تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

zibaee2

و سر انجام پنجشنبه سوري رسيد آخرين پنجشنبه سال است مي دانم ساعت 15 و 13 دقيقه و 49 ثانيه كه بگذرد ديگر بايد سال را به ساعات كمتر از يك روز شمرد و من در پنجشنبه آخر سال از عشق سخن خواهم گفت كه حافظ شيرين سخن بگفت

از صداي عشق نشنيدم خوش تر

يادگاري در اين گنبد دوار بماند

و من در اين روز هاي آخر سال از عشق باز آموختم بخشندگي را شروعي ديگر را باور كردنها را و قدر دانستن تمامي آن چيز هائي كه كائينات در كشاكش رنجها و غمها و صبوري ها وسوسه ها و تنهائي ها و … ارزاني مي دهد در پنجشنبه سوري ياد گر فتم كه هر چيزي مي تواند با تمامي تلخي به يك باره شيرين شود مي تواند كابوسي را تبديل به رو يا كند مي تواند بي تفاوتي ها تبديل به مستانه عاشقانه دهد ياد گر فتم اگر مردابي وجود دارد در همين مرداب آن نيلوفري است كه بر روي آب مي رويد تا بگويد در بدترين اتفاقها نيز بايد همچنان اميد به زيستن را باور داشت در پنجشنبه سوري رزي را ديدم كه مي خنديد و مي خراميد و با عطر حضورش زندگيم را زيباترين مي نمود در پنجشنبه سوري همره رز بي نظير پرديس خراميدم و پرواز را باور كردم پرواز ز اقليم دلتنگي ها و رو به ماوائي نهادم كه مي گفت”آري هنوز هم مي توان عاشق شد” و اين كلام جاودانه ام خواهد بودتا سپاسي از كائنات داشته باشم كه عاشقانه ترنمها را حتي در نا اميد ترين لحظه هايشان مي شنود آري در پنجشنبه سوري ياد گر فتم كه آرامش در پس سعي و تلاش و آويختن با تمامي وجود به زندگي آيد در پنجشنبه سوري ياد گر فتم اگر دلشكستگي ها باشد سبب حضور دلداري براي التيام آن مي شود و دل شكسته ز عشق بايد همچنان اميدش به عشق باشد در پنجشنبه سوري پروازي كردم به شهد شكوفه هاي گيلاس به طعم نوازشها و بوسه هاي آن پرديسي كه اگر باور به عشق باشد هر لحظه اي وجود دارد در پنجشنبه سوري ياد گرفتم كه در هاي تلخي ها گذشته را بندم و به شروع بيانديشم در پنجشنبه سوري با معجزه تعلق آشنا گشتم چشمهاي سياه محبوبينم مرا مست كرده است در پنجشنبه سوري دلتنگي در حضور و جدا ناشدني ها را لمس كردم در پنجشنبه سوري با آيلي باز رقصيدم و خنديدم و شاديم را با او تقسيم كردم و از او خواستم كه همواره به ياد داشته باشد پدري را كه به معجزه عشق باور بود در پنجشنبه سوري مهمان جديدي داشتم ” ترانه هاي بيوه”آخرين كتابم را به دست گرفتم تا ياد بگيرم كه خشم را بايد به دور افكنم در پنجشنبه سوري هفت سين صورتي را از پريسان زندگي هديه گرفتم در پنجشنبه سوري رقصيدم و آواز خواندم و ترانه هاي بزرگ عشق را زمزمه كردم

اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

آري آري بايد چنين بي زماني را سپاس گفت

آري آري هر روز با طلوع مهر عشق را به آغوش كشم

و زيباترين رز زندگي يعني عشق را در جامه هاي سرخ و چشمهاي سياه محبوبانم مي بينم

و قصه پنجشنبه سوري به اتمام رسيد و حالا در اين هفت روز همراه ” سور” امروز برايتان آرزوي ” ساليان همراه سور” مي كنم دوست دارم كه همه در اين نوروز در اين يگانه جشن عشق و ايمان و اميد پارسيان در اين زيباترنمهاي بهار آرزو كنم

كه همواره اميد را با تمامي وجود باور كنيد

كه ايمان به زندگي و باور زندگي و هردم زندگي را به آغوش كشيد

كه عشق را مقدس شماريد در هجو گونه هاي نا آرامان جدا ز عشق غرق نشويد

كه دوست داشته باشيد تا دوستتان بدارند

كه عشق را هديه دهيد بي بهانه بي هيچ ادعا

كه عشق را چون نوروز و جشن بهار پارسيان تازه ه تر كنيد

و مربع عشق و اميد و ايمان و صبر را مستانه به آغوش گيريم

نوروز تان هرروز و هرروز تان پر عشق

تورج ناخدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:59  توسط تورج عاطف  | 

zibaee12

و حال در پايان روز سه شنبه سوري و در شب چهار شنبه سوري از روي آتش پريدم تا او را ياد كنم كه در آسمان من تنها ستاره و ماه و نور جاودان است به او كه دانسته ام باز روز از ل آشناي من است به او كه عشق بي بهانه را از او به ارمغان گرفته ام آري در چهار شنبه سوري و در جشن آخرين چهار شنبه سال به او تقديم مي دارم آن چيزي كه از روز ازل از آن او بود به او كه هزاران بار عاشقش شدم و هزاران بار عاشقش خواهم شد با هر طلوع آفتاب با هر تبلور نقره فام ماه عشق را بي بهانه با او تازه خواهم كرد با او كه عشق حقيقي را همره او خواهم ديد همان عشقي كه هيچ چيز بديهي نيست را به اوخواهد داد و من از او خواهم آموخت آري به هزار و يكمين عاشق شدن هايم به يگانه معشوقم تقديم مي دارم كه نشانه اي بزرگ از پرديس خدا است و پريسان من است تقديم به آشناي روز ازل “هزار و یک بار عشق یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان. و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد. سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر* آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.” ومن نيز چنان خواهم بود قصه من و معشوق مرا پايان نيست آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام با تو چهار شنبه سوري را جشن خواهم گرفت با تو كه ثابت كردي و ترنمي جاودانه زدي كه در بدترين حوادث مي توان به اوج بهترين ها رسيدو تنها اوج و برترين آن عشق و عشق و عشق است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:3  توسط تورج عاطف  | 

mehr-2سه شنبه سوري من با دوشنبه سوري گره خورده است دو شنبه سوري من همره ديدار دوباره َآشناي پرديس بود و با او از ميان تمامي شبها گذشتيم ديگر شبي نبود خلوت جداگانه اي نبود و هرچه بو د ترنمهاي بي كران از همه ناگفته هاي ما بود از تمامي خاطراتي كه بي هم داشتيم از همه دلتنگي ها بود ساعت را مي نگرم 3 پس از نيمه شب است و من در بي كران عشق و انرژي هستم براستي كه الهه نور و آب و رو شنائي را پريسان نمي گفته اند؟ و من بار ديگر به ياد الهه زن ايراني آناهيتا مي افتم كه به يك باره بار ديگر او را نظاره مي كنم در سه شنبه سوري من تنها پيامي كه مي شنوم ” عشق و عشق عشق…” از دير باز شنيده ام كه در نوروز اين يار ديرين است كه سبزه راسبز مي كند سفره هفت سين مي چيند و نوروز را به يارش قديم هديه دهد و نوروز من در اين روز ها دوباره معني دارد به من پريسان مي گويد” دستهاي آدم كوچو ليم را بگير” و من انگشتان تمام وجودم را به دستهاي آدم كوچولوي او مي دهد و با هم در باغ پرديسي كه امروز دنياي ما است مي دويم و من در نسيم زيباي به موهاي او مي نگرم در او مدهوش مي شوم او را مي بينم در سيماي مغرورش در اين غرور بي نظير در اين صبر بي كران در اين آرامشي كه در چشمهاي او وجو د دارد غرقه مي شوم او را مي بينم كه چگونه با تمامي سختي ها راه گشاي زيبا ديدن بيشتر زندگيم شد و من همره او پروازي دو باره را تجربه مي كنم به همراه آدم كوچولوي او كه آدم كوچولوي من است و به همراه هم غرقه مي شويم رها در بي كران رهائي در نفحه عطر دستهاي او كه همره دستهايم هست دستهايم باور دارم و آنها را بيشتر دوست دارم دستهايم را نمي توانم لحظه اي رها كنم دستهايم را دوست دارم در بي كران مي نگرم چه زيبا است قفل دستهائي كه ز بهر آزادي از زندان نا اميدي ها و بي باوريها است چه زيبا است كه عاشق و معشوق و عشق به هم رسند چه زيبا است اين گونه دستهاي قفل شده در هم اين گونه حس رهائي و جاري شدن نمايند و من به بي كراني مي نگرم به ياد ترنم زيباي او مي افتم

” مي بيني هنوز هم مي توان عاشق شد تورج جان”

ومن اين باور را در سه شنبه سوري كه شب چهار شنبه سوري خواهد رسيد با تمامي وجود چون شهد زيبا سر كشم و غرقه در آن مي شوم در نقره فام ماه او را مي بينم كه نقره جامه است دلم مي خواهد از روي زرد تمامي دلتنگي ها بپرم و سرخي عشق و اميد و ايمان را به وجودم كشم دلم مي خواهد در سنت قاشق زني باز همان دو چشمان جادو ئي را تصور كنم دو ست دارم فرياد بزنم كه آجيل مشگل گشا امروز تنها برايم تنها آجيل است كه مشكلي نيست مشكلي رفت و مغرورم به غرور او بهار را باور كنم بهاري چنين همراه عشق سه شنبه سوري مرا چه زيبا صحنه اي كرده است خواب اورا مي بينم خواب درياچه پر آرامشمان را خواب زيباي پريسان مرا به ياد خوابهاي پرديس انداخته است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:15  توسط تورج عاطف  | 

mehrnoo2

” نيستي و نيستي و آن هنگام كه تو نيستي لحظه اي است كه هستي تو نام دارد و اين پارادو كسي است بس شيرين و ز راز بودنها سخن مي راند….”(اشو)

عارف هندي چه زيبا از راز “بودنها “سخن مي گويد وشايد دانستن چنين رازي است كه او را جاودانه نموده است اما امروز در دو شنبه سوري شيرين به جاودانه رازي ديگر زآوازه خواني دوره گرد !به نام ناخدا مي انديشم ناخدا مي گويد راز ” بودن” نيستنها نيست بلكه راز ” بودن “ همان ” من نبودن ” ها است آري در چنين روز بهاري در ميان اين همه نغمه هاي شيرين پر ندگان در عطر گلهاي زيباي بهاري ناخدا از راز” ما بودن ” ها سخن مي گويد از اين ” ما بودن” كه در و عده ديدار چنين دو شنبه سوري به وقوع مي پيوندد شادماني در زيستن چنين است در شوق ديدار و در حسي آشنا ز دور دستهائي كه پرديس يزدان نام داشت آنجا كه آشنائي ترا بديد راز سيب را به تو نشان بداد و هر دو ز آن سيب كه سيب عشق بود اندكي بر داشتيم كه هر چقدر هم كه ز طعام عشق بر مي داشتيم باز هم اندك بود و به تلافي اين يافتن طعم عشق و انديشه ما را به ديار هجري فر ستادند تا بار ديگر عشق خود را بيازمائيم و بدانيم تا به چه حد در پي معشوق خواهيم دويد و به او وفادار خواهيم ماند و بعد در اين دنيا به گريزاز نا آشنا يان پر داختيم تا به آشناي دور رسيم و حال در اين نا آشنائي ها در اين روز گار غريبه هاي آشنا نما ناگهان او را مي ببني كه طعم خوش سيب پرديس را به يادت مي آورد طعمي آشنا زآن لبخندي كه در ميان شعله هاي سوزان چشمهايش بس شگفت زده ات مي كرد حتي در پرديس كه هر دم و هر نقظه اش پر زمعجزه است و حالا باز دنياي ديگر است كه با يافتن دوباره آن حس آشنا و وعده ديدار با آشناي پرديسيت رسيده اي و..

در دو شنبه سوري وعده ” ما بودن” ها را حس مي كنم دوست دارم كه به ” ما بودن” ها برسم نمي دانم شايد بار ديگر سيب باغ پرديس را چشم شايد از طعنه و تحقير توانم اندكي رهائي يابم شايد از كلام شومي كه مرتبا گويند ” اين گونه باش و آن گونه نباش ” بگريزم و شايد هم محكمه هاي ديگري را شرمگين سازم امروز به دوشنبه سوري مي انديشم به رو در روي نشستنها به ميز هائي كه فاصله را ناخواسته و با تلاش بسيار مي كوشد كه معني كند و لي آنها را واژگون خواهيم كرد و…

به طعم شيرين قهوه تلخ فرانسوي مي انديشم كه با ديدن يار شيرين شود به يافتن كليد راز ” ما بودن” ها مي انديشم به سپاس از پروردگار مي انديشم به رهائي از طعنه مجازي ها مي انديشم به واقعيتها دل خواهم سپرد به واقعيتي كه و عده ديدار را سور در دو شنبه آخرين مي كند دل خواهم سپرد و با حافظ هم سرائي مي كنم

گل در بر مي در كف معشوق به كام است

سلطان جهانم به چنين روز غلام است

دو شنبه سوري ترا دوست خواهم داشت كه نويد بخش ” وعده ديداري”و سور” ما بودن ” هارا محقق سازي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:49  توسط تورج عاطف  | 

zibaee-23

” بگذار عشقت به دوستي تبديل شود بگذار عشقت عبادت تو شود اينها دوامكان ودوجنبه عشق هستند.اگر تو با كسي كه به اوعشق مي ورزي دوستي كني مي تواني به افراد بسياري عشق بورزي.آنگاه عشق توگسترش مي يابد دايره عشق تو بزرگ و بزرگ تر مي شودو اين يك جنبه عشق است و جنبه ديگر عشق اين است كه وقتي تو به اشخاص بسياري عشق بورزي و بگذاري آنها نيز به توعشق ورزند عشق تو از جنبه ديگر رشد مي يابد و اين جنبه ديگر عشق يعني عبادت است……( اشو)”

انديشيدم چقدر اين كلام اشو چون سخن سعدي است

عبادت به جز خدمت خلق نيست

به سجاده و تسبيح و دلق نيست

يكشنبه سوري را با كلام اشو آغاز كردم و با دو جنبه عشق يعني وسعت عشق و عبادت عشق آشنا شدم دردودلي با دوستي داشتم كه مرا اين گونه خواند

” ناخدا ! تو كلامت با رفتارهايت يكسان نيست! تو بايد همچنان در پستوي مهر ورزيهايت همچنان اسير باشي!! وگرنه نمي تواني اين گونه عشق بي بهانه را تبليغ كني و اين نوعي مشكل است دردي تو داري كه عشق را به همگان را تبليع نمائي و از عشق ورزيدن آنها لذت مي بري تو بايد مشكلي داشته باشي كه همگان چنين نيستند ذهن تو پر از اسامي و آدمها و صداها است كه عاشقانه ترنمهائي دارند و تو نيز مي گذاري بگويند و به آنها عشق مي دهي و هم كلامي با آنان مي كني واين دردي است جانكاه و بايد سوي طبيبي روي!! تا ترا از خواب بيدار نمايد!!… “

به او گفتم : “آواز را بشنو نه آوازه خوان را” آن چه مي گويم را بشنو و بر روي آن انديشه كن و در پي اين نباش كه آوازه خوان ( ناخدا) را مي پسندي و تا چه حد او را قبو ل داري او را عاقل و يا مجنو ن و بيمار و يا سالم مي داني آن چيزي كه مهم است خود كلام عشق است نه آن كه عشاق و معشوق چگونه اند اين كه از ديد تو ناخدا مشكل دارد و مهر طلب و.. است مهم نيست آن چه كه اهميت دارد اين است كه آيا شبهه اي از كلامهاي ناخدا چون

عشق بي بهانه است

عشق اگر عشق باشد زمان مقوله بي معني است

عشق ” با” ندارد

عشق ” تا” ندارد

عشق و ايمان و اميد سه گوهر زيستن هستند

و..

داري ؟

ولي او مي گفت

- پرچم ترا با ترديد نگاه مي كني آنها را مي توانم تنها درماني بر درد ” مهر ورزي ” تو دانم

و من همچنان با او از عشق بي بهانه گفتم و لي سر انجام به نتيجه نرسيديم و اين گفتگوي به پايان رسيد بسياربه گفته هاي او انديشيدم و به دنبال شور و مستي و مراقبه اي رفتم تا اين كه در دنياي نشانه ها باز نشانه اي به سراغم آمد در مراقبه صبحگاهي من با گفته هاي اشو نوبت به شور و مستي گفته هاي او ر سيد و نوشته هاي بالا را خواندم حس كردم نشانه اي ز عالم به من رسيده است آري عشق را بايد عشق دانست و به دو جنبه آن سفر كرد عشق بايد ورزيد تا عشق گسترش يابد و عشق بايد ورزيد تا عبادت عشق باشد و اين گونه بود كه يكشنبه سوري خود را با پيامي ز كائنات جشن گرفتم بايد عشق ورزيد بي بهانه بي هيچ حرف عشق نارنگ و بي هيچ هم رنگ جماعت شدنها عشقي به و سعت عشق و عبادتي به نام عشق يكشنبه سوري خود را چنين جشن مي گيرم و دوست دارم اين يكشنبه سوري آوازي با كلام اشو داشته باشد ..

بيائيم به كلام و نه خود اشو بنگريم مهم اين است كه پيام و آواز را بنگريم حال اگر زيبا است دلنشين است باور كردني است مي توان به آن اميد بست و ايمان را در آن جاري دانست و عشق را باور كرد در آن غرق شد مهم ناخدا نيست مهم ترانه هاي ناخداي عاشق شاپرك نيست مهم ادعاهاي ناخدا نيست مهم كلامي زپيام عشق است و باز گويم

نارنگ شو نارنگ شو

عاشق شو عاشق شو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:28  توسط تورج عاطف  | 

zibaee5

شنبه سوري

آخرين شنبه هم آمد آغاز هفته اي است كه آخرين روز هفته نام دارد درختهاي خبر بهار را داده اند و پر ندگان مي خوانند و من نيز با چند نفسي عميق ريه ام را به مهماني هواي بهاري بدو ن دود آغازين ساعت صبح شهرم مي كنم سعي مي كنم شنبه سوري خوبي را داشته باشم به همره آيلي اين شنبه سوري را با يك بوس بازي ( يك جور بازي بين من و آيلي است) شروع كرديم و بعد قرار شد كه امروز يك مسابقه بدهيم و از پله ها به سرعت پايين بدويم تا ببينيم چه كسي زودتر به درخروجي مي رسد در طول مسير خانه تا مدرسه از بهاري كه چنين زيبا ما را به ميزباني خود در آخرين روز هاي زمستان فرا خوانده سپاس گذاري كرديم و من به آيلي از سپاسي گفتم كه نياكان ما ايرانيان در مورد سپاس بسيارگفتند و همين صحبت من باعث شد كه آيلي از من بخواهد كه از سخنان آنها بيشتر بگويم و اين گونه بود كه به جستجوي آنها آمدم اما شايد جادوي شادماني و سور در اين روز هاي آخر زمستان آنقدر اثر پيام رساني داشت كه سخنان زرتشت را خيلي معجزه آسا در يافت كردم آنها را اينجا مي گذارم تا همه عزيزانم از آن بهره گيرندو بعد در بازگشت آيلي از مدرسه به او نيز خواهم گفت دوست دارم از كلام عاشق نامي زرتشت يعني نيچه فيلسوف آلماني بهره گيرم و بگويم

چنين گفت زرتشت

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

قبل از جواب دادن فکر کن

هیچکس را تمسخر مکن

نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

خود برای خود، زن انتخاب کن

به شرر و دشمنی کسی راضی مشو

تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

راستگو باش تا استقامت داشته باشی

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

هرگز ترشرو و بدخو مباش

در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

دورو و سخن چین مباش

در انجمن نزدیک دروغگو منشین

چالاک باش تا هوشیار باشی

سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد.

شنبه سوري را با كلام بزرگ مرد ايراني جشن گرفتم و رقصان شدم در كلام او…
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:28  توسط تورج عاطف  | 

mehrnoo3

نگاهش مي كنم سعي مي كنم بي تفاوت باشم اما خاطرات مرا سخت مي رنجاند خاطرات بد و نفرتي كه از او به يادگار گر فتم دو ست ندارم شاپركم اين گونه همره او باشد اما چاره اي نيست در قانو ن نانو شته اي گفته اند “آنان كه مسئو ل ترند بايد بيشتر پاسخ گو به آناني باشند كه طبل بي عاري و رهائي از هر دوست داشتني ( رهائي از دوست داشتن ؟ چه تركيب مضحكي است !) به تن خود زده اند شاپر ك به او مي خندد و نمي دانم كه چرا خشمگين شده ام ؟ حسادتي بي منطق تمام وجودم را فرا گرفته است به گذشته ها مي روم سكوت و تنهائي نخستين جاده ياد آوري خاطرات دور هستند و باز به ياد جمله اي مي افتم كه بارها به خود گفته ام و همواره از آن رنجيده ام اما دوست دارم آن را تكرار كنم ( چه جنون آميز است اين ياد آوريها!!)جمله چنين است

_ چه ارزان ترا فروخته اند

ياد كلام حافظ مي افتم

يار مفروش به دنيا كه كسي سود نكرد

آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود

و باز مي نگرم به معشوق كه چه بي توجه به من است ذهنم خسته از يافتن پاسخ اين ننگين پرسش است و سر گيجه گرفته ام كمي تر سيده ام از درد قفسه سينه وحشت دارم به همين دليل چند لحظه اي تمركز مي كنم دو ست دارم مراقبه كنم اما شرايط به گونه اي است كه معشوق را بايد بينم و لي حس مي كنم كه بايد رها شوم به ياد ترنمهاي ناخدا مي افتم اين بار خود براي خود ناخدا شده ام!! ناخدا مي گفت” عشق بي بهانه ” آري بايد بي بهانه عشق ورزيد اگر معشوق اين گونه خواهد پس تو نيز خوش باش و بار ديگر به شاپرك مي نگرم مي خندد و من نيز سعي مي كنم به لبخند او بيانديشم و آرام مي گيرم اگر او چنين راحت هست بايد بپذيرم عشق بي بهانه آري عشق بي بهانه بي تملك و بي ” تا” …

ساعت 15:13 دقيقه و 39 ثانيه روز آدينه 23 اسفند ماه 1387 است ديگر دقايقي چنين تكرار نخواهد شد و آدينه پسين بعد از اين ساعت ديگر سال 1387 نخواهد بود نفسي عميق مي كشم و به خاطر ياد آوري اين مسئله از آيلي تشكر مي كنم كه ديشب از من پرسيد چرا چهارشنبه سوري ها تبديل به شنبه سوري و يكشنبه سوري و دو شنبه سوري و سه شنبه سوري و پنج شنبه سوري و آدينه سوري نشده است؟و من گفتم كه مي توانيم ما هر روز مان را با ” سور” و شادماني و سرخي جشن بگيريم و از آن ياد كنيم و اين گونه بود كه من به دقت به اين روزهاي آخر مي نگرم و دوست دارم كه از تك تك اين ساعات باقيمانده سال 1387 استفاده كنم و ياد بگيرم كه دم را غنيمت شمرم و به اين دليل روز آدينه امروزم را به گونه اي آرام تر شرو ع كردم و سعي كردم به همه چيزهاي زيبا فكر كنم و از آنها لذت ببرم فضاي خانه ام بوي عطر گل سرخي را مي دهد و اين نفحه يادگار دوست را به آغوش مي كشم و از آن لذت مي برم و با تمامي وجود آن لمس مي كنم به لباس محلي كردي آيلي كه يادگاري مه دوستي است دست مي كشم رنگ صورتي را نگاه مي كنم از اين همه زيبائي كه در آن ديدم شگفت زده ام به چشمهاي يار مي انديشم اين چشمها را دوست دارم در ذهنم شرابي گيسواني را رسم مي كنم و..

مي خواهم جشن بگيرم آدينه سوري و شنبه سوري و…مي خواهم آرام گيرم تا به نوروز رسم اين نوروز زيبا اين نوروز همن دم است اين نوروز اهورائي است اين نوروز مي تواند همان پنجره رو يائي باشد كه از وراي آن پري ساني درياچه زندگي را ديده كه پر از آرامش است عشق بي بهانه

آري پنجره رو به در ياچه آرامش همان عشق بي بهانه است

آري پنجره رو به در ياچه آرامش همان عشق بي بهانه است

…………………………………

و با خود عهد مي كنم كه تمامي اين هفته را ” سور” خواهم گرفت…

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:44  توسط تورج عاطف  | 

zibaee9

درد قديمي به سراغم آمده اين هم از عوارض مهر و محبتها از آشنايان قديم است!! و اين درد باعث مي شود كه باز با جعبه آشناي دارو آشتي كنم و اندكي نمي گذرد كه درد از وجودم رخت مي بندد پنجره را باز مي كند چند نفس عميق مي كشم و به ماه مي نگرم زيبائي خيره كننده اي دارد ماه كامل است و من زير لب زمزمه مي كند

آري آري زندگي زيباست ……

به ياد لطيفه اي مي افتم كه شخصي به جنگل رفت و هنگامي كه از اوپرسيدند

- جنگل را ديده اي؟

پاسخ داد

_ جنگل را نديدم زيرا درختان نگذاشتند!!

حكايت غريبي است اين نديدنها و احساس نكردنهاي كه روزمرگي نام دارد سالها مي كوشيم كه روزي زندگي كنيم عشق ورزي را دور مي افكنيم تا روزي سر فرصت عشق به در خانه ما كوبيد و اعلان حضور نمايد نفرت را تا به كجا با خود مي بريم؟ بسياري را ديده ايد حتي در وصيتنامه هاي خود نيز خبري از نفرت دهند نمي خواهيم ببينيم چه چيزي را زندگي گويند؟ اگر فرصتي كنيد و نگاهي بر تنه درختان در اين روزها بيفكنيد جوانه ها ئي را مي بينيد كه به همه ما خبر بهار و زندگي و تولد را مي دهند آيا آنها را ديده ايد؟بنگريد در هواي پر از دود شهرما هنوز در لابه لاي اين خيابانهاي پرتردد در كوچه هاي قديمي و در وراي درهاي قديمي باز خانه هاي قديمي را مي بيني كه هنوز بوي عطر گلها را به پيشوازمان مي فر ستند و چه خوب است كه آنها را حس كنيم شهر ما پر از اعلاميه هاي تبليغاتي نظافت منزل و خانه تكاني عيد است !!اما كسي هست كه اعلام كند خانه تكاني ذهن و قلبمان را هم به ياد داشته باشيم؟ بيائيم ازهمين امروز اين خانه تكاني ها را شروع كنيم در راديو و تلويزيو ن و جرايد باز به اصرار هاي غير معقولي و لجبازانه همچنان چهار شنبه سوري را ” چهارشنبه آخر سال ” اعلام مي كنند غافل از اين كه از ” سور” و جشن و سور و سرخ بودن آن است كه در آئين نياكانمان بوده و مهم است و نشانه زندگي است و نه ترقه و فشقه و بمب و نارنجك و افسوس كسي از آن خبر ندارد بياييم در همين چهار شنبه سوري قاشق زني كنيم حتي با همسايه بغل دستي حتي با در زدن به در خانه مادر بزرگ حتي با ياد آوري يك دوست و يك يار و يك معشوق و يا هر كسي كه دو ست داريم و دوست داشتنمان را به او با بوسه اي و آغوش باز و لبخندي هديه دهيم بياييم رسم كوزه را بار ديگر رشد دهيم كوزه هائي كه در چهارشنبه سوريها قديم پر از آب كه منبع نور و رو شنائي بود بودند و به جلوي در ها ي منازل مي ريختند بياييم ذهن خود را با كوزه گذشت و از نو ديدن و از ته دل عاشق شدن پر كنيم و به صورت نمادين هم كه شده حتي با يك ظرف كوچك جلوي در خانه را آب پاشي كنيم بيائيم جنگل را ببينيم بيائيم لقب ندهيم و مسخره نكنيم باور كنيد كه حتي يك درخت هم اگر دل شاد باشد مي تواند جنگل را نشانمان دهد بيائيم طعم بوسه و لذت آغوش گرفتنها را از ياد نبريم بيايم در آغوشش گيريم بيابيم بوسه بارانش كنيم بيائيم تنهائي ها را با زرد آتش چهارشنبه سوري پر شور از ياد ببريم قلبها ي پردرد را مي توان با غير از جعبه آشناي قرص هاي مسكن هم آرامش داد مي توان عاشق بود و عاشق ماند و عاشق شد عاشقي رو ياهاي بي كران عاشق نسيمي كه بر بر گ در ختان مي وزد مي توان آسمان آبي را تقدس كرد مي توان مهر داد مهر گرفت و مهر نوشاند

مي توان جنگل ديد

مي توان جنگل ديد

….

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط تورج عاطف  | 


mehr1

نمي دانم اين نوستالژي گروه ايرساپلي* است كه اين گونه مرا متاثرو حساس كرده و شايد هم فضا و نغمه هاي عاشقانه اي كه هميشه و خصوصا اين روزها در سر دارم مرا به وادي ترانه ها و نغمه ها و انديشه ها ي عاشقانه كشانده است اما هرجه كه هست اين روزها برايم بهاري تر شده و اين گونه به كلمات حساسم و آن را بارها زمزمه مي كنم و مي چشم تا بيان كنم امروز صبح آيلي با من از هم صحبتي با دوستش هاني مي گفت هاني دوست آيلي به او گفته بود كه “همه ما مي توانيم به نو عي با هم نسبتي داشته باشيم ” اين حرف هاني كمي آيلي را به خنده واداشته بود زيرا برايش نسبت داشتن يك عمر ‍ژنتيكي و نسبي به شمار مي رفت اما من كه در روز گار ديده بودم كه مي توان هر محالي ديد به او گفتم

- دخترم ! همين الان هم شما نسبت با هم داريد شما هم كلاسي و هم مدرسه اي و هم محله اي و هم شهري و هم وطنيد و در ضمن هم سن هم هستيد

آيلي پرسيد

- مگر اين چيز ها هم نسبت هست

جواب دادم

- مي تواند نسبت باشد و حتي مي توانيد آنقدر صميمي شويد كه حتي بالاتر از يك خويشاوندي جلو برود بسياري از اوقات اين روابط به ظاهر ساده مي تواند به صميمي ترين ارتباطها ختم شود

آيلي گفت

_ پس ما با ” هم “مي توانيم نسبت داشته باشيم

خنديدم و گفتم

-چرا با ” با هم ” خود ” هم ” نسبت است

آيلي پرسيد

خود ” هم “يعني چي ؟

و من پاسخ دادم

- وقتي” هم “باشد ديگر ” با هم ” وجود ندارد خود ” هم ” معنايش ” با هم بودن ” است و اگركه بگو ئيم ” با هم ” يعني خود را از هم جدا مي دانيم كه بايد “با هم “بيايد

آيلي كمي فكر كرد و گفت

- نفهميدم

به او گفتم

يادته هميشه به تو مي گويم ” دوست دارم “ بي ” تا “

آيلي خنديد و گفت

_آره چون گفتي ” تا ” يك اندازه اي داره اما ” بي ” تا ” يعني بيش از هر اندازه اي كه فكرش را بكني

خنديدم و گفتم

- ” هم ” هم اين طوريه وقتي مي گويم ” همديگر” يعني يكي شدن وقتي مي گويم همياري يعني با هم كاري را كردن وچيز هاي ديگري كه هم داردهر كدام بي ” با ” معني درستي مي دهد

به در مدرسه رسيديم و آيلي پرسيد

_ بابائي زياد نفهميدم عصر به من توضيح بده دوست دارم بي ” تا”

رفت و من او را نگاه مي كردم به خيلي از كلمه ها مي انديشيدم كلمه ها چون همنفس و هم آغوش و هم دلي و هم زباني وهمسر و… ياد يك جمله زيبائي كه از مهرباني شنيده بودم باز افتادم آن جمله اين بود

” سرنوشت تعيين مي كند كه چه شخصي توي زندگيت وارد بشود اما قلب حكم مي كند كه چه شخصي در قلبت بماند”

كاش هميشه همه ” هم ” ها بي ” با ” باشدو همه قلبها يكي باشه نه اين كه با القاب و يا تعاريف بخو اهيم وصل بودن را نشان دهيم كه اين و صل بسيار جعلي است كاش هم دل باشيم و نه با هم دلي كار كنيم كاش هم زبان باشيم نه اين كه سعي كنيم با هم زباني همديگر را بفهميم كاش همسري را شايسته شمريم نا اين كه با كلمه ” با همسرم ” زنداني براي خود و او بسازيم بعضي وقتها به اين مي انديشم كه چه به درستي به كلماتي چون ” با “و تا” .. حروف اضافه در زبان پارسي گفته اند

*air supply

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط تورج عاطف  | 

mehr51

مدتها بود كه به دنبال اين نوستالژي دوران جواني مي گشتم گروه اير ساپلي *گروه موسيقي است كه ترنمهاي بسياري از خاطرات شيرين را در ذهنم باقي گذاشته اند و حالا در يك تور آسيائي كنسرتهاي مختلفي را اجرا كرده بودند و كارنامه هنري خود را كه مملو از آهنگهاي عاشقانه كه خاطرات عاشقانه براي ميليو نها فرد چو ن من بوجود آورده اند را مرور كردند و من كه سالها بود به دنبال كارهاي جديد آنها بودم به همراه عشقم آيلي به عاشقانه هاي آنها گوش مي دادم با آيلي از خاطراتم مي گفتم و از روزگاري كه با اين آهنگها داشتم در ميان خاطراتم چشمهاي زيباي آيلي ديدني بو د او با تعجب از جواني پر شوري مي شنيد كه امروز در نقش پدرش هيچ نشاني از آن روزگار نداردو بعد گفت

- بابائي اگر آن موقع ها با تو بودم من هم از اين آهنگها خوشم مي آمد

حرف آيلي عجيب بود ولي مي فهميدم كه از چه صحبت مي كند از عشق مي گفت از عشقي كه نه گذشته اي دارد و نه آينده اي را به آن نسبت مي دهند از عشقي مي گفت كه عاشق و معشوق هيچگاه خود را از هم دور نمي دانند از خاطراتي سخن مي گويند كه شايد هيچگاه نداشته اند و لي تصور آن نيز برايشان خاطره انگيز است از بودنها در عين نبو دنها از خاطره ها در عين اين كه هيچگاه نبودند و شايد هيچگاه نباشند از عشقي كه توقفي ندارد و به دنبالش در پشت دروازه “انتظار” نخواهيم نشست از عشقي كه لحظه اي ندارد بلكه در آن غوطه ور هستيم بي آن كه بدانيم كه آمده است از عشقي كه به واقع جاري است بي انتها است و بي بهانه بايد به آن آويخت به ياد نجوائي ناخدائي افتادم كه چند روزي است در ذهنم شعله مي كشد نجوائي كه مي گويد

ترا دوست دارم به وسعت تمامي زمانها

ترا دوست دارم به اندازه تمامي مكانها

ترا مي پرستم در ناباوري

خاطراتي كه هيچگاه با تو نداشتم

و لي در ذهنم ماندگار ماندگارند

ترا دوست دارم به اندازه هميشه حضور ها حتي در غيبتها

ترا دو ست دارم به اندازه اي كه يك دم نيز جدائي ابديتي باشد

ترا دوست دارم بي هيچ قيد و حتي در ميان آغوشي كه ترا دوست دارد

ترا دوست دارم به اندازه تمامي حسرت بو سه هائي كه هيچگاه زده نشد و ابديت هم اين انتظار را پاياني نباشد

ترا دوست دارم بي زمان و بي مكان و بي بهانه

و ترا دوست دارم بي انتها كه عشق اگر عشق باشد زمان مقوله بي معني است

*airsupply
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط تورج عاطف  | 

zibaee11

دركشور تركيه آزموني برگزار شد كه در آن آزمون از بچه هاي در مقطع ابتدائي مي خواهند كه مهمترين چيزي را كه در ذهنشان مي توانند تصور كنند با دقت نقاشي كنند نتيجه اين آزمون بسيار جالب توجه بود و نشان مي داد كه در ذهن بيشتر بچه ها پرچم كشور مهمترين چيزي است كه وجو د دارد خواندن نتايج اين آزمون مرا به فكر انداخت كه اگر چشمهايم را ببندم چه چيزي هائي مي تواند برايم مهمترين باشد ؟ پاسخهائي كه در ازاي اين سوال در ذهنم بود هر دقيقه متفاو ت بو د به كشورم و خانواده ام و دوستانم و كتابهايم و… انديشيده بودم و نمي توانستم پاسخ صحيحي براي آن بيابم شب گذشته بار ديگر به ياد اين آزمون افتادم آن هنگام كه بازيهاي جام جهاني كشتي در كشور ما به پايان رسيد و تيم آذربايجان در مقابل ديدگان بهت زده 12000 تماشاچي در سالن و ميليونها ايراني توانست جام قهرماني را در 13 ثانيه مانده به پايان بازي از چنگ ما در آورد هنگامي كه اين اتفاق افتاد شاهد بوديم كه تمامي حاضران در سالن بي توجه به قهرمانانشان و پرچمشان و كشورشان سالن را ترك كردند در ذهن خويش انديشيدم چرا ما نبايد از شكستها هم پيروزي بسازيم ؟آيا اشكالي داشت در مراسم پاياني به احترام كشور و قهرماناني كه در طي اين مدت زحمت كشيدند حاضر مي شديم ؟هنگامي كه در مراسم پاياني پر چمهاي كشور ها بالا مي رفت رقص و اداهاي عجيب و غريب و عدم سكوت آن چند نفر باقي مانده چه نشاني جز بي توجهي و بي احترامي و ناداني داشت ؟ در ذهنم تصور كردم اگر آن آزمون بچه هاي تركيه در ايران گرفته شود چه نتيجه اي خواهد داشت؟ غمگين از اين همه بي توجهي به آيلي نگاه كردم كه علي رغم فر ياد ها و تشويقهاي ممتدي كه به همراه من براي ايران و بچه هاي ايران كرده بود اين گونه مغموم به تلويزيون نگاه مي كرد و اين تصوير دخترم مرا غمگين تر كرد به آشپز خانه رفتم و مشغول تهيه بساط شام شدم وقتي كه ميز را چيدم متوجه شدم كه آيلي به خواب رفته است با بوسه هائي او را از خواب بيدار كردم و او با چشمهاي خواب آلود و طنازش به من نگريست و من غذا را به ياد دوران كوذكي لقمه به لقمه در دهانش گذاشتم و او هم لبخند مي زد و مي گفت

- يادته بابائي ! بچه كه بودم اين جوري به من غذا مي دادي ؟

و من غرق در لذت تائيد مي كردم و بعد از اين مراسم عاشقانه شام خوردن با هم دندان هاي آيلي را شستيم !! و بعد او را در تخت خوابم خواباندم نگاهي به چهره معصوم او كردم و انديشيدم اگر هم اكنون از من آن آزمون گرفته شود بي ترديد تصوير آيلي را خواهم كشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:34  توسط تورج عاطف  | 

zibaee22

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

” سهراب سپهري”

شايد اگر سهراب هميشه عاشق امروز در كنارمان بود به وضوح معناي اين شعر زيبايش را مي ديد اين روز ها معجزه بر جهان ما پروازي دلنشين دارد معجزه اي كه در دنياي بي توجهي ها ما مي آيند و آيا ما مي بينيم ؟

ران پيرمرد 73 ساله اي انگليسي است كه 30 سال پيش چشمهايش را از دست داده بود و در اين 30 سال بنا به گفته خودش مطلقا چيزي نمي ديد اما هفت ماه پيش در كلينيك مور فيلد لندن با استفاده از چشم بيونيك كه داراي يك دوربين و يك پردازنده تصوير است مي تواند دو باره ببيند ران مي گويد نورهائي مي بيند و اين يك آرزوي بزرگ او است كه امروز به حقيقت رسيده است او اين روزها مي تواند از ماشين لباس شوئي منزلش استفاده كند و همسرش تريسي قرار است اتو كشيدن را به او ياد دهد !!!و…

معجزه تنها براي اين پيرمرد نيست در مكاني نزديك كشو ر او در بلفاست ايرلندكودكي به نام داكوتا كلارك در دو سال پيش به دنيا آمد كه كور مادر زاد بود اين حقيقت آنقدر تلخ بود كه پدر و مادر اين كودك را تنها به معجزه اميدوار كرد و حدود دو هفته پيش هنگامي كه احتمال وقوع اين معجزه به گوش اين پدر و مادر رسيد كشور چين از انها ميزباني كردو اين زوج تمامي زندگي خود را فروخته و حتي از همه كسان قرض گرفتند تا هزينه 30000 پوندي اين عمل جراحي كه بر اساس تزريق يك سلول بنيادي از پشت جمجه و بينا كردن داكوتا بود را تامين كنند و اين اتفاق زماني به و اقعيت رسيد كه داكوتا از مادر خود شانه اي خواست تا مو هاي طلائيش را شانه كند…

نگاهي به اين دو حادثه بكنيد آيا قدري به آن چيز هائي كه داريم انديشيده ايم اين روزها براحتي اين همه زيبائي ها بهاري شدنها را مي بينيم ولي به ياد نمي آوريم كه معجزه يك پيرمرد 73 ساله انگليسي تنها ديدن شعاع نوري از آنها است عزيزان ما در جلوي چشمهايمان راه مي روند شادمان هستند سالم مي دوند و مي خندند و ترانه مي خوانند اما حتي لحظه اي چون مادر و پدر داكوتا بر زانو نمي شينيم وسپاسگذاري نمي كنيم اين همه اميد و اين همه زيبائي و اين همه عشق نبايد ما را ايماني دهد به اميد و عشق ؟

نبايد زيبا انديشيم نبايد عاشقانه سپاس از يزدان مهر بان داشته باشيم نبايد معجزه را باور كنيم ؟ نبايد از رخوت و دلتنگي و بي تو جي و بي انرژي بو دنها دست بر داريم نبايد قدر يك لبخند يك نوازش يك بوسه را بدانيم ؟آيا چشمهايمان را خواهيم شست ؟آيا چون ران و داكوتا چشمهاي ما نيز بينا خواهند گشت ؟و از اين همه زيبائي و دلايل شادماني كه ما داريم لذت خواهند برد ؟عاشق مي شويم ؟ عاشق زندگي و تمامي شادماني هائي كه اين زندگي به ما مي دهد ؟نگاه كنيم به شانه زدن يار بنگريم به لبخندش بنگريم لمسش كنيم به آغوشش كشيم دوستش داشته باشيم كمي شور و اندكي علاقه و فرياد زنيم ز خوش دلي تنها آن قطعه شعر سهراب را زمز مه نكنيم كه گفت

دل خوشي سيري چند …

بيائيم سهراب گونه دبگر باشيم و فرياد زنيم

زندگي غو طه وري در حوضچه اكنو ن است

بيائيم چشمها را بشوريم زندگي زيبا است بايد چو ن ران و داكو تا آن را ببينيم بيائيم بينا شويم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:16  توسط تورج عاطف  | 

d985d986-d988-d8a2d98ad984d98a

نزديكي هاي نوروز كه مي ر سد باز بوي او را مي شنوم همان بوي مهرباني وعشقي كه در طي سالهاي حياتش به ما هديه داده بود از مادر بزرگ مهر بانم ياد مي كنم . هنوز مي توانم او را تصور كنم كه در حياط خانه كوچكش قدم ميز د و با گلهايش صحبت مي كرد و آنها را نوازش مي داد و بعد با نخهاي رنگي جعبه هاي شيريني كه همواره بعلت بيماري قند به آنها با حسرت نگاه مي كرد ساقه هاي رنجور و ظريف را مي بست و بعد با آب پاش سرخ رنگش به آنها آب مي داد . چشمهاي شبنمي ام را مي بندم و در ذهنم صداي پاي او را مي شنو م كه از كفشهاي (گالشهايش )در مي آمد همان كفشهائي كه ياد گار ديار سبز گيلان بو د كه چنين سبز دلي را پرورش داده بود سالها مادر بزرگ اين كار را مي كرد و من بارها شاهد تغيير رنگ نخهاي جعبه شيريني مي شديم و مي پرسيدم كه ” خانم چند تا از اين نخها دارد ؟” و سر انجام خيلي تلخ جواب اين پرسش را گرفتم و آن روزي بود كه پس از مرگش پاي به خانه او گذاشتم ( مادر بزرگ سالهاي آخر عمرش در خانه خود زندگي نمي كرد)و در ته آن صندو قچه پر خاطره يك عالمه نخ جعبه شيريني پيدا كردم و با حسرت گفتيم ” افسوس كه او رفت و لي نخ جعبه هاي شيرينيش باقي ماند”امروز كه باز با اشكهايم از آن روزگار ياد مي كند به اين مي انديشم كه چند تاي ما در صندوقچه هاي زندگيمان نخهاي جعبه هاي شيريني را نگاه مي داريم ؟ اشتباه نكنيد از جعبه شيريني و نخهايش صحبت نمي كنم بلكه مي خواهم از توجه به ظواهر و نگاه داشتن ها ئي ياد مي كنم كه هيچگاه نمي توانند لحظه اي به لحظه هاي عمر ما بيافزايند خانم مادر بزرگ مهربانم 14 سال است كه رفته است صندوقچه خاطراتش و گلهائي كه آن همه عاشق آنها بود و آن خانه كوچك به همراه حوض پر خاطره اش هم رفتند از ساكنين همان خانه دائي محمود عزيزم و خاله شرافت مهر بانم هم به همراه او رفتند حتي نخهاي جعبه شيريني هم رفت اما چيزي كه از حاج خانم باقي ماند همين مهر و عشقي است كه همه ما از او گر فتيم باقي مانده است امروز هر گاه ياد خانم مي افتم به ياد مهر بانيها و نه گلهايش هستم ديشب آلبومهاي عكس قديمي را با آيلي و ياسمين ( خواهر زاده ام ) نگاه مي كرديم و هنگامي كه به عكس خانم رسيديم دو بچه اي كه هرگز او را نديده بودند به همراه من نگاههاي عاشقانه به آن عكس انداختند زيرا جاودانه عطيه او را حتي بي آن كه لحظه اي او را ببينند دريافت كردند و آن عطيه مهر و عشقي بود كه در لابه لاي چشمها ي من در هنگام نگاه به آن عكس و بوسه هائي كه بر آن زده و نوازشهائي مي كردم به وضوح حس كرده و مي ديدند باز روزهاي نزديكي به نوروز است بسيار دوست دارم به ياد خاطره خانم از همه بخواهم كه نخهاي جعبه هاي شيريني را رها كرده و اندكي به خود آيند و از زمان عمر كه هر چقدر طولاني باشد باز هم كوتاه است چو ن مادر بزرگم بهره گرفته و با نخهاي عشق و مهر جاودانه و بخشش و فرامو ش نفرت و ترس و بد دلي و.. ياد گاريهائي در اين ديار بي وفا باقي گذارند و امروز باز به خانم مادر بزرگم سلام مي كنم و به او مي گويم كه خيلي دوستش دارم و هيچگاه او را فراموش نخواهم كرد ” دوست دارم حاج خانم”

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:49  توسط تورج عاطف  | 

d8b2d98ad8a8d8a7-d8b9d983d8b3

گاهي اوقات يك حادثه كوچك مي تواند در عمق وجود آدمي چنان نفوذي كند كه قويترين مته هاي و دريلها جهان هم داراي اين قدرت نخواهند بود حكايت اين روز هاي آخر سال نيز چنين است به بهار نزديك مي شويم و بنا به آئين نياكانمان ” نوروز” ديگر را بايد جشن بگيريم نوروزي ز نوروزهائي كه بايد برايمان در سال جاري باشد و قبل از رسيدن به نوروز بايد تداركات ببينيم تدارك اول خانه تكاني است و من و آيلي نيز مشغول خانه تكاني هستيم آيلي با شور وشوق از ميان كمدهايش عكسهاي جديد و قديم را در مي آورد و آنها را به من نشان مي دهد و به ياد دوستان قديميش در مهد كودك و دبستان قبليش مي افتد در كشاكش اين گشت زدنها بر خي از اسباب بازيهايش را نيز پيدا مي كند كه مدتها است آنها را گم كرده و با ذوق و شوق ْآنها را به من نشان مي دهد و باز به سمت اتاقش مي رود و در دنيا اسرار آميز كودكي حستجو مي كند و من نيز مشغول جستجو در دنياي پر خاطره ناخدا هستم كتابخانه را مي گردم در كشوهاي ميزم خاطرات قديمي مخفي شده اند تا هر كدامشان با پيامي و نامه اي و نسخه چاپي اي ميلي مرا به روزگار خاطرات برگردانند اين روزها قدري با كلمه ” نو ستالژي ” مشكل دارم اين كلمه عزيزي را رنجانده است و اين رنجاندن او باعث شده كه هر گاه در حال و هواي نوستالژي هستم كمي به خود آيم اما روز هاي قبل از نوروز است روز هاي خانه تكاني ذهن و جسم و هرچيزي كه با آن زندگي مي كنيم نامه ها را مي خوانم با عناوين مختلف مخاطب قرار گرفته ام ” تورج عزيز”و ” تورجم ” و “تورج ” و ” تورج ناخدا ” و ” ناخدا “ و اين ناخداي آخر مر بوط به روز هاي دلگيري است روزهائي كه ديگر تورج نيستم و تنها ناخدا شده ام سطر به سطر نامه ها را مي خوانم و به ياد مي آورم كه در آن هنگام كه نخستين بار اين نامه ها را خوانده ام چه روز گاري داشته ام و باز اين نو ستال‍ژي آزار دهنده است به سراغ قفسه راز هايم مي روم عكسها و يادگاري ها و كمند موي آشنا و گردبندي و…همه را بار ديگر مي نگرم احساساتم عوض شده اند اما نوستالژي باز بيرحمانه ديكتاتوري بر ذهنم دارد دلم گرفته است دلم از اين همه سخت گر فتن روز گار گرفته است دلم از اين نگاه كردن از دريچه تنگ نظريها گرفته است ديگر حسرت نمي خورم دوست دارم خاطرات زيبا باشند به آخر داستانها نمي انديشم به عنوان يك نو يسنده دوست دارم داستانهايم پايان خوشي داشته باشند و من در اين نوستالژي ( خداي من! باز هم نوستالژي؟) به دنبال پايان خوش هستم و اين گونه است كه پايان خوش را مي نويسم

” مهر بان نوستالژيها از ياد خواهم برد تلخي ها و پايانها را دوست دارم كه تنها ببخشم بخاطر آن چيز هائي را كه به من بخشيديد شما به من مهر و عشق و دلدادگي و اميد و ايمان را داديد شما به من تحمل را آمو ختيد شما به من ياد داديد كه صبور باشم حتي اگر يار برفت شما به من آمو ختيد عشق بورزم حتي اگر معشوق رفت شما در تاريك ترين روز ها اميد را بخشيديد و ايمان به عشق را ياد آوريم كرديد و حالا من نيز دل شكسته و خاطرات تلخ و بي مهري و بي توجهي و آسان نگري به نگاه عاشقانه ام را بخشيدم نوستالژيها دوست دارم و در اين نوروز مي خواهم نوروزي ز عشق و دلدادگي و مهر و خصوصا بخشندگي به شما تقديم كنم”

عكسها را نامه ها و اي ميلها و يادگاريها را در جاي ديگري مي گذارم دوست دارم كه تنها خاطره اي بمانند و با آنها ديگر ذهن را با حسرت زخمي نكنم …………

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:26  توسط تورج عاطف  | 

tehran

سالها است كه بعلت رشته تحصيلي و علاقمندي كه به مديريت بازرگاني و خصوصا فن بازاريابي(MARKETING)دارم به تبليغها و شايد به روشهاي بازاريابي مي نگرم و هر روز بيش از پيش به ناكار آمدي آنان معتقد مي شوم شايد در نگاه اول چندان اين موضوع جالب توجه نباشد اما نگاهي به برخي از اين تعاريف تبليغاتي و مضحك بودن آنها مي تواند شما را هم با من هم عقيده كند كه فكاهي زندگي ايراني در تبليغات تا چه حد آشكار است . نگاهي به نمو نه هاي اين تبليغ مي اندازيم

1/ اخيرا در تبليغات در مورد مايع شيشه شوي صحبت مي كند كه زندگي را براي آقائي به گونه اي ديگر ساخته است مايع شيشه شوي كه بوئي دارد كه زندگي را شيرين مي كند و… نگاهي به مردم كوچه و بازار مي كنم براستي يك مايع شيشه شوي مي تواند اين مردم را از اين زندگي همراه با چالشهاي فراوان اجتمائي و اقتصادي نجات دهد ؟ نقش يك مايع شيشه شوي تا چه اندازه در بهبود شرايط زندگي موثر است ؟ شايد گفته شو د اين تنها يك تبليغ است اما مي پرسيم تبليغ اين گونه متفاوت با زندگي حقيقي مي تواند موثر باشد ؟زندگي ما با يك مايع شيشه شوي تا چه حد تغيير مي كند ؟آيا مي تواند لبخند را به لبهاي مردم بازگرداند ؟آيا اين همه نفرت و خشونت و زياده خواهي با يك مايع شيشه شوي پاك مي شود ؟ آينه هاي دل ما را اين شيشه شوي زنگار زدائي مي كند؟ شك دارم

2/لابد آن تبليغ روغن پخت و پزي را ديده ايد كه باعث مي شو د بعد از خوردن غذا كه با آن پخته شو د نه آقايان خوابشان مي برد و نه اين كه از خريد رفتن طفره مي روند !! اما حكايت با مزه اينجا است كه اخيرا اين آگهي تبليغاتي سانسور شده است و خانمها كه در آن نقش پختن و حضور در آشپز خانه را داشتندو مرتبا به آقايان التماس مي كردند كه آنها را خريد ببرند!! محو شده و جاي خود را تنها به صداي غر زدن هاي زنانه داده و آقايان هم خود تصميم به خريد مي گيرند براستي اين تبليغ نوعي قرهنگ سازي نيست؟!! مردي كه روي مبل است و لم داده و دنبال غذا مي گردد و بعد از آن هم چرت مي خواهد مرد ايراني است ؟ و آن زن هم كه التماس مي كند و بعد براي نرم كردن دل آقا به روغن لادن دل بسته يك ضعيفه نيست كه همان نقش ضعيفه بو دنش هم مورد طبع آقايان در سيما نيست حذف مي شوند زيرا اخم كردند و مخالفت با آقاي شكمو و چرتي نموده اند براستي اين است داستان زندگي زناشوئي ما ؟ افسوس كه چندان هم غير حقيقي نيست

3/آگهي ساختمان سازي و تبصره 19 را ديده ايد؟در اين آگهي ديديد كه مهندس تحصيل كرده اول راننده تاكسي است !!و بعد به يك باره به شهرداري مي رو د و حضو ر او در شهرداري مصادف با به تمسخر كشيدن و نادان دانستنش است نگاهي به آن حاجي بساز بفروش و حاجي زاده كم خردش انداخته ايد كه چقدر آنها مي توانند مهندس تحصيل كرده را تحقير كنند ؟ نگاهي به زنان نموده ايد آن زني كه آنقدر نادان است كه هر كلمه خارجي را نشاني از “كلاس دار بودن “مي داند براستي اين گونه ايم ؟ مردان تحصيل كرده خوار و خفيف و حاجي بازاريهاي بساز و بفروشي كه درقسمتهايئي از اين سريال هاي كارتوني تبليغاتي در هنگام ساخت تبصره 19 را رعايت مي كند و بعد در هنگام پايان ساختمان آن را رعايت نكرده و قرار است دو باره ديوارها را بشكافد و لو له ها را عايق بندي كند و… راستي تا به كي به شعورمان تو هين مي شود؟ و شايد هم اين گونه هستيم و خود نمي دانيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط تورج عاطف  | 

d985d8b1d8af-d8aad986d987d8a7

درگيريهاي روزانه و مشغوليتهاي زندگي كمتر فر صت مي دهد كه به برنامه تلويزيوني به غير از فوتبال بنشينم و شايد خود اين مسئله يك شانس بزرگي براي من باشد زيرا بعد از ظهر ديروز پس از مدتها فر صتي يافتم كه به طور اتفاقي به بر نامه اي بنگرم كه نام آن را بخاطر ندارم اما نامش چندان مهم نيست آنقدر چنين برنامه هاي تكراري وجود دارد كه نامها چندان تاثري براي جدا كردن آنها ندارد اين برنامه با جوانكي كه سعي مي كرد فضاي دوستانه اي با ديالوگهاي عجيب بوجود آورد او با اصطلاحات كاملا غير عادي و نوع پوششي كه كاملا مشخص بود با صورت او هم خو اني ندارد سعي داشت كه پندمان دهد!! يك برنامه يك طرفه كه در آن سويش پندهاي عجيب و غريب نو يسنده اي است كه مي خواهد از زبان اين جوانك بينوا به ذهن مردمان بكوبد و طرف ديگرش گوش و عقل بينواياني چون من بودند كه به تماشاي رخ غير عاديش و ديالوگ غير منطقيش نشسته بوديم القصه در ميان تمامي حرفهاي اين پسر جوان يك تركيب جالبي به گوشم رسيد جوانك از ” معجزه ايراني بودن ” سخن مي راند و معتقد بود ايراني بودن يك معجزه است و براي اثبات اين ايجاز !سعي داشت كه از نام آوران ايراني سخن براند او نخست از بوعلي سينا ياد كرد اما علي رغم اين كه اصرار داشت درمورد معجزه ايراني بودن سخن مي راند اما او را ابن سينا ناميد كه لقب عربي بو علي ما است !! اين حكايت جوانك مرا به ياد معجزه هاي ديگر انداخت نظير آنچه كه هر روز خودم و شما با آن دست به گريبانيم چند روز پيش در مدرسه آيلي بحث طو لاني با خانم امور تر بيتي داشتيم كه معتقد بود جشن يلدا و چهارشنبه سوري تبليغ براي دين زرتشت است !!براستي عجيب نيست اين طرز تفكر سر كار خانم امور تر بيتي خود يك ” معجزه ايراني ” نيست كه آئين و رسوم ايراني ما را بر چسب مذهبي مي زند؟ از ديگر معجزه هاي ايراني مادر دلبند ديگري بود كه معتقد بودند كه چرا در فصلنامه مدرسه در مورد هفت سين سخن گفته شده است زيرا با نو شتن اين مطلب باعث خواهيم شد كه ايشان مجبور شو ند دردسر ي ( البته به زعم ايشان ) به نام چيدن سفره هفت سين را داشته باشند سفره اي كه باز به زعم اين نمونه اي از معجزه ايراني بودن بعد از چند روز يك سفره پر از آشغال خواهد شد !!حكايت معجزه هاي ايراني بودن زيادهستند نگاهي به جامعه اطراف خود بكنيد همه ما از اين كه مو لانا را يك شاعر اهل تركيه مي دانند داد سخن مي زنيم اما چند نفر از ما حداقل 10 بيت از اشعار فارسي او را مي دانيم ؟ همه ما دم از ايراني بودن بوعلي سينا مي زنيم اما هنوز بسياري از ما كتابهاي با نامهاي متفاوتش يعني شفا در موضوع حقوق و قانو ن در مبحث طب را اشتباه مي گيريم همه ما از اين كه نظامي را افغاني مي دانند عصباني هستيم اما چند تاي ما مي تواند خمسه او را نام ببرد و قصه هاي عاشقانه او نظير ليلي و مجنون و شيرين و فر هاد را بازگويد ؟ همه ما دم از كوروش كبير مي زنيم اما هنوز هم هستند بسياري از مدعيان كوروش كبير از زندگي او هيچ نمي دانند بسياري از ما غمگين از تغيير نام دادن خليج فارس هستيم اما تيم ملي فو تبال ما در كشور عمان به ميدان مي رو د و بازي هاي تداركاتي برگزار مي كند تا اين كشور بتو اند با آمادگي بيشتري در تورنمنت جعلي ” خليج عربي ” شركت كند بسياري از ما از پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك زرتشت شنيده ايم اما كدامين ازما آن ها رعايت كرده ايم ؟ خيلي از ما براحتي ناسزا را مي گو ئيم و حال به مدد تكنولوژي جديد مي تو انيم با تلفن همراه و از طريق اينتر نت آن را چاپ كنيم ؟ بسياري از ما براحتي همه عقايد خود را صحيح و از ديگري كه مخالف آن است توضيم مي خو اهيم و آنها را مورد باز پرسي قرار مي دهيم بسياري از ما پندارهاي خود را بي هيچ مرزو حريمي بارور مي كنيم و حاضريم وارد حريم افراد شويم و آن حريمها را نقض كنيم از كردار هابد بسيار مي توان سخن گفت بسياري از ما دست به هر عملي مي زنيم و آن را لازمه روشن فكريمان مي دانيم از فردو سي و حافظ و سعدي و رودكي و… داد سخن مي زنيم اما چه چيز هائي از آنان مي دانيم ؟از تاريخمان و فر هنگمان و سنن و آئينمان چه مي دانيم ؟و…. براستي باز هم بايد از معجزه ايراني بودن گفت ؟ بگذريم اين گونه بهتر نيست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:50  توسط تورج عاطف  | 

daafd8b1d98ad987

آشنائي دور دست نوشته هايم را مي خواند و مي گويد ” حكايت شاعري است كه در جنگ شعر باخته و حالا ترنمهاي ناخدائي زند” ترنمهاي ناخدائي ؟ كدامين ترنم ؟حرفهاي من ز شكست در گمشده هاي شاعرانه است ؟چه كسي گفت من شاعرم ؟ چه كسي گفت كه شاعري پريشان احوال نيستم ؟ من خود نمي دانم كه كيستم اما مي دانم كه چه خواهم ……….. دلم مي خواهد كه بر دلت ابرهاي دلتنگي ننشيندو هر چه باراني در چشمهايت آيد باراني زشوق باشد دلم مي خواهد كه رنگين كمان در آسمان وجودت پرواز كندبا رنگهاي گو ناگون چون قرمز عشق و نارنجي مهر و زرد استقامت و سبز دل و آبي هم دردي و نيلي تخيل و لاجوردي يگانگي دلم مي خواهد همره هم باد بادك زندگي را با دنباله هاي عشق و اميد و ايمان پرواز دهيم دلم مي خواهد باور كني حس دو ست داشتن بي نهايت ترا كه در لابه لاي حرفهاي بي كران ناگفته ام پنهان است دلم مي خواهد كه لبخند زيبايت را بارها و هردم ببينم چه طرحي دارد لبهاي خندان تو دلم مي خواهد همان دخترك پرشور نه چندان دورم شوي حتي در بي كران دور دستها توانم لبخند ترا بينم دلم مي خواهد همراه قصه مادربزرگ سالهاي دور شويم و من دستهاي ترا بنگرم و تو در چشمهايم بنگري و امروز م را با بوسه اي زآن حسرت بوسه هاي حسرت سالهاي دور نوراني كنيم دلم مي خواهد ترا ” تو صدا زنم و از همه ” شما ” ها بگريزم دلم مي خواهد اين ” شما” ترا همان ” تو ” قبول كنم و فر يادزنم ” ترا آري ترا دوست دارم ” دو ست دارم قصه عاشقي سالهاي دور من شوي دلم مي خواهد كه زماني به آن سوي باغچه و حوض مادر بزرگ رود و من و تو مادر بزرگ همره هم شويم دلم گردش در باغچه خيال همره مادربزرگ خواهم دلم مي خواهد تمامي لرزشهاي دستها و پاهايش را چون لرزش اين دل عاشقانه پنهان كنم دلم مي خواهد لبخند زني و شادماني كني دلم مي خواهد كه گر اشكي باشد زشوق باشد و در زير باران نتوانم اشكهاي زيبايت را ز ترنم باران تشخيص دهم دلم ترنم شاعرانه اي خواهد كه هيچ كس نگويد اين حكايت شاعر سوخته دلي است چه زيبا خواهد بود چه زيبا خواهد بود حكايت عاشقانه ناخداي عاشق و شاعر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:30  توسط تورج عاطف  | 

dehkade

تلويزيون را نگاه مي كنم برنامه اي است در مورد معماري باغها كه روزگاري ايرانيان بزرگترين در اين صنعت بودند زيباترين باغها و كوشكهاي درون آن را مي بينيم باغ ارم و باغ شازده در كرمان و باغ هشت بهشت و عمارت چهل ستون اصفهان و… همه نشان از دقت و ظرافت و ذوق و هنر ايرانياني را دارند كه به و اقع هنر نزد آنان بوده وبس

اما حال معماري امروز ما هنري ديگر را نشان مي دهد كه آن هم در نزد ايرانيان معاصر است و بس .

از هنر تخريب سخن مي رانم .هنر ” تخريب”؟آري هنري بس عجيب كه پيوسته و با پافشاري بسيار علاقمند كه آن را ادامه دهند در آن برنامه كه درمورد هنر معماري ايرانيان سخن مي راند سخن از تخريب برخي ازويژگيهاي معماري باغ هشت بهشت در اصفهان نمود كه بخاطر بافت تازه شهر اصفهان صورت گرفته است و يا از ساختن عمارت برج جهان نمائي سخن مي راند كه قرار است معماري شهري را كه ما آن را از زيبائي روزگاري نصف جهان مي ناميديم را به كلي منهدم كند چه كسي باور دارد كه برج جهان نمائي ساخته شو د كه نصف جهان را از بين ببرد؟آري اين حكايت امروز ما است روزگار ما همگي چو ن معماري ما است غفلت كرده و غفلت مي كنيم واميد دارم كه توقف كنيم همواره سعي داريم كه برج جهان نمائي بسازيم غافل از آن كه همه جهانمان را از بين مي بريم سالها به بهانه كار و تلاش و يافتن زندگي بهتر از نزديكانمان دوري مي گزنيم سالها دو ست داريم كه صداي بچه ها را نشنويم و هنگامي كه در سنين نوجواني و جواني هستند آنقدر مشغول ساختن برج جهان نماي خيالي خود هستيم كه جهان و اقعيمان يعني كودكانمان را از ياد مي بريم و بعد به يك باره مي خو اهيم كه با ما حرف بزنند دردل گويند از كارهاي خود با ما سخن رانند اما دير شده است سالها به يار ننگريم او را به هيچ شمريم شايد اگر شرمساري نباشد حاضريم اغراق كنيم كه آن يار ديرين را چو ن البسه و اثاثيه منزل و يا ماشين پول سازي مي بينيم و بعد به يك باره در پايان ساختن برج جهان نماي غرو ر و تماميت خو اهي مي بينيم كه دنيا يارمان ديگر نيست و يا اين كه حداقل روحش را ديگر نمي بينيم سالها غفلت مي كنيم از يك لبخند از يك دردل از گوشه اي چشمي بعد به يك باره مي خواهيم غرور خود را با برج جهان نماي موفقيت در كار و كسب و پول نشان دهيم غافل از آن كه آن كه بايد ببيند سالها است در حسر ت نديدنش پرواز كرده است دوست داريم هشت بهشت بسازيم هشت بهشتي كه هر كدام از در هاي هشت گانه كوشك آن مي تو انست معنائي داشته باشد مي تو انست عشق و مهر و وفاداري و لبخند و بوسه و آغوش و هم دردي و توجه باشد اما دروازه هاي كوشكي كه ساخته ايم غرور بو د و خو د خو اهي و بي تو جهي و بي عشقي و بي ايماني به دو ست داشتنها و نا اميد كردن به عشق و نفرت و حالا بجاي كوشكي سراسر با ترنمهاي عاشقانه دژي داريم كه تنها هجوي از زندگيو شايد همان معناي واقعي روزمرگي است آري بد گونه معماري هستيم و بد گونه هشت بهشتها و چهل ستو نها و باغ ارمها دلهايمان را نابود كرديم آيا مي توانيم برج جهان نمايمان كه همان خود نمايمان هست را رها كنيم ؟آيا مي توانيم قبل از آن كه دير شود بيانديشيم كه هشت بهشت مي تو اند كلبه اي پر عشق باشد با هشت هاي بي كران از ايمد و عشق و ايماني كه از ياد برده ايم ؟آيا مي توانيم دست از هنر ” تخريب” بر داريم ؟يادمان باشد

“هميشه وقتی گریه میکنی اونی که آرومت می کنه دوست داره اما اونی که با تو گریه می کنه عاشقته

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:47  توسط تورج عاطف  | 

تورج عاطف

d8a8d8a7d984d985d8a7d8b3d983d987

هنوز لختي به صبح مانده است كه از خواب برمي خيزم اما گوئي نه يك نجواي آشنا است كه مرا بيدار مي كند از نجواي در خواب بيدار شده ام نجوا همان پيامي است كه روز گاري از آشنائي گر فته ام كه سخت بعد از شنيدن اين سخنش برايم غريبه نمود آن غريبه صورت آشنا مرا مي خواند” تو خود را فداي آن جفت چشمك سياه كردي و….” جفت چشم سياه ؟ او فرشته بي گناهي را چنين مي خواند ؟گناهي به نام پدر بودن را او آفريد نگاهش مي كنم صورت همان رخ است اما گوئي در بالماسكه اي حضور دارد و تنها نقاب آن آشناي قديمي را بر روي صورت زده است نمي دانم چرا در اين سپيده صبح به ياد او افتاده ام كه مي دانم در بالماسكه روزمرگيها به دنبال نمايش ديگري است نمايشي كه در بال ماسكه ديگر نقاب معشوقي گيرد و بخت برگشته اي ديگر كه نقاب عاشقي زده و يا به واقع عاشق است را پند زكائنات وحلقه هاي عرفاني دهد و عاشق نقاب زده را عشقي نقاب زده هديه دهد و آن عاشق واقعي را قلب دردي تحفه دهد نمي دانم چرا به ياد او افتاده ام ؟ شايد حضور در بال ماسكه هاي چند روز اخيرم اين يادآوري را به ذهنم ميخ مي زند بال ماسكه هائي با صورتكهاي نقاشي شده و شايد نقابهاي منقش كلامي درست تري باشد در مهمانخانه اي بال ماسكه اي ديگر را ديده ام بال ماسكه اي كه در آن كسي نقاب مهر و مهر باني و زندگي و عشق و هجر زده و مرا هم مي خواهد در پشت نقاب ديو و ظالم و بي مهري بيند و در اين ميان كودكي است كه بنا بر رسم كود كان نقابي ندارد و هرچه هست خود او است اما اين خو د او كودكانه را مي گذارند كه خود باشد كودكي كند آرامشي پذيرد؟ نه جشن بال ماسكه مدعو ديگري دارد و آن كودكي بي گناه است كه لبخندي شيرين مظلوم به لب دارد اين بال ماسكه بزرگترها و كودكان نيز چو ن بال ماسكهآن معشوق و عاشقي درو غين است كه نقابي به صورت زده اند در خيابانها مي روم زن نقاب همسري زده است اما پشت آن نقاب همسري لبخندي به غريبه اي مي زند و اورا به خلوت خواند مرد نيز نامهاي زيبائي را بر روي نقاب حك كرده است نقابهاي او پدر است و يا شوهر اما او نيز تنها نقاب دارد و هر دو در پشت نقابي كه زندگي زناشوئي دارند خود و ديگران را گول مي زنند عجب بال ماسكه اي است اين ظاهر رابطه اي كه با پشت نقاب همسري رفته است نگاهي به اطراف كنيم چند نقاب و مدعو بال ماسكه ها را مي بينيد؟ زيادند نقابهاي قاضي و معلم و مهندس و دكتر و هنرمند و دانشجو و عاشق و معشوق و استادو مستر و راهي حقيقت …..همه آمده اند كه در بال ماسكه روزمرگي شركت كنند و خود و ديگران را گول زنند براستي كي مي خواهيم از اين خواب بيرو ن آئيم ؟و من همچنان كه قلب دردم را همراه مي بينم به بيرو ن و آغاز سحر مي نگرم زيبا است جشن زندگي پس چرا بايد بال ماسكه روزمرگي را تجربه كنيم ؟ چرا نقاب ؟ چرا فريب ؟ چرا درو غ ؟ چرا بايد از ياد بريم كه انسانيم ؟ چرا از ياد بريم كه اگر انسان باشيم نيازي به نقاب عاشق و معشوق و مادري و پدري و همسري و قاضي بودن و …نداريم ؟چرا كام خود اين گونه تلخ كنيم ؟آيا توانيم نقاب شكنيم ؟كمي فكر كنيم خسته شديم ؟ سعي كرده ايم كه نقاب نزنيم ؟ من مي گو يم كه چنين نبوده است حكايت ما همان حكايت حافظ است كه مي گويد

ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق

ترك كام خود نمودم تا بر آيد كام دوست

اما چرا ترك كام خود كه همان انسان بودنمان است مي كنيم ؟ نقابها را آتش زنيم از اين جشن اهريميني بال ماسكه روزمرگي برونآييم

آيا توانيم ؟ ناخدا گويد تواني ………..

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:51  توسط تورج عاطف  | 

aki4آيلي نگاهي به تلويزيون مي كرد داستان دختركي را اين جعبه جادو ئي نشان مي داد كه فكر مي كر د زيبا نيست او از خواهر بزرگترش خواست كه اورا پيرايش دهد و در آرايشي نوين تصوير آينه را به مبارزه فرا خواند و همين كار را خواهربا صور ت او كرد اما تصوي جديد دخترك به نظر من وآ يلي چندان تفاوتي نكرد شايد اند كي نيز از زيبائي هاي او كاسته شد آيلي نگاهي به من كرد و گفت

- مي دو ني بابائي چرا اين دختره فكر مي كرد زشته ؟

و من مشتاقانه در انتظار پاسخ بودم و به همين دليل گفتم

- نه نمي دانم

و آيلي ادامه داد

- خوب بر اي اين كه فكر مي كرد زيبائي تنها توي آينه هست

با تعجب پرسيدم

- زيبائي مگر كجا مي تواند باشد؟

و آيلي اشاره به سرش كرد و من خيلي كودكانه سوالي پرسيدم

- زيبائي توي مو هاش بايد باشه ؟

و آيلي سرش را بعلامت مخالفت تكان داد و گفت

- زيبائي بايد توي سر آدم باشه

و من باز هم ناشيانه پرسيدم

- توي سر؟ چطوري ؟

و آيلي دخترك انديشمندم پاسخ داد

- اين تصور آدم از خودشه كه زيبا يا ز شته آدمها مي توانند هم ز شت باشند و هم زيبا اگر خودشان بخواهند

حر فهاي آيلي را تصديق كردم به ياد ضر ب المثلي فرانسوي افتادم كه مي گو يد " تصور هيچگاه درو غ نيست "**

براستي ما آدمها چقدر دو ست داريم كه تصور خو د را به تصوير بكشيم و شايد همين مشكل است كه بسياري از تصورهاي ما را كه در تصويرواقعي آنچنان كه در ذهنمان بوده اند ز يبا نمي يابيم به دور مي افكنيم بياييد اندكي تحمل كنيم وبگذاريم تصور هاي شيرين ما در آن حفره زيباي ذهنمان بمانند و تصويري گيرند و تحملي يابند و پخته شوند و بعد اگر باز هم تحمل آن حفره را نداشتند به دنبال تصوير كشيدن آنها برويم خيلي از ما تصو ر هاي شيريني داريم از عشق و مهر و دوست داشتن و روابط مو فق اما چو ن تصو ر هاي ما پخته نيستند تصوير هاي بدي را نشان مي دهند تصور هاي ما بايد چو ن آنچه كه آيلي مي گفت در ذهن و قلبمان نخست تصوير رو شني دهند و بعد بخو اهند درآينه زندگي رسم شوند تصور هاي ما مي توانند گاهي اوقات از شدت علاقه و عجله اي كه براي به و اقعيت رسيدن آنان داريم تبديل به تصاوير زشتي شوند واگر اين تصورها پخته نگردند و بي تو جه به بيرون از تاريكخانه ذهنمان يعني دنياي بيرو ن پرو از كنند آنگاه سخت دل آزارند به آيلي نگاه مي كنم مشغو ل كشيد ن هلال ماهي است و رنگ صو رتي به آن زده است تصوير قشنگ تصو ر او در دنياي پر عشق صو رتيش مرا هم به شو ق مي آورد و مي انديشم اي كاش تصو ر هاي ما آن چنان پاك و انساني و عاشقانه باشند كه چو ن تصوير هلال ماه صو رتي آيلي زيبا و رو يائي در زندگي و اقعيمان به تصوير كشيده شو ند اي كاش باور كنيم كه تصور مي تو اند تصوير زيبائي داشته باشد اگر تصور پخته اي باشد تصو ر ها ئي اين چنين هيچگاه درو غين نخو اهند شد و حق را هميشه به ادبيات فرانسه خواهند داد كه مي گويد " تصو ر هيچگاه درو غ نيست"

***imagination n est pas mensonge
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:38  توسط تورج عاطف  | 

d8aad986d987d8a7

دوست دارم…

آري ترا ؟ ترا گو يم چرا باور نمي كني ؟ باورم كن تو هماني كه هميشه همراه من بودي تو هماني كه همواره عاشقم بودي تو تمامي آرزو هاي مرا داشته اي تو دردهايم را با تمامي با دردهايت آميخته اي اصلا درد من مگر مال تو نبود ؟ دردت را من بارها حس كردم روحت را بارها ديده ام اصلا چرا روح تو ؟ روح خودم بود اي هم روح من در تمامي اين روزها از تو چه آسان گذشتم در طي اين سالها چگونه تاريكي را بر نور منبع تو سايه افكندم چگونه نخواسته ام كه تو را باور كنم ؟ چگونه نتو انستم ترا تحمل كنم ؟ چرا گذاشته ام هر كسي ترا بيازارد ؟ چرا اسارت ترا در بستر تمسخر ديگران باور كردم ؟ چرا گذاشته ام كه ديگران ترا به ارزان ترين بها بفروشند ؟ چرا حست و عشقت و وجود ت را ناديده گر فته ام ؟ من بارها ترا ديده و لي نگا ه نكرده ام من بارها ترا لمس كرده و لي احساس نكرده ام يادم رفته در آغوش ترا كشم از ياد بردم ترا بو سه باران كنم يادم رفت زيبائي ترا تحسين كنم يادم رفت از وجو دت لذت نبرم يادم رفت به تو افتخار كنم حتي يادم رفت كه ترا تشويق كنم من چقدر ترا خوار كردم و اصلا از ياد بردم كه تو چگو نه و با چه سختي به اينجا ر سيده اي از ياد برده ام كه جايگاه تو بايد تا كجا بر سد نخواسته ام اندكي بيانديشم و صميم قلب بخواهم كه هيچگاه براي تو كم نخو اهم و همواره خواهان بالاترين و بيشترين ها براي تو باشم چرا اين گو نه بوده ام ؟ چرا از ياد ترا يعني خود را برده ام؟

نگاهي به آينه مي كنم و ترا يعني خودم را مي بينم بازو ها را مي گشايم و از خود مي پرسم چرا ترا دو ست نداشتم ؟ چر ا اين همه زيبائي را نديم ؟ چرا قدر خود را ندانسته ام ؟آيا بايد ديگران مرا تشويق كنند تا به خود باور داشته باشم ؟اگر چنين نيست پس چرا تحقير ديگران باعث مي شود كه من نيز اعتماد به نفسم را از دست دهم و خو د را تحقير كنم ؟چرا تصوير آينه را دو ست ندارم ؟ چرا دست نو شته هايم را قدر ندانم ؟ چرا قلم موئي كه ز عشق بر بو م نقاشي زنم را بي ارج دانم ؟ ز خمه هاي بر سيم سازم چرا بي ارزش است ؟ چرا آنهائي را كه اين گونه به من عشق مي ور زند را دو ست ندارم و مراقب خو د نيستم چرا نور درو نم را خو د نبينم ؟ چرا باور بر خو د نداشته باشم ؟ چرا عشق من بايد منوط به عشق ورزي آن ديگري به من باشد ؟ و.. سوالات تمامي ندارد دلم مي خو اهد ديگر سوال نپرسم دلم مي خو اهد تصوير آينه را دوست داشته باشم دلم مي خو اهد عشق ديگران به خودم را با تمام وجو د باور كنم دلم مي خو اهد خودم را تشويق كنم و خود را از دام تحقير ديگران رها بخشم دلم مي خو اهد هر روز به تصوير توي آينه چشمكي بزنم و بگو يم

عزيزمي مي داني چقدر دوست دارم ؟……………….


باور كن عزيزمي و خيلي دو ست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:43  توسط تورج عاطف  | 

akiiiروزگار عجيبي است رندي مي گفت در قطار ز ند گي كه بنشيني به ايستگاههاي وصل عاشق و معشوق هيچگاه نمي ر سي و يا هنگامي مي ر سي كه ديگر شده است ..

اين را باور ندارم زيرا كه و صل را لازمه عشق ورزي نمي دانم عشق را بي بهانه قبو ل دارم و دو ست ندارم نه بهانه اي بر اي عشق ورزي يابم و نه به بهانه عشق معشوق را به مهماني اسارت و كوچك كردنش ببرم و از اين رو است كه عشق بي بهانه را دو ست دارم عشقي كه بهر و صل نباشد عشقي كه بهر عشق باشد بي بهانه بي زمان و بي مكان و شايد بي هيچ قراردادهاي اجتمائي كه در اجتماع بي قرار دادهاي ما غو غائي مي كند امروز مي خو اهم با تو سخن بگو يم تو ئي كه مرا مفتو ن خود كرده اي تو ئي كه مي داني ديگر پشت پنجره رو يا خطابت نمي كنم آري با تو سخن مي گو يم با تو كه دو م شخصي و از من قول گر فته اي كه سوم شخص خطابت نكنم اما من ترا ” يگانه شخص” مي نامم

مهربانم!

گفتي كه هيچگاه نگفته ام كه ” دوست دارم ” اما گفته ام و حال باز مي گو يم ” دوست دارم به اندازه تمامي آن نگاههاي مغرور”

به اندازه تمامي آن لبهايم كه “دوست دارم” را به عشق تو زد ترا دو ست دارم

به اندازه تمامي هجري كه عشق ورزيدنم به تو داشت ترا دو ست دارم

به اندازه تمامي رو ياهائي كه ديده ام ترا دو ست دارم

به اندازه تمامي حفره هائي كه در پس آگاهي و خود آگاهم دارم و آنجا را سر زمين آزادي مي نامم ترا دو ست دارم

به اندازه تمامي پاكي آسمان ترا دوست دارم به اندازه تمامي و سعت اقيانوس تنهائي ناخداي شاپركي

ترا دو ست دارم به اندازه تمامي ناگفتني ها زلبهاي زيبايت

ترا دو ست دارم به پاكي اولين عشقي كه داشته ام

ترا دو ست دارم به اندازه حسرت تمامي آغوش خالي كه بدو ن تو داشته ام

ترا دو ست دارم به اندازه تمامي آرزوها و رو ياهائي كه بهر شرافت قرباني كرده ام

ترا دوست دارم بهر تمامي رنجهائي كه كشيده ام نه ز بهر تو كه ز بهر روز گاري كه قطارش هميشه به ايستگاههاي وصل دير مي رسد

و ترا دو ست دارم …

ليك نمي خو اهم سايه باشم سايه ها همه مجازي هستند سايه ها همه اشباح تر سناكي را تداعي مي كنند سايه در پس نور آيند و با نور و پاكي و عشق در تضادند سايه ها مي تر سانند نابود مي كنند مي رنجانند من مرد سايه ها را ديده ام من با مرد سايه ها زند گي كرده ام من مرد سايه ها را دو ست ندارم مرد سايه ها مرا رنجاند پس نمي توانم از ديار سايه نشينان باشم من دو ست ندارم چو ن كفتاري به انتظار مرگ يك زندگي بنشينم من نمي توانم دل عاشقم را بهر شكستن دل ديگري شوق دهم

من زسايه ها مي تر سم سالها است كه از سايه ها گريزانم من ناخدا خواهم ماند حتي اگر تورج نباشم من دريائي هستم به جايگاه كركس ها نخو اهم رفت

دوست دارم ترا كه مرا مهر نوشاند اما نمي توانم سايه شوم من از سايه ها گريزانم سايه هاي متعفن هستند سايه ها خبيث هستند عاشقي را جايگاهي بس متفاوت از سايه نشيني است

پس مي روم نه بهر دو ست نداشتن ها كه ز بهر دوست داشتنها مي روم آري به تو مي گو يم ترا كه يگانه شخصم بودي نه سوم شخص

دوست دارم تا…نه تا ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:16  توسط تورج عاطف  | 

d985d986-d988-d8a2d98ad984d98a1 ;}

حكايت من و آيلي با نوروز ديگري خيلي زودتر از نوروز شرو ع شده است قرار است مجله داخلي در مدرسه آنها چاپ شود و به مناسبت نوروز به همه ايرانيان تقديم گردد و وظيفه و شايد افتخار نو شتن قصه نوروز به من و آيلي سپرده شد از اين رو اين قصه نوروز را شايد كمي زو دتر به همه شما هموظنان عزيزمان هديه مي كنيم شايد كه اين نوروز و هفت سين آن را با طعم دانستن بيشتر آئين هاي زيباي ايراني عطر آگين تر بتوانيم بكنيم ..

به روز هاي بهاري و آغاز سال جديد خورشيدي مي ر سيم سالي كه چو ن همه سالها برايمان با نوروزشروع و معنا پيدا مي كند اما نوروز چيست ؟

شايد سخن گفتن در مورد نوروز در چند خط كار بسيار دشواري باشد اما در اين مجال سعي شده است كه تا حد امكان و به صورت پرسش و پاسخ در مورد نوروز و آئين هاي آن به طور بسيار مختصر سخن بگوييم

1/نوروز چيست ؟

در ايران باستان سه جشن بزرگ وجو د داشت كه عبارت بودند از جشن مهر گان كه به معناي شادماني بهر مهرباني ها بود و در اواسط مهر ماه آغاز مي شد جشن بزرگ دوم را جشن سده مي گفتند كه نام ديگر آن جشن ستايش يزدان بود كه در اواسط بهمن ماه آن را مي گر فتند و نخستين و مهم ترين جشن آنها نوروز يا جشن جشنها بود كه نقطه آغاز بهار بود( البته جشنهاي ديگري نيز در ايران باستان وجو د داشت اما اين سه جشن بزرگترين آنان بودند)

2/نوروز را چه كسي بوجود آورد؟

در قصه هاي ما و كتاب بزر گ شاهنامه آمده است كه جمشيد پسر طهمورث پادشاهي باستاني ايران پس از آن كه كشور عزيزمان را به اوج اقتدار رسانيد جسن نوروز را اعلام نمود تا به اين و سيله امپراطوري بزرگ ايران را به معرض جهان بر ساند اما كوروش كبير پادشاه بزرگ هخامنشي نوروز را بعنو ان آغاز سال و مبدا شرو ع آن اعلام كرد

3/ هفت سين چيست ؟

ايرانيان در آغاز سال جديد خود به نشانه سپاس از يزدان پر مهر سفره اي با هفت نشانه زميني مي چيدند تا با آن هفت نشانه آرزو هاي خود را به ايزد مهر بان گو يند و هم اين كه از نعمتهائي كه از او گر فته اند سپاس گذاري نمايند و به همين دليل آئين چيدن هفت سين كه معناي سپاس از ايزد و دعا بر اي ايزد بو د از آغاز پيدايش نوروز بوجود آمد

4/چرا عدد هفت در هفت سين استفاده شده است ؟

شايد اين سوال براي بسياري از ما مطرح باشد كه چرا بجاي هفت سين ما عدد شش سين و يا هشت سين و يا عدد ديگري را نداريم بايد بگو ئيم عدد هفت در زبان باستاني ما پهلوي به نام ” امرداد” بود كه امرداد معناي جاو دانگي و بي مرگي نام داشت و از آنجائي كه اين عدد معناي زيباي زندگي و جاودانگي را مي داد هفت نشانه را ايرانيان انتخاب كردند تا درجشن نوروز بر سر سفره نوروز بگذارند

5/چرا هفت سين شد ؟

بنا به روايات كهن ايران هفت سين نخستين بار هفت شين بود كه هفت شين آن عبارت بودند از شهد (شيره درختان) - شير –شراب- شكر-شمع-شمشاد-و شابه ( ميوه خصوصا سيب) اما بعد از حضور اسلام بعلت ممنو عيت مصرف شراب اين هفت شين تبديل به هفت سين شد از سوي ديگر در ايران باستان در بسياري از مواقع حرف ” شين ” كه در برخي از كلمات شمال كشور ايران استفاده مي شد تبديل به حرف ” سين ” در جنوب كشور مي شد بعنو ان مثال كلمه شميران كه منطقه اي در شمال ايران است در جنوب سميران تلفظ مي شد و از اين رو شايد اين مسئله نيز هم باعث انتخاب ” سين” بجاي ” شين ” شده است

6/هفت سين چه چيز هائي هستند ؟

هفت سين را از هفت محصول زميني ساخته مي شود تا بدين و سيله از نعمتهائي كه خداوند توسط زمين به انسان داده است سپاسگذاري شود و از سوئي بو سيله آنها از خداوند هفت نعمت آسماني درخواست شود كه اين هفت سين عبارتند از

1/سنجد است كه مظهر سنجيده اقدام كردن و انديشيدن را مي دهد و بوسيله آن خرد ورزي بيشتر از خداوند خو استه مي شود

2/ سيب كه نماد سلامتي است و سلامتي با حضور اين نشانه بر سر سفره از خداوند خواسته مي شود

3// سبزه كه نشانه خوش خلقي است و اخلاق خوب با حضور اين نشانه بر سر سفره از خداوند خواسته مي شود

4// سمنوكه نماد قدرت است و قدرت با حضور اين نشانه بر سر سفره از خداوند خواسته مي شود

5// سير كه مظهر قناعت است و قناعت و عدم تجاوز و سيري پذيري با حضور اين نشانه بر سر سفره از خداوند خواسته مي شود

6// سركه كه نشانه پذيرش ناملايمات است و تحمل ناملايمات با حضور اين نشانه بر سر سفره از خداوند خواسته مي شود

7/سماق كه مظهر صبر است و تحمل و فرو بردن خشم را با نهادن اين نشانه از خداوند خو اهانيم

7/ بر روي هفت سين بجز هفت ” سين ” چه چيز هاي ديگري مي گذاريم؟

بر روي هفت سين اقلام زيرا نيز مي گذارند

1/ كتاب قرآن:كه فلسفه آن حضور كلمات خدا در سال جديد در زندگي صاحبان آن سفره هفت سين است

2/آينه : كه به معناي راست كرداري در سفره هفت سين است

3/ شمع: كه معناي روشني و گرما و لطف و مهر را مي دهد

4/ تخم مرغ رنگي : كه معناي تولد و رشد و پويش انساني را تداعي مي كند

5/سنبل : كه با عطر خود فضاي سفره هفت سين را معطر مي كند

6/ماهي سرخ :كه معناي تولد و زايش و رشد را مي دهد و به اين دليل قرمز و يا طلائي است كه با رنگ خورشيد يك رنگ است و معناي طلوع صبح و آغاز زندگي را دهد

7/ساعت:كه معناي انضباط را داده و هم اين كه لحظه دقيق تحو يل سال بدو ن ترك سفره هفت سين مشخص شود

8/شاهنامه : كه به معناي حضور در كنار نيكان و ياد آوري دلاوري اين راد مردان پارسي در سر سفره هفت سين را مي دهد

9/ ديوان حافظ: كه معمولا بر سر سفره مي نهند و سال جديد را با تفالي به آن آغاز مي كنند و از نغمه هاي عاشقانه خواجه حافظ در آغاز سال بهره مي گيرند

نوروز تان پيروز و پر مهر(آيلي – تورج)

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:17  توسط تورج عاطف  | 

عاشقانه زير دانه هاي برف magnify

باز برف مي بار د بر في ديرهنگام گو ئي ز مستان باز دو باره هوس تركتازي دارد به بهار وعده ديداري دور تر مي دهد

برف مي بارد و پر صلابت روز هاي ز مستان را به يادمان مي آورد و مي خرامد و دو ست دارم پيامي دهد كه هر چيزي در اين دنيا ممكن است روزي اتفاق افتد

برف مي بارد ز يبا و پر از وسوسه رهائي ز تنهائي ها باد را به همراهي خو د ميبرددو بر اي باد ر فيق هم دمي و براي دستهاي يخ زده مردم تنها چو ن تاز يانه عمل مي كند

داني چرا تازيانه ؟ آري او مي گو يد اگر دستهاي يار را در دست داشتي ترا رنج نمي دادم پس تاز يانه سرما را بر دستهايت خواهم نو اخت زيرا به گناه هجر آلوده شده اند

تازيانه سرما چه سخت مرا ياد آور شود دستهائي را كه مشتاقانه در آرزوي گر فتنشان هستم دستهاي كه گو ئي هيچگاه مال من نبوده اند و شايد هم در و ارو نه نگريهايم دستهائي است كه تنها و تنها از آن حلقه شدن در دستهاي من است

حلقه دستهايمان را چه ز يبا به تصوير مي كشم يك تصوير مجازي و لي تا چه اندازه حقيقي است من تا چه حد مجاز باشم ؟

مجاز ؟ اجازه ؟ مگر خواجه نگفت " عشق آن است كه مو قوف را هدايت باشد: و من باز در بي اذني ها سر ك مي كشم و خو د را محق مي دانم

حق را چه كسي معنا كرد ؟ حق من اين گونه بود كه در تاز يانه مداوم باد و بوران دستهايم چو ن دستهاي آن رخت شوي سالهاي دور خانه ار باب سر خ و پر از فر ياد ز تمناي مهر باشد ؟

فر ياد ز تمناي مهر يار ؟ نه فر ياد نخو اهم ز د اين فر ياد بر اي من خود بيدادي است كه بايد به خود ياد آور شوم كه عدل و داد من چنين عادلانه است ؟

كدامين بيداد؟ عدل بر اي من اين گونه تعريف بشد كه همو اره دير رسيده ام به خلو تگاه آن او لين نگاه ؟ قبل از من آن نگاه را برده اند و دز ديده اند و مالك شده اند و شايد هم عاشقش كرده اند؟

كاش آن نگاه را عاشقي را مهمان باشد ؟ كاش آن نگاه مرا ننگرد و لي عاشقانه در تسليم نگاه دگري باشد ؟ كاش از آن نگاه شعله هاي غم و هجر و حر مان نجهد؟

در چهار شنبه سوري نگاهها بار ها فرياد ز نم سر خي عشقي و قر مزي دل خو نينم و ارغو اني نگاه حسرتم و شراب تلخ بغض خفته ام بر اي تو و زردي نگاهت و نباتي طعنه ات بر اي من اي كاش لبخند پر عشق ز ني اي كاش عاشقي ترا بينم نه بر اي خو د كه بر اي خو دت اي كاش هيچگاه هم قفسي نباشد اي كاش ترا شادماني باشد

من عاشقم عشق تو بي بهانه بي انتها و بي تا و بي هيچ پيش شرط

من عاشقم حتي اگر جسارت گفتن آن را نداشته باشم من عاشقم بهر اين نگاه پر عشق تو حتي اگر سهم من جز خيره بي تو جهي ها باشد

من عاشقم بهر عشق يار بهر شادماني يار و بهر او حتي اگر كه بدانم كه تا ابد لبهايم خشك و سوزان در حسرت بو سه هايش خو اهد سوخت

من عاشقم به اندازه اين برف به ز مين به اندازه ر قص دانه هاي سفيد در باد ز مستان من آن دانه بر في هستم كه عاشق در ختي شده است كه باد او را از آن دو ر مي نمايد اما به سبزي آن دور دستهاي يار درخت خوش است

من عاشقم و عشقي گناه آلود..

عشقي گناه آلود ؟ مگر عشق و گناه را مي توان با هم جمع بست؟ هرگز هرگز
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:5  توسط تورج عاطف  | 

ند سالي گذشته است . اما حال و هواي من همچنان ” خفته فريادي ” است خفته فر ياد ترنمي ز ناخدائي بود كه فر يادهايش را درسكوت مي زد و حالا پس از سالها همان خفته فر ياد وجود دارد ولي شايد فر يادهايش به گونه اي دگر شده است اما همه آن فر يادها باز هم خفته و در سكوت شده اند اين خفته فر يادها سالها است كه با من بازيها دارد و من نيز سالها است كه با آن بازيها سرگردانم نمي دانم اين فرياد در سكوت تا به كي ادامه خواهد داشت نمي دانم انتظار بهر كسي كه در انتظارم نيست تا به كي است ؟ نمي دانم انتظار از بي انتظاري ها تا به كي است؟ نمي دانم نمي دانم ولي هرچه كه هست تنها خفته فرياد است دوست دارم خفته فرياد سالهاي دور را دوباره تكرار كنم براي روياي پشت پنجره همان رويائي كه مي تو اند آرامش باشد و يا پنجره اي كه يك طرفش باران و طرف ديگرش اشك شوق يار باشد و يا …بگذريم

خفته فر ياد

آنگه كه ديدمش فهميده ام غنچه اي درشوره زار زندگي باز مي كند

دانستمي اين نوگلم رازي آتشين در دل شكوفا مي كند

دل را بگفتم هان!بازآسان نباز اي بي وفا

پاسخم داد آن افسون چشم است كه ما را هدايت مي كند

دست را محكم گرفتم تا ياورشود ازبراي پوشش اين رازمان

بينوا مي لرزد در نزد او رازدل آشكارا مي كند

چشمها را خيره دوزم برزمين تا ناگه نگردد آشكار زار احوالمان

بي حيا نتواند خيره به يار او هم راز ديده پنهان ني كند

صد تكه اي كه گفته اي قلب من است بي آبرو آشفته مي تپد دم به دم

گوئي اين پاره پاره هم اين گونه يار را ياد مي كند

پرسي چرا زرد رخ شده اي يار آشنا ؟

گفتمت از براي اوست كه بينم چه زود بيگانه اي را هم سنگ آشنا مي كند

بار الهي!زين شكسته دل و دست لرزان و زرد رويم نبرده ام شكوه اي

آنچه من را در عذاب است كه اين خفته فرياد در سكوت ديگر چه با ما مي كند

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:46  توسط تورج عاطف  | 

d985d986-d988-d8a2d98ad984d98aرسم زمانه ” گذشتن ” است و باز بهاري و تابستاني و پاييزي گذشت تا بار ديگر به زمستاني برسيم كه براي ما از آن همه سفيدي كه در برفهاي آسمان و زمينش دارد تنها رخت سياه به ارمغان چند سالي است كه مي آورد گوئي زمستان با ما بازيها دارد 16 سال پيش در زمستان مادر بزرگ مهر بانم كه چراغ خانه و خاندان ما بود رهسپار ديار مهرشد تا هجر و غم نبودش را بعد از آن زمستان در هر نوروزي حس كنم كه ديگر نه قرآن هفت سينش و نه اسكناسهاي لاي آن كتاب مقدس وجو د داشت تا ما را عيدانه اي پر بركت دهد ونوروز را به و اقع نوروزي برايمان كند 3 سال پيش هم دائي مهر بانم را همسايه او در آن سرا شد دائي محمو د كه همواره لبخند مي زد و ما را نيز بي لبخند نمي گذاشت با ما ز عاشقانه هاي دل پرعشقش ترنم مي كرد و سال پيش هم خاله شرافت مهر بانم پاي به مهماني مادر بزرگ و دائي گذاشت و باز نوروز را با حسرت اسكناسهاي لاي قرآنش برايمان باقي گذاشت كه بعد از مادر بزرگ او اين خاطره شيرين كودكي را برايمان تكرار مي كرد و حالا باز در حسرتيم .. نمي دانم اين چه رسمي است كه نوروز هاي ما اين همه بوي هجران مي دهد اما هجران جسم آنها هرگز باعث نشد كه دمي و لحظه اي در هجر يادشان باشيم مهر بانيهاي آنان چنان با ما باقي است كه حتي با رخت سياهي كه اين زمستانها به تن كرده ايم باز هم با دلمان سراسر از سفيدي عشق و مهر به آنان است زيرا آنان به ما ياد دادند كه زندگي آنقدر كوتاه است كه جز مهر و عشق نبايد در آن به دنبال كاري بود دوست دارم در هجران اين عزيزان تنها از زندگي صحبت كنم زندگي كه همراه عشق و علاقه و مهر باني مي تواند باشد خاله مهر بانم در روز سپندارمذ گان كه در آئين باستان ما ايرانيان روز مهر و عشق و زن بود به ديار زندگي ديگر رفت و اين خود طعنه اي به زمستانهاي بي رحمي است كه براي ما رخت سياه مي پسنديد و فكر مي كرد با رفتن جسم خاله عشق او را نيز مي تو اند از دل ما بربايد و لي در هر سالگرد عشق و رزي ايرانيان ما به ياد مادر بزرگ و دائي محمو د و خاله شرافت هستيم كه عشقمان بوده و هستند خاله شرافتم به و اقع با شرافت و انسانيت و مهر باني زندگي كرد و به ما اين گونه زندگي كردن را آموخت و اين حكايت همان حكايتي بو د كه از مادر بزرگم و دائي مهر بانم نيز آمو خته بو ديم و از اين رو در اين رو ز و به ياد روز عشق و مهر و مهر باني و روز زن به خاله شرافت مهر بانم كه يك سالي است صداي گرم و دلنوازش را نمي شنويم و سيماي پرمهرش را نمي بينيم باز مي گو ييم :شايد اين نا شنيدني ها و نا ديدني ها را به ظاهر پذير فته باشيم اما مهر و شادماني كه در طي اين سالها به من و همه آنهائي كه در زير سايه مهرت بودند ار زاني داشتي فرامو ش نشدني است و به همين دليل است كه باز هم همان فريادي كه سالها است مي زنم را خواهم زد ” اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بي معني است “و با همين جمله هست كه مي گوييم هرگز فراموشت نخو اهيم كرد زيرا عشق فرامو ش ناشدني و در بي زماني و بي مكاني و بي بهانگي كامل است و امرو ز باور داريم تا زماني كه جسممان حضور داشته باشد عشق و خاطره مهر باني هايت وجو د خواهد داشت و به روح پاكت درود خواهيم فر ستاد باشد كه مي دانيم با اين همه عشقي كه تو به همه ما دادي هيچگاه هيچ زمستاني نخواهد توانست از هر كسي كه مهر و عشق ترا ديده است خاطره ترا بربايد و دو ست دارم ترا در اين كوته مجال با كلام حافظ ياد كنم كه دردل مارا مي گويد

هرگزم نقش تو از لوح و دل و جان نرود

هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل وجان جاي گرفت

كه اگر سر برود از دل و جان نرود

خاله مهر بانم ! امروز من و آيلي به همراه همه آنهائي كه دو ست دارند براي روح پاكت عشق مي فرستم روحت شاد و مهرت جاودان باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:22  توسط تورج عاطف  |