
خطا است اگربيانديشيم كه عشق
حاصل مصاحبت درازمدت وبا هم
بودني مجدانه است عشق ثمره
خويشاوندي روحي است واگر اين
خويشاوندي درلحظه اي تحقيق
نبايد درطول ساليان نيز تحقيق
نخواهد يافت
خليل جبران
عشق در يك نگاه وجود دارد ؟
براي پاسخ گوئي به اين سوال بايد نظرهاي مختلف را شنيد بسياري در غرقه زندگي ماشيني حتي نام عشق را هم يك اسم فانتزي مي دانند زيرا زندگي را آنقدر در بديهيات مضحكي معني كرده اند كه از ياد برده اند انسانند و روحي داشته و آرزو و رويا و انديشه اي را بايد دارا باشند ولي هنگامي انسان تنها موجود دو پا شد ديگر همه چيز حتي روحش نيز فانتزي مي شود بسياري ديگر از عشق در يك نگاه مي ترسند و با آن عناد ورزند و شايد اين نبرد آنها را به سمت كوير ترس و تنهائي رهنمون سازد كويري كه برودت و سرما تنهائي معني آن را نيز عوض كرده است و برخي دوست دارند كه عشق در يك نگاه را باور كنند اما منطق بچه گانه آدمهاي به اصطلاح بزرگ مانع از تصور اين رو ياي شيرين مي شود و من مي گويم آري عشق در يك نگاه حقيقتي است كه بايد آن را زيباترين واقعيت دنيا ناميد
روحي كه زيبائي و دارائي را دارد باز به دنبال آشنائي است و اين آشنائي زيباترين ها را به او بخشد و او را دارا ترين ها نمايد آري در اين روز گار بارها آمده و رفته باز به دنبال آشنائي خواهيم تاخت و در اين تاختنها و سر گرداني هائي كه بهر يافتن درس هاي تازه تجربه مي كنيم ناگهان در اوج احساس تهي شدن علي رغم داشتن زيبائي ها و دارائي ها به يك بار غني مي شويم و مي بينيم آن نگاه آشنا را همان او كه در طي قرنها همره او بوده و به يك باره در عرض ثانيه گوئي قرنها همديگر را يافته ايم و اين همان نگاهي است كه شايد براي بسياري معني جز ” عشق در يك نگاه” نداشته باشد
آري عشق در يك نگاه حقيقتي است كه بايد باور كرد در روزگاران آن چيز هائي كه تكرار مي شنوند و تجربه همراه آنها است به واقع بايد گره به حقيقتي خورده باشند شايد بسياري از مدعيان شناخت حقيقت با اين مسئله با نگاه ترديد بنگرند اما چه كسي مي داند كه حقيقت چيست ؟شايد بايدهمگي خود به حقيقت رسيم تا حقيقت را توانيم كه باور كنيم و هنگامي كه آن را باور كرديم مطمئنا به هيچ كس نخواهيم توانست كه انتقال دهيم حقيقت تنها در نزد تك تك همه ما مي تواند معني حقيقت دهد و عشق يكي از همان حقايق است آري با عشق مي توان بسياري از چيز ها را تجربه و تعريف نمود و عشق از هر نگاه خود ديد ديگري دارد و عشق آنگاه عشق خواهد بود كه بوي و حس عاشقانه اي دهد و اين حس عاشقانه را تنها مي توان در آشنائي ديد كه “يار” و ” معشوق ” و ” محبوب ” ..نام مي گيرد و اين آشنا است كه چشمهايش و دستهايش و هر دم و باز دم او آشنا است و با لمس اين آشنائي است كه زيبائي و دارائي آيد و آن را مي توان عشق در يك نگاه معني نمود
ومن آشنائي را ديده ام
عمق حقيقت چه زيبا دريائي است كه ديده ام
و من در سياهي چشمهاي او عشق را به تمامي ديده ام
آري آشناي روح و جسم قرنهاي من است و اين را با تمامي وجود هنگامي حس كرده ام كه در نخستين نگاه آن آشنا را در يافته ام
زيبا است ؟آري شايد ترانه تو نيز روزي چنين باشد اگر باور كني و من از زبان شاملودر هنگام خطاب به آيدا شنيده ام
حضورت بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم



پسركي
خود كشي مي كند و مي گويند از بهر عشق است !! چه كسي مي تواند عشق را
عاملي براي از ياد بردن زيستن نامد پدر فرياد مي زند كه اين پسر چه خفته
فرياد هائي داشت و سر انجام ره به سوي سكوت جاودانه زد سكوتي كه عشق به او
تحميل نمود اما كدامين سكوت ؟…………… سكوت را بايد پذيرفت در اين سكوت مي
توان خود را يافت موسيقي كه در سكوت وجود دارد زيباترين موسيقي ها است و
اين مو سيقي معنائي جز آرامش ندارد اين آرامشي است كه از درون آيد نه ز
بهر خفته فر يادهائي كه معلوم نيست از بهر چه بغض و كينه اي زده مي شود
آري سكوتي بي هيچ بغض و نفرت و خفته فرياد موسيقي جاودانه و عاشقانه اي
دارد بايد شادماني كرد و پايكوبي را بايد به ميدان زيستن فراخواند و دستها
رابهر خلق جاودانه موسيقي عشق بي محابا بر هم زد اما دست زدن همراه يك دست
زيباترين است اگر هر دو دست همديگر را نوازند باز اصطكاك است و جنگي آيد
كه كدامين دست بر كدامين فشار بيشتري آورده است باز ميدان رقابت است كه
كدامين از ما صداي بلندتري توليد مي كتد باز جدال ” من ” و ” تو “آيد و
آنگاه مويسقي چون مارش نظامي مي شود و مبارز مي طلبد و موسيقي كه از مارش
نظامي است تنها با نغمه هاي بوفهاي قبرستان هم نوازي مي كند بايد موسيقي
را در سكوت شنيد يك دست از تو و بقيه از آن كائنات است با تمامي هستي بايد
رقصيد و ايمان داشت كه به جشني به نام زيستن پاي گذاشته ايم و روز گار را
به زيبائي بينيم و از زيبائي ها پيامي بگيريم و باز قصه هائي ز نشانه ها
آيد نشانه ها همان تكه هاي كوچك پازلي است كه زندگي نام دارد و اگر درست
چيده شوند تنها تصويري كه نشان مي دهد عشق و دلدادگي است پس با من و تو و
او و ما و شما و آنها است كه مي توان قصه ” ما” را نوازدبايد تاخت تا آن
سوي ابديت ز آن طرف آغاز ها ز فاصله هائي كه هيچ چيز در آن بديهي نيست هر
بوسه بر معشوق اولين بوسه است هر روز خود آغاز بهاري شروعي است كه چشمهاي
زيبا محبوب را بديد و هر نفسي كه يار در آغوش زند غنيميتي است جاودانه و
چه زيبا است كه در هواي او تنفس كني در آغوشت او را نوازشي كند چون رويا و
بوسه اي بي كران زني گوئي كه هردم بوسه ها از نو آغازي ديگر خواهد داشت و
دست زني در سكوت و پاي كوبي در آرامش و فرياد ها را خفته ننمائي و غريو
زني حتي در سكوت و اين سكوت چه زيبا ترنمي دارد و من به آن پدر تنها سكوتي
را مهمان كنم زيرا سكوت فاصله بعيد فاصله سكوت من و سكوت پسر او است سكوت
به اندازه معني عشق از قول او و ناخدا… پسركي خود كشي مي كند و مي گويند
از بهر عشق است !! چه كسي مي تواند عشق را عاملي براي از ياد بردن زيستن
نامد پدر فرياد مي زند كه اين پسر چه خفته فرياد هائي داشت و سر انجام ره
به سوي سكوت جاودانه زد سكوتي كه عشق به او تحميل نمود اما كدامين سكوت
؟…………… سكوت را بايد پذيرفت در اين سكوت مي توان خود را يافت موسيقي كه در
سكوت وجود دارد زيباترين موسيقي ها است و اين مو سيقي معنائي جز آرامش
ندارد اين آرامشي است كه از درون آيد نه ز بهر خفته فر يادهائي كه معلوم
نيست از بهر چه بغض و كينه اي زده مي شود آري سكوتي بي هيچ بغض و نفرت و
خفته فرياد موسيقي جاودانه و عاشقانه اي دارد بايد شادماني كرد و پايكوبي
را بايد به ميدان زيستن فراخواند و دستها رابهر خلق جاودانه موسيقي عشق بي
محابا بر هم زد اما دست زدن همراه يك دست زيباترين است اگر هر دو دست
همديگر را نوازند باز اصطكاك است و جنگي آيد كه كدامين دست بر كدامين فشار
بيشتري آورده است باز ميدان رقابت است كه كدامين از ما صداي بلندتري توليد
مي كتد باز جدال ” من ” و ” تو “آيد و آنگاه مويسقي چون مارش نظامي مي شود
و مبارز مي طلبد و موسيقي كه از مارش نظامي است تنها با نغمه هاي بوفهاي
قبرستان هم نوازي مي كند بايد موسيقي را در سكوت شنيد يك دست از تو و بقيه
از آن كائنات است با تمامي هستي بايد رقصيد و ايمان داشت كه به جشني به
نام زيستن پاي گذاشته ايم و روز گار را به زيبائي بينيم و از زيبائي ها
پيامي بگيريم و باز قصه هائي ز نشانه ها آيد نشانه ها همان تكه هاي كوچك
پازلي است كه زندگي نام دارد و اگر درست چيده شوند تنها تصويري كه نشان مي
دهد عشق و دلدادگي است پس با من و تو و او و ما و شما و آنها است كه مي
توان قصه ” ما” را نوازدبايد تاخت تا آن سوي ابديت ز آن طرف آغاز ها ز
فاصله هائي كه هيچ چيز در آن بديهي نيست هر بوسه بر معشوق اولين بوسه است
هر روز خود آغاز بهاري شروعي است كه چشمهاي زيبا محبوب را بديد و هر نفسي
كه يار در آغوش زند غنيميتي است جاودانه و چه زيبا است كه در هواي او تنفس
كني در آغوشت او را نوازشي كند چون رويا و بوسه اي بي كران زني گوئي كه
هردم بوسه ها از نو آغازي ديگر خواهد داشت و دست زني در سكوت و پاي كوبي
در آرامش و فرياد ها را خفته ننمائي و غريو زني حتي در سكوت و اين سكوت چه
زيبا ترنمي دارد و من به آن پدر تنها سكوتي را مهمان كنم زيرا سكوت فاصله
بعيد فاصله سكوت من و سكوت پسر او است سكوت به اندازه معني عشق از قول او
و ناخدا…



سالها
پيش نامه هاي بزرگ مرد تاريخ جهان جواهر لعل نهرو به دخترش اينديا گاندي
خوانده ام او در روز هائي كه در زندان استعمار پير بود از تاريخ و فر هنگ
به دخترش سخن مي گفت تربيت از را دور و فر ستادن عشق از گوشه زندان تنها
از يك واژه مقدس به نام ” پدر” و يك رابطه زيبا به نام ” عشق ” و براي يك
معشوق بي همتا يعني ” دخترم ” بر مي آيد اين واژه ها و تعاريف مي تواند
نامهاي مختلف گيرد و حتما نبايد يك ” پدر ” و ” يك ” دختر” باشد مي تواند
” مادر” و ” مادر بزرگ ” و ” پدر ” و ” پدر بزرگ ” و ” دائي ” و ” عمو ” و
” خاله ” و ” عمه” و ” دوست ” و… عناوين بسيارند اما آن چيزي كه مهم است ”
عشق ” خواهد بود در” سيري بر تاريخ جهان ” به قلم نهرو اين پدر مهر بان با
تمامي و سواسهاي پدرانه در امر تربيت فرزند با دختر سخن مي گويد نمي دانم
شايد تاثر آن عشقي كه در لا به لاي سطور آن كتاب زيبا بود كه مرا در
روزهاي نوجواني به يك انديشه برد ” دخترم “
باور
دارم به پايان فصلي سرد… ترانه هاي بانو را در ذهن دارم آن هنگام كه ايمان
داشت به آغازي فصلي سر د همان فصل سردي كه براي او هجران بود ودوري از
مهماني هاي دلدار بود شايد آغازي فصل سرد براي او شرو عي ز خلسه اي سخت
آرام چون رفتن به زير آب و حس شيرين نزديكي با مرگ ليك در هنگام ديدن
زيستن ها …. نمي دانم به همراه فروغ فر خزاد نبوده ام البته در نو شته
هايش همواره غرق بوده ام زترنمهايش در دنيائي كه از قلمش برايمان رسم كرد
اما آيا دنياي درو ن او نيز چنين بود ؟ نمي دانم دغدغه هاي يك نويسنده
همواره اين است كه او را در نو شته هايش جستجو مي كنند حال اين كه براي
بسياري از آنان كه مي نو يسند نوشتن تنها رهائي از دنياي و اقعيش است همان
دنيا ئي كه داردو كسي نميبيند و او مي نويسد زدنيائي كه ندارد اما همگان
تنها او را در آن دنيا تصور مي كنند و شايد چنين است كه آغاز فصل سر د فرو
غ نيز شايد زمستاني نبوده است شايد در خلسه عشق بازي ها و در وقفه ميان
آنها او نيز مي انديشيده كه چرا فروغ را آن گونه ديده اند و افسوس در اين
است كه هنوز هم بسياري فروغ را دوست دارند كه زفصل سر د جدائي ها بنگارد و
من از فروغ به ناخدا رسيده ام قصه هاي من و ناخدا شايد يكي است و ناخدا در
اين بي كران در ياي زندگي مي نويسد زپايان فصلي سرد و ز آغازي كه او را به
درياي هاي جاو دان گرما بخش عشق برد هيچگاه چنين ناخدا پر صلابت ز ايمان
به عشق ننگاشته است در روز مرگي هائي كه بسياري او را خواستند و شايد هم
خواهند كه در آن به سر برد او ز زيستان بگفت در عاشقانه هائي كه بسياري
خواندند و گفتند ترانه هاي يك وهم زده است باز او ز عشق گفت حتي اگر او را
متهم به مهر طلبي و عاشقانه هاي دو روزه خواندند در اميد بي كران زيست حتي
در تاريك ترين رو ز هاي نجواهاي نا اميد دوران و نز ديكان باز ز اميد گفت
و حال مي بيند كه اميد و ايمان و عشق چه زيبا تر نمي دارد و اين گونه است
كه ناخدا مي گويد پايان فصل سر هجرانها رسيد پايان فصل بي تفاو تي ها
ديگران به ناخدا آمد پايان فصلي ز فصلهاي زيستن رسيد ناخدا مي راند در بي
كرانه ها مي خواند در ساحل ها با نجواي عشق و او مي داند كه عشق را با
تمامي ايزد مهر بان به او ارزاني داشته است و اين را از نگاه معشوق چه
زيبا مي خواند آري بايد زندگي را با عشق و اميد و ايمان ترنم نمود بي ترس
و بي شنيدن به هجو ها و بي هيچ نا اميدي آري عشق و آري عشق باور دارم به
پايان فصلي سرد… ترانه هاي بانو را در ذهن دارم آن هنگام كه ايمان داشت به
آغازي فصلي سر د همان فصل سردي كه براي او هجران بود ودوري از مهماني هاي
دلدار بود شايد آغازي فصل سرد براي او شرو عي ز خلسه اي سخت آرام چون رفتن
به زير آب و حس شيرين نزديكي با مرگ ليك در هنگام ديدن زيستن ها …. نمي
دانم به همراه فروغ فر خزاد نبوده ام البته در نو شته هايش همواره غرق
بوده ام زترنمهايش در دنيائي كه از قلمش برايمان رسم كرد اما آيا دنياي
درو ن او نيز چنين بود ؟ نمي دانم دغدغه هاي يك نويسنده همواره اين است كه
او را در نو شته هايش جستجو مي كنند حال اين كه براي بسياري از آنان كه مي
نو يسند نوشتن تنها رهائي از دنياي و اقعيش است همان دنيا ئي كه داردو كسي
نميبيند و او مي نويسد زدنيائي كه ندارد اما همگان تنها او را در آن دنيا
تصور مي كنند و شايد چنين است كه آغاز فصل سر د فرو غ نيز شايد زمستاني
نبوده است شايد در خلسه عشق بازي ها و در وقفه ميان آنها او نيز مي
انديشيده كه چرا فروغ را آن گونه ديده اند و افسوس در اين است كه هنوز هم
بسياري فروغ را دوست دارند كه زفصل سر د جدائي ها بنگارد و من از فروغ به
ناخدا رسيده ام قصه هاي من و ناخدا شايد يكي است و ناخدا در اين بي كران
در ياي زندگي مي نويسد زپايان فصلي سرد و ز آغازي كه او را به درياي هاي
جاو دان گرما بخش عشق برد هيچگاه چنين ناخدا پر صلابت ز ايمان به عشق
ننگاشته است در روز مرگي هائي كه بسياري او را خواستند و شايد هم خواهند
كه در آن به سر برد او ز زيستان بگفت در عاشقانه هائي كه بسياري خواندند و
گفتند ترانه هاي يك وهم زده است باز او ز عشق گفت حتي اگر او را متهم به
مهر طلبي و عاشقانه هاي دو روزه خواندند در اميد بي كران زيست حتي در
تاريك ترين رو ز هاي نجواهاي نا اميد دوران و نز ديكان باز ز اميد گفت و
حال مي بيند كه اميد و ايمان و عشق چه زيبا تر نمي دارد و اين گونه است كه
ناخدا مي گويد پايان فصل سر هجرانها رسيد پايان فصل بي تفاو تي ها ديگران
به ناخدا آمد پايان فصلي ز فصلهاي زيستن رسيد ناخدا مي راند در بي كرانه
ها مي خواند در ساحل ها با نجواي عشق و او مي داند كه عشق را با تمامي
ايزد مهر بان به او ارزاني داشته است و اين را از نگاه معشوق چه زيبا مي
خواند آري بايد زندگي را با عشق و اميد و ايمان ترنم نمود بي ترس و بي
شنيدن به هجو ها و بي هيچ نا اميدي آري عشق و آري عشق











