X
تبلیغات
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

حتي آسمان هم آبي به نظر آيد magnify
مقاله اي را تو سط دو ست ناز نينم به دستم ر سيده بو د كه در آن چگو نگي بر خي از نوع گفتگو هايمان سخن مي گفت در اين مقاله كه با عنو ان "آسمان آبي است يا آبي به نظر مي آيد" د نو يسنده معتقد بو د كه در بين ما ايرانيان بيشترين افعالي كه استفاده مي شود افعال " هستن " و " بو دن " و " شدن " است و كمتر سعي مي كنيم كه در قبال مسائل اندكي با تاخير و كمبود قضاو ت و گريز از تحكم سخن بگو ئيم با خو اندن اين مقاله به ياد نكته اي افتادم نكته اي كه به شدت در نزد بسياري از ما و اصو لا در فر هنگ امرو ز جامعه ايراني وجو د دارد و اين نكته " قضاوت كردن " است اين رو ز ها در سيل بي شمار مطالب و مكالمات و ار تباطها شاهديم كه خيلي راحت براي همديگر القاب و نامها و حتي عنو انها قرار مي دهيم خيلي از ما بر احتي ديگران را متهم بي و طني و بي ديني و غير انسان بودن و... مي كنيم بسياري از ما با هر بهانه اي سعي داريم كه خو د را وطن پر ست و آر يائي تبار و فرز ند كوروش كبير امپراطور بزر گ ايران ز مين بناميم در حاليكه اين نكته بزر گ از كوروش را نيامو ختيم كه در تمامي سر ز مينهايئي كه كوروش فتح مي كرد نخستين نكته اي كه رعايت مي شد احترام به دين و ز بان و خط مردمان آن منطقه بو د از ياد بر ديم كه كوروش كبير بحث آزادي و منشور انسانيت را مطرح كرده است و لي هر كدام از ما مي خو اهيم با اد عاي فر ز ندي او دين و ز بان و خط ديگران و حتي عقايد افرادرا زير سو ال ببريم همين مسئله درمو رد بسياري از مسائل روز مره و جو د دارد بعنو ان مثال در مسائل عاشقانه خو د به اسارت كشيدن و سو ال و جو اب كردن و اظهار ناراحتي كردن از بي خبر ماند ن از يار را بهانه اي بر اي عشق ورزي مي ناميم بسياري از ما عاشقانه شدنها را فقط در روز گار خو شي و بي مشكلي و بي رنجي دو ست دار يم و از ياد بر ده ايم اگر عشقي و جو د دارد بايد بر اساس تمامي جو انب و گذر روز گار باشد بياييم كمي از افعال مصطلح خو د نظير بو دن و شدن و... دست بكشيم بيائيم مدخل عدالتخانه و داد گاه ها وقضاو تهاي شخصي را اند كي مسدو د كنيم بيائيم با تركيبهاي ادبي " به نظر مي آيد " و " از ديد من" و " اگر اشتباه نكنم ..." جملات خو د را شر و ع كنيم بيائيم بپذير يم كه انسان خوب و انسان بد وجو د ندارد و آن چيزي كه مو جو د است انسان متفاو ت بودن و تفاو تها خو اهد بو د بيائيم از هر رابطه ز نجير نسازيم نگذار يم با قضاو تها و رنجشها بازي هاي عاشقانه را تبديل به بازي بر نده- بازنده كنيم بلكه به ياد داشته باشيم كه بازي عشق بازي بر نده – بر نده يعني هر چه بر اي تو باشد بر اي من نيز خو اهد بو د تبديل كنيم بيائيم آسمان آبي عشق را از ديدمان به به نظر آبي مي آيد تبديل به آبي آسمان دو طر فه رو ابطمان كنيم يعني از هر دو جناح و خصو صا جناح يار به قضايا بنگر يم بيائيم كمتر همديگر را پند دهيم بيائيم آنقدر نصيحت نكنيم كه يار را آرزو مند لقب حافظ يعني " ناشنيده پند" نمائيم بيائيم همديگر را بي بهانه و بي ادعا و در غم و شادي دو ست داشته باشيم بيائيم با هم مهر باني كنيم و به هم عشق دهيم و بيائيم آبي را به و اقع آبي ببينيم بيائيم آسماني آبي در ذهن و در يا آبي در دل باشيم و بيائيم ياد بگير يم كه پيش از هر گفتگو ئي و بحثي دست از القاب بر داريم به ياد داشته باشيم عشق به هستي و عشق به الهه عشق و عشق به خو د و ديگران مهمتر ين اصل انساني شدنمان هست و اين انساني شدن نياز به استفاد ه از فعل"شدن" ندارد و انساني بودن خو د را در بو دن بر خي خصلتها و عناوين و تهمتها به ديگران ندانيم به ياد داشته باشيم نخستين آمو زه هاي ما ايرانيان از بزرگ پيامبري چو ن زرتشت و گفتار هاي نيك و پندارهاي نيك و كردارهاي نيكش بوده است و كوروش امپراطور بزر گ ايراني از تخريب و تهديد و تمسخر همو اره دوري كرده و اصو ل او ليه انسانيت دوري از قضاو تي است كه در دست ايزد مهر بان بايد باشد و هست
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:18 | لینک  | 

d8a2d8a8d98a-5

به خيابان مي ر و يم مقصد ما مدر سه است و اين حكايت هر روز ه را تكرار مي كنيم بي آن كه پياده روي و صحبتهاي ما يك گو نه و يك نو اخت شود با دخترم به سر كو چه ر سيده ايم در داخل كو چه بچه ها را مي بينيم كه در جلوي در خانه اي ايستاده اند همه هيجان زده و نگران و مظطرب از واقعه اي بزر گ حكايت مي كنند داستان را مي پرسم و آنها مي گو يند كه گر به اي كه پاهايش ز خمي بوده وارد خانه شده است و حالا تنها و بي كس است و تاز ه غذا هم نمي تو اند بخو رد ز يرا نه كسي در خانه هست كه به او غذا بد هد و نه يك آدم بزر گي كه بخو اهد اورا از آنجا رهائي بخشد به صفا و صميمت اين همه دقت كو د كانه آنها غبطه خورد م اما بار ديگر پشت صورتك ابلهانه بزر گ تر بو دنم فرو ر فتم و گفتم

- بچه ها گر به بالاخره بيرو ن مي آيد بيائيد بر و يد داخل مدر سه الان زنگ مي خو رد

اما نگاههاي مشتاق بچه ها و از همه مهمتر صداهاي آن گر به نالان كه به نظر مي آمد عشق اين طر ف ديو ار را حس كرده باعث شد كه اند كي به خو د بيايم از خودم بپرسم ” يعني بر استي گر به گير كرده است؟ ” نگاهي به چشمهاي مشتاق بچه ها كردم و بعد ز نگ خانه را زدم اما ظاهرا حر فهاي بچه ها در ست بود كسي در خانه را باز نمي كرد به بچه ها گفتم

- - بچه ها بيائيد برو يم داخل مدر سه و از خانم حسيني ( مدير مدر سه ) بخو اهيم به آنها زنگ بز ند شايد تلفنشان را داشته باشد

و بچه ها عاشق و نگران پذير فتند و همگي به داخل مدر سه و بعد به سمت دفتر خانم حسيني ر فتيم و خانم مدير جدي هم اول با كمي دلخوري از يك پدر سر به هوا ئي چو ن من كه سر به سر بچه ها گذ اشته و نگران گر به اي ولگرد شده به من نگاه كرد و بعد با كلي اصرار من ناشنيده پند به خانه همسايه آن خانه بي سكنه ز نگ زد و خانم پير همسايه كه او هم سر دش بو د و هم مثل خيلي از بزر گتر ها بي تو جه به عشق دختر بچه هائي به يك گر به مصدو م گفت كه تنها مي تو اند در را باز كند تا كسي از روي ديوار حياط خلوت به داخل خانه آنها برو د و اين كس هم هيچ كس نمي تو انست جز من باشد كه بايد هم به چشمهاي دخترك خودم و هم به چشمهاي ملتمس ديگر دو ستانش بنگرم و اعلام حضور كند سر انجام به داخل حياط رفتم ولي گربه شيطان نه مصدو م بود و نه علاقمند به من ز يرا به محض ر سيدن من سر يع به بالاي ديوار پريد و فرار كرد و با فرار او صداي فر ياد شادي بچه ها را شنيدم در راه مسير بازگشت به چهره مردمان خيابان نگاه مي كردم همه بي تفاو ت و خسته و بي تو جه از كنار هم رد مي شدند مردي افليج با فالهاي حافظ و دستهاي يخ زده به نگاههاي يخ زده عابر ان مي نگر يست و من ناشنيده پند و بازگشته به شور كو دكي فالي از او خريدم و جالب اينجا بو د كه خو اجه هم جو اب مرا داد

عشق مي و رزم و اميد كه اين فن شر يف

چو هنر هاي دگر مو جب حرمان نشوم

اما مگر عشق مو جب حرمان مي شود ؟ اين بي عشقي است كه ما را بي هنر و پر حرمان كرده است بر استي چه ز ماني ما شو ر و حال و عشق ورزي كو د كيمان را از دست داده ايم؟آيا اگر من هم امروز بي توجه به بچه هاي امروز صبح مدر سه خلاقيت بودم نهال او ليه از دست دادن شو ر و عشق كو د كي را در آنها نكاشته بودم؟ راستي نبايد از آن بچه ها سپاسگذاري مي كردم كه چگونه نشاط يك عشق ورزي دو باره را به من داده بودند ؟چرا اينقدر خسته و دلزده و بي انگيزه شده ايم ؟ چرا عاشق نمي شو يم ؟ چرا با عشق ز ند گي نمي كنيم ؟ چرا فقط ” دلخوشي سيري چند ؟” را به ياد داريم و ” تا شقايق هست زندگي بايد كرد ” را از ياد بر ده ايم ؟دوست دارم همه كساني كه اين نو شته را مي خو انند به همه سو الها بيانديشند و من نيز در انديشه آن تصنيف قديمي خواهم رفت

- روزگار كو د كي بر نگردد دريغا

- شورو حال كو دكي بر نگردد دريغا

اي كاش چنين نباشد

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:35 | لینک  | 

d8b2d986d8acd98ad8b1

دخترم خشمگين از مدر سه بير و ن آمد و گفت

- خانم قادر يان (معلم امور تر بيتي !) بر اي تئاتر جشن تكليف يك نقش بد به من داده و بهتر ين نقش را به تينا هديه كرده است

پرسيدم

- خو ب اين كار چه اشكالي دارد ؟

آيلي جواب داد

- آخه تينا هيچ چيز بلد نيست وفقط خانم قادر يان چو ن از او خوشش مي آيد اين نقش را به او داده است

و باز پرسيدم

-خوب تو چرا فكر مي كني كه آن نقش بايد مال تو باشد ؟اگر قرار است همه آن نقش را دو ست داشته باشند پس در تئاتر بقيه نقشها را چه كسي بايد بازي كند ؟

آيلي شرو ع به بهانه گيري كرد و خانم قادر يان و تينا را به باد انتقاد و... گر فت اما من سكو ت كرد م تا آرام گيرد و و قتي باز ازمن دليل خو است نخست از او خو استم كه خوب به حر فهاي من گوش كند و آيلي هم با اخمهاي پايين آمده و دستهاي گر ه كرده بر روي سينه به حر فهاي من گوش داد و من به او گفتم

- اين مهم نيست كه بهتر ين نقش را چه كس دارد و اصلا در يك تئاتر و يا سينما بهتر ين نقش وجود ندارد بلكه يك كار گرو هي بايد همه باشند تا پيشر فت كند و لي آن چيزي كه در تئاتر مهم است اين است كه تو بهتر ين در نقش خو د ت باشي و اين قانو ن تئاتر تو و تئاتر همه ما است

آيلي با تعجب پرسيد

- مگر تو هم تئاتر بازي مي كني ؟

خنديدم و گفتم

- همه ما در صحنه تئاتري هستيم كه ز ند گي نام دارد و هر كدام نقشي كه خو د مان هستيم را بازي مي كنيم گاهي اوقات از نقشهائي كه كار گردان هستي كه همان خدا است به ما داده شكايت مي كنيم از او مي پر سيم كه چرا اين گو نه نقشهاي بدي را به ما و اگذار كرده است حتي گاهي او قات از او مي ر نجيم كه چرا نقشهاي متفاو تي به ما داده است ولي در تئاتر هستي مثل تئاتر مدر سه شما تنها كار گردان است كه تصميم مي گيرد پس بايد ياد بگير يم كه در هر نقشي كه هستيم آن نقش را به بهتر ين و جهي بازي كنيم و نظر كار گردان را جلب كنيم تا نقشهاي ديگري نيز به ما دهد

آيلي از من پر سيد

-مثلا نقشهاي تو چه چيز هائي هستند بابائي ؟

گفتم

- خوب من هم تو ر جم و هم ناخدا و هم نو يسنده و هم رو ز نامه نگار و هم مهندس و هم پدر و هم مادر و هم بر ادر و هم دو ست و هم عاشق و..

و آيلي كه به نظر مي آيد از تئاتر هستي بيشتر خوشش آمده پر سيد

- من چه نقشهائي در تئاتر خدا دارم

گفتم

- تو هم دختر ي و هم دانش آمو ز و هم مو زيسين و هم دو ست و هم عشق

آيلي هيجان زده شد و خنديد و من گفتم

- آيلي جو ن از حالا با خو د ت بگو " بايد بهتر ين در نقشم باشم نه اين كه فكركنم بايد بهتر ين نقش را داشته باشم چو ن بهتر ين نقش و جو د ندارد اما بهتر ين و يا بد تر ين اجراي نقش هميشه و جو د دارد و بهترين اجرا همان انساني خوب با فكر و كلام و كردار خو ب بوجو د مي آيد"

بهترنيست ما هم ز نجير هاي اين گو نه آزار انديشي را بدريم؟
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:3 | لینک  | 

d8a2d8a8d98a-7

دانه هاي بر ف در شت و پر شمار زمين را نشانه گر فته بودند و ر عد آسا به سويش مي شتافتند گو ئي در مسابقه ر سيدن به مرگ با بر خي از ما آدميان كه به دنبال نابو دكردن ز ند گي به بهاي يافتن پو ل و قدرت قصدهماوردي دارندو من چون هرظهري به سوي مدر سه دخترم مي رفتم اول قصد داشتم كه با ماشين به دنبال آيلي بر و م اما قد م ز دن شاعرانه و عاشقانه و شيطنت كردن در زير آسمان بر في به همراه آيلي مرا از و سوسه نشستن در ماشين گرم بر حذر داشت ضمن آن كه هيو لاي جاي پارك و آن مامو ر راهنمائي كه راهنماي همه چيز به جز اخلاق خوش كه لازمه راهنمائي هست باعث شد كه قدم زدن تنهائي در مسير رفتن به سمت مدر سه را چو ن باري بر دوش خو د حمل كنم چشمهاي آيلي با لبخند ز يبايش هماهنگي بسيار زيبائي داشت او با كاپشن صو ر تي و كلاه همان رنگ به سمتم آمد و گفت

_ بابائي ! فردا تعطيله

نداي تعطيلي مدر سه با او لين يورش برف چو ن نهيبي است كه بر پيكر هر پدر و مادر گر فتاري مي خو رد و به همين دليل از آيلي پرسيدم

- چرا فر دا تعطيله؟

و آيلي آسمان را نشانه گر فت و گفت

- ببين چه بر ف در شتي داره مياد من مطمئنم كه اگر تا فر دا اين طو ري بياد مدر سه تعطيل است

شنيدن اين همه اشتياق بر اي تعطيلي مدر سه از سوي فر ز ندم چندان مرا شگفت زده نمي كرد و مرا به ياد دو راني انداخت كه در دبستانهاي جهان مينو و بهشت كو دك و راهنمائي هدف و دبير ستان دكتر هشترو دي خو د از سر دمداران سر و د جاو دانه ” فتيله فر دا تعطيله” بودم اما نگاهي كه به آسمان و دانه هاي در شت بر في كه بر سر م خروار مي شد مي انداختم خيلي زودمي فهميدم كه ر سيدن به اين آرزوي بر اي آيلي چندان هم آسان نيست و به همين دليل به آيلي گفتم

- فكر نكنم فردا تعطيل بشه

ودختر كنجكاوم پرسيد

- چرا ؟

در حاليكه به آسمان نگاه مي كردم گفتم

- بر فها دانه در شت هستند و به نظر بزرگ و پردو ام و طو لاني ريز شمي آيند و لي هيچگاه اين بر فهاي در شت نيستند كه باعث مي شو ند بر ف طو لاني بيايد بلكه اين بر فهاي ريز هستند كه علامت برف طو لاني است

آيلي كمي با تر ديد مرا نگاه كرد اما بازي نگاهي به آسمان كه اين گو نه بو د كه چند قدم بر مي داشتمي و بعد به آسمان نگاه مي كر ديم و دانه هاي برف را مي شمر ديم و هر كه بيشتر شمرده بو د بر نده بو د باعث شد كه آيلي از سمفو ني سو الها و خصو صا ” چرا” گفتن موقتا دست بكشد نيم ساعت بعد برف قطع شد و آيلي با تعجب از من پرسيد

- بابائي از كجا مي دانستي برف قطع مي شود؟بر فها كه بزر گ و ز ياد به نظر مي ر سيدند؟

لبخندي زدم و گفتم

-دخترم هر چيز قشنگ و بزر گ دليل بر ماندن طو لانيش نيست خيلي چيز ها مي تو اند بزر گ به نظر آيد مثل يك دو ستي بزر گ و يا يك آدم بزر گ و حتي يك عشق بزرگ يا حرفهاي بزرگ اما خيلي زو د تمام مي شد خيلي و قتها آدمها مي آيند و از دو ستي هاي ز يادشان و از عشق بي پايانشان و از آرزو هاي خيلي وسيع خو د مي گو يند اما نه تو ان و نه صبر و نه اميد و ايماني به بزر گي عشق و دو ست داشتن و آرزو هايشان دارند و به همين دليل يك رو ز عاشقند و فر دا به همان عشق تو هين مي كنند يك رو ز دو ست هستند فر دا به همان دو ست نفر ين مي فر ستند يك رو ز ْآرزوئي دارند و فر دا همان آرزو را مسخره مي كنند بيا امرو ز از اين رو ز بر في يك درس بزر گ بگير…

آيلي سخن من را قطع كرد و گفت

- چه درسي بابائي ؟

و من پاسخ دادم

- هيچ و قت به ظاهر چيز ها اعتماد مكن و هميشه صبر داشته باش و ايمان به حر فها و اميد به خو دت و حوادث داشته باش ياد بگير اگر دو ستي داري قبلا به دوستي با او ايمان داشته باشي اگر آرزو ئي داري سرسخت و با صبر و تحمل باشي و اگر ادعاي عشقي رو زي داشتي به ياد داشته باش كه چو ن بر ف ريز مداوم و سخت كوش باشد

آيلي بو سه اي بر گو نه هايم زد نمي دانم چقدر از حر فهاي مرا فهميد اما اميدو ارم ايزد مهر بان فر صتي دهد كه باز هم از عشق و اقعي و دو ستي حقيقي و آرزو هاي همراه با ايمان و اميد و صبر رسيدن به آن آرزو ها با او سخن بگو يم و در حاليكه به اين چيز هاي ز يبا فكر مي كردم ز ير لب كلام حافظ را زمز مه مي كردم

با مدعي مگو ئيد اسرار عشق و مستي

تا بي خبر بمير د در درد خو دپرستي

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:34 | لینک  | 

d8afd8b3d8aa

دردم ز يار و در مان نيز هم

 دل فداي او شد و جان نيز هم

 حافظ

در روز گار ما جنايات ز يادي و جو د دارد و مي تو ان هر ساعت و هر دقيقه آنها را ديد اما شايد بزرگترين جنايتي كه هر كدام از ما بارها آن را انجام و  تكرار كر ديم جنايت ” قضاو ت عجو لانه ” است قضاو ت عجولانه باعث مي شو د كه بسياري از ما سالها با ر نجش و درد آن بسو ز يم و حتي تا آخر عمر آن را از ياد نبر يم داستان زير داستاني است در مو ر د قضاو ت عجو لانه و بد گو نه نتيجه گيري كرد ن و اميدو ارم با خو اندن آن و در لابه لاي سطر هاي آن به دردهائي كه فكر كر ديم ما دار يم و ديگران كمتر از ما دار ند بيانديشيم و به اين فكر كنيم كه  اندكي قبل از هر كلامي و ر فتاري  قدري تحمل داشته باشيم

…………………………………….

قضاوت بد
My mom only had one eye.  I hated her… she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…

So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond…

اون هیچ جوابی نداد….

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!”

سرش داد زدم  “: چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

“My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children.

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی … وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:16 | لینک  | 

dar-rah-mnanzel-leyli

برف مي بار د و باز مرا به ياد خود مي آورد آري اين خو د كود ك من كه در ميان گر فتار يها و خستگيها و دلشمغو ليه و روز مرگيها بسياري از ياد مي بر د كه كو د كي است كه همچنان ديو انه و ار ز ند گي و شو ر و حال آن را دو ست دارد اين برف مرا به ياد ديو انگيهايم مي اندازد ديو انگيهائي كه سراسر از تمامي من است هر سال كه مي گذرد هر اندازه كه مي خو انم و مي نو يسم و مي شنو م و مي گو يم باز به اين مي اند يشه ام كه چقدر دو ست دارم كه مرا ديو انه بخو انند و من نيز ديو انگي ها را طلب كنم صبح دم بعد از يك ر ساندن آيلي به مد سه برف شر و ع شد چه حسر تي كه پري در يائي با من نبو د تا با هم ديو انگي كنيم  اما  چشمهايمان را به آسمان مي دو ز م و دستهايم را باز مي كنم و ر هگذران مي پندار ند كه من ديو انه شده ام عينكم را از چشمهايم بر مي دارم و خنكاي برف را بر پيشاني و ابرو ان و پلكهايمان حس مي كنم و در همين ميان بر خي ديگر از ر هگذر ان كه چو ن من از ديار” ناشنيده پند ” هستند همراه من به آسمان مي نگر ند و همراه من به ترانه هاي بر في آسمان گوش مي دهند و هنگامي كه سر خو د را پايين مي آورم و به صو ر تهاي آنها مي نگرم آشفتگي عاشقانه اي را در سيماي آنان نيز مي بينم صو ر تها گل انداخته است رو سري و مقنعه و مو ها و كلاهها خيس است دستها يخ ز ده هست و ناگهان همه ما به ياد مي آو ر يم چقدر دلمان بر اي گر م كرد ن دستهاي يخي يار تنگ شده است چقدر دلمان مي خو اهد آنقدر بر آن دستها بو سه ز نيم كه دستها يش ديگر هيچ دستكشي جز لبهاي ما را نخو اهد چقدر دستهاي ما آن خيسي بو سه را طلب مي كند چقدر دو ست دار يم در بر ف ها بدو يم و فر ياد شاد ماني سر دهيم چقدر دلمان بچگي مي خو اهد چقدر در تمناي ديو انگي هستيم و گقدر دو ست داريم كسي بگو يد
” ديو انه عاشق من بيا با هم رويم “
برف مي بارد در حسر ت كو چه هاي خلو ت ز مستاني و در تمناي يك قدم زدن عاشقانه ايم برف مي بار د چقدر حسر ت ساد گي را مي خو ر يم ساد گي در قد م ز دن ساد گي در نگاهي به ز ند گي بي آن كه گرداگرد حلقه ها و مكتبهائي باشيم كه ز ند گي را سخت كرده اند و كليد هاي رو شن و خاموش ما را منتسب به ار بابان آن حلقه و مكاتب داده اند چقدر دلمان يك بو سه بر في را مي خو اهد چقد ر دلمان يك چسباند ن دماغمان به همديگر و لبخند ز دن را مي طلبد چقدر دسو ت دار يم گو نه هاي يخي را به هم چسبانيم چقدر دويد ن به دنبال همديگر و پر تاب گلو له هاي بر في به همديگر را از هم در يغ كر ده ايم چقدر  دلمان مي خو اهد خيس به خانه رو يم يك دوش دو نفره و يك قهو ه داغ و عشق بازي و بعد در ميان اين هم آغو شيها نگاهي به بير و ن پنجره نمايشگر بر فكردن را در يغ كر ده ايم چقدر دلمان مي خو اهد يك لنگه از دستكشهايمان را به هم بد هيم تا هردو يك ز و ج دستكش  يك شكل داشته باشيم تا فر ياد ز نيم كامل بو دن در ز و جي است و تنها كامل تك همان ايزد عشق است و چقدر حسر ت را مي خو اهيم از ياد ببر مي چقدر هجر ت را مي خو اهيم از ياد ببر مي چقدر روز مر گي را مي خو اهيم از ياد ببريم و چقدر دلمان هو اي ز ند گي و عاشقي را دارد آري با تو هستم ” ناشنيده پند” مي دانم چقدر با من در اين سفر چند خطي همراه بو دي و آه كشيدي اما تا به كس ؟حسر ت را توي اين برف از ياد ببر
ديوونه ! صدايم مي ز ني ديوونه ؟

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:44 | لینک  | 

man-va-ayli

سالها پيش جمله اي سخت عجيب را شنيدم پسر خاله ام كه چو ن برادري بر اي من است فرز ند خو د را از دست داده بود و بسياري پيش او مي آمدند تا بر ايش به قو لي دلسوزي كنند اما ماحصل تمامي اين دلسوز يها تنها يك درس بر اي پسر خاله ام داشت و آن درس تلخ اين بود” مردم آيند و به پاي تو بنشينند بر ايت گر يه كنند تا ترا به گر يه اندازند تا هنگامي كه تو نيستي به گر يه هاي تو بخندند” اين درس بسيار تلخ است اما خو دم نيز بار ها اين واقعيت را ديده ام كه بسياري نه ز بهر دلسوزي كه به قصد كنجكاوي و يافتن نقاظ ضعف و ضر به زدن و نابو د كردن به سر اغ آدمي آيند به همراه آدم گر يه مي كنند تا بعد پشت سر آدمي بخندند و اين همان حكايتي بو د كه روز گذ شته با آيلي داشتم

در مسير بازگشت از مدر يه آيلي با لبخندي به من گفت

_ تينا به من مي گو يد كه دلم به حال تو مي سو ز د كه مامانت پيشت نيست

و من متعجب از اين گفته يك دختر بچه و تا حدي مغمو م از اين همه بي ر حمي كه در دل دختري به سن و سال تينا است به آيلي گفتم

- تو به تينا چه گفتي ؟

آيلي لبخند زد و گفت

- به تينا گفتم من ز ند گي خيلي خو بي با بابام دارم

دو ست نداشتم كه آيلي با من هم در دي كند ز يرا معمو لا اين حس را مي كنم كه قلب بزر گ دختر كو چو لوي من در بسياري از او قات بر اي من هم درد لي مي كند تا من براي او بخو اهم هم دردي باشم از اين رو از او پر سيدم

- اين او لين باري بود كه تينا اين حرف را به تو زد؟

آيلي گفت

-تينا آره ولي هانيه هم مر تبا من را بغل مي كند و الكي گر يه مي كند و مي گو يد “آخي آيلي چرا مامان نداري “

و باز لبخندي تحو يل من داد و من آيلي را بغل كردم او را بو سيدم به او گفتم

مهم اين نيست كه ز ند گي تو متفاو ت با آنها است بلكه مهم اين است كه تو احساس خو بي داشته باشي آيا اين حس را داري ؟

آيلي چشمهايش را به نشان تائيد بست و بعد با هم رفتيم و طناب بازي كرديم

شب هنگام داستان عمو امير( پسر خاله ام ) را به گو نه اي كو دكانه بر اي آيلي تعر يف كردم و در آغاز قصه دو ستي خاله خر سه را بر اي آيلي تعريف كردم و گفتم

بسياري از آدمها مي خو اهند دلسوزي كنند تا به نو عي گر يه ترا در آورند اما به ياد داشته باش كه آدمي بايد به خو د اعتماد كند به آن چيزي كه دارد بيشتر بيانديشد تا آن چيز هائي را كه ندارد پس نگذار گر يه ترا در آورند تا بعد پشت سر تو به اشكهايت بخندند

چشمكي به او زد م او نيز با چشمكي به من فهماند كه پري در يائي اين درس را هم از ناخدا گر فته است

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:16 | لینک  | 

d985d988-d986d8a7-d984d98ad8b2d8a7-da86d8a7d8afd8b1d98a


يكي از كارهاي بسيار آساني كه هر كدام از ما انجام مي دهيم قضاو ت كرد ن در مو رد نحو ه اعمال و ر فتار و گفتار هاي ديگران است هر كدام از ما در ضمير ناخو د آگاه خو د يك ديكتاتوري كو چك دار يم و تمامي  كردار ها و پندار ها و گفتار هاي خو د را نيك و آن ديگري را اهريمني مي ناميم بسياري از مو اقع اتفاق افتاده است كه القاب بي و طن و بي دانش و بي اند يشه و خائن و ... را به ديگري داده ايم و بعد خو د داد دطن پر تس و آر يائي بو دن ز ديم و از همه جالبتر اين است كه خو د را از نو اد گان كوروش كبير بزرگ امپراطور ايران مي دانيم كه او لين  و نخستين حر فهايش دو ري از اين گو نه كردار ها بود بد نيست بدانيم  در كتاب " نهضت مشروطيت " كه  به نو شته پاوز سكي  نو يسنده رو سي به نگارش در آمده است او اعلام مي كند يكي از راز هاي مو فقيت اين نهضت و پير و زي بر  قو اي روس توسط مر د م اين بو د كه تمامي نژادها و اقو ام ايراني در اين قيام متحد شده و بر اي يك هدف مي جنگند  بهر حال آيا بهتر نيست اند كي از حمله به ديگران دست بر داريم ؟آيا بهتر نخو اهد بو د در گفتار مان و كردار مان و خصو صا پندارمان  نيك باشيم و اند كي دست از شعار هاي تو خالي بر داريم ؟ داستان زير  كه نمو نه از نو ع " ملا نصر الديني " آن را هم شنيده ايم مي تو اند به ما نشان دهد كه بر داشتهاي ضخصي تا چه حد مي تو ان ز يان آور باشد
.................................................
تک تک مردم برداشت های مختلف دارند. گوشتی که یکنفر با لذت می خورد برای دیگری

زهر است.

 زن و شوهری یک خر از بازار خریدند. در راه یک پسر بچه گفت

-          چقدر احمقند. چرا هیچکدام سوار خر نشده اند؟

وقتی این حرف را شنیدند زن سوار بر خر شد و مرد در کنار آنها براه افتاد. کمی بعد

پیرمردی آنها را دید و گفت

-          مرد رئیس خانواده است. چطور زن می تواند در حالی که شوهرش پیاده راه می رود سوار خر شود؟

زن با شنیدن این حرف فوراً از خر  پیاده شد و جای خود را به شوهرش داد. لحظاتی بعد با

پیرزنی مواجه شدند. پیر زن گفت

-          عجب مرد بی معرفتی. خودش سوار خر می شود و زنش پیاده راه می رود

مرد با شنیدن این حرف بسرعت به زنش گفت که او هم سوار خر شود. بعد به مرد جوانی

برخوردند. او گفت

-          خر بیچاره، چطور می توانی وزن این دو را تحمل کنی. چقدر به تو ظلم می کنند!

زن و شوهر با شنیدن این حرف فوراً از خر پیاده شدند و خر را به دوش گرفتند.

 

ظاهراً راه دیگری باقی نمانده بود. بعداً، وقتی به پل باریکی رسیدند، خر ترسید و شروع به

جفتک زدن کرد. آنها تعادلشان را از دست دادند و به رودخانه سقوط کردند. هیچوقت ممکن

که همه شما را بستایند، و یا لعنت کنند.

 هیچگاه نه در گذشته، نه در حال حاضر و نه در آینده چنین اتفاقی نخواهد افتاد.

بنابراین، اگر وجدان راحتی داری از حرف دیگران زیاد دلخور نشويد و به كساني كه چو ن كبك سر در گر يبان سخن مي گو يند تو جه نكنيم
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:41 | لینک  | 

پشيمان magnify

با هم سخن مي گفتند گو ئي در اين اند يشه بو د ند كه به راز دل هم پي ببر ند بحث اصلي در مو رد نو ع ز ند گي كردن بو دند و بعد به ناگهان تبديل به سوژه " پشيماني " شد يكي مي گفت سهل و آسان گير و راحت ز ند گي كن و ديگري او را فر مان مي داد كه از راههاي ديگري به حقيقت ر سد كه سخت پيچيده و غير و اقعي مي نمو د اما هر دو سر انجام به يك حقيقت ر سيدند " نو عي ز ند گي كنيم كه پشيمان نشو يم " داستان ز ير يك داستانی حقیقی است که در آمر يكا اتفاق افتاده. است در نگاه او ل شايد عصبانيت و خشم و نفر ت و صير را بتو انيد از آن بر داشت كنيد اما نو ع نگرش ديگر بر اين داستان مي تو اند سوژه " پشيماني " باشد
...................................................
مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی

به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را

دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد بطرف

پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد

و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.

هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما

مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و

باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید

- انگشتان من کی در میان؟

پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.

................................................................

دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان

را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی

فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان

ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما

فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.

مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال

عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد و سعي كنيم به گو نه اي عمل كنيم و ز ند گي نمائيم كه پشيمان نشويم
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:50 | لینک  | 

يك حرف مي تو اند ..... magnify
یک ضرب المثل چینی می گوید " یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود می کند".

سالها است كه مي نو يسم حقيقتا نخست از فو تبال نو يسي شر و ع كر د م اما دنياي فو تبال نو يسي ها بسيار شباهت به همان دعو اي طر فداران فو تبال در و ر زشگاه پيدا كر ده كه نمي دانند بهر چه طر فدار تيمي شده اند و بهر چه بخاطر علاقمندي به تيم ر قيب آنها بايد طر فداران آن تيم را مو رد نو ازش بي اد بي و فحاشي قرار دهند حكايت فو تبال نو يسي هم در اين ملك شبيه همان حكايت هست و مي گو يند يا در تيم مائي و يا اين كه هر چه بخو اهيم به تو مي گو ئيم و اين حكايت امروز من با مدير ان يك سايتي بو د كه در طي اين سالها بر اي او صاد قانه كار كر ده ام و حالا چو ن از مقاله هاي من در جاهاي ديگر استفاده مي شود مرا مو ر د مخاطب قر ار مي دهد كه چرا اين گو نه شده است ز يرا " ما شما را معروف كر ديم "!! نمي دانم چرا فكر مي كند كه من معروف هستم و چرا او مرا معروف كر ده است ؟اما يك نكته كه از ياد بر ده بود اين است كه اگر من معروف هستم به ز عم ايشان طبيعتا حضو ر مقاله من در سايث ايشان به معرو فيت سايتي كه به و اقع هيچ آوازه اي ندارد خو اهد شد اين حكايت جدال دو نفر ه من با اين آقا مرزا به ياد داستاني انداخت كه در ز ير مي گو يم .
.........................................

یکی از دوستان و همسر میلیونرش از کارگاه ساختمانی بازدید می کردند. یک کارگر که کلاه

ایمنی به سر داشت آن زن را دید و فریاد زد



- مرا به یاد میاوری؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی بودیم

در راه بازگشت به خانه شوهر میلیونر به طعنه گفت

- شانس آوردی که با من ازدواج کردی. وگرنه زن یک عمله و کارگر شده بودی



همسر پاسخ داد ..

- بر عکس تو باید قدر ازدواج با من را بدانی. وگرنه اون الان میلیونر بود نه تو
................................
بسیاری از روابط به دلیل حرفهای نابجا گسسته می شوند. وقتی یک زوج خیلی صمیمی

می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند.. ما بدون توجه به اینکه ممکن است

حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم.در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد. مثل یک تخم مرغ

شکسته، که دیگر نمی توای آن را به شکل اول در بیاوری
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:17 | لینک  | 

شايد قصه تو باشد magnify
خيلي و قتها فكر مي كنيم ز ند گيمان تمام شده است و اين ديگر آخر راه است و بر اي خو د پيش داو ر يهائي دار يم و آنقدر نا اميد مي شو يم كه حتي ممكن است بخو اهيم دست از ز ند گي زجر گو نه اي كه در و اقع روزمر گيمان است بشو ئيم داستان ز ير مي تو اند قصه اي بر اي همه ما باشد كه با قضاو تهاي عجو لانه و تصميم گيريهاي ز و د هنگام و كو چك كر دن بي جاي دنيا و آرزو ها و اهدافمان زند گي را بر خو د و اطرافيانمان سخت مي كنيم اميدو ارم با خو اند ن اين داستان نگاه تاز ه اي به ز ند گي كه عشق و شادي و اميد وايمان است و هر دم آن مي تو اند لحظه هاي پر از معجزه را را نصيب ما كند داشته و از آن لذ ت ببر يد


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا
ببيند اين همه سروصدا براي چيست .
مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسيده بود و بسته اي
با خود آورده بود و زنش با خوشحالي
مشغول باز
كردن بسته بود .موش لب هايش را
ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي
حسابي باشد
.‍اما همين كه بسته را باز كردند ،
از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛
چون صاحب
مزرعه يك تله موش خريده بود .موش
با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر

جديد را به
همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي
كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك
> تله موش
آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش
خريده است . . . مرغ با شنيدن اين
خبر بال
هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش
، برايت متأسفم . از اين به بعد
خيلي بايد
مواظب خودت باشي ، به هر حال من
كاري به تله موش ندارم ، تله موش
هم ربطي به من
ندارد .

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ،
صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش
> من فقط مي
توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي
، چون خودت خوب مي داني كه تله
موش
>به من
ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من
پشت و پناه تو خواهد بود . موش كه
> از حيوانات
مزرعه انتظار همدردي داشت ، به
سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن
> خبر ، سري
تكان داد و گفت : من كه تا حالا
نديده ام يك گاوي توي تله موش
> بيفتد.! او اين
را گفت و زير لب خنده اي كرد
ودوباره مشغول چريد شد .سرانجام ،
> موش نااميد از
همه جا به سوراخ خودش برگشت و در
اين فكر بود كه اگر روزي در تله
> موش بيفتد ،
چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ،
صداي شديد به هم خوردن چيزي در
خانه پيچيد .

زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و
به سوي انباري رفت تا موش را كه در
> تله افتاده
بود ، ببيند .او در تاريكي متوجه
نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي
كرده ، موش
نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه
دمش در تله گير كرده بود . همين كه
زن به
تله موش نزديك شد ، مار پايش را
نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا
بلند شد.
صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از
خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي
زنش را در
اين حال ديد او را فوراً به
بيمارستان رساند. بعد از چند روز ،
حال وي بهتر شد.
اما روزي كه به خانه
برگشت ، هنوز
تب داشت . زن همسايه كه به عيادت
بيمار آمده
بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و
قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ
مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست
داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و
ساعتي بعد بوي
خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اما
هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع
نشد. بستگان او
شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد
مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند.
براي همين
مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را
هم قرباني كند تا باگوشت آن براي
ميهمانان
عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت
و
حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي
شد . تا اين
كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد
به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و
خبر مردن
او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد
زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت
كردند.
بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور
شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي
مفصلي براي
ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند
. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي
گرديد و
به حيوانان زبان بسته اي فكر مي
كرد كه كاري به كار تله موش
نداشتند !
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 13:29 | لینک  | 



سالها است كه از اصطلاح " نخبه كشي " استفاد ه مي كنيم حديث نخبه كشي هاي متوالي در عالم سياست و هنر و ورزش و.. در ديار ما آنقدر تكراري است كه گو ئي نو عي هنر برايمان شده است هنر نخبه كشي ما آنجا شر و ع مي شود كه نخست نخبه كشي مي كنيم و بعد به يك باره دادوفغان  از " نخبه كشي " مي زنيم و در بسياري از اوقات اين داد و فغان را به آسمان مي فر ستيم نه بخاطر آن كه نخبه مردماني را كه دو ست داشتيم كشته اند بلكه بخاطر اين است كه آن كه دو ست دار يم را نخبه ناميده ايم و آنقدر در اين كار افراط كر ديم كه در پاره اي از اوقات نمي دانيم آن كه در مرگش به سوگ نشسته ايم دو ست داشتني بو ده و يا اين كه نخبه اي از ميان ما ر فته است و اين حديث ادامه دارد ز يرا دو ست داريم حسر ت آن چيز هائي را بخو ر يم كه ديگر نداريم و هيچگاه سپاسگذار آن چيز هائي را كه داريم نبو ده و به گو نه اي به نظر مي ر سد كه نخو اهيم شد ز يرا پارسي مردمان  نخبه و اسطو ر ه ز ماني خو اهند شدند كه ديگر نباشند !!حكايت اسطو ر ه هاي ما را بنگر يد سياووش از دام كيكاووس گذشت از ميان آتش گذر نمو د تا پاكي خو د را بنمايد سر نو شت او چه شد ؟ او را در ديار تو رانيان كشتند و بعد فر ياد و فغان نمو دند كه اي و اي و فر اق بر اي سياووش  كه فر ز ند ما بو د و لي افسوس كه آن گو نه بر فت حكايت اسطو ره ر ستم ما چه بو د آن هنگامي كه در چاهي كه برادرش شغاد برايش تدارك ديد مشغو ل جان دادن بو د كسي از سيل مر د ماني كه به مدد نيروي او به آرامش و آسايش ر سيده بو دند و جو د داشت كه حالي ز ر ستم دستان پرسد  ؟ حكايت قائم مقام فر اهاني جز مر گ در تنهائي بود ؟ حكايت امير كبير همان حكايت تكراري  هجر و دلتنگي و بي تو جهي نبو د ؟ حكايت دكتر محمد مصد ق در احمد آباد و ر و ز هاي تنهائيش چه بو د ؟ او نيز مرگ را در تنهائي به آغوش نگر فت و اسطو ر ه نشد ز ماني كه بر فت ؟ حكايت مرده پر ستي و پهلو ان ز نده را عشق است را ما ايرانيان تك هنر دار جهان !! همو اره داشته داريم امروز چهلمين سالگرد مرگ غلامر ضا تختي است مر دي كه بسياري معتقد ند چو ن محبوب شد تبديل به اسطو ر ه شد و بر خي نيز اعتقاد دارند چو ن اسطوره بو د محبوب شد اما هر چه بو د باز غلامرضا تختي حكايتي ز تنهائي را ر قم ز د بزر گ مر دي كه در عر صه و رزش آن گو نه جو انمر د و افتخار آفر ين بو د كه حتي ر قيب سر سختش نظير الكساندر مدو يد را آن گو نه عاشق خو د مي  ديد در عر صه تشك كشتي ز ند گي نيز قهر مان بو د ياد او در هنگامه ز لز له بو ئين ز هرا فر اموش نشدني است مر حو م غلامر ضا تختي در سالهائي از ابزار محبو بيت در امر خير استفاده كر د كه شايد كمتر كسي از آن استفاده مي كر د و حتي امروز هم مي بينيم نامهاي به اصطلاح محبوب ما چگو نه سخت و بي ر مق و بي تو جه در امور انسان دو ستانه و غير منافع شخصي حضور دارندو يا خو د خو اهانه اصولا حضور ندارند   اين افسانه نيست اما حكايت قدم ز د ن او در خيابانهاي و بازار تهران با سري پايين و جمع آوري كمك بر اي مر دمان بو ئين ز هرا از او يك مر د محبوب و هم اسطو ر ه ساخت او به گو نه اي ر فتار كر د كه امروز بعد از حدو د 4 دهه از مرگش كمتر كسي را نز ديك به خصو صيات جو انمر دي و فر و تني و مر دمي او مي بينيم و همچنان در حسر ت او هستيم هر چند كه اگر ز نده بود....بگذريم در رو ز گاري كه نه قهر مانان و نه پهلو انان مر دمي وجود دار ند باز هم بايد در رثاي تختي در حالي گو ئيم كه او نيز در آخر ين لحظه هاي حياتش در هتل آتلانتيك چو ن ر ستم در چاه شغاد چو ن سياووش در بند افراسياب وچو ن امير كبير در باغ فين و چو ن دكتر محمد مصد ق در ده احمد آباد محبوب و لي تنها و در حسر ت مهر همه آنهائي بو د كه در روز تشيع جناز ه اش فر ياد مي ز دند

رستم دستان كيه ؟ غلامر ضا تختيه

آري حكايت اسطو ر ه ها به پايان ر سيده است هر چند كه همو اره در پي آنان در انتظاريم  و مي خو اهيم در انتظارشان بنشينيم تا در رثاي مرگشان فر ياد " هيات بر نخبه كشي " سر دهيم و اين يكي از معدو د هنر هاي ما ملتي است كه مد عي هستيم هنر نز د ما هست و بس!!

بهر حال 40 سال گذ شت 40 سال از مر گ قهر ماني گذ شت كه سالها است كه در سو گ او فقط از او ياد مي كنيم و از نامش بعنو ان الگو بهره و لي در عمل با اعتقاداتش و ر فتار هايش همان كاري را مي كنيم كه با خو د او در شب آخر ز ند گيش در هتل آتلانتيك كر ده ايم 17 دي فر ا رسيد اند كي يادآوري حداقل كاري است كه مي تو ان بر اي مردي كر د كه اسطوره شد و محبوب ماند و به همين دليل  او را در تنهائي ر ها كر ديم  امروز حتي مقبر ه اش نيز بسي مهجور و دور از شان يك قهرماني ملي است  افسوس يادش گرامي باد

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:52 | لینک  | 

مفتخريم كه magnify
  وباز حديث نامردي و ناجو انمردي از آستين كسي كه قرار بو د پدر خو انده و يعني خو انده شو د تا پدر باشد به در آمد پسر ك تنها 2 سال سن دارد اسمش ابو لفضل است اما كسي چون ر ضا زاده را ندارد كه بر روي پير اهنش نام او را بز ند و بر ايش سينه سپر كند ابو لفضل تنها يك مادر دارد يك مادر كه ضعيفه است و با شباهتي بس عجيب از بعد كلمات از سوي اين اجتماع مهرپرو ر مز ين به نام صيغه نيز شده است !!نگاه كنيد با كمي بي تو جهي چقدر كلمه " ضعيفه " و " صيغه " يكسان ديده مي شود بي تو جهي ؟ آري حديث بي تو جهي است كه باعث شده است در اين دياري كه 25 قر ن پيش بر اي ز نان بار دار و كو د كانشان حق و حقوق قائلي باشند به يك باره همه چيز عوض شو د و حالا همان بانوي ايراني تبديل به اين بي نو اي ز ني شود كه مز ين به نامهائي چو ن " ضعيفه " و " صيغه " مي شود و اين ضعيفه يك پسر دار د پسري كه ابو لفضل است كو چك است از بي ر حمي رو ز گار نمي داند از بي پناهي زن ر ضعيفه خبر ندارد از صيغه شدن مادر بي نو ا خبر ندارد او فقط مي داند كه به اين دنيا آمده و لي نمي داند كسي او را نمي خو اهد و از اين ر و است كه زير مشت و لگد نامر دي كه خو د را مر دي مي نامد آنقدر كتك مي خو رد تا امرو ز در بيمارستاني در كما باشد و تازه او ضاع او تنها به اينجا ختم نمي شود ز يرا مادر از ترس نداشتن پناهگاه و نداشتن تامين و بي تو جهي جرات ندارد از شو هري كه ضعيفه بو دن او را با نام صيغه همگام كرده شكايت كند مي دانيد چرا ؟آخر مرد ك معتاد ممكن است ديگر مر دانگي نكند !! ديگر از او نگاه داري ننمايد ديگر سايه پر فتحو حش !! را بر سر او نياندازد و آن و قت مجبو ر شود باشدكنار خياباني رو د كه بسياري چو ن او بخاطر نامر دهائي چو ن و شو هر خو انده و مر د خو انده و آدم خو انده مجبو ر شده بايستند تا نامرد ديگر و شو هر خو انده و ناخو انده ديگري بخو اهند مهمان ناخو انده جسم و جان او شو ند زن شكايت نمي كند حتي اگر ابولفضل كو چولو ديگر نباشد حتي اگر ابو لفضل كو چو لو به سر حد مر گ كتك بخو ر د خوب و قتي نام فر ز ند بشو د " نان خو ر اضافه " و قتي ز ن شو د " ضعيفه " و يا " صيغه " مگر حق حياتي نيز هست ؟ مگر حياتي با اين همه نامر دي و ناجو انمر دي و جو د دارد ؟ و قتي حمايتي نيست و قتي راحت به يك ز ن بي نو اي بي حامي هر لقبي مي دهيم وقتي كه تازه آن بي نو ايان ملقب به الفاظ ما محروم شدند و قتي ابو لفضلها را كتك ز دند و كشتند شانه هاي خو د را بالا مي انداز يم و قتي هيچ مر جع قانو ني و جو د ندارد كه به نجات ابو لفضلي رو د كه بي ر ضا زاده است تا ديگر مضروب و كشته نشوند و قتي حساب بانكي معر في نمي شود تا براي من و تو پيام كو تاه كنند تا به داد ابو الفضلها بر سند آيا همان بهتر نيست كه ابولفضلها بمير ند ؟ اما حالا اگر قرار است ابو لفضلها بمير ند چه خوب است از اين پس از پدر خو انده معتاد و شو هر ضيغه بخو اهيم كمتر اين بچه را آزار دهد و با همان كتك او ليه او را به ديار عدم بفر ستد آخر مگر چند تا تخت خالي و پذير ا و مهر بان بر اي امثال ابولفضلها هست ؟مگر چقدر مهر باني و جو د دارد كه اگر و جو د داشت ديگر ضعيفه بو د ؟ ديگر صيغه بو د ؟ ديگر ابو لقضل كتك خو ر ده بو د ؟ ديگر به چنين نامردي نام پدر خو انده مي دادند ؟ ديگر القاب ز شت بيو ه و نامادري و ناپدري و فر ز ند طلاق بو د ؟نه نبو د و حالا كه هست چه بهتر همه چشمها را بند يم كه نه ابولفضلي باشد و نه مادر صيغه اي و نه ز ن ضعيفه اهميتي داشته باشند و دنيا به كام من نامرد و ناجو انمرد ي باشد كه شانسي دارم كه "نر" به دنيا آمده ام افسوس
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:7 | لینک  | 

عشق لاك پشتي magnify

فكر بلبل همه آن است كه شد گل يارش

گل در اين اند يشه كه چو عشوه كند دركارش

به طور حتم حضر ت حافظ نيز عشق را در تمامي مو جو دات ديده بو د كه اگر اين گو نه نبو د هيچگاه چنين ز يبا ز عاشقانه ها نمي گفت عاشقانه هائي كه جاو دان تر نمي كردند كه همچنان همه مي ر قصند و مي خو انند ز عاشقانه ترانه هاي اوكه افظ شير ازي است

توي دنيا همه كس عاشق مي شود اما شايد قشنگ تر ين عشق را بايد عشق لاك پشتي ناميد عشق لاك پشتي چيست ؟ عشقي است كه آهسته آيد و اگر رو ز گار هجري ر سد آهسته نيز ر و د دنياي امرو ز ما لاك پشتي نمي انديشد همگان به دنبال سر عت و سطحي ديدنها هستيم و نمي خو اهيم اند كي صبر داشته باشيم واند كي اين صبر را تقويت نمائيم وبا ايمان به عشق و حضو ر عالم پر عشق و باور به عشق و از همه مهمتر به خو د عشق كه فراتر از زمان و مكان عاشقانه زيستن كنيم بسياري از ما معتقديم دنياي امرو ز ديگر اين حر فها را ندارد دنياي سر عت ز ماني بر اي اند يشيدن نمي گذارد و قصه ها سالها است كه عشق را ميز باني كنند اين حرف عشق در قصه ها را بار ها شنيده ايم اما از ز بان بسياري كه از عشق داستان سر ائي كرده اند و قتي مي پرسم چر ا فكر مي كني كه عشق تنها در داستانها است ؟ تنها از تجر به هاي شتاب ز ده و انتخابهاي هراسانش بر ايم گفته اند بسياري از تر سها گفته اند و از اين كه عاشقي را قصه مي دانند ز يرا خو د با آن مو اجه نشده اند اما مي پر سم آيا بر اي عشق و رزي لختي هم صبر و ايمان و اميد داشته ايد ؟ بسياري از ما به دنبال تو هم مي ر و يم تو همي كه از سخت كر د ن ز ند گي حاصل كر ده ايم خيلي از ما مي خو اهيم طلسم بشكنيم طلسمي كه اعتقاد دار يم آن ديگري بر اي ما ساخته است بت ساخته ايم از خو د و نخست مي خو اهيم بتهاي ديگر را شكنيم در حاليكه بزر گتر ين بت همين باو ر هاي اشتباهي است كه سخت در ر يشه ما تنيده شده و گو ئي خيال ر هائي نداريم كدامين طلسم جز جهل و خو د فر يبگي مي تو اند عشق را از ما بر بايد ؟ كدامين سحر و جادو ئي جز سهل اند يشي و نه ساده ز يستي مي تو اند ما را اين گو نه اسير خو د سازد كه عشقي و جو د ندارد آيا از خو د پر سيده ايم چيزي را كه خو اهانش نيستيم چگو نه بايد به سر اغمان آيد ؟و قتي بذري نكاشتيم چگو نه بايد به دنبال محصو ل گر ديم ؟ كدامين از ما از يك طلو ع و يك باران و يك نسيم و يك تابلوي ز يبا نقاشي و يك نو اي مو سيقي و يك فيلم ز يبا و يك شعر و يك نو شته پر مهر لذ ت نمي بر يم ؟چرا اين گو نه سخت به خود مي گيريم ؟چرا بي عشقي را رنگ مدر نيته مي دهيم ؟ كدام دنياي امرو زي ز عشق بد مي گو يد و يا از آن بدتر آن را نفي مي كند ؟عشقي كه نفي ميشود عشقي كه در و غ مي شمار ند عشقي كه در افسانه ها است همان عشق غير لاك پشتي است زو د مي آيد و زو د هم مي ر و د بيائيم در رو ز گار سهل و پر سر عت كمي در نگ كنيم در نگ كردن ما ز غاقله جدا ماندن نيست راه را بايد دنباله باشيم كه كارو انهاي بسيار در ز ند گي هستند اما مقصد ما كجاست ؟

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:4 | لینک  | 

love is like wind magnify

Love is like wind

You can not see

But

You can feel it

عشق چو ن باد است

او ر ا نمي بيني و لي حسش مي كني

.................

اين جملاتي از فيلم walk to remember a است فيلمي كه يك عاشقانه ز يبا است كه در آن پسركي جو ان عاشق دختري مي شود كه كاملا از او دو ر است دختر كي از دنياي ديگر و در يچه نگرشي بسيار متفاو ت با پسر ك و لي آن چه اين دو را به هم پيو ند مي دهد " عشق " است و اين عشق او را كه يك پسرك شيطان و بي مسئو ليت و پردر دسر بو د تبديل به يك دانشجوي مدر سه طب مي نمايدو خو د پسر ك مي گو يد عشق او مرا نجات داده است و در صحنه اي از فيلم دختر ك كه از سر طان فو ت مي كند پسر ك با بغض مي گو يد عشق نتو انست معجز ه كند او را نجات دهداما پدر دختر ك مي گو يد معجز ه عشق شما همان تغيير و نجات تو بود در طي اين فيلم بيننده مي تو اند بر احتي در يابد كه بسياري از پيچيدگيهائي كه بر اي عشق و عشق و رزي تعريف شده است در و اقع خو د عشق نيست بلكه تصويري غلط از ساده تر ين و بديهي تر ين خصلت يك مو جو د ز نده يعني " عشق " است در طي اين فيلم مي بينيم كه در گير و دار معاني و لغتهاي متفاو تي آن چيزي كه گم مي شو د خو د عشق است همان عشقي كه بايد همراه با صبر و ايمان و اميد و احترام باشد همان عشقي كه در آن كينه و حسادت و انتقام و ترس و تو قع جائي ندارد همان عشقي كه مي تو اند واژه هاي گو ناگو ن گير د اما آن چيزي كه در آن مهم است همان حس خو د عشق است عشقي كه بر خلاف گفته بالا ديده هم مي شود اگر بخو اهيم آن را ببينيم وبه همان انداز ه ديدني است كه بي عشقي و اد عاي عشق را مي تو ان ديد عشق حس مي شود به همان انداز ه حسي كه فر يب عشق و خستگي و اد عاي عشق را حس مي كني و ساد گي عشق كه اساسي تر ين ويژگي است آري عشق بي ز مان و بي مكان و بي بهانه و بي كشمكش و معامله نگري است عشق مي تو اند بي اد عا باشد اما باشد و بي عشقي مي تو اند پر ادعا باشد و لي خو د عشق نباشد و مي تو ان در عشق و نه تنها با عشق ز ند گي كرد كه تفاو ت "در" و "با " كه هردو حرو ف اضافه در ز بان پارسي هستند بسيار خواهد بود سخن بسيار است اما دو ست دارم چند جمله ز يبا ئي كه از عشق در اين فيلم شنيدم را بيان كنم و در اين ز يبا باراني صبح ز مستاني تهران بر اي همگي عشق و اقعي و حس و اقعي تر از آن و ديدن به تمامي معني عشق را آرزو كنم

Love is full of hope

عشق سراسر از اميد است

Love is the reality of faith

عشق حقيقت ايمان است

Love is passion

عشق صبر است

Love is respectable

عشق قابل احترام است

وچه خو ب است همه چيز را آزاد و ر ها و درو غين نبينيم

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:43 | لینک  | 

كاش قبل از آن كه دير شو د بفهميم magnify

روزنامه را باز مي كنم كمتر علاقه اي به صفحه حو ادث دار م رو ز گار عمر آنقدر كو تاه است كه تا مي تو انيم بايد از آن لذ ت ببريم و همين كه سلامتي را مي بينم سعي بنمايم كه ملامتي نكنم به قو ل حافظ
مگذ ران روز سلامت به ملامت حافظ
چه تو قع زجهان گذران مي داري
اما داستان اين خبر رو ز نامه حو ادث عجيب بو د خانمي 37 ساله به جر م قتل پسري كه قر ار بو د با او ازدو اج كند محاكمه مي شد شايد تحليل اين خبر چندان هم سخت نبو د كسي كه ديگري را مي كشد بايد هم محاكمه و... شود اما داستان به اين ساد گي ها نبو د خانم مو ر د اشاره در خبر 37 سال سن داشت و پسر بي نو اي مقتو ل تنها 21 بهار را گذ رانده بود!! عجيب است كه چگو نه ز ني 37 ساله بايد به از دو اج پسري 21 ساله مجبو ر شود اما حقيقت داشت خانو اده دختر ك كه تنها شانس اين دختر بر اي عطيه ازدو اج !! را در اين پسر 21 ساله مي ديدند دخترك را مجبو ر ميكردند كه با او ازدو اج كند اين اجبار ها و فشار ها و از سوي ديگر ر فتار هاي ناشي از عكس العمل اين فشار ها باعث شد كه بين اين دو ز و ج مشاجره اي ر خ دهد و بشو د آنچه كه نبايد شود ... نگاهي به اين حاد ثه مي تو اند هر خانو اده اي و هر پدر و مادر ي را به خو د آو ر د كه چر ا بايد اين گو نه از فر ز ندان دو ر بو د ؟ در حال و هو اي اين داستان بو د م كه آيلي شمار ه تلفني را به من داد كه با آن تماس بگير م تا برايمان قصه و شعر بخو اند !! عجيب بو د مادر بزر گي كه سالهاي قديم قصه مي گفت تبديل به اين شماره تلفن شده بو د ؟و همه مدر سه هم اين شماره را داشتند با شماره تماس گر فتم و گو ينده اعلام كر د به ازاي هر تماس بايد 200 تو مان پر داخت كنيم!! و از دختر م خو است كه به ازاي شمار ه 1 به قصه و فشر دن شماره 2 شعر انتخاب كند و بعد در مر حله بعدي از بين 50 قصه و 50 شعر يك شماره را بز ند بعنو ان يك نو يسنده به قصه ها گوش دادم همان قصه هاي تكراري كه هر كدام از ما بار ها شنيده ايم و لي هيچكدام اند كي ز مان ندار يم كه بار ديگر آن را بر اي فر ز ندانمان باز گو كنيم حكايت اشعار هم بهتر نبو د همان شعر هاي " عر و سك قشنگ من اينجا خو ابيده ..." بو د ر استي كجا ر فت " خانم عاطفي " مهر بان كه بر ايمان قصه مي گفت ؟ كجا ر فت حكايت شهر قصه ز نده ياد بيژن مفيد كه چه غو غائي به پا مي كرد ؟ صمد بهر نگي چه شد ؟ عمو عاملي قصه گوي شهر ما بر فت چه كسي جاي او آمد ؟ مادر بزر گهاي ما كجا ر فتند ؟ آن قصه ها آن اشعار و آن ترانه ها و آن هم دليها را چر ا در رو ز مر گي دفن كر ديم ؟ آيا همين قبر ستان احساسات و هم دلي ها و قصه ها باعث نشدند كه دختر ان خو د را مجبو ر كنيم ازدو اجي نامناسب كنند ؟آيا اين گو نه فرار پدر و ماد ر از فر ز ندان و بالا ر فتن فر ار فر ز ندان از پدر و ماد ر ها نشان از همان دفن قصه گو ئي ها نيست ؟ امروز مي گو ئيم يلدا خرافات است آيا همان قصه هاي يلد ا و جمع شدنها و گفت و شنو د هاي آن جمع صميمانه باعث نمي شد كه دختر 37 ساله اي ديگر پسر 21 ساله اي را نكشد؟آمد يم يلد ا را كشتيم و مهر گان را بي بها نهاديم و چهار شنبه سو ري را مال مجو سان دانستيم نو رو ز را از ياد بر ديم و رو ز سيز ده بدر را روز طبيعت نام نهاده ايم شاهنامه تنها در قهو ه خانه ها تر نم شد حافظ از ياد بر فت و نقل زبان تنها پير مردان شد و باز ي كر د ن با فر ز ندان را از ياد بر ديم و اصلا ياد مان ر فت كه شهر زاد قصه گو هزار شب قصه گو ئي كه باعث شد سلطان خو نخو اهي تبديل به عاشقي شو د مال ما بودتالارهاي انتظار داد گاههاي خانو اده و داد گاههاي جنائي مملو از فر ز نداني است كه مو ر د بي مهري قرار گر فتند فر ز نداني كه اگر تنها يك قصه از پدر و يا مادر مي شنيدند شايد هيچگاه نمي دانستند داد گاه كجاست ؟ و قتي قصه گوي ما تلفني شد وقتي اشعار ما تكراري گشت و قتي خا نم عاطفي و خانم احترام بر و مند و طهماسب از تلويز يو ن ما ر فتند آيا نبايد باز هم اين گو نه جنايات را شاهد باشيم ؟ تا و قتي از هم دو ر يم و نتو انستيم جانشين صمد بهر نگي را بيابيم و قصه گو ئي و شعر خو اند ن بر اي فر ز ندانمان را به كامپيو تر و تلفن بسپار يم آيا بايد انتظار داشته باشيم كه در تله از دو اج كه تنها فرار از خانه سو ت و كور و بي مهري است فر ز ندانمان نيافتند ؟آيا بايد در انتطار باشيم كه آمار طلاق و اقعي و طلاق خاموش ما پايين آيد ؟آيا بايد در انتظار نباشيم كه سن فحشا و جنايت ما اين گو نه كم شوند ؟ اگر آن دختر ك 30 سال پيش كه امروز در 37 سالگي پشت ميله هاي ز ندان بر اي اجراي حكم اعدام انتظار مي كشد اند كي مهر و نز ديكي و صميميت از آن كه تنها نام پدر و مادر او را به يد ك مي كشد را مي ديد شايد امروز خو د مادر قصه گوي فر ز ند ان خو شبخت ديگري بو د كمي به خو د آئيم
دست به دست هم دهيم چو مهر
تلفن را قطع مي كنم و با آيلي به سمت كتابخانه مي ر ويم و به همراه هم شعر مي خوانيم و آرزو مي كنيم كه هيچ فر زندي به همراه پدر و مادرش در روز مر گي ها غرق نشو د
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:31 | لینک  | 

تب فوتبال magnify

ز ند گي با يك پدر فوتبال دو ست و فو تبال نو يس ناخو د آگاه از آيلي يك عاشق فو تبال ساخته است در بيشتر رو ز هائي كه مرا در جلوي تلويزيون مي يابد تنها بر نامه اي كه از اين جعبه جادو ئي پخش مي شو د فو تبال است و شايد به همين دليل است كه آيلي خيلي زو د عاشق فو تبال شده است و با هم كلاسيهايش از فوتبال سخن مي گويد رو ز گذ شته آيلي را با دو ستش پارميس ديدم كه دست در گرد ن هم از مدر سه بيرو ن آمدند و شعار هائي از نو ع فو تبالي دادند برايم اين نحو ه رفتار آيلي عجيب نبو د اما نو ع شعار هاي مرا سخت متعجب كرد او و پارميس مي گفتند "آب در يا شوره استقلال ...شعوره " نمي دانستم به اين سر عت تب بي فر هنگي فو تبال ر شد مي كند غمگين بو دم چو ن در طي سالهاي عاشقي فو تبال نه هيچگاه تو هيني به طر فداران تيمها كرده و نه به قلمم اين اجازه را داده بودم و جالب اينجا بو د كه صميمي تر ين يار فو تبال من پسر خاله ام بو د كه در جايگاه طر فداري تيم آبي مي نشست كه ر قيب محبوب من قرمز بود به ياد جمله اي از پائو لو كو ئيليو نو يسنده ر مانهاي معروف چو ن كيمياگر و ز هير و... افتاد م او نيز چو ن من هم ر مان مي نو يسد و هم عاشق فو تبال است ر و زي خبر نگاري از او رابطه رمان و فو تبال را پر سيد و او گفت " ر مان و فو تبال چو ن الگو ها ئي از ز ند گي هستند" و شايد به همين دليل بو د كه با آيلي صحبت كرد م در طي مسير به خانه به او گفتم

1/طر فداري از تيمي به معني بي احترامي به طر فداران تيم ديگر نيست در ز ند گي هر كس ايده و مسلك و سليقه اي دارد و بايد به آن احترام گذاشت و عقايد و باو ر ها را به شرط آن كه سعي نشو د به تو تحميل گردد را بايد احترام گذاشت و از اين ر و اگر تو مي خو اهي از چيزي طر فداري كند نخست علت آن را بايد بداني و دو م اين است كه به مخالفينت احترام بگذاري و از آنان بخو اهي كه همين ر فتار را با تو بكنند

آيلي كمي قانع شد و با هم به خانه ر فتيم از من پرسيد كه حر يف امرو ز قر مز ها چه كسي است ؟ گفتم " ملو ان " لبخندي ز د و گفت آنها را مي بر يم خنديدم و گفتم درس دو م فو تبال اين است

2/هيچگاه حر يفت را دست كم نگير و همو اره به حر يفت احترام بگذار و اين ار تباطي با فو تبال ندارد اگر درس مي خو اني آن را عميق بخو ان اگر چيزي را ياد مي گيري آن را عميق ياد بگري اگر چيزي را قبو ل داري قبلا از آن عميق بدان

اما آيلي غرق در غرو ر "پرسپو ليسي شدن" بودو داستان به گو نه اي ر فت كه او دو ست نداشت هيچگاه باخت پرسپو ليس اين گو نه بر ايم سخت نبو د و قتي كه ديدم آيلي بخاطر تيمي كه نهبازيكنان با لياقت داشت و نه مر بي با لياقتي و نه مدير با لياقتي بايد اين گو نه اشك ر يزد او را بغل كر د م و گفتم بر اي چه گر يه مي كني ؟ و پاسخم داد" ما نبايد مي باختيم " و اين گو نه بو د كه مجبو ر شدم درس سو م را نيز به او بگو يم

3/هيچگاه پير و زي به هر قيمتي را نخو اه بر اي پير و ز شدن بايد تلاش و دانش و آگاهي و لياقت باشد و اگر اين گو نه نيانديشي حتي اگر بر ده باشي باز شكست خو اهي خو ر د يك شكست از روي تلاش بهتر از پير و زي از سر شانس و تقلب و بي لياقتي است

آيلي همچنان گر يه مي كرد و نمي دانست به دو ستانش چه بگو يد به او گفتم آبي ها هم باختند حالا بي حساب شديد و بايد به انتظار باز يهاي بعد نشست مهم فو تبال و نه تنها بر د و باختش است آيلي بر نامه باز يها را از من پرسيد و خوشحال شد و درس چهارم را اين گو نه با فو تبال مرو ر كر ديم

4/ بايد اميد داشت به آينده بايد سعي كر د و لياقت را به اثبات ر ساند بر دها و باختها تنها در لحظه هستند و ز ند گي را با عشق و اميد و ايمان بايد ادامه داد

وخنده آيلي مرا خو شحال كر د كه در بعد از ظهري كه بسياري از عاشقان قر مز و آبي گر يسته اند ما تو انستيم به پند پائو لو كو ئيليو گوش دهيم و از فو تبال درس ز ند گي بگيريم

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:30 | لینک  | 

در سهاي دندانپزشكي magnify
l

وعده ديدار رسيد و در پي آن دلشو ر ه ها نيز آغاز شد رو ز بررسي مجدد دندانها بود و اين اتفاقي بو د كه در اين 4 ماهه كه آيلي ارتو دنسي كرده هر ماه تكرار شده استا آيلي بار ديگر دلشو ر ه گر فته بو د و من هر چه از مهر باني و خو بي خانم دكتر مي گفتم آيلي تصديق مي كرد و لي ته دلش نگران بود كه من علت آن را نمي دانستم در جلسه هاي قبلي تنها خانم دكتر مهر بان نگاهي به تغييرات دندانها ناشي از ار تودنسي مي كر د و بعد مي گفت " خيلي خوبه دختر م و بر و جايزه ات را بر دار"و قضيه را تمام مي كرد اما اين بار آيلي نگران دندان شيري لقي بود كه در دهانش بازي مي كرد بهر حال بايد مي ر فت ز يرا ياد گر فته بو د " بر اي حل مشكل بايد با آن روبه رو شد و از آن فرار نكرد" به سمت دندان پز شكي ر فتيم دستهاي مرا محكم تر از قلب گر فته بو د و من نيز سعي مي كر د م به او از بر نامه هاي بعد از دندان پز شكي بگو يم ز يرا هردو مي دانستيم " بايد همو اره به آينده با چشم اندازمثبت نگريست" به داخل مطب ر فتيم و خانم دكتر را در انتظارمان ديديم او لبخند مي ز د و با لحني مهر بان گفت " سلام آيلي قشنگم چه خو ب كر دي كه سر به من ز دي دلم بر ايت تنگ شده بود " خانم دكتر هم درس ديگري مي داد او با تبديل يك جلسه دندانپزشكي به يك جلسه مهماني و ياد آوري سر ز د ن به ما ياد آو ري كر د كه " بسياري از اوقات بر اي حل مشكلات بايد نگرشها را عوض كرد " و آيلي خيلي راحت دستهاي مرا رها كرد و به سمت صند لي دندانپزشكي كه ديگر چو ن يك اتاق شكنجه نبو د به راه افتاد و خانم دكتر شر و ع به معاينه كرد و خو د آيلي با شجاعت از دندان لقش به خانم دكتر گفت اين حر ف آيلي كه ناشي از صميميت خانم دكتر و اعتماد آيلي به او بو د نشان از اين و اقعيت داشت كه " صميميت و اعتماد بايد نشان داده شو د تا از سوي طر ف مقابل پاسخ داده شود"و خانم دكتر با مهر باني داستاني را از كر مهائي گفت كه باعث شده اند اين دندانها اين گو نه خراب شو ند و بعد در حاليكه سعي مي كر د آمپو ل بي حسي را مخفي نگاه دارد گفت :الان با تفنگم همه كر مها را مي كشم " اينجا نيز درس تغيير نگرش جو اب داد و در حاليكه در چشمهاي آيلي در هنگام تز ريق آمپو ل بي حسي در د را مي ديدم اما بر ق اعتماد در آنها بيشتر حس مي شد بعد از كشيدن دندان قر ار شد كه آيلي تا يك ساعت صحبت نكند و اين كار بر استي بر اي دختر كنجكاو و مهر بان من بسي طاقت فر ساتر از خو ر د ن آمپو ل و كشيدن دندانش بو د اما او به من نگاه مي كرد و با چشمهايش با من صحبت مي كر د چشمهائي كه به وضوح در آنها بسياري از چيز ها را مي ديدم و به اين درس مو لانا بار ديگر رسيديم " كه هم دلي از هم ز باني خوش تر است "به خانه ر سيديم و آيلي از من خو است كه كنار او بنشينم و من كه نگر ان دردهاي او بو دم از كنارش جم نخو ر د م و باهم بر اي هزار مين!! بار سي دي هاي سر يال " نقطه چين " را ديديم و آيلي محو سر يال بو د و ديگر در چشمهايش بغض و درد را نمي ديدم و بار ديگر فهميدم كه " خنده بر هر درد بي در مان دو ا است " آيلي كنار من نشسته بو د و من مو هاي او را نو ازش مي كر د م كمي كه اثر داروي بي هوشي از بين ر فت ناراحت شد و به او مسكن دادم و با هم كلي به شو خيهاي سر يال خنديديم و آيلي از سر و كو ل من بالا ر فت و كلي با هم شو خي كر ديم و با ر ها بر روي كاغذ جمله " دو ست دارم " و" درد نداري " و " نه ندارم "را نو شتيم تا آن گو نه كه آيلي يك دفعه بعد از گذ شت ز ماني كه حر ف ز دن بر اي او ممنو ع بو د به سخن آمد و اعلام كر د كه گر سنه است و اين يعني اعلام بهبو دي بو د و درس ديگري را به ما داد " عشق در مان مي كند" و شامي همراه باخنده و شو خي در مو رد سر يال و ياد آوري حر فهاي خانم دكتر مهر بان خورديم و انديشيديم كه داستان دندان پز شكي چه در سهائي بر اي ما داشت

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:0 | لینک  | 

دوستت دارم بانوي بهاري  و ز مستاني من magnify

خو اهر و يار ديرينش پوران فر خز اد مي گو يد او متو لد 8 دي ماه سال 1313 است اما شايد زو د از دست دادن او و حسر تي كه سالها است از نبو دش مي كشيم و تمامي ز خمهائي كه او از رو ز گار كشيد باعث شد كه بنا بر يك اعتقاد قديمي كه بي دليل عدد" 13" را منحوس مي داند سالرو ز تو لدش را 13 دي 1313 گو يند و شايد عده اي كه سخت از عدد " 13 " متوحش بو دند تر جيح دادند كه تار يخ تو لد او را بار ديگر عوض كنند و تبديل به 14 دي 1313 دانند اما تفاو تي نمي كند بر اي بانو ئي كه از اسير و ديو ار و سپس عصيان به " تو لد ديگر" ر سيد هر رو ز تو لد ديگر است او 43 سال است كه جسم فر و غ را ترك كرده است و لي همو اره ز نده است و همچنان خبر از آمدن مي دهد آمدني كه همراه عشق است

مي آيم مي آيم

و آستانه پر از عشق مي شود

و من درآستانه به آنهائي كه دو ست مي دارند

و د ختري كه هنو ز آنجا

در آستانه پر عشق ايستاده سلامي دو باره خو اهم داد

....

آري او از آستانه ها گذ شت و سلامي دو باره داد و از اين ر و است كه فرو غ فر خز اد همو اره جلو ه گهي و فر و غي بي پايان به شعر و اد بيات و عاشقانه هاي پارسي داده است هر چند كه در روز گار سخت زخم از عشق ديد و بار ها فر ياد ز د

" تمامي ز خمهاي من از عشق است " كه از عشق نبو د فر و غ نيز ديده بو د كه نمي تو ان قباي عشق را بر قامت هر كسي دو خت و او نيز دانسته بو د كه عشق و عشق ورزي مي تو اند ملعبه بسياري از سيه كاران و درو غ گو يان ز مانه شود و شايد به همين دليل بو د كه گفت

" هيچ صيادي در جوي حقير كه به گو دالي مير يزد مرو اريدي صيد نخو اهد كرد" و رو ز گار او چو ن بيشتر رو ز گاران جوي هاي حقير هوس و نير نگ و دو ر و ئي و ترس بيش از در ياهاي پر مرو اريد عشق و صداقت و شجاعت بو دند و از اين ر و بو د كه بار ها ر نجيد و خر و شيد و فر ياد ز د فرو غ فر خز اد خو د گفته بو د "مفهو م سنگ را ز ماني حس مي كنم كه سر خو دم بشكند "و شايد چو ن چنين بو د كه عشق را ز ماني فر ياد ز د كه دلش بار ها شكسته شد او كه در 16 سالگي در قامت عاشقي ر فت و در 20 سالگي همره با طعم تلخ جدائي نخستين ترانه هاي خو د را منتشر كر د بيش از هر كس ديگر مي تو انست شكستگي دل را به ترنم كشد او از ساد گي سخن مي گفت و حتي با تمامي عمقي كه دل عاشقش داشت باز ساد ه و ر و ان از آن سخن مي گفت چو ن اين ترانه جاويدش

" در اتاقي كه به انداز ه يك تنهائي است دل من كه به اندازه عشق است به بهانه ساده خو شبختي خو د مي نگرد"

و او خو شبختي را با بهانه هاي ساد ه حس مي كرد و اين بهانه را در قالب شعر كه خو د آن را ر فيقش مي نمايد و اعلام مي كرد كه در آن اشعار تنها خو د را جستجو مي كند و چه بسيار ز يبا مي يافت او در اشعارش نه با ديگران كه نخست با خو د سخن مي گفت در مصاحبه اي با مجله " روشنفكر" در مو رد هنر مند مي گو يد

" كسي كه كار هنري مي كند بايد او ل خو دش را بسازدو كامل كند"و از اين رو است كه فرو غ به يك بار ه از نهايت شب حر ف مي ز ند

من از نهايت شب حر ف مي ز نم

من از نهايت تار كي

و از نهايت شب حر ف مي ز نم

اگر به خانه من آمدي بر اي من اي مهر بان چراغ بياور

و يك در يچه كه به ازدحام كو چه خو شبختي بنگرم

....

و چنين است كه اين نهايت شب او گسترش مي يابد ورشد مي كند و فر و غ فر خز ادي مي شو د كه فيلم خانه سياه كه قصه مر د ماني كه به جر م بيماري جذام !!در نهايت شب ز ند گي مي كنند را عاشقانه مي سازد آري فر و غ عاشقانه ز ند گي كر د هر چند كه ز مر دان وفا نديد

به مردي وفا نمو دم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كو دكي سبك سر بود

خو د ندانم چگو نه رامش كردم

...

فر و غ از مردان سخت گفت اما در طعنه اي ز يبا به هم زنان نيز از دور شد ن از خصلت " بانو بو دن " تبديل شدن به " ماده اي ز يبا و سالم " سخن مي راند كه علت آن گو نه مرد ديدن در زيستن را اين گو نه ز ن شدن را مي داند

مي تو ان در بازو ان چهره يك مرد

ماده اي ز يبا و سالم بود

...

از فر و غ سالها است كه مي نو يسند و مي نو يسم از فر و غ سالها است كه مي خو انند و مي خو انم اما چه كسي است كه تو اند از او كامل بداند او بانو يئ عاشق و بهاري بو د اما در ز مستان آمد و در ز مستان بر فت نمي تو انم بگو يم يادش گر امي باد كه يادش همو اره هست و خو اهد بود

دو ستت دارم بانوي من

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:8 | لینک  | 

بهار من بي تو نيست.. magnify

بهار من بي تو نيست

نه هيچ فصل ديگر (آيلي عاطف)

اين قطعه كو چك از يك شاعر كو چك و لي با قلبي بسيار بزر گ است از او سخن مي گو يم كه مي دانم اگر بتو اند از پيچ و خم ز ند گي به سلامتي عبو ر نمايد و اسير دلخستگي ها و دل شكستنها و نا اميديها و بي تو جهي نشو د و به خو د و خداي خو د و عشقش و مهرش و اميدش و ايمانش و صبرش و هوش و استعداد بي كرانش تكيه كند شايد رو ز گاري نامي پر آو از ه در جهان ما شود ز يرا به نخستين و بديهي تر ين و بزر گترين عطيه خداو ند يعني " عشق"ر سيده است او دل عاشق خو د را يافته و اين گو نه بي محابا شعر مي گو يد او در رو ز گاري كه جنگ و نفر ت و بي خر دي در بالاتر ين حد خو د ر و اج دارد از عشق مي گو يد از عشقي كه مي تو اند نجات بخش انسان شو د رو زآدينه بو د كه آيلي اين جمله را تقديم به من كر د و اين بعد از هنگامه اي اتفاق افتاد كه يك بحث شيرين را بين ما بو جو د آورد رو ز آدينه است قر ار است به محبوب بر نامه خو د نگاه كند در بر نامه تلويزيو ن كه مي گو يند نام سيماي ما را دارد !گو ينده بر نامه " فتيله " مي گو يد د ختر ها در سن 9 سالگي و پسر ها در سن 15 سالگي مي تو انند با خداي خو د صحبت نمايند اين سخن گو ينده فتيله كنجكاوي و خصلت خبر نگاري و پرسشگري ذ اتي آيلي را روشن كر د و از من پر سيد

_ بابائي ! يعني قبل از 9 سالگي من نمي تو انم با خدا صحبت كنم

به دنياي شگفت انگيز كلمات مي انديشيد م يك كلمه تا چه حد مي تو اند ر و ح لطيفي را به و اكنش بياندازد و من پاسخ دادم

- دخترم ! تو همو ار ه با خدا صحبت كر ده اي حتي رو ز گاري كه هم صحبتي با من را نمي دانسته اي با خدا هم كلام شده اي

دختر م ديگر ادامه سو ال قبلي خو د را ر ها كر د و گفت

- يعني چطو ري با خدا حر ف مي ز د م ؟ من كه ز بان نداشتم ؟

به او گفتم

- خدا تو نز ديك تر ين به تو خو اهد بو د و او در قلب تو است در قلبي كه هر د م كه فكر مي كني با او همراهي خدا به انسان نز ديك تر از هر كس خو اهد بود و هست و ز بان ترا مي فهمد

آيلي كمي آرام شد و دستهايش را بر روي قلب خو د گذ اشت و چشمهايش را بست و با خو د نجو ائي عاشقانه با ايز د پر مهر داشت اين را نگاه مي كر د م و آيلي بار ديگر سو ال كرد

- چر ا عمو قناد مي گويد كه پسر ها و دختر ها تو سنهاي مختلف مي تو انند با خدا حرف بز نند ؟

باز لبخندي ز د م و گفتم

- او دارد مي گو يد پسر ها از 15 سالگي مي تو انند نماز بخو انند و دختر ها از 9سالگي اين كار را انجام مي دهند اما هم كلامي با خدا در همه آد مها از لحظه اي است كه بد نيا مي آئيم و تا لحظه واپسن اين حيات ادامه دارد و ادامه خو اهد داشت

و باز آيلي از تفاو ت سن پسر ها و دختر ها گفت و من جو اب مي دادم و و قتي كه كمي قانع شد اين شعر را نو شت و گفت

_ اين شعر را به تو تقديم مي كنم كه خيلي مهر باني كمتر مر دي اينقدر مهر بانه اين را بچه هاي مدر سه هم مي گو يند

به دختر م مي انديشيدم به استفاد ه از كلمه " مردي " كه در ميان كلمات دختران يك مدر سه دخترانه مي گذرد و حس عميقي كه به هم داشتيم و به جنگ عجيبي كه مخفيانه در همه جا مي بينم كه بر سر جنسيت رو اج دارد و در هر دنياي و اقعي و مجازي از آن سخن مي گو يند و ز نان و مر دان به گو نه اي سخت بر سر چيزي مي جنگند كه اجبارا صاحب آن شده اند چه كسي خو د را انتخاب نمو د كه مر د و يا ز ن باشد ؟ پس اين جنگ و اين همه تفاو ت بهر چيست ؟و سو ال ديگر اين است كه " مرد بو دن " را با " مردانگي " و " ز ن بو دن " را با " بانو شدن " يكي بايد دانست ؟ جواب رو شن است و به ياد فر و غ افتادم كه مي گفت

مرا به زو زه ي دراز و تو حش در عضو جنسي حيو ان چكار؟

مرا تبار خو ني گل ها به ز يستن وا ميدارد

تبار خوني گلها مي دانيد؟

...

بر استي مي دانيم تبار گلها چيست؟ تبار گلها همان جائي است كه آيلي خدا را يافته است آري در همين نز ديكي است دل عاشقت را يافتي ؟ايزد همانجا است و اگر چنين باشد همه فصل بهار و گر نباشد هيچ فصلي بهار نيست آري آيلي به در ستي گفت بي عشق هيچ وقت بهار نيست و اين عشق است كه بر اي هر مردي بانو ئي و بر اي هر بانو ئي نيز مردانگي را شايسته كرده است پس بيائيم كمتر بجنگيم و دو ست بداريم همديگر را

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:25 | لینک  | 

اين حلقه كجا و حلقه حافظ كجا؟ magnify

رو ز گار عجيبي است و بسياري از ما از آن چه كه عيان است مي گر يز يم و در پي در نا كجا آباد هاي مكاتب و آد مها و كتابها و حر فها مي ر ويم در ميان كلام مر د م شهر آنچه كه مي شنو يم " خو استن " و " ر سيدن " به "آرامش " است آرامشي كه بسياري از ما آن را در نا كجا و نامر دم جستجو مي كنيم و يا از جستجوي آن نا اميد شده ايم بسياري از ما ز ند گي را آنقدر پيچيده مي دانيم كه بر اي ر هائي از حلقه هاي پيچيده اين گو نه ز يستن تن به فلاسفه و حلقه ها و ز نجير هاي دگري مي دهيم بسياري از ما عشق را ماو ائي آسماني مي دانيم آري عشق ماو اي آسماني است اما هيچ كس نگفت كه عشق در ميان مر د مان نمي تو ان يافت و چو ن اين باو ر را ندار يم از عشق افسانه ها مي ساز يم و بسياري از ما نيز عشق را تنها در افسانه ها مي پندار يم شايد اگر نگاهي سطحي به اطراف خو د نمائيد بسيار هم از اين باو ر خو د خو شنو ديم و چو ن اين گو نه مي اند يشيم مي گو يم عشق آسماني است و تنها درميان افسانه ها و داستانها كه آثار نو يسند گان و عاشقان نيمه ديو انه هستند خلق شده است ز يرا عشق آن آسماني است پس اي ز مين من را نفي نمايم تا به آن آسمان ر سم چه خوش باو ري بز ر گي !! چه كسي كه ز ميني شد ن خو د را نديد در آن ز ند گي نكر د و به آن عشق نو ر زيد را تو انست ر ها ئي يابد ا به آسمان ر سد ؟ چه كسي بي عشق او ليه به كمال عشق ر سيد ؟ مي گويند عشق اسارت آو رد اسارت را دلبستگي معني كنند و دلبستگي را چو ن ر يسماني كه بر گر دن آدميان افكنده اند چه كسي دلبستگي را اسارت ناميد ؟ چه كسي دلبستگي را ر يسماني تصو ر كر د ؟ مي دانم آنان كه خو د قاد ر به دلبستگي و عاشق دلي نيستند تاز يانه اي بر داشتند و بر عشق ز دند و طعنه ز ميني بودن آن را تر نم كر د ند بسياري گفتند ماحصل عشق تنها در د و ر نج و هجر است بسياري به دنبال ثمر ه و ميو ه عشق گشتند در جايي كه از ياد بر دند عشق يعني آزاد گي يعني ر هائي يعني استو اري چو ن سر و همان سر وي كه همو اره سبز است و آري سر و كه شايد براي عده اي يك در خت بي ثمر باشد اما سر و همو اره سبز و مايه اميدو اري است سر و است كه در سخت تر ين ر و ز هاي ز مستان نيز بار غم را از ما گير د سر و همان سر وي است كه حافظ عاشق گو يد

ز ير بار ند در ختان كه تعلق گير ند

اي خو شا سر و كه از بار غم آزاد آمد

آري مي تو ان عشق را تاز يانه ز د آن را در سو دا و تجارت و تعلق و مالكيت معني كر د مي تو اند بي معني اد عا نمو د كه عشق اين است پس به سوي آسماني ر و يم اما چنين نيست عشق و ابستگي آو ر دو دلبستگي آو ر د ولي عشق بي مالكيت است تعلق به كسي ندارد عشق مال كسي نيست عشق رها و مال همگان است بي ادعا و ببي بهانه و همين ر هائي است كه مي تو اند آزاد گي و سبزي دل و ر هائي از هر چه ترس و حقار ت است به ار مغان آو ر د همين آزاد گي است كه آن را خار ج هر حلقه و ريسمان و اد عاهاي مد عين جعلي در مان بي عشق مي نمايد عشق همان درماني است كه خو د دارد و نياز نيست كه در ميان نشانه ها و آياتي كه خو د و يا مد عيان به حلقه كشيد نها به در مان و يافتن عشق ر و يم عشق بايد در خو د و ر وح آد مي باشد آد مي كه انسانيت خو د را در ر هائي در آزادي در آگاهي و در يافتن خو د در خو يش بايد جستجو كند چه كسيب گفت مر داب بي عشق به يك بار ه در يا شود ؟ چه كسي گفت عشق تضمين مي خو اهد ؟ چه كسي گفت دلبر ما ز ناكجا آباد بايد يافت دلبر ما همان عشق ما است كه بي ر يا آيد بي اد عا با حسني كه ايز د به همه ما داده است و لي به آن باو ر ندار يم مي خو اهيم در سر گشتگيهاي پيچيده نمو د ن ز يستن آن را بيابيم همان پيچيد گي كه عشق را نفي مي كند آن را در حلقه ها جستجو مي نمايد و آسماني غير قابل دسترس داند همان حلقه هائي كه مي گو يد چو ن من به عشق نتو انم پاسخ دهم پس عشق و جو د ندارد همان حلقه هائي كه بي دليل به دنبال ديدن معجز ه در آن هستيم بياييم دلبرمان را به آغوش كشيم دلبري كه خو د ايز د مهر به ما ارزاني داشته است دلبري كه همين جا است بر روي همين خاك اهو ر ائي آري دلبر ما كه حسن خو د را دارد بيائيم از دلفر يبان و دلفر يبي جعلي بگذر يم و چو ن آن گو نه كه حافظ گفت باو ر كنيم عشق را

دلفر يبان ز ميني همه ز يو ر بستند

دلبر ما است كه با حسن خداداد آمد

بيائيم اصرار بر دو ر بو دن عشق نداشته باشيم

بيائيم آن را سخت و غير قابل باو ر ننمائيم

بيائيم به تنها به يك حلقه بياو يز يم حلقه اي كه 600 سال پيش حافط بر ايمان تر نم كرد

هر كس كه در اين حلقه نيست " ز نده به عشق"

بر او نمر ده به فتو اي من نماز كنيد

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:34 | لینک  | 

عروسك كو كي magnify

مي توان همچو ن عر وسكهاي كو كي بود

با دو چشم شيشه نماي خو د را ديد

مي تو اني در جعبه اي از ماهو ت

باشي و انباشته از كاه

سالها درلابه لاي تور و پولك خفت

مي تو ان با هر فشار هر ز ه دستي

بي سبب فر ياد كرد و گفت

"آه من بسيار خو شبختم "

( زنده ياد فر وغ فر خزاد)

رو ز هاي نز ديكي به ميلاد فر و غ بانوي جاو دان است تنها چند ر و ز به تولد او باقي است و اين گو نه است كه فضا و ز ند گي هاي ر و ز مره با هو اي تفكر فر و غ مي تو ان گذر اند .....

آيلي به خانه آمد و از قو ل آموزگار ديني خو د اعلام كر د اهرو قت ماه رمضان كه بر سد چو ن او چاق است مي تو اند رو ز ه بگيرد !! بر اي من جاي بسي شگفتي بو د كه با اين و اقعيت آشنا از سوي آمو ز گار مدر سه شدم كه چاقي يكي از فاكتو ر هاي رو ز ه گر فتن مي باشد !!بر اي من جالب اين بو د كه آيلي با اصراري عجيب به من مي گفت من در مد ر سه آن مو قع هيچ چيزي نخو اهم خو ر د و اگر هم از تو پرسيد به او بگو كه من در خانه هم رو ز ه هستم و اين گو نه من است كه ديگر به من " گير"!! نخو اهد داد بالاخر ه به سن تكليف ر سيده ام !! و مي تو اند گير دهد !!.. چندان تعجب نكر دم كه آيلي بر اي فرار از سر ز نش وشايد هم بر اي گر فتن هديه اي بخو اهد " در و غ " گفتن را پيشه كند و قتي رو ز ه گر فتن با فاكتور " چاقي " آن هم از ديد خانم آمو ز گار تاييديه بگيرد بايد هم چنين آمو ز گار به فر ز ند من درس " درو غ " نيز دهد به ياد سخن حافظ افتادم

گر مسلماني به اين است كه حافظ دارد

واي گر از پس امرو ز بو د فر دائي

به آيلي تو ضيح داد م كه در آئين نياكان ما مهمترين اصو ل ر سيدن به ايز د پاك انديشيد ن و پا ك گفتن و پاك عمل كردن بو ده است و در و غ از اهريمني تر ين خصيصه هاي بوده و خو اهد بو د و هيچ كس نمي تو اند با در و غ به خداي ر سد حتي اگر داعيه خدا پر ستي داشته باشد به آيلي از آگاهي و از خر د و از گو هر دانش گفتم از آن چيزي كه فر دوسي پار ساي به نام " گو هر خرد " از آن نام برده است به او گفتم كه بايد بيانديشد نسبت به هر كاري كه مي خو اهد انجام دهد و نبايد كو ر كو ر انه و بي منطق و جستجو به ناگهان اسطو ر ه داشته باشد و بي دليل سالها چو ن عر و سك كو كي فر و غ تنها تقليد كند به او از گز افه گو ئيها گفتم و از درو غ و پليدي و از همه آنها بد ترنا آگاهي سخن گفتم از او گفتم آنان كه در ست انديشيده اند سالها خو اهند ماند حتي اگر رو ز ي بخو اهند با هر جر به اي از آنان گذر كنند كه اگر حقيقت همان حقيقت باشد هيچگاه پنهان نخو اهد شد حتي اگر سالها از آن بگذرد اگر رو ز گاري نام رو د كي ا ز تنها سالن مو سيقي شهر مان بر داشته شد امرو ز باز رو د كي بزر گداشت دارد ز ير ا كسي به او ترحم نكر ده است ز يرا بزر گي خو د رو دكي است كه باعث مي شو د از هجر برو ن آيد و از او سخن و وابستگي به او افتخار آفر ين شود چو ن فر دو سي كه رو ز گار ي او نيز در هجر بو د و لي امر و ز همگان ز پير طو س گو يند همين داستان بر اي حافظ و سعدي و مو لانا و ابو علي سينا .... نيز بر فت و لي امر و ز همه مي جنگيم تا اين مفاخر ايران ز مين را از گز ند بي فر هنگان و فر هنگ دزدان ز مانه نجات دهيم و امروز حكايت ما با فر و غ فر خزاد وسيمين بهبهاني و ... نيز چنين بايد باشد ز يرا آنان پاك گفتند وپا ك كر دار شان بو د و پاك اند يشيدند و اين گو نه خو اهد بو د كه حقيقت ر و شن مي شو د حتي اگر در ز ير گر د و غبار نا آگاهي و نادانستي ها و تعصبهاي كو ر كو ر انه تهديد و تحقير و ... سالها پنهان مانند و لي اين پنهان ماند ن دليل بر دفن شدن جاو داني آنها نيست و دفن شد ن و از ياد ر فتن آن هنگامي است كه به قو ل پير طو س " گو هر خرد " را از ياد بر يم و اميد دار م رو ز گاري بپذير م از سر آگاهي و از دانستن و از سر پا ك انديشيد ن و پاك گفتن و پاك كر دار ها ز ند گي خو د را بي آن كه چو ن عرو سك كو كي باشيم با افتخار ادامه دهيم باشد كه چنين باشد سخن را با عاشق دلي چو ن فر و غ آغاز و  در آخر به ياد حافظ مي افتم كه راه ر سيدن به عشق را چنين گفت

در ره منز ل ليلي خطر ها است نهان

شرط او ل قدم آن است كه مجنو ن باشي

عاشق باشيد

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:22 | لینک  | 

عشق گره گشاي جدو ل ضرب magnify

بسياري از ما رو ز هاي سخت كلاس سو م ابتدائي را از ياد نمي بر يم ر و ز هائي كه با دنياي بزر گ جدو ل ضر ب آشنا شده ايم در آن دنيا بو د كه ياد گر فتيم دنيا چقدر مي تو اند بزر گتر از دنياي كلاس دو م شو د و اعداد بزر گتر و هجيم تر و چقدر انگشتهاي ما كم تر به كار در رياشيمان مي آيند جدو ل ضر ب بر اي بسياري از بچه ها معضل بزر گي است و به نظر من آمو ز گاري كلاس سو م مي تو اند يكي از پر مشغله تر ين كارها باشد حدو د دو هفته پيش بو د كه دخترم از مد ر سه آمدو با غر غر فر او ان جدو ل ضر بي كه تا عدد 5 خو انده بو د را رو نو يسي مي كر د و قتي از او علت غرو لندش را پر سيدم به من گفت

- تا و قتي اين ناز نين خنگ ! جدو ل ضر ب را ياد نگيرد ما جلو تر نمي ر ويم

شنيد ن كلمه نامهر بانه " خنگ " از سوي آيلي و آن هم با مخاطبي چو ن دو ست سه ساله اش نازنين مرا متعجب كر د و لب به اعتراض گشو دم و گفتم

- اين چه حر فيه كه به ناز نين مي ز ني ؟ خو ب شايد ناز نين مشكلش جاي ديگر است ؟

و آيلي تو ضيح داد كه خانم مرداني گفته است تا او ياد نگيرد ما جلو نمي ر و يم و همه ما سعي مي كنيم كه به ناز نين ياد دهيم اما او ...

آيلي كمي با مكث ادامه داد

- دير! مي فهمد

خو شحال بو دم كه آيلي كلمه " خنگ " را به " دير فهميدن " تغيير داده است

پر سيدم

- چگو نه به او در س مي دهيد ؟

و آيلي با تو ضيحاتي كه به من داد فهميد م كه اين ايام چه رو ز ها جهنمي بر طفلكي ناز نين مي گذرد آيلي و دو ستانش با سلاح " تهديد " نظير تهديد به بازي نداد ن او و بي محلي كر دن به ناز نين و سلاح " تحقير" همان كلمات " خنگ " و " تمديد " يعني تكرار همين كار ها بر اي ر و ز بعد از ناز نين مي خو استند كه در يك ر و ز نابغه جدو ل ضر ب شود و من فهميدم كه با اين ر وش آيلي بايد همچنان ر و ز ها ضر ب از 1 تا 5 را رو نو يسي كند و من هم شاهد غرو لند او باشم و طفلكي نازنين در ز ندان مد سه تو سط هم شاگر ديهايش شكنجه كلامي شود ز يرا هيچ انساني از جمله ناز نين با تهديد و تحقير و تمديد اين دو فاكتو ر تنبيهي به جائي نمي ر سد و از اين ر و از آيلي خو استم كه " ت " تهديد را تبديل به " ه" هم دلي كند و " ت" تحقير را تبديل به " ت" تشويق كند و " ت" تمديد را بي هيچ تغييري نگاه داشته و مر تبا با دو ستانش اين كار را تمديد كنند و با سلاح مو سيقي و ر قص و جايز ه ( كه اين كار بر عهده من بو د و جير ه خو راكي آيلي را دو برابر مي كردم تا ناز نين انگيز ه جدو ل صر ب ياد گر فتن بيشتري داشته باشد )نتيجه خيلي ز و د عيان شد رو ز گذ شته آيلي را ديدم كه ضر ب عدد 6 را هم رو نو يسي مي كند و با خو شحالي فر ياد مي ز ند كه "ن" يعني نصيحت آن "ت " يعني تورج جواب داده است به داستان ضر ب آيلي و دو ستانش كه فكر مي كنم ياد اين شعر حافظ مي افتم

" از صداي سخن عشق نديدم خو شتر

ياد گاري در اين گنبد دو ار بماند

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:28 | لینک  | 

خانم خانه magnify

سالها است كه بي ر حمانه با الفاظي ز شت آناني را كه در بازي ازدو اج يار كشي بدي كر ده اند مهمان طعنه هايمان مي كنيم در رو ز گار ما كلماتي چون " بيوه " و " ز ن بابا " و " ناپدري " و " نامادري " و " فر ز ند طلاق " بسيار متدو ال است و هر رو ز و بي ر حمانه از اين الفاظ استفاده مي شو د و از اين ر و است كه امر و ز ه طلاق را يك فاجعه به تنهائي نمي دانند بلكه حو ادث و القاب بعد از طلاق آن را مصيبت بار كرده است و شايد به همين دليل است كه بسياري از بانو ان سالها بايد با حلقه هاي جعلي و عاري از عشق بر انگشتانشان راهي وادي هاي مختلف اجتماعي شو ند و يا بسياري نيز در خلو تي به و حشتناكي برز خ ز ند گي مشتر كي كه همان مر گ تدر يجي است را تحت لو اي "طلاق خاموش "ادامه دهند و در اين ميان بيگناه تر ين اين معامله بي ر حمانه يار كشي بد در ازدو اج كو د كاني هستند كه نمي دانند بهر چه بايد اين همه مو ر د بي ر حمي و بي مهري قر ار گير ند و ملقب به بچه طلاق شده و سالها در جنگهاي بي حاصل ز ن و مر د ي كه رو ز گاري نام ز و ج به خو د مي دادند به صو ر ت غنائم جنگي مو ر د استفاده قر ار گير ند اما مي تو ان به گو نه اي ديگري نيز ز ند گي كر د بر اي بسياري از ز نان و مر داني كه در بازي او ل از دو اج دچار مشكل شده اند ر نج و عذاب و شايد بحر انهاي اقتصادي و اجتمائي باعث شو د كه بي محابا به دنبال از دو اج دو مي و بسيار عجو لانه اي ر و ند و اين ازدو اج دو م را به خو د و آن ديگري و فر ز ندانشان تلخ كام كنند ز يرا نمي خو اهند كه بچه آنها تحت محيط سر د داخل خانه پدر و يا مادر مجرد عذاب بيند اما اين اشتباه بسيار سهمگين تر از اشتباه او ل بر ايشان خو اهد بو د ازدو اج بهر هيچ چيز جز عشق نمي تو اند مو فقيت آميز باشد و اين عشق ز ماني در از دو اج دو م معني دارد كه هردو طر ف قضيه به اين نتيجه بر ساند كه عشق را بايد به تمامي به طر ف مقابل دهند يعني عشق به او و فر ز ندان طر ف مقابل داشته باشند و بدانند كار سختي را در پيش رو خو اهند داشت و اين كار سخت در بسياري از مو اقع باعث دو ري از ازدو اج دو م و تلخكامي ها مي شود اما مي تو ان كار دگري نيز نمو د به داستان زير توجه كنيد

دختر م آيلي كمي بدخلق بو د هو اي سر د بير و ن مانع از بير و ن ر فتن ما مي شد و از سو ئي تمامي در سهايش را هم انجام داده و از ديدن تلويز يو ن خسته شده بود و از اين ر و بهانه مي گر فت و ناگهان گفت من خسته شده ام بابا چرا ما بايد اين گو نه باشيم ؟نگاهي به او كر د م به نظر م از حر في در مدر سه ر نجيده بود از اين ر و به او گفتم به آشپز خانه آيد و بر اي بابايش آشپزي كند او باورش نمي شد كه به محدو ده اي پاي گذارد كه مر تبا به او گفته مي شود كه خطر ناك هست اما اين گو نه نيز مي تو اند نباشد تصميم گر فتم به آيلي درسي دهم از اين ر و گفتم

-تو خانم خانه هستي و بايد با هم آشپزي كنيم

و اين كار را كر ديم با آماده كردن يك غذاي ساد ه و پو ست كندن چند سيب ز ميني و پياز و يك سري كار هاي كو چك چهر ه آيلي دگر گو ن شد و سر خي شاد ماني را در آن در هنگام به هم ز د ن خلالهاي سيب ز ميني در داخل ماهيتابه اي كه در جلو يش بو د بخو بي تشخيص مي داد م آيلي مي گفت

" خيلي خو به آد م بتواند خانم خو نه بشود و هميشه پار ميس ( دو ست آيلي ) به من مي گو يد خو ش به حال تو كه خانم خانه خو دتان هستي

همين لقب خانم خانه به او حس خو بي مي داد و مرا هم خو شنو د كرد ز يرا سالها است كه با عناو ين ز شتي كه در بالا ذكر كر ده ام مي جنگم و بز و دي كتابم تحت عنو ان " ترانه هاي بيو ه " كه نتيجه اين كوششهاي من است چاپ خو اهد شد

مشكل اصلي در اين مقو له تغيير نگرش است اگر پدر و يا مادر مجر دي هستيد مي تو انيد به فر ز ند خو د بعنو ان يك ز و ج بنگر يد نه يك بچه گير افتاد ه در معضلي به نام طلاق كه بر او نام بچه طلاق بايد نهند بلكه مي تو ان به يك بچه مسئو ليت داد و نام او را عوض كر د ه و نگرش تاز ه اي از زندگي به او دهيد اين كار را سالها است كه انجام داده ام و مي دانم هيچكس وهيچگاه نمي تو اند به آيلي من لقب شو م " بچه طلاق" دهدو اميدو ارم هيچ بچه اي اين لقب را نگيرد و بسياري از ما بزر گتر ها هم در تو هم آن القاب ز شت سر گر دان نشويم

نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:6 | لینک  |