستاده سلامي دگر خواهم داد...

ومن آرزو دارم سلامي ز عشق و رهائي از هجران معشوق به جاودان يار همواره دهم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:12  توسط تورج عاطف  | 

mehr 2

از سر آن كوچه مي گذرم كه ” مهر” نام دارد نگاهي به آشناي هر روز صبح مي نمايم آنجا ايستاده است و مرا دعوت به ديدن دو باره زندگي مي نمايند و من دستهايم را دراز مي كنم و او را در آغوش مي گيرم عطر ي بهاري دارد و رخش ازسرخي بي كران فرياد مي زند آري آشناي قديمي همه ما است گل رز محمدي است همان رفيق كهنه سهراب عاشق شاعر كه از او بسيار گفت و گلبرگها را نوازش كنم و بوسه اي بر آنها به ياد يار زنم و نفحه پرديسي دارد و من بار ديگر بهار را فرياد مي زنم و بي توجه به نگاه هميشه متعجب عابريني كه روز مرگي و بي قيدي و بي توجهي و نديدن ها و نشنيدنها و نگفتنها را زندگي و تعهد و عاقلانه زيستن و ديدن و شنيدن و گفتن معني كردم با عشق بازي به شاخه گل محمد ي ادامه مي دهم و  به ياد لحظه هاي اكنون ترانه اي را باز به ياد آورم و مي خوانم

در تمام آن لحظه هاي روشن سبز

عشق را

هستي را

و بودن را

زمزمه كرده ام …

ومن زمزمه مي كنم عشق را و هستي را و بودن را با بودشي كه ” عاشقي ” نام دارد سالها بود كه در يك خلوتكده زيسته ام همان خلوت ماوائي كه به قول غزالي ” خلوت تنهائي ” نام داشت و در آن خلوت آرامشي ز دوري از نا آشنايان داشته ام دوست نداشتم كه نا آشنائي مرا و آن خلوتكده را مورد هجوم قرار دارد و اين گونه بود كه آرامشي نه ز بهر دريائي كه در غرق روياي دريائي داشته ام آن خلوتكده بارها آشنائي را طلب كرد اما نا آشنايان آمدند و سوزاندند و …

و من عادت كرده بودم به سوزانده شدن و چون ديگر تحمل و مجالي براي سوخته شدن و شكسته شدن دل نداشتم در خلوتكده تنهائي مانده و حتي تمناي يافتن آشنائي را نداشتم تا آن كه آشنائي آمد همان آشنائي كه تقلائي براي يافتن آن لازم نبود كه آشنا اگر آشنا باشد خود آشنائي دهد و من در همان دم كه نخست نگاه آن بي همتا سيه چشمان گيتي را ديدم با خود زمزمه كردم

در تمام آن لحظه هاي روشن سبز

عشق را

هستي را

و بودن را

زمزمه كرده ام …

و قصه دو شنبه هاي اتفاق آغاز شد و اين آغاز همان مصداق ترانه حافظ بود كه مي گفت

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست

آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام

و ما دو شنبه هاي اتفاق را آغاز كردم و خلو تكده ام ديگر خلوتي را طلب نكرد كه آشنا آمد و يار همراهي بكرد و حالا در اين دو شنبه اتفاق سوي او روم و باز زمزمه مي كنم

در تمام آن لحظه هاي روشن سبز

عشق را

هستي را

و بودن را

زمزمه كرده ام …

دوشنبه اتفاق باز حكايت عشق را زمزمه مي كنم و من بي محابا فرياد عشق زنم

دوستت دارم

دوستت دارم

……………

آري محبوبم وعده ديدار نزديك است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:19  توسط تورج عاطف  | 

shamloo1

خطا است اگربيانديشيم كه عشق

حاصل مصاحبت درازمدت وبا هم

بودني مجدانه است عشق ثمره

خويشاوندي روحي است واگر اين

خويشاوندي درلحظه اي تحقيق

نبايد درطول ساليان نيز تحقيق

نخواهد يافت

خليل جبران

عشق در يك نگاه وجود دارد ؟

براي پاسخ  گوئي به اين سوال بايد نظرهاي مختلف را شنيد بسياري در غرقه زندگي ماشيني حتي نام عشق را هم يك  اسم فانتزي مي دانند زيرا زندگي را آنقدر در بديهيات مضحكي معني كرده اند كه از ياد برده اند انسانند و روحي داشته و آرزو و رويا و انديشه اي را بايد دارا باشند ولي هنگامي انسان تنها موجود دو پا شد ديگر همه چيز حتي روحش نيز فانتزي مي شود بسياري ديگر از عشق در يك نگاه مي ترسند و با آن عناد ورزند و شايد اين نبرد آنها را به سمت كوير ترس و تنهائي رهنمون سازد كويري كه برودت و سرما تنهائي معني آن را نيز عوض كرده است و برخي دوست دارند كه عشق در يك نگاه را باور كنند اما منطق بچه گانه آدمهاي به اصطلاح بزرگ مانع از تصور اين رو ياي شيرين مي شود  و من مي گويم آري عشق در يك نگاه حقيقتي است كه بايد آن را زيباترين واقعيت دنيا ناميد

روحي كه زيبائي و دارائي را دارد باز به دنبال آشنائي است و اين آشنائي زيباترين ها را به او بخشد و او را دارا ترين ها نمايد آري در اين روز گار بارها آمده و رفته باز به دنبال آشنائي خواهيم تاخت و در اين تاختنها و سر گرداني هائي كه بهر يافتن درس هاي تازه تجربه مي كنيم ناگهان در اوج احساس تهي شدن علي رغم داشتن زيبائي ها و دارائي ها به يك بار غني مي شويم و مي بينيم آن نگاه آشنا را همان او كه در طي قرنها همره او بوده و به يك باره در عرض ثانيه گوئي قرنها همديگر را يافته ايم و اين همان نگاهي است كه شايد براي بسياري معني جز ” عشق در يك نگاه” نداشته باشد

آري عشق در يك نگاه حقيقتي است كه بايد باور كرد در روزگاران آن چيز هائي كه تكرار مي شنوند و تجربه همراه آنها است به واقع بايد گره به حقيقتي خورده باشند شايد بسياري از مدعيان شناخت حقيقت با اين مسئله با نگاه ترديد بنگرند اما چه كسي مي داند كه حقيقت چيست ؟شايد بايدهمگي خود به حقيقت رسيم تا حقيقت را توانيم كه باور كنيم و هنگامي كه آن را باور كرديم مطمئنا به هيچ كس نخواهيم توانست كه انتقال دهيم حقيقت تنها در نزد تك تك همه ما مي تواند معني حقيقت دهد و عشق يكي از همان حقايق است آري با عشق مي توان بسياري از چيز ها را تجربه و تعريف نمود و عشق از هر نگاه خود ديد ديگري دارد و عشق آنگاه عشق خواهد بود كه بوي و حس عاشقانه اي دهد و اين حس عاشقانه را تنها مي توان در آشنائي ديد كه “يار” و ” معشوق ” و ” محبوب ” ..نام مي گيرد و اين آشنا است كه چشمهايش و دستهايش و هر دم و باز دم او آشنا است و با لمس اين آشنائي است كه زيبائي و دارائي آيد و آن را مي توان عشق در يك نگاه معني نمود

ومن آشنائي را ديده ام

عمق حقيقت چه زيبا دريائي است كه ديده ام

و من در سياهي چشمهاي او عشق را به تمامي ديده ام

آري آشناي روح و جسم قرنهاي من است و اين را با تمامي وجود هنگامي حس كرده ام كه در نخستين نگاه آن آشنا را در يافته ام

زيبا است ؟آري شايد ترانه تو نيز روزي چنين باشد اگر باور كني  و من از زبان شاملودر هنگام خطاب به آيدا شنيده ام

حضورت بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:45  توسط تورج عاطف  | 

zibaee6پسركي خود كشي مي كند و مي گويند از بهر عشق است !! چه كسي مي تواند عشق را عاملي براي از ياد بردن زيستن نامد پدر فرياد مي زند كه اين پسر چه خفته فرياد هائي داشت و سر انجام ره به سوي سكوت جاودانه زد سكوتي كه عشق به او تحميل نمود اما كدامين سكوت ؟…………… سكوت را بايد پذيرفت در اين سكوت مي توان خود را يافت موسيقي كه در سكوت وجود دارد زيباترين موسيقي ها است و اين مو سيقي معنائي جز آرامش ندارد اين آرامشي است كه از درون آيد نه ز بهر خفته فر يادهائي كه معلوم نيست از بهر چه بغض و كينه اي زده مي شود آري سكوتي بي هيچ بغض و نفرت و خفته فرياد موسيقي جاودانه و عاشقانه اي دارد بايد شادماني كرد و پايكوبي را بايد به ميدان زيستن فراخواند و دستها رابهر خلق جاودانه موسيقي عشق بي محابا بر هم زد اما دست زدن همراه يك دست زيباترين است اگر هر دو دست همديگر را نوازند باز اصطكاك است و جنگي آيد كه كدامين دست بر كدامين فشار بيشتري آورده است باز ميدان رقابت است كه كدامين از ما صداي بلندتري توليد مي كتد باز جدال ” من ” و ” تو “آيد و آنگاه مويسقي چون مارش نظامي مي شود و مبارز مي طلبد و موسيقي كه از مارش نظامي است تنها با نغمه هاي بوفهاي قبرستان هم نوازي مي كند بايد موسيقي را در سكوت شنيد يك دست از تو و بقيه از آن كائنات است با تمامي هستي بايد رقصيد و ايمان داشت كه به جشني به نام زيستن پاي گذاشته ايم و روز گار را به زيبائي بينيم و از زيبائي ها پيامي بگيريم و باز قصه هائي ز نشانه ها آيد نشانه ها همان تكه هاي كوچك پازلي است كه زندگي نام دارد و اگر درست چيده شوند تنها تصويري كه نشان مي دهد عشق و دلدادگي است پس با من و تو و او و ما و شما و آنها است كه مي توان قصه ” ما” را نوازدبايد تاخت تا آن سوي ابديت ز آن طرف آغاز ها ز فاصله هائي كه هيچ چيز در آن بديهي نيست هر بوسه بر معشوق اولين بوسه است هر روز خود آغاز بهاري شروعي است كه چشمهاي زيبا محبوب را بديد و هر نفسي كه يار در آغوش زند غنيميتي است جاودانه و چه زيبا است كه در هواي او تنفس كني در آغوشت او را نوازشي كند چون رويا و بوسه اي بي كران زني گوئي كه هردم بوسه ها از نو آغازي ديگر خواهد داشت و دست زني در سكوت و پاي كوبي در آرامش و فرياد ها را خفته ننمائي و غريو زني حتي در سكوت و اين سكوت چه زيبا ترنمي دارد و من به آن پدر تنها سكوتي را مهمان كنم زيرا سكوت فاصله بعيد فاصله سكوت من و سكوت پسر او است سكوت به اندازه معني عشق از قول او و ناخدا… پسركي خود كشي مي كند و مي گويند از بهر عشق است !! چه كسي مي تواند عشق را عاملي براي از ياد بردن زيستن نامد پدر فرياد مي زند كه اين پسر چه خفته فرياد هائي داشت و سر انجام ره به سوي سكوت جاودانه زد سكوتي كه عشق به او تحميل نمود اما كدامين سكوت ؟…………… سكوت را بايد پذيرفت در اين سكوت مي توان خود را يافت موسيقي كه در سكوت وجود دارد زيباترين موسيقي ها است و اين مو سيقي معنائي جز آرامش ندارد اين آرامشي است كه از درون آيد نه ز بهر خفته فر يادهائي كه معلوم نيست از بهر چه بغض و كينه اي زده مي شود آري سكوتي بي هيچ بغض و نفرت و خفته فرياد موسيقي جاودانه و عاشقانه اي دارد بايد شادماني كرد و پايكوبي را بايد به ميدان زيستن فراخواند و دستها رابهر خلق جاودانه موسيقي عشق بي محابا بر هم زد اما دست زدن همراه يك دست زيباترين است اگر هر دو دست همديگر را نوازند باز اصطكاك است و جنگي آيد كه كدامين دست بر كدامين فشار بيشتري آورده است باز ميدان رقابت است كه كدامين از ما صداي بلندتري توليد مي كتد باز جدال ” من ” و ” تو “آيد و آنگاه مويسقي چون مارش نظامي مي شود و مبارز مي طلبد و موسيقي كه از مارش نظامي است تنها با نغمه هاي بوفهاي قبرستان هم نوازي مي كند بايد موسيقي را در سكوت شنيد يك دست از تو و بقيه از آن كائنات است با تمامي هستي بايد رقصيد و ايمان داشت كه به جشني به نام زيستن پاي گذاشته ايم و روز گار را به زيبائي بينيم و از زيبائي ها پيامي بگيريم و باز قصه هائي ز نشانه ها آيد نشانه ها همان تكه هاي كوچك پازلي است كه زندگي نام دارد و اگر درست چيده شوند تنها تصويري كه نشان مي دهد عشق و دلدادگي است پس با من و تو و او و ما و شما و آنها است كه مي توان قصه ” ما” را نوازدبايد تاخت تا آن سوي ابديت ز آن طرف آغاز ها ز فاصله هائي كه هيچ چيز در آن بديهي نيست هر بوسه بر معشوق اولين بوسه است هر روز خود آغاز بهاري شروعي است كه چشمهاي زيبا محبوب را بديد و هر نفسي كه يار در آغوش زند غنيميتي است جاودانه و چه زيبا است كه در هواي او تنفس كني در آغوشت او را نوازشي كند چون رويا و بوسه اي بي كران زني گوئي كه هردم بوسه ها از نو آغازي ديگر خواهد داشت و دست زني در سكوت و پاي كوبي در آرامش و فرياد ها را خفته ننمائي و غريو زني حتي در سكوت و اين سكوت چه زيبا ترنمي دارد و من به آن پدر تنها سكوتي را مهمان كنم زيرا سكوت فاصله بعيد فاصله سكوت من و سكوت پسر او است سكوت به اندازه معني عشق از قول او و ناخدا…

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:49  توسط تورج عاطف  | 

parande

به سوي مراقبه هاي صبح گاهي خود با اشو مي روم او مي گويد

تنها عشق است كه راز گل سرخ را مي جويد

با عشق مي توان گل را ديد و از نفحه آن لذت برد

ولي اگر قرار باشد عقل آيد بايد گل را پر پر كرد

و گلبرگها را به زير ميكروسكوپ برد و در آزمايشگاهها فهميد

گلبرگ چيست و نفحه آن از كجا آمد اما گل خواهد مرد

و براي يافتن راز گل نياز به اين همه جستجوي زبيرون نيست

مولانا نيز مي گويد

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:
و آن آگاهى است
و تنها يك گناه:
و آن جهل است
و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشم‌ها،
تنها تفاوت ميان انسان‌هاى آگاه و ناآگاه است.

نخستين گام براى رسيدن به آگاهى
توجه كافى به كردار، گفتار و پندار است.
زمانى كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگى خود با خبر شديم،
آن‌گاه معجزات رخ می‌دهند.

در نگاه مولانا و عارفانى نظير او
زندگى، تلاش‌ها و روياهاى انسان
سراسر طنز است!

چرا كه انسان ناآگاهانه
همواره به جست‌وجوى چيزى است
كه پيشاپيش در وجودش نهفته است.
اما اين نكته را درست زمانى می‌فهمد
كه به حقيقت می‌رسد.
نه پيش از آن!

مشهور است كه «بودا» درست در نخستين شب
ازدواجش، در حالى كه هنوز آفتاب اولين صبح
زندگى مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست‌وجوى حقيقت ترك می‌كند. اين سفر ساليان
سال به درازا می‌كشد و زمانى كه به خانه باز می‌گردد
فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامى كه
همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان
«بودا» می‌دوزد، آشكارا حس می‌كند كه او به حقيقتى
بزرگ دست يافته است. حقيقتى عميق و متعالى.

بودا كه از اين انتظار طولانى همسرش
شگفت‌زده شده بود از او می‌پرسد: چرا به دنبال
زندگى خود نرفته‌ای؟!
همسرش می‌گويد: من نيز در طى اين سال‌ها
همانند تو سوالى در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می‌گشتم! می‌دانستم كه تو بالاخره باز می‌گردى
و البته با دستانى پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسى كه حقيقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. می‌خواستم بپرسم
آيا آن چه را كه دنبالش بودى در همين جا و در
كنار خانواده‌ات يافت نمی‌شد؟!

و بودا می‌گويد: «حق با توست! اما من پس از
سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه
جز بی‌كران درون انسان نه جايى براى رفتن هست
و نه چيزى براى جستن»!
حقيقت بی‌هيچ پوششى
كاملاً عريان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزديك
كه حتى كلمه نزديك هم نمی‌تواند واژه درستى باشد!
چرا كه حتى در نزديكى هم
نوعى فاصله وجود دارد!

ما براى ديدن حقيقت
تنها به قلبى حساس
و چشمانى تيزبين نياز داريم.

تمامى كوشش مولانا
در حكايت‌هاى رنگارنگ مثنوى
اعطاى چنين چشم
و چنين قلبى به ماست
او می‌گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی‌تان رخ می‌دهند
فقط كافى است نگاه‌شان كنيد
او گويد:
به چيزى اضافه‌تر از ديدن
نيازى نيست!
لازم نيست تا به جايى برويد!
براى عارف شدن
و براى دست‌يابى به حقيقت
نيازى نيست كارى بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين،
و هر جايى كه هستيد
به همين اندازه كه با چشمانى كاملا باز
شاهد زندگى
و بازی‌هاى رنگارنگ آن باشيد،
كافى است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق می‌كند!
تمامى راز مراقبه
در همين دو نكته خلاصه شده است
«شاهد بودن و گوش دادن»
اگر بتوانيم
چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم
عميق‌ترين راز مراقبه را فرا گرفته‌ايم!

و شايد چنين است كه حافظ گويد

يك قصه بيش نيست غم عشقوين عجب

كز هر زبان كه مي شنوي نامكرر است

و بايد ديد و حس نمود ز دل نه ز هيچ ترفند ذهن سرگردان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:24  توسط تورج عاطف  | 

zibaee 23

موتور سواري از پياده رو با سر عت زيادي گذر كند و ترس را مهمان صور تهاي عابريني مي كند كه فكر مي كنند تهران نيز مثل تمامي شهر هاي دنيا هست كه مي توان جايگاههي به نام ” پياده رو “را مخصوص عبور پياده رو دانست اما در كلان شهر با كوچك انديشه هاي فراوان اين داستان چندان مصداق پيدا نمي كند صداي پيرمردي  كه بعد از عبور موتور سوار چند ناله و نفرين نثار او و خانواده اش مي كند هنوز در گوشهايم  تكرار مي شود  او  مي گفت

-عجب آدمهاي مريضي پيدا مي شوند ..

به گفته هاي پير مرد مي انديشيدم  و از خود مي پرسيدم آدمهاي مريض چگونه آدمها ئي هستند ؟

پاسخهاي  به اين سوال مي تواتند بسيار زياد باشند اما در علم رو انشناسي از برهان خلف استفاده كرده و مي گويد آدم سالم چگونه آدمي است وبراي تعريف از آدم سالم به دو فاكتور مهم اشاره دارد  و ميگويد شخصي سالم است كه نخست قدرت خلاقيت داشته باشد و در قدم دوم بايد از درون داراي آرامش بوده باشد حال با توجه به اين دو فاكتور  مي توان خيلي راحت آدمهابيمار  و شايد بهتر باشد بگويم واكنشهاي غير سالم را مي توان تشخيص داد  در زندگي روز مره بسياري از افراد بدو ن هيچ گونه  انديشه اي دوست دارند با استفاده از فاكتور هاي نظير يعني تهديد و جلب ترحم و دروغ و افترا وواسطه گري افراد و پول و زور و آبرو ريزي …به اهداف خود برسند ووقتي نگاهي به رفتارهاي آنها مي كنيم بخوبي متوجه مي شويم كه در ذهن بيمار گونه آنها هيچ نشاني از فاكتور ” خلاقيت ” به چشم نمي خورد بعنوان مثال در مبحث طلاق در اكثر مواقع يك طرف  زن يا شوهر نگاهي به بازگشت به آن زندگي  دارد ولي  بي آن كه هيچ گونه تغيير رفتار و يا خلاقيتي داشته باشد به همان سبك و سياقي كه باعث جدائي شد سعي در بازگرداندن آن زندگي در اصل يك نوع روز مرگي بود مصرانه ادامه مي دهد همين اتفاق را در طلاقهاي خاموش نيز وجود دارد سالها است كه زندگي رو به سردي گذاشته شده اما از دوطرف درگير اين زندگي  هيچ گونه تغيير رفتار و يا  خلاقيتي مشاهده نمي شود اين داستان را در بين كساني كه روابط اجتمائيشان مرتبا شكست مي خورد هم مشاهده ميشود و شخصي بي آن كه انديشه و يا تفكري مجدد بر روابط داشته باشد عواملي چون بد شانسي و روز گار و آدمهاي بد و… را دخيل مي داند و باز از خلاقيت يعني تغيير نگرش و نوع رفتار پرهيز مي كند و خود اين مسئله نشان مي دهد كه دارنده اين افكار رابطه سالمي نداشته  و شخص سالم نمي تواند باشد همين حكايت در مورد عدم آرامش درون هم وجود دارد براستي چه كسي كه از نا آرامي درون بتواند به آرامش ظاهري برسد؟ جواب به اين سوال كاملا مشخص است بحثهاي عدم ثبات درون و حكايت عصبي آدميان كه مي تواند باعث بروز بيماريهاي چون مهر طلبي و عزلت طلبي و برتري طلبي شود در بسياري از مواقع مي توانند القاب مريض و بيمار و ديوانه و مجنون و… را نصيب صاحبان آن خصيصه ها بكند حال با توجه به اين دو فاكتور در مان چه چيزي مي تواند باشد به قول حافظ

دردم زاو در مان نيز هم

دل فداي او شد و جان نيز هم

كدام درماني را بجز عشق مي توان براي خلاق شدن يعني تغيير رفتار پيشنهاد داد ؟چه چيزي است كه بتواند  راهنماي عاشق بهر تغييرات رفتاري معشوق باشد ؟جواب باز هم عشق است آيا با تازه كردن و بديهي ندانستن عشق نمي توان هر روز خلاقيت را قباي ذهن نمود ؟در مورد آرامش نيز حكايت چنين است عشقي كه بر پايه آگاهي و درست انديشيدن باشد همان عشقي كه به گفته دكتر شريعتي دوست داشتني است كه از عشق بر تر است مي تواند آرامش دهد زيرا حسود نيست بدنبال مالكيت ها نمي چر خد نمي خواهد بازي برنده – بر نده را تغيير دهد و…آيا همه اين ويژگيهاي يك عشق درست نمي تواند آرامش  دهد ؟آيا عشق منبع خلاقيت و آرامش نيست ؟آيا دوست داشتن بي زمان بي مكان و بي بهانه نمي تواند از انسان آن چيزي را بسازد كه آدمي نام مي گيرد ؟آيا بجز عشق اكسير ديگري براي سالم زيستن سراغ داريد؟ اگر آن موتور سوار عاشق مردم بود و انسانيت را قدر مي دانست نمي توانست با انديشه اي بهتر ترس را به آن پير مرد هديه ندهد ؟اگر عشق را سر لوحه انديشه هاي خود قرار مي داد آرامش را در هنگام گرفتاري در ترافيك را بدست نمي آورد ؟آيا اگر اين گونه بود باز آن پيرمرد حكايت مريض بودن اورا فرياد مي كرد ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:43  توسط تورج عاطف  | 

مهرنوش 1

تام تامسون مدير شر كت آي ب ام يكي از بزرگترين و موفق ترين مديران تاريخ مديريت است از او نقل مي كنند روزي يكي از مديران زير دست او در اثر اهمال كاري باعث شد كه شر كت ده ميليون دلار ضرر بكند مدير زير نظر تامسون به محض شنيدن اين خبر پيش او مي رود و مي گويد ” به نظرم حالا بايد اخراج شوم ” و تامسون مي خندد و پاسخ مي دهد” شوخي مي كني ؟ ما همين الان ده ميليون دلار براي آموزش شما هزينه كرديم ” و اين گونه مي شود كه مدير بار ديگر به سر كار بر گشته سر منشا سود هاي كلاني براي شركت آي ب ام مي گردد

شايد بسياري از ما در زندگي روز مره چون آن مدير زير دست آقاي تامسون بوده و بخواهيم كه آن چيز هائي را كه در زندگي بعنوان تجربه آموخته ام را ملقب به عنوان ” شكست” بنمائيم . بارها ديده شده است بسياري از آدميان بر هم خوردن نامزدي و طلاق و ورشكستگي و… را نام شكست داده اند در حاليكه حقيقت امر اين است كه آن چيزي كه در جهان وجود دارد بد بودن و يا خوب بودن و يا شكست و پيروزي و شايد آن چيزي كه در اصطلاع عامه از آن ياد مي شود يعني سپيد بودن و سياهي نيست بلكه اين تجربه هاي متفاوت هستند كه در روز گار به سراغ آدميان مي آيد و در لحظه  به آنان حس هاي خوبي مي دهد كه از آن به عنوان پيروزي در آن لحظه ها و يا حس بد مي دهد كه باز در همان لحظه آن را ملقب به شكست مي كنند اما شكست و يا پيروزي با اين طرز فكر تنها به زمان ادامه دارد و چه بسيارند پيروز هايئي لحظه اي كه در گذر زمان مفهو مي شكست گونه داده اند و يا بوده اند شكستهائي كه بعد ها از آنها بعنوان شانس ياد مي شود و از اين رو است كه بسياري از مديران موفق واز جمله جناب تامسون مدير موفق آي بي ام به شكست لقب” هزينه اي براي آموزش” داده است همان طوري كه اگر اتفاق ديگري براي آن مدير زير دست جناب تامسون رخ مي داد و شركت را صاحب ده ميليون سود مي نمود شايد آقاي تامسون باز همان لبخند را مي زد و مي گفت ” خوشحالم كه شما يكي از راههاي بسيار موفقت را يافته ايد “پس چه خوب خواهد بود كه همه ما خود براي خودمان يك تامسون ديگر باشيم و بيانديشيم كه در جهان ما چيزي به نام شكست وجود ندارد و نبايد به صرف احساس ناكامي كه از برخي از وقايع به ما درس مي دهد را با نگرشي غم گونه و بي هيچ راهكار بنگريم  بايد در زندگي همواره بر اين عقيده باشيم كه اگر به خود و مهر خالق خود ايمان داشته و اميد را هرگز حتي ميليمتري از قلب خود دور نكرده و عشق را به واقع به خود و محيط اطرافمان منتقل كنيم به طور حتم موفق مي شويم شايد زيبائي بهار دقيقا به هيمن دليل باشد كه در باراني ترين روزهايش همواره اميد به در خشيدن آفتاب وجود دارد و در بازگشت گرما كه نويد از آمدن روز هاي سوزان تابستاني دارد باز همگان بر اين باورند كه بار ديگر ممكن است باراني آيد و لطافتي ديگر به كوچه هاي شهر دهد و اين اتفاق را بسياري از ما در آسمان بهار 88 ديده ايم  و شايد اگر كمي به خود آمده و به نشانه ها اعتقادي راسخ داشته باشيم به اين انديشه رويم كه  نه تنها فردا روز دگري مي تواند باشد بلكه هردم مي تواند آغاز معجزه اي ديگر را رقم زند پس بياييم با ايمان و پر اميد و سراسر از عشق بودن را در هر دم  تجربه كنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:0  توسط تورج عاطف  | 

DSC00596سالها پيش نامه هاي بزرگ مرد تاريخ جهان جواهر لعل نهرو به دخترش اينديا گاندي خوانده ام او در روز هائي كه در زندان استعمار پير بود از تاريخ و فر هنگ به دخترش سخن مي گفت تربيت از را دور و فر ستادن عشق از گوشه زندان تنها از يك واژه مقدس  به نام ” پدر” و يك رابطه زيبا به نام ” عشق ” و براي يك معشوق بي همتا يعني ” دخترم ” بر مي آيد اين واژه ها و تعاريف مي تواند نامهاي مختلف گيرد  و حتما نبايد يك ” پدر ” و ” يك ” دختر” باشد مي تواند ” مادر” و ” مادر بزرگ ” و ” پدر ” و ” پدر بزرگ ” و ” دائي ” و ” عمو ” و ” خاله ” و ” عمه” و ” دوست ” و… عناوين بسيارند اما آن چيزي كه مهم است ” عشق ” خواهد بود در” سيري بر تاريخ جهان ” به قلم نهرو اين پدر مهر بان با تمامي و سواسهاي پدرانه در امر تربيت فرزند با دختر سخن مي گويد نمي دانم شايد تاثر آن عشقي كه در لا به لاي سطور آن كتاب زيبا بود كه مرا در روزهاي نوجواني به يك انديشه برد ” دخترم “

و سالها گذشت و من به اين واژه ” دخترم ” انديشيدم و پس از سالها به  اين آرزو دست يافته ام و اكنون با او زندگي مي كنم و عشق مي ورزم زيرا كه او ” دخترم ” و من ” پدر ” هستم اما واژه مهم ما ” عشق” است و اين ” عشق ” بايد ما را به ” دوست داشتن ” بر ساند در كشاكش زندگي و در روز مرگيهاي بي انتها گاهي پدري مي شوم كه با تصوير آن پدر ذهن آيلي متفاوت است شايد خستگيها و دلمشغو ليها و انديشه ها و استهلاك اعصاب باعث تنديم مي شود كه هم مرا و هم او را مي رنجاند تربيت فرزند كاري بس دشوار است و اين دشواري گاهي اوقات مي تواند باعث فشار هائي شود و روز گذشته چنين بودمن خشمگين شدم و آيلي بنا بر يك خصلت و رسم پدرانه برايم  نامه اي نوشت نامه او سخت مرا منقلب كرد او از من گله مي كرد و در فاكتور هاي كود كانه عشق مرا كمرنگ ديده بود و من گله مند از نقصان باورهايش به عشقم  با او سخن گفتم از عشق از بي انتهائي آن و از بي بهانه بودن هايش از عشقي كه نبايد در كشاكش دلرنجي ها به حضور و باور آن شك نمود از عشقي كه حتي در اخمهاي ناشي از دلخوري بايد ديده شود از رنجها از دلرنجي ها از گله ها و از شكوه ها عشق مي گذرد عشق اگر عشق باشد همان عشقي است كه تنها با يك لبخند يار مي تواند خشم را تقطير كند عشق اگر همان عشق باشد مي تواند معلمي چون يك كودك 9 ساله و شاگردي چون يك پدر 42 ساله داشته باشد عشق اگر عشق باشد مي تواند دخترك را چون يك بخشنده بيند و پدر را چون يك نادم و اين خود عشق است و من در حاليكه صورت دخترم را غرق بوسه مي كرده و او را در آغوش گرفتم به ياد جواهر لعل نهرو و اينديا محبوبش افتادم و عشقي كه تواسنت از لاي به لاي  تمامي ميله هاي زندان به اينديا رسد همان عشقي كه نهرو را توانست نخستين نخست وزير دولت آزادي و عشق در هندو ستان كند همان عشقي كه باعث شد دختر نيز راه او را رود تبديل به اينديا گاندي بزرگ نخست وزير هندو ستان شود آري عشقي كه حتي پس از سالها هجرت آنها همچنان وجود دارد يك عشق بي بهانه و بي زمان همان عشقي كه امروز نيز مرا شبنمي مي كند و باز به سراغ كتاب نهرو مي برد و عشقي كه آن گونه در هجران حضوري پررنگ داشت آري عشق بي زمان و بي مكان و بي بهانه است و دوست دارم آن را تقديم به همه دختران و پسران و مردان و زناني كنم كه به عشق باور دارند و به دخترم  مي گويم عشق نخواهد رفت و عشق و بخشندگي ترا از ياد نخواهم برد مهر بانم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط تورج عاطف  | 

دوست دارم پس زيسته ام magnify

زيستن را باور دارم

در اين ابري ترينها باز هم زيستن را بايد باور داشت

مي دانم در ميان ترانه هاي باراني باز هم مي توان زيست و باور كرد كه آفتابي هست و مهر بار ديگر تابان خواهد شد و عشق مي تواند در بي انتها ادامه يابد و باز نجواهاي فروغ را مي خوانم و اين گونه مي انديشم

مي توان در اتاقي كه به اندازه يك تنهائي است باز تنهائي را نديد

مي توان دلي را كه به اندازه يك عشق است را نظاره كرد و آنگاه بگفت بهانه هاي ساده خوشبختي من بزرگترين بهانه هستند كه با دل عاشق مي توان بي بهانه عاشقي كرد مي توان خنديد مي توان باور كرد مي توان ز چشم ديگر مردمان نديد و خنديد مي توان خود شد مي توان خود را به اندازه كل دنيا ديد مي توان از روز مرگيها گريخت وباز زيستن را باوركرد آري باور زيستن چگونه بايد باشد ؟

زيستن را بايد باور كرد شايد نجواهاي زندگي را ز آدم جعلي دانند شايد گفته هاي اورا مهمل دانند شايد آن صداي خفته فرياد مدام گويد كه "تمامي دنيا مرا كام ظلم داد" اما نگاهي به خويشتن ميكنم و خود را عاشق ميبينم و مي انديشم كه ظلم نمي تواند اين گونه دلي را باز آورد اين بخشش است كه عشق را باور نمود بايد بخشيد بايد عشق را باور كرد حتي در ترانه ها ئي كه به نظر جعلي آيند بايد آواز را شنيد و آوازه خوان را تحليل ننمود مي تواند ترانه خوان صداي آواز از كهنه ماهيگيري باشد كه در بي كران تلاش براي امرار معاش تور ماهيگيرش پاره شده است و حال مي خواند نه ز بهر شب گرسنگيهايش كه در شور آزادي و زندگي دو باره ماهي كه از تور او رهائي يافته است مي خواند و اين ترانه همره شور بختي اما غم درون مي تواند بي نظير آوائي باشد مي تواند آوازه خوان ز يك كهنه سر بازي باشد كه فشنگهايش به اتمام رسيده و خوشحال است كه ديگر يك قرباني ديگر ندارد و حالا در آستانه مرگ و شايد اسارت به دست دشمن بهر دادن زندگي آن دگري كه مخزن تفنگش به او داد ترانه سرائي مي كند اين آواز مي تواند آوازه خواني باشد كه قلب پر دردش به او مي گويد كه اشكهاي محبوبش تا چه حد براي او گران بها است و حاضر است سالها آن درد قلب را تحمل كند و لي ديگر اشكي از گو نه هاي معشوق نريزد حتي اگر قلب او ديگر به صدا در نيايد اين آواز مي تواند ز آوازه خواني آيد كه خواسته است ز پيچيدگيهاي روز گار ماوائي براي عزيزانش بسازد و بي توجهي به نداي قلبش نكند و با تمامي وجود بگويد هيچ چيزي در دنيا مانع عشق نورزيدنش نخواهد شد و...

زيستن را همچنان باور دارم در تمامي لحظه هاي حضور معشوق و براي او خوشبختي خواهد براي او آرامش را خواهان است و در وجود او عشق را مي جويد مي خواهد او را صدا زند و گويد دوستت دارم تا بي كرانه ها دوستت دارم تا هر دم و هر ثانيه و هر لحظه دوستت دارم و زيسته ام زيرا كه دوستت دارم و دوستت دارم پس زيسته ام
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:43  توسط تورج عاطف  | 

foroghباور دارم به پايان فصلي سرد… ترانه هاي بانو را در ذهن دارم آن هنگام كه ايمان داشت به آغازي فصلي سر د همان فصل سردي كه براي او هجران بود ودوري از مهماني هاي دلدار بود شايد آغازي فصل سرد براي او شرو عي ز خلسه اي سخت آرام چون رفتن به زير آب و حس شيرين نزديكي با مرگ ليك در هنگام ديدن زيستن ها …. نمي دانم به همراه فروغ فر خزاد نبوده ام البته در نو شته هايش همواره غرق بوده ام زترنمهايش در دنيائي كه از قلمش برايمان رسم كرد اما آيا دنياي درو ن او نيز چنين بود ؟ نمي دانم دغدغه هاي يك نويسنده همواره اين است كه او را در نو شته هايش جستجو مي كنند حال اين كه براي بسياري از آنان كه مي نو يسند نوشتن تنها رهائي از دنياي و اقعيش است همان دنيا ئي كه داردو كسي نميبيند و او مي نويسد زدنيائي كه ندارد اما همگان تنها او را در آن دنيا تصور مي كنند و شايد چنين است كه آغاز فصل سر د فرو غ نيز شايد زمستاني نبوده است شايد در خلسه عشق بازي ها و در وقفه ميان آنها او نيز مي انديشيده كه چرا فروغ را آن گونه ديده اند و افسوس در اين است كه هنوز هم بسياري فروغ را دوست دارند كه زفصل سر د جدائي ها بنگارد و من از فروغ به ناخدا رسيده ام قصه هاي من و ناخدا شايد يكي است و ناخدا در اين بي كران در ياي زندگي مي نويسد زپايان فصلي سرد و ز آغازي كه او را به درياي هاي جاو دان گرما بخش عشق برد هيچگاه چنين ناخدا پر صلابت ز ايمان به عشق ننگاشته است در روز مرگي هائي كه بسياري او را خواستند و شايد هم خواهند كه در آن به سر برد او ز زيستان بگفت در عاشقانه هائي كه بسياري خواندند و گفتند ترانه هاي يك وهم زده است باز او ز عشق گفت حتي اگر او را متهم به مهر طلبي و عاشقانه هاي دو روزه خواندند در اميد بي كران زيست حتي در تاريك ترين رو ز هاي نجواهاي نا اميد دوران و نز ديكان باز ز اميد گفت و حال مي بيند كه اميد و ايمان و عشق چه زيبا تر نمي دارد و اين گونه است كه ناخدا مي گويد پايان فصل سر هجرانها رسيد پايان فصل بي تفاو تي ها ديگران به ناخدا آمد پايان فصلي ز فصلهاي زيستن رسيد ناخدا مي راند در بي كرانه ها مي خواند در ساحل ها با نجواي عشق و او مي داند كه عشق را با تمامي ايزد مهر بان به او ارزاني داشته است و اين را از نگاه معشوق چه زيبا مي خواند آري بايد زندگي را با عشق و اميد و ايمان ترنم نمود بي ترس و بي شنيدن به هجو ها و بي هيچ نا اميدي آري عشق و آري عشق باور دارم به پايان فصلي سرد… ترانه هاي بانو را در ذهن دارم آن هنگام كه ايمان داشت به آغازي فصلي سر د همان فصل سردي كه براي او هجران بود ودوري از مهماني هاي دلدار بود شايد آغازي فصل سرد براي او شرو عي ز خلسه اي سخت آرام چون رفتن به زير آب و حس شيرين نزديكي با مرگ ليك در هنگام ديدن زيستن ها …. نمي دانم به همراه فروغ فر خزاد نبوده ام البته در نو شته هايش همواره غرق بوده ام زترنمهايش در دنيائي كه از قلمش برايمان رسم كرد اما آيا دنياي درو ن او نيز چنين بود ؟ نمي دانم دغدغه هاي يك نويسنده همواره اين است كه او را در نو شته هايش جستجو مي كنند حال اين كه براي بسياري از آنان كه مي نو يسند نوشتن تنها رهائي از دنياي و اقعيش است همان دنيا ئي كه داردو كسي نميبيند و او مي نويسد زدنيائي كه ندارد اما همگان تنها او را در آن دنيا تصور مي كنند و شايد چنين است كه آغاز فصل سر د فرو غ نيز شايد زمستاني نبوده است شايد در خلسه عشق بازي ها و در وقفه ميان آنها او نيز مي انديشيده كه چرا فروغ را آن گونه ديده اند و افسوس در اين است كه هنوز هم بسياري فروغ را دوست دارند كه زفصل سر د جدائي ها بنگارد و من از فروغ به ناخدا رسيده ام قصه هاي من و ناخدا شايد يكي است و ناخدا در اين بي كران در ياي زندگي مي نويسد زپايان فصلي سرد و ز آغازي كه او را به درياي هاي جاو دان گرما بخش عشق برد هيچگاه چنين ناخدا پر صلابت ز ايمان به عشق ننگاشته است در روز مرگي هائي كه بسياري او را خواستند و شايد هم خواهند كه در آن به سر برد او ز زيستان بگفت در عاشقانه هائي كه بسياري خواندند و گفتند ترانه هاي يك وهم زده است باز او ز عشق گفت حتي اگر او را متهم به مهر طلبي و عاشقانه هاي دو روزه خواندند در اميد بي كران زيست حتي در تاريك ترين رو ز هاي نجواهاي نا اميد دوران و نز ديكان باز ز اميد گفت و حال مي بيند كه اميد و ايمان و عشق چه زيبا تر نمي دارد و اين گونه است كه ناخدا مي گويد پايان فصل سر هجرانها رسيد پايان فصل بي تفاو تي ها ديگران به ناخدا آمد پايان فصلي ز فصلهاي زيستن رسيد ناخدا مي راند در بي كرانه ها مي خواند در ساحل ها با نجواي عشق و او مي داند كه عشق را با تمامي ايزد مهر بان به او ارزاني داشته است و اين را از نگاه معشوق چه زيبا مي خواند آري بايد زندگي را با عشق و اميد و ايمان ترنم نمود بي ترس و بي شنيدن به هجو ها و بي هيچ نا اميدي آري عشق و آري عشق

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط تورج عاطف  | 

zibaee181

سپاس  ز عاشقانه هائي كه مي انديشيدم…

سپاس ز تمامي باور هائي كه ز عشق داشته ام…

سپاس  كه غرقه در روز مرگي ها نشدم و نخواسته ام كه هم رنگي  روزگار را پيرايه وجو د نمايم و در باور م ” نا رنگ ” شدم و در نارنگ بي رنگي و بي ريا بودنها را يافته ام و دانستم كه آري بايد باور داشت كه عشق گوهري است بي همتا كه آيد بهر تمامي مردمان شهر ما وليكن ره ورود به اندرو ن ما باورش هست باوري ز دانستن عشق ز حقيقتي كه نه گفتني است و نه شنيدني و نه در پس پندهاي يك نواخت آيد عشق را بايد بي بهانه پذيرفت بايد عشق را به تمامي به جهان ارزاني داشت تا جهان تواند دنيائي  ز عشق  را ارزانيمان دهد و در معامله دادن ها و گر فتن ها ي عشق همواره سود آوري از آن بخشندگي است كه هر چه بخشي بسي بيش از آنچه تصور كني خواهي يافت كه عشق بخشيدن است و عشق را جاده اي است يك طرفه كه هر كدام از دو طرف  عاشق و معشوق خود در اين جاده سمت هم بخشند بي بهانه كه بهانه اي را نتواند يافت كه خود عشق بهانه است بهانه عشق را بايد عشق ناميد

سپاسي گويم  ز دلم كه ز ترسها و نفر تها و بغض ها هيچگاه نهراسيد و نخو است در مرداب آنها ته نشين شود

سپاسي گويم ز باور عشق   كه حتي در كشاكش طعنه هاي مردماني كه  ترانه هاي ناخدا را ” نجواهاي مهر طلبي  يك ديوانه مرد” خواندند دوامي داشت زيرا ايمان و اميد و عشق را عشق دانست

سپاسي گويم ز ايزدمهر بان كه مرا نشانه ها فر ستادز اشعار حافظ ز نجواهاي اشو ز ديدن ها ز بارش برفي در فروردين ز تگرگي در ارديبهشت ز دو شنبه هائي كه  معجزه مي دهد چه زيبا است اين دو شنبه كه ” دو  همراه” و ” دو دوستي ” و ” دو دل ” و دو جفت چشم محو معشوق ” ” دو زبان هم زباني ” و… همه دو را يكي سازد

سپاسي گويم ز ايماني چنين كه گويم آري باهم خواهيم بو د تا باشيم و مي دانم كه اين گونه بو د و هست و خواهد بود حكايت دو روح عاشق كه تمامي كالبد ها را به كناري مي افكند و باز در احظه هر زيستن چشمهائي را كه مي بيند مي يابد آن يگانه معشو ق تمامي تاريخ را

سپاسي گويم ز اين همه ايمد كه بر دل ما جاري است و مي دانيم كه با اين اميد تا بي نهايت نيز اميد وار خواهيم بود زيرا دلهائي داريم يك دل چشمهائي داريم خيره و عشاق به هم و خدائي كه در تك تك لحظه هاي ما همراهمان بوده و هست و خواهد بود

و سپاسي گويم ز عشق به ملكوت عشق كه چگونه مرا عاشق بود كه زيبا ئي را در من نكشت و ترس را بر من چيره نساخت و  باور عشق را برايم جاو دانه نمود و فريادم را تمناي عشق و نه بغض نفرت بيافريد

سپاس از تو اي خالق عشق كه عاشق آن چشمهاي سياهم كردي

و سپاسي از بي كران عشق تا به عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:31  توسط تورج عاطف  | 

ی 6, 2009 by تورج عاطف

akii8

به كنار پنجره  رفتم نگاهي به منظره زيباي بيرون مي افكنم در ميانه بهار هستم و بهار را با تمامي وجود مي بينم صداي آشناي مي آيد گوش مي سپرم  سالها است كه اين صدا را نشنيده ام اين همان نغمه پرنده سالهاي دور كودكيم است همان پرنده اي كه بر روي كاج باغچه خانه خيابان گل سرخي مي نشست و در روز هاي بهاري برايم مي خواند دغدغه هاي زندگي  و ازد حام ساختمان سازيهاي كوچه ما فرصتي نداده بود كه اين صدا را بشنوم و حالا در اين روز پر سكوت كوچه بار ديگر با نغمه اين يادگار شيرين دوران كودكي به وجد مي آيم در خوش خيالي خود غرقه ام  كه صداي اتو مو بيلي مي آيد ولي باز من صداي پر نده را مي شنوم اره سنگ بري ساختمان نيمه كاره رو به رو به صدا در مي آيد و لي باز من صدا را مي شنوم و بار ديگر با سعدي هم آوا مي شوم

جهان در سماع و مستي و شور

و لي در آينه هيچ نبيند كور

آري مي بينم بار ديگر بر گهاي سبز را سبز تر مي بينم و صداي پر نده اي كه با نجواي خود عشق بازي خود با طبيعت را باز گو مي كند آري هيچ حقيقتي را نمي توان انتقال داد به ياد سخنان اشو مي افتم كه او مي گفت ” عشق  حقيقتي است كه هر كس خود بايد به آن رسد “و من بار ديگر عاشقانه ها را ترنم مي كند اين حس شنيدن آواي دوران عاشقانه كودكي را غنيمت شمرم من بار ديگر به كود كي باز گشته ام اما نه كودكي نيست من به عاشقانه ها باز روي آوردم عاشقانه هاي بي هيچ كلمه و واژه و ادعا و پندهاي كهنه اين همان  پيام نجواي شنيدن پر نده خوشبختي دوران كودكي من است به ياد دكتر شريعتي و قصه ” كاريز” او در كتاب كوير مي افتم او از آن مقني پير بعنو ان معلم ياد مي كند و مي گويد دانشگاه تنها يك معلم دارد و اين معلم آن كسي نيست كه علمش را منتقل كند علم انتقال نمي يابد كه اگر منتقل شو د ديگر علم نيست و آگاهي ندارد يك چيز دست مالي شده  و بي ارزش است و هر كس بايد خود به دنبال علم و حقيقت خويش باشد و  آن معلم زماني  تشخيص داده مي شود كه درس عشق دهد چون شمس همان پير مرد ژوله كه تا سخن گفت مولانا را عاشق شاگرديش نمود و  من با تفكر هاي دكتر عاشق به اين انديشه مي روم كه عشق تنها درس است و اين درس تنها يك معلم دارد و آن چيزي جز خود عشق نيست و همين عشق است كه امروز به من مي نمايد كه در زمزمه هاي حسرتهاي بي انتهاي يك كودك مهر بان جستجوي يك  عشق مادري را بينم و در ترانه هاي او ز هم دلي و ز هم نفسي و ز عاشقي و ز وابستگي سخنها شنوم   و همين عشق است كه مرا به پيام جاو دانه اي سخت دلبند كند كه گويد : تصميم گر فتيم كه تا باشيم با هم باشيم ” و همين عشق است كه لبخندي در   چشمهاي  بي نظير سياه زير يك روسري زرد را بي همتا بينم همين عشق است كه لبخند ها را با چشمها ترجمه كنم همان چشمهائي كه از نورش عشق مي تابد و مي تواند از چشمهاي سياه كودك عاشق آرزو هايش باشد  كه مي بيند مي توان در اين دنيا  پر ز بي مهري نيز به آنها  مي توان رسيد و با آنها غرقه شد و يا از ميان سيمائي در آيد كه عطر حضورش در آخر زمستان بهاري است در ميانه بهار هم بهاري است او جاو دانه بهاري است دختر بهاري است نه آن كه تنها  متولد بهار باشد  كه او خود بهاري را بار ها متولد كرده است…

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:44  توسط تورج عاطف  | 

شرح  عشق؟ magnify
برايم نوشت :
عشق کلمه و واژه ی مقدسی است .
سخن عاشقانه فراوان است اما عاشق واقعی کمیاب .
با کلمات نمی توان عشق را معنا کرد.
عشق در قلب است و در ذهن آن را باید مرور کرد تا بتوانیم به عشق واقعی برسیم.
سعی کن عشق را در خود به بازی نگیری که اینگونه با کلمات خود را بازیچه قرار دهی .
با خود روراست باش و صداقت را در قلبت جستجو کن.
امیدوارم عاشق واقعی باشی و عشق حقیقی را در قلبت بیابی
موفق و سربلند باشی
.....................................
نصايح را مي خوانم و در بطن آن مي انديشم كه چه زيبا است نصيحت گفتن بي آن كه خود آن كلمات را يك بار مرور نمودن !مي توان گفت " عشق كلمه و واژه مقدسي است " و بعد عنوان نمود با " كلمات نمي توان عشق را معني كرد" چه زيبا تناقضي است كه كلمه واژه و مقدسي را نتوان با كلمات معني كرد! چه آسان مي توان ناصح بود و از آن دور دست ناشناخته ها تشخيص داد كه من عشق را در خود به بازي گرفته ام و بعد اين بازيچه با كلمات را نفي كردم و باز گفت " عشق كلمه و واژه مقدسي است " چه شجاعتي است كه ديگران را متهم كرد كه تزوير مي كنند و ناصحي شد و فر مود" با خود رو راست باش و صداقت را در قلبت جستجو كن " و بعد قاطعانه گفت" اميدوارم عاشق واقعي باشي و عشق حقيقي را در قلبت بيابي " چه آرزوئي زآن كه عشق را كلمه و واژه اي تنها مقدس مي داند و بعد..
به حرفها مي انديشم و مي گويم چرا اين همه مدعي عاشقي داريم و ناصح گويد كه چه كني و چه نكني ؟سعي ندارم جوابيه اي دهم به آن كه نمي دانم كيست و از چه عالم مكاشفه اي اين گونه تشخيص داده است كه نه رو راستم و نه عاشق واقعي شايد او نيز بيگانه اي است با حافظ كه دردي را كه نو شته ام و غمي را كه ترنم كرده ام عشق ندانسته كه اگر حافظه اي ز حافظ بداشت شايد به خاطر مي آورد كه گفته بود
ناصحم گفت جز غم چه هنر دارد عشق
گفتمش اي مرد دانا هنري بهتر از اين
ليك عشق را با غم هم نتوان معني زد كه عشق خود شادماني است عشق نه واژه است و نه كلمه و نه نصايح دور از گفتگو عشق به واقع ... راستي عشق چيست ؟ به ياد دختري مي افتم .

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است


رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ


دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند


شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست


قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت


رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

__._,_.___
دخترك سوالي پرسيد اين همه جوابها را گرفت ليك عشق هيچ كدام نيست و نخواهد بودن به قول مولانا عشق را نتوان با قلم بگفت و شر ح و تفضيلي بداد
عشق مي تواند
يك لبخند باشد يك رضايت يك همراهي يك باور كه آري تا بي نهايت مي توان شادي كرد مي توان خويشتن را در خود ما تفسير كرد عشق را مي توان در چشمهاي هر دو شنبه اتفاقي بديد روز پاك و روز عشق و روز فرار ز هر ترديد همان ترديدهائي كه مي سوزاندو مي هراساند و هردم نگاهي دم به دم به چشمهاي معشوق بكرد و گفت
آري و آري اين زيباترين عشق است بي ترديد
ناصحان را رها كرده ام و پند دهنگان جعلي و بردن عشق در پس كوچه هاي واژه و كلمه و حرف و تعريف
آري عشق همان عشق است بي بيان و شرح و قصه هائي كه نيارزد باز خواني باز و شايد بايد باز صحبت از مولانا كرد و بر روان او درود فر ستاد كه چه زيبا براي بسياري گفته است
آن كه كف ديد دريا را نديد
و من در دوشنبه هاي بي كران عشق تنها دريا را در بي نظير چشمهاي او ديدم و بس
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:10  توسط تورج عاطف  | 

آنگاه كه خودش نبود... magnify

در كشاكش بيداري و خوابي سير مي كند نگاهي به ساعت مي افكند هنوز زماني باقي است و مي داند كه اين زمان به معناي فرصتي دو باره براي فرو ر فتن در خواب خويشتن است دغدغه خواب ماندن به جانش مي افتد نمي خواهد بار ديگر به ناگه از خواب بر خيزد و از " خود" بار ديگر " بي " خود " شود

آري سخت عجيب مي نمايد از" خود" به ناگه بي " خود" شدن اين بي خود شدنها او را چه سخت از خود مي آزارد او بي خود شدنها را دوست ندارد و نمي خواهد از ياد برد كه چگونه

بوده است و حال چگونه مي نماياند آن چيزي كه در درو ن خود او وجود ندارد

صبح بهاري است نگاهي به اطراف مي كند به همان دغدغه هاي قبلي كمي از آن "خود" كه بوده است فاصله دارد اما آن " خود" براي او بيگانه نيست نمي خواهد حس بيگانگي ز " خود" داشته باشد از بي " خود" بو دنهايش رنج مي كشد زيرا چنين نيست او نمي تواند نا اميد باشد نمي تواند بي اميد به فضاي پشت پنجره بنگرد و از نسيم صبح گاهي بر خور دار نشود و از ايزد مهر بان سپاس نگويد او نمي تواند حتي با ضعف جسماني كه وجودش را گر فته باز از قدرت درو ن و اراده سخن نراند او نمي تواند قدم زند و نخواند

فاش مي گويم از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

ترانه هاي او ز نا اميديها همواره گريزان است او مي داند كه اميد صميمي ترين دوست آدمي است و هر آن گاه كه اميد رود او نيز خواهد رفت حتي اگر در گرداب از بيماريها و كم سوئي زندگي دست و پنجه نرم نمايدباز تا وقتي اميد هست معجزه نيز خواهد بود

ترنمهاي او از بي ايمان به زيستن هم فرار مي كنند مگر مي تواند بي ايمان بهر به و بهتر شدنها زندگي فرار نمايد؟ اين زيستن همراه با ايمان به او كه مي داند هر آن هنگام كه با او است ديگر به هيچ كس و هيچ چيز نيازمند نيست به اوشوقي دهد به وسعت عظمت عشق به يزدان مهر بان

و آواز عشق سر مي دهد نمي توان بي عشق زندگي كرد او در هر دم و بازدم ز دم و باز دم معشوق ياد است معشوق را با تمامي وجودش رو يائي مي داند مي خواهد كه معشوق براي او هميشه حسي از آرامش يافتن در كنار او تداعي كند كه خود در كنار معشوق آرامشي ملكوتي دارد

و صبور مي كند صبري كه به او كمك ميكند كه از خواب بهاري صبح رهائي يابد دمي به خود آيد آگاهي را به خود كشد و خود را بار ديگر خود كند همان خودي

كه مي تواند در لبخند ي كه شاپري هنگام بيدار شدن از خواب به او مي زند و در راهپيمائي صبح گاهي خدا را شكر مي كند كه پدر باز همان پدر شده است

و يا همان خودي

كه در قهقهه شيرين معشوقش در ادامه لطيفه هائي كه امروز بار ديگر مي تواند به او بگويد شنيده مي شود و به او ياد مي آورد كه باز همان عاشقي است كه دوستش دارد و مي خواهد اين گونه هميشه باشد و عاشق همان عاشقش باشد

و يا همان خودي

كه اين سان به آسمان مي نگرد و عشق را نه تنها در آسمان كه در در يا و ز مين و جنگل و... همه نفطه نقطه هاي خلق مي بيند

آري امروز خود او مهر و آفتابي در خشان را به او باز نمايد و مي داند آن گاه كه مهر و آفتاب و ايمان و اميد و عشق و لبخند يار را نديد تنها يك علتش داشت و آن اين بود كه خود او " خودش" نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:38  توسط تورج عاطف  | 

شايد خداحافظ ناخدا
شايد خداحافظ ناخدا magnify

آغازي ز شروع هر روز خواستم بنمايم اما گوئي اين آغاز من به معناي پايان دگري است پايان دوراني كه به نظر آيد كه ناگهان آمد و اكنون آهسته و آهسته مي رود

نمي دانم شايد درد بيماري است و شايد هم خستگي و ممكن است ز كاهلي قوه دماغي من باشد ولي هر چه كه هست نشاني ز تغيير است مي دانم ز تغيير طلبي كه از روز مرگيها اين روز هايم آمده است

روز مرگي را حس مي نمايم به نظر آيد كه ديگر آن گونه نمي توانم باشد كتابهايم بر روي ميز عسلي كنار تخت خوابم تلنبار شده است و آنها را ورق مي زنم " كمدي الهي " دانته و " كوير " دكتر علي شريعتي و " كوانتوم و درمان " و كتاب انگليسي و فرانسه من هم ديگر مرا جذب نمي كند آنها را مي نگرم و بار ديگر رها مي كنم هيچ كلمه اي در ذهنم نمي ماند به سمت ديوان حافظ مي روم بار ديگر كتاب حافظ برايم شده است و ديگر حافظ رمز گشاي با من سخن نمي گويم و حال و احوالم با خيام نيز بهتر نيست سعي مي كنم بار ديگر خود را پيدا كنم و از اين رو بار ديگر مي خوانم

امروز ترا دسترس فردا نيست

انديشه فردا بجز سودا نيست

يك دم ضايع مكن ار دلت شدا نيست

كه باقي عمر بها پيدا نيست

...

اما خيام هم درمان نمي كند به سراغ اشو مي روم عارف روشن ضمير هم از " عشق پرنده آزاد و رها " برايم ترنم مي كند اما من خطوط و سطور را مي بينم اما نمي توانم لحظه اي درك كنم حلاوت سابق را برايم ندارد گوئي برايم تنها حروف سربي و نه همان ترنمهاي عاشقانه عارف هندي شده است با بي حوصلگي از تخت خواب بر مي خيزم به سوي اتاق شاپري مي روم او را از خواب بيدار مي كنم اما گوئي او نيز مرا نمي شناسد بي حوصله هستم و هديه من براي دخترم يك مرد عبوس و غير فابل تحمل هست از مردانگي تنها صداي زمختم به من دهن كجي مي نمود سخت آيلي لباسهايش را مي پوشد و با هم به سمت مدرسه مي رويم راه پيمائي در يك ارديبهشت زيباي تهران حالم را بهتر نمي كند آيلي را با بو سه اي وداع مي كنم بوسه اي كه ز شرم زنم و آيلي با بزرگواري پذيرد اما مي دانم تنها يك پدر نادم و تقلبي هستم و باز نام پدر مرا به ياد واژه مرد مي اندازد و مرد باز مرا به خلسه گفتگوي فروغ مي برد

برو اي مرد اي موجود خود خواه

...

حافظه ام ياري نمي دهد ياد آورم اما حقيقتا همان واژه شايسته من است

"موجود خود خواه" شايسته من و بسيار كساني بدتر از من..

كامپيو ترم را رو شن مي كنم تا ادامه كتاب جديدم را بنويسم اما گوئي بيگانه ترينم در برابر عملي كه روز گاري شيرين ترين مي دانستم آري " نو شتن " هم ديگر برايم يك عشق نيست و تبديل به يك و ظيفه شده است و از اين و ظيفه شدنها بي زارم

ذهنم به دوران مي افتد شايد ديگر قريحه خود را از دست داده ام مي خواهم خود را مشغول كنم و گويم كه تنها خسته ام اما خسته از چي ؟ چرا بايد اين گونه شوم با شلاق انتقاد به جان روحم افتم و خود را باز خواست كنم

تو چرا اين گونه شده اي؟

دردت چيست ؟

چرا پدر خوبي نبوده اي ؟

چرا عاشق خوبي نيستي ؟

چرا اين گونه حس مهمل بودن داري ؟

چرا ديگر نتواني اندكي از آن همه آرامشي كه روز گاري به ديگران مي بخشيدي به خود بخشي ؟

و...

سوالها بي انتها هستند و من

همچنان هستم

بي حوصله

بي قريحه

بي وجود

و شايد همان واژه معروف فروغ

يك مرد و يك موجود خود خواه

و من در آغازي ز شروع ديگر و شايد پاياني بر قصه اي به نام ناخدا هستم

شايد بايد روم

شايد بايد روم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط تورج عاطف  | 

سلام شازده كوچولوي مهر بان magnify

شازده كوچولو مهر بانم

چشمهايت را از ياد نمي برم

اين چشمها را در آينه محبوب مادري ديده ام كه بي همتا است

آري چشمهائي كه در آن صداقت و مهر باني و شور زندگي و عشق در هر پلك زدنهايش جاري است و مي دانم كه روح و عشق بزرگ مهر بان مادري چون او بايد براي تو همواره يك پشتيبان باشد حتي اگر كوچك انديشي ها و قانو نهاي نانوشته "نر "گونه ها و نه مرد انه ها بخواهد مانعي براي اين عشق ورزي شوند

شازده كوچولوي مهر بانم

هنوز احساسي بر روي دماغم كه يادگار گرماي لمس بيني زيبايت بود را نگاه داشته ام نفحه تو چه زيبا عطري داشت مرا به ياد عطر محبوبم مي اندازد و مي دانم كه اين نفحه را چون جاودان عطر محبوبم تا آخرين دم حيات در ذهنم نگاه خواهم داشت

شازده كوچولوي مهربانم

هنوز بر روي گونه هاي شاپري كوچكم جاي بوسه هاي تو باقي است و هردم شاپري از تو و مهر تو مي گويد و دنياي او كه در آن پسرها همه شيطان و شلوغ بودند حالا يك استثنا دارد آري يادگار پسرك مهر باني كه او را با تمامي وجود دوست داشت براي شاپري من جاودانه شد

شازده كوچولوي مهر بانم

مي دانم زمان خواهد گذشت و روز گار همواره در گذران است و نفرت ها و خود پسنديها و گدايان شخصيت و بي انديشه هاي دوران همه خواهند گذشت و جاي خود را به عشق و مهر و شخصيت و انسانيت خواهند داد اما در اين ميان اشكهاي پريسان مادري مي توانم تمامي صبر و ايمان و اميد و عشقي كه به تو ارزاني داشته ببينم و خوشحال باشم كه چنين گنجي را چون پشتوانه همواره همره تو خواهد بود

شازده كوچولوي مهر بانم

به اين بهار پر تلطع كه مي نگرم به تگرگ در ارديبهشت و برف در فرو ردين و شكوفه هاي عشق 26 اسفندي كه مي انديشم باز به ياد مي آورم كه در ميان هجو گونه هاي همه خام انديشي آدم نمايان و آنهائي كه مردي و مردانگي و غيرت را در زمختي صدا و فرياد هاي مهمل مي دانند چقدر وجود عشق خداي و مهر ايزد و اراده پروردگار خالي است پس آرام گير كه لطف خدا و مهر و عشق ايزد مهر بان نخواهد گذاشت كه پر توي نور و گرماي وجود پريسان عشق به تو حتي لحظه اي كم شود و اين هجو گونه هاي جعلي نيز خواهد گذشت

شازده كوچولوي مهر بانم

مي دانم سر انجام همه چيز خواهد گذشت و پشت در هاي روز گار پايين و بالا ناگهان دري باز خواهد شد كه پريساني شازده كوچولويش چون تو را بغل خواهد كرد و بوسه بر چشمهاي بي نظيري چون چشمهاي خودش خواهد زد و عطر و بوي ترا استشمام كند و با اين معاشقه زيباي مادرانه به تو ياد دهد كه مردانگي همان مهر و بخشش و غيرت همان صبر است و انصاف و عشق آن چيزي است كه در تك تك اشكهاي پريسان و ناخداي عاشق لمس بيني تو و لبخند شاپري كه به ياد بوسه تو بر گونه هايش باز برلبش شگفته مي شود موج مي زند

شازده كوچولوي مهر بانم

دست به سوي ايزد مهر بان دراز كرده ايم برايت عشق و آرامش و بهترينها را تا به ابد خواهيم خواست و مي دانم سر انجام درها باز مي شوند و آفتاب در خشان با درخشش زيبا چشمهايت هماوردي مي كند

وقصه عشق ادامه دارد شازده كوچولو
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط تورج عاطف  | 

گفتگوهاي گاندي ومن magnify

دست نو شته اي از گاندي و حكايتي بعد از آن را تصميم گرفته ام كه باز گويم مهاتما مي گويد

----------------------------------------------------------------------------------------

قسمتي از دست نوشته‌هاي مهاتما گاندي

من مي‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌صفت باشم

من مي توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من يک انسانم، و اين‌ها صفات انساني است

و تو هم به ياد داشته باش:

من نبايد چيزي باشم که تو مي‌خواهي ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را ديگري بايد برايت بسازد و

تو هم به ياد داشته باش

مني که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تويي که تو از من مي سازي آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگي را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان

و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو مي‌خواهي

و تو هم مي‌تواني انتخاب کني که من را مي‌خواهي يا نه

ولي نمي‌تواني انتخاب کني که از من چه مي‌خواهي.

مي‌تواني دوستم داشته باشي همين گونه که هستم، و من هم.

مي‌تواني از من متنفر باشي بي‌هيچ دليلي و من هم،

چرا که ما هر دو انسانيم.

اين جهان مملو از انسان‌هاست،

پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسي جديد باشد.

تو نمي‌تواني برايم به قضاوت بنشيني و حكمي صادر كني و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروي ماورايي خداوندگار است.

دوستانم مرا همين گونه پيدا مي کنند و مي‌ستايند،

حسودان از من متنفرند ولي باز مي‌ستايند،

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم،

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستي خواهم داشت،

نه حسودي و نه دشمني و نه حتا رقيبي،

من قابل ستايشم، و تو هم.

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد

به خاطر بياوري که آن‌هايي که هر روز مي‌بيني و مراوده مي‌کني

همه انسان هستند و داراي خصوصيات يک انسان، با نقابي متفاوت،

اما همگي جايزالخطا.

نامت را انساني باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاي متفاوتشان شناختي،و يادت باشد که کاري نه چندان راحت است...

-----------------------------------------------------------------------------------

سالها به پرواز انديشيدم و دوست داشتم كه به گونه اي شگرفت در جامعه اي كه هم رنگ جماعت نبودنها جرم نابخشودني است پرواز كنم و با دو بال شجاعت و سخاوت در مقابل سختي ها صبر و در مقابل بد انديشي ها بخشش داشته باشم حكايت روز گار من چون داستان همه آدمياني بود كه در دنياي امروز مي گويند

نگاه نكن چو ن نوع ديدن تو با ديگران فرق دارد

و نشنو چون آن چيز هائي كه مي شنوي همه ماجرا نيست

و نگو كه گفتني هاي تو بر دل ننشيند زيرا سالها است كه قصه ديگري گفته اند

اما سعي كردم كه

ببينم آن چيزي را كه ديدني است و بايد ديد و از دريچه نگاهم نه آنچه به من ديكته مي شود نظاره كنم

بشنوم آن چيزي را كه با افكار در بر گفته از خلاقيت و نو آوري و انسانيت و دگر انديشي گفته مي شود

بگويم ز آنچه در قلب دارم و به دنبال آئين و سنن گذشتگان نباشم بلكه بر پايه شك و اين سخن كه شايد به گونه ديگر توان گفتن سنجيده و تحليل نمود عمل كرده ام

و از اين رو بود كه در هنگام ديدن و شنيدن و گفتن نه تنها ذهنم با كلمه " چرا " آشنائي داشت بلكه با سوال " چرا كه نه " هم پيماني بي نظيري مي كرد و از اين رو بو د كه مرا رند و ديوانه و شايد هم فريب كاري ناميده اند اما به اين سخنان نمي انديشيدم زيرا خواستم كه خود شوم و از دريچه نگاه خود بينم و شنوم و گويم و اين جرم بزرگي بود اما ديدن و شنيدن و گفتن از زبان ديگران را جرم بزرگتر مي ديدم اگر خو د ديدن و خود شنيدن و خود گفتن را جرم حساب كنيم

و اين گونه بود كه اگر پرواز را ياد نگرفتم اما لذت پرواز كردن را حس كردم و در اين انديشه رفتم كه پروا ز حتي اگر كم باشد و همراه بال شكسته باز پرواز است و بسيار قوي تر از حبس شدن در قفس روز مر گيها و ترسها و هم رنگ جماعت شدنها ارزش داردو اين انتخابي است كه خود بايد كرده و از بين آن كه آيا " قصد پرواز دارم "و يا" حضور در قفس را دوست دارم" گزينشي داشته باشم شايد اين انتخاب باعث شود كه حس كنيم كسي ما را دوست ندارد و همگان ترجيح مي دهند كه همان شخص قديمي را ببينند اما به ياد بياوريم آن چيزي كه مهم است اين خواهد بو د كه خود از خويشتن راضي بوده و بي ريا و با شجاعت در مقابل مقاومتها و سخاوت در برابر بد گوئي ها و بد انديشي ها پرواز بي ريا و بي محدو ديت را تجربه كنيم و شايد همين گفتار و اين باور باعث شده كه جاو دانه فروغ ادبيات ما فروغ فرخزاد گفته است

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني است

پس پرواز كن

بي بهانه

با بهانه زيستن بي ريا و همره بالهاي شجاعت و سخاوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:12  توسط تورج عاطف  | 

در كوچه هاي شهر مي بارد و من نيز ... magnify

ترا عاشقم ؟

ترا دوست دارم ؟

ترا خويشاوند روحم ؟

ترا مهر بان بي عنوان همرهم در اين باران زيباي شهر در ميان روياهاي بي كران جاري مي شوم

مي بارم بي انقطاع در ميان شايعاتي كه مردان را ز زنان جدا سازند در ميان و اقعيتي كه گويد خوش باش كه روز هاي او لين تنها عاشقانه است و در بي انتها تنها نفرت ارزاني تو است

مي بارم بهر آن كس كه عشق را زود گذر و طولاني و ماندگار داند و نمي داند عشق اگر عشق باشد زمان مقوله بي معني است

مي بارم بهر آن كه عشق را شكست خورده مي تواند ببيند و نمي داند عشق هيچگاه نمي تواند شكست خورد كه خود عاشقي نيز عشق است و جاودان پيروزي

مي بارم بهر آن كه وصال را نقطه اي بهر عشق مي داند و نمي انديشد كه خود عشق وصال است و وصال عشق است و عشق وصول عشق است

مي بارم بر حسرت و بغض كور دلاني كه دوست داشتن را براي " من " ترجمه كردند و هيچگاه نيافتند كه خويشاوند دو روح تنها " ما " را ميسر مي سازد

مي بارم بر تعاريفي كه ز عشق كور دلاني مي گويند كه هيچگاه حتي جسارت عاشق بو دنشان را نيافتند كه فرياد كنند

مي بارم بر تاريكي و خفته در بيغو له هاي غرو ر كاذب مر دانه اي كه عمري را به پير بودن گذرانده است و حال مي خواهد عشق را در پيري ترجمه كند بي آن كه بداند عشق سن ندارد و سن تنها اعداد بي معني است كه دل تواند آن را شمرد

مي بارم بر بي انتهاي ندانستن هاي ز عشق حتي در بي كران زمز مه هاي چشم بسته تمامي عاشقانه زمزمه هاي حافظ و خيام و مو لانا و نظامي و خاقاني و سعدي و...

مي بارم بر بغض زنانه اي كه مي گويد تنها كلامي كه ز زنان گفته مي شود بايد درد آلود مي باشد

مي بارم بر اين همه ظلم و خود خواهي ز نامر ديهاي نر گونه كه در بستر تاريخ گفته شد و عمل كردند تا بسوزاند روح بي گناه او را كه همه از وجود او پاي به زمين نهاديم آري سوزاندن زن و مادر و همسر و معشوق هنري است مردانه و شايد ناجوانمردانه و نامردانه كه حتي تمامي اين بارانهاي شهر هم نتواند اندكي اين سوزاندن را خموش سازد

مي بارم بر نفير مردانه اي كه همچنان مي خواهد با بي كران حماقت خدا را مردانه بيند و اوامر نر گونه و ناجوانمردانه را به ايزد مهر بان نسبت دهد

مي بارم بر سكوت بي انتهاي چشمهاي نگران يار كه مي انديشد كه به كدامين گناه بايد اسير تو همات ديوانه مردي شود ؟

مي بارم بهر چشمهاي باراني او و شرمگين از خويشاوندي روحي كه اين گونه مدعي است و اشكهاي او را نتواند مانع از ريختن شود

مي بارم برتصور بوسه هاي رنگين و خيس در زير اين طراوت باران و شايد اشكهائي كه بهر عشق و دوست داشتن و خواستن يار ازل و ابدي من است

مي بارم بهر او كه دوست دارمش در اين تصور زيباي قدم زدن زير باران در اين تصور گر فتن دستهاي يخ زده اش كه شور عشق و دلدادگيش را به چشمها داده و از يار گرماي دستي را خواهد كه مي داند بهر او دوست داشتن وجود بي نظيرش شعله هاي بي كران عشق مي كشد

و مي بارم بي انقطاع و بي ادعا بهر باران عشقي كه تنها براي يار است و بس

و باران در شهرم همچنان مي بارد و من نيز در خيال يار مي بارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط تورج عاطف  | 

شرمنامه يك مرد magnify

از دير باز به جنگ جنسيتها اعتقادي نداشتم و از جمله هائي چون " همه زنها يك كر باسند" و يا " مرد جماعت .... است " گريزان و باورم اين بود كه آن چيزي كه مهم است مرد و يا زن بودن نيست كه اين هديه اي نيست كه ما انتخاب توانيم بكنيم بلكه انسانيت تحفه اي است كه از دير باز از طرف خالق عشق به تمامي انسانها داده شده است اما در روز گاراني اين مردان بودند كه به صر ف قدرت بازوي و توانمندي بدني خود خواسته اند زنان را به بند كشند كه افسوس و صد افسوس كه كشيده اند و هنوز هم با ترفندهائي چون " حق حضانت " و" اجازه براي كار كردن به زنان " و " اجازه خروج از كشور" وحق ازدواجهاي موقت و دائم علي رغم داشتن همسر همچنان دست به اين برده كشي و بي عدالتي جنسي مي زنند و در اين ميان آنان كه مردي را در " جوانمردي و مردانگي " و نه " نر بودن " مي دانند بايد شر مگين باشند و بگويند افسوس بر آناني كه خود را به صرف نر بودن مرد ناميدند شعري را برايم فرستادند و باز حديث مظلوميت دارد چون نه شاعرش را مي شناسمن و نه مي دانم در چه حال و احوالي چنين دل خو نيني داشته است اما غم نامه اي است از آن چه بشر بر سر بشر به صرف متفاوت بودن و نه غير جنس بودن مي آورد شعر زير را تقديم مي كنم به تمامي بانواني كه رنج نامردي ها رامي كشند وتمامي مرداني كه با خواندنش عرق شرمي از ظلمهائي خواهند ريخت كه هم جنسان بيولوژيكيشان بر سر يار بانوان آورده اند

می‌گویند مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم

حوایم نامیدند یعنی زندگی

تا در کنار آدم، یعنی انسان

همراه و هم‌صدا باشم

می‌گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان‌شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ‌ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ‌ها

تا شاید راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

نسل انسان زاده منست

من، حوا

فریب خورده شیطان

و می‌گویند که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند


شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می‌دهند

اقرار می‌کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم


با گذشت قرن‌ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند

و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند



فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من


گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند



اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد



من

مادر نسل انسانم

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم

من

درست همانند رنگین‌کمان

رنگ‌هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید



پس بیاموز تا سجده کنی

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

بر من سجده کردند

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپت

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:46  توسط تورج عاطف  | 

گفتگوهاي عاشقانه همره خليل جبران magnify

به مردمان شهرم مي نگرم چهره ها مغموم و خشمگين گاهي بوقي و فريادي ز خشم كه چرا بيشتر نرو د اين عرابه آهني كه او را رهسپار ديار وقت گذراندنهاي بي انتها كند

بهاري است حقيقي در شهرم چنين بهاري را نديده ام همه جا خنكاي بهار و نسيمي مي وزد و بوي ياسمين همه جا را گرفته است و من شكر گزار خالقي كه چنين عاشقانه تصويري را ساخته و مرا در غفلت روزمرگي ننهاده است و به اين مي انديشم كه چرا غفلت نكنم ؟ به ياد جمله هاي جبران جليل جبران مي افتم كه مي گفت:

وقتي كه عاشق مي شويد مگوئيد كه " خدا در قلب من است " بلكه بگويد " من در قلب خداوند جاي دارم "

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند و عشق را هيچ آرزو نيست مگر آن كه به ذات خويش در رسد ...

...

آري عاشقانه زيستن را ادامه مي دهم در نفحه ياسمنها مي توانم عطر يار را استشمام كنم در طراوت باران چشمهاي شبنمي را به خاطر آورم در لبخند و شادماني درختان معطر شده به نوازش باران به ياد آورم نوازش يار را هنگامي كه با بي نظير چشمهايش مرا ز عشق نوازشي جاو دانه دهد و من مي خندم و بازسپاسگذارم نمايم و دوست دارم سير كنم

و باز به ياد شاعر عاشق لبنان مي افتم كه مي گفت

اما اگر شما عاشقيد و آرزوئي مي جوئيد

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند...

.....

ومن براي شب آوازي مي خوانم كه بوسه هاي مرا به يارم با ريزش تمامي ستارگان بر بي نظير گونه ها و لبانش فرو ريزد

و باز آرزو هاي جبران را مي خوانم

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويبارباشيد كه باشتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند ...

ومن ذوب مي شود در بي نهايت عشق ورزيدن به او و شتابان در پي مدح او هستم كه يار از لي من است و در بي كران زمانه ها او را جسته ام

و باز از آرزوهاي جبران مي خوانم

آرزو كنيد كه رنج بيشتر از حدمهربان بودن را تجربه كنيد و...

و من تجربه كردم كه مهرباني بيش از حد ندارد و همواره كم است حتي اگر لحظه اي زمهر ورزي غافل نشويم

و باز آرزوهاي جبران مرا نوازش دهد

آرزوكنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد ...

ومن به ياد فروغ مي افتم كه مي گفت : تمامي زخمهاي من از عشق است اما زخم من از عشق نبود كه بي عشقي ها مرا زخمي مي نمود

و باز ترانه هاي جبران مي گويد

آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشايد و سپاس گوئيد كه يك رو.ز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است ...

و من هر سپيده دم و شامگاه و هردم به دم قلبم را گشوده ام و به اين زيبا بهار و بي نظير يارم مي نگرم و سپاسي گويم از حقارتي كه دارم در برابر اين همه مهر باني هاي يزدانم

و باز خليل عاشق گفت

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميدو به وجدو هيجان و عشق بيانديشيد

و آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه باز آئيد

و به خواب رويد با دعائي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او

..............

.من پر سپاس ز عشق ز همرهي يار در بي كران چشمهاي سياه بي نظيرش در خواب و بيداري كه همره او است سپاس گويم خدائي را كه چنين عاشقانه بهاري را به من هديه داده است

سپاس

سپاس

سپاس
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط تورج عاطف  | 

حكايت آيلي
حكايت آيلي magnify

و آنگاه زني كه كودكي در آغوش داشت گفت :براي ما از فرزندان سخن بگوي

پيامبر گفت:

فرزندان شما به حقيقت فرزندان شما نيستند

آنها دختران و پسران زندگي اند در سوداي خويش

اين جوهر حيات است كه به شوق ديدار خويش هر دم از گوشه اي سر بر مي كند

آنها از كوچه وجود شما مي گذرند اما از شما نيستند

و اگر چه با شمايند به شما تعلق ندارند

" جبران خليل جبران"

آيلي را مشغول نوشتن مشقهايش مي بينم او بسيار سر در گم است زيرا هر چند دقيقه از من سوال مي كند و سرانجام سوالي مي كند كه سخت مرا اندوهگين مي سازد او مي گويد

- بابائي ! مي تواني چند تا از حكايتهاي سال گذشته كتاب فارسي را بگوئي ؟

با تعجب او را مي نگرم مگر ممكن است كه او به اين آساني داستانهاي سال گذشته را ازياد برده باشد؟من هنوز قصه هاي " چوپان دروغگو " و " تصميم كبري " و " دهقان فداكار" و... را در حافظه دارم اما دخترم اين گونه آسان قصه ها را از ياد مي برد به عنوان يك قصه گو و داستان نويس سخت غمگين هستم اگر دختر من چنين باشد واي به حال فرزنداني كه در خانه هائي هستند كه كتاب و قصه و حكايت تنها ابزاري براي دكور اتاق ها حساب مي شوند كمي او را ملامت مي كنم و او را مجبور مي كنم كمي فكر كند و آن سوال را بعدا جواب دهد و بعد مشغول خواندن روزنامه اي مي شوم كه مي گويد " رفوزگي در دبيرستان بر داشته مي شود " و " دوران ابتدائي قرار است بدو ن نمره و فقط با طرح تو صيفي معلمين سپري شود " غمگين تر مي شوم از خود مي پرسم چه بر سر بچه هاي ما از بعد دانش و سواد خواهد آمد ؟و غمگين و عصبي سمت پنجره مي روم و بيرون را نگاه مي كنم نمي دانم سوداي بهار و شايد سحر انگيز بودن آن است كه مرا بار ديگر به سراغ انديشه هاي بهتر مي برد و كتاب " پيامبر " را بار ديگر باز مي كنم و رو به صفحه پندهاي پيامبر براي فرزندان مي آورم و مي خوانم

..

عشق خود را بر آنها نثار كنيد

اما انديشه هايتان را براي خود نگاه داريد

زيرا آنها را نيز براي خود انديشه اي ديگر است

جسم آنها را در خانه خود مسكن دهيد

اما روح آنان را آزاد گذاريد زيرا روح آنها در خانه " فردا "زيست خواهد كرد

كه شما حتي در رويا نمي توانيد به ديدار آنها رويد

ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد

اما مكوشيد كه آنان را مانند خود بار بياوريد

زيرا زمان به عقب باز نخواهد گشت

و با ديروز درنگ نخواهد كرد

...

نگاهي به چهره سر در گم آيلي مي كنم و به سويش مي روم او را بوسه باران مي كنم و به او حكايتهاي سال گذشته را باز مي گويم و با خود مي گويم

قرار نيست كه او چون من عاشق قصه ها و حكايتها شود

و هيچ كس نگفته است همه ياد گر فتني ها تنها از مدرسه آيد كه

روز گار و اجتماع حكايتهاي بي شمار براي آيلي باز خواهد گفت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط تورج عاطف  | 

من در ميان مردماني زندگي مي كنم كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خويش طناب دار ترا مي بافند

فروغ فرخزاد

محبوبم

بايد گذشت روز گار پر از مردماني است كه ز مردمي و مردانگي تنها نشانه هاي ظاهري دارند در روزگار نامردمي  ها و نامرديها تنها بايد به او متكي بود كه داند عشق از آن كساني است كه لياقت مردم شدن و انسان بودن را دارند

محبوبم

 بايد از ساحل كوته فكريها و شيون ز عجز و عر بده از خواري عبور كني جايگاه تو درياي پر عشق است همان جائي كه تنها عاشق دلان زيستن را به آغوش مي كشند تحملي بايد كرد شنهاي داغ كوچك مردمان و مردان تنها بايد زيبا ترين پاهاي ترا اندكي سوزانند و لي  خنكاي درياي عشق بوسه بر آن بي نظير پاها خواهند زد

محبوبم

از رفتارهاي آنها نرنج مردماني كه هيچ هستند تنها ز هيچ فكر كنند و در هيچ بودن خود غرقه مي شوند در اندرونشان يك خلاي بي كران است خلاي بي كران از نبود ذهن و شعور و فهم و انسانيت و اين خلا به آنان اجازه خواهد داد كه فريادي ز ناداني و هيچ بودن و بي خردي زنند

محبوبم

در سر زمين نامردان شايد قانون تهي مغزان زميني گاه گاهي تواند وقفه اي در برابر قانون هرگز نقض نشده الهي  ايجاد كند اما بدان هيچ عربده اي نتواند حتي آهي از عشق را خاموش كند هيچ حماقتي نمي تواند بر انديشه پيروز شود هيچ بي دلي نتواند دل عاشقي را تا بي كران به اسارت كشد به نامردان تهي مغز بنگر چه حقيرند چه موجود ناكار آمدي هستند و در هر پرسشنامه اي بايد تنها  گزينه نامرد را بر خود نهند و در سياهچال سر در گمي و نفرت خويش كمرهاي درو غين شكسته خود را بهانه گيرند و سرانجام در همان درد و رنج حسد و بخل روزمرگي و ذره ذره مرگي كنند

محبوبم

ترا در بي كران و بي انتهائي ها دوست دارم و ترا گويم كه دوستت خواهم داشت و همره تو تا بي كران خواهم تاخت و هيچ ندائي از ترس نسبت به اين نامردمان نداشته باش و بدان آناني كه فرياد مي زنند ترسو ترند داد مي زنند تا بگويند هستند و مي دانند كه هيچ نيستند و نخواهند بود

محبوبم

در آغوشم آرام گير اين آغوش تا زماني كه تواني براي آغوش كشيدن داشته باشد از آن تو است در نفسهايم بنگر كه چگونه " پريسان " و " پريسان " گفتن بي انتها را تكرار و تا آخرين دم خواهد گفت

محبوبم

 دوستت دارم تا بي انتهاي بي كران

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:11  توسط تورج عاطف  | 

روز ما magnify

همه چيز خيلي ساده آغاز شد صبح روز ديگري پر از بهاري زندگي و همراه عشق و دلدادگي و سپاس از خدائي كه همين نزديكي است همان يزداني كه در ميان قلبهاي همه ما وجود دارد و عشق را تنها راه رسيدن به او مي داند به دنبال نوشتن بودم خواستم كه از سعدي بنگارم كه در اين روز زيبا چون روز هاي ديگر اين بيت او را به ياد مي آورم

جهان در سماع است مستي و شور

و ليكن نبيند در آينه هيچ كور

و باز حديث سپاس از ديدني ها به سراغم آمد و بار ديگر خداي را سپاس گفتم بهر تمامي آن چيز هائي كه مي بينم و يا قدرت درك آن را ندارم و با تمامي وجود به سماع ستايش خدا نگريستم تا اين كه باز نشانه اي آمد نشانه اي از محبوبم كه دست نوشته اي ز دوران رنج و محنت مرا خوانده بود همان دست نوشته اي كه من در بي كران غم و دل شكستگي سخن گفتم و اين جمله ماحصل تمامي احوال من در آن روز گار بود

" در دو ر دست چیز ی منتظر من نیست من دل و ر و حم را همانجا که کشتی تو ایستاد گذاشتم و حالا به این امید ز ند گی می کنم که ناخدا و قطب نما بر ای دیگران باشم قطب نما یک نقاش کور بر ای آنها شاید فایده داشته باشد و"

نگريستم و بارها آن را خواندم و با نوعي شرمندگي به يزدان مهر باني كه چنين روزهائي سراسر از عشق و دلدادگي را به من هديه داد انديشيدم و بعد پيغام يار را خواندم

تورجم

گلم

دلم

امروز خیلی اتفاقی کامنت دوستی را دیدم که روی پست سال گذشته تو گذاشته بود

و این پست رو تا انتها خواندم..باز هم یک نشانه از کائنات!!
و یک جمله از اون توجه منو بسیار به خود معطوف کرد

در دو ر دست چیز ی منتظر من نیست من دل و ر و حم را همانجا که کشتی تو ایستاد گذاشتم


به امروز مینگرم

به دوشنبه های اتفاق

به همین با هم بودن ساده

میدانی

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله می دیدیم

دست هایمان خالی

دل هایمان پر

گفتگوهامان مثلا ما !

اما این آفتاب و باران و برف بهاری امسال به ما یاد داد

که فردا روز دیگری ست

روز من

روز تو

روز ما

و بار ديگر هر دونوشته را خواندم براستي پريسانم راست مي گفت بايد نگريست و انديشيد كه چگونه بايد ديد و انديشيد امروز در ميان اين زيباترين لحظه هاي زيستنم مي نگرم به اكنونم و به دور دستهائي پر اميد و با ايمان و عاشقانه مي نگرم و به اين سخن مي انديشم كه چرا بايد كشتي خود را مي ايستاندم ؟چرا نبايد در بي كران لحظه هايم بي انتها هديه خالق عشق به اين زيبا جمله محبوب نمي انديشيدم كه امروز و نه فردا روز دگري است روزي كه مي تواند روز من و روز يار و روز ما باشد ؟چرا بايد اقيانوس جاري زندگي در كوزه روز مرگي و ترس مي ريختيم ؟ چرا نبايد عشق را برترين عطيه ايزد و بي اعتنائي به آن را بزرگترين گناه نمي دانستيم ؟ و من نيز همره پريسانم فرياد مي زنم

پريسانم
گلم

دلم


به امروز مینگرم

به دوشنبه های اتفاق

به همین با هم بودن ساده

میدانی

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله می دیدیم

دست هایمان خالی

دل هایمان پر

گفتگوهامان مثلا ما !

اما این آفتاب و باران و برف بهاری امسال به ما یاد داد

که فردا روز دیگری ست

روز من

روز تو

روز ما

و روز همان روز من و روز تو و روز ما شد . سر چشمه را بي كران در بي كران عاشقانه لحظه ها در بي انتها دوشنبه و يكشنبه و شنبه و... همه روزهاي عاشقانه مي بينم كه دستهايمان در عطر دستهايمان و دلهايمان همراه دلدادگيها به هم هست و گفتگوهايمان به و اقع گفتگوهايمان است همان گفتگو ئي كه گويد

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست / آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:22  توسط تورج عاطف  | 

دوشنبه اتفاق با ياد سهراب magnify

و باز دوشنبه ديدار معشوق ديگر فرا رسيد در ديدنيها همراه معشوق با تمامي وجود هواي بهاري را تنفس مي كنم و بار ديگر به سياه چشمان محبوبم مي نگرم و سپاس مي گويم يزدان را كه برايم زيبائي باور به عشق و ايمان به عشق و عشق براي عشق را باور و ايمان و عاشقانه انديشه اي نمود در بي كران زيبائي هاي عشق به بي انتها زيبائي هاي بهار بي نظير شهرم مي نگرم و همراه يار قدم مي زنيم دستهايم گرما بخش ز دستهاي معشوقم هست و من به اين مي انديشم كه چه نيكو است اين گونه رسيدن به عشقي چنين جاودانه و پاك و بي بهانه و بي انتها و باز غرقه مي شوم در انديشه هاي ناب پر عشق و به سيه چشمان بي نظيرش مي نگرم و فريادي در سكوتي پر ز لذتها زنم و به ياد سهراب گويم

عشق پيدا بود

موج پيدابود

برف پيدا بود

دوستي پيدا بود

و باز سهراب را به ياد مي آوريم مي گويند روز اول ارديبهشت سالگرد مرگ سهراب است ولي مگر سهراب مرده است ؟ باور ندارم او همچنان باقي است تا شقايق هست سهراب نيز باقي است سخن از سهراب در مجالي وب بلاگي كاري است سخت و دشوار ولي سعي بايد كرد كه همان جمله كوتاه ز او باز سهراب گونه است آن طوري كه خود مي گويد

چه كسي صدا زد سهراب ؟

و ما سالها او را چون ديگران در گذشته هاي دور او را صدا زديم و مي دانم روز گاري آيندگان هم باز صدا خواهند زد " سهراب " و باز " سهراب "

سهراب مي گويد در مهر ماه متو لد شده است و مهر بان مردي را در مهر تولد خود بي نظير مهري است كه همه ما كه عاشق سهراب و ترانه هايش هستيم از ايزد پر مهرگرفته ايم او از كودكي و نوجوانيش چنين مي گويد

"من كودكي رنگيني داشته ام دوران خردسالي در محاصره ترس و شيفتگي بود ميان جهشهاي پاك و قصه هاي ترسناك نوساني داشت با اجداد پدري در يك خانه زندگي مي كرديم و خانه بزرگ بود و باغ بود و همه جور درخت داشت و براي ياد گرفتن دوست خوبي بود..."

او در اين دنياي پر از سادگي زندگي مي كرد و شايد به همين دليل بو د كه مي گفت : من تا هيجده سالگي كودك بودم

و شايد همين كودك درون او بود كه طراوت و صداقت و پاكي و مهرباني را برايش جاودانه نمود . او در بي كران كود كي كه حتي به خود اجازه نمي داد كه ملخي را كه محصولي را مي خورد را بكشد بزرگ شد و با غريزه اش زندگي مي كرد و نقاشيش اولين كار غريزيش بو د او خود مي گويد

" شهر من رنگ نداشت قلم مو نداشت در شهر من موزه نبود و گالري نبو د و استاد نبو د و منتقد نبود و كتاب هم نبو د اما خويشاوندي انسان و محيط بو د و تجانس دست و ديوار كاهگلي بود فضا بود طراوت و تجربه بود مي شد پا بر هنه راه رفت و زبري زمين را تجربه كرد و... در اين شهر اهل سنجش نمي شديم و شكل نمي داديم و د رحساسيت شناور بوديم و دل مي باختيم و شيفته مي شديم"

و او شيفته و عاشق شد و آن گونه ماند و اين عاشقي او را از ديار رنگ و بوم به سمت ديار كاغذ و قلم و نوشتن كشاند و سهراب با مشفق كاشاني آشنا شد و ره به ديار شاعرانه ها ي سهراب نهاد خود او مي گويد

" الفباي شاعري را او ( مشفق كاشاني) به من آموخت و غزل مي ساختم و او سستي و لغزش كار را باز مي گفت اما آنچه مي گفتم شعر نبود و دو دفتر از اين گفته ها را سو زاندم و تا سر انجام فن شاعري را آموختم و هواي شاعرانه اي كه به من مي خورد نشئه غريبي داشت و خيالاتيم مي كردم و قدمهاي عاشقانه بر مي داشتم كمتر كتاب مي خواندم و بيشتر نگاه مي كردم و ..."

او عاشقي را آموخت و شاعر شد و در نشئه عشق ز شعر مي گفت و در درياي زندگي دريانوردي عاشق شد و چنين گفت

هنوز در سفرم

خيال مي كنم

در آبهاي جهان قايقي است

و من مسافر قايق هزارها سال است

سرود زنده دريانوردهاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم

و...

سهراب پيش رفت در شهري كه خود اين گونه مي خواندش

خنده ها كو رنگها كو؟

گريه ها و آهنگها؟

كودراي كاروان؟ كو صداي چاووشان

شهر مرده بي صدا و تاريك

هيچ فانوس نه روشن در گذرها

كودكي پيدا نه بر سكو درها

دستي آيا خانه اي را در نخواهد زد؟

و...

اما دستهاي او بر دل همه ما زد همه مردگان شهر خاموش را صدا زد و هنوز هم هر دم مي زند هر لحظه كه او را صدا زنيم و عاشقانه هاي او را ترنم كنيم و در عالم خيال و شايد بيداري صداي او را شنويم كه مي گويد

چه كسي صدا زد سهراب

و او را باز صدا زنيم " سهراب " و "سهراب " و
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط تورج عاطف  |