پائولو
كوئيليو در كتاب مكتوب دو ديدگاه در مورد واژ ه دارد او در ديدگاه اول مي
گويد “بنويس زيرا هنگام نو شتن به خدا و به ديگران نزديك تر مي شوي يك
كاغذ و قلم معجزه مي كند و مي تواند تسكين دهد كه واژه قدرت دارد” اما در
كنار اين نقطه نظر در مورد مفهوم “واژه “كوئيليو در بخش ديگري از اين كتاب
مي گويد “مخرب ترين سلاحي كه بشر تا كنون اختراح كرده است واژه است “و
دقيقا اشاره دارد كه نوشتن مي تواند صلح و يا جنگ و درمان و يا درد شود
اما اين كه كدام يك باشد را كوئيليو در يك جمله ديگر عنوان كرده است و آن
جمله اين است ” ايمان بدون عبادت منفعت دارد ولي عبادت بي ايمان هيچ است ”
و اين نوشتن است كه به قول كوئيليو باعث نزديكي به خدا است و نزديكي به
خدا را عبادت براي خدا گويند و عبادتي كه ايمان نداشته باشد چون نوشتن
بدون تفكر است معجزه واژه ها در بسياري از اوقات مي تواند نقش ظنزي هم
بگيرد زيرا بسياري معتقدند كه هر چه مي نويسند ” همه چيز صحيح ” است و به
قول كوئيليو هيچ كس نمي داند كه قانو ن ” همه چيز صحيح ” را چه كسي اختراع
كرده است و اين همه چيز صحيح باعث مي شود كه هر چه بگويد آن را صحيح بداند
و نخواهد كه اندكي خود را بيند و ايراد مي گيرد به هر چه كه آن دگري دارد
و مي انديشد و انديشه مي كند بي آن كه حتي شناختي از او داشته باشد القصه
داستان زير مي تواند حكايت بسياري باشد كه همواره طعنه مي زنند و ايراد مي
گيرند و از قانو ن ” همه چيز صحيح ” بر روي خود و اعمال و رفتار و قلم و …
همه امور زندگي خود تبعيت و ديگران را پند مي دهند ايراد مي گيرم پس هستم
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه
دورش کند اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ
نوشته بود” لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ
گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت
بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد
تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان
رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی
به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند
. اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه
برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست
بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در
حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند
خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با
کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای
رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار
را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی
دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد
و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش
دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می
کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال
دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار
تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه
چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و
غنیمت است . سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. چهارم اين كه
از قانون ” همه چيز صحيح “بهره نگيريم پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را
درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم





















