تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
aki203سالها است كه به دنبال قصه آدميت و انسانيت مي گرديم و بارها خو استه ايم كه تعريف كنيم آن چيزي را كه انسانيت ناميده مي شود و همين ميل به تعريف كردن است كه همه چيز را بي معني مي كند آنجا كه عشق را تعريف مي كنيم كه چينين است و بايد چنان باشد عشق را پرواز مي دهيم آنگاه كه آدميت را عنوان مي دهيم آدميت را پرواز مي دهيم آنگاه كه از ياد نمي بريم كه فرق آدم و حيوان و خدا در آگاهي ها است آنگاه ره به هر ناكجا آباد حلقه بر هر حلقه زنيم از ياد برده ايم كه حيوان همه كارش ناخود آگاه و خدا همه كارش خود آگاه است و من انسان سر گشته در خود آگاهي و ناخود آگاهي سر مي كنم گاهي نزديكي به جيو ان است و گاهي خدا گونه مي خواهم كه شوم براستي خود آگاهي را چگونه يابيم من ديروز تجربه كردم… ديروز در تنگناهاي ناداني ها و نفرتها و بسته بودن اذهان و بيروحي چشمها در كلامهاي بي معني شاعراني باخته در زندگي كه خو د را شارع مي دانند طعم خاك گر فتگي اذهان و حرفها را تجربه كردم من در ميان آدمياني كه با حرفهايشان مرا و ايده هايم را دار را زدند را تجر به كردم من ديدم كه چقدر پند مي تو اند خاك آلود باشد من حس كردم كه چقدر مجراهاي تنفسيم با اين خاك نادانستن ها و ناخو د آگاهي ها مي تواند گر فته شود من ديدم كه چشمهائي كه ناخود آگاه قضاوتي نا آگاه دارد تا چه حد مي تو اند چو ن چشمهاي جانوري باشد كه بهر استشمام بوي خون جانوري را مي كشد من تجربه كردم اوج نياز و نمازي كه بايد بر اين گمشدگان حلقه نامرئي وجو د داشته باشد ديشب در ميانه هاي شب كه تاز يانه افكار پريشانم مرا باز بيدار نمود باز خود آگاهي تازه اي را تجر به كردم من در ميان بو سه هايئي كه دخترم حتي در اوج خواب بر گونه ام مي ز ند خود آگاهي خدائي را تجر به كردم من عشق را در ميان دستهاي كوچكي كه مرا به آغوش گرفته بود ب عاشقانه تجر به كردم عشقي كه معنائي ندارد جز خود عشق كه بهر يار و بهر لبخند او است باز تجر به كردم من صداي باران را تجر به كردم من نسيمي كه در پس باران صورتم را نوازش مي كند تجر به كردم من در زير باران ديشب خودآگاهي عشق را تجر به كردم من شستشوي ذ هن خاك گر فته شارعئي كه هيچ از شعر خدا نمي داند را تجر به كردم من فرامو شي چشمهاي بي روح را تجر به كردم كه مرا با پندهاي فر سوده تاز يانه زد را تجر به كردم من لمس باران و به گل نشاندن خاك ناخود آگاهي را تجر به كردم من عشق را تجر به كردم من درد رنجيدن يار را تجر به كردم من بو سه زدن بر زلفهاي او را در رقصم در زير باران نميه شب را تجر به كردم من بو سه بر چشمهاي غمگين يار را تجر به كردم من عشق ورزي بي هيچ بهانه را تجر به كردم من خود آگاهي عاشقانه را باز تجر به كردم و دانستم كه هر كس در اين حلقه نيست زنده به عشق بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:13  توسط تورج عاطف  | 

aki14

با كاوري ز رد در خيابان آنها را مي بينيم معجزه اي هستند نامشان را پارك بان گذاشته اند اين عنو ان از اين نظر معجزه اي وارو ن است كه انسان را جايگاه ماشيني به نام پاركومتر كرده اند سالها پيش دستگاهي در كنار خيابانها بود كه به ازاي پارك اتو مو بيلها هزينه اي را به نفع دولت مي گرفت اما حالا پس از سالها اين ماشين تبديل به انسان شده و معجزه وارو ن اين است كه در همه جاي دنيا فعاليتهاي انسان را تبديل به مجري به نام ماشين مي كنند اما ما در اين ديار ماشين را تبديل به انسان كرديم!! اما وقتي به اين پارك بانها مي نگري متوجه مي شوي كه چندان هم شبيه انسان عمل نمي كنند صورتهاي بي رو ح و بي توجه به ساعات و آدمها فقط قبض مي نو يسند و اين نو شتنها ادامه دارد حكايت پارك بانها را در خيلي از جاها ي ديارمان مي بينيم در سطح شهر كه مي رويم مشاهده مي كنيم كه بسياري از آدمها چو ن ماشين شده اند بي توجه و بي حس مي تازند و حاضرند عابر ان پياده را بر روي خطكشي عابر پياده زير و نابودكنند از پياده رو عبور نمايند و تازه بر اي پياده بينو ا بوق بزنند و... در ادارات كه مي رو ند همين حكايت صور تكان شبيه آدم وجو د دارد بي هيچ گونه انديشه و تحليل و احساس و توجه و بازنگري بر اعمال مردمي كه از سر نياز به آنان مراجعه كرده اند در اداره ماليات تنها فيش مالياتي را مي بيند و نمي انديشد كه شايد بازرگاني در اين روز گار بد آورده باشد شايد او برادر او نيز مي تو انست باشد در دادگاهها قاضي ها را مي بيني كه چه آسان با بي رحمي و صورتكاني بي توجه و ماشيني حكم مي رانند بي آن كه بدانند هر حكمي مي تو ان سرنوشتي را عوض كند پليس راهنمائي را مي بيني كه بي توجه است و تنها دادمي زند و سوت مي كشد و بد و بيراه مي گويد مغازه داري را مي بيني كه به نگاه حسرت باز بسياري از رهگذران مكان كاسبيش بي توجه است مدر سه را مي بيني كه معلم و مدير چه بي توجه به شاگردان پر جنب و جوش مي نگرد به خانه ها مي روي مردها را تنها ماشيني مي بيني كه هنگامي كه سوختشان كه همان ميل جنسيشان است علامت اتمام مي دهد كمي صورتكان بي رو حشان به همسر و يار قديمي تغيير مي كند به خانمها مي نگري او نيز تنها دو ست دارد يك ماشين شمارنده پول باشد پو لي گيرد و در ازايش خدمات سوخت ر ساني و.... دهد به پسركان و دختركان جوان مي نگري كه همه به سختي پشت يك صورت لبخند گونه به دنبال منافع خو د هستندو همين گونه جامعه زندگي مي كند جامعه اي كه روز به روز فقير تر مي شود و هنگامي كه فقير تر شد هر روز معيارهايش و انسانيتهايش و فهم و دركش و.. حقير تر مي شود و شايد همين جامعه است كه باعث مي شود فر يادي از انساني وارسته به نام دكتر شريعتي زده شو د كه مي گويد

وقتي كسي فقير مي شود خوبيهايش حقير مي شود و كسي كه زور و زر دارد عيبهايش هنر مي شود

اين روزها خيلي چيز ها هنر شده است پول داري و زورداري و درو غگو ئي و فريب و بي عشقي و...

اما دلم مي خو اهد همه ما يك كمي به خو د مان بيائيم و قدري بيانديشيم كه تا به كي بايد اين سرازيري حقارت را ادامه دهيم ؟تا به كي هنرواقعي را از ياد برده تنها بي هنري را هنر بدانيم ؟ تا به كي مي خو اهيم اگر پاركو متر ماشين نمي خو اهيم به واقع باشيم دلمان مي خو اهد شبيه پارك بان كه يك ماشين دو پا است به سختي گرديم ؟قرنها پيش فردو سي راجع به روز گار ضحاك گفت

نهان گشت كردار فرزانگان

پراكنده شد كام ديوانگان

هنر خوارشد جادو ئي ارجمند

نهان راستي و آشكارا گزند

براستي راستي ها و عاشقي ها و مهر بانيها و انسانيتها و رحمها و شفقتها و لبخندها تا به كي بايد نهان گردند ؟ براستي عاشقي را نهان كرديم تا گزندي ندهيم به اجتماع پارك بانان

القصه ضحاك رفت اما روزگارش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:13  توسط تورج عاطف  | 

aki7

به سوي ميوه فروشي مي روم و شاهد دعواي هميشگي شاگرد ميوه فروش با خانمي هستم كه با بي اعتنائي به او مي نگرد كه مي گويد

- خانم سوا كردني نيست

اما خانم كار خود را انجام مي دهد گو ئي او وجو د ندارد و دامنه بگو مگوي آنان ادامه ميابد خانم با كمال آرامش مي گويد

- من مهمان دارم بايد سوا كنم

و اين بار خود صاحب مغازه به كمك شاگردش مي آِيدو مي گويد

-خانم سوا كرده هاش اينجا است

و از مكاني تقريبا مخفي پرتقالها را بيرون مي آورد و من به پرتقالها مي نگرم همه بزرگ وزيبا هستند و به طورحتم خوراك يك نفره نمي تواند باشد بارها اين منظره را ديده ام كه ميوه ها آنقدر درشت هستند كه هيچ مهماني جسارت خوردن آنها را ندارد و يا اگر هم داشته باشد بخشي از آن را نمي خورد و متاسفانه راهي سطل زباله ميشود و من همواره مي انديشم كه اگر ميوه ها در همه ابعاد باشند آيا شرايط مصرف آنها راحت تر نيست ؟وآيا بي هيچ دغدغه اي كه بين ميوه فروش و مشتري در پس انتخاب ” در شتها ” وجد دارد نمي توان ميوه خريد ؟داستان زندگي ما آدميان نيز چنين است همه ما خيلي سخت گيرانه مي خو اهيم با افكارخود ز ندگي كنيم و مي انديشيم كه افكار ما كه سوا شده از همه افكار دنيا است بهترين بر اي خود ومهمانهاي همراه زندگيمان است و مي خواهيم آنها را مجبور كنيم بدون خو استه ها و انتخابهايشان آنها را ببلعند!!حكايت بسياري از پند و نصيحت گو يان چنين است آنها جاده زندگي را چنان باريك ديده اند كه هيچ راه ديگري جز راه افكار آنان وجو د ندارد و همه ما رو گاري پند گو بو ده و يا يا امروز هستيم و يا شايد فردا خو اهيم شد بي آن كه بيانديشيم كه زندگي سوا كردني نيست زندگي همه چيز را باهم دارد همه چيزي كه مي تواند تغيير يابد در مورد همه افكارمان خيلي سخت متعصب هستيم و حاضر به هيچ “در هم كردني ها ” نشده ايم ديروز عصر آيلي از من خو است كه به همراه او نماز بخو انم دختركم بعد از جشن تكليف بساط جانماز و چادر صورتيش را از خو د جدا نمي كند و من نيز به دعوت اين معشوق حاضر به عاشقانه ترنمي به همراه او شدم در اين عاشقانه سعي كردم افكار سواكردني خو د را به دور اندازم سعي كردم ياد بگيرم كه مهم عشق است و نه اين كه چگونه به آن برسيم شايد اصلا حكايت عشق را بايد از حكايت و صال به آن گونه كه در افكارمان است سوا كنيم آيلي در كنارم ايستاده بو د و هر دو دستهاي هم را گر فته بوديم و همراه هم با عشقمان با عشق سخن مي گفتيم بي هيچ ادعا و هيچ معنائي كه بوده و خو اهد بود هنگامي كه اين نجوا تمام شد همديگر را بغل كرده و بو سيديم و اين عشق ميان من و معشوق خود عين عبادت بود و اين افكار درهم و سوا نكردني بود كه باعث شد لذتي از اين ترنم ببرم كه هيچگاه در طول نبرده بودم آري در سكوت و در راز انديشيدن به جاري شدن در تمامي افكار مي توان به درستي رسيد زندگي بايد همه گونه باشد و هركس با توجه به ظرفيت و دلي كه دارد از اين متاع كه زندگي نام دارد بهره اي گيرد بي هيچ قضاوت و يا انديشه اي كه ديگران خوار و خو د را برتر نامد و براي اين كار بايد عاشق بو د عشقي به زلالي قطره هاي باراني كه بر پنجره مي خور د به لطافت اشكهاي يار آن پشت پنجره و به ز يبائي آن پنجره كه يك طرفش باران پر لطافت و طر ف ديگرش اشكهاي يار مهر باني كه مي داند راز ها را رمز ها را خفته فر يادها را با جان دل مي بيند و مي شنود در سكوت فر ياد عشق را و بوسه ها ولبخند ي كه به يار زده مي شود را حس مي كند آري بايد جاري بود ز ند گي سوا كردني نيست چون بارانهاي دو طرف پنجره شيشه اي به نام دل و دو ست دارم كه با كلام بانوي عشقم فروغ فرخزاد اين دردو دل را پايان دهم

“من عريانم عريانم مثل سكوتهاي ميان كلامهاي محبت وز خمهاي من همه از عشق است … عشق عشق عشق”

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط تورج عاطف  | 

forogh

اين حكايت عجيبي براي من شده است يك پارادوكس عظيم كه بسياري از اوقات براي يافتن را ه حلي دچار معضل مي شوم حكايت روز عشق يعني والنتاين و ساگرد مرگ بانوي عشق يعني فروغ فرخزاد براي من اين حكايت را ساخته است اما امسال نگاهم به گونه اي ديگر است با نگاهي كه دو باره به ايستگاههاي زندگي كردم متو جه شده ام كه ايستگاهي به نام مرگ را مي توان ايستگاه تولدي ديگر ناميد و اين تولد ديگر همان شاهكارهاي آخرين فروغ فرخزاد است كه در پس آنها فرياد زد كه” شعر هايم همه جوان تر از من هستند” براستي مگر مي تو انست تولد ديگر فروغ نوع ديگري باشد ؟ فروغ تولدي ديگري از عشق يافت آري و اين عشق بو د كه در روز عشق بار ديگر به او تو لدي ديگر داد تولدي از جنس ارتقا به ماواي عاشقانه تر آري امسال به والنتاين و سالگرد تو لد ديگر فرو غ بعنو ان دو مقوله جدا نمي نگرم هردو يكي است همان گونه كه تو لد ديگر همان معناي اگر عشق همان عشق باشد زمان مقو له بي معنائي است را مي دهد عشق نيز با تولد عجين است و در بي ز ماني و بي مكاني است عاشقانه مي توان مهر ورزيد بهر هر تو لدي كه مي تو اند قدمي براي رسيدن به آن چيزي باشد كه انسان ناميده مي شود آري اين اسنان است كه مي تو اند عاشقي را ترجمه كند راستي ترجمه عاشقي چيست ؟ من مي گو يم عاشقي يعني مهر ورزيدن بي بهانه و هدفي بجز خو د عشق نداشتند اين افسوس و غم بزرگي است كه ما انسانها عشق را در اسارت معني مي كنيم اسارتي كه مي تو اند حتي معناي وصال هم در آن گنجد وصال همين عشق ورزي است و اين همان تو لد ديگري است كه فروق براي ما فر ياد زد و ما را به آن فرا خو اند شايد اگر امروز فرو غ را مي تو انستم ار دريچه چشمهايم ببينم با او اين سخني را مي گفتم كه با چشم دل اين دم به او در جواب زيبا ترنمي كه گفته بود ” همه ز خمهاي من از عشق است “مي گويم كه ” بانوي من ! علي رغم زخماي بيشماري كه در پهنه زندگي به بهانه عشق خورده ام باز مدعي هستم كه عشق زخم نمي آفريند بلكه خود در مان است و آن عشقي كه ز خمي سازد همان عشقي است كه تو هم عشق را بيشتر براي آن برازنده است و امرو ز بار ديگر به فرو غ و همه آنهائي كه در آستانه پر عشق ايستاده اند سلامي دگر خو اهم داد سلامي ز عشق و ايمان و اميد و آرزو دارم كه همه ما به حقيقت عشق كه همان بي بهانه بودن عشق و بي عنو ان دانستن آن و هدفي جز خو د عشق براي آن نخو استند برسيم امرو ز در رو زر عشق آرزو مي كنم كه عشقي براي همه ما وجو د داشته باشد و به آن دست آويزيم كه در آن زمان معني ندهد و مكان هم نامشخص باشد عشقي براي دل و براي خو شبختي معشو ق كه همان خو شبختي عاشق است دو ست دارم براي همه دلهائي از ترنم عشق آرزو كنم دو ست دارم كه عشق آنقدر بزرگ باشد كه هيچ كس نخو اهد آن را بي معني با بهانه هاي پرهوس سازد دو ست دارم عاشقي بهر عاشقي را همه تجربه كنيم و دليل و برهاني براي عشق ورزي نيابيم دو ست دارم ترانه هاي فرو غ هميشه جاويد همره ما باشد كه به ما گفت

اي زندگي با تمام پوچي باز از تو لبريزم

آري بايد از زندگي و عشق لبريز بو د بي ترس و بي ادعا و بي نگاه شكاك و تنها عشق را ديد حتي در پشت پنجره هائي كه چشمهائي در حد رويا ئي و آرزوئي تنها هستند روز عشق و روز تو لد ديگر فروغ پر عشق باد اما به ياد بياوريم كه هرروز مان روز عشق و دلدادگي است اگر باور عشقي داشته باشيم كه در پهنه زمان هيچگاه جز عشق نشود و عشق معنايش وصال نيست و حال يادگاري از فروغ

خطوط را رها خواهم كرد

و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد

و از ميان شكلهاي هندسي محدود

به پهنه هاى حسى وسعت پناه خواهم برد

من عريانم عريانم عريانم

مثل سكوتهاى ميان كلام هاى محبت عريانم

و زخم هاى من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار كوه گذر داده ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط تورج عاطف  | 

يك ايستگاه بين راه magnify
روزگار تنها دو ايستگاه دارد كه مي توان درمورد سوار و پياده شدن به قطار زندگي برايش تصميم گرفت و يا سوارش شد و يا براي هميشه آن قطار زيستن را ترك گفت ايستگاه اول تولد است كه در آن سوار قطار مي شويم و ايستگاه دوم باز تو لدي ديگر كه بايد آن هنگام بي زمان و بي مكان مشخص آن را ديد و از اين قطار پياده و قطار را عوض مي كنيم و بعد از آن ايستگاههاي روز گار تنها ايستگاهائي و جو د دارند كه آنها نيز چو ن ايستگاههاي تولد و تو لدي ديگر هستند و خصوصيات ويژه اي دارند در ايستگاهها مي تو ان پياده شد لختي آسودگي طلبيد و بعد دو باره سوار قطار شد و سفر زندگي را ادامه داد و امروز يكي از اين ايستگاههاي را من و آيلي گذرانديم ايستگاهي كه شايد در حد جشن به آن برخو رد مي تو ان كرد اما به نظر من اين ايستگاه يك اتفاق ويژه بود آيليم در اين جشن احساس بزرگي كرد حياط مدر سه سراسر از شادماني بود قرار بو د جشن تكليف بچه ها بر گزار شود دخترم نيز در اين جشن در چادري سفيد همراه صورتي دلنشين در كنار دو ستانش نشسته بود چند هفته اي بود كه آيلي براي اين جشن خود را آماده مي كرد او با حضور در اين جشن حس جديدي را تجربه مي كرد او اين احساس را داشت كه بزرگتر شده است و نشانه اين بزرگ احترامي بود كه به او و همكلاسي هايش در اين جشن مي گذاشتند صور تهاي معصوم اين كودكان هر بيننده اي را تحت تاثر قرار مي داد صور تهاي پاك اين بچه ها و احساسي كه نسبت به اين جشن داشت چشمهاي اين روزها مراكه شبنمي به وفور مي شود دو باره با اشك آشتي دادنگاهي به دستهاي آنها مي كردند كه رو به آسمان بود و دعائي كه مي دانستم به واقع از ته دل و بي هيچ تزوير و ر يائي كه مي كردند را مي ديدم حكايت بچه ها خلوص بو د و اين خلوص همان حسي بود كه در بسياري از مدعيان و فر قه ها و ارباب حلقه ها !! نديده بودم بچه ها ادعائي نداشتند آنها به دنبال هيچ حرف اضافي نبودند آنها در اين جشن مي تو انستند بار ديگر آن حديث قديمي را باز گو يند كه خدا نزديك ترين است و ساده ترين راه بهترين راه رسيدن به خدا است و شايد هم به همان حكايت مو لانا ر سيدند كه سرود
آنان كه گر فتار خدائيد خود آئيد
بيرو ن ز شما نيست خدائيد خو د آئيد
هنگامي كه به اين بچه ها نگاه مي كردم و معصوميتي كه در چهر ه هايشان وجو د دارد ناخود آگاه من نيز دست به دعا بر داشتم و از صميم قلب سلامتي و عشق را براي همه آرزو كردم دلم مي خو است كه با اين طراوت بچه ها هماهنگ شوم و از اين رو من نيز عضوي در كنار آنها بودم و براي عشقم آرزوي عشق و شادماني و آرامش كردم در تنگاتنگ اين عشقبازي به ياد آورم همه آنهائي را كه از صميم قلب دوستشان دارم و جزئي از خو د م آنها را مي دانم در كشاكش دعاهايم عشق را مي ديدم كه چه زيبا لبخندي دارد لبخندي كه من همو اره آرزو مي كنم كه از سر خوش دلي و آرامش بر لبان زيباي معشوقم نشيند و اين گونه بود كه باز شبنمي تر شدم و آرزو كردم كه همه اين بچه ها اين روز و پاكي آن را به ياد آورند و عشقي را كه امروز به خدا داشتند و ايزد پر مهر نيز نسبت به آنان به طور حتم خو اهد داشت دو ست بدارند و آرزو كردم كه اين بچه ها بدانند كه
اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بي معني است
دو ست داشتم كه نوگلها اين حس
عاشقي بي هيچ ادعا و بي هيچ بهانه و بي تمناي را حس كنند
دوست داشتم كه باور كنند
عشق گفتني نيست بلكه ديدني است و آن هم نه از دريچه چشم كه از دريچه دل
دو ست داشتم
كه عشقبازي حقيقي را بدانند كه مي تو اند در اندرو ن پر غو غاي و لي ظاهر آرام عاشقي باشد
دو ست داشتم كه به حرمت اين اشكها كه عاشقي را امروز بيشتر از هر زمان ديگر در ايستگاه جشن تكليف زندگي ياد گر فتند را تا بي نهايت تو لد ديگر حفظ نمايند و بدانند مي تو ان بي ادعا عاشق شد مي تو ان معشوق را از دور نگريست و برايش آرزوي بهترين ها نمو د و مي تو ان عاشقي شد يگانه بي هيچ ادعائي و شايد هم در سكوتي به عظمت صبر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:51  توسط تورج عاطف  | 

aki5

چشمهايم را بازمي كنم رو به معشوق مي افكنم دختركم غرق در خواب است و با جدالي بي وقفه همچنان پتوي خويش را به دور ترين نقطه فرستاده است حالا مي فهمم كه چرا چشمهايم باز شده است نداي صاحب عشق مرا مي خو اندپتو را بر داشته بر روي او مي افكنم بوسه اي بر گو نه هايش چه لطافتي داردلبخندي مرا مهمان مي كند رمز عشق كه همان بو سه عشق است خواب و بيداري نمي شناسد و همواره بيدار و شادماني مي سازد بر اي دو طرف بو سه هم دهنده و هم گيرنده اما چه كسي گفت كه بوسه دوطرف دارد؟ همه دانند كه بو سه يكي است ؟ نه مرزي و نه اقليمي است كه تو ان جدائي ها را در آن بديد پنجره ميان من و آسمان است و باز پنجره چه رو ياها در پس اين پنجره من داشته ام ؟ پشت اين پنجره و خيال پنجره رو يا چه حال و هو ائي داشته ام پشت پنجره رو يا در همان جا كه او ايستاده است من تنها راز پيچكها را انگاشته ام باران مي بارد و من به چنين روزي انديشيده ام روزي كه قرار است عدالت باشد و قضاو ت را به مهماني آورند چه سخت است كه بر اي عدالت روز تعيين كنند مگر عدالت هر روز نبايد ميز بان شكسته دلها گردد؟ مهر بانم مي گفت عدالت زميني است كه ساعت و روز و ماه و حرف و حديثها دروغين دارد كه آن كه قاضي و قضاوت جعلي زميني سازد هميشه بيدار است چو ن عدالت كه يكي است و تعطيلي هرگز نمي دارد نگاهي به يار كنم و در انديشه امروز از ياد برم كه تنها نگران عدالت امروز باشم عدالتي كه بايد نه تعطيلي گيرد و نه به مرخصي اجباري و مهماني رود اما چه مي شود كه عدالت ز ميني چنين باشد چشمهايم به بي نهايت دور است

چه باراني

چه لطافت مهماني

چرا ياد نگيريم ز باران هرگز؟ اندكي مهر و كمي لطافت و خيسي وجود چه كسي را مي ر نجاند ؟چه شو د گر لبخندي را به كودكي هديه كنيم ؟ چه شود گر دل سياه پر ز نفرت و ر يا را رنگين كماني ز عشق و مهر و بخشش و صبر و ايمان و اميد وبوسه كنيم ؟ چه شود نام ز يادمان رود ؟ چه شو د القاب را دستمايه تزوير و ر يائي نكنيم ؟ چه شود باريم چو باران بي غيظ ؟ چه كسي گفت باران رعد و بر ق و غيظ؟ چه كسي ژاله را نديد و خار بشد؟ چه كسي خو است كه خار شو د و خو ار نشد؟چه كسي ز بان عشق را در كام بيافت ؟ چه كسي ندانست كه عشق بي زباني عاشقانه گفتاري است ؟ چه كسي درو غ را همره عشق دانست ؟ چه كسي عشق را بي عشق همرهي بخشيد؟افكارم نجاتم ندهند بي كرانند و بي كرانند و ناخدا تنها ناظر تو اند گشتن در اين درياي طوفاني

صداي معشوق باز آيد كه

بابائي آب مي آوري پس كي ؟

آب به رز گل بو ستان تنها رز ز ند گي دادم و باز بو سه اي و پوشش پتو او را كردم يار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:23  توسط تورج عاطف  | 

sara6دلگيريها چو ن اين آسمان دلگير شهر مان است آسماني كه ديروز ز آفتابش ناله ها مي كرديم و امرو ز بهر دلتنگي هايش گر يه مي كنيم براستي در پس هر شادماني بايد غمي و در پس هر غمي شايد شادماني باشد ؟آيا بايد انديشيم كه رو ز هاي سخت و دلتنگي آيند تا به ياد ناسپاسي ها ز آفتابي بودن رو ز هايمان افتيم ؟اين رو ز ها اين گو نه ديگر نمي انديشيم ديگر اعتقادي به تنبيه ندارم شايد باور من به عشق و ترانه جاو دانه فرو غ هميشه عاشق كه مي گفت ” اي ز ند گي با تمامي پوچي باز از تو لبريزم ” اين گونه است كه ز ند گي هردمش پر از پر شدن از عشقها است و روند ز ند گي يك رو ند كو هستاني نيست كه هر سر بالائي يك سرازيري را شامل و بر عكس آن نيز صادق باشد دو ست دارم از روز هاي دلتنگيم بگو يم رو ز هائي كه ندانسته از دانسته هاي ز ند گي بر اي بر خي از همين آدمهاي خيلي دور و نزديكم باعث شد كه به زندگي باز بيشتر دست آويزم داستان زندگي را از داستان كو هستانها جدا كردم و مي انديشم كه زندگي مي تواند داستان يك رودي در بستر يك كوهستان باشد رو د ي كه از قله كوه مي آيد و بعد به رو دخانه پايين كوه مي پيوندد رو د از آن بالا مي آيد و مي آيد و گاهي در مكاني مي ايستد و بعد رفته ر فته خاك را مي شويد و بعد كه راه تازه اي پيدا كرد باز ادامه مي دهد و به پايين مي رو د تا اين كه باز به نقطه تو قف ديگري رسد و بار ديگر به نظر آيد كه ايستائي مي كند اما در همان ايستائي ها به يافتن خو يش مشغو ل است براي همه ما رود گونه ز ندگي يك حركت يكسان است ولي نگرشي كه در برخو رد با ايستائي ها كه مي تواند بر اي يافتن راه تازه و يا توقف هميشگي تلقي شود به گونه اي نگرش متفاو تي است بسياري از ما اين ايستائي كه تجربه و دلتنگي و هواي غم و نامرادي هم به آن نام نهاديه ايم را توقف مي ناميم در حاليكه تجربه هاي حتي بد هم نمي تو اند توقف نام گيرد اصو لا تو قفي وجود ندارد اما اين كه به خو د آئيم و راه تازه اي بگشائيم و يا بر ايمان ز مانه بگشايد داستاني است كه به هر كدام از ما ار تباط مي تو اند پيدا كند آيا ايستائي نمي تو اند به معني راهنمائي و يا يافتن قابليتهاي بيشترمان باشد ؟آيا به اصطلاح شكستهاي عاطفي و عشقي وطلاق و مرگ عزيزان و جدائي ها نمي تو انند راهي بر اي يافتن راه جديد باشد ؟آيا نمي تو انيم به مسير رو د ز ند گي خو د و نه تنها ر سيدن به رو د خانه ابديت بيانديشيم آيا مسير ز يبا نيست ؟آيا زيبائي ها را به اندازه شكستها تو قف كرده ايم ؟آيا مي تو انيم از همين لحظه با واژه هاي ” شكست” و ” اشتباه ” و ” نفرت ” و… بدرو د گو ئيم و همه آنها را تجربه و يافتن راه جديد و نيروي تازه معني كنيم ؟آيا مي توانيم اين گونه باشيم يك رود عاشق و آگاه همره اميد و آرزو ايمان و صد البته صبر…؟ عاشق باش اي رو د پرعشق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط تورج عاطف  | 


راز اين شب تار من magnify

مه آسمان را گر فته است

سياهي شب ديگر رفيقي پيدا كرده است

همه جا مبهم و تاريك است و من به سياهي

نخو اهم انديشيد

آمده ام كه سياهي را از قلب شاپري دور كند

اين آرزوي ناخدا است

شاپري كوچو لوي قصه من سخت غمگين است

و من بايد غم درو ن را از ياد ببرم تا او شادمان شود

چشمهايم پنجره بي حيائي است مي نگارد همه آنچه درونم

موج مي زند مو جهاي بي امتداد نا آراميهاي من به

ساحل صبرم مي خورد و لي چشمهايم غم را ميز باني

تنها كند و اين غم را بايد از ميان چشمهايم قورت دهم تا شاپري

غمگين نباشد من ترس را بايد از چشمهاي او بدزدم اين ترس

چشمهاي شادمان شاپري مرا برده است

من بايد ترس را راهي ديار هرگز نيايد ها بفرستم

آيا مي تو انم ؟

اين فر ياد من در ميان يكي از شبهاي تاريكي و تاريك است

و من چو ن فروغ از ميان تاريكيها فر ياد مي ز نم

مي خو اهم كه همه عشق هستي مرا ياري دهد كه نفرت را از ياد ببرم

مي خو اهم ترس را و نفرت را از ماواي ناخدا و شاپري دور نمايم

اگر چشمهايم بگذارند

چشمهائي كه از شب تا صبح دمي آرام نگيرند ز يرا

كابوس تنهائي و نفر ت را چو ن تئاتري موحش ارمغانم كنند

دلم رو يا مي خو اهد روياي عشق حتي بر اي آن كه نفرت را برايم آرزو مي كند

دل عاشقم مي تو اند از ميان اين مه و سياهي شب نفرت سياهتر را از چشمهاي

شاپري بر بايد؟

نمي دانم

نمي دانم

نمي دانم

...................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:54  توسط تورج عاطف  | 

aki202برف مي بارد و من به سفيدي و سادگي آن دانه هاي غلطان رشك مي برم و از خو د مي پرسم آيا مي توان همه گاه اين گونه پاك و بي غش و ساده بود؟ ريزش برف براي همه ما به نوعي شادماني آورد و اين شادماني را بسياري از ما به خاطرات گذشته ربط مي دهيم اما تنها خاطرات كودكي باعث شادمانه نگريستن به اين برف سپيد و غلطان است ؟ و آيا تنها در كودكي دوران مي تو ان ساده زيستن را باور نمود ؟آيا هيچكدام ازما هنوز هنگامي برف مي بارد به ياد آن رفاقتها و قهقه هاي دوران كودكي مي افتيم ؟آيا هركدام از ما كه بوي دلپذير پياز داغ را استشمام مي كنيم به ياد آش مادر بزر گ مي افتيم ؟آيا هر كدام از ما به بوي دارچين به ياد آن عشق اوليه كه در پس دادن شعله زرد نذري به دختر همسايه به جانمان افتاد اندكي مي افتيم ؟آيا امروز كه مو هاي خو د را در آينه شانه مي ز نيم باز به ياد آن لبخندي هستيم كه در پس تصور آن پسرك خوش سيماي همسايه و محله و فاميل مهمان لبهايمان ميشد مي افتيم ؟آري زندگي زماني ز يبا بود كه به سادگي آن را مي نگريستيم و زماني زندگي برايمان ساده بو د كه معجزه را معجزه نمي ديديم و اميد و ايمانمان را بارو ر مي كرديم آن هنگامه كه هرچيزي قابل وصول بو د زيبائي ز ند گي را مي ديديم و زيباترين اين معجزه ها همان معجزه عشق بو د كه اكنون برايمان معماي بزرگي و شايد كابوسي دور و يا كلمه اي بي معنا و حتي خطرناك شده است داستاني را شنيدم از عشق يك دختر به نام مينا به پلنگي كه و اقعيت دارد براي بسياري كه به كندلوس رفته اند اين داستان چندان بيگانه نيست داستاني كه دختري به نام مينا باعث عشق پلنگي به او مي شود و داستان دلدادگي آنها به قدري اوج مي گيرد كه امروز مكان آن عشق هنوز و جو د دارد حال مي پرسم وقتي عشق بين يك جانور گو شت خو ار و شكارچي انسان و يك دختر رو ستائي ممكن مي شود چرا ما اين گونه از عشق در هراسانيم ؟ چرا در ميان ديوارهائي كه به زعم خو د از رو ز گار بد و مردمان بد ساخته اين عشق را مدفون ساخته ايم ؟چرا پشت پنجره رو يا نشسته ايم و دل به روز هائي بسته ايم كه هنوز نيامده اند و امرو ز رو ز ها را از ياد بر ده ايم ؟ چرا امرو ز عشق نمي ورزيم ؟آري همين امرو ز با نگاهي به دانه هاي غلطان برف نمي انديشيم كه مي تو ان عاشقي را با تمام و جو د حس كرد ؟ چرا در لابه لاي كلمات مختلف عشق را قطعه قطعه كنيم ؟ چه فرق مي كند بر آن احساس نام ” دو ست داشتن ” و يا ” عشق ” دهيم ؟ چرا بايد خو د را محصور ناكجا آباد ها و حلقه هاي نامرئي كه كوچك مردان بزرگ نما برايمان ساخته اند بنمائيم ؟ آشنائي مي گفت من معجزه را در حلقه ديده ام اما معجزه همين جا است ؟ همين لحظه اكنو ن كه به آسمان مي نگري و اين سفيد ز يبا را مي بيني كه چگو نه ذهن من و تو ئي كه خو د را پدر و مادر و پدر بزگ و مادر بزرگ و عمه و خاله و دائي و عمو و … را مي تو اند دو باره همان بچه شاد كو چو لو كند ؟آيا اين خو د معجزه نيست ؟چرا هردم به ياد آن دارچين شعله زرد عاشقانه نباشيم و آن را باور نكنيم ؟ چرا اين لبخند ز يبا را كه مدتها است از لبهاي تو ز يبا صنم قهر كرده با آينه فرار كرده را دو باره بر نگر داني ؟ چرا عطر پياز داغ مادر بزر را جاو دانه نگاه نداريم ؟چرا عاشق نشويم ؟ عاشقي بي هيچ پيش شرط و پس شرط را براي خو د مان شرط حضور و ز يستن ننمائيم ؟باور كن اين كار سخت تر از عشق مينا و پلنگ نيست باور كند اين باور عشق دختر هابيل و مو سي مي تو اند براي همگي ما باشد اگر باور كنيم اگر اعتماد داشته باشيم اگر بخو اهيم آري اين خو استن مهم است خو استني كه از رهائي و دوري از هر حلقه اسارتي آيد حلقه هاي اسارتي كه خو د بر خود ز ده ايم نگاهي به آسمان كن و دستهايت را باز كند خنكاي برف را بر و جو د ت حس كن مي بيني مي تو اند بغض و نفرت و بي اعتمادي و بي عشقي و هر حلقه اي را خنكا بخشد پس عاشق باش با رقص زير برف خنكاي وجو دت باد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:47  توسط تورج عاطف  | 

d8b9d8b4d982حو صله از صبر من خالي است ؟جمله اي است سخت دير پاسخ آيا مي تو ان صبو ر بود ؟آيا صبر را بر اي صبر تو ان داشت ؟آيا مي تو ان عاشقي را به تمامي و جو د باور كرد ؟آيا مي تو ان از ترسها گريخت ؟ عشق را مي تو ان در و راي شعار ها و تقسيم بنديها نخو است ؟آيا مي تو ان سو الها را خامو ش كرد ؟ شكها و بي اعتمادي ها را با صبر  دو ا نمود ؟ آيا بايد راهي ديار فرامو شي شد؟آيا يك دم باور را بايد از ياد برد ؟آيا نديده ها را بايد باور نمود ؟حو صله ات از صبر خالي مباد  صبر را پر حو صله صبر كن  سخت است باو ر به جنس من ؟ مي دانم سخت است مرد و زن را يك و احد نديدن ؟ سخت است ليك قصه هر كس به نو ع ديگري است باوري بايد داشت به اكنو ن آري كنو ن را بايد ديد و ديد…
قصه زير قصه يك حوصله  اي است كه بايد بر صبر مي شد ليكن … افسوس
………………………..
خدايم لابه‌لاي توفان بود
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.
غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست.
پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت…
من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آسانی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!
پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 14:37  توسط تورج عاطف  | 

aki10" دلم به حال او سو خت"

مي داني ؟"آخر گناه داشت"

" حيووانكي "

و...

بارها اين گونه كلمات را شنيده ايم و مي پنداريم كه گو ينده اين جملات فر شته اي است كه فر شتگي مي كند ز يرا ترحم داردو همگان مي دانيم حتي اگر اين ترحم و اقعي هم باشد مي تو اند چون عفريتي رعب آور زندگي را بسوزاند براستي بايد گفت آيا ترحم نيكو كاري است؟براي پاسخ به اين سو ال قطعه اي از ويكتور هوگو را نقل مي كنم شايد بتو اند پرسش شما را جواب دهد و به اين انديشه بياندازد كه آيا بايد ترحم داشته باشيم ؟در اندرو ن ما صداقت و حقيقت همراه با ترحم مي تو اند جاي گيرد ؟آيا ترحم همان حس انساني است ؟

فر شته اي كه فكر كردم مي شناسم

روزي زني ناشناسي را ديدم

گو ئي از ماه فرود آمده بود

در پشت خود بال داشت و در دهان نيم گشاده اش

شهد و عسل و در چشمهايش گوشه اي از آسمان بود

به مسافران خسته وبه آوارگان بي شمار

راهي را در تاريكي با انگشت نشان مي داد

و پنداشتي كه مي گفت" انسان ممكن است راهش را گم كند"

نگاهش بر اي نو ع بشر مو هبتي بود

فروزان و شيرين و ملايم بود و در دنبالش

عفريتهابا حال تاثرروان بودندو برپر و بالش بوسه مي زدند

شير هائي كه از هلاكت خسته بو دندو پلنگهائي كه چون مار مي خزيدند

بهمراه نرون و نمروداشكبار به دنبالش روان بودند

گاهي از فرط نيكي چنان به نظر مي آمد كه ديوانه است

به زانو آمدم و بي آن كه كلمه اي بر زبان جاري سازم

به پرستش او پرداختم چون حدس زده بودم كيست

اما او در مقابل من فر شته انسان نما خاموش بود

فكرم را خو اند و گفت "آيا لازم است ترا آگاه كنم ؟"

آري فرزند من تو تصور كردي من ترحمم و لي من

عدالتم

" ويكتور هوگو"

آري جواب در ست اين است عدالت مهمتر از ترحم است اين عدالت و بر اساس عدل تصميم گر فتن مي تو اند انشان را انسان نمايد انساني كه بي محابا و بي دليل ترحم و نه مهر مي ورزد مي تو اند بزر گترين ظالم باشد آناني كه گر فتار يك طر ف بودن روابط چه بعنو ان فر ستنده و چه گيرنده عاطفه ها عمل كرده اند بايد بدانند ترحم مي تو اند سخت ناعادلانه باشد و اين ناعادلانه بو دن مي تو اند سخت تر از هر خشم و بيداد و بي مهري عمل كند پس چه خوب است سعي كنيم بر اسا عدل و نه ترحم كوركورانه عمل كنيم كه اين عادل بو دن هم خو د حكايتي سخت دارد و بايد سخنها در آن گفت و لي شايد بهترين تعريف آن اين سخن قديمي نياكان ما باشد" با ديگران همان كار و ر فتاري كن كه دو ست داري با تو انجام دهند"
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:40  توسط تورج عاطف  | 

در جلوي در مدر سه آيلي ايستاده ام و شاهدم كه آن هم كلاسيش كه من او را ديكتاتور كو چو لو صدا مي ز نم با گرو هي از بچه ها مي آيد او به هر كه دو ست دارد زور مي گو يد و همه بايد بهر ر ضايت او همه كار كنند او لياي مدر سه هم به او عنو ان ” ليدر” داده اند به نو عي به ما مي قبو لانند كه اين ظالم كو چو لو را هم خو د و هم فر ز ندانمان بايد!! تحمل كنيم اما اين ليدر و يا رهبر فارغ از گفتار حافظ است كه مي گو يد

دلربائي همه آن نيست كه عاشق بكشند

خو اجه آن است كه باشد غم خدمتكارش

واين دخترك پر ادعا به دو ستانش بسي رنج مي دهد و من به او لقب ديكتاتور كو چو لو داده ام ..

بسياري از ما به دنبال گمشده هائي مي گر ديم و مي خو اهيم كه آنها را درگذر عبور از سالهاي زيستن پيدا كنيم. بر خي دنبال آزادي هستند آري آزادي نعمت ز يبائي است و بسياري از مردمان به پاي آن جانفشاني كردند اما آزادي هديه اي است كه از بيرون وجو دمان بايد به درو نمان آيد ؟ اين وهم تعريفي از آزادي است جمله اي است معروف كه مي گو يد ” براي ر سيدن به آزادي نخست بايد از درو ن آزاده باشي”آيا ما چنين هستيم ؟

1/ داستان اول

نيمه هاي شبي است ماشينهاي خاك بر داري با ديكتاتوري و بي تو جهي به ساعات استراحت ديگران سمفو ني از صداي بلدوز ها و تخليه سنگها به درو ن كاميو نهائي كه با رو شن بودن دائميشان بوي ناخو شايند گازو ئيل را پراكنده اند ديگر مردمان را به هيچ انگاشته اند و اين داستان تا 6 صبح ادامه دارد و از 8 صبح هم ديگر گرو ه كار مي كنند همسايه اي اعتراض مي كند مي گو يد آيا ما نبايد زند گي كنيم ؟ و آقاي بساز بفروش مي خندد و مي گو يد من بايد ساختمانم زودتر ساخته شود؟ براستي اين ديكتاتور كو چو لو يعني جناب بسازبفروش مي تو اند شكوه از نداشتن آزادي و ظلم شهرداري و مصالح فروش و … كند ؟

2/داستان دوم

دير هنگامي است در شب و مردمان خسته از تلاش و خستگي و فشارهاي رو اني طول روز لختي را به دنياي رو يا سپرده اند اما راننده اي كه او نيز ديكتاتور كوچو لو ئي است صداي بوقش را به آسمان فر ستاده آيا اين راننده مي تو اند گله از نداشتن آزادي كند؟

چند صحنه ديگر اين گونه ديده ايم ؟ در جنگل رانندگي در خيابانها همه ديكتاتوران كوچو لو راه را بر اي خو د و آن ديگري را هيچ مي نگارند خط عابر پياده ما ل او است در جلوي پل پاركينگ پارك مي كند ز يرا كار دارد!! از پياده رو با مو تور رد مي شو د چو ن عجله دارد در بازار خر يد فروش ديكتاتور هاي كو چو لو منفعت را تنها بر اي خو د مي دانند و آن دگري را اهميتي نمي دهند در ميان زوجهاي اين روز گار ديكتاتوري است مردانه كه مي گو يد چه بپوش ؟ چه گونه بخند ؟ چگونه حرف بزن ؟ و چگو نه عمل كن ؟ همين ديكتاتور كو چو لو مي تو اند در فضاي اينترنت بچر خد خود را مردي مجرد جا بز ند و هر گو نه سخني بگو يد اما بانو اجازه صحبت كردن حتي با قو م و خو يش خو د هم ندارد آيا اين ديكتاتور هاي كو چو لو آزادي را مي فهمند ؟ براي بسيار از ما ناموس فقط مال ما است و حق چشم چراني به راهر گونه را داريم بر اي بسياري از ما فر هنگ يك مقو له شخصي است و ديگراني كه با ما نيستند بي فر هنگند بر اي بسياري از ما راه حقيقت و حلقه اتصال راهي است كه آن آقا و خانم به ظاهر طاهر متديني داند كه مي تو اند با نيروئي شگفت دگمه هاي رو شن و خاموش مردم را در دست داشته باشد!! و…آيا با اين همه ديكتاتوري و ديكتاتور يهاي كو چك باز هم بايد به دنبال آزادي گشت ؟براستي آزادي از آسمان بايد آيد و يا از ميان قلب و ذهن و ر فتار آزادگان و نه خو د خو اهان راستي هر كدام از ما فكر كرده ايم تا چه حد ديكتاتور كو چك در درو نمان حكمرواني مي كند؟

بحث با نادان نمودن شیوه استاد نیست - علم افلاطون حریف جهل مادرزاد نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:56  توسط تورج عاطف  | 


orange-slices1

آيلي با هيجان در مسير باز گشت به خانه از حادثه صبح همان روز به من خبر داد

- بابائي ! سرو د ” اي ايران ” را پخش مي كردند و همه بچه ها نشسته بو دند و لي من بلند شدم و با صداي بلند سرو د را خو اند م و بقيه بچه ها هم بعد از من بلند شد ند و به همراهم خو اندند

و بعد با صداي بلند خو اند

- اي ايران اي مرز پر گو هر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو اند يشه بدان

پاينده باد نيك و جاو دان

با افتخار به اين جاو دان سرو د هر ايراني از دهان جاو دان عشقم گوش مي دادم و حس مي كردم آيلي هم چو ن من رو به سمت نارنگ شدن است . بر اي بسياري كه معني كلمه نارنگ را نمي دانند بايد بگو يم سعدي گفته اي معروف دارد كه آن اين است ” خو اهي نشوي رسو ا هم رنگ جماعت شو” اين جمله همراه با طعنه و تحقير سعدي را بسياري از ما جدي گر فته و در فاز مثبت از آن استفاده مي كنيم و سعي داريم شبيه ديگران شو يم تا به قو لي رسو ا عالم نگرديم اما رسوائي از نارنگ جماعت چه معنائي دارد؟ در زبان فر انسه كلمه اي و جو د دارد اين كلمه را ” excentrique” است اگسانتريك به معناي خارج ازمركز است اما در اصطلاح جامعه شناسي همان هم رنگ جماعت نشدن و نارنگ بودن معني دارد و بسياري از جامعه شناسان معتقدند هم رنگ جماعت نبو دن با شجاعت اخلاقي و شهامت ارتباط دارد و جامعه اي كه تعداد افراد اين گو نه بيشتر داشته باشند كه بتو انند از استبداد فكري همرنگان جامعه فراري باشند و ايده هاي خو د را اعمال كنند به طو ر حتم پيشرفت خو اهد نمود كه متاسفانه بيشتر مو اقع تعداد اين گو نه افراد در اقليت است نمو نه و اضح اين گونه آدمها در دنيا گاليله است كه هنگامي كه نظر يه هاي خو د را داد مو رد طعنه قرار گرفت و تا مرز مرگ پيش ر فت منصو ر حلاج هم از نمو نه هاي ديگر اين گونه افراد آگسانتر يك هست و همين آگسانتر يك بو دن بانوي هميشه جاو دان فرو غ فر خزاد بو ده كه باعث شده آن شعر معرو ف ” من در ميان مرد ماني ز ند گي مي كنم كه همچنان كه ترا مي بو سند در ذ هن خو يش طناب دار ترا مي بافند ” را بسرايد از مبحث خو د دو ر نشو يم از ديد من افراد نارنگ اين روز گار ماعاشقاني هستند كه با تمامي و جو د و آگاهي در پي عقايد خو د مي رو ند اين عشاق مي تو انند همان كساني باشند كه زير باران روز گذشته دستهاي خو د را رو به آُسمان كرده و با قطره هاي باران عاشقانه رقصي داشته اند اين عشاق مي تو انند همه ناشنيده پند هائي باشند كه مو رد مو اخذه قرار مي گير ند ز يرا عشق را به كل هستي مي دهند اين نارنگ مي تو اند دختر كو چو لو من باشد كه مي بيند چقدر بي تو جه و بي ر مق سرو د ز يباي ” اي ايران ” خو انده مي شو د و تحمل نمي آورد و عاشقانه ترنمي مي زند اين نارنگ مي تو اند ناخدائي باشد كه او را بسياري ديو انه خو انده اند اما او اين ديوانگي و ديوانه بو دن را دو ست دارد زيرا از خو اجه عاشق حافظش اين پند را آمو خت كه

عاقلان نقطه پر گار و جو د

عشق داند كه در اين دايره سر گردانند

حال با تو است كه خو د انتخاب كني مي تو اني نارنگ باشي و مثل ديگران نگردي حتي در ميان ميو ه ها هم نار نگي و نارنج داستان منحصر به فر دي دارند در ميان ر نگها نيز ز يباتر ين صحنه هاي عالم يعني طلو ع و غروب به رنگ ” نارنگي ” يا ” نارنجي ” هستند پس تو هم از همين دم بيا نارنگ باشد نارنگ جماعت تا اگر بخو اهند ترا رسو ا كنند باز نتو انند چو ن تو نارنگ بو دن را از دلي نارنگ وبي ريا ذهني عاشقانه گر فته اي پس نارنگ جماعت شو حتي اگر ترا بخواهند رسوا كنند كه نتو انند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:54  توسط تورج عاطف  | 

داستان اول

مهاتما گاندي پير بر بستر بيماري است او بار ديگر به روزه طاقت فر سائي متو سل شده است كه خشو نت و مرگ را از ذ هن مردمش ببرد چند روزي بود كه هندو ها و مسلمانان بهر اختلافهاي طو لاني مذهبي با هم مي جنگيدند و سر انجام روزه مهاتما بزرگ باعث شد كه دست از جنگ بكشند مهاتما از سران دو گرو ه متخاصم خو است كه به نزد او آيند و به همراه خو د هر كدام يك كودك يتيم و بي سرپرست را آورند كودكان مسلمان و هنود كه چهره مهر بان گاندي را ديدند با شرم به جلو آمدند مهاتما كودكان را به آغوش گر فت و بو سه اي بر آنان زد و بعد سر كرده هندو ان را صدا زد و كودك مسلمان را به اوداد و سپس سر كرده مسلمان را فراخو اند وكو دك هندو را به او داد و بعد به آن دو گفت

- از اين پس به كودكانتان زندگي را به جاي مرگ هديه دهيد حالا شما همراه هم هستيد و يكي شده ايد و بايد به هم زندگي و عشق را هديه دهيد زيرا زندگي ز يباترين هديه خدا است

*****

داستان دوم

محمودو كتايون سالها بو د كه عاشقانه باهم زندگي مي كردند تا اين كه عفريت شومي به نام بيماري به سراغ كتايون آمد پزشك معالج گفته بو د كه كتايون در گرداب سرطان است و محمو د با چشمهاي اشك بار به ناز بانو يش مي نگريست اما كتايون لبخندي زد و گفت

- مي خو اهم از من جدا شوي و به زندگي خو د ادامه دهي

و محمو د پاسخ داد

- زندگي من بي تو وجو د ندارد

كتايو ن نگاهي به چشمهاي عاشق محبو بش نگريست و تسليم شد و لبخندي زد و پاسخ داد

-پس به زندگيم و نه مرگم بيانديش

12 سال تمام محمو د و كتايو ن هر روز صبح با هم به محل كار محمو د ر فتند و بازگشتند و لحظه اي از هم جدا نشدند آنها در طي اين 12 سال تنها به عشق و زندگي انديشيدند و آرزويشان تنها يك روز بيشتر بر اي همراه هم بو دن و در كنار هم ز يستن بود 12 سال هردم با هم عشق ورزيدند و زندگي كردند و سر انجام كتايو ن در حاليكه از اين ز مين رخت بست كه 12 سال با محمو د حتي در مرگ آورترين بيماري قرن زندگي كرد ز يرا به زندگي بجاي مرگ و به عشق به جاي هجر انديشيد

******

داستان سوم

پسرك سالها پيش براي دفاع از ميهن راهي جنگ شد و يك روز بهاري تركش خمپاره اي به چشمهايش او را نابينا كرد او سالها در تاريكي ز ند گي نمو د تا اين كه روزي اميد به خانه او در زد و تو انست پس از سالها با يكي از چشمهايش ببيند روزي كه او تو انست بر گ در ختان و اتو مو بيلي كه بوق ناهنجاري را مي زد و مردي كه دشنام مي داد را ببيند و…فهميد ز ند گي چه معنائي دارد و چقدر لذت بخش است او نيز لحظه حال ديدن و لمس كردن و غرق نشدن در روز مرگيها را ارج نهاد

*****

حال با تو است كه سپاس گو ئي بهر اين لحظه سلامتي بهر اين لحظه با هم بو دن بهر اين دمي كه هنوز تو انائي عاشقي را داري آري مي تو اني اندكي به خو د آئي مي تو اني عشق ورزي و از هر بهانه كوچك خو شبختي لذت ببري نگاهي به خو د كن نگاهي به اطرافت هر دمي كه ميزني مي تو اند شر و ع آغاز باور زيستن باشد اگر آگاه باشي به معجزه عشق و ز ندگي و آن را باور كني آيا دو ست داري تو نيز يك داستان عشق و زندگي را قهرمان او ل باشي ؟ تو نيز داستان خو د عاشقانه نو يس

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:11  توسط تورج عاطف  | 

آتش درون magnify
زيبا ترنمي است سرو د و طن پرستي و ياد از آئين نياكانمان و اين ترنمي و قتي زيباتر مي شود كه با تمامي وجو د با ذهن و باور عميق آن را قبو ل داشته و در ز ندگاني به آنان عمل كنيم پنجشنبه گذ شته 10 بهمن بو د 40 روز از شب يلدا گذ شته و 50 روزبه نوروز مانده كه نام سده يا جشن آتش را بر آن نهاده ايم از جشن سده بسيار گفته ايم و گفته اند جشني كه دو معني چو ن ديگر رسو م نياكانمان دارد معناي اول اين جشن چيست ؟ فردو سي مي گويد كه هو شنگ پادشاه پيشدادي براي رهائي از افعي سنگي به طر ف آن پر تاب مي كند و سنگ بر سنگ ديگر مي خو رد خارگي " جرقه " مي زند و آتش هويدا مي شود و اين آتش جاو دانه مي ماند داستان آتش در نزد ما ايرانيان نورو پاكي است و فرار از تاريكي و اهريمني است آيا تاريكي اهريمني است ؟آيا داستان نو رو آتش تنها در آتش است ؟ نه تاريكي در نزد نياكان ما جهل است ناديدني ها است و آتش و يا نور خرد است گو هري كه فر دو سي بارها از آن سخن گفته است خردي كه اگر نباشد حتي اگر سهراب پسر ر ستم با آن يد و بيضا باشي بايد روي خردي كه اگر اسفنديار و تطهير شده و رو ئين تن گردي باز نابودي از آن تو است جهلي كه باعث مي شود ضحاك با خوردن مغز ها به استبداد خود ادامه دهد .وخرد كه فرزندانش سه اصل انديشه نيك و گفتار نيك و كردار نيك هستند جشن سده انجام گر فت آيا ما نيز اين جشن را در خو د گرفته ايم آيا آتشي كه در وجو د مان كم سو بو ده شعله ور شده است ؟آيا آتشي كه در و جو دمان خاموش شده خو استه ايم شعله وركنيم ؟اين آتش چيست ؟
شايد سخن حافظ بهترين پاسخ باشد
آتش آن نيست كه در شعله او خندد شمع
آتش آن است كه بر خرمن پرو انه زدند
آري آتش اين گو نه است آتشي كه ما را مي سو زاند تا به خو د آئيم به جستجو و به تحرك و در پي يافتن خو د باشيم آتشي كه نمي گذارد لختي آسايش رخو ت گو نه گيريم آتشي كه عشق نام دارد عشقي كه بايد به تمامي باشد عشقي كه مي تو اند حتي با تنفس اين هو اي باراني صبحگاه امروز آغاز شو د آتشي كه مي تو اند با ديدنها شرو ع شو د آتشي كه مي تو اند بو سه اي طلب كند ز گو نه يارآري آتش همان عشق است بيائيم آتش گو نه شويم و در آتش عشق رو يم چرا فرار كنيم چرا از القاب بهراسيم ؟ چرا بايد ايمان به عشق و اميد به حضور عشق را از دست دهيم ؟ ما را ديو انه خو انند ؟ رسو ا مي شويم ؟رسوا و آتش و باز ياد فرو غ مي افتم
اين آتشي كه در دل من شعله مي كشد
گر به دامان شيخ فتاده بود
شايد به ما كه سو خته اين از شراره عشق
نام گنه كاره رسو ا نداده بود
بيائيم از اين " جشن سده " در سي گيريم بيائيم هر رو ز مان را جشن آتش نهيم جشن نو ر كه در آن خر د را بر فر و زيم و از جهل و بي ايمان و خرافات و نا اميدي و خصو صا بي عشقي دست بر داريم بيائيم آواز خو انيم و بر قصيم باور كنيد اين رسو ائي نيست اين ديووانگي نيست اين خو د ز ند گي است اين فر ياد هاي خفته اين سكو ت و اين ز نداني كه برروي خو د كشيده ايم را با نور و آتش خرد نابود كنيم بيائيم چو حافظ باشيم
مارا درد عشق و بلاي خماري كشت
يا و صل دو ست و يا مي نابي دو ا كند
جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت
عيسي دمي كجاست كه ما را احيا كند
اينجا است همين مي ناب عاشقي همين شعله سوزان خرد همين جا است اگر باور كنيم بيائيم ز جشن سد فرزانگي آمو زيم و عاشقي را ارج نهيم و شعله كشيم در اين سر ماي تاريك جهل و جال با تو است كه بنگريم به اين آتش درو ن كه نه خيال است و نه رو يا
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:13  توسط تورج عاطف  | 

zibaلاف عشق و گله از يار ز هي لاف درو غ

عشق بازان چنين مستحق هجرانند ؟

حافظ

نمي دانم كه حافظ به رندي اين شعر را گفته است و يا اين كه براستي در عهد و پيمان او روز گار به گو نه اي دگر بو ده است و شايد اصو لا اين ما هستيم كه عشق را معني به غير عشق داديم و از خو اجه عشق راهنماي عشق ورزي نخو استيم حافظ گله از يار را باور ندارد اگر عشق همان عشق باشد حافظ معتقد است كه اگر كسي عاشق باشد همو اره به دنبال عشق و در هجر عشق است زيرا عشق را هيچ گا ه امري وصو ل يافته نمي بيند و همين گفته حافظ در قر ن 8 باشد كه نزديك به 600 سال بعد از گفته او اشو و عارف ز يبا انديش هندو ستان را به اين جمله ها مي ر ساند كه مي گو يد ” عشق را هيچگاه بديهي تصور نكنيم ” شايد بار ها شاهد اين گفتگو بو ده ايم كه ز ني و يا مردي اين گونه از يار ديرين سخن مي راند

” ما با عشق ازدو اج كرديم و لي به يك باره همه چيز عوض شود …

بر استي مگر مي تو اند بعد از عشق چيزي باشد ؟دو ستي مخملي مي گفت “عشقهاي هيجاني بعد از ازدو اج رو به سر دي مي نهند ” و من پر سيدم

- عشقهاي هيجاني ؟ مقصو دت چيست ؟ مگر عشق را باز هم قطعه قطعه كرده اند ؟عشق همان عشق است و اگر عشق نباشد ديگر نه پيشو ندي دارد و نه پسو ندي بر آن مي تو ان نهاد

دوست حرير انديشم كه اين سخن مرا شنيد پرسيد

- ناخدا ! در هر رابطه به چه چيز بايد ر سيد ؟ به دوستي ؟ و يا عشق ؟

گفتم

- عشق و يا دو ستي كه مقصد نيست عشق و دو ستي خو د مسير است در طو ل مسير بايد هم عشق داشت و هم دو ستي و قرار نيست كه آنها مقصد باشند كه اگر مقصد شدند همان حكايت لاف عشق حافظ و يا بديهي شدن عشق از زبان اشو را ياد آور مي شوند

اما دو ست حرير انديشم باز ادامه داد

- اگر عشق در مسير باشد پس مقصد كجاست ؟

به او گفتم

- به دنبال مقصدي ؟ كدامين مقصد ؟ مقصد همين لحظه اكنو ن است يادت رفت كه سهراب عاشق چه گفت ؟

“زندگي غوطه و ري در حو ضچه اكنو ن است “

آري همه ما اين اشتباه را دو ست داريم و همو اره آن را تكرار مي كنيم ؟ همه مي خو اهيم بدانيم مقصد كجاست و از ياد مي بر يم كه مسير هم ديدني است و راهكاري داردو خو د مقصد است هر دم كه مي ز ني خو د يك ايستگاه است پس چرا به دنبال مقصد مي گرديم؟ مقصد اينجا است هم اكنو ن است به دو ست مخملي گفتم

- هر روز با آيلي مسير خانه تا مدرسه را به همراه هم مي رو يم و هردو مي دانيم كه مقصد مدر سه است ولي مكالمه ها و حر فهاي ما تا دم مدر سه است كه اين مسير را هر رو ز زيباتر مي كند مقصد عشق نيست عشق خو د مسير است و دو ست و دلداد گي خو د مسير است پس چرا ؟

دو ست مخملي گوش مي داد و من كه فر صتي يافتم باز از زبان حافظ به او پندي دادم

من كه امروز بهشت نقدم حاصل شود

و عده فرداي زاهد چرا باور كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:42  توسط تورج عاطف  | 

pyramid

شگفتي ادبيات به گونه اي است كه در پاره اي از او قات شباهتهاي دو كلمه بسيارزياد به نظر مي ِآيند اما در معني آنقدر متفاو ت عمل مي كنند كه چيزي شبيه جادو را بو جو د مي آورند قصه ” هرم ” و ” حرم ” نيز تا حدي به اين گونه است از هرم بسيار شنيده ام هرم شكلي است بسيار عجيب و افسانه اي كه مي گو يند حتي خواص پزشكي نيز دارد و فر عو نهاي مصري مقبر ه هاي خو د را به صورت هرم مي ساخته اند تا حتي پس از مرگ نيز جاو دانگي خو د را به رخ بكشند! شكل هرم به گو نه اي است كه از و جو ح مثلثي تشكيل يافته است مثلثهائي كه مي تو انند تعابير مختلفي داشته باشند از حرم هم صحبت بسيار است حرم را مكاني مقدس و داراي حرمت شناخته اند حرم جائي است كه هيچ غريبه اي حق ورو د به آن نداشته و تنها ساكنانش اجازه رفت و آمد در آن دارند اما اين كه چگو نه مي تو ان از هرم به حرم رسيد قصه اي دارد با نازنيني از مثلثها ارتباطها صحبت مي كرديم او مي گفت مثلث ار تباطها سه ضلع دارد كه يك ضلع آن اعتمادو يك ضلع ديگرش احترام و ضلع بعدي آن عشق است و ناخدا مي گفت مي تو ان مثلث ارتباطها را گسترش داد و آن را تبديل به يك هرم با سه و جه اعتمادو درك و احترام نمود دو ست ناخدا چندان راضي نبود كه عشق حذف شده است و از سو ئي گله از فضاي خالي درو ن هرم داشت او معتقد بو د احترام و اعتماد و عشق بايد و جوح اين هرم باشند و بر اي پر كردن فضاي داخل آن حاضر به جانفشاني بود ولي ناخدا گفت

اگر هرم را تبديل به سه و جه احترام و درك و اعتماد كنيم مي تو انيم فضائي بو جو د آوريم كه داخل آن را ناگزير پر عشق ببينيم

دو ست ناز نين گفت

يعني عشق را بايد به فضاي خالي ارتباط داد؟

و ناخدا پرسيد

مگر خالي و جو د هم دارد ؟

و دوست ناخدا باز پر سيد

آيا هر چيزي كه به نظر ناديدني است را بايد عشق ناميد ؟

و ناخدا گفت

- عشق ديدني است اما قرار نيست حتما با چشمها و چو ن ديدن گلابي و سيبي باشد هر چند كه ديدن سيب و گلابي هم مي تو اند عاشفانه باشد

و دو ستش با شك گفت

آخر آنجا فضا خالي است

و ناخدا ادامه داد

اگر به كسي اعتما د داشته باشي و هيچگاه و در هيچ لحظه او را تنها نگذاري اگر كسي را درك كني و همو اره سعي كني كه ارزشهاي او را ارج نهي و اگر گاهي او قات حر فهاي يار را نفهمي اما به حر فها و ار زشهايش احترام بگذاري حتي اگر به آنها نه اعتماد و نه دركي در مو رد شان داشته باشي آيا خو د عشق و حرم عشق را نساخته اي ؟

و دو ست ناخدا با لبخندي ناشي از پذيرش نگاهش كرد و مرد در يا ادامه داد

- مي بيني تبديل هرم عشق به حرم عشق آنقدر ها هم سخت نيست فقط باورش را بايد داشت و اين گو نه زمزمه كرد

عاشق تر از اين كنم كه هستم گر چه زشراب عشق مستم

…….

بي حلقه او مباد گوشم درحلقه عشق جان فروشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:16  توسط تورج عاطف  | 

صبح است قدحي پر شر اب كن

 دو ر فلك درنگ ندارد شتاب كن

حافظ

 با اين شعر روز را شر و ع كرده ام و به همراه آيلي در خيابان هستيم و آيلي بازي مثلهاي ايراني را شرو ع كرده است "آشپز كه دو تا شد ..." يادش نمي آيد و از من مي پر سد

_ بابائي ! چي ميشه ؟

 و من ادامه مي دهم  كه "آش يا شو ر مي شو د و يا بي نمك" و بعد باز سو الها در مورد معني اين مثل پارسي پر سيده ميشو د و اين داستان ادامه دارد تا به اين مثل مي ر سيم" قطره قطره جمع شود وانگهي در يا شود" و باز سو ال آيلي تكرار مي شو د

_ بابائي ! معني اين جمله ها چيه ؟

و من  تو ضيح مي دهم كه هر چيزي در دنيا آرام و آرام شرو ع مي شود و....

حر فهايم كه تمام مي شود آيلي بازي مثلها را رها مي كند و مشغو ل شعر خو اندن مي شود و من با تمركزبر اين مثل مي انديشم  بر استي و اقعا اعتقاد به اين مثلها داريم ؟ به ياد جلسه او ليا و مر بيان روزگذشته مي افتم  در آن جلسه خانم مدير اعلام مي كرد كه دختر بچه شيطان و بازيگوشي دوربين عكاسي به مدر سه آورده بو د و مشغو ل عكاسي از دو ستانش بو د اما دور بين از او گر فته مي شود !! و اجازه اين كار را به او نمي دهد ( دليلش را به من هم نگفتند) بعد دور بين را در داخل كشوي ميزش خانم ناظم مي گذارد بچه پرشور تصميم مي گيرد جو اب اين حركت ناظم را بدهد و قرار مي گذارد بچه ها سر خانم ناظم را گرم كنند تا او بتو اند از كشو دوربين را بر دارد كه مو فق نمي شود وقتي از خانم مدير پرسيدم كه

 شما با اين بچه چه كر ديد ؟

جواب بسيار ساده لو حانه اي گر فتم و آن پاسخ اين بود

-         ما كه نمي تو انيم بچه ها را اينجا تنبيه كنيم و كتك بزنيم !!

 برايم اين گفته خانم مديري كه بيش از 20 سال سابقه در آموزش و پرورش دارد عجيب بود يعني حتما بچه بازيگوش و به طو ر حتم باهوش را  تنبيه مي كردند ؟ و اصو لا تنبيه يعني كتك زدن ؟ به خانم مدير گفتم

-         خانم مدير بهتر نبو د اين بچه را تصحيح و نه تنبيه مي كرديد ؟

و بعد در ادامه تو ضيح دادم تصحيح اين عمل بازكردن موضوع و عو اقب بدي كه مي تو اند چنين حركاتي مي تو اند در ِآنده بر اي او داشته باشد بود اما خانم مدير با نگاهي عاقل اندر سفيه بر من گفت

_ آقاي مهندس !! ما خيلي وقت نداريم تازه كار مهمي نبوده است

 

نمي دانم  اين داستان چه معجزه اي داشت كه همان روز عصر در صفحه حوادث روزنامه خو اندم دختري ثرو تمند و نابغه كه به علت نبو غش بدو ن كنكور به دانشگاه ر فته است به علت همين بازيگوشيها و شرط بندي با دو ستانش گوشي تلفن همراه خانمي را از كيفش بر مي دارد و بعد از دوروز اورا پيدا كرده و رو انه زندان مي كنند!!وقتي بريده رو ز نامه را به خانم مدير نشان دادم باز لبخند عاقل اندر سفيهي زدند و گفتند

-         حالا كو تا بچه هاي شما!! به آنجا بر سند

بحث من با خانم مدير ادامه پيدا كرد اما  جديث سعدي و "نرو د ميخ آهنين بر سنگ " تكرار شد و امروز باز به مثل " قطره قطره جمع شود وانگهي در يا شود " مرا به ياد اين داستان انداخت به دم در مدر سه ر سيدم آيلي را در آغوش كشيدم و بو سه بارانش كردم زيرا مي خو اهم  در ياي محبت را در او با همين بو سه ها و جواب دادن به سو الهي بيشمارش و ... بدهم و دو ست دارم به تو دو ست عزيزي كه اين نو شته تقر يبا بلندم را مي خو اني بگو يم نفرت و جنايت و كارهاي بد و عشق و درستكاري و انسانيت و .. همه قطره قطره مي تو انند تبديل به در يا شو ند پس هردم را به هوش باشيم تا درياي زندگي خو د در خو بيها غوطه ور شويم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:31  توسط تورج عاطف  | 

gandi-2

دنياي سياست را دنياي دغل و درو غ و نيرنگها مي دانند و معتقدند كه كمتر مردي در اين دنياي سياسي مي تو اند پاك و منزه باشد شايد به همين دليل است كه در دنياي سياست مردي جنگ افروز و خو د خو اه چو ن هيتلر مي تو اند به دروغ لقب ” پيشوا ” بگيرد بر استي پيشو ا مي تو اند نام مردي باشد كه بجز خو د خو اهي و مرگ و نفر ت هيچ ارمغاني بر اي انسانيت نداشت ؟اما دردنياي سياست بزرگ مرداني نيز بو ده اند كه پاك و پرعشق زيسته اند مرداني كه تو اسنته اند با انديشه هاي انساني خو د جهاني را تغيير دهند و يكي از اين مردان كسي جز مهاتماگاندي نيست لقب مهاتما يا روح بزرگ لقبي است بسيار برازنده او كه عشق را با سياست گره زد گاندي با تفكرات عاشقانه خو د نخست از عشق و آگاهي و فهم و همبستگي و انسانيت سخن گفت و بعد از استقلال و آزادي دم زد او مي دانست كه عفر يت جهل و خو د خو اهي و تماميت خو اهي مي تو اند هر نهضت آزادي خو اهانه اي را تبديل به يك ديكتاتوري نمايد و از اين رو نخست از خو د شرو ع كرد گاندي در روز گار جو اني تحت تاثر لئو تولستوي نو يسنده بزرگ رو سي بو د و هنگامي كه در اثر بياد ماندني او جنگ و صلح مي خو اند كه “اگر از انسان آزادي را بگيريد او يك مرده است ” و يا ” اگر از يك انسان آزادي را بگيريد ثرو تمند نخو اهيد شد اما آن انسان را بس فقير خو اهيد نمود”و.. به آزادي و استقلالي انديشيد كه مملكتش هنوستان از آن بي بهره بود اما او نخست در سهاي آنسان بو دن و بعد انسان سياسي بو دن را ياد گر فت او با آغاز گياه خو اري نهضت تز كيه و ضد خشو نت را نخست در خو د بو جو د آورد و سپس آمو خت و يا دداد كه بايد با عشق بود و او عشق را بهترين و بر نده تر ين سلاح بر يا رسيدن به آزادي و استقلال بر گزيد حماسه عشق اورا بارها شنيده ايم اوبا پوشيدن لباس ملي خو د و استفاد ه از دو ك نخ ر يسي نخستين درس را يعني عشق به ميهن بي هيچ اد عاي درو غين را نشان داد او مي دانست كه بايد لباس هندي در بر كند و لباس هندي نياز مند به كارخانجات ريسندگي هندي نه انگليسي بو د و اين گو نه عشق را به ملتش ياد داد عشق به ميهن در حماسه راه پيمائي نمك او نيز هو يدا است هنگامي كه در هندو ستان خو استند ماليات نمك را وضع كنند او از احمد آباد تا ساحل داندي يعني 400 كيلو متر را پياده به همراه چند صد هزار نفر پيمو د تا از آن ساحل نمك بگيرد و درس عشق به ميهن و استقلال را به مردمش نشان دهد او به مردمش ياد داد كه كار كنند و از منابع خو د استفاده بنمايند او درس نظاره گري به همه چيز را داد چه كسي فكر مي كرد گاندي مي تو اند از ساحل داندي نمك گيرد ؟ آري عشق به او اين راه را نشان داد هنگامي كه او با رو زه هاي متو الي خو د جلوي خشو نتها مي ايستاد هنگامي كه از عشق و نفر ت سخن گفت هنگامي كه در دعو اي هندو و مسلمان او رو زه اي طاقت فر سا گرفت تا صلحي پايدار نمايد و با دادن يك كو دك هندو به يك خانو اده مسلمان و دادن يك كو دك مسلمان به يك خانو اده هندو خو است انسانيت و اتحاد و عشق به ميهن و هم و طن را بي هيچ شعار ي و ادعائي نشان دهد دارائي او در هنگام مرگ چيزي بيش از 5 پو ند نبو د اما ميراثش بر اي مردم هند و جهان يك ارثيه بزر گ يعني عشق به خو د و طبيعت و ميهن و مردم و آزاد انديشي بو د در غروبي ژانو يه اي كه او مو رد اصابت سه گلو له قرار گر فت آخر ين كلامش اين بود”هه راما” يعني اي خداي و با اين حركت خو د باز هم عشق را به يادمان آورد او از معشوق و عاشقمان در آخرين نگاهش به خاك ز مين ياد كرد گاندي مرد سياسي نبو د او يك عاشق بود عاشقي كه ياد داد

عشق بازي كار بازي نيست اي سر بباز

ورنه گوي عشق نتو ان زد به چو گان هوس

حافظ
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:36  توسط تورج عاطف  | 


parande2

گاهي وقتها از يادما ن ر فته كه چه چيزي مي خو استيم و آنقدر در روز مر گيها دفن شده ايم كه امروز ما تنها مجالي است كه چند نفسي ز نيم تا بلكه به فر دائي ر سيم كه باز چو ن امروز است و اين تكرار آنقدر ز ياد مي شو د كه ز ند گي را از ياد مي بر يم و به دنبال يافتن ز ند گي از ميان بر خي حر فها و آد مها و ادعاها مي گر ديم . چند و قتي است كه اين بحث ر هائي ز ند گي به بهانه يافتن ز ند گي سخت رو ح و رو ان مرا اشغال كرده است دو ست ناز نيني از بحثهائي كه در آن بر خي به دنبال يافتن حقيقت زند گي خو د و ديگران را به هدر داده اند صحبت مي كرد او از مد عياني كه انسانها را در در يائي از بديهاي و پليديها مي بينند سخن مي گفت او مدعي بو د كه پير و ان اين عقيده در جنگ دائم با خو يشتن خو يش هستند و چو ن اين گو نه است كه شاهديم بيشتر مدعيان اين مكتب كه معتقدند ” همه چيز بدي است مگر عكس آن ثابت شود “خو د در غم و بي عشقي و بي مهري و هجر لذت به سر مي بر ند اين داستان مرا به فكر بر داشت كه قصه اي كو تاه را كه از جفاي انسان به خو د گفته است را يك بار تكرار كنم شايد بسياري در لابه لاي خو اندن اين قصه ز يبا به ياد بزر گ جمله بانوي ادبيات ايران فرو غ فر خزاد افتند كه فر ياد زد” پرو از را بخاطر سپار پرنده مر دني است “

از ياد بر ده اي؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .
راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط تورج عاطف  | 

along_the_tracks_1_b

صبحگاهي ابري است و من دخترم را به مدر سه رسانده ام و در خيابان مشغو ل قدم زدن هستم در خيابان پير مردي مشغول تميز كردن ماشينش است و پسر كي به او مي گو يد

- حاجي ! و ل كن قراره برف بياد

و پير مرد با تجر به جو اب مي دهد

- - حالا بخاطر يك برف نيامده من بايد توي ماشين كثيف بنشينم ؟ پسر! حال را بچسب و تو حال ز ند گي كن

و پسر ك مي خندد و و من به اين فلسفه پير مرد درو د مي فر ستم از جلوي خانه اي رد مي شو م صداي دعوا و بحث و جدل و شكستن طروف از توي خانه مي آيد مرد فر ياد مي كشد فر يادي به اندازه تمامي خشمي كه در درو نش دارد و مي گو يد

- ديگر نمي خو اهم ديگر دو ستت ندارم و نمي خو اهم اين ز ند گي و خصو صا ترا تحمل كنم

و ز ن سكو ت مي كند و من تصور مي كنم كه او نگاهي به مرد مي كند و انتظار دارد اند كي مرد آرام گيرد اما مرد ادامه مي دهد و سر انجام بغض ز ن مي تركد و گر يان مي شود و مرد نگاهي به صورت گر يان يار بانو روز گار دير ين مي كند اما بي تفاو ت در را بر هم مي كو بد و بر اي هميشه مي رود…

اند كي مي ايستم و مي انديشم .بسياري از ما اين حكايتهاي تلخ را شنيده ايم و چه بسياري هستند كه اين حكايت را خو د بازيگر بو ده ايم و شايد اكنو ن كه اين نو شته را مي خو انند بار ديگر به ياد آن بيافتند و بگو يند

-فراموشش كرده ام

و ناخدا مي پرسد

-راستي فراموشش كرده ايد؟ چگونه تو انستيم آن را فراموش كنيم ؟صو رت گر يان ناز بانوي عشقمان را از ياد بر ده ايم و شايد يار بانو نيز تنها فر ياد مرد روزگاري رويائيش را بخاطر دارد بر استي چرا اين گونه شده ايم ؟

به طور حتم حرفها بسيارند و بهانه بي كران اما مي پرسم

-چه برسر آن روزگار شيرين دلدادگي ها آمد؟

و جوابي نمي آيد مي دانم بسياري از ما جو ابي نداريم اما به شما كه فر ياد مي ز نيد و خشمگين فر ياد بر سر يار مي ز نيد مي گو يم

_آيا مي دانيد كه قوي تنها هنگامي فر ياد مي ز ند كه در ماتم جفت عزاداري مي كند و آنقدر اين كار را انجام مي دهد تا سر انجام به او ملحق شود آيا فر ياد شما نيز چون قو ارزشمند است ؟آيا شمائي كه تمامي قدر ت حنجره خو د را بر سر يار مي كو بيد به اندازه آن قو وفا و مهر و قدرت و عشق داريد ؟ يعني از يك قو هم كمتريد ؟

از شما مي پرسم كه به اشكهاي يار تنها حر به زنانه مي گوييد و شايد هم چيزي نگو يئد و بي تو جه بگذريد آري از شما مي پرسم

- آيا مي دانيد گنجشكها تنها يك بار گر يه مي كنند و بعد از اين گر يه مي مير ند ؟آيا اگر يار هم گنجشك بو د باز هم بي تفاو ت از اشكهايش مي گذشتي ؟ هيچ گنجشكي به دنبال اشك ر يختن يار خو د نخو اهد ر فت هيچ گنجشكي اجازه نخو اهد داد كه يارش حتي يك بار هم گر يه كند آيا تو اي انسان مغرو ر و مو جو د بر تر از يك گنجشك هم كمتري ؟

و باز از دنياي پر ند گان مي گويم آيا مي دانيد ققنوس پر نده افسانه اي آنقدر مي سو زد تا از خاكستر او تو لدي ديگر پديد آيد پس چرا معطليم ؟ چرا خو دخو اهي و حساد ت و خشم و نفر ت و جدائي و بي عشقي را نمي سو زانيم تا عشقي دگر پديد آيد ؟ نگاهي به اين نو شته كنيد آيا آرزو نمي كر ديد بر خي از خصلتهاي پر ند گان را ما آد ميان داشتيم ؟

براستي خوب نيست ما هم چو ن آن پير مرد داخل خيابان همين امروز رو ح و ذهنمان را شستشو دهيم و بهر طو فان ترديد فر دا كه اگر اين كار را كردم باز هيچ اتفاقي نخو اهد افتاد امروز مان را آفتابي نبينيم آيا بهتر نيست اگر فر يادي هست بهر خو استن يار باشد و اگر تو اني هست بايد جلو گيري از ريختن اشك او صر ف شود؟

اميدو ارم شما هم با من هم عقيده باشيد
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط تورج عاطف  | 

d8a7d985d98ad8b1-d983d8a8d98ad8b11

حكايت جهل و فقر مالي و فر هنگي و خيانت قر نها است كه بر اين ملك حكمفر ما بو ده است مردمي كه بهر ناداني و نا بخر دي خو يش و خيانت و بي اهميت شمردنشان از سوي حكام چه رنجها كشيده اند و بسياري كم رهبر اني بو ده اند كه مردم را عو ام و خو د را خو اص ندانسته اند مير زاتقي خان امير كبير يكي از يكي سه ضلع نخبه كشي هاي تاريخ ما است او در كنار قائم مقام فراهاني و دكتر محمد مصدق از پيشگامان عشق به ميهن و ملت خو يش در تاريخ 200 سال اخير هستند ملتي كه بهر ناداني خو د و خيانت بزرگتر هايش هيچگاه قدر اين مثلث طلائي تاريخ را ندانست داستان زير حكايتي است از ملتي كه در جهل است و حكام وطن پر ست و مردم دو ست كم به خو د ديده بود بخو انيم و از آن درس بگيريم و به ياد اين گفته ويل دو رانت مو رخ بزرگ فرانسوي بيافتيم كه گفت ” هر كسي از تاريخ درس نگير د خو د مجبو ر به تكرار آن در سها خو اهد بود “

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند.

به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.
هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد.. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود.. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند.
میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:41  توسط تورج عاطف  | 

دمي دور از سياست magnify
امروز مي خو اهم يك نگاه غير سياسي در مورد باراك حسين او باما داشته باشم باز يهاي سياسي و خو د سياست آن چنان هو لناك و سراسر از پليدي مي تو اند باشد كه شايد ديدگاه سياسي در مو ر د مسائل و آدمها را هم تحت شعاع خو د قرار دهد اما انتخاب باراك حسين او يا ما را نمي تو ان تنها يك انتخاب سياسي در جهان امروز دانست او چهل و چهارمين رئيس جمهو ر ايلات متحده آمر يكا است و بر اي پانزدهمين بار است كه يك دمو كرات به اين مسند ر سيده است اما در كنار اين ار قام او يك يگانگي دارد او نخستين آمر يكائي آفر يقائي تبار است كه به اين پست ر سيده است و به قو ل خو دش تو انسته است كه اين رو يا را به حقيقت تبديل كند كه خو استن تو انستن است فراز هائي از مراسم سو گند نامه او داراي نكاتي بسيار ز يبا و ظر يف بو د كه مي تو اند آنها را در مباحث غير سياسي هم مطرح كرد و از آن لذ ت بر د
1/قبل از آغاز مراسم سوگند آر يتا فرانكلين اسطوره بزررگ مو سيقي آميركا به روي صحنه آمد فرانكلين بزرگ با نو ائي ز يبا با اجراي قطعه اي پر داخت كه نشاني از رو ز هاي سخت برده داري و رو ز هاي سخت تبعيض و مو سيقي غم انگيزآن روزگار را در بر داشت كه همگان را به قر نها تو حش و سخت كوشي برد دو قر ني كه انسانها نا عاد لانه بهر رنگ پو ست و فر هنگ متفاو ت آن گو نه به هم ظلم كرده بودند هنگامي كه آر يتا فر انكلين آواز مي خو اند اشك بر گو نه بسياري از مردم دنيا فرو مي ر يخت حضو ر آر يتا فر انكلين بر اي خو د من ياد آور رو ز هاي خو شي بو د كه به همراه دائي مرحومم به آواهاي اين اسطوره بزر گ مو يسقي دنيا گوش فرا مي داديم
2/ سر انجام او باما آمد او هنگامي كه بر اي اداي سو گند آماده شد دست بر روي انجيلي گذاشت كه بزرگ مردي چو ن ابراهام لينكلن بر روي آن قسم خو رد و متعهد شد كه به آزادي و مساوات و انسانيت احترام بگذارد و اين آغاز يكي از زيباترين مراسم دنياي امروز بود او مردي بو دكه آمده بو د رو ياي مردان بزر گي چو ن لينكلن و دكتر مارتين لو تر كينگ جو نيور و بسياري از آزاديخو اهان جهان را به حقيقت نزديك كند و بر اي اين كار از كتاب مقدسي بعنو ان نشان تعهد استفاد ه كرد كه قبلا دستهاي بزر گ مرد طالب آزادي يعني ابراهام لينكلن بر روي آنها بود

3/اما اين آغاز ماجرا بو د باراك حسين باراما در اقدامي تحسين بر انگيز اجازه نداد كه اسم مياني او يعني " حسين " حذف شو د و با همان نام كامل باراك حسين اوباما سو گند ر ياست جمهو ري خو ر د تا عشق خو د به نامي كه نياكانش بر او نهاده اند را به اثبات ر ساند و به همگان ياد داد كه به نياكان و به ر يشه هاي خو د احترام بگذارند حتي اگر رئيس حمهوري كشور بزر گي چو ن آمر يكا باشند

4/ او باما در هنگام مراسم سو گند در هنگامي كه بايد جملات را تكرار مي كرد تعمدا با تاخير اين كار را مي كرد شايد به عقيده بسياري اين كار او ناشي از هيجان بو ده باشد اما شخصا معتقدم او آمده بو د كه تقليد نكند شعار " تغيير" را او از آغاز مراسم سوگند نشان داد و با اين ژست زيبا نشان داد كه بر اصول او ليه خو د يعني " تغيير" پايبند است

5/و او باما پس از سو گند سخن گفت او نخست از زو ال اعتماد ها گفت از بي قيدي ها گله كرد و بعد روي به سو ي گو هر انديشه نهاد او در پي تعهد به آرمانهاي او ليه انساني معتهد شد كه به انديشه و منطق و انسانيت روي آورد و در پي آن از آرزو هاي بسياري از مردم جهان يعني آزادي و مساو ات سخن راند او گفت بايد آزادي را بدست آورد و آن را حفظ نمو د و در پي آن از عظمت سخن گفت از عظمتي كه بسياري از ما در تاريخمان و در وجو د ملتمان داريم ولي يا از ياد بر ديم و يا آن را از دست داده ايم او خو است كه همگان به دنبال كسب و حفظ عظمت حقيقي ملت و كشورشان باشند و بعد از بزرگترين دستاورد انساني يعني عشق و صلح و باور و ايمان آن سخن گفت

6/ باراك حسين او باما در آخر اذعان داشت كه اين حرفها رو يا نيست و خو استن تو انستن است و بعد با فر و تني خاصي از خو د و خانو اده اش سخن گفت و اعلام كرد امروز كسي رئيس جمهور آمر يكا است كه 60 سال پيش پدرش حتي قادر به پيدا كرد ن شغلي در يك رستو ران نبود

بهرحال نگاهي به مراسم سوگند او باما جنبه هاي غير سياسي داشت نمي دانم اين حرفها تا چه حد به و اقعيت نزديك خو اهد شد اما فكر مي كنم در جهان پر از نفرت و نا اميدي و بي ايماني نسبت به آينده شنيدن اين حر فها نيز مي تو اند عشق و باور و ايمان دهد هر چند كه ممكن است همه اين حر فهاي اين سخنراني در لابه لاي باز يهاي سياسي گم شو د اما بهر حال انتخاب او باما و مراسم سو گند او به نو عي آرزو ي همه كساني بود كه در كتاب ريشه هاي آلكس هيلي و در لابه لاي نداهاي مرداني چو ن لو تر كينگ و نلسو ن ماندلا و ابراهام لينكلن دردهاي خود را گفته بودند شايد قطعه شعر ز يباي اليزابت الكساندر شاعر معروف و دو ست صميمي او باما مصداق زيبائي برپايان اين مراسم بو د كه معتقد بو د انتخاب او باما بعنو ان او لين رئيس جمهوري آفر قائي تبارچو ن خوردن ضر بات چو بي بر قطعه اي است كه تو ليد صداي ويولن سل نمايدمعجزه آسا است
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:53  توسط تورج عاطف  | 

d8b9d8b4d982

باز به خو اب ر فتم و به رو ياي نزديك دو ر از و اقعيت امروز ر سيدم رو يائي كه روز گاري و اقعيتي نزديك و هم رو ياي ئي نزديك بو د به دشت شقايق ر سيدم آنجا كه همگان بهر مهر و عشق آفتاب از خو اب بر مي خيز ند و ر و به سوي مهر كنند و فر ياد ز نند “آغوش كشيدم تا مرا در آغوش گيري”دشت شقايقي كه هنو ز همان شقايق بو د و لي بي طعم شقايق كه گفته است نقاشي عاشق كه شقايق دشت معنايش هجر است نمي دانم شايد آن شقايقها كه من مي ديدم هيچگاه هجر نبو دند و اين شقايق امرو ز من دشت شقايقهاي آن رو ز گار نيست دشت شقايق من امرو ز سو خته دشتي است از اميد و در آغوش كشيدن آن عشقي كه سالها به تك شقايقي داشته ام در رو يا باز مي ديدم لمس گل سر خي كه دو ستش داشتم اما چه رو يا سخت اسير و اقعيت بو د در هم آغوشي شبانه رو ياهايم باز ترس بو د باز تصويري ز مانهاي نا پيدا و باز آشكارا هجر را مي ديدم دلم هواي آن دشت شقايق را كرده بو د دو ست داشتم اورا گو يم كه بيا و اين آخر ين نو شته هاي ناخدا را بخو ان داستان ” عشق ناخدا ” را نو شته ام از عشق گفتم از هفت شهر عشق خو اندم و اين ناخدا هم با هجر سرو دم و هم آن ناخدا را با وصل نو ازش كردم سخت مي خو استم در آغوشم باشد و من قصه ” عشق ناخدا ” را بر ايش ز مز مه كنم اما در رو يا هم او در پيش من نبو د و باز ر هسپار ترس و هجران شد نمي دانم چگو نه است اين بار ترس را من مهمان خو يش كرده ام ؟ دو ست داشتم حتي در هجر هم خو ابي ز شيريني ز ند گانيش ببينم اما … از خو اب بر مي خيز م نزديكي سحر است نگاهي به شقايق كو چو لويم مي كنم كه در پهلويم خفته است و او را بو سه اي بر گو نه زنم شقايق كو چو لو حامي دلشكسته من در اين سالها بو ده است شقايق كو چو لوي من همو اره با من بو د و مرا بهر من دو ست مي داشت او هيچگاه با من قهر نكرد بهر گو نه ديگر من نبو د مرا بخاطر آنچه كه هستم و تو انسته ام انجام دهم دو ست داشت مرا تهمت ديو انگي و بي مهري و بي ر حمي هيچگاه نزد او ناخدا را دو ست نداشت او تورج را دو ست داشت و حتي نمي دانست ناخدا كيست تصوير ناخدائي كه بسياري نپسنديدند و من نيز خيلي او قات نمي پسندم را دو ست نداشت و شايد اصلا خبر نداشت كه آن تصوير چيست قلبم كمي آرام گيرد و به دشت شقايق در خو ابم مي اند يشم نمي خو اهم حتي نام شقايق سو خته را به ياد آورم نه نمي خو اهم به دنيا نا اميدي دهم دلم مي خو اهد او را شاد و خو شبخت و همره عشق تصور نمايم آري عشق من بر ايت عشق آرزو مي كنم و آيلي را بغل مي كنم و به خو اب دو باره رو م بلكه ابن بار خو اب ترس شقايق را ديگر نبينم و بو سه هايم طعم وصل ماندگاري داشته باشد …

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:4  توسط تورج عاطف  |