اگر از خواب بلند یلدا بر خیزم
همین فر دا کاری خو اهم کر د
کاری کار ستان .......(خسرو گلسر خی )
یلدا در ز بان سریانی معنای تو لد میترا و الهه مهر و خو ر شید را می دهد و این یلدا 7031 تو لد میترا است آری بار دیگر یلدا آمد تا سیاهی را به پایان نو ید دهد سیاهی که در فر هنگ نیاکان ما معنی اهر یمن داشته و بزرگ اهر یمن که جهل و نادانی است آری یلدا خو اهد آمد تا با هم بپیوندیم و بیاند یشیم که سایه جهل و خرافات و ادعاهای بی مقدار و بی مهری را در تو لد مهر از یاد بر یم و ر وی به سمت خورشید و نو ر و اهو ر ائی دانش و خر د کنیم در فر هنگ ما گو هر خر د جایگاه ذبزر گی دارد گو هری که به همه ما این فر صت را می دهد که بیاندیشیم و تحقیق کنیم و بخو اهیم که دانیم و چو ن آنچه خسروی گل سر خی بر ایمان از خو اب یلدائی جهلمان بر خیزیم و سوی میترای دانش ر و یم و کاری کنیم و کار ستان و این کاری که کار ستان نام دارد از زبان ناخدا همان دو ری از من و ر سید ن به ما است آن ما که عشق نام دارد عشق به تمامی آن چه به و اقع از آن آگاهی دار یم عشقی که باید به فر هنگ نیاکانمان و به میهنمان به تار یخمان نخست آگهی داشته و بعد به آن دهیم و باز یلد ا آمد تا ما را بار دیگر گو ید که بر خیزی د یک بار دیگر فر صتی بر ای شما است 7030 بار این فر صت را داده ایم و این ببار دیگر فر صت دگری به شما داده شده است که در تو لد میتر ا بسنجیم و بفهمیم و آگاه باشیم بی اد عا بی گزافه گو ئیها و " منم " زدنها و بار دیگر عاشق شو یم آری عشقی که می تو اند لایق عاشق دلانی باشد که بی ر یا و بی ترس و بی جهل آن را فهمیده اند و خو استه اند عاشق بمانند عاشق همه چیز از کو چکتر ین تا بز ر گتر ین ذره ای که در عالم مو جو د است عشقی که باید آن را ستو د و به آن القاب بی معنای " ز مینی " و" آسمانی " نداد عشقی که اگر حتی اگر این معنی را داشته باشد باز هم نخست باید ز مینی آن را بو ئید و لمس کر د و چشید و دید و شنو ای آن بو د و بعد به سوی آسمان عشقی رفت که باز آن هم از خو د است و از خدای خو د که ایز د فر به ما عشقی چنین داده است لیک اگر قدر و معنی آن را بدانید و از ز بان مو لانا بر ایمان پیام فر ستاده ام
آنان که گر فتار خدائید خو د آئید
بیر و ن ز ما نیست خدائید و خو د آئید
بیائیم همه از این شب عشق از این شب مهر و از این شب تو لد تو ر به نو ر آگاهی فکر کنیم بیائیم در این شب دلداد گی ز انار قر مز و هنو انه سر خ ر نگ عشق و دل دادن را بیامو ز یم بیائیم یاد بگیر یم از آجیل مشکل گشا که می تو ان انسان بو د و ایمد داد و ایمانی به و سعت هستی مهمانی هستی کرد و بی قضاو ت و بی پند ناشی از نا آگاهی عاشق هم نو ع بو د بیائیم ز تر نمهای عاشقانه مر دی چو ن حافظ درس آزاد گی و عاشقانه ز یستن را بیاموزیم بیائیم بار دیگر پیر و زی رو شنائی در ک و فهم و عشق را بر تار یکی جهل و نفر ت و ترس جشن بگیریم بیائیم از حافظ شنویم که می گو ید
صحبت حکام ظلمت شب یلدا است
نورزخو ر شید خو اه بو که بر آید
در زایش میترا نخست بر ای ایران عزیزم مهر و عشق و آرامش و آگاهی می طلبم و برای تمام ایرانیان آریائی تبارم دلی پر از عشق انار گو نه سر خ و ر و ز گاری مشکل گشای و قصه ای ز ند گی چو ن افسانه های تمامی مادر بزر گان شیر ین آرزو مندم و این یلدا را به عشق زیبایم آیلی و پدر و مادر دو ر دستم هزاران شاد باش می گو یم و در هنگامه خو اند ن حافظم در شب یلدا به یاد مهر بان مادر بزر گم خانم و دائی بی نظیر م دائی محمو د و خاله مهر بانم خاله شر افت که نخستین یلدای بدو ن او است خو اهم بو د و امید دار م که همه ما در زایش نو ر به یاد عزیزان هجر کر ده ر فته به سوی دنیای نو ر و شادی باشیم و در آخر به یاد مهر بانیها قطعه ای از فر یدو ن مشیری را به همه شما آریائی های پاک نهاد در ز ایش 7031 میترا را تقدیم خو اهم کرد
دوباره عشق
دل خزان زده ام باغ ارغو ان شده است
بهشت خاطره پژمر ده جو ان شده است
همان بخت به گردسر م کند پرواز
زلال شوق به رگهای جوان رو ان شده است
پس از چه مایه صبوری سکو ت و تنهائی
دو باره بلبل طبعم ترانه خو ان شده است
مگر که دو ست به فر یاد داد خو اه ر سید
که این خموش ز سر تا به پا ز با ن شده است
یلدا ی شما پر ز شادمانی
"به خواست اهورا مز دا من چنینم که راستی را دوست دارم و از درو غ روی گردانم.دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد.هم چنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب بر سد.آن چه را که درست است من آن را دوست دارم . من بر ده درو غ نیستم .من بد خشم نیستم . حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند آن را فرو می نشانم و من سخت بر هوس خو د فرمانرو ا هستم "
این بخشی از معتقدات داریوش پادشاه بزر گ هخامنشی است که بر سنگ نبشته ای اعلام می دارد و از این رو است که قر نها است به او و دیگر نیاکانم و به آر یائی بو د ن و به ایرانی شدنم افتخار کر د م و بر روح بزر گو ار آنان درو د فر ستادم .....
دگمه DELETرا زدم و پیام را پاک کر د م . شاید این کار ساده تر ین کار ممکن باشد اما بر ای من بسیار سخت بو د ز یرا دو ستانی بر ای من از سر مهر پیام شاد باشی فر ستادند اما بنا به دلایلی نمی تو انستم نه این شاد باش را بپذیرم و نه آن که مو جب تداو م و تبلیغ این شاد باشها از سوی خو د باشم از سو ئی مهر آنان و از سوی دیگر اعتفاداتم باعث شد که بر گز ینه DELET به سختی فشار آورم اما ناچار باید این کار را می کر د م زیرا دو ست داشتم بهر ایرانی بودنم و احترام به نیاکان پاک نهادم این گو نه عمل کنم ز یرا نیاکانم مرا آمو ختند که راستی را بر گز ینم و از این ر و نمی تو انستم ر یا کارانه این شاد باشها را قبو ل کنم و حتی آن را تبلیغ نمایم دو ست داشتم بنا بر میراثی که داریوش بر ایم نگاشته از درو غ پر هیز کنم دو ست داشتم ر نجی که بر سر ز مینم ناشی از حق کشی های در طو ل تار یخ ر فته را حداقل با سکو ت نسبت به این شاد باشها احترامی نهم ودو ست داشتم چو ن نیاکانم بر ده در و غ نباشم و خو استم خشم خو د را فر و بندم و تنها با پاک کر د ن این پیامها آن را نشان دهم و بنا به گفته دار یوش بزر گ آن را فر و بنشانم و خو استم بر هوسی که مرا به سختی آزار می داد که فر یاد ز نم و بگو یم " کمی بیاندیشید و کمی به آن عناو ین که به خو د داده اید نظار ه کنید بیائید فکر کنید که می تو ان بر احتی خو د را آر یائی نامید اما آریائی عمل کر دن بسیار سخت است " دو ست داشتم فر یاد ز نم که " قدری تحقیق نمائید کمی به تار یخ خو د و فر هنگتان و آنچه بر سر ایرانتان در پهنه تار یخ آمده بیاندیشید " دو ست داشتم عشق به این سر ز مین را نه در شعار ها که در عمل نشان دهید " دو ست داشتم که بگو یم با ناتو انی از نادانستنی هایتان نسبت به فر هنگ و هنر و تار یخ و پند های او لیه این سر ز مین تو انائی تو انمندانی چو ن کو روش کبیر و دار یوش بزر گ و ... را به زیر سو ال نبر ید " دوست داشتم بگو یم بیاندیشید که بر ای چه شاد مانی می کنید و بر راساس چه مشخصه هائی قهر مان و اسطو ر ه انتخاب می کنید" و داستانها و حر فهای ز یادی که دو ست داشتم باز گو یم اما مر ا مجالی نبو د شاید بر خی از شما یاران از عمل من ر نجیده باشید و بهر این غمگین شد ن دلتان از شما پو زش می خو اهم اما خو استم با نو شتن این نو شته گو یم که چر ا این گو نه عمل کر د م و این عمل من هیچ نشانی از بی مهری و بی احتر امی نسبت به مهر شما نبو ده است و تنها چو ن مغایر ت با اعتقاداتم که بر ای یافتن آنها سالها تحقیق و مطالعه نموده ام به سختی داشت با غم بزرک دگمه DELET را فشر دم امید که از من نر نجید اما اگر هم ر نجیدید باید گو یم ر نجش من از انتخاب شما نیز بسیار ز یاد بو ده است باشد که ای کاش همه با آگاهی و تحقیق و دانستن آنچه که بو دیم دست به انتخابهایمان ز نیم و عمل کنیم به یاد داشته باشیم اگر نام خلیج فارس را این گو نه تغییر می دهند اگر بر سر دختران ما آن بلاها را در امارات می آو ر ند اگر تمامی آثار هنری ما را در تمامی دنیا به نام آثار هنر دگر کشو ر ها می آو ر ند شاید به این علت است که خو د از خو د بیگانه شده ایمدر ميان ترافيك شهر گير افتاده بو د م و با حسر تي كمي پر غيظ به آسمان مي نگر يستم و باز مي گفت " خداي من چرا دو باره بر ف ؟" نگر ان بو دم در ميان هياهوي آهن پاره ها به تيك تيك دلهره آو ر دقايقي مي نگر يستم كه زو د مي گذ شتند و من را نگر ان تر مي كر د ند از آن كه چه ز ماني به آيلي خو اهم ر سيد ؟ آيلي در مد ر سه بو د و من در ميان جنگل آهن پار ه ها در استيصالي كه تكنو لوژي ناقص و مدير يت ضعيف شهري و شهر سازي فوق بي قاعده بر سر مان آور ده بو د سر گر دان بو ده و دست و پا مي ز دم دقايق گذ شتند و سر انجام با تشويش فر او ان به مدر سه ر سيدم و دنيا بر ايم عوض شد صداي بو ق اتو مو بيلها ناپديد شد ند و جاي آن صداي قهقهه كو د كان را مي شنيدم آيلي و دو ستاشنش غرق در رو ز بر في و بر ف بازي بو د ند و مي خنديدند و من بغض نگر انيهايم كمي ر ها شد ز يرا مي ديدم آنچه را كه در رو ز گار كو د كي ديده و حال از ياد بر ده بو دم بر ف را ديدم همان مايه ز يبائي و شاد ماني دو ر ان كو دكيم همان بر في كه به عشق قلعه ساختن و پر تاب گلو له هاي بر في بر سر ياران چه دنيائي را مي ساختيم همان بر في كه قصه ساختن بابا بر في را برايم تداعي مي كر د و به ياد آر زو هاي كو دكيم افتادم به ياد آن آرز و ئي كه هيچگاه بزر گ نشو م و حتي در بزر گسالي خانه اي سراسر از اسباب بازي داشته و باز در بزر گسالي آدم بر في بسازم همان بر في كه دستهاي يار را مي گر فتم در آن مي دو يديم همان بر في كه جاو دان خاطر ه هائي بر ايم داشت آنقدر غرق خاطرات و بازي و شاد ماني آيلي و دو ستانش بو د م كه خو د م هم شبيه آدم بر في شدم و بي هو ده نبو د كه از سوي آيلي دختر خوش فكر م ملقب به " بابا بر في " شدم و من نيز خنديد م ديگر از ياد بر د م كه اتو مو بيلم را در جاي نا مناسب پار ك كر د م و بايد در آسقالت بي قو اره كلان شهر ايرانم به مسابقه سر كر د ن اتو مو بيلها قدم گذار م سعي كر د م من هم كو د كي شو م و بر روي نيمكت نشستم و اين نشستن من باعث شد كه آيلي از من بخو اهد كه با دو ستانش بازي در زير بر ف را ادامه دهد و من نيز اين گو نه بر اي بر ف نگاشتم
سلام سپيدي !
و باز آمدي با تمامي شادمانيها و دلتنگي هائي كه با ديدن تو ما را دست مي دهد و باز آمدي تا ما را به دو ر ان كو د كي به همان دو ر ان تنها شاد ماني و غمهاي ز و د گذر رهنمو ن كني و باز ما راياد آو ري كه چه ز ند گي مي تو اند ز يبا باشد و چو ن دانه هاي تو سپيد و پاك و در خشان هر دم آن شود و باز آمدي تا ما را نو يد آغاز ز مستان را دهي آري آمدي تا ما را به سمت آغاز قصه هاي مادر بزرگ ببري همان مادر بزر گاني كه در شبهاي سر د ز مستان بر ايمان قصه مهر و حبت حكايت مي كردند حتي اگر قصه اي نمي گفتند و باز آمدي تا مرا آگهي دهي كه مهر بان ايزد بزرگو ار م مرا ز مستاني ديگر هديه داد؟ ز مستاني ديگر كه در آن تر نم شادي سر دهم ز مستاني ديگري كه به آن ز مستانهاي دگري اند يشم كه گو نه دگر ز ند گي مي كر د م و باز آمدي كه مرا با شاد ماني آشتي دهي و از رو ز مر گي بر هاني ؟ و پاييز من ترا بدر و د گو يم و در انتظار ت نشينم نمي دانم با اين ر خت و قبائي كه امر و ز دار م باز ترا خو اهم ديد ؟اما چر ا افسوس ؟ و چر ا حسرت ؟ و من باز پاييز را خو اهم ديد چه ناخدا باشم و چه قباي ناخدائي من گو نه اي دگر شو د و نام دگري بر خو د نهاده باشم و از اين ر و است كه از پاييز خداحافظي نخو اهم كرد و تنها به او گو يم " به اميد ديدار" و به ز مستان سلامي ديگر خو اهم داد و او را با تمامي آغوش سر دش در آغوش گر م عشق به زندگيم جاي خو اهم داد و بر ايش نجو اهاي عشق و ايمان و اميد تر نم خو اهم كر د و باز ز مستان آيد و من به ياد بانو ي محبو بم مي افتم و به ياد او ايمان به آغاز فصل سر د خو اهم آورد و وير انه هاي باغ خيالم را به جو يبار ز مان گذ شته سپر م و از پند پير مر د دانا بهر ه گير م كه " گذ شته حتي ار ز ش بخاطر سپر دن را نيز ندارد " و من خاطرات و ير انه هاي خاطر اتم را به دنياي فر امو شي بايد سپر م و اميد داشته باشم كه خاطر ات تلخ چو ن اين دانه هاي بر ف آيند و آب شو ند و بر روي ز ميني كه آن را سر اسر از اميد و عشق و ايمان و صبر به ز ند گي كر ده ام حل خو اهند شد ...
آيلي به سوي آمد و گفت
بر ويم بابا بر في ؟
و من او را در آغوش گر فتم و گو نه هاي سر دش چه گر مائي ز عشق و اميد به من مي داد
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
من که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
من که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
تعجب كر ديد ؟ بلي اين نو ع شاعر از جنس گفته هاي ناخدا نيست و بر استي هم ناخدا اين شعر را نه سر و ده و نه يافته است بلكه هديه از سوي دو ستي است كه مر ا به مهماني يك بازي اينتر نتي ديگر كشانده است بازي اينتر نتي كه در نو ع خو د براستي جالب است دو ستي مهر بانم از من خو استه كه اگر قرار باشد ز نجير به كسي شو م چه كسي را انتخاب مي كنم ؟ حقيقتا مي دانم كه نگاشتن اين پست جو ابي بر اي اين بازي اينتر نتي نيست ز يرا نمي خو اهم ز نجير شو م ز يرا مي پندار م كه در رو ز گار ما ز نجير هاي مختلفي و جو د دارد و نيازي نيست كه تصو ر به ز نجير كشيد ه شدن تاز ه اي را در سر پرو راند به اين شعر نگاه كنيد سر اسر از ز نجير است آنجا كه از ز ند گي با لفظ " بيزار" سخن مي گو يد بر استي مگر مي تو ان از ز ند گي بيزار شد ؟ ز ند گي ز يبا است حتي در سخت تر ين لحظه هاي آن باز هم ز يبا است و اين يك شعار تو خالي و كليشه اي نيست ز ند گي بالاتر از آن است كه چو ن گو ينده اين شعر با سيما دگري ز نجير شويم ز ند گي بس ز يباتر از آن است كه مجنو ن دنياي آن دگري شو يم زند گي ز نجير نيست ز ند گي گد ائي عشق و دو ستي نيست ز ند گي را نمي تو ان در دستهاي دگري مخفي كر د و پشت به ز ند گي نمو د و شعار هاي تو خالي كه اين ر و ز ها به و ضو ح و آشكارا مي شنو يم تعبير كر د ز ند گي از در يچه آن كه چو ن گو ينده اين شعر است مي تو اند خستگي آو ر د ز يرا او خسته است مي تو اند بيزاري آو رد چو ن او بيزار است ز ند گي ر سو ائي نيست ز ند گي فر ياد شو ق است شو ق به و اقع ز يستن به و اقع عشق و ر زيدن نه عشقي كه ر يسماني به گر دن آو يز د ترا به قر بانگاه قر باني شد ن تحت لو اي عشق كشد كدامين قر باني ؟ چه كسي گفت عشق را با قر باني كر دن بايد يافت ؟ عشق و اقعي است از در و ن و خو استه خو يش است چه كسي قر باني عشق را جشن ناميد ؟ چه كسي گفت عشق با قر باني كر د ن اثبات شد ني است ؟ عشق همره با ر يسمان ...؟ اين يك فريب بز ر گ است فر يب بزر گي كه عشق را قطعه قطعه كر د آن را ز ميني و آسماني نمو د عشق ز ميني و آسماني يكي است عشق يكي است عشق يعني آزادي عشق يعني ر هالئي چه كسي گفت ز نجير تو اند خو استني شو د ؟ چه كسي گفت بايد به ز نجير رو يم ؟ مي پرسم آن كه دو ستش دار يم بايد به ز نجير خو يش انداز يم ؟ اين فر يب بزر گي است كه بسياري ز مجانين و ليلي هاي در و غين ز عشق در و غين ز نند عشق آزادي است عشق ر هائي است عشق بي بهانه بي انتها بي تو قع بي طمع بهر و صال نيز عشق است عشقي بس بزر گتر از عشق قلابي قر باني كر د نها و گو شه گير يها و در بند نامها و القاب ر فتن ها چه خوش گفت مو لانا در عشقي كه حقيقي است
آنان كه گر فتار خدائيد خو د آئيد
بير و ن ز شما نيست خدائيد و خو د آئيد
نه نمي تو انم به و عده عمل كنم نمي تو انم از ز نجير صحبت كنم هيچگاه از عشق ز نجير نساخته ام حتي در سخت تر ين شر ايط در سخت تر ين هجر ان معشو ق در سخت تر ين و ظالمانه تر ين اقدام ياران هيچگاه نخو استم نه ز نجير كسي شو م و نه كسي را به ز نجير خو د كشانم مر ا ببخش دو ست مهر بان نمي تو انم به ز نجير كشم ز ير ا عميقا به گفته اشو فيلسو ف بزر گ هندي اعتقاد دارم كه مي گو يد " عشق پر نده آزاد و ر ها"
آري عشق چنين است آزاد و بي اد عا و بي قضاو ت و بي بهانه
و امر وز را از زبان خو اجه باز ندا سر دهم
شاديت مبارك باد اي عاشقي و شيدائي
"روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد..
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند.. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !
آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...
پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند
وقتي باز آن در د قديمي توي سينه اعلام حضو ر كر د احساس كر د م كه بايد اند كي بنشينم و كمي استراحت كنم يك ر و ز تعطيل بو د و آيلي هم در خانه مشغو ل نو شتن مشقهايش بو د و چندان حواسش به من نبو د و من مي تو انستم در حاليكه كمي سينه ام را نو ازش مي دادم به يك مو سيقي ملايم گوش دهد صداي موسيقي كه بلند شد لبخندي ز د م و پيش خو د م گفتم " عجب مسكني!" موسيقي از آلبو م جديد خو اننده محبوبم ماريا كري *و نام آن قطعه در عشق بمان **بود ماريا كري بر اي من يك خاطره قديمي و بسيار عاشقانه زنده مي كند خاطره يك عشق سالهاي دو ر كسي كه در آن سالها بي نهايت او را دو ست مي داشتم و هجر او از ز ند گيم باعث وقوع حوادثي شد كه سالها گر يبانگير م شد و هنو ز هم با آن حادثه ناشي از هجر معشوق بي نهايت شبيه ماري كري دست به گر يبانم اما مو زيك ز يباي اين سوپر استار آمريكائي دنياي مو سيقي به من آرامشي مي داد و لي غم را نيز همراه من كر د و من چشمهايم را بستم كه از نگاه كنجكاو آيلي فرار كنم نمي دانم چند باز آن قطعه راشنيدم در عالم خو اب و بيداري به آن سالهاي دو ر ر فتم و به ياد خاطر ات ز يبائي افتادم خاطر اتي كه مر ا سخت منقلب كر د و لي از حضورشان در ز ند گيم بسي خوشنو د بو د م كمي در د سينه ام بيشتر شده بودو لي كماكان در همان مو قعيت بو دم تا اين كه حس كر د م كه نفس گر مي بر روي صو ر تم مي خو ر د چشمهايم را باز كر دم آيلي دختر ك شيطو نم كه سكو ت مرا طو لاني تر از حد معمو ل ديده بو د به سراغم آمد و مطابق معمو ل روي من خو دش را انداخته بو د نمي دانستم چه به او بگو يم فقط از جايم بر خو استم و به همراه هم يك تانگوي دو نفر ه انجام داديم و آهنگ در عشق بمان مي نو اخت و من و آيلي بي هيچ كلامي با هم مي ر قصيديم و به لحظه هاي جاو دانه ماندن عشق مي انديشيديم لحظه ها بسيار ز يبا بو د و من خاطر ات گذ شته و مار يا كري سالهاي جو انيم را رها كر د م و تنها به پري در يائيم آيلي مي اند يشيد م و به همراه هم مي ر قصيديم و در هنگام ر قص با او آرزو كر د م كه آيلي عزيزم تجر به هاي بسيار ز يبائي از دلداد گي ها و عاشقي ها و وفاي از معشو ق داشته باشد و هيچگاه در ز ندگيش حسر ت هجر از يار را نخو ر د و يار بر اي او بر استي يك يار باشدياري كه از و فا و دلداد گي و عشق به او بگو يد و از هجر بگريز د و وفا و عشق را بي بهانه بپذيرد در تمامي لحظه هاي آن تانگو ي عاشقانه با دخترم تمامي تانگو هاي گذ شته را از ياد بر د م و من بو دم و دختر م آيلي و باز مار يا كري بر اي من يك خاطر ه جاو دانه ديگر بر جاي گذ اشت ماريا كري از آن شب يك طر فدار جديد پيدا كر د و آيلي حالا بر احتي از ماريا كري صحبت مي كند و به صداي او علاقمند است و امرو ز چندان تعجب نمب كنم كه ماري كري ركو ر دار بيشترين فروش آلبو م در تاريخ مو سيقي دنيا است اولين تانگوي آيلي بر اي من يك خاطر ه بي نظير عاشقانه بر جاي گذاشت عاشقانه خاطره اي فر اتر از همه خاطراتي كه داشتم
Maria carey*
stay in love**
فرق آدم با ديگر مو جو دات در اين است كه آنها او ل مي مير ند بعد فاسد مي شو ند و لي آد مي قبل از مر د ن هم فاسد مي شود....
اين بخشي از يك ديالو گ در فيلم " حس پنهان " است از ديد من اشكال اصلي اين ديالو گ در اين است كه مر د ن آد مي را فقط در نفس نكشيدن ديده است زيرا از ديد من آن هنگام كه آد ميت بمير د آد مي نيز مر ده است و همين مرد ن آد ميت است كه فساد مي آور د بحث در مو ر د فساد بسيار است اما شايد بزر گتر ين فساد اين ر و ز ها همان فساد اخلاقي است فساد اخلاقي كه از ديد من بزر گتر ين نو ع آنها " تزوير و ر يا " است بحث در مو ر د جنبه هاي مختلف ر يا ز ياد است اما در اينجا بحث من ر يا از بعد " عشق و روشنفكري " است عشقي كه در و اقع به شد ت بوي هوسراني مي دهد اما سعي شده است كه با ادويه حر فهاي رو شنفكرانه آن را خوش بو و بلعيدن آن را ميسر سازند اين نو ع ر يا كه به وضوع در جامعه و خصو صا جو امع مجازي و اينتر نتي مشاهد ه مي كنيم نگاهي به چند نمو نه از آن بياندازيم
حالت او ل
آقائي با لحني بسيار خو د ماني و ارد سايت و يا وب بلاگي مي شود و دائما از الفاظ " ناز نين " و " عزيزم " و " خانم خو شگله " و... استفاده مي كند خو د را و اله و شيدا معر في مي كند و صحبت از غر قه در عشق شد ن با ديدن عكسي مي نمايد اين قد م او ل است و به انتظار مي نشيند جو اب به اين تمناي عشق مجازي مطمئنا دو گو نه است يا مثبت و يا منفي كه در بعد منفي چهر ه ديگر آقاي مزور ظاهر مي شودو اگر مثبت باشد خو اهان همه گو نه ر فتار و كر داري مي گردد و نام رو شنفكري به آن دهد
حالت دوم
آقائي كه با واكنش منفي ر و به رو مي شو د تم رو شن فكري مي گير د صحبت از جامعه آزادو بر ابري جنسي مي نمايد و دائما از شاملو و فر و غ و اخو ان ثالت و گاه گاهي هم از حافظ و مو لانا دم عشق ز ند عشق را ماو ر ائي و فرا ز ميني نامد و صحبت از دنياي آلو ده و سطحي مي كند و دائم دم " انسانم آرزو ست " را ز ند و شايد اين راه را رو شي بر اي نز ديكي مي داند و در اين حالت است كه به جو اب مثبت نز ديكتر مي شود و در اينجا هم باز نام ر و شنفكري به آن مي دهد
حالت سوم
آقا كه حالا نام يار و عاشق و نامز د و ... گر فته است به دنبال جاسوسي است و خانم را از ارتباطات منع مي كند جناب رو شنفكري دير و ز به يك بار ه تبديل به فر دين مي شو د و دقيقا شبيه فيلمهاي كافه و آبگوشت و كتك كاري و... دهه 40 عمل مي كند ديگر نام رو شنفكر ندارد او معتقد است كه جامعه كثيف است و خانم هيچ شعو ر و عقل و آگاهي و حتي حق انتخاب نبايد داشته باشند و ايشان بايد محافظ شخصي خانم گردند و اين حكايت فر دين بو دن و صلاح دانستن و محافظ بو دن خانم را در عر صه هاي مختلف نظير چگو نه كار كر دن چگو نگي لباس پو شيد ن و چگو نگي معاشر ت كر د ن و حتي چگو نگي در ورو د به عر صه هاي اينتر نتي دارند گو ئي از ياد بر ده اند كه خو د همان رو شنفكر دير و ز و عاشق و دلداه پريرو ز اينتر نتي بو ده اند
داستانهاي چنيني كه بر محو ر عشق و رو شنفكري مي گدر د مرا به ياد "آب " مي اندازد كه مي تو اند در يا باشد و هم مي تو اند مر داب گردد مي تو اند جاري باشد مي تو اند ساكن و متعفن شو د مي تو اند منبع حيات باشد و يا آن را بي بو و بي طعم خو انند كاش بجاي ر يا و تز وير قدري خو د باشيم حتي در هوس راني چه اشكالي دارد كه از آغاز بگو ئيم چه مي خو اهيم و در پشت مدر نيته جعلي و يا رو شنفكري بي بو و بي طعم عشق را از در يا گو نه اش تبديل به مر داب نكنيم اي كاش براي استفاد ه از واژ ه هاي " عشق " و " رو شنفكر" كمي ترديد داشتيم و يم دانستيم بسياري از او قات خو د همين كلمات مي تو انند طعمه اي باشند
نقش هر پر ده كه ز د ر ه به جائي دارد
حافظ
به آسمان نگر يستم نسيم نغمه ديگري بر ايم تر نم مي كر د نغمه اي ز نا اميدي ها و مر ا گفت
- ناخدا بيش از اين فر ياد نكن در شهر بي عشقي هاي ما در رو ز گار پر ز نفسهاي هوس وخو د خو اهي اين تو هستي كه تنها خو اهي ماند و نخو اهند شنيد تر نمهاي عاشقانه ترا كه گو شهاي بر اي شنيد ن هو س ترانه ها آماده اند خو د را خسته مكن
قدري دلگير شد م نه ز نسيمي كه مو هايم را در عر شه كشتي ز يستنم نو ازش مي كر د دلگيري من از نا اميدي بو د آيا كسي نمي تو انست بشنو د آن چه من مي گو يم ؟آيا ز مانه به اين گونه بد شده است كه پري در يائي من خود را شن كف در يا بيند ؟ آيا بايد به نغمه هاي شاپري هاي گوش فر ا مي داد م كه از تسليم و تسليم به كو سه ها سخن مي گفت ؟آيا بايد عشق را بر اي هميشه در دل دفن مي كر د م ؟آيا بايد تنها گل ز يباي ز ند گي من همان شقايق هجر باشد ؟ نمي دانستم كه چه جو ابي بر اي اين سو الها يابم و مي انديشيدم
دلگيري را با خو د حمل كر د م و به دنبال نشانه ها بود م نشانه هائي كه مي دانستم مر ا ر اهنمائي خو اهند كرد آيا بايد لنگر كشتي خو د را بازكنم و ر ه به سو ي در ياهاي سكو ت و تنهائي بر م ؟آيا بايد دگر از عشق و اميد و ايمان نگو يم ؟آيا ترنمهاي ناخدا ديگر بي حاصل است و هيچ كس به آن گو ش نخو اهد سپر د ؟ در عميق تر ين نقاط باو ر قلبم همچنان به ساز و تر نمهاي عشق گوش مي سپردم ندائي به من مي گفت حتي اگر يك نفر به حر فهاي تو گوش كند تو ناخدائي خود را انجام داده اي اگر يك تن تر نمهاي عاشقانت را ز مز مه كند بايد بر اي تو كافي باشد اگر يك نگاه ز هوس ر وي گر داند و رخت عشق را در بر كند باز تو به جزيره آرزو هايت ر سيده اي اما باز به ياد تر نمهاي نسيم مي افتادم آيا او راست مي گفت ؟ نشانه ها بايد به كمك من مي آمدندو سر انجام آمدند ............
5 ماهي است كه دخترم را به كلاس مو سيقي مي رود و سر انجام پس از 5 ماه قرار شد او لين آهنگ خو د را ياد بگير د اين اتفاق دو هفته پيش به و قوع پيوست و آهنگ تو لد را استادش به او ياد داد آهنگي كه در آغاز آيلي آن را خوب شر و ع مي كر د اما در ميانه راه در اجراي آن نامو فق بو د اين داستان ادامه داشت تا در جلسه اين هفته كلاس مو سيقي بر خي از اشكالات را فرا گر فت و به همين دليل قرار شد كه آن را دو بار ه تمرين كند اما استاد كه ميز ان علاقه آيلي را ديد در ز ير فشار اصرار هاي او تسليم شد و قرار شد يك آهنگ ديگر را هم بر اي او نت نو يسي كند وقتي استاد از آيلي نام آهنگ را پر سيد دخترم بي تامل جو اب داد" سلطان قلبها " نمي دانم چگو نه نام اين آهنگ را بلد بو د ز يرا آيلي هيچگاه اين اثر جاو دانه سينمائي و مو سيقي ايران را نديده و نشنيده بود اما آن را در خو است كر د و استادتسليم شد اين داستان در رو ز چهار شنبه اتفاق افتاد و من انتظار داشتم دو هفته اي طو ل بكشد تا بتو اند بخشي از آن را بنو ازد اما به ناگه در بعد از ظهر جمعه آن هنگامي كه در تر ديد ادامه را ه بر اي گفتن تر نمهاي ناخدائي بو دم ناگهان اين آواي جاو دانه " سلطان قلبها " را شنيدم بلي آيلي بر ايم او لين آهنگ كامل خو د را مي ز د و من به او مي نگر يستم به او كه " سلطان قلبم " بود و من به همراه او خو اندم او لين اجراي آيلي يك آهنگ عاشقانه بود و اين بر ايم يك نشانه داشت " ادامه تر نمهاي عاشقانه ناخدا" و مي دانم كه اين تر نمها مي تو اند سلطانهاي قلبهاي بي شماري را همر ه جاو دانه تر نمهاي عاشقانه كند نشانه اجراي سلطانم قلبها آيلي بر اي من يك نشانه داشت
مطر ب عشق عجب ساز نو ائي دارد
نقش هر پر ده كه ز د ره به جائي دارد
و حال به در يا و آسمان و نسيم و شاپريان در ياي ز ند گي مي گو يم
" اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بي معني و همو اره عشق جاو دان پيرو ز استمی خواهید رابطه ای بی نقص داشته باشید؟
شخصی به یکی از مؤسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت:
- من به دنبال یک همسر می گردم.
لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم.
مسئول مربوطه پرسید - لطفاً خواسته های خودتان را بگوئید
- خوشگل، مؤدب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب برقصد و بخواند. مایل
باشد در تمامی ساعاتی از روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم منو سرگرم کند .. وقتی
به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالبی تعریف کند و هر وقت که خواستم
استراحت کنم ساکت باشد
مسئول مؤسسه با دقت به حرفهای او گوش کرد و در پاسخ گفت
- فهمیدم. شما به تلویزیون احتیاج دارید
مثلی هست که می گوید زوج بی نقص از یک زن کور و یک مرد کر درست شده است،
زیرا زن کور نمی تواند خطاهای شوهر را ببیند و مرد کر قادر به شنیدن غرغرهای زن
نیست. بسیاری از زوجها در مراحل اول آشنائی کور و کر هستند و رؤیای یک رابطه بی
نقص را می بینند. بدبختانه، وقتی هیجانهای اولیه فرو می نشیند،
بیدار می شوند و متوجه می شوند که ازدواج به معنی بستری از گلهای رُز نیست.
و کابوس آغاز می شود
کاش هیچ کس کابوسی ز تمنای رو یای بی جا نبیند
خانم یثر بی شما چقدر از زند گی خو د راضی هستید؟
نو یسنده فمینسیت و به اصطلاح رو شنفکر ما این گو نه پاسخ داد
-چه سو ال سختی !من اگر از زند گی راضی بودم چرا می رفتم سراغ نو یسندگی ؟من اگر از زند گی راضی بو دم می دانید چه می کردم ؟ظرف می شستم آواز های شادمانه می خو اندم وبعد از ظهر ها در بو تیکها و پاساژها قدم می زدم وهرگز رنج نو یسندگی !!را بر خو د همو ار نمی کردم من اگر از زندگی راضی بودم وقتی سفر می ر فتم واقعا سفر بودودر سفر ها مدام دنبال سوژه و شعر و قصه نمی گشتم و....
برای باو ر نکر دنی است که یک نو یسنده به کار نو یسندگی ر نج گو ید دو ست داشتم بگو یم خانم یثر بی ! من هم ظر ف می شو ئم هم آواز های شاد مانه بر ای دختر م می خو انم هم مادر م هم پدر و هم برادر م و هم خو اهر هم دو ستم و هم یار بر ای دختر کم و با این همه می نو یسم بی ر نج بی منت بی حسر ت از آنچیزی که دیگرانی چو ن شما شادمانی در ز ند گی می دانند حسر ت قدم ز دن در پاساژها حسر ت گز کر دن بو تیکها و حسر ت سفر ر فتن به دنبال سوژه ها این بر ایم خیلی سخت است مگر می شود یک نو یسنده به دنبال سوژه رود ؟ اگر نو یسنده یک نو یسنده و نه یک ر نج کشیده از نو شتن باشد سوژه خو د آیند شعر ها خو د در گو شش زمز مه کنند قصه ها بی کران بر دلش نشینند و سفر همان سفر است اگر عشق به نو شتن باشد بی اد عای رو شن فکری و اد عای فمنیستی
خانم یثربی درر بخشی دیگر از سخنانش می گو ید
-من کسی هستم که جز " نو شتن " کاری بلد نیستم و این در جامعه ما بسیار در د ناک است چون از این طر یق نه می تو انی نان بخو ری نه معرو ف شوی و نه از تو امضا می گیر ند و نه اسمت باقی می ماند ....
و باز صد افسوس بر ای ما این ملکمان که این نو یسنده ما است که بهر امضا و معرو ف شدن می نو یسد این بانوی عزیز از غم نان می خو اهد ر نج نو یسندگی را تحمل کند ؟آیا نباید تاسف خو رد به خو دم می اندیشم به خو دی که می نو یسم نه بهر معر وفیت دل من بر ای نو شتن بهر گفتن به فر ز ندم به فر ز ند فر ز ندم و به فر ز ندان آنها و از آنجا به بسیاری از فر ز ندان این مر ز و بو م و حال می بینم نو یسنده خو د را این گو نه حقیر می بیند که بهر امضا دادن می خو اهد بنو یسد به یاد ناز نینم می افتم که مرا گفت " عیب ما مر د م این است که غیر ت ندار یم " راست می گفت کسی که به شغلش به هم جنسانش بی غیر ت است می تو اند نو شته ای غیر تمند داشته باشد ؟ می تو اند مصلح اجتماع باشد و فیلم هجوی چو ن دعو ت را نساز د که اگر نامهای آن آشنا نباشند هیچ کس نه تمجیدی از آن کند و نه کسی به یاد آن می افتد ؟چه کسی گفت هجو سر یالی چو ن " مرگ تدر یجی یک ر و یا" که به ز ن و به نو یسنده ز ن تو هین علنی کر د و او را در حد یک ر ختشوی و یا یک دیگ ساب ز ن مطیع شو هر پایین آورد درو غ بو ده است ؟ مگر تفر یح و شاد مانی نو یسنده ای چو ن یثر بی شستن ظر ف نیست پس چرا باید آن نویسنده زن آن فیلم آخر فیلم دست به دامان شو هرش نگردد از او گدائی عشق نکند ؟ خانم یثر بی می گو ید اگر آشپزی بلد نیستم اگر نمی تو انم آدمی را خو شبخت کنم اگر نمی تو انم در مهمانی لذت ببرم در عو ض مو قع نو شتن حالم خو ب است براستی داستان مرگ تدریجی یک رو یا تصویر چنین ز نی نبو د ؟برای خو دم متاسف شدم که همکار چنین آدمی هستم که چو ن هیچ جا جایش نیست به رنجی از دید خو د می رسد که نو شتن نام دارد بر ای ز نان میهنم دل سو زاندم که این نو یسنده آنان را به ز ند گی شاد مانی رهنمو ن می کند که در آن ز ن تنها باید ظر ف شویند و آشپزی نماید مهر بانم در ست می گفت کاش کمی غیر ت و تعصب و اندیشه در سر مان بو د ای کاش
دیگر ننو یسید ای کاش خو د را نو یسنده و منور فکر ندانید ای کاش
سالها پيش فيلمي مشهو ر به نام "آوازه خو ان و نه آواز " را به هنر مندي اسپنسر تر يسي هنر پيشه شهير آمر يكائي ديده ام در اين فيلم تر يسي در نقش يك پدر رو حاني بازي مي كر د كه در شهري كه در او ج تبهكاري بو د آوازي ز عشق و انسانيت سر داد در طي اين فيلم هنر پيشه اي كه نقش بزر گتر ين تبهكار شهر را بازي مي كر د با اقدامات فر او ان مانعي بو د بر اي هم آوازي مردم با پدر رو حاني كه از عشق و انسانيت صحبت مي كرد در صحنه آخر فيلم و قتي كه تبه كار در آستانه مر گ بو د به پدر رو حاني گفت "من به هيچ چيز اعتقاد ندار م و همه چيز هائي كه تو مي گفتي بي اهميت بو دند تنها آواز ه خو اني چو ن تو تو انسته بو د آن آو از ها را خوش آهنگ نمايد" و بعد از گفتن اين جمله درگذشت و پدر رو حاني را در حسر ت گذ اشت ....
سالها از ديدن آن فيلم گذ شته است و من ديدم كه در بسياري از مو اقع آو از ه خو اناني بو ده اند كه ز يبا گفته اند و آو ازي بي ارزش را خوش آينده كر ده اند و در بسياري از او قات آو از هاي ز يبائي بو ده اند كه آو از خو انان ناشي آن را بد جلو ه داده اند و باز هم ديده ام گاهي نه آو از ز يبا بو ده و نه آو از خو ان پس حكايت ز و د به اتمام ر سيده و جاو دانه آن را هم ديده ام كه هم آو از و هم آو از ه خو ان ز يبا بو ده اند و اين حكايت ز ماني است كه نيت پاك بو ده و اين نيت پاك و اين حسي كه از انتهاي قلب آيد باعث شده است كه هم آواز و هم آو از ه خو ان ز يبا تر نم كنند حكايت اين ر و ز هاي من نيز به گو نه اي اين گو نه بو ده است سالها است كه نقل ناخدائي دارم بحث من هر گز ناخدا نبو ده است و اين اعترافي است كه بايد نمايم مهم ناخدا نيست مهم حتي قلم ز د نهاي ناقض تورج نامي نيست مهم اين نيتي است كه من بي هيچ اد عائي در طي اين سالها داشته ام ز يرا از استادم حافظ ياد گر فته ام
با مد عي نگو ئيد اسر ار عشق و مستي
تا بي خبر بميرد در درد خو د پرستي
آري نخو استه ام مد عي عشق باشم بلكه فقط از عشق و آنچه از عشق دانستم گفته ام هم ز بهر خو د و هم ز بهر مهر به همديگر و من از عشق گو يم از آو از عشق از آواز دلداد گي ها از آغاز دو ست داشتن ها از آغاز باو ر هائي كه سالها است به ما گفته اند و از آنها بي خبر يم من تنها آو از آنها را مي گو يم و اين آو از ها است كه ز يبا است نه نغمه هائي كه با اين قلم شكسته ام مي نگارم هيچگاه اد عا نكر ده ام كه خو ب آو از خو اني هستم و هيچ گاه نخو استه ام چو ن حديث مهر بانوي جاو دانه ام فر وغ فر خز اد را تكرار كنم كه سرود
"من در ميان مر دماني ز ند گي مي كنم كه همچنان كه ترا مي بو سند در ذهن خو يش طناب دار ترا مي بافند..............."
من هيچ نيستم و باو ر كنيد كه اين يك فر يب مردمداري نيست بسياري از اين كلماتي را كه گفته ام خو د سالها بر خلاف آن عمل كرده و بعد يافته ام كه عشق بايد و رزيد و خو استم كه آن را با نيتم كه عشق به همه بو د دهم بر ايم جاي فر يب كاري نيست زند گي آنقدر كو تاه است كه نه ار زش فر يب و نه ار زش دلشكستن دل كسي را دارد آنچه كه مي ماند عشق است و نيتي كه پشت هر آواز و آو ازه خو اني است و پس از سالها كه از ديدن آن فيلم گذ شته است تنها مي گو يم هم آواز و هم آو از خو ان و لي از همه مهمتر نيت است و كسي كه از عشق مي گو يد اگر نيت پليدي داشته باشد اگر بخو اهد بازار مكاره حضو ر خو يش را به نمايش گذارد اگر بخو اهد خو د را فر شته اي نشان دهد و ديگر ان را به و ادي تو هم كشد اگر بخو اهد انتقام گير د اگر بخو اهد به دنبال هوس باشد نه آواز و نه آوازه خو انيش مستمر خو اهد بو د امروزمي گو يم ناخدا هيچ نيست تو ر ج هيچ نيست قلمش هيچ نيست تنها او مي خو اهد پيكر فر يبي چو ن آنچه مه بانو يش گفت نداشته باشد و با فر و غم اين مجال را پايان بر م
مائيم ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
مائيم ما كه جامه تقوي در يده ايم
زيرا در و ن اين جامه پر فريب
جزپيكر ريا نديده ايم
اين آتشي كه در دل من شعله مي كشد
گر به دامان شيخ فتاده بو د
شايد به ما كه سو خته ايم از شراره عشق
نام گنه كاره و ر سو ا نداده بودلحظه ی ِ سکوت های ِ مکرر
به سلامتی ِ حضور ِ خلسه وار ِ من
.بر توازن ِ بی نقص ِ عشق ِ تو
به سلامتی ِ بی تابی ِ سرانگشتان ام
در اضطراب ِ بر لب نهادن ِ آخرین جرعه از جام
به سلامتی ِ پرواز بر فراز ِ تمامی ِ سیم های ِ برق
و بی خبری ، بی خبری ِ مطلق ، از حضور ِ سخاوتمند ِ دردها
... به سلامتی ِ پناه ِ صدایت که عین ِ حضور است
می نوشم ، می نوشم ، می نوشم
آخرین جرعه از تکرار های ِ زندگی ام را
و در انتظار ِ پیامی که می گوید ؛
!نوشت باد
...تا ابد مست می مانم
به تو ای دو ر و نز دیکم
رو ز گاری سخت سر در گم وشاید این سر در گمی های ما است که این ر و ز ر گار این گو نه بر ایمان گنگ و نامفهو م ساخته است نا دانسته ها ما ز نا شناخته ها و شاید باو ر های نادرستی است که نسبت به خو یش و اطرافیانمان داشته و دار یم در بازی زمانه بسیاری از او قات یا ز و د رسیده ایم و اغلب بسیار بیشتر از لفظ" بسیاری اوقات " دیر آمده ایم آری دیر رسید ن و دیر آمد ن سر نو شتی است که بر ایمان باو ر ها ساخته اند باو ر هائی که بسیاری از آنها باو ر های خو د ما نبو ده اند این باو ر ها همان اعتقاداتی است که اطرافیان و مر د م شهر و دیار مان بر ما چو ن شلاقی نو اخته اند و گفته اند این راه را باید ر فت این راه را باید قبو ل داشت و این گو نه باید ز یست در و رای القاب تو خالی که بسیاری را " دکتر " و " استاد" و " روشنفکر " نامیده اند کسانی و جو د داشته اند که بی دانشی را در پس القاب و نادانی را در پس شعار و کند ذ هنی و پستی را در ادعاهای رو شنفکرانه دفن کر ده اند همان ادعاهائی که ترا و مرا بسیار آزرده است همان اد عاهائی که هم بر من و هم بر تتو قضاو ت شده است و بسیاری او قات ترا محکو م کر ده که در ز باله دانی افکار پو سیده ای که می گو ید ز نی که و قار دارد و شخصیت دار د و پاک نیز می خو اهد باشد محکو م است که دیگها را بسابد زیرا نخو استه است سنت ننگین تسلیم بی قید و شر ط را پذیرد و همان قضاو تهائی که مر ا به شیادی و بی مهری و ناپدر بو د ن محکو م می کند آنگا ه که خو د را خاله سو سکه داستان معر وف پارسی و مر ا قصاب آن می داند
مهر بانم ! ترا می شناسم از آغازی که شناخته شده ام در پس ز ند گیها در و رای ر و ز گار آغاز و مر گمان با تو بو ده ام با تو ئی که همو ار ه با منی همان منی که ر و ز گار اجاز ه دادمن و تو بارها ما شو یم و بسیاری از او قات سکو ت و صبر و شاید خو د سو زی را نصیب من کر د که اجاز ه نداشتم تر ا بو یم و بو سم و در آغوش گیر م اما شاید در و ر ای دیگر دنیای دگر و ز ند گی دگر این چنین نباشد اما مهر بانم این را بدان بر ای من تو همو ار ه پاک تر از پاکی بر ایم معشو ق تر از هر عشقی خو اهی بو د حکایت عجیبی گفته ام ؟ "معشوق بالاتر از عشق" مد تها است یاد گر فته ام عاشق باشم بهر عشق و عشق بهر عاشقی و در این میان ر نگ معشو ق چه کم ر نگ است و همان خاله سو سکها مر ا گفتند تو همو ار ه بی عشق خو اهی ماند و عاشقی را هیچگاه لمس نخو اهی کر د چه مضحکه است کسی بر ای آن دگری قضاو ت نماید که تو هیچگاهد عاشق نخو اهی شد مگر عاشق را با فعل " شدن " صر ف کنند ؟ عاشقی را فعل " بو دن " است این فعل بو د ن که هم ماضی بعید داشته است و هم ماضی نقلی و هم حال و هم آینده را شامل شو د چه کسی گفت عاشق نیستم و نبو د م و نخو اهم بو د ؟ این یک در و غ بزر گ است اما به حر فهای خای خاله سو سکه گوش نخو اهم داد ز یرا خاله سو سکه شهر قصه ها همو ار ه به دنبال موشی و آن دم درازش می باشد و هرگز قلبی را نخو اهد زیرا که ملاکش تنبه و ر و ز دعو ا است و چه سخت است این گو نه ر نجیدن و ر نجاندن آن دیگری لیک چه باید کر د جز دعا بر ای یافتن مو شیهای دم بار کی و دراز برای خاله سو سکهای فر او انی که در رو ز گار ما می خو اهند بر ما قضاو ت کنند
مهر بانم ! می خو اهم بد انی تو جاو دانه عشقم شده ای جاو دانه ر و یایم و جاو دانه نسیمی که بر پیکر م می و ز د و این حکایت همان ناخدا و کشتیش است ترا دو ست دار م به انداز ه تمامی ز خمهائی که بر تن تو و من همه عاشقها ز ده اند تر ا دو ست دار م به انداز ه در یا به انداز ه نسیمی که بر آن می و ز د و به انداز ه تمام طو فانهائی که می خو اهند آبی آن را با آبی آسمان دعو ا انداز ند ترا دو ست دار م اشکهایت را بهر مد عیان در و غین خر ج نکن دلگر فتگیهایت را با من گوی حتی در رو ز گاری که شاید جسما حق نداشته باشم که باشم اما این را بدان که ر و ح من همو ار ه با تو است و این باو ر ها است که جسم مر ا ر و ز گاری محبوس کر د و از تو دو ر نمود اما یاد داشته باش همو ار ه باو ر های در و غین را تنها با تک باو ر جاو دانه ام یعنی " عشق تو" به فر اموشی خو اهم سپر د
سالها پيش آن هنگام كه پسر بچه اي 8 ساله بو دم در دبستاني مشغو ل تحصيل بو د م كه سر ايداري به همراه مادرش در اتاقي كو چك در گو شه حياط آن ز ند گي مي كر د ند مادر سرايدار مدرسه نامش زليخا بو د و ما او را چو ن پسرش محمد آقا "ننه ز ليخا" صدا مي ز ديم آن چيزي كه باعث شده بو د ننه ز ليخا همچنان در ذ هنم بماند تصويري است كه از او ر و ز گاري داشتم و بعد تغيير كر د ننه ز لخيا با مو هائي به ر نگ غر و ب خو ر شيد و چين و چر و كهاي ز يادي كه در صو ر ت و دستهايش داشت سخت نامهر بان به نظر مي آمد و خوب بخاطر دار م سيماي او باعث شده بو د بسياري از ما محصلين آن مد ر سه از او و حشت داشته باشيم ولي اين كل ماجرا نبو د اين پاي مصنو عي او بو د كه باعث شده بو د همه ما بچه ها از اوبيشتر بتر سيم و لقب وحشتناك " جادو گر " را به او دهيم هيچ گاه آن روزي را كه در اتاقكشان پاي مصنو عيش را آويزان به ديو ار ديدم را از ياد نمي بر م پائي كه مرا سخت متوحش ودر عين حال متعجب كر د خوب به ياد دار م آن ر و ز ها بايد در ظهر هاي پنجشنبه بعد از تعطيلي مدر سه به انتظار پدر مي نشستم تا به دنبالم آيد در پنجشنبه بعد از ظهر ها تنها من و محمدآقا ( سرايدار) و ننه ز ليخا در مد ر سه بوديم و علي ر غم اصرار ز ياد محمدآقا به ماندن پيش آنها تا آمدن پدر بعلت و حشتي كه از ننه ز ليخا داشتم تر جيح مي دادم در تنهائي خو د باشم و در حياط مدر سه بازي كنم تا بخو اهم در كنار پير ز ني كه پاي مصنو عي داشت بنشينم و حشت من از ننه ز ليخا به گو نه اي بو د كه حتي در شعاع چند متري اتاق آنها نمي ر فتم اما مشكلي كه داشتم اين بو د كه دستشو ئي حياط مدر سه نز ديك اتاق آنها بو د و من كه پنجشنبه ها غر ق بازي در حياط يك نفر ه بودم از زو ر تنبلي سعي مي كر د م با غلبه بر ترس از ننه ز ليخا از آن دستشو ئي استفاده كنم و هر دفعه با كو له باري از تر س به دستشو ئي نز ديك و از آن دور مي شدم اما ناگهان ر و زي كه از دستشوئي بير و ن آمدم با منظر ه تر سناكي ر و به رو شدم ننه ز ليخا ر و به ر وي من بو د و به من اشاره مي كر د كه به او نز ديك شو م از بچگي شر م حضو ر داشتم و نتو انستم دستو ر آن پيرز ن اخم آلو درا فر مان نبر م و به سوي او ر فتم به محض اين كه به او نز ديك شد م پير ز ن دستي در جيبش كر د يك مشت نخو د و كشمش به من داد باو ر م نمي شد يعني ننه ز ليخا وحشتناك نبو د ؟و بعد صداي مهر بان او را شنيدم
- مي خو اهي بيائي پيش ما ؟
خو استم جو اب منفي بد هم كه آقا محمد را ديدم كه به سمت ما نز ديك مي شد محمد آقا تا به ما ر سيد گفت
- بالاخر ه ننه ز ليخا اين مهمان رو ز هاي پنجشنبه را ديدي ؟
و ننه ز ليخا با همان لبخندي كه به نظر م در آن ز مان مهر بان تر از ليخندي بو د كه از يك جادو گر بايد انتظار داشت جو اب داد
- بلي تاز ه مي خو اهم ببريمش توي اتاق و يكي از آن داستانها ي كه در بچگيهات بر ايت مي گفتم بر ايش بگو يم
و چنين نيز كر د و باعث شد آن بعد از ظهر پنجشنبه در مد ر سه كه به انتظار پدر بو دم خيلي زو د بگذرد و اين داستان در طي آن سالي كه در آن مد ر سه بو دم هر پنجشنبه بعد از ظهر تكرار شد و اوقات خو شي بر ايم آن بعد از ظهر هاي قبل از آد ينه شود ولي آنچيزي كه ننه ز ليخا در آن بعد از ظهر هاي پنجشنبه به من ياد داد تنها مهر و محبتي كه داشت نبو د حتي داستانهاي قشنگش هم تمام مهر ور زي او نبو دند بلكه آن فر شته مهر بان كه ما بچه ها بي ر حمانه ملقب به جادو گرش كر ده بو ديم به من ياد داد هر گز بي هو ده قضاو ت نكنم و نفر ت و ترس را جانشين عشق نكر ده و به دنبال آگاهي و شناخت و نه جهل و گمر اهي باشم فكر مي كنم ننه ز ليخا تا حالا فو ت كر ده باشد اما ياد او سخت در ذ هن من مانده ياد پير ز ني كه بسيار ز يبا بر گتر ين در سها را به من داد او به من ياد داد " عشق بزر گتر از ترس و قضاو ت چه حماقت بزر گي مي تو اند شود" زندگي با تصاوير مختلف ذ هني مي تواند معاني مختلفي داشته باشد و اين همان درس تغيير تصاوير ز ليخا در ذهن كو د كي من بود
"دريغ و بيچاره مملكت كه
تقريبا از شناختن خود بيم دارد. او را نمي تو انيم مادر خو د بناميم كه گورماست
جائي است كه هيچ غير از كسي كه هيچ نمي داند هرگز ديده نشده است كه تبسم
نمايد.جائي است كه آه و ناله و فر ياد هوا
را شكاف بو جو د آورد وبه آنها توجهي نيست. جائي است كه اندو ه شديد احساس عادي مي
نمايد در آنجا هرگز نمي پر سند اين ناقوس عزا بر اي كدام مرد است و عمرنيكمر دان
كمتر از عمر گلي كه در كلاه دارند به سر مي رسد و قبل از آن كه بيمار شو ند مي مير
ند ...."( قطعه اي از نمايشنامه مكبث نو شته و يليام شكسپير)
صبح است و با بو سه اي از عشق ناز
نينم آيلي خداحافظي مي كنم هو ا گر م شده
است باو ر نمي كنم يكي از رو ز هاي آغازين آذر ماه است به سمت رو ز نامه فر و شي
مي ر و م خو شحال مي شو م كه مي تو ان بد و ن نو سانات قيمت نفت هم نگر ان آينده
كشور نبو د اين مطلب را در رو ز نامه خو انده ام و مي انديشم ر و زي كه نفت قرار
باشد 5 دلار شو د ما كه بر اي استخر اج نفت بايد 12 دلار هز ينه كنيم به طو ر حتم ديگر نفتي استخر اج نخو اهيم كرد
حتما بايد اين گونه باشد !!به تابلوي
تبليغاتي نگاه مي كنم شبكه سلامتي را به نمايش مي گذارد خو شحالم كه اين گو نه به
سلامتي اهميت مي دهند و باز در يك انيميشن
ديگر مي بينم كه از نر يختن ز باله در خيابان صحبت مي شود خو شحالم كه اين گو نه
همه ما را به سمت تر بيت بهتر سو ق مي دهند !! تعجب مي كنم چر ا چهر ه هاي مر د م
اينقدر گر فته است ؟حالا كه در دي با نو سانات قيمت نفت بر ايمان متصو ر نيست وقتي
تنها در د ما نر يختن زباله در خيابان است
و شبكه سلامت مي گو يد گو شت و مر غ و ماهي بخو ر يد و لابد برايشان ثابت شده است
كه اين سفار شهاي بهداشتي بر اي بسياري از اقشار ملت ما ديگر كالاي لو كس
نيستند چرا بايد اين همه چهره غمگين باشد
؟به راه مي افتم و باز تعجب مي كنم كه چر ا كسي نمي خندد ؟ناگهان خنده اي مي بينيم
از سوي دختر جو اني خو شحال مي شو م اما خو شحالي من ز و د تبديل به ياس مي گردد و آن هنگام است كه متوجه صف طو لاني از ماشينهائي كه مي خو اهند بهر لبخندش او را مهماني هوس ببر ند را در
چند قدمي او مي بينم پس خنده اين
دخترك با خنده چو ن دختر ان نه چندان كو
چكتر از او كه به دبير ستان مي ر و ند فرق دارد چه نتجه عاقلانه اي!! و باز سعي مي
كنم خوشحالي ساده لو حانه خو د را ادامه دهم و گو يم چه اشكالي دارد لابد آن
آقايان در ساعت 7 و نيم به دنبال همر ه خندان مي گشتند و گر نه كدام ملكي است كه
در همه ساعات و در همه نقاط شهر جشن هوس و لبخند داير باشد ؟ به دلخو شي هاي خو د
مي اند يشم به تيتر هائي كه خبر از ر و ز هاي خوش داده اند دلخوش مي كنم اما
ناگهان يك اعلاميه كو چك كه بر روي كاغذ كنده شده از دفتر مدر سه كودكي نوشته شده
توجهم را بر مي انگيزد " فروش كليه oمثبت لطفا با شماره ... تماس بگيريد" و اين اعلاميه همچنان ادامه دارد نه ديگر نمي تو انم دلخوش اخبارروز نامه ها باشم ديگر نمي تو انم به ال سي دي تبليغاتي شبكه
سلامت تو جه كنم ديگر به زباله ر يختنها فكر نمي كنم لبخند دختر ك از ذ هنم
ناپديد شده است و به مر دها هو شيار هوس
صبحگاهي نخو اهم انديشيد بر ايم اهميت ندارد كه صندوق ذ خير ه ار زي چقدر به كار مان در قيمت نفت 5 دلار آيد ديگر فكر نمي كنم و به تنها چيزي كه مي اند يشم مكبث است و شكسپير و آن مر
دماني كه قبل از آن كه بيمار شو ند مي مير ند..........
دلش شکسته است می خو اهد ر ه به دیار هجر ز ند نمی دانستم چه به او گو یم دو ستی است ز دنیای آشنائی ها که در خلال مجازی گفتن و شنید ن و دیدن او را یافتم اما در دهای او آشنا است و خو د او نیز آشنائی است که نام دلداده بر خو د نهاده بود و همچنان همان نام را دارد ز یرا این نام بر او بر از نده است و بر استی دلداده بو د به او که دل شکسته او شد سالها در پی او رفت نه جستجو ئی که التماس و گدائی عشق نام گیر د او بر ایش ماو ا بو د ماو ائی که بر ای آرامش یارش که بخاطر خو د ش و نه خو د ش دو ست داشت دلداده درس عشق را خوب بلد بو د او نمی خو است که در بازی بد هکار و بستانکاری دلدادگی ر و د او گله از یار نداشت و هر چه می گفت ز دلداد گیهایش بو د بسیاری او را نادان دانستند و بر سراو افترا عشق یک طر فه را کو بیدند نمی دانم چه کسی او ل گفت " عشق دو طر ف دارد " اما من می گو یم عشق یک طر فه است عشق همان بخشید ن است و پذیر فتن آن چه که به صلاح معشو ق و به خاطر شادیش است واین داستانی است که کمتر کسی با آن آشنا است عشق را دلشکستن نیست اما چر ا دل دلداده را شکسته دیدم؟ ز یرا معشو ق چو ن بسیاری از مد عیان و جاعلین عشق فقط نقش دلداده را بازی می کر د نقش دلداده چیست ؟ من می گو یم در تئائر دلداد گی تنها دیالو گ جاعل عشق " انکار " است و او انکار می کر د چر ا باید انکار می کر د؟ او که می دانست دلداده با اعتراف او هم دلداده است شاید بخو اهید اکنو ن مر ا پاسخ دهید که او انکار می کر د ز یرا اعترافش دل دلداده را می شکست اما من می دانم که اعتراف معشو ق به عشق دیگری سخت آسان تر از انکارش است چشمها همه چیز را آشکار می کنند حر فها همو اره انکار کر ده اند ولی آنچیزی که مهم است این است که دلداده ز ر نج یارش دلشکسته شد و حال می خو اهد سوی دگری ر و د و قتی از او پر سید م چر ا سخت غم ز ده ای ؟ پاسخم داد حس کر د م پو چ شده ام و کاری بر ای دلدار نمی تو انم بکنم و از این ر و می ر و م تا کمتر رنج کشد شاید باو ر این مسئله سخت باشد اما دلدار قصه ناخدا نه عاشق فیلمهای هندی بو د و نه می خو است قهر مان بازی در بیاورد که سو دای ادعای عشق این ر و ز ها تجار ت پر رو نقی است اما او تاجر نبو د و او ز ندانبان نبو د او سر ک به خلو ت دلدارش نمی کشید او یارش را دو ست داشت بی بهانه و بی اد عا و تا ز مانی که دو ست داشتنش می تو انست یار را دو ستی کند او امر و ز هجر را هم به یارش می بخشد داستان عجیبی است یار باید و صل را بخشد اما او هجر را بخشید چو ن عاشق یارش بو د عاشقی بی بهانه و بی اد عا و بی حر ف و بی تقاضا که بسیار او را بی عقل هم نامیدند افسوس امر و ز که به من گفت " ناخدا عاز م سفر م " نگاهی به او انداختم دو ست داشتم به آغوشش کشم و از بوی عطر عشق آغوش او من نیز نصیبی ببر م در عالم خیال بو سه ای بر گو نه هایش ز د م و به او گفتم " سلام بر بدرو د دلدار" او را نمی تو انم و داع گو یم او همیشه در قلب من است او کسی است که عشق را به معنای خو د عشق که بی بهانه و بی تمنا است یفته است
بدر و د دلدار
بدرو د دلدار
پنجر ه را باز می کنیم و دستهایم را بیر و ن می بر م .آری در ست است همان طعم بو سه های سابق را این معشو ق همیشه و فادار دارد و من نیز بو سه هایش را بو سه باران می کنم باران چه ز یبا است و مرا سخت عاشق تر می کند عشقی که به ز ند گی باید داشت با بو سه های بار انی آیلی را از خو اب بیدار می کنم و کمی اخم می کند و می گو ید
" بابائی ! چرا خیسی ؟"
و من از باران می گو ید و او نیز که چو ن من طبعی شاعرانه و عاشقانه دارد به سمت پنجر ه می ر و د دستهای کو چک او را می گیر م و به او یاد می دهم چگو نه به آسمان بو سه فر ستد که چنین به ما مهر بانی کر ده است داستان هر رو ز ه انجام می شود و مشغو ل آماده شدن بر ای ر فتن به مد ر سه می شویم سطح خیابان پر از آب است در آسفالت بی قواره باران افشاگری می کند دلم می خو است آنان که در کنفرانس شهر داران کلان شهر شر کت کر ده بو د ند در این باران به خیابان شهر ما می آمد ند و طر حی نو در می انداختند که چگو نه کلان شهر خو د را چو ن شهر ما که مر کز کشو ر نفت خیز دنیا است آسفالت کنند!! به همراه آیلی قدم ز نان راه می افتیم کمی نگر ان رانند گان خو د خو اهی هستیم که ماشینهای مدر ن و اند یشه های باستانی دار ند و چو ن فیلم بن هو ر می خو اهند در مسابقات ارابه رانی شر کت کنند و آب را به سر و صو ر ت و لباسهای مر دم بپاشند و لبخحند های مضحکشان را تحو یل دهد در خیایبان غو غائی است ترافیک شهر بد گو نه جلو ه می کند و ما خو شحالیم که در این گر داب حضو ر ندار یم نمی دانم شاید حال من به گو نه سخت حال آیلی را هم دگر گو ن کر ده است که دیگر از طعم بو سه های باران حر ف نمی ز نیم و کمی هر دو یک نفس سیر شکو ه می کنیم آیلی از دو ستش یاسمن می گو ید که از باران بدش می آید ز یرا او را خیس می کند و من می گو یم " مگر باران فقط خیس می کند؟" و آیلی نگاهی به آُسمان می کند می گو ید " خیس هم اگر بکند باز هم ز یبا است " و من نیز با او هم عقیده می شو م به ناگهان شرو ع به خو اند ن می کنم یک آهنگ قدیمی که همو اره زیر باران خو انده ام
" و قتی که بارو ن می بار ه تورو یاد من می یاره ..........."
و آیلی نیز لبخند می ز ند نمی دانم او چر ا از آو از خو اند ن من خوشش می آید و من نیز به عشق او می خو انم و هنگامی که این شعر را می خوانم دیگر یاد او که یاد ش در باران هست می افتم به یاد او که ر و ز گاری بو د و هست و خو اهد بو د به حو ادث نمی اند یشم فقط به خاطر ه ها فکر می کنم و حتی به خاطر ه ها هم بسنده نمی کنم به تصو ر اتم می اندیشم تصو ر اتی که بر ایم ر و یائی است رو یائی که همو اره دار م و فراتر از خاطر ه و یاد است به تلخی کاری ندار م تلخی و جو د ندارد همه چیز چو ن این یاد در باران است می تو ان به اندیشه کسی ر فت و آن را ز یبا دید به حر فهایئی که ر نجیده خاطر م می کند دیگر نمی اند یشم به آد مهائی که آمدند و ر فتند دیگر نمی اند یشم هر چه که هست همین امر و ز است حتی در پس یک ر و یا و یا در خیال یک آسمان و این گو نه مسیر تا به مد ر سه پایان می پذیر د و لبخند آیلی نشان می دهد از کنسر ت یک نفر ه من لذ ت بر ده است او را می بینم که به داخل ساختمان مدرسه می ر و د و امیدو ارم در سالهای طو لانی که در پیش دارد هر گاه که بارانی آید چه باشم و چه نباشم او یادی از من کند و چنین خو اند
" و قتی که بارو ن می باره تو رو یاد من می یاره ..."
و اصل این است عشق جاو دانه باید باشد و حتی اگر کسی از من یاد ی نکند باز باید عشق داد و باز لبخند ز نان نیایش هر رو زم را زیر لب ز مز مه می کنم
" اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است "
مرد و ر قهای تقو یم را نگاه می کند و باز دو مین ر وز از آذر دیگر آمده است نگاهی دگر به سال می انداز د 1387 و این یعنی آن که و ارد پنجمین سال شده است . چهار سال گذ شت و در طی حو ادث بی شمار این سالها از یاد بر د حکایت کهنه شاعر بزر گ شهر را " چه ز و د دیر شد"
دیر شده بو د زیرا از آن آغاز دیر بو د و دیر فهمید که در رو ز گار تنهائی نباید بهر ر هائی ز تنهائی به بیگانگی ها دل سپر د به بیگانگی هائی که دو کالبد بی هیچ نز دیکی را در زیر قالب مشتر کها می بر ند مشتر کهائی که نام خانه مشتر ک و اتاق مشتر ک و تخت مشتر ک و میز مشتر ک و غذای مشتر ک و سقف مشتر ک دار ند اما هیچگاه ز ند گی مشتر ک را تجر به نمی کنند ز یرا که ز ند گی با عشق زند گی است و بی عشق همه چیز جدائی ها را به یاد می آو ر د و این حکایت مر دی است که به خو د می نگر د به آینه ای که چشمهائی با او سخن می گو یند که با چشمهای آن ر و ز گار به سختی متفاو ت است جای خالی حلقه از دو اج را بر انگشتان هنو ز می بیند چه حلقه ای که این حلقه فقط معنائی سخت بی معنی داشت و به عر و سکش می نگر د به یاری که در طی این سالها در کنار او آرامیده بو د او به او ز ند گی داد و شاید او نبو د و همه چیز ما شده بود و مر د بار دیگر به ر و ز های تلخ گذ شته می اند یشد به کلانتری و داد سر ا و داد گاه و تو هین و افتر ا و تلخی و دشمنی و ضر به ز د ن بهر جدائی ها حکایت مسخر ه است این ضر به ز د نها بهر غنائمی که در میان میدان جنگ طلاق حاصل می شود جنگی که در آن هر کسی به گو نه ای دلخو ش است جز ر ز ماوران این میدان نبر د که هر دو به لشگر یان خندان و منفعت طلب خو د می نگر ند به و کلای با لبخندی بزر گ و جیبهای پر ز گر سنگی و دلهای بی رحم و اذ هان بی فکر ی که تنها می خو اهند دهان پر طمع گر سنه خو د را از هر دو طر ف خو اهان و خو انده سیر بنمایند به قاضی که با نصایحی که چو ن ر سیمان پو سیده ای هستند قصد و صل کر دن را دار ند و شاید در پشت این نصایح به دنبال .... بگذر یم داستان طلاق بر ای مر د خیلی سخت است و چهار سال گذ شته و گوئی باز هم تکر ار می شو د اما خاطر ات بر ایش کم ر نگ تر شده اند دل آتش گر فته از خشمش نسبت به شکستن حر متهائی که برای یار سند منگو له دارش هیچ ار زشی نداشته است فر و کش کر ده است و می خو اهد دیگر به کلانتر ی و داد سر ا و داد گاه و محضر خانه طلاق نیاندیشد دلش شر و عی دیگر را خو اهان است به بستر پر از بی تفاو تیش می نگر د این بستر چقد ر گر م خاطرات است گر مای حسر تها را می بیند حسر تهائی که در رو ز گار وصل هم سخت دهن کجی می کر د ند ز یرا و صلی نبو د چو ن یاری نبو د و یاری نبو د چو ن دلداری نبو د و دلداری نبو د چو ن دلی نبود و مر د می اند یشد که دلش چه سخت می تپد می خو اهد فر یاد ز ند وبه آن یار غایبی که همیشه در بسترش آرزومندش است گو ید
" امروز هم چو ن هر روز با دو ست داشتن تو شر و ع می کنم ای قلب من "
اما بستر خالی به او می خندد و مر د نیز قهقهه می ز ند قهقهه به شو خی ر و ز گار به فکاهی که بسیاری از طلاقهای خاموش دارند به دهن کجی که سند های منگو له دار به ز و جها می کنند به نفر تها و بی تفاو تی ها می اند یشد کاش همه سکو ت را بشکنند و غشق را فر یاد ز نند حتی اگر چو ن مر د شکستگی ها دل فر او ان نصیبشان شو د دختر چشمها را باز می کند و می گو ید
" سلام بابائی "
و مر د آغاز پنجمین سال را از یاد می بر د


















