
اين حكايت عجيبي براي من شده است يك پارادوكس عظيم كه بسياري از اوقات براي يافتن را ه حلي دچار معضل مي شوم حكايت روز عشق يعني والنتاين و ساگرد مرگ بانوي عشق يعني فروغ فرخزاد براي من اين حكايت را ساخته است اما امسال نگاهم به گونه اي ديگر است با نگاهي كه دو باره به ايستگاههاي زندگي كردم متو جه شده ام كه ايستگاهي به نام مرگ را مي توان ايستگاه تولدي ديگر ناميد و اين تولد ديگر همان شاهكارهاي آخرين فروغ فرخزاد است كه در پس آنها فرياد زد كه” شعر هايم همه جوان تر از من هستند” براستي مگر مي تو انست تولد ديگر فروغ نوع ديگري باشد ؟ فروغ تولدي ديگري از عشق يافت آري و اين عشق بو د كه در روز عشق بار ديگر به او تو لدي ديگر داد تولدي از جنس ارتقا به ماواي عاشقانه تر آري امسال به والنتاين و سالگرد تو لد ديگر فرو غ بعنو ان دو مقوله جدا نمي نگرم هردو يكي است همان گونه كه تو لد ديگر همان معناي اگر عشق همان عشق باشد زمان مقو له بي معنائي است را مي دهد عشق نيز با تولد عجين است و در بي ز ماني و بي مكاني است عاشقانه مي توان مهر ورزيد بهر هر تو لدي كه مي تو اند قدمي براي رسيدن به آن چيزي باشد كه انسان ناميده مي شود آري اين اسنان است كه مي تو اند عاشقي را ترجمه كند راستي ترجمه عاشقي چيست ؟ من مي گو يم عاشقي يعني مهر ورزيدن بي بهانه و هدفي بجز خو د عشق نداشتند اين افسوس و غم بزرگي است كه ما انسانها عشق را در اسارت معني مي كنيم اسارتي كه مي تو اند حتي معناي وصال هم در آن گنجد وصال همين عشق ورزي است و اين همان تو لد ديگري است كه فروق براي ما فر ياد زد و ما را به آن فرا خو اند شايد اگر امروز فرو غ را مي تو انستم ار دريچه چشمهايم ببينم با او اين سخني را مي گفتم كه با چشم دل اين دم به او در جواب زيبا ترنمي كه گفته بود ” همه ز خمهاي من از عشق است “مي گويم كه ” بانوي من ! علي رغم زخماي بيشماري كه در پهنه زندگي به بهانه عشق خورده ام باز مدعي هستم كه عشق زخم نمي آفريند بلكه خود در مان است و آن عشقي كه ز خمي سازد همان عشقي است كه تو هم عشق را بيشتر براي آن برازنده است و امرو ز بار ديگر به فرو غ و همه آنهائي كه در آستانه پر عشق ايستاده اند سلامي دگر خو اهم داد سلامي ز عشق و ايمان و اميد و آرزو دارم كه همه ما به حقيقت عشق كه همان بي بهانه بودن عشق و بي عنو ان دانستن آن و هدفي جز خو د عشق براي آن نخو استند برسيم امرو ز در رو زر عشق آرزو مي كنم كه عشقي براي همه ما وجو د داشته باشد و به آن دست آويزيم كه در آن زمان معني ندهد و مكان هم نامشخص باشد عشقي براي دل و براي خو شبختي معشو ق كه همان خو شبختي عاشق است دو ست دارم براي همه دلهائي از ترنم عشق آرزو كنم دو ست دارم كه عشق آنقدر بزرگ باشد كه هيچ كس نخو اهد آن را بي معني با بهانه هاي پرهوس سازد دو ست دارم عاشقي بهر عاشقي را همه تجربه كنيم و دليل و برهاني براي عشق ورزي نيابيم دو ست دارم ترانه هاي فرو غ هميشه جاويد همره ما باشد كه به ما گفت
اي زندگي با تمام پوچي باز از تو لبريزم
آري بايد از زندگي و عشق لبريز بو د بي ترس و بي ادعا و بي نگاه شكاك و تنها عشق را ديد حتي در پشت پنجره هائي كه چشمهائي در حد رويا ئي و آرزوئي تنها هستند روز عشق و روز تو لد ديگر فروغ پر عشق باد اما به ياد بياوريم كه هرروز مان روز عشق و دلدادگي است اگر باور عشقي داشته باشيم كه در پهنه زمان هيچگاه جز عشق نشود و عشق معنايش وصال نيست و حال يادگاري از فروغ
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه هاى حسى وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سكوتهاى ميان كلام هاى محبت عريانم
و زخم هاى من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده ام





دلگيريها
چو ن اين آسمان دلگير شهر مان است آسماني كه ديروز ز آفتابش ناله ها مي
كرديم و امرو ز بهر دلتنگي هايش گر يه مي كنيم براستي در پس هر شادماني
بايد غمي و در پس هر غمي شايد شادماني باشد ؟آيا بايد انديشيم كه رو ز هاي
سخت و دلتنگي آيند تا به ياد ناسپاسي ها ز آفتابي بودن رو ز هايمان افتيم
؟اين رو ز ها اين گو نه ديگر نمي انديشيم ديگر اعتقادي به تنبيه ندارم
شايد باور من به عشق و ترانه جاو دانه فرو غ هميشه عاشق كه مي گفت ” اي ز
ند گي با تمامي پوچي باز از تو لبريزم ” اين گونه است كه ز ند گي هردمش پر
از پر شدن از عشقها است و روند ز ند گي يك رو ند كو هستاني نيست كه هر سر
بالائي يك سرازيري را شامل و بر عكس آن نيز صادق باشد دو ست دارم از روز
هاي دلتنگيم بگو يم رو ز هائي كه ندانسته از دانسته هاي ز ند گي بر اي بر
خي از همين آدمهاي خيلي دور و نزديكم
برف مي بارد و من به سفيدي و سادگي آن
حو
صله از صبر من خالي است ؟جمله اي است سخت دير پاسخ آيا مي تو ان صبو ر بود
؟آيا صبر را بر اي صبر تو ان داشت ؟آيا مي تو ان عاشقي را به تمامي و جو د
باور كرد ؟آيا مي تو ان از ترسها گريخت ؟ عشق را مي تو ان در و راي شعار
ها و تقسيم بنديها نخو است ؟آيا مي تو ان سو الها را خامو ش كرد ؟ شكها و
بي اعتمادي ها را با صبر دو ا نمود ؟ آيا بايد راهي ديار فرامو شي شد؟آيا
يك دم باور را بايد از ياد برد ؟آيا نديده ها را بايد باور نمود ؟حو صله
ات از صبر خالي مباد صبر را پر حو صله صبر كن سخت است باو ر به جنس من ؟
مي دانم سخت است مرد و زن را يك و احد نديدن ؟ سخت است ليك قصه هر كس به
نو ع ديگري است باوري بايد داشت به اكنو ن آري كنو ن را بايد ديد و ديد…
" دلم به حال او سو خت"

لاف عشق و گله از يار ز هي لاف درو غ




