تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
Entry for April 20, 2009 magnify
دلم نمي خواهد از فوتبال اينجا بنويسيم اما داستان فوتبال ما به همه چيز بجز ورزش ربط دارد به همين دليل نتوانستم بنويسم و تنها آن را فوتبال ببينم و خواننده فوتبالي را در آن شريك كنم خصوصا كه از فروغ گفته ام به همين نوشتم نه ز فوتبال كه ز بي فرو غي فر هنگ و انسانيت از زبان فروغ جاودانه ...

نگاهي به تيتر روزنامه ها مي اندازم و هر روز گلي از بوستان !كلمات مر بيان فارسي و آناني كه خود را معلم نيز مي دانند مجبورم كه بخوانم !! تا ديروز امثالي چون قلعه نو ئي بودند كه تنها فر گوسن را در حد تحليل كارهاي خود مي دانستند و كل يوم را مقصر شكستهاي خود مي دانستند وبعد از او خداداد عزيزي مشغول گرد گيري خبر نگاران ديديم و سپس قطبي را نظاره كرديم كه خود را امروزي و متجدد مي دانست و خبر نگاران را " حيوان " و...خواند و بعد هم عابد زاده آن شيرين كاريها ي ادبي و فرهنگي !! را بر سر تمرينها انجام داد و حالا نوبت به مردي رسيده است كه استاد فرهنگ سازي آن هم از نوع ادبيات خياباني !! است براستي در بسياري از اوقات به سواد خواندن زبان فارسيم شك مي كنم و شايد هم كمي به صحت سلامتي ذهنم در تشخيص اين كلمات شك دارم براستي اين سخنان را چگونه مي توان اين گونه بي محابا به زبان آورد ؟ اين گونه سخن گفتن ها در يك نزاع خياباني هم طبيعي نيست اما از زبان سر مر بي تيم ملي ايران سخت عجيب مي نمايد اما و قتي سابقه سر مربي تيم ملي ايران و مخاطبش امير قلعه نو ئي را به ياد مي آوريم چندان تعجب نمي كنيم و به ياد شعر معروف زنده ياد فروغ فرخزاد مي افتيم كه مي گفت
در سر زمين قد كوتاهان
معيار هاي سنجش همواره بر مدارصفر سفر مي كنند
پس چرا توقف كنيم ؟
...
وحال با ديدن اين عناوين و اين گفتگوهاي مايلي كهن چندان توقف نمي كنيم زيرا معيارهائي كه قد كوتو له هاي فكري را بر مسند كارهاي بزرگ مي گذارند به طور حتم صفر هستند و بر مدار هيچ ها سفر مي كنند هنگامي كه سر مربي تيم ملي ايران شخصي چون مايلي كهن است كه مي گويد اين مقام براي او چندان ويژگي ندارد آنگاه بيشتر مي فهميم كه هيچ توقفي بر روي انتخاب و اصلح بودن او صورت نگرفته و او چون سالهاي گذشته بر روي مدار صفر و هيچ سفر كرده تا تيم ملي ما را به هيچ انگارد او خطاب به امير قلعه نوئي مي گويد " كو تو له " اما از ياد مي برد كه بحث كوتوله بودن تنها معيار فيزيكي ندارد كه كوتو له فكري بسي كوتو له تر از كوتو له هاي ژنتيكي هستند و نبايد معيارهائي كه امثال مايلي كهن و يا حتي قلعه نوئي را بر مسند تيمهاي ملي مي رساند تنها نمره " صفر " داد ؟و در اين ميان قلب ما بي ارزش ترين كالائي است كه مي تواند وجود داشته و بر سر شرافت ملي و عرق وطن و تيم ملي هزينه مي كنيم و كرده ايم ولي قوانيني كه تيمهاي ملي و ورزش را صاحب مقامهاي مسئو ل مي كند كساني وضع مي كنند كه پس از مدتها بررسي بار ديگر مايلي كهن با معيارهاي صفررا به تيم ملي تحميل مي كنند و باز به ياد فروغ مي افتم
و كار تدوين نظامنامه قلب ام
كار حكومت محلي كوران نيست؟
پس چرا توقف كنيم ؟
براستي كساني كه امثال مايلي كهن را به تيم ملي تحميل مي كنند همان مصداق " حكومت محلي كوران " نيستند ؟ براستي آدمهائي با شخصيتهاي مايلي كهن و قلعه نو عي و... را چه كساني و با چه ادله اي به تيم ملي ما تحميل كردند ؟چرا تيم ملي ما بايد آن گونه حقير شود كه امثالي چون مايلي كهن و قلعه نو ئي خود را محق بدانند كه با هر كارنامه و عملكرد و فرهنگي بر مسند آن نشينند ؟ براستي بنا بر چه تفكري و معيارهاي غير صفري ملت ايران بايد شاهد حضور اين گونه افرادي فاقد صلاحت فني و اخلاقي و فرهنگي بر مسند مهم ترين تيم كشورشان باشند ؟افرادي كه نمي توانند ساده ترين اصول انسانيت و فرهنگ ايراني را رعايت كنند به چه دليل نظامنامه قلب ملت ايران را تنظيم مي كنند ؟آيا جايگاه ورزش ايران كه مرداني چون پورياي ولي و تختي و دهداري و ... را بعنوان سمبل دارد بايد در اختيار اين آقايان سراسر از صفر و انتخاب شده از مدارهاي صفر باشد ؟ براستي چرا بايد توقف كنيم ؟ چرا بايد سكوت كنيم و شاهد اين همه انحطاط فرهنگي باشيم ؟ آقايان در فوتبال دنيا مرداني چون كريس وادل و يا افن برگ و...به صرف يك كلمه غير متعارف و تو هين براي هميشه از صحنه فوتبال ملي حذف مي شوند ولي در ايران عزيز ما در سر زماني كه قدمت چند هزار ساله فرهنگي دارد چرا بايد اين گونه ورزش و فوتبالش در فقر فرهنگي بسوزد و بارها آزموده هاي مدار صفر دو باره آزموده شوند ؟ چرا توقف مي كنيم ؟ دليل توقف ورزش و فوتبال ما همين جمله ها فروغ است
در سر زمين قد كوتاهان
معيارهاي سنجش همواره بر مدار صفر سفر كرده اند
افسوس و صد افسوس
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:47  توسط تورج عاطف  | 

ترا بدرود گويم magnify

باز هم بيرون آمدي ؟!چگونه بچه شيطاني شده اي ! سالها است كه بي محابا آئي و هر از گاهي شيطنتي كني و باز بر مي گردي مي دانستي هر دمي كه ترا حس مي كنم صدايم مرتعش است و دستهايم به لرزه مي افتد و تمامي وجودم را گوئي آتش زده اند اما باز توبه مي كنم كه ديگر ترا رها نكنم و لي توبه من نيز چون توبه خواجه است

من ترك شاهد و ساغر نمي كنم

صد بار توبه كردم و دگر نمي كنم

اما صدها بار توبه من همچنان پشيماني دگري را خواهد دست هايم پر از خاطرات تو است خاطراتي كه همواره آنها را ديده ام و هر دم برايم تازگي دارد مي خواهم ديگر آن خاطرات را زنده نبينم مي خواهم كه ديگر آن خاطره ها تنها خاطره باشند اما هردم با تو آنها زنده مي شوند و با آنها زندگي مي كنم شاهدم در غرقه حوادث نه در غرقه نگاه كردن به تو كه اين همه مرا رنج و محنت داده اي مي خواهم به گونه دگر شوم خسته شده ام از اين دردهاي بي انقطاع جسم و روحم كه مرا رهائي نبخشد مي خواهم ديگر در قلبم تنها حس آرامشي باشد و ترا اندكي مهار نمايم تو ئي كه در وراي سيماي به ظاهر آرامم حديث دگر خواجه را همواره تكرار مي كني

در اندرون من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و غوغا است

مي خواهم اندرون و برونم يكسان شود مي خواهم غوغا و فريادم ز مهرورزي باشد ديگر به تو اجازه نمي خواهم بي محابا آئي و نرم و نازك چيني آرامش مرا شكني و اين را بايد فرياد زنم به تو كه كودك خشم درونم هستي به تو ز مهربان پريسانم پندهائي دارم گوش ده به آنچه ترا گويم ز زبان محبوبم

-خشم از آن امروز است و كاري با ديروزي ندارد كه تنها بايد يك خاطره باشد

-ترا گويم كه بي محابا نمي تواني برون آئي پس سعي ننما كه حضورم بر تو خواهد بود كه باز فعان و غوغايم را صد باره ننمائي

-ترا نوازش مي كنم اي كودك خشم درونت و بعد آهسته ترا به اندرونم خواهم فرستاد پس مهرباني مرا پذير در اين انديشه نباش كه خواهي بازيگوشي بنمائي ترا اذن بي محابا تاختن نخواهم داد

و...

پندها سه گانه شدند و اين سه گانه پند مرا شگوني دارد به وسعت سه گانه پند جاودانه جهانيان كه زرتشت مهربان ما را گفت نيك انديشيم و نيك گويئيم و نيك عمل كنيم و من نيز مي خواهم

نيك انديشم :

يعني آن كه خشمهاي ديروز و نفرتها ئي كه صاحبش من نيستم را براي خاطره ها گذارم و خشم امروز را بينم نوازشش كنم و بعد رهايش كنم بي انتها

نيك گويم :

كلامم را جز به مهر نيالايم و تنها از مهر و عشق گويم حتي اگر مهر و عشق را تواني نيافته ام سكوتي بهر آرامشش بر گزينم

نيك رفتار كنم :

خشمگين سخن نگويم و خشمگين نشنوم و خشمگين لمس نكنم و خشمگين نخورم و خشمگين نبويم كه تنها نفحه اي كه باد از آن آكنده باشم تنها مهر بوي است كه مرا ز خشمگيني ها باز داردو هنگامي كه خشمگين شدم ناظر خشمهايم شوم

بدرود كودك خشمم ترا زين پس رها نخواهم كرد تا آزادنه تازيانه زني بر روح و قلبم بي انتها بدرود و بدرود
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:18  توسط تورج عاطف  | 

ژنرال آبي و.. magnify

استاديو م شهر شلوغ است قرار است يكي از دو تيم بزرگ شهر كه به رنگ آبي و طرفداراني با عشق آسماني و در يائي دارد به مصاف حريفي رود قبل از بازي خبر فاجعه آميز را بار ديگر مي خوانند مردي از سيل همين طر فداران پس از شكست پسران آبي قلبش نتوانسته اشت در جدال غم و عشق پيروز شود و سر انجام آسماني شده است و قرار است اين بازي با احترام به عشق او با يك دقيقه سكوت و با تاخير بر گزار شود فضاي ورزشگاه مملو از عشق و حسرت است يعني يك بازي مي تواند اين گونه دهشتناك باشد ؟ اين چگونه عشقي است كه تا اين حد مي تواند مرگ بار شود ؟ اما عشق است به قول حافظ

بحري است بحر عشق هيچش كرانه نيست

آنجا جز آن كه سپرند هيچ چاره نيست

اما براستي چاره نيست ؟ وقتي نگاهي به فوتبال يعني سرگرمي بزرگ قرن 20 و تا اينجاي قرن 21 مي كنم به اين مي انديشم كه چرا بايد چاره اي نباشد؟ يك بازي به اين ساد گي چگونه مي تواند اين گونه مخرب خانواده اي را داغدار كند ؟ آبي ها مي دانند كه اين بازي را بايد ببرند و بازي شروع مي شو د و همه جا التهاب سر مربي كوچولوي آبي ها را مي نگرم او نخست كت خود را در مي آورد و بعد شروع به و اكنش مي كند داستاني عجيب دارد در سيماي او بخوبي ترس را مي بينم و با هر حركت كوچكي در ورزشگاه به بالا و پايين مي پرد او حتي بار ها پيراهن خود را با ژستي عجيب لوله مي كند !و بالا مي برد و باعث مي شود كه دور بينهاي تلويزيوني از ژستهاي او گذر كند زيرا اين ژست آخري ( لوله كردن پيراهن ) مي تواند بد آموزي و بالاي 18 ساله قلمداد شود!! وبازي ادامه مي يابد و سر انجام در دقايق آخر تيم آبي علي رغم ترسهاي بي كران جناب ژنرال ( سر مربي كوچولو) گل را مي زند اما ترس او را رها نمي كند و آنقدر اين ترس ادامه پيدا مي كند كه در ثانيه هاي آخر بازي گل تساوي را مي خورد و مردان ترسو مزد ترسش را مي گيرند ...

قصد ندارم تفسير فوتبالي در اين ماجرا داشته باشم در طي سالها و ماهها و روزها از فوتبال به كرات نو شته و گفته ام اما حكايت اين ژنرال آبي ها مرا به ياد قانو ني انداخت قانوني كه شايد بسياري از ما آن را شنيده باشيم از قانو ن جذب سخن مي رانم قانو ني كه مي گويد شما "خود آنچه را كه داريد خواسته ايد "و ترسيدن از بسياري از چيز ها باعث مي شود كه ناخود آگاه آنها را سمت خود بخوانيد بسياري از ما در زندگي روز مره تنهائي و نفرت و بي عشقي و يا از سوي ديگر همراهي و عشق وشادماني را داشته ايم براستي چه چيزي باعث ميشود كه با اين پديده ها مواجه شويم آيا همه ما با تبديل به موجودي چون ژنرال كوچولوي آبي ها شدن خود باعث بوجود آمدن تنهائي و بي عشقي نمي شويم ؟آيا اگر در روز گاري صاحب عشق و شادماني و همراهي شده ايم بهر نترسيدن از عاشقي و مبارزه كردن بهر شادماني نبوده است ؟ آيا هرگاه كه خواسته ايم مردابي نشويم و ره سوي در يا رويم تبديل به موجودي به مراتب بهتر و شادمان تر و عاشق تر نشده ايم ؟ترسها و بي مهريها و بي علاقگي ها و نا اميديها و بي ايمانيها و بي عاشقيها مي توانند اثرات شگفت آوري چون شجاعتها و عاشقيها و اميد و ايمان به باورها داشته باشند پس چرا بايد دناي خود را كوچك كنيم ؟ چرا بايد عشق را به بهانه اي غير عشق بخواهيم ؟ چرا بايد بي بهانه عشق نورزيم ؟ چرا مهر باني بهر نفرت نباشد ؟ چرا عشق بهر ترس را پيشه نكنيم ؟ روز هاي آخر اولين ماه بهار را به ياد داريد ؟ برف در بهار و يا سر ما در بي كران بهار را با چه ديدي خواسته ايد كه بنگريد ؟آيا باور داريد كه هر اتفاقي مي تواند در اين دنيا افتد و اين شما هستيد كه مي توانيد چون آن ژنرال كوچولو چون گرو هباني عمل كنيد و با كوبيدن بر سر و لو له كردن پيراهن و فرياد به سر اطرافيان ترس خود را با آنها شراكت كنيد و يا اين كه ايمان و اميد و عشق داشته باشيد كه عشق را مي توان تا بي نهايت همره اميد و ايمان همراهي نمود ؟ راستي نبايد ترس را به دور افكنيم ؟ نبايد به ياد نسيم دريائي افتاد ؟آيا نبايد هر كس سوار كشتي اميد و ايمان و عشق خود شويم ؟ دريا منتظر است و مردابي نيز در كنار خود دارد انتخاب با همه ما است راستي كداميك؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:3  توسط تورج عاطف  | 

ره سرزمين توهم ز اقليم تخيل گذرد magnify

فرانسوي ها يك ضر ب المثل جالب دارند آنها مي گويند كه تخيل دروغ نيست * اين يك واقعيت است و شايد بزرگترين مصداق اين واقعيت قصه هاي ژول ورن نويسنده شهير فرانسوي باشد كه روز گار آن را افسانه و اين روزها آن را قصه هائي از آدمها و چيز هاي قديمي مي دانند حكايت تخيل و زيستن در تخيل باعث بروز بزرگترين عطيه هر انساني يعني خلاقيت است و اين خلاقيت است كه مي تواند هم انسان را به اوج و هم او را به نزولي فاحش رهنمون سازد در كتابي خواندم كه در جنگ منطق و تخيل اين تخيل است كه همواره پيروز مي شود و تخيل پيروز همان شمشير دو گانه است كه مي تواند حافظ و يا قاتل جان شود روزگارها با اين تخيل و تفكر ها مي گذرد هر انساني در بر هه زندگي در پي بدست آوردن چيز هائي بسياري از چيز ها را از دست مي دهد و اين خصلت آدمي است كه در پي جبران مي رود و مي خواهد كه ديگر فرصتي يابد تا آن دگر چيزها را كه از دست داده را دوباره جبران نمايد و براي جبران نمودن بسياري از واقعيت مي خواهد كه از قالب خود در آيد و از ابزار تخيل استفاده كند ابزار تخيلي كه مي تواند او را به مرداب توهم رهنمون سازد و شايد در اين بين عواملي چون زماني و مكاني وشايد آدمي خاص بزرگترين سازنده توهم در پرتو تخيل شود القصه مي خواهم از قصه پسركي حكايت كنم از او كه روزي مجرم عشق ورزي شد و اين جرم مانع نشد كه او طلب عفو ز عشق كند و..

سالها از روزي مي گذرد كه پسر جواني بهر آنچه كه خود آن را اصول مي دانست و حاضر نبود بهر همرنگي با جامعه نبين و نشنو و نگو اين گونه شود و تصميم گرفت ببيند و بگويد و بشنود اصولي را رعايت كرد و تبديل به جنايت كاري شد كه جرمش اين بود كه " زيادي خوب است " مي گذرد سالها پسرك انديشيد كه خوب بماند و معناي خوب بودن او اين نبود كه تمامي اصول او خوب بود بلكه خواست صادق باشد و امانت بر گزيند و براي خويشتن هيچ نخواهد و در پي رعايت اين اصول سالهاي زندگي را گذراند پسرك تبديل به مرد جواني و بعد به سالهاي ميان سالي رسيد و همچنان اعتقاد داشت كه اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است و معناي او عشق بود و بس و در پي عشق دويد و خزيد و پرواز كرد و بارها مجازات شد به جرم اين كه " زيادي خوب است " او توهين شنيد و خيانت ديد و بي توجهي را با تمامي وجود حس كرد و بارها قلب خود را در آزمونهاي دوستي و دوست گذاشت و شكته شد قلب بينوايش اما ياد گرفت كه عاشق بماند و عشق بورزد او در پي عطيه عشق بود و سرانجام با اين كه قلبي رنجورو پر درد را ار مغان گرفت اما خواست كه اين قلب صادق باشد و مهر باني كندو با تمامي وجود عشق را در بي مكان زمان و مكان هديه دهد و اين گونه بود كه بي توجه به توهمات و تخيلات بي كران تاخت و ياد گرفت كه مي توان اصول را رعايت كرد و عاشقانه دوستي نمود و احترام و ادب را ارج نهاد و عاشق ماند و آگاهي را سر منشا عشق و عشق ورزيش دانست تا بگويد عشق تخيل نيسيت عشق را با چماق توهم نبايد نواخت عشق را بايد آگاهانه ديد و آگاهانه در آغوش كشيد و آگاهانه آن را لمس كرد و چنين شد و امروز قاطعانه مي گويد كه عشقش توهم نيست و تخيل نيست عشق در لحظه حضور دارد در لحظه همره آگاهي است عشقش تنها به معشوق و بهر معشوق است نيازي به توهم و تخيل ديگران نيست او مي داند و آگاه است و تصميم مي گيرد و به ره عشق زند زيرا ز حافظ شنيده بود

بحري است بحر عشق و هيچش كرانه نيست

آنجا جز آن كه سر سپرند هيچ چاره نيست

و او سر سپرد و توهين شنيد و ملقب به ساده لوح و ساده انديش بشد او را فريب كار و مكاره ناميدند و حال در توهم و تخيل ديگران عشق همره پيش شرط مي نگرد پيش شرطي كه مي گويد " من نبايد باشم تا معشوق باشد" و " من بايد ترا رها كنم تا معشوق گزيني " و... آري توهم باز تخيل را بازي داده است و پسرك مي گويد من سالها است كه جرم " زيادي خوب بودن " را به جان خريده ام و خواسته ام كه بينم و شنوم و گويم و بخشم و حس كرده ام به اندازه صبري كه داشته ام ولي شايد در پي اين سالها هيچگاه اين گونه مورد ملامت قرار نگر فته ام كه مرا گويند كه

نمي دانم كه چگونه عشق ورزم

نمي دانم معشوق كيست

نمي دانم دل بهر چه داده ام

نمي دانم كه آگاهي ز عشق چيست

نمي دانم كه عشق را بايد بهر عشق خواست

نمي دانم كه براي فرار زمعشوق نبايد به وادي عشق دروغين نهاد

وپسرك فرياد زند

نه مي دانم كه عشق است بهر عشق و مهر است بهر مهر و آگاهي در پي عشق و مهر و معشوق همان معشوق من است در بي زماني و بي مكاني كه او است كه مرا ندا دهد و من را باور سازد كه " اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط تورج عاطف  | 

h

و.... magnify

سالها است كه او را مي شناسم مردي است چون بسياري از مردان هم سن و سال هم وطنم كه صبحها كه از خواب بر مي خيزد تنها ساعت شماطه دار را مي بيند و كت شلورا را مي بيند موهاي آشفته خود را مي بيند و پيژاماي راه راه آبي خود را مي بيند و.. آفتاب را نمي بيند و آن سوي پنجره را نمي بيند زلفهاي پريشان يار خفته در كنارش را نمي بيند بازوان در حسرت در آغوش كشيدنهاي يار را نمي بيند و...

مرد صبح بخيرش اين است كه جورابش كجاست و شلوارش كجاست و چرا دست به اسبابهاي او مي زند و ..هيچگاه نمي پر سد چرا آن چيزي كه هيچگاه جايش تكان نمي خورد بي حسي وسردي و نگاه عاري از مهر باني است كه به يارش مي افكند و... حكايت او نيز چون قصه بسياري از ما است قصه " طلاق خاموش " و " دوستي خاموش " و " دشمني خاموش " و " عشق خاموش " و " نفرت خاموش " و ... تمامي خاموشي ها ئي كه در دنياي پر از سو تفاهم و پر رمز و راز " زندگي ايراني " موجود است گوئي حافظ ايراني نبوده است و هرگز نگفته كه

فاش مي گويم از گفته خود دلشدم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

فاش گوئي واز صميم قلب گفتن ها حكايتي است كه براي بسياري از ما مردمان ايران زمين تبديل به شكنجه اي طاقت فرسا شده است اما حكايت خاموشي ها سر انجام روزي به فرياد خواهد رسيد و داستان او نيز چنين شد پس از دو دهه زندگي سر انجام طلاق خاموش تبديل به جدائي آشكارشد زن كه در طي سالها هرگز او را نخواست سر انجام به آرزوي خود رسيد پسرك ثمره زندگي آنها را به مانند دشمني براي همسرش و عليه پدر همان پسرك تربيت كرد و پسرك بي محابا به پدر گفت و زن خنديد و مرد در سكوت اشك ريخت همان اشكي كه سالها زن در بي سكوتي و سكوت ريخت و مرد هيچگاه آن را نديد و... مرد ساده لوح و نا آگاه به خواسته همسر هيچگاه نفهميد كه ديواري چنين قطور بين او و كسي كشيده شده است كه قرار بوده است روزگاري شريك زندگيش باشد شريك زندگي ؟ كدامين زندگي را توان زندگي ناميد اگر در آن نه عشقي و نه مهري و نه هم دلي استوار باشد ؟ زندگي كه در آن سو ظن و نفرت و كمبود شخصيت و " من " زدنها بي داد كند را زندگي مي توان ناميد كه شريكي داشته باشد؟نام اين زندگي را تنها مردگي بايد دانست و شراكت در مردن را مي توان همان جرم معروف اداره آگاهي يعني شراكت در قتل ناميد آري شراكت در قتل روح و جسم و نياز و ناز و .. آري اين است حكايت طلاق خاموش

و مرد مستاصل است و نا اميد و با حسرت مي نگرد به آن سالهائي كه هيچگاه نفهميد بانو چه خواست و چه گفت چه هنگام نورماه را ديد و چه وقت گرماي خورشيد را بر تن خويش حس كرد و درذهن خود آن را گرماي دستهاي عاشقي تصوركرد چه هنگام در حسرت يك سپاس از هم آغوشي كه تنها به مرد لذت ارضا شدن و نه عشق بازي عاشقانه را مي داد و نه سپاسي از غذائي كه بانو آن را طبخ كرد و مرد با تمامي خوش اشتهائي خورد و هيچ گاه نگفت " غذا خوشمزه است چون دستهاي بانويم آن را طباخي نموده است و...

داستان اين و... ادامه دارد و بار ديگر طلاق خاموش تبديل به طلاق آشكار شد اما كينه همچنان باقي است مرد در انتظار كه روزي همسر پشيمان او را خواند و به استيصال افتد و زن خشنود كه رهائي از زندان بي توجهي چه سالهائي را از بهترينهاي سالهايش گرفت و حالا هردو تنها خاموشند در دادگاه طلاق آشكارو
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:13  توسط تورج عاطف  | 

دوشنبه اتفاق magnify

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم

اين شعر را مي خوانم كمي دل گير است و اندكي صبر مي كنم و ادامه شعر را نمي خوانم و بعد نگاهي به آسمان شهرمان مي كنم برف در اواخر فروردين حكايتي دارد پيام اين برف بهاري براي ما در چيست ؟ حكايت اين برف اميد است و ايمان به آغازها و زندگي و عشق آري عشق است كه هيچ چيز آن قابل پيش بيني نيست و بايد اميد داشت و عشق ورزيد و ايماني به آغاز ز آغازها داشت به جمله هاي پريسانم مي انديشم و حكايتهاي آدم برفي او كه از زندگي و عشق ورزيدن سخن مي گويد وغرقه در بي كران دوست داشتنهايش مي شوم و به دوشنبه اتفاق و آغاز دلدادگي ها مي انديشم و به آن آدم كوچولوئي كه در يك روز برفي زمستان آرزو كرد كه دستهاي يار را در دست گيرد با لبخند او به او ج رود و در يك فروردين مه آلود در بي كران زيبائي هستي بي نظير زيباي هستي را بنگرد و فريادي به همراه فروغ جاودانه زند

آه اي زندگي باز از تو لبريزم ...

و دوشنبه ما پيوند مي خورد به تمامي لحظه هائي كه همره عشق و اميد و ايمان به خالق عشق با هم داشته ايم و داريم و خواهيم داشت وزندگي را تنها با نجواي زيباي پرستو هاي پر اميد آمده به شهرمانمان جشن مي گيرم و به نغمه بوف بغض و كينه و نا اميدي و حسد گوش نخواهيم داد به اعلان خود به كائنات مي انديشم آن روزي را ياد آورم كه در زمستاني پر از اميد وعشق آرزوي گر فتن دستهاي محبوبم و بو سه زدن بر انگشتانش كردم و حال هستي آن گونه عشق ورزي را ارج نهاده كه در بهار حال و هوائي را بر مي انگيزد كه باز دستهاي يخ زده محبوبم باشد كه دستهاي من و نه خيال آدم كوچولويم آنها را بگيرد و آنها را گرم نمايد و بر سر انگشتانش بوسه زند و اين بار گوشهاي من است كه " عزيزم " را از زبان يار شنود و لبخند بي همتاي او را بنگرد و به آدم كوچولويش بخندد و باور كند كه ...
خواهد آمد شب شراب و عشق
داغی بوسه ها و حرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و فرار زکنج قفس

دنباله شعر حكايت دگري دارد حكايت آن ديگر بغض نيست حسرت را از ياد مي برد و عشق و تنها ز عشق گويد

آري دوشنبه پر ز شور و عشق و اميد همان دو شنبه اتفاق جاودانه خواهد بود..آري محبوب پريسانم با تو سخن مي گويم با تو بهار را چه بي تاب مي بيند او آفتابي مي شود و باراني شدن را تجربه مي كند و حال مي خواهد در برابر تو جلوه گري كند و برف را مهمان مي كند اما مي داند و من نيز مي دانم كه تو بهاري تر از هر بهاري

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:16  توسط تورج عاطف  | 

, 2009 by تورج عاطف

paulo-coelhoپائولو كوئيليو در كتاب مكتوب دو ديدگاه در مورد واژ ه دارد او در ديدگاه اول مي گويد “بنويس زيرا هنگام نو شتن به خدا و به ديگران نزديك تر مي شوي يك كاغذ و قلم معجزه مي كند و مي تواند تسكين دهد كه واژه قدرت دارد” اما در كنار اين نقطه نظر در مورد مفهوم “واژه “كوئيليو در بخش ديگري از اين كتاب مي گويد “مخرب ترين سلاحي كه بشر تا كنون اختراح كرده است واژه است “و دقيقا اشاره دارد كه نوشتن مي تواند صلح و يا جنگ و درمان و يا درد شود اما اين كه كدام يك باشد را كوئيليو در يك جمله ديگر عنوان كرده است و آن جمله اين است ” ايمان بدون عبادت منفعت دارد ولي عبادت بي ايمان هيچ است ” و اين نوشتن است كه به قول كوئيليو باعث نزديكي به خدا است و نزديكي به خدا را عبادت براي خدا گويند و عبادتي كه ايمان نداشته باشد چون نوشتن بدون تفكر است معجزه واژه ها در بسياري از اوقات مي تواند نقش ظنزي هم بگيرد زيرا بسياري معتقدند كه هر چه مي نويسند ” همه چيز صحيح ” است و به قول كوئيليو هيچ كس نمي داند كه قانو ن ” همه چيز صحيح ” را چه كسي اختراع كرده است و اين همه چيز صحيح باعث مي شود كه هر چه بگويد آن را صحيح بداند و نخواهد كه اندكي خود را بيند و ايراد مي گيرد به هر چه كه آن دگري دارد و مي انديشد و انديشه مي كند بي آن كه حتي شناختي از او داشته باشد القصه داستان زير مي تواند حكايت بسياري باشد كه همواره طعنه مي زنند و ايراد مي گيرند و از قانو ن ” همه چيز صحيح ” بر روي خود و اعمال و رفتار و قلم و … همه امور زندگي خود تبعيت و ديگران را پند مي دهند ايراد مي گيرم پس هستم قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود” لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! نتیجه اخلاقی : اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. چهارم اين كه از قانون ” همه چيز صحيح “بهره نگيريم پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:1  توسط تورج عاطف  | 

0094-0605-0809-3535_paulo_coellho_brazilian_writer

پائو لو كوئيليو چهره اي بزرگ در دنياي ادبيات است او خالق يكي از پر فروش ترين كتابهاي جهان يعني ” كيميا گر” و آثار او به بسياري از زبانهاي دنيا ترجمه شده است كوئيلو خود يك برزيلي است و به مانند هر برزيلي برايش فوتبال تنها يك ورزش هيجان انگيز نيست و فوتبال براي او به مانند يك پديده تاثير گذار نظير ادبيات در زندگاني مردم است او معتقد است كه ادبيات و فوتبال نيروي دروني به خوانند گان و بينندگانش مي تواند بدهد و حتي ممكن است زندگي كسي را دگرگون كند و همان گونه كه نمي توان پايان يك مسابقه فوتبال را پيش بيني كرد يك نويسنده هم هرگز نمي تواند بداند كه داستانش چگونه به پايان مي رسد و اگر آن را از قبل مشخص كند در آفرينش اثرش دچار مشكل مي شود ..

به داستان جوانك سرايدار افغاني گوش مي دادم او برايم از حادثه اي تلخ سخن مي گفت چند روز پيش قاچاقچيان انسان سعي داشتند حدود صد افغاني را با جاسازي در كانتينر باري از مرز افغانسان – پاكستان عبور دهند اما بعلت كنترل بيش از اندازه پليس مرزي اين كانتينر به موقع نتوانسته است بار خود كه آن مردم بينوا بودند را خالي كند و در نتيجه آنها از كمبود اكسيژن كشته شدند . جوانك به من مي گفت كه بسياري از بستگانش در آن كانتينر بودند و تنها يكي از آنها قبل از سوار شدن به كانتير دچار بيماري شده و سوار كانتينر نشده و در نتيجه زنده مانده و قرار است با كانتينر بعدي رود!! وقتي جمله آخر متين ( پسرك افغاني سرايدار)را شنيدم با تعجب پرسيدم

- مگه فاميلتان نمي ترسد كه دوباره آن اتفاق بيافتد؟

و او جواب داد

- شايد اين بار آن طوري نشود

وقتي اين حرف متين را شنيدم ناخود آگاه ياد جملات پايولو كوئيلو نويسنده محبوبم افتادم كه درمورد فوتبال و ادبيات گفته بود براستي چه كسي مي تواند بيانديشد كه پايان يك مسابقه و يك قصه چه خواهد شد و كدامين جانداري است كه بداند پايان هر كدام از قصه هاي زندگيش چگونه پايان پذيرد ؟شايد حق با آن پسرك شجاع و مستاصل و به جستجوي خوشبختي افغاني باشد كه اكنون در يكي از آن كانتينرها چون ساردين محبوس باشد و روياي زندگي بهتر را مي بيند كه باز هم بايد اميد داشت و ادامه داد و به واقع نيز بايد چنين با اميد زندگي را ادامه داد زندگي پر از كانتيرهاي حوادث و همراه آدمهاي گوناگون و انديشه هاي متفاو تي است كه مي توانند آدمي را دچار شادماني و خوشبختي و عشق و سلامت روحي و يا غم و ناكامي و ترس و بيماري نمايند و اين خود انسان است كه تصميم بگيرد كه در مقابل اين كانتينرها چه بايد بكند و شايد درست ترين كار اين باشد كه قبل از سوار شدن به هر كانتينري به اين انديشيم كه راه كارهاي ديگري را هم مي تواند براي سفر و انتخاب هم سفران انتخاب نمودو مي توان قبل از سوار شدن نگاهي به چهره ها و آدمها و افكارها كرد مي توان آگاه بود مي توان اسير احساسات نشد و يا اين كه تا حدي نقابها را از چهره ها واقعي تشخيص داد مي توان وقت و انرژي و رفاقت و دوستي را به آساني خرج نكرد مي توان با انديشه اي ناشي از تجارب قديمي راه خود را ادامه داد و مسير دو مرز تولد و تولد ديگر را شادمان و عاقلانه و عاشقانه گذراند بلي بايد چنين بود شايد حكايت اصلي همان حكايت كوئليو باشد كه هيچ نويسنده اي پايان قصه خود را نبايد بداند اما فكر مي كنم با ديدن و توجه كردن و انديشيدن و… بتوان پايان حضور و همراهي در كانتينر بسياري از آدميان را فهميد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:57  توسط تورج عاطف  | 

zibaee14

بسيار سعي كردم كه نگويم و فرياد هاي خفته ام را خفته تر كردم هر سخني را شنيدم هر افترائي را به جان خريدم و خواستم هيچ نگويم كه نگفتنم نه ز بهر نداشتن سخني بوده است اما حرمت دوستي و بخشيدن او لين در سهائي است كه در زيستن ياد گرفته ام اما آن هنگام كه ديگر گفته ها تنها مربوط به تورج و ناخدا نشد و به عشق و دلدادگيهايم تهمت بي قداستي دادند ديگر نتوانستم آرام گيرم كه اين نيز بهر خودم نبود كه بهر آنهائي بود كه بي بهانه و بي انقطاع سعي كردم ببخشم آن چيزي را كه داشته و نداشته ام خواستم بگويم ز آن چيزي كه صادقانه در مورد آنها مي انديشيده ام و حال نيز به حرمت دوستي باز مي گويم كه بحث من هيچگاه خودم نبوده است كه نه قضاو تي داشته ام و نه قضاوتي خواسته ام كه بكنم كه قضاوت را از آن يزدان بي همتا دانم و بس القصه خواستم كه بگويم ..

دنياي ما پر از دو گانه ها است نگاهي به اطرافمان بكنيم آيا دنيا از ذرات تشكيل شده و يا اين كه همه موجودات جهان از جنس انرژز و موج هستند ؟در نگاه اول اين كيبوردي كه من مشغول نگارش با آن هستم اين صندلي كه بر روي آن شسته ام و اين پنجره اي كه از وراي آن اين صبح زيباي باراني را مي بينم حكايت از ذره بودن جهان مي دهند و لي هنگامي كه اين ذره ها كوچك و كوچك تر مي شوند و به داستان اتم و الكترو ن و … مي رسند آنگاه مي فهمم كه جهان از امواج تشكيل شده است حال چه كسي هست كه گويد جهان ذره است يا موج ؟ حكايت غريبي است! حكايت احساسات ما نيز چنين است بسياري دوست داريم عاشق شويم و لي ترجيح مي دهيم عاشقمان شوند كسي ما را در تملك نگيرد اما عاشق زندانباني هستيم در پيش گاه ايزد دم از عشق زنيم اما با اهريمن حسادت و كو ته بيني شراب خود خواهي نوشيم ودوست داريم در عشق و مهر ورزي غوطه ور شويم اما در تضادي بس هجو گونه با اين خواسته نه خود عاشقيم و نه خود دل به دوستي دهيم و نه خود حاضريم در عشق غوطه زنيم حكايت عشق و ريزهاي بيشتر ما آدميان همان حكايت كهنه و قدمي عشق در اسارت تملك است عشقي است كه از واژه ها تنها كمك گرفته كه عشق جلوه كند و گرنه در درون خود خود خواهي و حسادت ونديدن ها است و از همه مهمتر زنداني در افكار بسته و واژه هاي سر شار از نفرت و نادانسته ها ز عشق است گفته ام ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “آري اگر عشق باشد ليك كدامين عشق را تواني بيابي در حاليكه خود در كاسبي عشق غوطه وري ؟عشق را در دكان حسادت و خود خواهي نمي فرو شند عشق اصو لا كالائي نيست كه خريد و فرو ش شود عشق بي زمان است بي بهانه بي هيچ ادعا و نه تنها از عشق گويد بس كه اگر اين گونه باشد نه قداستش را مي تواند بنده سراپا تقصيري چون من بشكند و نه اين كه اصولا قداستش قابل شكست است عشق بايد غوطه ور شود بايد بهر ارتقا معشوق باشد از تو آشناي قديم پرسم چقدر به آن كه مدعي عاشقيش هستي حس خوب دادي ؟ مي توان آسان تهمت بزد مردها چنينند و زنان چنانند مي توان بر ديواري تازه رنگ خورده و زيبا ميخي فرو برد و ادعا كرد كه روزي مي خواهند با تابلوئي آن را زيبا كنند مي توان تمامي گوهر هاي دنيا را در اتقاقي حبس كرد و ادعاي تصاحب همه گوهر ها را داشت اما از شما قديسان عشق!! مي پرسم در دنيا ئي كه همه گوهران از آن شما باشند آنگه گوهر چه ارزشي دارد ؟مي توان مغموم بود مي توان هزل گفت مي توان پرده دري كرد مي توان تملك خواست مي توان حسادت كرد مي توان نفرت را تا آنجا برد كه ز بغض حس خفگي كرد مي توان فرياد زد اما اين ها هيچكدام فرياد عاشقانه نيست عشق بي زمان است بي مكان است بي بهانه است عشق بهر معشوق است عشق رها است و عشق بايد شادماني باشد بهر معشوق آري حافظ گونه گويم

عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز

و رنه گوي عشق نتوان زد به چو گان هوس

آري هوس است حتي يك دم غمگين شدن ز شادماني معشوق جادوي عشق ورزي را باطل كند عشق حرمت است وجدان است انسانيت است كاسبي را نپذيرد و مهم تر از همه عشق رها است

و.عشق خود عشق است اي َآنايان از ديد شما گستاخانه است ؟ شايد..

سخن بسيار است من خشمگين هستم نه بهر سخناني كه شنيده ام كه ز بهر آنچه گفتم اين گونه معكوس شنيدند و فهميدند افسوس….

ليك گويم و باز گويم كه

فاش گويم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

بدرود آشناي قديمي اين آخرين سخنم بود و بس

بدرودو مي دانم كه ساحل جدائي ها را بهر اين در دريا نهاده اند

بدرود بدرود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:24  توسط تورج عاطف  | 

نامه ای به جاودانه محبوبم magnify

سلام محبوبم

نمی دانم چگونه توانم که با تو سخن گویم می دانم که چشمهایم مرا رسوا خواهد کرد مگر می توانم بی عاشقانه نگاه ترا بینم ؟ تمامی وجودم که عاشقانه ترا می طلبد تنها می تواند از دو دریچه کوچک چشمها ترا سخن گوید اما این چشمها توانی اندک و زبانم الکن برای بیان تمامی احساساتم به تو هر دم عاجزتر است لیک باید فریاد زنم باید ترا خوانم و با تمامی وجود ترنمهای عاشقانه ای که برای پریسانم دارم را فریاد کنم و شاید چون آن دقایق زیبا ئی که همراه هم آواز می خواندیم تنها بگویم " دوست دارم می دونی که این کار دله ..."

محبوبم !می دانی 43 بهار را دیده ام اما تنها این بهار 43 است که برایم بهاری است روز ها و شبها در پی بهارم و بی انقطاع بهار را می بینم برایم عطر گل یاسمین چه مست کننده از هر زمان دیگری است یاسهای زر د رزهای سرخ و صورتی و سفید و نارنجی مرا ندا می دهند آری با تو بهار را باور کردم اصلا با تو بهار را زندگی و با تو بهاری شدم

عشقم!باور می کنی تا به حال لذت قدم زدن را نیافته بودم اما امروز در هنگامی که گرمای وجود ترا حس می نمودم حس قدم زدن را پیدا کردم آری پیاده روی در آسمان بی نظیر لذتی است که همره تو یافتم

پریسانم! می دانی تا به حال این گونه نفس نکشیده بودم اصلا نمی دانستم این گونه دم و باز دم لذتی دارد آن گونه که همره تو باشد دستهایت می تواند تمامی لرزشهای قلبم را بیابد؟

مخمور چشمهای بی نظیر دنیا! می دانی تا به حال باران را این گونه حس نکرده بودم می دانی آدم کوچولوی دلم خیلی حسرت آن آهنگ قدیمی را داشت همان ترانه ای که می گفت " وقتی که بارون می باره تو را یاد من میاره " و حالا می دانم تا جاودانه ای که زندگی و باران هست ذهن من باران را به نام تو و عطر حضور تو خواهد خواند

زیباترین لبخند دنیا! می دانی امروز با تو دویدن را هم یاد گرفتم بی نظیر حال و هوائی داشت نمی دانستم دویدن در زیر باران این گونه بی نظیر مهری است که از خدا به ما داده اند از یاد برده بودیم نمی دانی گوئی با تو پرواز می کردم اما نه این گوئی نیست به واقع با تو نمی دویدم با تو پرواز می کردم با تو زمین و آسمان را به هم می دوختم

معشوقم! می دانی بوسه های زیر باران چه بی نظیر طعمی داشت باورم نمی شد که بتوانم هدیه شهد و شیرین پردیس را بارها تجربه کنم یعنی می توان این گونه خوشبخت بود
پردیس هدیه ام! می دانی باید بگردم و از خود پرسم ز کدامین عملی هدیه ای جاودانه ای چون تو را از یزدان گرفته ام با تو هم نفسم ضربان قلبم می خوانند " پریسان و پریسان "

آری با تو سر انجام به بهار و باران و باور عشق و پردیسی شدن رسیده ام آری با تو طعم بوی موی یار در زیر باران را چشیده ام با تو حتی چای داغ کافه کوهستانی در برابر گرمای قلب عاشقم بس سرد و یخی است با تو همه جا نوراست و آفتاب است حتی در زیر یک دوی دو نفره عاشقانه در یک شامگاه بهاری آری محبوبم دوستت دارم به اندازه ای که نتوانم گفتن به پهنای بهار به عظمت آسمان به لطافت باران به شوق گرفتن دستهای یخیت در میان دستهای داغم

پریسانم عاشقم

آ ری عاشق تو محبوبم

ترا سپاس گویم که باور بهار و باران و زیستن در پهنای عشق را به من هدیه دادی

عشقم سپاس

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:21  توسط تورج عاطف  | 

d8afd987d8aed8afd8a7

بسياري از كساني كه و قايع مشروطيت را مي دانند بخوبي اطلاع دارند كه در آن زمان پر غوغاروزنامه اي بسيار انقلابي به نام ” صور اسرافيل” وجود داشت كه به مديريت ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل اداره مي شد و در همين روز نامه بود كه جوانكي قزويني به نام علي اكبر دهخدا كه نام مخفف ” دخو” را به خود داده بود آتشي به جان محمد علي شاه ديكتاتور و دارو دسته سفاكش با نوشته هاي طنزش مي زد القصه در بلواي كودتا گونه آن روزگار ميرزا جهانگير خان دستگير و به دار آويخته شد و علي اكبر دهخدا فرار كرد و به فرانسه رفت تا ايران ما بتواند به مدد همين نجات معجزه آسا صاحب گنجينه اي به نام ” لغت نامه دهخدا ” شود همان لغت نامه اي كه آن را به ياد يكي از لغت نامه بزرگ دنيا ” لاروس پارسي ” مي نامند القصه دهخدا توانست با فيش بنديها و نوشته هاي كوچك تمامي لغتها را جمع آوري و در گنجينه اش بگمارد بارها وقتي اين لغت نامه را در كتابخانه پدر م مي بينم برايم باور كردني نيست كه اين مجموعه عظيم از هزاران فيشهاي كوچك تشكيل شده است فيش هاي كوچكي كه هر كدام تجربه اي و معني داشته است به لغت نامه دهخدا كه مي نگرم به ياد زندگي مي افتم و اين مسئله كه سخنان طول زندگي هم چون اين لغت نامه مي توانند باشند كه از حرفهاي كوتاه تشكيل يافته و به مرور ثبت مي شود و هر كدام از ما بايد اين حرفها ثبت شده را باور و با آنها زندگي كنيم و چه خوب است كه اين حرفها را مشترك بزنيم و فيش بر داري كنيم و اين كا ر را نخست با نزديك ترين و يار محبوبمان كنيم و با او سخن بگوئيم تا بتوانيم يك لغت نامه پايدار براي زندگيمان داشته باشيم و بيائيم و لغت نامه زندگيمان را همراه هم نويسيم و به آن با هم عمل كنيم و از اين رو به اين فكر افتادم پيشنهادي دهم و به ياد و شگون كلمات زيبائي چون ” مهر و ” مهر ورزي “ و به ياد ” مخمور چشمهاي بي همتاي دنيا “چند كلمه با ” م” را توصيه كنم

1/ منفعت : در جلويش مي توانيم بنگاريم منفعت كلمه اي است كه تنها با ضمير ” ما” مي آيد و هيچگاه نخواهيم گفتيم “نفع تو” و يا “نفع من” و بايد تنها ” منفعت “بايد “نفع ما” باشد و به آن فكر شود بازي “منفعت ما “چون ديگر بازيهاي زندگيمان بايد بازي برنده – برنده باشد

دومين كلمه اي كه با ياد آوري يك مكالمه عاشقانه با يار به ذهنم آمد ” مزاحمت” بود!

2/ مزاحمت: در جلويش مي توانيم بنگاريم كه در لغت نامه زيستنمان نبايد هيچگاه نه از اين كلمه استفاده و نه بهر دلسوزي و دلداري و عاشق بودن و دوست داشتن دست به اين كار زنيم و ياد بگيريم كه چون گفته خليل جبران سفره هايمان را در كنار هم پهن كنيم و لي از سفره هم نخوريم و در ذهن خويش حك كنيم كه آدمها به هر درجه اي كه از صميميت و مهرباني و عشق برسند باز هم بر هم منطبق نمي شوند و هر كدامشان حريم و حرمت شخصي دارند و بايد اين حرمتها رعايت شود و ياد بگيرند كه احترام بيشتر به اين حريمها به معناي دوست داشتنهاي بيشترشان است و نه عكس اين تفكر

و…

كلمات زياد هستند اما يك پست بلاگ اين اجازه را نمي دهد كه از بسياري از آنها حتي يادي كنم و از طرفي دوست دارم كه هر كدام از ما خود به دنبال لغت نامه زندگي خويش رويم و يادي از بزرگترين لغت نامه نويس ايران عزيزمان كرده و به دهخدا بهر تمامي زحمتشان و سختي كارش سپاسي گفته و به روان پاكش درود فرستيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 11:56  توسط تورج عاطف  | 

mehrnoo3

پشت چراغ راهنمائي ايستاده و چراغ قرمز است و او به شمارش گر چشم دوخته است و شمارش معكوس را مي شمارد و هنگامي كه شمارنده روي عدد صفر مي ايستد او حركت مي كند اما توسط پليس متوقف مي شود مامور راهنمائي از او كارت اتوموبيل و گواهينامه مي خواهد و راننده كه متوجه اين توقف نشده علت را مي پرسد و با كمال تعجب مي شنود كه پليس راهنمائي تخلف او را عبور از چراغ قرمز تشخيص داده است اما او مي گويد كه هنگامي كه شمارش گر به عدد صفر رسيده حركت كرده است اما مامور مي خندد و مي گويد مگر در آئين نامه رانندگي نخوانده است كه رنگ سبز چراغ راهنمائي دستور حركت مي دهد و نه شمارنده اي كه در كنار آن نصب شده است ؟و راننده به فكر مي رود حق با پليس راهنمائي است او آگاهي خود را به شمارنده اي سپرده بوده است و از حقيقت بديهي كه رنگ چراغها است غافل شده است …

شايد اين داستان براي بسياري از ما اتفاق افتاده باشد و به دردسر افتاده باشيم و حتي ممكن است اتفاقهاي بسيار بدتري را در قبال از دست دادن خودآگاهي ها بر سرمان آمده باشد براستي به چه دليل آگاهي هاي خود را از دست مي دهيم ؟ از ديد من يكي از اين علتها تعجيل در رسيدن به مقصد است در بسياري از اوقات ما تنها به مقصد و نه مسير مي انديشيم و از ياد مي بريم كه زندگي تنها منوط به دو نقطه آغاز و پايان نمي شود و شايد درست باشد كه بگوئيم كه مفهوم زندگي دقيقا معياري عكس دارد يعني نقطه آغاز يعني تولد و پايان يعني مرگ به طور حتم خواهند رسيد ولي آنچه كه خود بايد در مورد آن تصميم بگيريم چگونگي پيمودن فاصله اين دو نقطه است و اين كه آيا مي خواهيم فاصله اين دو نقطه را با شادماني و عشق و صبر و اميد و ايمان بگذرانيم و يا اين كه با نفرت و خشم و بي اهميتي به ديگران آن را طي كنيم ؟آيا مي خواهيم فقط در لفظ ژدر و مادر و برادر و خواهر و دو ست و فرزند باشيم و يا اين كه پدري و مادري و فرزندي و برادري و خواهري كنيم؟ آيا در زندگي تنها مي خواهيم ازدواجي كرده لقب ” متاهل ” را بر خود يدك بكشيم و يا اين كه مي خواهيم به واقع با ” يكي بودنها” زندگي كنيم ؟آيا مي خواهيم لقب ” شوهر ” و ” زن ” و ” همسر ” به همديگر دهيم و يا اين كه ” يار ” بودن را به تصوير كشيم ؟آيا مي خواهيم تنها دلخوش به اين كنيم كه دوران نامزدي شيرين ترين روزها ي زندگي است كنيم و يا اين كه دوست داريم يك عمر در كنار هم زندگي كنيم و هر روزي كه از خواب بر خواستيم و يار را ديديم و هر هنگام كه آن چشمهاي عاشق وجود مان را نوازش كرد و هر هنگامي كه آن بي نظير لبخند را ديديم و هر هنگامي كه وجودش را لمس كرديم و با او هم دلي و نه هم زباني كرديم از شيريني هاي زندگي گوئيم ؟بايد بگوئيم چراغ سبز راهنمائي زندگي و سبز شدن ز ندگي در بديهي ندانستن عشقي است كه در مسير زندگي به آن دست يافتيم و هر روز بايد اين عشق را تازه تر و پر انگيزه تر و ژر جوانه تر كنيم بايد به ياد داشته باشيم هر هنگامي كه دچار روز مرگي شديم و متوجه تغيير ظاهري يار نشديم و لبخند زيباي او را نديديم و آن زيباترين چشمهاي عالم را با يك نگاه سرد بدرقه كرديم و در بستري از عشق پشت به او و در آغوش او آرام گرفتيم بايد به چراغ خطر زرد را در زندگي حس كنيم و اگر باز هم از آنها بي توجه گذشتيم مطمئن باشيم كه در پشت چراغ قرمز ايستائي در زندگي خواهيم رسيد خود آگاهي و آگاهانه عشق ورزيدن مصداق واقعي خود عشق است تصور آن چشمهاي بي همتائي كه لبخند هاي بي نظيرش را ترجمه برايمان مي كند يكي از سبز ترين چراغ سبز هاي زندگي است آري چنين لبخندي كه همره چشمهاي عاشقانه اش باشد معني كامل چراغ سبز پرديس است اين را با تمامي وجود باور كنيم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:31  توسط تورج عاطف  | 

hemat

صداي سهمگيني تمامي نگاهها را به محل منبع توليد اين صدا كشاند صدا از برخود دو اتوموبيل در خياباني شلوغ بوجود آمده بود و حكايت از يك راهبندان ديگر و مغموم شدن دو راننده قرباني اين حادثه مي داد وضعيت دو راننده حكايت جالبي داشت اتوموبيلي كه از پشت زده بود داراي راننده اي جوان و شتابزده و اتوموبيل غير مقصر اين حادثه يك پيرمرد را بعنوان راننده داشت پسرك با چهره اي رنگ پريده مي گفت

- داشتم از آينه بغل پشتم را نگاه مي كردم كه يكدفعه شما ترمز كرديد و اين گونه شد

و پيرمرد نگاهي به او كرد و گفت

- آخه شما جوونها چرا هميشه دنبال حاشيه هستيد ؟ چرا پشت سرت را نگاه مي كردي پسر؟ مگه زندگي پشت سر هم مي رود ؟ نگاه كن به صورت من اين واقعيت امروزمه و ديگر عوض نمي شه

به حرفهاي پيرمرد انديشيدم او راست مي گفت زندگي رو به عقب نخواهد رفت و همه زندگي همين لحظه حال است و شايد آينده همين لحظه حالي باشد و بعد تمام شود و لي ما در طي روزها و شبهاي زندگي تنها به گذشته مي نگريم و تنها در اتو موبيل زندگي كه راننده آن هستيم دوست داريم از آينه ها پشت سر را نگاه كنيم و بي آن كه بدانيم در رو به رو و امروز مان چه مي گذرد آنقدر در آن گذشته غرق مي شويم كه حال را از دست داده و آينده را نيز ممكن است با همين توقف ها تبديل به پوچي ها بكنيم بايدگفت دستاوردهاي حاصل از تجربه هاي گذشته ارزشمند است تلخ كامي ها و شيريني ها و لحظه هاي خوب و بد و آدمهائي كه نقش آنها امروز برايمان عوض شده شايد بتوانند كار گشائي باشند اما غرق شدن در گذشته حكايت همان آينه بغلهائي را مي دهند كه راننده آنقدر در آنها محو مي شود كه متوجه توقف راننده جلوئي نشده و بعد يك دقعه .. ترق و تمام

آيا بهتر نيست از امروز از آينه هاي بغل تنها بعنوان يك گذر نگاهي استفاده كنيم ؟آيا بهتر نيست باور امرو ز و حال و لحظه كنو ن را جشن گيريم ؟آيا بهتر نخواهد بو د كه با خود نجنگيم ؟ اين كشمكشها اين پشيمان شدنها اين كاش هاي بي پايان را چه زماني بايد از ياد ببريم ؟

نگاهي به سيماي دو راننده پير و جوان مي كنيم مشغول روبوسي هستند و پيرمرد لبخند زنان به پسرك مي گويد

-جوون !! حواست به جلو باشد ها ..

و جوان مي خندد و من هم آرزو مي كنم كه حواس ما به حال و لحظه اكنون باشد و در غرقه شدن در گذشته ها حال و آينده ام با تلخ كامي تصادف نكند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:47  توسط تورج عاطف  | 

akii4

خواستم از اشتياق بنويسم نمي دانم چرا در اولين تصوري كه به كلمه اشتياق داشتم به ناگهان ياد اين شعر افتادم

آنچه شيران را مي كند روبه مزاج

احتياج است احتياج است احتياج

و بعد از ياد آوري اين شعر تصميم گرفتم همراه اين شعر وبا تاثير ازآن اين بيت را گويم

آنچه روبه بچه را كند شير ژيان

اشتياق است اشتياق است اشتياق

آري از اشتياقي صحبت مي كنم كه مي تواند دست به هركاري بزند كه اگر اشتياقي وجود نداشته باشد وقوع آن اتفاقها را بايد تنها معجزه ناميد اما معجزه بزرگ يعني اشتياق باعث خواهد شد كه بسياري از اتفاقهاي غير باور بيافتد مي گويند آخرين چيزي كه از انسان قبل از جدائي روح و وقوع مرگ پيش مي آيد اشتياق به زندگي است و اين اشتياق است كه اگر نباشد هر بودن هائي از بين خواهد رفت در زندگي روز مره اشتياق است كه باعث مي شود هم زندگي كني و هم مرگ را در آغوش كشي در همين نفس زدنها است كه اشتياق نام زندگي و شادماني و عشق به آن دم ها و باز دم ها مي دهد و عدم اشتياق است كه روز مرگي و غم و نفرت و عزلت و هجرت را هم نشين آدمي مي سازد مي تواند در اشتياق زندگي سعي به درك كردنها كرد نگاهي به ديگري حتي با تفاوتهاي بي شمارش نمود مي توان غم خواري كسي شد كه غمش را شايد هيچگاه نتواني درك كني مي توان اخمهاي گره كرده را چون لبخندي ديد و با همان لبخند تصويري به سوي اخمو همراه شتافت مي توان همراه او ديد اما نگاهي همراه اشتياق را داد مي توان همراه او شنيد اما گوش جاني براي اميد و ايمان ترنمها ز اشتياق به او گفت مي توان هزلهاي ناشي از غم و اندو ه و بي انگيزگيهايش را با نيروي اشتياق تبديل به شادماني و اشتياق نمود آري بايد اشتياق داشت حتي در خوردن يك ليوان آب در يك صبح زمستاني مي توان با اشتياق يك فنجان چاي داغ نوشيد حتي در يك ظهر تابستاني مي توان با اشتياق صبح گاهان بر خواست مي توان پنجره ها را باز نمود و آسمان را و زمين را و هستي را با جان و دل در آغوش كشيد مي توان اشتياق داشت بهر رفتن در درياي زندگي همراه با نو انديشي هائي كه آيد ز سر اشتياق به زيستن مي توان مشتاقانه در انتظار گر فتن دستهائي بود كه حتي در اين زيبا باراني بهار يخ زده است و خواهان بو سه هائي بي كرانت به انتظار نشسته است مي توان مشتاقانه نگريست به چشمهائي كه عشق نرگساني هستند و از آنها ترديد و دو دلي و ترس و غم را ربود مي تواند با اشتياق تك تك كلمه هاي يار را بلعيد مي توان در انتظار بو سه ها زآن لبهاي زيبا حتي ابديت را تسليم نمود مي تواند اشتياق را از درو ني ترينها به بيرو ني ترين ها وجود داد مي توان مشتاقانه به سمت عشق و اميد و ايمان برفت مي توان اشتياق را چون كليدي بهر باز كردن تمامي قفلهاي از سر نا اميدي كه خواهد ترا از زيستن باز داردبه كار برد مي توان لبخند زيباي يار را كه با چشمهاي بي همتايش عاشقانه ندائي ترجمه مي شود را مشتاقانه با تمامي وجود غرقه شد مي توان ترنم هاي شبانه را نداي صبح گاهي عشق و اميد مشتاقانه پذيرائي نمود مي توان مشتاقانه باور كرد كه آري آري

تا شقايق هست با عشق زندگي بايد كرد و مشتاقانه زندگي كردن همان عاشقانه زيستن و غرقه در چشمهاي يار شدن است …

آري با اشتياق است كه حتي روبه بچه ترسو از زيستن را تبديل به شير مشتاق قدرت و زندگي مي توان نمود آري آري زندگي خود عاشقانه اشتياق است

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:35  توسط تورج عاطف  | 

پيام آسمان ابري مژده باران است نه دلتنگي magnify

سالها پيش در شهر پر سرو صداي نيويورك راننده تاكسي دست به ابتكار جالبي زده بود او به هر كدام از مسافرنشانش در هنگام پياده شدن از تاكسي شاخه گلي هديه مي داد و در اين ميان تنها يك خبرنگار نيويورك تايمز بودكه بنا بر طبع كنجكاوش علت اين حركت زيبا را از راننده خوش ذوق پرسيد و آن راننده در پاسخ اين خبرنگار گفته بود

- با دادن يك شاخه كوچك گل به مسافرينم به آنان حس خوبي را انتقال مي دهم و آنها نيز اين حس خوب را به ديگران انتقال داده و انتقال اين حس خوب باعث خواهد شد كه به طور حتم شهرم و جامعه من داراي اين حس خوب شده و خودم نيز از اين حس بهره مند شوم

حكايت اين خوش ذوقي راننده نيويوركي را چند سال پيش يك راننده تهراني هم اجرا مي كرد او در هنگام سوار شدن مسافرينش با خواند ن شعر به آنان حس خوبي مي داد و طبيعتا اين حس خوب را دريافت هم مي كرد امروز براي بسياري از ما اولين روز كاري پس از تعطيلات طولاني نوروز است هواي تهران ابري است و اين ابر بودن هواي دقيقا مي تواند عاملي باشد كه هيچ كدام از ما حس ابري شدن دلهايمان را نداشته باشيم زيرا مي توان به هوا ابري به اين گونه نگريست كه مژده باران را مي دهد و نه اين كه دلتنگي آسماني هديه خدا در اين روز به ما است در طي اين روزهاي تعطيلي حال و هواي عاشقانه و بهاري ناخدا باعث شد كه تصميم بگيريم كه نوع ديگري به زندگي بنگرم اگر در طول اين تعطيلات تيم ملي كشورم باخت و شاهد رقص و پايكوبي عربستاني ها در تهران شدم ناراحت شدم به غرور مليم آسيب رسيد اما سعي كردم حرص نخورم و با اين ديد بنگرم كه " كار نيكو از پر كردن است " ما كار نكرديم و مديريت نداشتيم و لجبازي كرديم و به واقع در جايگاه مناسبي براي صعود به جام جهاني بر خور دار نبوديم پس بايد تا حد زيادي حضور در جام جهاني را از ياد ببرمي هرچند كه هنوز روي كاغذ شانس صعود داريم پس دليلي ندارد كه من حرص بخورم به آشناي قديمي ( درد قلبم ) اذن دخول دهم همين حكايت را درمورد برنامه هاي نوروزي سيما داشتم و سعي كردم بسياري از آنهائي كه دوستشان نداشتم را نبينم پس قضاوت نكنم و غر نزنم و شروع به آسمان و ريسمان بافتن نداشته باشم و آنهائي كه دوست داشتم مثل كلاه قرمزي را با تمامي اشتياق ببينيم و با آيلي قهقهه بزنم همين حكايت را در سفرم داشته ام در اين عاشقانه سفرم با تمامي وجود عشق ورزيدم و دريا را با ياد دريا نگريستم در اين تعطيلات گذشته ها را تنها بعنوان خاطرات نگريستم و بخشيدم نخست خودم را زيرا در غرقه شدن در آنها خيلي وقتها به خودم بد كردم وبعد هر آن چه و هر كسي را كه در گذشته بوده بخشيده ام اين قصه را در ديد و بازديدهاي نوروزيها داشته ام سعي كردم با سبزه هفت سين سبز دلي را تجربه كنم و بگذرم و حساس نشوم و نخواهم ديگران را تغيير دهم و نخست نگرشم را عوض كرده ام كه بايد گذر كرد و.. حالا در اين روز اول كاري خواسته ام چون همان رانندگان تاكسي باشم اگر روي خط عابر اتو مو بيلها همان رفتارها را دارند و بي توجه به من هستند تنها به آنها لبخند زدم اگر روز نامه خريدم و اخبار نا اميد كننده از فوتبال و اقتصاد و... خولندم خواستم با نگاه پر اميد بنگرم اگر در روز شروع كاري همكارانم دم از نا اميدي ها زدم برايشان آرزوي سالي پر از نعمت و بركت كردم و اگر به آسمان ابري نگريستم به شوق باران به انتظار نشستم و اگر به عشق انديشيدم باور كردم زيبا ترين چشمها از آن عشق است و بس و..

حال نوبت تو است آسمان ابري دلتنگ نيست تنها مژده باران مي دهد و اين مي تواند نگاه همه ما در آغازين روز هاي كاري باشد مگه نه ؟
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:56  توسط تورج عاطف  | 

zibaeee1

سر انجام به روز 13 فروردين رسيديم روزي كه بنا بر رسم كهن و باستاني ما روزي خواهد بود كه همگان رها بايد باشيم و شايد فلسفه دروغ سيزده نيز چنين باشد كه در اين روز حتي مي توان براحتي و رها سخناني هرچند گزاف و غير واقعي را گفت.

بايد گفت در بطن هر رسم نياكانمان يك فلسفه اي كاملا منطقي كه نشات گرفته از فرهنگ زيباي پارسيان است وجود دارد رفتن به دامان طبيعت و دور هم جمع شدنهاي بعد از ديد و باز ديدهاي متوالي در ايام نوروز به طور حتم حكمتي خردمندانه از سوي نياكانمان دارد و اين حكمت از ديد من چيزي نمي تواند باشد جز آن كه بايد رهائي را باور كرده و آن را تجربه كنيم بايد قيد و بندهاي گذشته را از ياد ببريم حتي با خود عهد ببنديم كه در نوروزي ديگر ز نوروزيها سخن گوئيم و نوروزيها زماني آغاز مي شود كه خود از درون نو و تازه شويم و براي اين نو شدنها بايد نخست انديشه ها را نو و تازه كرد بايد افكار را دوباره ديد به خاطرات گذشته نگريست با آنها بدرود گفت و تنها در حد خاطرات آنها را نگاه داشت و در آنها زندگي نكرد بايد از كينه ها گذر نمود و زيستن در آن را فراموش كرد بايد عشق را تجربه نمود عشق به خويشتن و عشق به ديگران و عشق به خدائي كه باوري است بي همتا و بار ديگر باور كرد كه مي توان در پناه او در رفاقت و دوستي همراهش بود و شايد حضور و دو باره باز ديدن اين خاطرات و غصه ها و قصه هاي قديمي است كه واژه فانتزي ” نحسي سيزده ” را به اين روز داده است زيرا ممكن است در كشاكش مرور خاطرات و نو شدنهايمان بار ديگر در آنها دوباره غرق و حتي بخواهيم كه با آنها زندگي كنيم و از ياد ببريم كه روز سيزده بدر همان روز رهائي است و بعد از اين كه خانه تكاني ذهن و نو كردن قولها و قرارها و اهداف و دگر گونه زيستن را تجربه كرديم آئيم و با طعم شيرين سكنجبين وبا عطر پياز داغ آش رشته مادرهاي نازنينمان سيزده بدر را در رهائي و در طبيعت جشن بگيريم نمي دانم هر كدام از شما چگونه خواهيد انديشيد و جشن رهائي را چگونه جشن خواهيد گرفت نمي دانم اعلان شما به كائينات كه چگونه باشم و چگونه زندگي كنم را چگونه سر خواهيد داد چون بايد رها باشم زافكارديگر.. بايد رهائي را تجربه كنم بايد كنجكاوي و ياد آوريهاي را بدرود گوئيم اما من در اين روز زيباي بهاري

عشق و شادماني و رهائي از خاطرات درد آور را خواهانم

و مطابق رسم سيزده بدر تنها يك دروغ مي توانم گوئيم و آن اين است

“زندگي فريبي بيش نيست”

آري دروغ بزرگي است زندگي عشق است و شادماني است و اميد است و ايمان است و صبر است و پرواز است رهائي است و زندگي خود زندگي است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:1  توسط تورج عاطف  | 

littleprince

قصه شازده كوچولوي سنت اگزوپري برايم همان داستان آدم كوچولوي درون وجود نازنين محبوبم است همان آدم كوچولو ئي كه باعث شد كه باز هم باور هاي زيبا بر زندگيم حكم فرما شود همان آدم كوچولوئي كه پريسان از آنها سخن بسيار گفت و مي گويد و آرزو دارم ساليان دراز برايم بگويد از آدم كوچولوئي صحبت مي كنم كه كارها مي كند و افكاري دارد و آرزو ها و رو ياهائي را باور دارد كه هيچ آدم بزرگي از آنها سر در نمي آورد و شايد به همين دليل است كه آدم بزرگها سرگشته هستند از آدم كوچولوئي صحبت مي كنم كه در داستان آنتوان بزرگ بعنوان شازده كوچولو از آنها ياد مي شود همان شازده كوچولوئي كه عشق را در يك تركيب زيبا يعني ” اهلي شدن ” ياد مي كند همان اهلي شدني كه باعث مي شو د دلتنگي مداوم باشد ترس از دست دادن و لذت از هر لحظه حضور معشوق در آن وجود دارد همان اهلي كردني كه به قول شازده كوچولو هر آن ممكن است بفهمي و نفهمي كارت به گريستن بكشد آري گريستن ز شوق ديدار يار همان شازده كوچولو ئي كه چون آدم كوچولوي پريسان و من به اميد اعتقاد دارد و به همين دليل مي گويد ” زيبائي يك كوير در اين است كه يك چاه آبي را در خود مخفي كرده است “آدم كوچولوي ما مثل شازده كوچولو پر ايمان است همان ايماني كه باعث مي شود شازده كوچولوي بگويد ” ستاره ها مي در خشند تا هركس ستاره خود را پيدا كند” همان ستاره اي كه مي تواند همه ستاره هاي آسمان باشد مي تواند همه گلهاي دنيا باشد مي تواند تمامي شيرينيهاي دنيا باشد مي تواند تنها و تنها با يك كلمه يعني ” پريسان ” ايمان به حضور پر رنگش و در خشيدنش تجلي كند و همين آدم كوچولوي ما است كه چون شازده كوچولو از عشق مي گويد همان عشقي كه بايد با چشم دل و نه با چشم سر ديد كه شازده كوچولو راست مي گويد كه چشم سر كور است بخل دارد و حسو د است نا آگاه است زود گول مي خورد اصلا صبر ندارد و دلش خيلي زود مي خواهد قباي معشوق را به قامت هر كسي بدوزد اما اين چشم دل است كه خوب مي بيند خوب حس مي كند حتي در كشاكش سالهاي دور از هم و يا در مكانهائي كه هر دو بوده ايم و با هم نبوده ايم و يا زمانهائي كه به ياد هم و روياهاي بو سه هاي بي كران و در حسرت آغوش گرفتنهايمان بوديم اما باور داشتيم كه به هم خواهيم رسيد و جاودانه با هم پرواز خواهيم كرد شازده كوچولوي سنت اگزوپري از نگاه كردنها و نه ديدنها و از گوش دادنها و نه شنيدنها و از سكوت پر از گفته ها كه نظاره هستي سخن گفت همان نظاره كردني كه تا چشم ناخدا به پريسانش افتاد گفت”آره خودشه عشقمه”آدم كوچولوي پريسان و من همواره به دنبال شنيدن كلمه عزيزمها در بي كران غربت كلمات غريبه ها بود آدم كوچولوي ما پر از رويا به دنيبال رو يا بود و لي امروز مي بينيم كه روياي من چه حقير از حضور بزرگتر از رويا يعني عشق پريسانم است قصه هاي پريسان و من و آدم كوچولوهاي درونمان چون قصه شازده كوچولو سنت اگزوپري خواهد بود كه همه ستاره ها و همه گلها وهمه زيباترين روياها را هر دم مي بينيم بايد بگويم كه با شازده كوچولو به ياد آدم كوچولو محبوبم و خودم ترنمها كردم و فر يادي ز عشق زدم كه دانم

اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

و برايم چنين بوده و هست و خواهد بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:55  توسط تورج عاطف  | 

littleprince

براي اولين بار قصه شازده كوچولو شنيدم هديه اي است بهاري ز بهاري ترينم آري آري هر حال و هوائي صداي خود را دارد در كتابي خواندم اگر سه ليوان آب را به صورت قطره به قطره بخوريم هر كدام از آنها حال و هواي خود را به انسان مي دهند و اولين آن باعث كاهش وزن و كرختي و دومين آن باعث افزايش و بالا بر دن عصبيت و سومين آن باز اثر ديگري دارد و جالب اينجا است كه هم بدن ما و هم محتويات داخل اين ليوان ثابت است حكايت شنيدن حكايت شازده كوچولو نيز برايم چنين حال و هوائي را ايجاد كرده است اين روزها بيش از هر زمان ديگر به نشانه ها مي انديشم به تمامي لحظه ها قدر دانم به مهر و عشق و لطف يزدان سپاسگذار و بهار را به واقع بهاري تجربه مي كنم و شنيدن داستان شازده كوچولو نيز چنين حالتي را برايم دارد اين كتاب را قبلا خوانده بودم اما شنيدن يك داستان همواره از خواندن آن موثر تر است خصوصا كه هديه اي باشد ز نازنيني كه مي گفت با آدم كوچكهاي سنت اگزو پري حكايتهائي دارد و براستي آدم كوچولوهاي اين داستان به هركدام از ما حكايتهائي مي آموزند حكايتي از تك بعدي بودنهائي كه هر كدام از ما داريم حكايت سفر شازده كوچو لو به اختركاني كه تنها يك ساكن دارند و اين يك ساكن مي خواهد وانمود كند كه دنيا از آن او است از پادشاه اختر اول كه فكر مي كند بر همه دنيا حكم مي راند شروع مي كنيم پادشاه چون هر ديكتاتوري تنها دنيايش را كوچك مي كند و خود را پادشاه و بقيه دنيا را رعيت مي داند حكايت چندان غريبي نيست بندگان بنده بين در جهان ما به وفور ديده مي شوند بندگاني كه ديگران را برده افكارشان مي دانند ديگراني كه هر كدام بسيار قابليتهاي بالاتري دارند اما از ديد پادشاه تنها او است كه مي داند و بس اين پادشاهان كم نيستند در بسياري از خانه هاي شهر ما پادشاهان بي تاج و تخت فراواني ديده مي شوند كه فرياد زنند” نگو و نشنو و نبين “حكايت اختر دوم نيز جالب است در اين اختر تنها يك ” خود” وجود دارد كه خود را بهترين و با شعور ترين و دانشمند ترين و زيباترين و شيك پوش ترين و… هر چه ” ترين ” ليك از وجه مثبت مي داند لابد همه ما اين گونه خود پسنديها را ديده ايم شايد در مقاطعي نيز چنين شده ايم همان روز هائي كه بدترين ها بوده ايم حكايت خود پسندي را همه ما به گونه اي داشته ايم و ديده ايم و شنيده ايم خود پسنديها هميشه اوقات ما را رنجانده است حتي اگر خود صاحب آن بوده ايم از اين كه بگويم واطاعت نكنند و از اين كه بشنويم و مجبور به اطاعت باشيم از اين كه مجبور به مدح خود و ديگران شويم از اين كه حسادت و قهر و خود شيفتگي ها رنجمان داده باشد القصه سنت اگزو پري از حكايت سخن بگفت كه مدتها است رنجم مي دهد از پندهاي خود شيفتگان گريزانم خود را ناشنيده پند نام نهاده ام و…حكايت اخترك سوم جالب بود حكايت آن عاشق خمري كه مي خورد تا سر گشتگي ناشي از مي خوردنهايش را از ياد برد حكايت غريبي بود حكايت دور بشوم ز آن كه به من نزديك تر است چه تلخ قصه اي است حكايت آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد را چند بار خود گفته ايم ؟ چند بار خود شنيده ايم ؟ چند بار فرياد زده ايم در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و اودر فغان و غو غا است حكايت طمع و پول و ثروت اندوزي حكايت اخترك بعدي بود حكايت آناني كه مي خواهند تملك گيرند آن سوال شازده كوچو لو جالب بود با اين همه ستاره چه مي كني ؟ و طماع گفت در كشوي بانكي مي گذارم و آن را قفل مي كنم و شازده كوچو لو گفت همين؟آري جمع مي كنند و مي افزايند تا روزي كه بگذارند و روند … حكايت فانوس و روشن كردن فانوس شازده كوچولو يك نكته زيبا داشت شازده گفت او عاقل تر از طماع و خود پسند و مي خواره و پادشاه بود چون حداقل براي نشان دادن شب و روز دقيقه اي يك بار فانوس را روشن مي كرد و خاموش مي نمود او حداقل براي ديگران كاري مي كرد و اين خود نداي عقل است و… تا به اينجا خواندم و باز هم از شازده كوچولو خواهم گفت واز آدم كوچولو ئي كه هر كدام از ما در دلمان داريم وبايد دوستش بداريم راستي از خودمان پرسيديم كه اين آدم كوچولو دلهايمان از ما چه مي خواهد ؟چه چيز هائي مي تواند اورا خوشحال كند ؟شازده كوچولوي اندرون ما به دنبال چه چيز هائي است ؟ و… من پرسيدم و جوابي گرفتم جوابي به بزرگي عشق بهاري جوابي به اندازه معجزه برف در بهار ي چنين زيبا جوابي چون زيباترين پري سان خدا دلم مي خواهد همه ما به شازده كوچو ليمان توجه كنيم و دوستش داشته باشيم برايش بگوئيم چه مي خواهيم و دلمان براي چه چيزهائي مي طلبد نگاهي به بيرون پنجره مي كنم دلم بهاري بوسه و ترانه ربيع و غرقه شدن در آن زيبا چشمهاي سياه را مي خواهد و…

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:15  توسط تورج عاطف  | 

بنازم چشم مستت را magnify

صبح که از خواب بیدار شدم هوا ابری بود آسمان با لجاجت خاصی می خواست خبر از دلتنگی دهد اما می دانستم که آسمان من پر از آفتابی های پر مهر است خواب اول صبح بهاری مرا بد گونه وسوسه می کند که در عالم رویائی خود بمانم اما من به دنبال بالاتر از رویا بودم می دانستم که روز دوشنبه دیگری آمده است این دوشنبه های من چه خیال انگیز است تا چه حد پیام آور شادمانی و مهمترین پیام یعنی پیامی زعشق محبوبم است با خواب خدا حافظی کردم و شوق بی کران لحظه دیدار را داشتم می خواستم باز دریا را ببینم و ....آری دریا را دیدم در جامه ای به رنگ دریا چه آسمانی می نمود و با او آسمانی شدم به همراهش به اوج آسمان رفتم با او آسمانی اوج شدم چشمهایش را نتوانم رها سازم ولی نه این چشمهای او است که مرا رها نکند چشمهای اودریائی است شاید دریائی بودن آنها ساده ترین تفسیر این چشمها باشد لبهایش می خندد اما چشمهایش ترجمه این لبخند است گاهی این لبخند شادمانی را از طریق چشمها منتقل نماید گاهی بخشندگی را ارزانی من کند و لی بیشترین هنگام این چشمها راز لبخند عاشقانه را به من هدیه دهد آری لبخندی که در من عاشقانه ترنم را شعله ور سازد و چشمهائی که فریادی عاشقانه را در میان سکوت بر وجودم حکم فر ما سازد احساساتم چقدر در قبال این لبخند عاجز هستند نمی توانم کلامی گویم نمی توانم حتی با تمامی کلمات دنیا هم حسهایم را منتقل کند دلم می خواست تمامی اشعار دنیا را می خواندم دلم می خواست تمامی ترانه های دنیا را زمزمه می کردم دلم می خواست تمامی گل های دنیا را به پاهایش می ریختم اما می دانم که باز هم عاجز بودم گوشه ای از راز آن لبخند را بازگویم دلم می خواست به تمامی مزارع نیشکر دنیا به تمامی شیرینیهای دنیا پر ادعا بگویم که چقدر در مقابل مه بانویم تهی از شیرین ها هستند دلم می خواست به تمامی ابرهای دنیا گویم حتی اگر طوفان نوح را هم همراه خود آورند باز در کنار پریسان محبوبم عاجز از خلق دلتنگی خواهند شد دلم می خواست در بی کران بوسه ها و خیالها و نوازشها فرصتی برای اعلان تنها یکی از بی کران ترانه های عاشقانه ام به محبوبم می یافتم اما عاجزم در بی کران دریائی وجودش عاجزم او قطعه ای از پردیس نیست او خود پردیس است پریسان من در لابه لای سیب های سبز مرا سبز دلی و سبز وجودش را می دهد حکایت سیب سبز او بسی عاشقانه تر از سیب سرخ حوا است آری آری دوست دارم به عشق او ندای خواجه را باز سر دهم

عجب صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی ا چنین آسان نمی گیرد

دوستت دارم پریسان
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:11  توسط تورج عاطف  | 

در هواپیما بودم و یک دفعه او را دیدم برایم باور کردنی نبود یعنی او خودش آمده است ؟ از دیار رفته ها چگونه بازگشته است ؟ باورم نمی شد در یک لحظه او چون دائی محمود همیشه عاشقم بود بی توقف او را می نگریستم و آنقدر محو او بودم که فاصله سفر کوتاه تر از هر زمان دیگر شد اما همسفرم تنها شباهتی با دائی محمودم عزیزم داشت باید بگویم  برایم همیشه دائی محمود زنده است با همان لبخندهای زیبایش و ترانه های عاشقانه ای که  همواره برایم می خواند خصوصا این روزها که کتاب جدیدم "ترانه های بیوه" نیز چاپ شده است به یاد می آورم که دائی محمود عزیزم در آخرین روزهای زندگیش به من می گفت " حیف که زنده نخواهم ماند تا کتابهای بعدیت را بخوانم " و حالا باز به یاد او حسرت می خورم از نبودنهایش ...

پایان سفر عاشقانه ام به گیلان نیز چون آغازش همراه عشق و قصه هجر بود در تمامی این 6 روز در سر زمین مادری در کنار دریای بی کران چه عاشقانه ای داشتم ز حضور و در عین حال هجر محبوبم  همه روزها با طلوع کنار دریا از عشق گفتم در دوچرخه سواریهایم با شاپریم آیلی باز از عشق گفتم در ظهر بهاری گیلان سرزمین باز از عشق خواندم و در غروب و گذرم در کنار دریا باز از عشق گفتم تا از یاد ببرم که روزگاری چقدر تنهائی ها را با تمامی وجود سر می کشیدم و با پریسانم از خاطرات داشته و ناداشته سخن گفتم و چه سخت هجر را تحمل کردم و حالا باز در مسیر بازگشت از سفر باز قصه ترانه های عاشقانه دائی عزیزم و غصه هجرش به سراغم می آید چقدر دلم می خواست این روزها در کنارم بود و به او می گفتم از افسون سیاه چشمهای محبوبم  از قصه شیرینی های حضورش از بهاری که با حضور او برایم بهاری شده است از نفحه شادمانی و عشقی که پریسانم برایم ارمغان آورده است و...

دائی محمودم باز در بهار جاست را خالی کردم در لحظه های عاشقانه این روزهایم باز به یاد تو بودم در هنگام ورق زدن کتاب "ترانه های بیوه"باز به یادش هستم و...

 یادش بخیر اما بهار با تمامی قصه های عاشقانه ام و غصه های هجرم باز برایم بهاری است و عاشقانه  و دوست دارم فریاد کن و بگویم

 دائی خیلی عاشقم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:45  توسط تورج عاطف  | 

eshghe-asemani

“پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است

تعطیلات نوروزی فرصتی را برای سفر پیش می آورد و این غوغای سفر را مدتها است که آیلی دخترم در سر می پرورانند مدتها بود که او شمارش معکوس برای سفر به شهرک ساحلی بندر انزلی را در سر داشت و امروز صبح روز موعود بود آیلی با شوق فراوان ساعت 5 صبح از خواب بیدار شد و مشتاقانه از سفر سخن می گفت…

به فرودگاه رفتیم قرار بود این بار سفر هوائی را تجربه کنیم در محوطه فرودگاه به انتظار لحظه پرواز بودیم که گوینده تکراری صدا اعلام کرد که پرواز ما با تاخیر مواجه است و آیلی با شنیدن این خبر دلخور شد این تاخیر به مدت 2 ساعت ادامه یافت و سر انجام بعلت برنامه ریزی دقیق آن هم از نوع ایرانی!! این پرواز لغو شد و مطا بق معمول مدیرت فارسی هیچ توضیحی هم داده نشد جز آن که هوای رشت بارانی است! گویا در هواپیمائی ملی ایران امر بارندگی در سر سبز ترین استان کشور یعنی گیلان واقعه منحصر به فردی بوده و لقب معروف شهر رشت یعنی شهر باران هیچگاه به گوش آنها نرسیده است القصه قیافه های آیلی و یاسمین ( خواهرزاده ام )در لحظه شنیدن لغو پرواز به قدری دردناک بود که پدر و مادرم را نیز به شدت متاثر کرد آیلی با کلی عصبانیت پیش من آمد و گفت

- بابائی ! مگه نمی دونستی که من چقدر شمال را دوست دارم؟

و من متعجب به او نگاه کردم و پاسخ دادم

-دخترم! مگه تقصیر من است؟

اما آیلی که در نظرش من چون قهرمان همواره مشکل گشا هستم از من خواست که کاری بکنم و من نیز تنها کاری که در آن لحظه می توانستم انجام بدهم را انجام دادم به سمت دفتر هواپیمائی رفتم و برای روز بعد (فردا) پرواز دیگری را گرفتم اما چهره آیلی از هم باز می شد حتی شوخیهای من نیز نتوانست او را اندکی آرام سازد به خانه که رسیدیم این شعر فروغ را برای او خواندم و به او گفتم

- دخترم ! خیلی وقتها اتفاقهائی در زندگی پیش می آید که باید آنها را قبول کرد و اگر از آن ناراضی هستیم باید سعی و تلاش در جهت تغییر آن شرایط داشته باشیم نه این که غصه خورد و به خود و دیگران و حوادث توهین کرد و یا این که خواست با عناد و لجبازی عکس العمل نشان داد به او گفتم که بسیاری از اوقات در خود حوادث درسی وجود دارد و این درس می تواند در لحظه اول تلخ ولی بعد ها شیرین شود و…

با هم ناهار را بیرون رفتیم و کلی در ماشین خندیدیم و تفریح کردم و پذیرفتیم که پرواز باید کرد و پرنده مردنی است و آن چیزی که مهم است این است که دیدگاه خود آدم در مورد مسائل چیست و این دیدگاه اگر تلخ است خود آدمی عذاب می بیند و اگر شیرین است باز نفع آن نصیب خود آدمی می شود و آن چیزی که در لوای تمام اتفاقها مهم است این است که باید عاشق بود و ایمان داشت و با امید و صبر زندگی را ادامه داد و این سخن خود زیبا است حتی اگر کودکانه های زندگی بخواهد با آن مبازه کند یا گوینده آن را فریب کار بدانند!! با آیلی از ایمان و امید و عشق صحبت کردم از این که چه چیزهائی در زندگی واقعی است از این که این خود او است که می تواند زندگی را شیرین و یا تلخ ادامه دهد و این او است که می تواند با تمامی وجود به زندگی حتی در لحظه های تلخ عشق بورزد به او گفتم مفهوم واقعی لذت بردن از زندگی خود عشق و دو ستی است و عشق و دوستی نصیب قلبهائی می شود که به واقع آن را بخواهند نه آن که در لوای رابطه برنده – بازنده دوستی ها و عاشقانه را ترجمه کنند به آیلی گفتم زندگی یک رابطه عاشقانه و طبیعتا برنه –برنده است اگر زندگی را دوست داشته باشی اگر ایمان به خالق هستی داشته باشی اگر امید و خصو صا صبر و دوری از قضاوتها را سر لوحه قرار دهد اگر حسادت و خود خواهی را رها کند اگر با هر حادثه ای خود را نبازد آنگاه زندگی از آن محبوب دخترم خواهد بو د و هیچگاه از رنج و خیانت و دروغ سخنی نخواهد گفت نمی دانم فردا صبح ما پرواز خواهیم کرد اما هر اتفاقی افتد می دانم آیلی با نگرش تازه ای به آن خواهد نگریست از دید او پرواز مهمتر از پرنده خواهد بو د او امروز به همراه پدر به این باور رسیده است که معجزه ها در کشاکش ایمان به عشق و امید به عشق خواهد آمد او می داند که بزرگترین معجزه عشق خود عشق است و بزرگترین لحظه عشق همه لحظه های آن است از همان لحظه دیدار چشمهای بی نظیر یار که عاشق می داند در دنیا یکی و یگانه است شروع خواهد شد و تا …؟ نه عشق ” تا ” ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 19:54  توسط تورج عاطف  | 

mehr4

بهاري را باور كنم در بهاري ترينهايم و باز چه سبز بهاري شدم

در رقص شكوفه هاي در ترنم بارانهاي ربيع باز بهاري شدم

در كوچه باغ خاطره در خاطره ها ناداشته و در نديدنهاي آشكار سالهاي غفلت و ياد آورم خاطره يار را اكنو ن و امروز اين نوروز و چه پر شور بهاري شدم

بهاري را باور بكردم از بهر عشق

نيست بهار جز به مضراب ساز عشق

آري بايد شنيد بايد دويد از پي روياي شب همان شب روياي معشوق

كه ديد درياچه در غوغاي سكوت

و او كه خود در ياي گوهري است لبخندي زند با ياد آن خنده باز بهاري شدم

نفس كشيدم با نفسهاي عشق

دويدم ز دويدنهاي عشق

هفت سيني را بچيديم ز سبزه باور عشق و سبز ديدن و سبز شنيدن و سبز خنديدن و سبز گفتن و سبز بوسه و سبز آغوش و باز بهاري شدم

بهاري چنين باور و باوري چنين بهار از كي و كجا آمد ؟

به كدامين عمل نيكو به كدامين گفتار و انديشه و كردار زنيكي ها چنين بهاري شدم؟

بايد رها شوم ز دنياي مزدها و اجر ها و عمل در برابر عمل و چشم در برابر چشمها و باور كنم كه مي توان سخاوت خدا را ديد آري چنين با اين سخاوت الهي بود كه باز بهاري شدم

بايد باور كنم گفتار پريسان را كه خدا هست نزديك همين رو به رو در آينه بي توقع جز خواستن ما بي هيچ قهري ز تكبر خود خواهانه ما آري بايد چنين بود و باز باور كردم و بهاري شدم

بهاري شدم ز دوستي بي هيچ ادعا ز رفاقتهاي بي انتها بهر ياري بهر رهائي او از خواري كه اورا خواهي بهر خود و نه خو يشتنها و چون اين گونه انديشم باز بهاري شدم

بايد ديد مه تابان بر اين گسترده خاموشي بايد باور كرد لبخندي پر شكو ه تر از آفتاب در اقليم مدهوشي وبايد ديد غرقه در چشمهاي دريا يار بايد ديدو باور كرد و لبخند زد و چنين بود كه باز بهاري شدم

و ناخدا را بي هيچ گفتگو خندان و چون چنين بينم باز بهاري شدم

ناخدا خنديد و مرد دريا را با محبوب آمده از لطف خدا

روزگار را دلها را و انديشيدنها را دريائي باور بكرد

ناخدا چه پر شوق پريسان را دريا بديد ناخدا ز او پرسيد كجا بودي اي محبوب كه چنين گشته ام مفتون

بهر تو و بهر يكي شدن با تو و حالا باز با محبوب رقصيد و من در اين سماع عشق باز بهاري شدم

خدارا سپاس زين همه بهاري ها

خدارا شكر زين همه دلربائي ها

خدا يا چه گويم ز مهر تو كه رهانيدي مرا از دام تاريكي و تنهائي و دورو ئي ها و باز همره آواز شكر خدا است كه بهاري شدم

پروازي مي كنم تا اوج و بينم هديه پرديس و باور كنم بهار و غرقه شوم در بيداري روياي آن خوابهاي پر حسرت را به نسيان ببرم و باز بهاري شدم

بهاري شدم و باز زنم فريادي ز شوق كه

آري آري نفحه عشق است تنها بهاري شدنها

آري آري نفحه عشق است تنها بهاري شدنها

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 19:32  توسط تورج عاطف  | 

درس باران اول بهاری magnify
اولین روز سال را همراه بارانی آغاز می کنیم اولین باران بهاری در او لین روز سال برای من طعم لطافت را داشت دوست داشتم از مهر و و فاداری بهار به باران و باران به زیبائی سخن بگویم " وفاداری "؟ واژه زیبائی است اما در بسیاری از اوقات معنی آن را به گونه ای متفاوت می شنویم دو ست ندارم که در این آغازین روز های آغاز از تلخی ها بگویم اما شاید این تلخ گفتن ها باعث شیرینی در زندگی شود پس چه اشکالی دارد دوای تلخی را به بهای یافتن درمان به سر کشیم تا این که شوکرانی را بنوشیم که شیرین است اما زهر است و سمی مهلک را هدیه دهد در گشتی در اینتر نت از عوامل " غیر وفاداری " مطلبی خواندم در این مطلب نوشته بود که عوامل مختلفی در عدم وفاداری وجود دارد که عبارتند از
1/وابستگی
شاید عجیب باشد اما وابستگی یعنی نداشتن جرات ابراز اعتراف به اتمام یک رابطه باعث بوجود آمدن عدم وفاداری می شود
2/هیجان
بسیاری از اوقات عدم نداشتن یک رابطه همراه با هیجان باعث بوجود آمدن یک رابطه دیگر و موازی با آن رابطه اصلی می شود
3/ سر درگمی
این فاکتور یکی از مهمترین مشکلات بسیاری از رابطه ها می شود انسانها در گیرو دار رابطه هایشان دچار سر در گمی می شوند و نمی دانند که چگونه عشقشان و علاقه واقعیش را به هم نشان دهند و به همین دلیل دچار سر در گمی می شوند و این سر در گمی در مورد روابطشان باعث حضور اشخاص دیگر در زندگی می گردد شاید عدم داشتن تعریف واقعی از رابطیشان باعث بوجود آمدن این سردر گمی ها می شوند
4/بخشش بیش از اندازه
بسیاری از اوقات آسان گیری در بسیاری از روابط باعث بوجود آمدن عفریت خیانت در روابط می شود بخشیدنهای از سر ترس و یا بی توجهی باعث بوجود آمدن بی وفائی می شود
5/انتقام
چه زیبا دلیلی برای انسانهای خشمگینی است برای بی وفائی بخشیدن ها افسوس که هیچگاه آتش انتقام نمی تواند هیچگاه فراموش شود
6/مورد توجه بودن
خدای من! چرا باید اینقدر به هم بی توجهی کنیم که یار بخواهد برای مورد توجه قرار گرفتن دست به هر کاری یعنی به خطر انداختن یک رابطه روزگاری عاشقانه بیافتد

و...
باید باز هم بگویم ؟ نه دوست ندارم این بارانی روز بهار را باز هم تلخ بی مهری دهم دوست دارم از وفا گویم از مهر سخن گویم از عشق گویم از توجه از عشق از وابستگی بهر عشق از بخشش از سرعشق از جبران کردنها ونه انتقام گویم دوست دارم همه را به هم دلی ها از یکی شدنها از دوستی های بی بهانه از بی ادعائی ها سخن رانم پس خواهم گفت
فاش گویم از گفته خود دلشادم
بنده عشقم از هر دو جهان آزادم
وباز به باران می نگرم به بهار می اندیشم و به عشق و نفحه حشوری که هار را شرمگین می سازد و.. چه زیبا اندیشه ای دارم
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:54  توسط تورج عاطف  | 

yalda


نوروز آمد و روزی نو و شاید هم پایانی که باید از نو آغازی دیگر را آغاز کرد اما هرچه که باشد باز نو است و فضا را بوی تازگی پر کرده است آری نوروز برایم هنوز همان طعم روز های دور را می دهد طعم شادمانی ها و لبخند های بی انقطاعی که بهر نوروز می زدیم نوروز برایم طعم یاری می دهد طعم دلداری میدهد طعم عاشقی دارد آری این آخری یعنی طعم عاشقی مزه درست نورو ز است که تازگی و بهاری بودن را نمایان سازد می خندم بیشتر از همه لبخندهای کهنه ای که در نوروز های گذشته می زنم بی تابی عاشقانه ای را تجربه کرده ام دوست دارم فریاد زنم و این گونه نیز می کنم دیگر به هیچ نشانی بی اعتنائی نمی کنم پیش خود می گویم که آیا توانم سپاسگذار پروردگارم باشم ؟... در اخبار می گشتم در خبری خواندم بانوئی آمریکائی که تنها یک ماه از زندگیش مانده است تقاضای اجرای یک مراسم رقص در بیمارستان را داشته است و این مراسم در مریلند انجام گرفته است این بانوی عاشق در پایان رقص از عشق و از مهر که تنها گوهر زندگی است سخن گفته است و من نیز با او هم عقیده ام باید عاشق بود تا زندگی کرد و اگر دلی عاشق باشد حتی مرگ هم نمی تواندمانع زندگی کردن شود به آدم کوچولوی قلبم نگاه می کند به آرزوهای بالاتر از آرزویش می نگرم چه این آرزو لبخند زیبائی دارد دوست دارم فریاد زنم و از ایزد سپاسگذاری نمایم که زیباترین چشمهای دنیا را آفرید دوست دارم عاشقانه ام را بارها و بارها فریاد کنم دلم می خواهد چون هر عاشق دلی نظیر آن پیرزن آمریکائی فقط از عشق سخن بگویم دوست دارم امید و ایمان و صبر و عشق را آئینی بدانم دوست دارم به همگان گویم نا امیدیها را رها کنند از ترسها بگریزند و ایمان به سبزی زندگی بیاورند و عشق را در هر دم و بازدم چون هوائی بهر زیستن استنشاق نمایند نوروز 1388 من زیبا است اما این زیبائیش یگانه است این زیبائیش جاو دانه است این زیبائیش طعم پردیس و هدیه ای از عالم مهربانیها را دارد نوروزم عاشقانه است و من نیز در این عاشقانه فریاد می زنم عشقم همان عشق است و بی زمان و در غرقه آن چشمهای زیبا است عشقم را همراه می دانم از کائنات سپاسگذارم که مرا یاری کردند که در طی روز ها و ماهها و سالها ایمان به عشق را چنین استوار نگاه دارم دوست دارم سفر پردیسیم را با تمامی وجود همره پریسانم ادامه دهم و چنین خواهم کرد.... نوروزتان گوارا وجود

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:46  توسط تورج عاطف  |