تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
سید به مو لا نو کرتیم magnify
خیلی و قتها از فو تبال می نو یسم حقیقتا فو تبال بر ایم بهانه ای شده بر ای پر داختن به معضلات اجتمائی که هر رو ز بیشتر می شو د معمو لا در بلاگهای از فو تبال کم می نو یسم اما حکایت امر و ز حکایت آن شعر حافظ است که صحبت بند گی بند گانی را می کند که کار خیر بی ریا می کنند کسانی که از عشق می گو یند اما عشق نیست جنبه عو ام فر یبی دار د بیش از نمی گو یم به خبر و بعد از آن نامه من تو جه کنید و صد البته لطفا
سید افشین قطبی ! در نامه ای از مر د م ایران و پر سپو لیسیها خداحافظی کر ده و گفته است که خنجر جدائی را بر قلبش می ز ند و ما چو ن دیدیم که اگر جوابی به این نامه او ندهیم خدای ناکر ده چاقوی جدائی به گو نه ای غم انگیز قلب شیر سید افشین را سخت تر بدرد از این ر و خو استیم جو ابی بر ای نامه او دهیم و به گو نه ای با او خداحافظی کنیم و این متن نامه ما است
سید ساموعلیکم
دلمان خو ن است بامرام ! که این جو ری بی مرامی می بینیم ما که تر ا جنتلمن صدا می ز دیم فکر نمی کر دیم خو د ت اینقدر لوطی باشی کی می گفت تو خو د ت را شبیه آل پاچینو در ست می کنی به خدا تو خو د فر دینی و اصلا خو د فر مو ن و یا اصلا چر ا دور بر و یم خو د قیصر و شاید اگر و ر زشکار نبو دی می تو انستیم بگو یم مثل همان " سید " فیلم گو ز نها هستی کاش اگر تو فو تبال قدر تو را ندانستند این داش مسعود کیمیائی یک حالی تو سینما به تو بدهد دلم سو خت از این همه بی مر امی که این دشمنان پر سپو لیس با تو کر ده اند آخر چر ا این دشمنان پر سپو لیس ترا که یک دفعه ر فته بو دی با دو برابر قرار داد سابقت آو ر دند ؟ دشمنی تا این حد؟آخر چر ا این دشمنان نخو استند ببینند در حالیکه تو 14 بازی یعنی کمتر از 50 بازی لیگ یک فصل و نه تاز ه جام حذ فی را انجام داده ای 70% قرار داد ت را گر فته ای؟ تاز ه علاو ه بر این قرار داد یک شتیلی هم به مار کو و دی کار مو هم داده ای آخر چقدر تو با معر فتی هیچ کدام از این بی معر فتها نگفتند آخر چه تو قعی از این داش سید افشین دار ید ؟ بر ای او فقط بهتر ینهای لیگ ایران را گر فته بو د ند و و ر زشگاه اختصاصی اکباتان را بر ای محل تمر ینات پر سپو لیس مهیا کر ده بو د ند که از نظر امکانات خیلی بالاتر و اصلا قابل مقایسه با و ر زشگاه کار گر ان و شر کت و احدی سال گذ شته نداشت اصلا نمی دانم چر ا به او گیر می دهند که چرا این سید عزیز فقط آمده بو د قرار داد نو شته و تمر ینات پیش فصل را ر ها کر د آخر مگر نمی دانستد سایه سید و اسمش هم سر تمر ینات و مو قع نقل و انتقالات باشه تیم نتیجه می گیر ه بر منکرش لعنت ( بشمار ) آخرسید نمی تو انست که آبجی یو ر و م را تنها تو دیار غر بت و بی آب و علف دو بی ر ها کند و بیاید سر تمر ین پر سپو لیس مگر می شود آخر غیر تتون کجا رفته ؟آخر تو چقدر با معر فتی که گذ اشتی این بند ه خدا مار کو هم یک نانی توی این بساط بخو ر د این مار کو مگر چی بجز علم و دانش و فهم از امثالی مثل کو ئرژو نیسکنس و یو اخیم لو چه کم دارد که این همه به او گیر داده اند ؟ با با این مار کو هیچ چیز اگر نداشته باشد عو ض یک گلو له نمکه که اگر نبو د نمی گفت سید از پله محبو ب تر ه غیر از اینه ؟و یا چر ا این دشمنان اینقدر به این دی کار مو گیر داد ند ؟ مگر این دی کار مو نباید نان بخو ر د ؟ پس حق او را توی این دنیا چه کسی بدهد ؟ طفلکی جوون مر دم نشسته بو د گو شه بر ز یل چشمش به سایه یک مر د بو د که بغلش کنه و بکشدش بالا و یک هو از دی کار مو تبدیلش کند به روبینیو و کاکا بشه بابا چرا بخیلید ؟ این دشمنان آنقدر بد و بی معر فت هستند که می گو یند سید فیلم بازی می کند و دارد نر خش را بالا می بر ه تا دو باره بر گر ده مثل پار سال که بعد از قهر مانی حتی حاضر نشد مذ ا کر ه بکند و توی جشن قهر مانی شر کت کند و بعد گفت قلبم ز یر پا له کر دم و به حر ف عقلم گوش دادم و گر نه با آن همه پیشنهادی که سید از آژاکس و تیم ملی کر ه جنو بی و استرالیا و آمر یکا و تیمهای اماراتی داشت مگر دیوونه بو د که بر ای چند قاز (دو میلیو ن دلاری) بر گر د ه ایران ؟ این دشمنان چقدر بی معر فت هستند که عزت سید را نمی خو اهند ببینند و نمی دانند که چقدر خاطراو را می خو اهند می گو یم آخر این قلب سید چقدر مگر تو ان دار ه که یک بار پار سال ز یر پا له می شو د و حالا هم یک خنجر توی آن کاشته می شود ؟ حیف این قلب با مر ام نیست که می تو انست ز و د تصمیم بگیر د که توی این دو هفته که لیگ تعطیل بو د یک کاری بر ای تیم بدو ن مر بی کنند اما مرام و منش نگذاشت و یک دفعه تیزی را بر داشت و بر گه استعفا را نو شت که توی وقت کافی دو ر و ز مانده به بازی با صدر نشین ! کل پرسپو لیس بهش شو ک و ار د بشو د و بر و د دخل پیکان را در بیاورد بابا دمت گرم آقا سید نبینم که قلبت را تیزی بز نی مگر داداش فر مو نت مر ده است ؟ ما اصلا لیاقت ندار یم که آد مهای با مر امی مثل تو داشته باشیم و گر نه همه می دانیم پر سپو لیس با توو نفس حقت توی این فصل همه را له کر ده و همه تیمها از دستش به عذاب بو د ند فقط داو ری بو ده که باعث شد ه که تو هر بازی چند گل بخو ر یم و بد تر ین خط دفاع تار یخ پر سپو لیس را با این همه ستار ه داشته باشیم فقط داو ری باعث شد ه هر تیمی چو ن فو لاد و ابو مسلم مشکل و بحران داشته باشد با بازی با پر سپو لیس از بحر ان در بیاید و حالا هم چهار م جدو ل باشه تاز ه اگر بر ق بی معر فتی نکنه و بازی عقب مانده اش را نبر ه تاز ه مگر پیکان و ذوب آهن و استقلال و... دل ندار ند ؟این هم از مرام تو ئه بخدا خیلی لو طی سید دلم نمی خو اهد اشک بر یزی ما را بگو که فکر می کر دیم تو فقط کت تیم کر ه جنو بی را باید بپو شی اما خدائی با این نامه نشان دادی باید یک دست کت شلو ار مشکی از نو ع ملک مطیعی و بیک ایمانوردی و یک کلاهمخملی تو تنت ببینیم سید خاطر ت را خیلی می خو اهیم و نو کر تیم
ز ت ز یاد
داش تورج
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:36  توسط تورج عاطف  | 

حافظ در پپرونی
حافظ در پپرونی magnify
به دنبال آیلی دختر م که به مد سه می ر و م دست هر کدام از بچه ها یک جعبه پیتزا می بینم کمی نگران می شو م یعنی چه برسر آقای حسینی آمده که دیگر بچه ها از دست پخت آشپز عاشق بی نصیب مانده اند ؟ نکند او در هجران معشو ق خو د را کشته است و یا این که دچار بحران ر و حش ده و آشپز خانه و دیگ و بشقاب را رها کرده و راهی بیابان شده است ؟فکر دیگری به سرم می ز ند نکند سر انجام نماینده شو رای دانش آمو ز ان مو فق شده اند بر ای یک بار هم شد ه و عده های انتخاباتی را به عمل ر سانند و پیتزا را جانشین ز ر شک پلو با گو شت مر غ بسیار نز دیک به کلاغ بکنند ؟ نمی دانم هر چه که بو د به هر حال بچه ها ناهار پیتزا داشتند و همگی هم خو شحال بو د ند خانم محمدی ناظم مدرس به من گفت "آقای عاطف نگاهی به داخل جعبه کنید فال حافظ هم این پیتزا دارد "نگاهی به داخل جعبه کر د م یک و ر ق کاغذ آغشته به سس گو جه فر نگی نشانی از یک قطعه از آناز خو اجه معر وف شیراز بو د بر استی این همه تو جه به حافظ بر ایم عجیب بو د!! از خانم محمدی پر سیدم چرا فال خافظ توی پیتزا است؟ و خانم محمدی پاسخ داد چو ن پیتزا پپرو نی است و تند و جگر سوز آد م را یاد سو ز و گداز دل دل حافظ می اندازد !!! عجب
پیش خو دم گفتم اگر قرار بو د با منطق خانم محمدی همه مو اد غذائی کار کنند لابد بخاطر قدمت فر دو سی همه دیزی سنگی فر و شی ها از اشعار شاهنامه باید استفاده می کر د ند و یا بخاطز داستان دل و دلداد گی مو لانا باید جیگر کی ها از اشعار پیر قو نیه بهره می گر فتند و یا در کنار ماست و خیار که پیش نیاز اسمش را ننبر است باید اشعار خیام که خیلی اسمش را آو ر ده اند بهره گر فته می شد و یا بخاطر شعر سعد ی " بنی آد م اعضای یکدیگر ند..." در کله و پاچه فر و شی ها که همه اعضای گو سفند را طبخ می کنند از اشعار سعدی بهر ه می گر فتند و یا اندر فو اید گیاه خو اری که آد می را به طبیعت و نز دیکی با یکی شدن با آن و یا به نو عی سیر شدن از ز ند گی نز دیک می کند باید از نو شته های صادق هدایت بهره می گر فتند و یا درغذاهای ر نگی نظیر مر صع پلو و ز رشک پلو از اشعار سهراب سپهری و در غذاهای آخر هفته که خانمهای خانه دار خسته از غذا پختن بهره می گیر ند و مخلوط چند غذا است و داستانهای مختلفی دارد از اشعار بزر گتر ین داستانی سر ای ایران نظامی استفاده می شد و اصلا در جهت دیگر چه خو ب بو د با کتابهای آشپزی می تو انستیم فالهای چو ن فال ر ز ا منتظمی هم می گر فتیم براستی حافظ باید در حد یک تخم مر غ جایز ه ای پایین آید ؟
یا آن را با طعم پپیر و نی خو اند و یا خو ر د ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:26  توسط تورج عاطف  | 

شم
به دنبال ماوای خو یشم magnify

در خستگی ر و ز مر گیها به دنبال ماو ائی بر ای خو یشتنم می گر دم

 ماو ائی که آرامشی را بر ایم به ار مغان آو ر د آرامشی که نه مر دابی است و نه می خو اهم شو ر و هیجان در یائی داشته باشد شاید تنها یک سکو ن در جزیره ای در میان در یای ز ند گی که اند کی کشتی خو د را لنگر انداز م نگاهی به دو ر دست داشته باشم شاید بخو اهم شاد مانی را و مبار زه را و نبر د با مو جهای سر گر دان زند گی را پس از فر و نشاندن مو جهای در و نم باز تجر به کنم از آمدن و ر فتنها خسته شده ام از گفتار های جعلی و مهر و ر زیهایم خسته گشته اند دلم هو ای تاز ه ای خو اهد هو ائی که در آن نشانه های رسمی و جعلی نباشند دو ست ندار م دیگر به آن که عزیزم نیست باز " عزیزم " گو یم دو ست ندار م پیامکهای بی معنی فر ستم و آن را سر شار از نشانه های بی ر و ح الکتر و نیکی عاشقانه کنم دو ست دار م لختی آرام گیر م و ز ین کشمکش در و ن ر ه به سو ئی ز نم خسته گشته ام خسته از این همه دغد غه از این همه نام از این همه صو ر تکهای نا آشنا و بیگانه ای که به آنان بی محابا در و غین ندای "آشنا و "آشنا" می ز نم دلم ز شکستگیها به فغان است به ندای خو اجه چقدر انس گر فته ام و هر د م او مر ا می خو اند و باز گوید

در اندرو ن من خسته دل ندانم کیست

 که من خمو شم و او در فغان و غو غا است

 و من خموش نیستم من در پس لبخند های پنهان شده ام من در میان دستهای نا آشنا به دنبال بو سه ای ز انتهای قلبم می گر د م بو سه ای که لبهایم را در و رای آن از یاد بر م بو سه ای که بر او ز نم که نه طناب داری بر ایم بافته است و. نه من به دنبال به حلقه کشید ن او در لو ای یک " خیال تو خالی " باشم من می خو اهم خو د باشم در این جزیره و به تر نم عاشق دلانی که عشق را فر یاد می ز نند گوش دهم می خو اهم در سکو تم آرام گیر م در سکو تی که بهر یافتن راهی ز پیچ در پیچ آشنایان و نا آشنایان است در این بحر عمیق غر قه گشته ام در بحری که آشنایان ره عشق را به سوی عشق خو استم بنماید اما غر قه گشتم و نگشتم به عشق آلو ده و آنچه مر ا آلاینده است حس پنهان شر م و حیا ئی است که از کو د کی داشتم و حال می خو اهم کمی به آن ر نگ ر یا ز نم و فر یاد " عاشقم " و " عاشقم " را بی دلیل و بی عشقی گستر ه کنم می خو اهم عشق را فر یاد ز نم می خو اهم معشو ق را بینم نه در میان صو ر تهای پیاپی و بی گفتگو ئی که تنها  کلامم بر ای آنان خوش است می خو اهم کلامی شنو م ز سکو ت عشقی در و رای خیال و معشو قی که لبخند او چشمهایش بر ایم یگانه باشد می خو اهم قدری آرام گیر د در این جزیره دلشکستگیها مقصد بعدیم جز یر ه تعهدی است که به چشمهای او دار م می خو اهم قبل از ر سیدن به جز یر ه تعهد کمی آرام گیر م می خو اهم چشمهایش و لبخندش و وجود ش پر نیان خیالم شو د می خو اهم او و تنها او باشد او که امر و ز او ر ا سخت در خیالم به آغوش کشیده ام می خو اهم کسی مرا از میان نو شته هایم تعقیب نکند می خو اهم کسی به غیر از نو شته هایم باشم نو شته های آیات دلشکستگی ها من است می خو اهم نشانه های عشقم را رو زی بنگار م روزی که این اندر و ن غمگینم آرام گیر د و حال می دانم که این اندر و ن غمگینم کیست ؟ این اندر و ن غمگینم او است که می خو اهم نباشم او که ماحصل شلاقهای بی انتهای بی تو جهی من بو د او که مر ا این گو نه خشمگین و بی احساس بساخت او و آنها چه فر قی می کند ؟ او بسیاری در ز ند گی من نقش داشته است او که آن دیگری است آن دیگری که به او تعهد داشتم و بار ها در گستر ه ز ند گیم شلاق بی تعهدی از او را خو ر د م و بعد بی حس شد م و بعد شلاق به دشت گر فتم و تعهد و احساس و تو جه و دلداد گی را به دو ر افکنم حال می خو اهم شلاق را بسو ز انم و خو د را بسو ز انم و در این جیز ه تنهائی ها خو د را و نه ناخدا را بیایبم آری حقیقت چنین است ر و زی او را که شلاق بی تعهدی ندارد خو اهم یافت همان ر و زی که من نیز بی تعهدی را شلاق ز ده ام آری او را خو اهم یافت و امر و زبه تو ای نا آشنا که آشنا می خو اند من خو اهم گفت مرا در جزیره سکو ت خو اهی یافت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:40  توسط تورج عاطف  | 

تو و من  درپردیس magnify
" در بهشت کسی تحلیل نمی کند" این جمله به مضمون از کتابی بسیار ز یبا به نام " جاناتان مر غ در یائی " است شاید بر ای بسیاری از ما این جمله بسیار بدیهی و ساده باشد جائی که پر دیس است همه چیز آن گو نه ز یبا و کامل خو اهد بو د که هیچ کس به دنبال تحلیل موضوع و حو ادث و آد مها نخو اهد ر فت و شاید آن هنگام که ذ هن آرام گیر دو به دنبال قضاو ت نر و د آنگه پر دیسی خو اهد آمد اما بر استی پر دیس ذ هن آد می کجاست ؟ ر و ز گذ شته اتفاقی افتادکه به گو نه سخت مرا به این جمله " در پر دیس به دنبال تحلیل نر و یم " بازگشت نمو دم خانم مر دانی آمو ز گار جدی و تلاشگر و مهر بان دختر م آیلی از آنها خو استه بو د که بر گهای در ختان مختلف را جمع آو ری کنند و به همراه آیلی در راه باز گشت به منز ل بو دیم و از مسیری گذر می کر دیم که جو لانگاه ما در سه سال گذ شته تحصیلی او بو د مسیری که تقر یبا هر رو ز ظهر از آن عبو ر می کر دیم اما پیاده ر وی دیر و ز ما همراهی دیگری به نام جمع آو ری بر گهای در ختان داشت به همراه آیلی به در ختان چشم می دو ختیم و بر گ هر در خت تازه ای که در مسیر باز گشت می دیدیم را به عنو ان نمو نه بر می داشتیم شگفت آو ر بو د انو اع مختلف در ختان در مسیر ما بو د و هیچگاه نه من و نه آیلی به آن تو جه نکر د ه بو دیم در ختان متفاو ت در مسیر تقر یبا نه چندان طو لانی ما احساسی شبیه قد م ز دن در بو ستانی را به ما می داد در طی سه سال گذ شته از پر دیسی چنین گذر می کر دیم و متو جه نبو دیم ؟ شگفت آو ر بود!چر ا تا به آن هنگام متو جه نبو دیم از خانم مر ادی باید سپاسگذاری می کر دیم که این فر صت را به ما داده بو د که این همه ز یبائی و تنو ع را ببینیم شو ق و ذو ق من و آیلی در هنگام یافتن گو نه ای جدید از بر گها بسیار لذت بخش بود شور یافتن و نگر یستن و حس کر دن و ز یبائی را لمس نمو دن در هنگام جمع آو ری بر گ در ختان در سیمای دخترم مو ج می ز د و مر تبا می گفتیم " چگو نه این همه در خت را ندیده بو دیم ؟" حکایت دیر و ز من و آیلی همان حکایت همگی ما است نمی بینیم و شاید بر ای بسیاری از ما پر دیس در همین نز دیکی و شاید بسیار نز دیک تر از آن چیزی است که حدس می ز نیم اما نمی بینیم و حس نمی کنیم و نمی خو اهیم هم که ببینیم همیشه به دنبال آن چیز دیگر و آن شخص دگر و آن ز ند گی دگر و آن شغل دگر و آن عشق دگر و آن پر دیس دگر هستیم نگاهی به خو د بکنیم و به اطرافمان بنگر یم همین نگر یستن زیبا است پر دیس را می تو انیم حس بکنیم اگر بخو اهیم آن را ببینیم به دنبال تحلیل و شکایت و قضاو ت نباشیم پر دیس همین نز دیکی ها است به شر ط آن که آن را باو ر کنیم می تو انیم آن را در قامت یک چهر ه پر لبخند و ر ضایت در آِینه هر رو ز مان ببینیم می تو انیم آن را هنگام استحمام ر و ز انه در زیر دوش آب گر می که نو از شمان می دهد حس کنیم می تو انیم در لو ای یک لیو ان آب سر د و یا شیر گر م و قهو ه ای خوش طعم و چای خوش دم حس کنیم می تو انیم غذای خوش مز ه ای را بچشیم چشمها را ببندیم و از پر دیس لذت بر دن خوردن حس می کنیم می تو انیم با بو سه ای به یار و همسر و فر ز ند آن را بیابیم می تو انیم با چند نفس عمیقی از سر نشاط آن را ببلعیم می تو انیم به غر و بی ز یبا و یا طلوعی بی همتا بنگر یم و...
آری ز ند گی ز یبا است پر دیس همین نز دیکی است از آن غافل نشویم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:54  توسط تورج عاطف  | 

اين گو نه ز ندان نساز magnify
-l خسته شده اي ؟ مي دانم دلت آن روز هاي دو ر را مي خو اهد آن رو زهائي كه يكي شدن و زير يك ماو ا رفتن را مي خو استيد اين ماو ا مي تو انست تنها يك خانه نباشد مي تو انست يك اسم و عنو ان هم نام گير د مي تو انست ز ير كلمه بزر گ تعهد سكني گز يند مي تو انست عناويني چو ن ز و ج و يار و همسر و معشوق و ….رود و حال كه به آن ر سيده اي حس مي كني خسته شده اي چرا ؟خيلي وقتها يك رابطه دو طر فه چون ازدو اج و نامز دي و آشنائي و … كه تعهد ي به نام او و من مي آو ر د را به يك اتاق بي پنجره مثال زده اند كه مرد و زن در آن اتاق در كنار يكديگر به سر مي بر ند و انداز ه هاي اين اتاق هر دم كو چكتر و كو چكتر مي شو د به گو نه اي كه دو آد م به قدري به هم نز ديك مي شو ند كه هر كدام از حر كات همديگر را بد و ن كو چكتر ين مي بينند و تحليل مي كنند و قاضي مي شوند و حكم مي دهندو اين حكمها هر رو ز بي رحمانه تر است ز يرا ناشي از خستگي است از يكنو اختي است از تكراري ها ايت و از همه مهمتر از بي عشقي است آري كليد در همين يك كلمه است " بي عشقي " هر دو به دنبال آن معشوق سالهاي دو ر مي گردند كجا رفت آن محبو بي كه مرا شب تا سپيده دم در رو يايش غر قه مي ساخت ؟آن ياري كه قرار بو د بستر پر ز سر ماي تنهائي هاي مر ا با عطر حضو رش گر ما بخشد به كجا رفت ؟او كه قرار بو د در نفسهاي او نفس گيرم و در كلام او آرام باشم به يك بار ه كجا رفت ؟ و باز خسته مي شو يم چاره كار چيست ؟ آيا بايد سر د بو د ؟آيا بايد آنقدر صبر كر د تا آن اتاق آنقدر كو چك شو د كه جاي بر اي دو نفر پيدا نشود ؟و بعد يكي رو د و سر انجام اتاقي به و سعت هيچ كس هديه به دنيا گردد؟ نه مي تو ان به گونه دگر بو د مي تو ان رابطه را در يك اتاق بي پنجره تصور ننمو د مي تو ان از رابطه و دو ستي و علاقه و عشق ز نجير نساخت مي تو ان به اتاقي با پنجر ه خيال رفت مي تو اند در اين اتاق باز نهاد مي تو ان نتر سيد به عشق اطمينان كر د به عشق باو ر داشت مي تو ان به بهانه عشق ز ندان باني نبود مي تو ان معشو ق را ز نداني نكر د مي تو ان مهر داد و تو جه داد و عشق داد و لي مالكيت نخو است مي تو ان پشت خلو ت خو د به معشوق به بهانه حفاظتش تو هين نكر د مي تو ان آري مي تو ان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:10  توسط تورج عاطف  | 

قاضی  ظالم ؟ magnify

قضاو ت کار سختی است ز یرا نمی تو ان عادل بو د اگر به احساسات تو جه شو د و انشان بی احساس سخت بتو اند ز ند گی کند و این گو نه است که احساسات حاکمند و قضاو تها بر اساس آن سخت ظالمانه می نماید نگاهی به چند قضاو ت می کنیم

قصه اول

- پسر کی عاشق است او به دنبال دلدار پای در میدان  آوردگاه خو استگاری می گذار د جائی که او باید چو ن یک پهلو ان ر و ئین عمل کند که هیچ نقظه ضعفی نداشته باشد قضاو ت در مو ر د نقاط ضعف تنها مر بوط به پاکی و نجابت و انسانیت او ختم نمی شود او باید یک همه کاره باشد و چو ن این گو نه نمی تو اند عمل کند به آن سمتی که پاک مانده و لی کاری بر ایش نکر ده دست درازی می کند اخلاق ر ا زیر پای می گذارد جعل مدر ک تحصیلی و هو یت تقلبی می گیر د تا در اداره ای استخدام شو د داستان خیلی ز و د لو می ر و د و چو ن او بزر گ نیست آشنائی ندارد و طر فدار ندارد تنها با یک استیضاح از کار کنار نمی ر و د بلکه راهی ز ندان می شود چگو نه می تو ان در مو ر د او قضاو ت کرد ؟آیا او خلافکار است ؟اگر عشق به او مهلت می داد اگر شر ایط این گو نه به او سخت گر فته نمی شد باز هم او پشت میله ها بو د ؟ اگر او نیز مر دی صاحب نفو ذ بو د شاید امر و ز از حسنهای او ظلمی که به او ر فته چو ن آن دیگری نامدار با همین جر م سخن می گفتند

قصه دوم

- مردی که مد عی بو د شیطان رو ح همسرش را اشغال کر ده است او را سخت شکنجه داد ه و به قتل می ر ساند بر استی شیطان کیست ؟ مر د ی که آتش سیگار ش را بر بد ن زو جش خامو ش می کند و یا آن بانو ی بینو ا که از درد بی مهر ی ره به خیلی جاها می سپارد ؟ جای شیطان چه سخت عو ض شده است

قصه سوم

- معشو قی در ازای تمنای عاشق می گو ید شر ط و صال این است که عاشق قبلی این معشو ق بانو سخت تنبه شو د آری این داستان یک حاد ثه در تهران قر ن 21 است پسر کی به جر م عاشقی مجبو ر شده پسر دیگر ی را به قصد مر گ کتک ز ند تا عشقش به بانو دختر ی ثابت شو د ؟ عشقش ؟ آیا می تو ان قضاو تی در ست در مو ر د این عشق داشت ؟این چه عشقی است که باید این گو نه  نمایان باشد ؟

قصه چهارم

- دنیای سینمای ما پر از گلها است!!مر دمانی که هنر مند و دل بسیار ی را شاد می کنند یکی از هنر مندان گل نامی است با نام گلشیفته فر اهانی که در این ر و ز ها آنچه که بر ایش گفته اند تنها تصو یر ی بو ده است که در جشنو اره انداخته و آن هم در کنار همسرش و هیچ کس از منتقدین او یک خط در مو ر د فیلم او ننو شته اند و تنها او را بی ر حمانه کو بیده اند و هیچ کس نپر سید چرا به گلشیفته افتخار نکر دیم ؟ افتخار بخاطر حضو رش در بالاتر ین سطح هنر هفتم و این را همه از یاد بردیم که هیچ بلکه به دیگر هنر مند گل نام به نام محمد ر ضا گل زار هشدار می دهیم که چو ن گلشیفته ما در دام سینمای آمر یکا نیافتد ؟ سینمای آمر یکا دام است ؟ این چه قضاو تی است که بر روی سر مایه های خو د می کنیم گلشیفته فر اهانی پای به مر ز هائی از سینمای جهانی گذاشته است که باید از او تقدیر شود این یک و اقعیت است او نام ایران را مطر ح کر ده است اما او را سخت با قضاو تهای سطحی آز ر ده ایم

 و داستان این قضاو تها این کو ته نگر یها این میل به خو استه های شخصی و تبدیل آنها به قانو ن و عر ف و شر ع و اخلاق پسنیدیده و انسانیت و خو بی و... در دیار ما تمامی ندارد همه دانا همه پاک همه انسان همه فقط سعی دار یم حساد تها را با تخطئه مو فقها نشان دهیم چند قضاو ت سالم در این ر و ز گار می بینیم همه خو د را گل بی عیب و گل بی خار دانیم و آن دیگری را اهر یمنی که باید نابو دشو د کاش پنجر ه ها انصاف و انسانیت و اتحاد و خو شحالی بر ای خو شحالی آن دیگری و خو شحالی بر ای افتخارات بر ای هم و طنمان را بگشاییم  کاش چشم تنگ دنیا بینمان را دیدگاه دیگری دهیم که اگر این گو نه نباشد فقط خاک گور آن را قانع می ساز د کاش قبل از آن چاره ای اندیشیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:33  توسط تورج عاطف  | 

sayeh


داستانی را که در اینجا نقل می کنم می تو اند مصادیق مختلفی داشته باشد اما من در میان این داستان سعی دار م تو جه بیشتر به دو مقو له بکنم
 نخستین مقوله ای که در این داستان سخت نظر مرا جلب کرد در مو ر د مثلث دلدادگی است مثلثی که یک ضلعش معشوق و یک ضلعش عاشق و ضلعی که این دو را به هم می ر ساند عشق است شاید در لابه لای این داستان بخو بی جایگاههای معشو ق و عاشق عوض شو ند و لی آنچه که مهم  است این نکته است که جاو دانه چیز عشق است و این عشق باید بخشیده شو د و فر اتر از نام و عنو ان این تباد ل باید انجام گیر د در مثلث دلداد گی هیچ کس تا به ابد عاشق و هیچ کس تا انتها معشو ق نیست بلکه آن چیزی که مهم است این و اقعیت است که عشق فراتر از هر چیزی پابر جا است و دو دلداده باید به عشق و نه عناوینشان تو جه کنند
ودو مین مقو له قضاو تی است که هر کدام از ما ناخو د آگاه در گر داب آن می افتیم و بی دلیل با نقص در آنالیز هایم مبادر ت به اتباه در آن می پر داز یم به یاد داشتیم بسیاری از چیز ها در و جله او ل می تو انند شکل دیگری داشته باشند و بعد به مرو ر خو د را نشان دهند و این مسئله در عشق بسیار اتفاق می افتد
این داستان تقدیم می کنم به تمام کسانی که دو ستشان دار م و همه آنهائی که مرا دو ست دار ند به همه آنهائی که با صبر شان مرا تحمل نمو دند بر من قصاو ت عجو لانه نکر دند و همه آنهائی که مر ا بخشیده اند که صبو ر نبو ده ام و قضاو ت در ستی نسبت به عشق و علاقه آنها نداشته ام 
شبی از آنِ رابی

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

    این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:18  توسط تورج عاطف  | 

d8b3d9bed986d8afd8a7d8b1-d985d8b0

 

پسری در هلند با خانمی تصاد ف می کند و به ز ند ان می افتد در ز ندان به خانو اده اش پیغام می فر ستد که تنها راه ر هائی از این اسار ت تهیه یک گو اهی پز شکی است که مدعی شو د او مبتلا به بیماری ر و انی اسکیزوفرنی  است و پدر سعی می کند با ر شو ه به در بان بیمار ستانی این گو اهی را تهیه کند که قضیه در نظام پز شکی لو می ر و د و پدر و نگهبان به در دسر داد سرا می افتند و پسر ک در ز ندان می ماند و این در زندان ماندن این عزیزدر ز ندان سر ز مین گلها مرا به اند یشه انداخت که نامه ای به قاضی پر و نده بنو یسم شاید او اندکی آرام شود و این پسرک عزیز  مرا رها ئی بخشد

حضور محتر م قاضی محتر م پر و نده پسر ایرانی دامته شو کت

پس از عرض سلام و جو یای احو ال اهالی منز ل مکر مه باید عرض نمایم که اینجانب هم و لایتی همان پسرک شیطانی هستم که بر ای ر هائی از ز ندان باید به شما اثبات نماید که بیماری رو انی است ا ز این ر و خو استه ام عرض نمایم که بر ای اثبات دیو انه بو دن ایشان نیاز به گو اهی نیست ز یرا در این شهر و ملک گل و بلبل هر رو ز اتفاقاتی می افتد که نشان می دهد بسیاری دیو انه هستند و لی گو اهی اسکیز و فر نی ندار ند مثلا در دیار ی از این ملک  این پسر ک درخت 150 ساله هست ( ببخشید بود )که عده ای بر ای نذر خو استه هایشان به آن دخیل می بندد( ببخشید می بستند ) و باو ر کن هیچکدام از آنان گو اهی عدم صحت سلامتی مغز هم ندارند و بخاطر همین مسئله ر ئیس او قاف همان استان دستو ر داده در خت را قطع کنند باور کن ر ئیس او قاف هم گو اهی ندارد توی این شهر مادر شو هری مد عی میشو د عر وسش او را جادو کر ده که مجبور شده خانه را به نامش کر ده است و این مسئله دیو انگی او را اثبات نمی کند در عوض به جر م جادو گری در قر ن 21 قاضی که هیچ گو اهی دیو انگی ندارد عروس و مادر دو بچه 2 ساله را به ز ندان می فر ستد توی همین شهر پدر بخاطر بی احترامی پسرش کله اش را با کپسو ل گاز پیک نیکی له می کند توی همین شهر قانو نی تصو یب می شو د بر ای حفظ خانو اده مر دها چند همسر ه شو ند هیچ کس هم ایراد دیو انگی به مصو بین  نمی گیر د

و یا این که چند رو زی ر وز نامه ها شلو غ می کنند و می گو یند که گفته اند ” مدر ک دانشگاهی کاغذ پاره است ” بعد بر ای صاحبان همان مدر ک پار ه ها جشن چهر ه های ماند گار می گیر ند همان چهر ه های ماند گار ی که تا ز نده اند نه فیلم مستند دار ند و نه کتابهایشان تجدید چاپ می شو د و یا با حسر ت مجو ز نشر گر فتن از دنیا می رو ند ونه کسی از آنها یاد می کند و لی و قتی مر حو م شد ند همه از آنها تجلیل می کنند سالها است توی تلویزیو ن ملک همین پسر ک ز ندانی شما در ماههای ر مضان تا دلت بخو اهد سر یالهائی با آد مهای پر از اسکیز و فر نی نشان می دهند همه از آن تمجید می کنند توی این شهر به کسی پدر می گو یند که بچه شیر خو ارش را به جر م سر و صدا با مشت می کشت و تاز ه آزاد می شو د توی همین شهر پدری به جر م دیدن سی دی ر قض دختر 11 ساله اش او را آتش می زند توی همین کشور اقتصاد خر یداران نفتشان خراب می شو د اینها خو شحالی می کنند می گو یند به ما ر بطی ندارد توی همین شهر و دیار  او ل از کسب نتایج المپیک عذر خو اهی می کنند کمیته بررسی شکست می گذار ند و بعد همه عو امل آن شکست المپیک باز به کار خو د ادامه می دهند که هیچ بلکه دو شغله می شو ند توی همین شهر تیم ملی فو تبالش او ل بازی تدار کاتی می کند بعد تمر ینات را انجام می دهد و توی همین شهر یک شاعره ای که هنو ز هم به او دشنام می دهند ز یرا بر ای جذامیان فیلم ساخته ز یرا با آنها ز ند گی کر ده ز یرا بچه یکی از آنها را به فر ز ند خو اند گی قبو ل کر ده زیرا شعر هایش ایران را جهانی کرده و سالها عشق به مر دم داده سالها پیش گفته ” من در میان مر دمانی ز ند گی می کنم که همچنان که ترا می بو سند در ذهن خو یش طناب دار ترا می بافند”و هزاران داستان دیگر …

آقای قاضی ! تو که گلی از سر ز مین گلی باور کن دیو انگی خیلی جاها نیاز به مدر ک ندارد بیا از سر تقصیر این پسر ک بگذر

قربان روی ماه  تو

بنده خدا هم و لایتی  پسر ک تصاد م کرده هم و لایتی ضعیفه !! تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:38  توسط تورج عاطف  | 

خدای من....

از خو اب می پر م و باز همان کابوس را می بینم و همان آد مها که به دنبال خشم خو د هستند.نگاهی به تختم می کنم پتو را از خو دش کشیده بو سه ای بر گو نه اش می ز نم و او نیز لبخندی مرا مهمان می کند آشنای قدیمی به سر اغم آمده است و باز قفسه سینه ام را خراش می دهد در د قلب تحفه افکار پر یشان و در پی آن کابو سها است . سر دم است به یاد فر و غ می افتم او نیز در کو چه پس کو چه های همین شهر سر ما را حس کر د سر مای نبخشیدنها و بی عشقیها و نفهمیدنها را و سر دش شد و آنقدر سر دش شد که بر ای آنان که به سراغش می آمدند و صیت کر د بر ایش چر اغی بیاو ر ند و پنجر ه ای که به اجتماع مردم خو شبختی که هیچ پنجر ه ای و خو ر شید و ماه و هر منبع نو ری نتو انست به فر و غ نشان دهد بنگر د که ایراد از پنجر ه نبو د از نو ر نبو د از دل مر دمان تیره دل شهری بو د که خو شبختی را با خو د خو اهی عوض کر دند و هر واژه ز یبا ئی چو ن مهر و عشق و وفا و انسانیت مقام پدری و مقام مادری و برادری و خو اهری و دو ستی و آشنائی را به مر داب بی فکری و خو د پسندی کشانده اند و همین بو د که نو ر نبو د و پنجر ه نبو د و گر مائی دل فر و غ را گر م نکر د و من نیز چنین بو دم در سیاهی شب به آسمان بارانی شهر می نگر یستم بارانی که در پنجر ه ای می خو ر د و صدائی ز تنهائی و غر بت را سر می داد چشمهایم خو اب آلو د بو د اما خو اب را نمی خو استم از خو اب در هراس بو دم دیگر نمی خو استم نفر ت را ببینم چه مدت است خو اب باغ پر سکو ت را ندیده ام ؟ چه ز مانی است که دیگر از رویا های عاشقانه ام خبری نمی ر سد ؟ طعم بو سه و آغوش گر م را از یاد بر ده ام و شاید این گو نه است که در خو اب هم به سراغم نمی آیند سر دم است خیلی سر د و دل آتش گر فته ام هم کمکی به حالم نمی کند به سر اغ دو ستم می رو م مسکن قلبم کار خو د را کر ده است و درد رام نشدنی قلبم را آرام کر ده چشمهایم را می بندم دو ست دار م سبز شو م و این گو نه است که به تو صیه فر و غم را گوش می دهم دستهایم را در باغچه نو شته هایم کاشته ام کاش که اگر سبز هم نشود بتو اند دلهای دیگری را سبزی و امید و عشق بخشد ای کاش

او را بغل می کند و می بو ید و با نو ازش های او به خو اب می ر و م صدای تنفسهای ناز بانوی من آرامش می دهد و امید دارم دیگر کابوس نبینم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:41  توسط تورج عاطف  | 

9 نوامبر سال 1989 رو ز بزر گی نه تنها بر ای ملت آلمان که شاید بر ای بسیاری از مردمان جهان باشد که به دنبال آزادی و ر فع هر گو نه تبعیض بر اساس سلایق و تفکرات مهجو رانه است دیو ار بر لن همان دیو اری که دو ملت هم نژاد و هم ز بان را از هم جدا کر ده بو د در چنین ر و زی فر و ر یخت خوب به یاد دار م که بسیاری قطعات این دیو ار را به یادگار نگاه می داشتند تا به یاد آو ر ند می تو اند تهجر و ظلم و نادانی تا چه حد بین انسانها فاصله اندازد وقایع آن سال را به علت نز دیکی به آن دیار در آن ز مان بخو بی به یاد دارم اشکهای من ایرانی نیز بخاطر آلمانیها فر و می ر یخت و به این می اند یشید م که انسان چه بر سر خو د از سر نادانی و ظلم و بی عشقی آو رده است در گیر و دار خو اندن خاطرات این رو ز خوش در روز نامه بو دم که چشمم در میان هزاران دیو ار بر لینی که بر اذ هان همچنان استو ار است نگاهی به دیو ار نادانی و بی خر دی و ظلمی کر دم که بین بانو ئی از دیار ایران عزیزم و فر ز ندان دو قو لوی دو ساله اش سایه افکنده بود به ناگهان افتاد بانو ئی به صر ف ظلم آن که قرار بو د جای مادرش را گیر د و لی پشت دیو ار نامادری مخفی شد به عقد مر دی در می آید مر دی که قرار بو د مر د باشد اما پشت دیو ار نامر دی و اعتیاد مخفی شد و زن را به پشت دیو ار های حر م خو یش که باید دیو اری بر ای حفاظت بانو یش باشد بر د و او را سو ز اند پس از یک سال بانو که دید تنها دیو اری که می تو اند دو قو لو های ثمره این ازدو اج شو م را نگاه دارد او است از مر د جدا می شود و مادر شو هر که باید دیو ار بلندی بر ای محافظت نو ه ها باشد به ازای مهر یه که باید آن را خو ن بهای از دو اج دانست خانه ای را به نام عروس می کند و لی پس از یک سال مد عی می شو د که عروسش او را با جادو فر یب داده و دادگاهی که دیو ار عدالتش بر پایه او هام و ظلم بنا نهاده بو د حکم به دستگیری مادر می دهد مادر 30 رو ز در پشت دیو ار های ز ندانی می ماند که قرار بود بر ای امثال او نباشد و دیواری بر ای جدا کر دن بی دلان از ماد ر انی چنین فداکار باشد  در عرض 30 ر و ز پدر همه دیو ار های انسانیت و مر دانگی و پدری را فر و می ر یز د و دو قو لو های دو ساله را مجبو ر به گدائی در خیابانهای شهری می کند که دیو ارهای بی ر حمی و بی تو جهی و بی قیدی و بی عشقی در آن مملو است مادر سر انجام با وثیقه از دیو ار هائی که مادر را از فرز ندان در اسارت پدر معتادی کرده اند نجات می دهد و حال داستان ادامه دارد…

حکایت بر افر اشتن دیو ار های ظلم و بی عشقی و بی خر دی کی به پایان می ر سد رو ز 9 نو امبر سالگر د دیو ار هائی بود که به بهانه پایان ظلم نظام فاشیستی هیتلردیو ار های ظلم جدا کر د ن ملتی را ساختند امید دار م ر و زی دیو ار ها همه فر و ر یزد دیو ار هائی که عناوین پدری و یا مادری می تو انند بساز ند تا از فر ز ندانی سو استفاد ه شو ند ایمد دار م دیو ار های عناو ین مذموم ناپدری و نا مادری فر و ر یز ند و نگذار ند بچه ای بهر از دست دادن پدر و یا ماد ر ی طعم هجر ان او را با ظلم نو آمده تکمیل کند  امید که هیچ مر دی که تنها عنو ان پدر شناسنامه ای به او می تو ان داد فر ز ندش را به صر ف عد م قصاص به دار نکشد امید که هیچ ز نی بهر فقر به دامان هوس پیر مردان متمو ل نیافتد امید که هیچ ز نی در زیر شلاقهای ظاهرا همسرش جان نسپردامید دار م عشق باشد بی دیو ار بی اد عا و بی هیچ پیش شرط و همه دیو ار های ظلم و ترس و بی دانشی فر و ر یزد کاش هر رو ز 9 نو امبر 1989 باشد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:31  توسط تورج عاطف  | 

ازدو ر که می آید از بر ق چشمهایش می تو انم حدس بز نم که می خو اهد شیرین گو ید هر چند حرف همه بچه های شیر ین است ز یرا فاقد از پیرایه و در و غهای حتی مصلحتی ما بزر گتر ها است سعی می کنم که صبو ر باشم اما حقیقتا مشتاقانه در انتظار حر فهای او هستم و سر انجام می گوید

- بابائی ! یک راز بین من و پار میس و هانیه و تینا و غزال و ر و مینا است

پیش خو دم می گو یم یک راز میان این همه آد م ؟ آن هم دختر بچه های شیطانی چو ن اینان ؟مگر می تو اند آن را نگاه داشت ؟ اما و قتی می بینم که راز های بزر گی بو ده اند که هزاران نفر فهمیده و باز از آن از عنو ان راز سخن می گو یند چندان از این بازی کود کانه نمی ر نجم اما داستان این راز به هیچ عنو ان داستان یک بازی کو د کانه نبو د ز یرا او به من گفت

- اما من به تو می گو یم !!قو ل می دهی نگو ئی ؟

فایده ای نداشت که لزو م راز داری را به او تاکید کنم او می خو است بگو ید و من هم که بنا به طبیعت داستان دو ستیم علاقمند بودم و با یک ژست رو شنفکرانه ا(لبته در دلم) فضو لیم را تقصیر حافظ انداختم و گفتم مگر خو اجه نگفت

رازی که به غیر نگفتیم و نگو ئیم

با دو ست بگو ئیم که او محرم راز است 

و خوب من هم همان دو ست بر ای دخترکم بودم و او این گو نه گفت

- آقای حسینی عاشق شده است !!

تصو ر کنید چه حالی به من دست می دهد و قتی فهمیدم پسر جو انی که به عنو ان آشپز مدر سه کار می کند آنقدر دلباخته شده است که حتی کو د کان نیز فهمیده اند ؟و پیش خو دم تصویر کاملی از بینو ائی و رسو ائی آن عاشق تر سیم کردم سعی کر د م کمی بی تفاو ت بپر سم

- عاشق کی ؟

و دخترم جو اب داد

- عاشق خانم موسوی

خانم مو سوی خانمی بو د که من هیچگاه نفهمیدم در مدر سه چه کاره است اما دخترم می گفت او از بچه ها امتحان می گیرد!! باز تعجب کر د م چو ن هیچ سنخیتی بین آن خانم تقر یبا میان سال و آقای حسینی نمی دیدم اما دختر م با طعنه گفت

- عشق بین پر و انه و فیل

بیچاره آقای حسینی که شده بو د فیل اما من سعی کر د م خو نسر د باشم و گفتم

- خوب دختر م پیش می آید دیگه

و او گفت

- آره عاشقی که بیاید این چیز ها را نمی فهمه

جالب بو د او لین درس را از عشق دخترم گر فته بو د

 " عشق آمد و آتش به همه عالم زد"

و بعد ادامه داد

- حالا غذاهای آقای حسینی بهتر هم شده و خوش مز ه است

این گفتار او بر ایم شیر ین بو د که علی ر غم شکمو بو دنش همیشه از غذاهای مدر سه شاکی بو د و فهمیدم عشق بر ای آقای حسینی ار تقا ئی در ز مینه کارش آو رده و شاید با عشق آشپزی کر د ن باعث طعم جدید شده است و این درس را هم دخترکم از عشق گر فته بود

"عشق هنرمند است "

و باز گفت

- تاز ه بیشتر هم به همه غذا می دهد خیلی غذا می پزد و مر تبا بشقاب بچه ها را پر می کند

جالب بو د عاشقی حسینی باعث شده بود که بچه ها بفهمند

 "عشق سخاو تمند است "

و باز دخترم گفت

کاش حالا حالا عاشق بماند غذاهای خو شمز ه و ز یاد بپزد و سر ما را با این عشقو لانه !! گر م کند یعنی می شود بابا ؟

و من جوابی بر ای او نداشتم و تنها بعنو ان پدر او امیدو ار بو دم این گو نه باشد و در دلم تکرار کردم " اگر عشق همان عشق باشد زمان مقو له بی معنی است

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:4  توسط تورج عاطف  | 

با حسی پر غرو ر از بزر گان خو د نام می بر یم صحبت از فر دوسی و نظامی و سعدی و حافظ و مو لانا کر دن آسان است می تو ان خو د را صاحب تار یخ و تمدن 5000 ساله دانست می تو ان همه دنیارادر توحش و خو د را اصیل تر ین نژاد بر تر نامید اما و قتی از دنیای کلام و اد عا خار ج می شو یم چه چیزی داریم ؟ ما که دیگران را نصیحت می کنیم و یا با لفظ امر و زی ار شادگر شده ایم آیا پندهای گذ شتگان را شنیده ایم ؟ نگاهی به چند حادثه منتشر ه در رو ز نامه ها دقیقا بر خلاف این گفته ها است

 

حادثه 1/ قر نها پیش مو لانا یک بیت بسیار ز یبا را تر نم کرده است

پیر پیر دل است ای پسر

نه سپیدی اندر موی و سر

امر و زه می خو اهیم هر کسی را که مو لانا را غیر ایرانی می خو اند می خو اهیم  خفه کنیم اما می پر سم آیا به پند های پیر قو نیه گوش داده ایم ؟  چند بار داستانهای مثنوی و فیه مافیه و دیو ان شمس را ورق ز ده ایم ؟ خو اندن این خبر می گو ید شاید هیچگاه

پدری به جر م بی احترامیهائی که فر ز ندش به او می کند او را در خو اب می کشد به گزارش خبر گزاریها پدر که مد عی است پسر جایگاه پدری !!( کدام پدری ؟) اورا رعایت نمی کر ده و مر تبا به او بی احترامی می نمو ده در لحظه های خو اب فر ز ند جوانش ضر به ای با کپسول گاز پیک نیکی به سر او می ز ند او را به دیار عدم می فر ستد  بر استی این پدر و پیر است ؟آیا باید به مو و ر یش سفید او تو جه کرد ؟ بیچار ه مو لانا که بر ای چه کسانی نصیحت می کرده است

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>.

حادثه دوم/ فر دوسی پار سای می گو ید

در خت تو گر بار دانش گیر د

به زیر آورد چر خ نیلو فری را

اما ز کدامین دانش سخن می گو ئیم ؟

استاد دانشگاهی با دانشجوی خو د ازدو اج می کند و مد عی است که تحت هوس اسیر این ازدو اج شده است دخترک می گو ید شو هر فعلی و استاد سابقش در خانه هم با او چون دانشجو یان ر فتار می کند و اعلام می داند " تو دانش و آگاه کافی نداری " می پر سیم این جناب استاد بنا بر کدام اد له ای از دو اجی با اختلاف سنی بالا کرده و در جایگاه استادی به دانشجو یانش نگاه غیر آمو ز گاری داشته است ؟ این دانشی که قرار بو ده چر خ نیلو فری را پایین آو رد جز استقامت و شخصیت و اعتقاد و احترام  و پاکی و عشق چیز دیگری را به زانو در آورده است ؟

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

حادثه سوم /

حکایت کهنه حافظ است

شاهد عهد شباب آمده بو دش به خو اب

باز به پیرانه سر عاشق و دیو انه شد

 دو پیر مر د 80 ساله و یک پیر مر د 70 ساله به جر م کلاه بر داری همسر ان جو انشان هفته پیش به دادگاهی مراجعه می کنند و هر سه مدعی می شو ند که با عشق خو استه اند ازدو اج کنند اما همسران جو انشان سر آنان کلاه گذاشته و مهر یه را به اجرا نهاده اند

بر استی این کلمه عشق در ز بان این سپید موی و نه پیر مر د چه معنی جز هوس می تو انسته داشته باشد و تر نم عشق پیری و ر سو ائی آن را قر نها پیش بر ای چه ملتی گفته اند ؟ بر استی این اشعار و پند ها و نصایح و تجر به ها اگر به پارسی نو شته نمی شد چه کسی از آنان اطاعت می کرد؟

>>>>>>>>>>>>>>>>

حادثه چهارم

مر دی 40 ساله همسر خو د را به جر م این که حرف او را گوش نکرده و به فر مان او به حمام نر فته آنقدر با شلنگ می ز ند تا کشته می شو د و هنگامی از او دلیل این کار پر سیده می شود مد عی است که یار یا همسرش باید دستو ر او را گوش می داده است !!

کاش حافظ ایرانی نبو د و نمی گفت

گر چه دو ستی به چیزی نمی خرد ما را

به عالمی نفر و شیم مو ئی ز سر دوست

این نصیحت خو اجه عاشق مال که بو د ؟ بر ای کدامین قو می سر و ده شده بود ؟ آیا به پار سی حافظ شعر می گفت ؟

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

حادثه پنجم

مر دی با اد عا تو صل به ائمه و دعا و ر مالی بسیاری از ز نان ساده لو ح را فر یب داده و ر هسپار دیار شیطانی هو سهای خو د کر ده بو د بی اختیار با خو اند ن این حادثه به یاد فر و غ فر خزاد افتادم

 مائیم ما که طعنه ز اهد شنیده ایم

مائیم ما که جامه تقوی در یده ایم

 ز یرا در و ن این جامه پر فر یب

جز پیکر ر یا ندیده ایم

 افسوس که ایرانی هستیم و این گنجینه هات را دار یم و به این ر و ز افتاده ایم که اگر بدو ن آنها بو دیم چه می کر دیم ؟ شاید باید خیلی از آنها را ناله های عاشقانه بر ای مر ده ای شماریم ؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:56  توسط تورج عاطف  | 

d8a8d988-d8b3d987-d8a8d8b1-d8a2d8a8



سالها پیش هدیه ای گر انبها را گر فتم و شاید این هدیه باعث شد که سر نو شتم تغییر کند و بخو اهم یاد گاری بر ای فرز ندانم و فر زندان فر زندانم و فر ز ندان و فر ز ندان فر ز ندانم و...داشته باشم نام این کتاب " ر یشه ها" بود  کتاب " ر یشه ها " اثر الکس هیلی یکی از زیباتر ین کتابهائی بو ده است که تا به امروز خوانده ام و به قول منتقد معر و ف آمریکائی جیمزبالدوین " کتاب ریشه ها یک کار عاشقانه است" داستان کتاب در مو ر د اجداد الکس هیلی نو یسنده کتاب است اودر هنگامی که بچه بو د در تنسی می ز یسته است  مادر بزرگش اغلب داستانهائی بر ای او تعریف می کرد و اغلب داستانهای مادر بزر گ مر بوط  به هفت نسل پیش از الکس و به جد او بر می گشت که  لقب "آفر یقائی" داشت مادر بزرگ می گفت "آن مرد که در آنسوی اقیانوس و در دره رو دی به نام " کامبی بولونگو" در کشو ر کنیا می زیست رو ز ی به جنگل رفت تا تنه درختی را بکند و بر ای خو د طبلی بسازد در آنجا چهار مرد به او حمله کردند و به ز نجیر کشید ند و با کشتی پر از بر ده به همراه 3265 دندان فیل و 1850 کیلو مو م و 400 کیلو پنبه به آمریکا بر د ند   و الکس هیلی در خلال این کتاب داستان کو نتا کینه نیای آفر یقائی خو د و بعد کیزی دخترش و بعد جرج خر وسه نو ه او بعد نواد گانشان یعنی  تام و سینتیا و بر تا که مادر الکس بود را تعر یف می کند در تمامی داستان می تو انیم عشق و جاو دانگی عشق را در یابیم جاو دانگی عشقی که باعث می شود کو نتا کینته کنیائی به الکس هیلی ویر جینیائی بپیونند همین کتاب ز یبا که در سن نو جو انی خو اند م حسر ت داشتن یک چنین داستانی را بر ای خانو اده ام به ار مغان داشت و تصمیم گر فتم من چو ن الکس هیلی بنگارم وقر نها با فر ز ندانم ار تباط داشته باشم و بر ای نو اد گانم قصه های پدر بزر گ ناخدا را گو یم  امیدو ار م چنین باشد

روز گذشته که سناتو ر باراک او باما 47 ساله بعنو ان 44 ر ئیس جمهو ر آمر یکا انتخاب شد به گو نه ای سخت شگفت ز ده بو د او باما خو د ر یشه کنیائی دارد و مادر بزر گش یک ر و ز قبل از انتخابات در دهکده ای در کنیا فو ت می کند اما چهر ه مر دی که " تغییر" را فر یاد می ز ند بر ای من یک حس عجیب نو ستالژی را بر می انگیز د او باما سر انجام ر و یای خیلی ها را به حقیقت ر ساند و نشان داده است که می تو ان به عشق و نه به ر نگ پوست جاو دانه شد نمی دانم که او باما تا چه حد به و عده های تغییر خو د پابند خو اهد ماندو این اجازه را به او خو اهند داد و لی برای او عشق و امید و ایمان دارم  اما همین امرو ز نیز او تغییر داده است تغییر بزرگ او تمام شدن عناو ین ز شتی چو ن " بر ده " و " کاکاسیاه " و تبدیل آن به عنو ان "آقای رئیس جمهو ر " است حکایت او باما صر ف نظر از هر بازی سیاسی برای من حکایت عشق مر دانی چو ن کو نتاکینته و میلیو نها آفر یقائی است که دهه ها ر نج کشیدند حکایت او باما بر ای  من بزر گ مر دانی چو ن لو تر کینگ و مالکوم ایکس وجس اوونس و مو زس و وینفری او پرا و... هستند که آمدند و گفتند که باید عشق داشت و عشق ورزید آنهائی که از نژاد از جنس وازرنگ نگفتند و انسانیت را ملاک قرار دادند  و همین نیروی عشقی است  که در طی این سالها و جو د دارد و باعث می شود که جسی جکسون سناتو ر پیرسیاه پو ستی که ر و ز گاری با ریگان مبارزه انتخاباتی  ریاست جمهوری داشت شبنمی شو د و اشکهای او مرا هم شبنمی کند به سیاست اعتقادی ندارم می دانم بازی های کثیفی پشت آن است اما حضو ر او باما بر ای من یک نو ع " نشانه" است نشانه به عشق و ایمان و امید و صبر که می تو اند بر ای همه ما راه گشا باشد بسیار امیدوار م که این نشانه جهانی نشانه صلح و انسان دو ستی و برابری و عدالت و از همه مهمتر عشق باشد تغییر که باراک او باما از آن سخن می گو ید می تو اند تغییر همه ما باشد همه ما که به عشق بی اعتقادیم و امید را دفن کر دیم وصبر را بی تو جهی می کنیم بیائیم عاشق شویم و پر ایمان به عشق و با امید به عشق باشیم

دیشب به سراغ کتاب خانه قدیمی ر فتم و پس از سالها کتاب ریشه ها را پیدا کر دم و به نو ستالژی خو دم بر گشتم و آرزو کر دم تمامی آرزو هائی که در کتابهایم " سو لماز" و " عروس قولنامه ای " و " دختری در قاب پنجره " و " ترانه های بیوه " کر ده ام ر و زی چو ن آرزو های آلکس هیلی به تحقق یابد دو ست داشتم با الکس هیلی صحبت می کر دم و با او می گر یستم نه بخاطر او باما بلکه بخاطر باو ری که به عشق و ایمان و امید داشت و به من نیز منتقل کر د شاید اگر آن هدیه نبو د وشاید اگر الکس هیلی نبو د وشاید اگر کو نا کینته به جنگل نر فته بو د وشاید اگر کیزی و جرج خرو سه و تام و سینتیا و بر تا و آلکس نبو دند من نیز ترانه هایم را هیچگاه نمی سر و دم پس یک بار دیگر به تو که این نو شته را می خو انی می گو یم  بیا با من هم آوا شو

" اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقوله بی معنی است"

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:13  توسط تورج عاطف  | 

arlen

 

 شو ر و شو قی در مد ر سه پیدا است و من در انتظار م که محبوب ز من از مد ر سه گو ید او را می بینم با همان لبخند و چشمهائی که تنها به آنان ز نده ام آیلی از انتخابات شو رای مد ر سه می گو ید قرار است بین آوا دختر ک کلاس پنجم و سحر دختر کلاس چهار م مبارزه ای برای عضویت در شو را  باشد شکر خدا کار نامه کلاس چهار م آو ا و کلاس سوم سحر در دسترس خانم مدیر است و هیچ کدام نمی تو انند با مدر ک جعلی و ارد انتخابات شوند!! آوا صحبت از عدالت و مهرو رزی می کند قرار است در صورت مو فقیت در انتخابات وعده های خو د را که شامل اضافه کر د ن لازانیا در منوی ناهار مدر سه و افزایش ساعات درس نقاشی و خلاقیت و اضافه نمودن مو سیقی و رقص ( همان حرکات مو زو ن )است  به بر نامه در سی است محقق سازد موسیقی و شهر و شادی بیشتر و عده های آو ا است و این همان و عده هائی است که ملتی را می تو اند به پای انتخابات کشاند چه بر سد بچه های مد ر سه خلاقیت که تنها 80 نفر هستند اما سحر اول  وعده نمی دهد ز یرا نمی تو اند و عده ای گو ید که نمی تو اند بر آو ر ده سازد او از دیر باز می داند که قو ل باید انجام دادنی باشد و بعد ها فهمید این حر ف همان معنی ” دروغگو دشمن خدا است ” را می دهد اما نمی تو اند در مقابل و سو سه محبو بیت و قدر ت مقاو مت کند و او هم می گو ید اگر در انتخابات پیر و ز شو د پیتزا را به منو اضافه کند و ز نگ و رزش را بیشتر و پنجشنبه ها مدر سه را تعطیل کند ووقتی دو ستانش می گو یند مگر می تو انی این کار ها را بکنی ؟ جو اب می دهد مگر آوا می تو اند ؟ مهم این است که ما بر نده شویم سحر کتاب” نبر د من” آدو لف هیتلر را نخو انده اما بخو بی از این رهبر نازی و جمله معرو فش پیروی می کند   کلاسهای او ل و دو م تائید صلاحیت نمی شوند و اجاز ه ندار ند در انتخابات شر کت کنند ز یرا شورای نگهبان ببخشید شو رای معلمین مدر سه این اجاز ه را نمی دهد   فصل تبلیغات شر و ع می شود و آوا به عو امل دستو ر می دهد که همه جا کاغذ های او را بزنند که به او رای دهند و حتی این کاررا در دستشو ئیها هم می کنند ز یرا مامان آوا گفته است  مرد م  بیشتر عمرشان را در دستشوئی می گذرانند و بیشتر آنجا تصمیم گیری و فکر می کنند !! اما دو ست داران سحر هم همین کار را می کنند این مسئله باعث می شود که یاران آوا عصبانی شوند کاغذ های سحر را پاره کنند و طر فداران سحر هم کاغذ های آوا را پاره می کنند و جنگ شر و ع می شود و دیگر هیچ کس نمی تو اند بی طر ف باشد باید طر ف کسی را گر فت و بر ای این کار بچه ها منتظر می مانند که آیا شکلاتهائی که آوا بین آنان تقسیم می کند خوش مز ه تر است یا کیکهائی که سحر به آنان می دهد و دامنه این جنگ افزایش می یابد   مامان آوا در انجمن مدرسه است و سعی دارد که به گو نه ای شورای معلمین را و ادار به کارکند که آوا را انتخاب کنند اما مامان سحر هم بی کار ننشسته است و چو ن همسرش یعنی همان بابای سحر  به مدر سه کمک مالی می کند تهدید می کند اگر سحر انتخاب نشود کمکهای قطع می شود او ضاع مد ر سه بد گو نه به هم خو ر ده است و سر انجام شو را تصمیم می گیر د هر دو طر ف را به عضو یت شو را در آو ر د به شرط این که از شر وط و عده داده خو د بگذر ند و چنین می شود امروز که بچه ها از لازانیا و پیتزا و ز نگ ر قص و شادی و ور زش از آوا و سحر می پر سند تنها یک جو اب می شنوند “قصه انتخابات تمام شد"
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:29  توسط تورج عاطف  | 

d986d982d8a7d8a8


صبح امروز باران پاییزی طراو تی به خیابانهای شهر مان داده بود و من و آیلی می  تو انستیم با تمر کز بر ز یبائی های طبیعت پاییز و به دو ر از جنجالهای ر و ز مر ه و تفکر به آنان به دنبال دیدن ز یبائی ها باشیم البته این نظر مال من بو د و در هنگام راهپیمائی صبحگاهی آیلی همراه ز یبا ر وی من چندان مو افقتی با این دیدگاه من نداشت و کمی از خیسی ز مین وچک چک آب از روی ناو دو نی ها گله می کر د نگاهی به دختر م کر دم اخمهایش در هم بود و این حس اندو ه او مرا هم ناراحت کر د به همین دلیل از راه ر فتن دست کشیدم و به او گفتم

_ لحظه ای چشمهایت را ببند و حس کن در یک جنگل بزر گ راه می ر و یم و این صدای ماشینها مال رو د خانه ای است که از میان جنگل می گذرد و فکر کن این قطره های آب از بر گهای در ختان بلند جنگل  بر سر تو می چکند حالا چه فکر می کنی ؟

 و آیلی هم که چو ن همه بچه ها همو ار ه به دنبال بازی خیال است بلافاصله و بر خلاف بسیاری از او قات ( مخصو صا هنگام مر تب کر د ن اتاقش )حر فهای مرا گوش داد چشمهای ز یبای د ختر م که چند لحظه ای بسته بو د و ناگهان آنها را باز کرد و بار دیگر آن شوقی کو د کانه را در سیمایش دیدم و بعد به من گفت

_ حالا بهتر شد چه جنگل ز یبائی است

و تا دم مدر سه این بازی جنگل را ادامه دادیم و راهپیمائی که می تو انست ملال آو ر و شاید کمی  با عصبانیت  همراه باشد تبدیل به یک راهپیمائی ز یبا شد...

 بر ای بسیاری از ما این اتفاق افتاده است و خو استه ایم با یک دیدگاه خاص به مسائل نگاه کنیم ولی بسیاری از او قات یک تغییر در نگرش با کمی خلاقیت و استفاده از کو د ک در و ن می تو اند آن مسئله را به کلی عوض کند در همین راستا در اخبار خو اند م چند تن از مسئو لین پخش کارتو ن " پت و مت " بخاطر پخش صحنه هائی از ساختن شراب تو سط این دو قو لو های محبوب از کار بر کنار شدند از خو د م پر سید م این مسئو لی که حکم بر کنار ی آنان را صادر کر ده از کجا متو جه پیام "شراب سازی " در این کار تو ن شده است؟ چو ن در طو ل این کار تو ن هیچگاه شخصیتها سخن نمی گو یند پس تنها دو حالت می ماند و آن این است که یا  این مسئو ل با صنعت شراب سازی آشنائی داشته و نحو ه کار این دو قو لو های بامز ه کار تو نی را با دانش خو د مطابقت داده و یا این که و اقعا دیدگاه منفی داشته است و این همان در دی است که در مو ر د ریزش آب باران از ناو دو نیها برای آیلی و جو د داشت یعنی و قتی دیدگاه عوض شد و چکه های باران بر ای او از بر گها فر و ر یختند بر ای آن مسو ل هم می تو انست پیام فیلم " شراب سازی " نباشد بلکه افکار ساز ندگان مو فق این بر نامه مخصوص کو د کان را در نظر گیر د که هیچگاه آنان به دنبال یاد دادن " شر اب سازی " به بچه ها نیستند ز یرا اصو لا هیچ بچه ای نه شراب دو ست دارد و نه تو انائی ساختن شراب را می تو اند داشته باشد از " شراب سازی " سخن آمد یاد استاد مو سیقی افتاد م که بعلت معوق افتادن حقوق ماهیانه اش از صدا و سیما به آنجا ر فته بو د و گله کرده بود و به او گفته بو دند " ما خیلی لطف می کنیم بخاطر فعل حرام به شما حقوق می دهیم زیرا کار شما در حد شراب سازی است " دیدگاه را می بینید ؟ تا یه حال چند بار متو جه این تو هم در دیدگاهها شده اید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:39  توسط تورج عاطف  | 

 

 

 

یکی بو د یکی نبو د سالهای غیر دو ر در جائی که می تو اند همین نز دیک و شاید هم خیلی دو ر باشد عباد تگاهی در میان جنگل سبزی و جو د داشت و بسیاری بر ای عباد ت و ادای نظر و در خو است نیاز سر به آستانه خدایان  آن می ز دند در میان مر اسم دعا و نیایش دو جفت چشم ناگهان بر هم نگر یستند و عشق آن دو را به هم گر ه زد و آنقدر این به هم نگر یستن ادامه یافت که از یاد بر د ند که دیدنی به غیر از دید ن رو ی یار  در هستی و جود داشته است و این گو نه شد که آن معبد بر ای آنان دیگر جایگاه دیدن و خو استن نیاز از خدایان نشد و تنها به قصد دیدن یار و گر فتن نیاز بی نیازی که همان دیدن یار را شامل بو د ر ه به این جایگاه عشق می ز دند تا این که ر و زی همه چیز را از یاد بر دند و به همه چیز ر سیدند  و بی محابا به سمت یکدیگر ر فتند و در آغوش یکدیگر را بگر فتند و تمنای بوسه کر د ند و غرق وصال شدند و  این شیدائی  و بی پر و ایئ برای عاشقان  خدایان آن عباد تگاه سنگین آمد و آنان را سو زاندند و عهد کر دند بر ای جاو دانگی اطاعت از خدایان و در سی که که دو دلداده عشق از و صالشان گر فته اند مجسمه از آن ساز ند و یادگار آن عشق  را خواستند تبدیل به سنگ ترس کنند مجسمه سنگی این دو سالها بر در عباد تگاه بماند تا به مطرو دین نشان دهد سر انجام عشق بغیربه خدایان چیست سالها گذ شت اقو ام بسیاری بو جو د آمدند و با حضو ر اقو ام ادیان جدیدی آمدند و ادیان جدید خدایان و مقدسات جدیدی آو ر د ند اما هیچ کس نتو انست از زیبائی مجسمه دو دلداده را به تصویر می کشد گذر کند و از این ر و عباد تگاه بار ها تخر یب شد و لی مجسمه ها باقی مانند  تا نشان دهند در هر آئین و مسلک و دینی عشق جاو دانه است تا این که سر انجام پس از قرنها دیگر کسی آنجا را عباد تگاه خدایی و خدایان نمی دانستند وآن عباد تگاه به و اسطه افسانه این دو دلداده تبدیل به عباد تگاه عشق شد و هر ساله میلیو نها نفر از سر اسر دنیا به آن سوی می ر و ند و به صر ف معشو ق و یارشان حلقه به دو ر مجسمه ها زنند و آنان را غرق گل می کنند و سر و د جاو دانگی عشق سر می دهند

ثواب رو ز ه و حج قبو ل آن کس بود

 که خاک میکده عشق ز یارت کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:20  توسط تورج عاطف  | 



به کو هسار می نگر م گو ئی نمی تو ان بی نشانی ز عشق باز یها گذر نمو د در سماع عشق آسمان و ز مین نشانه ای باقی است و آن را در سپیدی که بر کو هسار نقش بسته است می بینم آری پاک است و سفید است و در خشان می نگرد نامش را برف گو یند و لی اگر بر ف هم نامش نبو د همان نام " نشانه عشق " می تو انست نشانه ای  ز سماع دهد مگر نشان سماع جز عشق پاکی و سفیدی و در خشند گی نشان دیگری باید داشته باشد؟ نه چنین است و چنین خو اهد بود
..................................................- ........................
غمگین است ز گذ شته ها می نالد گو ئی گذ شته را چو ن نفر ینی بر ای خو د می داند و مر ا گو ید
- ناخدا از گذ شته تیره نالانم و ز حال بی قرار م گر یان و ز آینده نامعلو م در هراس چه باید کنم ؟
او را پر سم چرا در عشق بازی حال با گذ شته ات تنها ز نالانی و بی قر اری گو ئی ؟
و او جو ابم دهد

بر استی گذ شته ام تیره نیست؟ مرو ری بر گذ شته می نمائیم و بعد قدم به قد م جلو ر و یم نه لطف خالق عشق را در میابیم شاید در نگاه او ل تیر ه آید اما نه بر استی که چو ن برف شاد و در خشان است ز یرا به حضو ر امر و ز او همچنان پر حس و پر عشق انجامیده است او را گو یم " هر مشکلی را آدمی و هر آدمی را مشکلی است " پس نه مشکل رابه آد میان و نه آد میان را مشکل بین هر چه هست این نگاه بد ما است که می تو اند بر ف را تنها سفیدی بهمن ز ا در کو هستان ببیند و یا این که آن را نتیجه عشق بازی آسمان و ز مین و سماع ز یبای معاشقه آنان داند
می خندد اند کی آرام گر فته است و از او می خو اهم که فصل دگری را شرو ع کند ز عشق باز یها ز طعم بو سه و ز سماع عاشقانه و ز مهری که در تک تک لحظه هایمان می بینیم و لی از آن غافلیم و می خندد جو ابی نمی دهد خنده او بر ایم یک نشانه از سماع عشق بازی خدا با تر دید هایش است و من نیز می خند م سماع عشق چه شیر ین و در خشنده و سفید چو ن خو د پاکی است خنده او بی قراری امر و زش را هم در مان است و هراس آینده را هم بر ایش کم ر نگ می کند حال و در لحظه اکنو ن به آینده گذ شته اش که امر و ز است می نگر د و می اندیشد که باید ایمان داشت و امید را به آغوش کشید و عشق را قر یاد ز د در تیرگی شب فر یادمان به آسمان باید ر ود
"اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است " جاو دانه بی ز مان و لا مکان عشق است و چون امید و ایمان هر سه پاک و هر سه در خشنده و هر سه نشانه های سماع عشق ایزد با ما چنین است و چنین باید باشد و همه جا طعم بوسه گیر د بو سه ای که نشانه ای است از سماع عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:57  توسط تورج عاطف  | 




 سر زمین تو همها تمامی ندارد اگر دید گاههایمان را سخت بشکافیم متو جه می شو یم بسیاری از آنها دقیقا در نقطه متضاد باو ر هایمان و جو د دارند به چند تای آنها اشاره ای دارم

 

1/ به جلوی باجه ر و ز نامه فر و شی آمده است !!و چند نخ سیگار می خو اهد!!نگاهی به او می کنم شاید به ز حمت به 25 سال می ر سد از او می پر سم

 چر ا سیگار می کشی ؟

می گو ید

 نخی می گیرم که کمتر بکشم

 می گو یم

- تو که او لین  خرید صبح شنبه ات سیگار است چگو نه می خو اهی آن را تر ک کنی ؟

می گو ید

-یک ر و زی تر ک خو اهم کرد شاید از شنبه دیگر

و می دانم و عده او یک ر و زی که نخو اهد آمد خو اهد بو د تو هم تر ک سیگار او را تا به کجا می ر ساند شاید تختهای بیمار ستان و شاید هم....

..........................................

2/ نگاهی به آگهی تبلیغاتی می اندازم جملات عجیبی دارد آن را می خو انم

"آموزش ز بان در خو اب"

می اند یشم بر فرض که این و عده آمو ختن هم در ست باشد آیا در نا آگاهی می تو ان چیزی را آمو خت ؟ مگر ر ویا بینی و تعبیر خو اب مکانهای استفاده از آمو زش ز بان هستند می خو اهیم هر گاه که به ز بان بیگانه صحبت کنیم به خو اب رو یم ؟ این غو ل چر اغ جادوچرا آرزوی یاد گر فتن ز بان بین المللی را ا این گو نه سخت بر آو ر ده می کند ؟ تو هم یاد گر فتن در خو اب  چه تو هم بزرگی است ....

...................................

3/ نگاهی به تیتر ر و ز نامه می کنم ر ئیس دانشگاه تهران پیشنهاد داده است که دانشجو یان با لباسهای متحد الشکل به دانشگاه آیند به تو هم آد م دانشگاهی می اند یشم دانشگاه که باید محل ر وشن گری و در ست اند یشید ن و مهد راهنمائی جامعه باشد حالا  قرار است تبدیل به سر باز خانه شو د بر استی دانشجو ئی که خو د حق ندارد لباسش را انتخاب کند چگو نه می تو اند راهنمای جامعه خو د باشد این جناب ر ئیس دانشگاه چگو نه در محیطی که بزر گان ز یادی در آن درس دانش و فهم و آگاهی و آزادی سر داده اند دم از رو پوش مدر سه می ز ند ؟ تو هم آد م دانشجو ئی را در قامت آن دانشگاه سر باز خانه نما می بینم ...

.................................

4/ جشنی خیر یه بر ای کو د کان عقب مانده ذ هنی است  و من توسط دو ست ناز نینی این فر صت را یافتم که در این جشن حاضر شوم همه جا شو ر و نشاط و مو سیقی و مهر است خیلی ها فکر می کنیم که کار ی بر ای  این بچه ها می کنیم   اما و قتی این محیط عار ی از تر س و غم و خشم را می بینم به تو همم می اندیشم " ما کار ی بر ای بچه ها کر ده ایم ؟" نه بر استی این بچه های معلو ل ذهنی هستند که این فر صت را به ما داده اند که به نام آنان ما نیز شاد مان باشیم و غم را رها کنیم و عاشقانه به همدیگر بنگر یم و همه جا طعم صبر و مهر و استقامت داشته باشد بر استی جشن خیر یه را کو د کان عقب مانده ذ هنی بر ای ما تدار ک دیده بو دند و من از تو هم بیر و ن می آیم ..

...............................

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:58  توسط تورج عاطف  | 

صبح دم از خو ب بر می خیز م و از پنجر ه اتاق بیر و ن را می نگر م هو ا ابری است و ز مین هم خیس به نظر می آید در گیر و دار گر فتار یهای صبحگانه هستم که دختر م مر ا به خو د می آو ر د ” بابائی ر وی کو ه بر ف نشسته ” آری آنقدر غرق خو د بو د م که او لین برف را ندیده ام بر ق شادی چشمهای د ختر م مر ا هم به و جد می آو ر د به دنبال شاد مانی انتظار می کشم دو ست دار م همه مر دمان شهر م نیز چو ن من بر ق شادی داشته باشند در طو ل راه با آیلی از ز مستان حر ف می ز نیم هو ا کمی سرد است اما طر او ت ز یبائی دارد انتظار بزر گی دار م اما چهر ه ها همچنان بی تفاو ت از یکدیگر می گذ ر ند در جلوی در مد ر سه به خانم ناظم سلام گر می ! می دهم و می گو یم برفی روی کو هسار مشاهده کر ده ایم اما او می گو ید ” خدای من بچه ها سر ما نخو ر ند ” و بعد مر ا ر ها می کند و شاید هم در ذهن خو یش مرا دیو انه پندارد به سمت رو ز نامه فر و شی می ر و م عده ای فقط جلوی ر و ز نامه ها ایستاده اند و به اخبار سراسر شاد مانی !! با غم می نگر ند و هیچ کس فر صتی به من نمی دهد که ر و ز نامه هایم را بر دار م چو ن دیو ار بتو نی ایستاده است و ر و ز نامه می خو اند و نمی گذار د که من ر و زنامه را که آنها مجانی می خو انند را بخرم با هر ز حمتی آن را بر می دار م و نگاهشان می کنم متو جه نیستند غرق خو د خو اهی شده اند و پیش خو دم می گو یم آنها هم بر ف روی کو ه را دیده اند ؟ سو الم را سخت مضحک می بینم این چهر ها ه به طو ر حتم نه به صو ر ت خو د در آینه نگر یسته و نه به هیچ چیز دیگر می نگر ند غر و ر تنها تصو ر حاکم بر دیدگان آنها است به راه خو د ادامه میدهم اتو مو بیلی بوق می ز ند بی تو جه هستم سالها است که یاد گر فته ام بر ای بوق ز د ن صو ر ت را بر نگر دانم اما این صدای ناهنجار تمامی ندارد سر انجام تسلیم می شو م گو ئی قصد پر سشی دارد آدرسی را می گو ید در خلاف جهت حر کت می کند و قتی به او تو ضیح می دهم سرش را می جنباند و می ر و د انتظار تشکر داشتن چه انتظار بی هو ده ای است او از چه کسی سپاس گو ید او حتی مر ا ندید ر و ز نامه را باز می کنم در یک کادر کو چک4*3 عکس قاتل فراری را چاپ کر ده اند و استمداد نمو ده اند به محض شناسائی به پلیس خبر دهیم خنده ام می گیر د آخر مر دمی که کو ه به آن بزر گی را نمی بینند می تو انندقاتل صاحب عکس را بشناسند ؟و تاز ه اگر شناختند باید چقدر صبر کنند تا پلیس در خد مت مر د می آید که بر ای اعلام تصاد ف ساده به آنها گاهی باید به انداز ه ابدیت انتظار کشید و باز ادامه می دهم چهر ه ها را دم به دم خشن تر می بینم چند بار تنه می خو ر م آبهای جمع شده در خیابان را ماشینی بر ایم هدیه می فر ستد و من همچنان در انتظار دو ست داشتن هستم و آن بر فی که دیده ام و این جمله های پیام کو تاه تلفنم را می خو انم
“هیچ چیز سخت تر از انتظار نیست آن هم انتظار لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زیبا می ارزد پس انتظار می کشم تا آن لحظه زیبا نصیبم شود”
راستی این انتظار بر ای عشق تا به کی ادامه ادامه خو اهد داشت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:28  توسط تورج عاطف  | 

قصه ز نجیر عشق magnify
قصه او ل : امروز که او به ناگهان از میان ما ر فته است و تر ک و طن کر ده است همگی به یادش می افتند و او ر ا در هجرش بدگو نه می نوازند روزی و ر و ز گاری پسر ک قصه ما عاشق تر ین بو د او در خانو اده به مهر بانی می شناختند هر گاه کاری از دستش بر می آمد بر ای هر کس انجام می داد ولی ر و ز گاری که مادرش مر یض شد او تنهای تنها بو د هیچ کس سراغی از او نمی گر فت همه گر فتار بو دند همه کار داشتند و پسرک که حالا آنقدر بزر گ بو د که خو د پدر پسر ک دیگری شده بو د تنهائی را به جان خر ید تا شاید مادر را نگاه دار د اما ماد ر که ر فت پسر ک هم ر فت سوی تنهائی که همه به او تحمیل کر ده بو د ند و حالا که در غر بت تنها است همگی او ر ا متهم به بی عاطفی می کنند که ر وزگاری ذ ر ه ای از آن عاطفه را با تمامی و جو د طلب می کر د اما... ر استی اگر کمی گو نه ای دیگر می شد دید داستان پسر ک این گو نه در هجر ادامه می یافت؟ کاش قصه ز نجیر عشق را می دانستیم
.....................................................................................................................................................
قصه دو م : همگی او را مر د تنها می نامیدند حتی دو ستی او ر ا نهیب ز د که "تو یک دیو ار بلند و ضخیم دو ر خو د کشیده ای " و مر د تنها لبخندی ز د و به این جمله فکر کر د ر استی اآن هنگام که دو ر او را دیو ار می کشید ند و می گفتند نخواه و نگو و نشنو و نبین و ... این دو ست کجا بود ؟ شو خی بامز ه این بو د که همگان فکر می کر د ند که او در ز ندان است در حالیکه او دنیای بیر و ن خو د را پشت دیو ار ز ندانی کر ده بود و این هجر بخاطر این بو د که یک جائی قصه ز نجیر عشق ختم شده بود
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
قصه سو م : می پر سد تو می تر سی و وقتی جو اب می دهم ترس ؟ ترس از چه ؟ و باز طعنه ز نان پاسخم می دهد از بیر و ن آمد ن از لاک خو د تو باید بیر و ن آئی و باز هم آد مها را امتحان کنی سخت به حر فهای او می خند م این ترس را که من هدیه نگر فته ام این ترس هدیه من به کسانی بو ده است که فکر می کر دم عاشق آنان هستم و لی همگی مر ا چو ن بیماری واگیر دار در قر نطینه تنهائیهایم ر ها کر دند و این هم درد ندانستن قصه ز نجیر عشق بود
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
قصه چهارم" می گو ید گاهی او قات آد می و یا و اقعه ای می تو اند آرزو ها ی کس دیگر را باو ر ساز د اما بر استی این گو نه نیست خیلی ازوقتها آرزو ها آنقدر و اقعی به نظر می ر سند که هر آد م معمو لی بد و ن آن که ملقب به " فر شته " " ناجی " و " ... بشو د باید بیاید و در بر آو ر ده کر دن آن آرزو تلاش کند قصه بزر گی که همو ار ه می گو ید "نگذ ار ید پایان ز نجیر عشق شو ید "مال همین مو قعها است و اگر آن قصه را نشنیده اید بار دیگر با لذ ت آن را می گو یم


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.


زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست.

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: چقدر بايد بپردازم؟

و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .

در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشود
....................................................................................................................
کاش این گو نه باشد که اگر این گو نه بود هیچ پسری در هجر هیچ کس در پشت دیو ار و قر نطینه نمی رف
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:22  توسط تورج عاطف  | 

 

هر لحظه که ز ند گی می کنی با کلمه ” کاش ” عهد دو بار ه ای می بندیم گو ئی این ” کاش ” را از و جو د مان جدا ناپذیر دانسته اند نگاهی به چند ” کاش ” این ر و زها ز ند گیم می انداز م

1/ ر و ز نامه را باز می کنم صحبتها در مو ر د در گذ شت بانوی اندیشمند و شاعر و متر جم قرآن است صحبتها از اظهار تاسف است و این که قدر این گو هر گر انبها را آن گو نه ندانستیم و به طو ر حتم بار دیگر قطعه هنر مندان را و ادی بر ای ار ج نهادند به او پیش کش می دهند! اما می گو یم کاش  با سیمین بهبهانی که امر وز ز نده است نگاهی می کر د ند بانو ئی که بخاطر چند کلمه حر ف حسابش در جشنو ار ه سالیانه کتاب مهر گان این جشنو ار ه را منحل کر ده اند آیا می خو اهند با سیمین بهبهانی نیز همان کنند که با فر و غ جاو دانه فر خز اد کر ده اند ؟ احتر ام به هنر مند و ادیب و اجب است اما بی عدالتی در تکریم نسبت به آنان در هیچ قاموس انسانی که هنر بالاترین آن است نمی گنجد. کاش این گو نه نبود..

 

2/شاهد از غیب ر سید که  قر ار است با طعمی نو ستالژیک فیلم سینمائی ” کلاه قر مزی و پسر خاله ” به نمایش در آید خو شحال می شوم  به ساعت پخش نگاه می کنم ساعت نمایش 23.45 دقیقه است بر استی بر ای نمایش یک عاشقانه کو د کانه این ساعت مناسب است ؟ کاش از خیل عظیم این همه کار مند و بر نامه ریز و مدیر یت د ستگاه غو ل آسای سیمای ما کسی می تو انست تو ضیحی به من دهد که بر ای نمایش این فیلم ساعتی بهتر از این و جو د نداشت ؟ کو د کان دلبند ما در رو ز های مد ر سه هستند آیا آنان که این فیلم نو ستالژیک را دو بار ه عر ضه می دار ند فکر کر ده اند که این ساعت بر ای کدامین کو د ک ایرانی می تو اند ساعت دیدن فیلم باشد ؟ کاش اند کی تفکر داشتند….

 

3/باز در خبر ها خو اندم که جنبش حماس در مو ر د اختلاف جز ایر ایرانی بین کشو ر عزیزمان ایران و امار ات مو ضع بی طر فی گر فته است ! بر استی ای کاش جایگاه  دو ست و د شمن را بیشتر می شناختیم در طی سالها حمایت از جنبش حماس و فلسطینیان هر گاه قر عه به نفع آنان نبو ده بر احتی پشت به ما کر ده اند و لی باز ما به دنبال آنان هستیم کاش جایگه دو ست معلو م بو د کاش می دانستیم بی طر فی یعنی غیر دو ست بو د ن کاش از لفظ بی طر فی ما نیز می تو انستیم به نفع ایران و منافع سر ز مین نیاکانمان بهر ه بگیر یم کاش ..

و د نیای کاش ها تمامی ندارد کا ش هائی که بسیار  گفته میشو د

 ای کاش علامت مر دانگی بی مهری و بی عاطفگی و ز و ر و جبر و تو هین نبو د

ای کاش عشق و مهر این گو نه کالای قابل خر ید و فر وش نبو د

 ای کاش از عشق ز ندان نمی ساختیم

 ای کاش مهر جاو دانه بو د و به صر ف شهو ت یاد عشق بازی کسی نمی افتاد

ای کاش ر نج بو سیده شد ن در ز یر بار بی عشقی را حس می کرد

ای کاش ر نج تحمل بر ای نر نجاندن را در آغوش می کشید

ای کاش حس دلتنگی را می تو اسنتیم چو ن پیام کو تاهی  ار سال کنیم

ای کاش غر و ر بر ای حفظ خاطر ات ز یبا مانع نمی شد که باز به آغاز فکر کنیم

ای کاش  توی لحظه و مکان در ست او را می دیدیم

ای کاش دو ستی بهر دو ستی بو د و بس

 ای کاش یک احو ال پر سی و یک هم در دی و یک یاد دو ست این همه مانع نداشت

 ای کاش رنج دو ست بهر هجر از من را دعا نمی کر دیم

 ای کاش واژه ها بر ما چیر ه نمی شدند

 ای کاش خو د خو اهی نبو د

 ای کاش لبخند و بو سه را آسانتر ین می دانستیم

 و ای کاش…
 غر قه در در یای کاش؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:48  توسط تورج عاطف  | 

توهمات یک روز بارانی magnify
صدای آشنا را نز دیکی سحر می شنو م " تق تق " به پنجر ه می خو ر د و عده دیدار می دهد از خو اب می گر یز م دو ستم آمده است پنجر ه را باز می کنم بوی آشنائی آید و باز باران به ناخدا سر ز ده است دو ست دار م که به خیابان ر و م و در خنکای سخر باران را با تمامی و جو د حس کنم پا بر هنه در خیابان خاطره ای دو ر را در من ز نده می کند نمی تو انم به خیابان ر و م ر فیق دیگر م در کنار م خفته است و مطابق معمو ل پتو را از روی خو د دو ر کر ده است بو سه ای بر گو نه اش می ز نم و پتو را بر روی او میکشم دختر ک هو شیار م کمی چشمهایش را باز می کند و می پر سد
- بابائی ! باز بار و ن آمده
سر را به نشانه تائید تکان می دهم و من هم خو شحالم که ر فیق قدیمی من با ر فیق جاو دانه ام هم اظهار آشنائی می کند در کنار پنجر ه می ایستم و با باران هم نو ازی می کنم صدای بار ان را چو ن ضر بات دف می شنوم و به گو نه ای در خلسه هم نو ازی با باران می رو م و باز به سراغ محبو بم می ر و م ز یرا می تر سم که دختر م سر ما بخو ر د
صبح دم که به طر ف مد ر سه می ر و یم آیلی چند نفس عمیق می کشد و می گو ید
- به به چه هو ای تاز ه ای ! چه باران قشنگی
و بعد آهنگ قدیمی را ز مز مه می کند
- بارو ن بار و نه ز مینا تر می شه گل نثار جو نو م تو شالیز ار ه و....
و آو از خو اند ن آیلی مر ا هم به شو ق می آو ر د تا تر انه قدیمی که ر و ز گاری چو ن لالائی بر ای آیلی عمل می کر د و بر ایش می خو اند م همراه او ز مز مه کنم به مر د مان شهرم می نگر م تفاو تی در قیافه های نمی بینم همان سگر مه های در هم ر فته همان دو د کر دن سیگار ها بهر اعصاب همان خشم و همان اخم همان حس در گیری در رو ز مر گی و من بی دلیل به دنبال لبخند می گر د م و لی بی انصافی نمی کنم خند ه ها هنو ز مهمان کو د کان شهر م می بینم و خنده تمام کو چو لو های مسیر را با لبخندی می دهم و لی می اند یشم که چر ا این گو نه بی تفاو ت به آن چیز هائی که دار یم همو ار ه هستیم ؟ به یاد شهر سهر اب و تکه کلام همیشگیم هستم" دلخو شی سیری چند ؟" اما این همه دل خو شی ؟ اما آن که نگاه نمی کند و تنها می بیند چگو نه می تو اند دلخو ش باشد به یاد داستانی میافتم

کارآگاه معروف شرلوک هلمز، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند . نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست . بعد واتسون را بيدار کرد و گفت : " نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ " واتسون گفت :" ميليون ها ستاره مي بينم ". هلمز گفت : " چه نتيجه اي مي گيري؟ ". واتسون گفت : " از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم . از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت:

 

" واتسون ! تو احمقي بيش نيستي ! نتيجه ی اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند...

آری چنین است دو ست داشتم همه مر د مان شهر م دراین باران ز یبای پاییزی با هم می خو اندند


آری، آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش شعله‌اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است، و خاموشی گناه ماست
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:33  توسط تورج عاطف  | 

 

پس از مد تها کنار هم جمع می شو یم و خاطر ات را بار دیگر مر ور می کنیم جعبه عکسهای یاد گاری دائی را می نگر یم خوب می تو انم لبخند او را در ر وز های آخر مر یضی را  به تصویر کشم  آن هنگامی که به این عکسها نگاه می کر د به عکسهائی که همگی نشان از ر و ز های دو ر داشت به ماد ر بزر گ می نگر م و تصویر آن سالهای دو ر بچگی را سخت به آغوش می کشم این عکس ماد ر بزر گ همان “خانم “من را به یاد می آو ر د خانم که بخاطر مو های ر وشن دو ران کو د کی مرا ” طلا ” می گفت و هنگامی که از دکان سلمانی آقا نوری باز می گشتم با ژستی ساختگی مادر را دعو ا می کر د  و می پر سید

- آخه چرا مو های زاک من( بچه من ) مر ا ر یختی ؟حداقل چند تا ی آنها را می آو ر دی تا من بر ای خو د م النگو و گر د نبند در ست کنم و…

و چشمهایم شبنمی می شود بخاطر آن همه عشقی که خانم به من داد و هنو ز در حالیکه چند ین دهه از آن سالها می گذرد همچنان در هنگام ر فتن به آرایشگاه این خاطر ه خانم مر ا یاد است

و باز به یاد دائی می افتم تفاو ت چهر ه های او در سالهای مختلف  باو ر نکر د نی است صو ر تش در ر و ز های آخر بیماری با آن چهر ه خوش ر وی سالهای جو انی و سلامت بسیار متفاو ت است اما یک چیز در همه آنها مشتر ک است و آن چشمهای جاو دانه عاشقی که دارد هنو ز صدای او را می شنوم

- باید عاشق ماند و عاشق ز ند گی کر د و عاشق مر د

 دائی هیچ اد عائی نداشت نه سخن رانی می کر د نه در لبانش شعرحافظ و فر و غ وجو د داشت ( هر چند به شد ت هر دوی آنها را دو ست داشت) و کمتر نقل قو لهائی  اد بی بر لب داشت دائی عاشق بو د عاشقی که حتی بعد از هجر ناخو استه معشو قش به دیگر ان بجای درس غم  عشق درس عشق بی بهانه  می دادو شاید بهتر باشد بگو یم او لین ناخدائی بو د که در ز ند گیم دیده بودم

 به عکسها می نگر م ونگاهی به اطراف می انداز م چشمهای ماد ر و پدر و خو اهر م  و دختر خاله و…نیز شبنمی است چشمهای شوهر خاله ام سر خ شده است او نیز با حسر ت به عکسهای جو انی خاله متو فایم می نگر د و به من می گو ید

- تورج ! هنو ز هم شبها با آنان حر ف می ز نم عکسهای حاج خانم (خانم ) و محمو د آقا ( دائی ) و شر افت ( خاله ) را به دیو ار ز ده ام و با آنان صحبت می کنم آخ که چه چیز هائی را داشتیم و از دست دادیم

 و اشک او را امان نمی دهد نگاهی به جمع غمز ده مهمانی خانو اد گی می کنیم خیلی از ما دیگر نیستند و خیلی ها هم شاید در ز مان بسیار اند ک دیگر نباشند و شاید این آلبو م سالهای سال حسر ت بر ای همگی ما و باز مانده ها به ار مغان آو ر د اما آن چیزی که در و رای همه آن عکسها بر ایم دیدنی است عشقی است که مانده است عشقی که شاید هیچ کدام از ما به صر احت چو ن دائی محمو د نتو انیم از آن حر ف ز نیم اما و جو د دارد عشقی که در عکسها ئی می بینم که پسر کی نو جو ان و خانم جو انی کو د ک چند ماهه ای را بغل کر ده اند و به دو ر بین می نگر ند عشقی که باعث می شو د آن کو دک چند ماهه که امروز مر دی با فر ز ندی شده است به آنان بنگر د و بر آن عکس های دائی محمو د و خاله شر افت  بو سه فر ستد چو ن بو سه ای که بر عکسهای خانم می ز ند

 چشمهایم سخت شبنمی شده است و دختر م مر ا با دیده دلسو ز ی می نگر د به آغوشم می آید می دانم امشب  نیز در تخت خو د نخو اهد خو ابید و من باید یکی از قصه های خانم و دائی محمو د و خاله شر افت را بر ایش بگو یم و باز در هنگام خو ابید ن او بو سه ای بر پیشانیش ز نم و ز یر لب گو یم

“اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:10  توسط تورج عاطف  | 


 

نگاه کن که در اینجا چگونه جان ِ آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیرهای ِ توهم .مصلوب گشته است (فروغ فرخزاد)

روزگار بهتر ین آموز گار است . این جمله کلیشه ای را بار ها شنیده ام و بسیاری از او قات بر ایم تنها جمله ای بو ده است و در پار ه ای از او قات بر ایم در سی و لی تجر به امر وز بر ایم درس نیست بلکه بخشی از و جو د م شده است تجر به امرو ز م نام ” تو هم ” دارد. حدیث تو هم را بخو بی می تو ان در عکس دید که مر دی در جلوی تخت سنگینی مدو ر در کو هستانی ایستاده است شاید بسیاری به این اند یشند که مر د از لغزش سنگ به پائین کو ه جلو گیری می کر د اما می تو ان این گو نه هم تصو ر کر د که مر د سنگ را به بالای کو ه هدایت می کند طر فداران هر کدام از این دو عقیده می تو انند حر ف خو د را و اقعی و مخالفینشان را متهم به تو هم نمایند همین حکایت در بسیاری از مسائل ز ند گی ر خ می دهند عده ای بر ای حفظ ر ابطه و یا پست و منصب و مقام و قدر ت سعی می کنند تو همی به نام ” ماندن به هر قیمتی ” را پیش گیر ند اما عده ای دیگر می تو انند به راه در ستی که من بار ها به من آن ر سیده ام بر سند و بگو یند ” گاهی بر ای ماندن باید ر فت ” ماند ن به شرط ر فتن را خیلی ها تو هم می دانند اما آنانی که در او ج مو فقیت و شهر ت و محبو بیت ر فته اند حدیث اسطور گی خو د را مد یو ن همین شعار ” ماندن به شر ط ر فتن ” خو اهند دانست بار ها دیده ایم ر ابطه ای بر هم می خو ر د ز یرا اساس تشکیل و حضو ر آن بر پایه های غلطی بو ده است عد م تناسب فکری و ر و حی و حتی جسمی و ظاهری باعث شده است که رابطه ای بر هم ر یز د اما یکی از طر فین و شاید دو طر ف سعی در بقای آن به هر قیمتی دار ند و سر انجام شاهد خو اهیم بو د که در ادامه همه خاطر ات و حس خو بی و آن قاب ز یبای نقاشی ز یبائی که از آن رابطه و جو د داشته است بر احتی تبدیل به فر امو شی و قابی از نفر ت می شود پس چه خوب خو اهد بو د که تا آنجا که می تو انیم رابطه ای و یا پست و منصب و… را نگاه دار یم مشروط بر این که با تو هم نخو اهیم نه آن را نگاه دار یم و نه آن که به آن باز گر دیم بحث تو هم شاید نیاز به صحبتهای طو لانی داشته باشد اما بر ای این که بتو انیم از گر داب زیاده گو ئی آن فرار کنیم می تو انیم دستعو ر العمل زیر را استفاده کنیم

1/ قضاو ت نکنیم بر استی قضاو ت کر د ن می تو اند منجر به ر فتار ها و گفتار ها و چندار هائی شو د که بر ای جبر ان آن شاید نتو ان هیچ کاری کرد 2

2/ همدیگر را حتی در جدائی دو ست داشته باشیم به هر دلیلی می تو ان خو شبختی را در حضو ر همدیگر ندید و شاید این هر دلیل یک دلیل مهم دیگر یعنی ” بی دلیلی ” را نیز شامل شود پس چه خوب است حتی در جدائی هم همدیگر را دوست داشته باشیم چگو نه ؟ می تو انیم در تو هم پشیمانی طر ف انتظار نکشیم و نخو اهیم به قو ل عامیانه سرش به سنگ بخو ر د و قدر ما را بداند 3

3/ برای تصمیم گیری نه عجو ل و نه تاخیر داشته باشیم ر ابطه ای و یا پستی و یا هر چیز دیگری به کام ما نمی چر خد نخست به پایان ر ابطه سر یعا فکر نکنیم تمامی امکانات را بسنجیم و بعد تصمیم بگیریم و اگر تصمیم گر فتیم در تو هم ” شر و ع دو بار ه “غرق نشویم

4/ کنجکاوی نکنیم اگر پستی را و اگذار کر دیم کنجکاوی نداشته باشیم که شر ایط ادار ه آن پست بعد از ما چگو نه است اگر از شخصی جدا شده ایم سعی در کنجکاوی در نحو ه ز ند گی او در آینده نکنیم هر چند معتقد م کنجکاوی در گذ شته شخص هم بی مو ر د و اصو لا به طو ر کلی باید حر یم خصوصی اقر اد حتی با آنان که خصوصی تر ین رابطه ها را دار یم نیز حفظ شود 5

5/ بر ای خو د غصه نخو ر یم پیام تاسف بر ای دیگری نفر ستیم در بحث قضاو ت تا حدی این مسئله نیز لحاظ شده است اما خو استم کمی آن را ریز تر کنم بسیاری از ما بعد از بر هم ر یختن یک ر ابطه و یا از دست دادن یک مقام با جمله هائی نظیر” حیف آن همه کاری کردم ” و یا ” حیف همه آن محبتهائی که انجام داده ام ” و… جمله هائی نظیر این سعی در محکو م کر دن دار یم بهتر است بر ای این که دچار تو هم نو شیم به یاد آو ر یم که هر کاری را که کر ده ایم بنا به میل شخصی خو د انجام داده ایم حتی اگر طر ف مقابل هم ما را مجبو ر به کاری کر ده بو د باز همان میل شخصی ما ر ضایت او ر ا طلب می کر د پس بر ای خو د و گذ شته مان غصه نخو ر یمو از سوی دیگر بر ای طر ف ر و به رو نیز پیام تاسف نفر ستیم همدیگر ا محاکمه نکنیم و…

حر ف ز یاد است اما دو ست دار م در این مجال بیش از این نگو یم و با فر و غ فر خزاد و تر نمهایش چو ن آغاز کلامم گو یم .

تو با چراغ هایت می آمدی تو دست هایت را می بخشیدی

تو چشم هایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم ، تو زندگانیت را می بخشیدی …

تو مثل ِ نور سَخی بودی تو لاله ها را می چیدی و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان ِ من از عریانی می لرزید تو لاله ها را می چیدی و گوش می دادی ،

به خون ِ من که ناله کنان می رفت

و عشق ِ من که گریه کنان میمُرد تو گوش می دادی …

اما ، مرا نمی دیدی و….( فرو غ فر خزاد)

کاش همدیگر را همواره ز یبا و خو شحال بخو اهیم



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:14  توسط تورج عاطف  | 

من متهمم magnify
در گذ ر ز مانه می چر خم و در هر و ادی دو ست طعنه شنوم و باز پر سم باز هم متهم هستم ؟ متهم شده ام آری به پر یشانی و سر در گمی متهم شده ام .
متهم شده ام به آن که نمی دانم که نمی دانم که عشق چیست و عاشقانه تر نم را چه معنا است و......شاید چنین است اما پر سم که تا چه حد باید تحمل کنم حکم اعدام مرا کی خو اهند داد؟
آیا متهم هستم که زعشق هیچ ندانسته ام وفر یب عشق را تر نم می کنم و با چشمهای غمگینم تنها لابه های بی ار زشی نمایم آری تنها یاو ه گو ئی هایم را مشق می کنم ؟
آیا متهم هستم که تنها عشق پدری را آن هم شاید دانسته ام و هیچ از و فا و مهر نمی دانم ز یرا که نخو استه ام به در و غ جانشینانی بر ای غم دل پر محنتم یابم ؟ هر چند که متهم هستم که دلی ندار م و غم من از نفر ین آن دیگر انی است که ....
آیا متهم هستم که چشمهایم را با سو هان بی حسی تر اشه داده ام که کس از در و ن غمم ر نج نکشد؟
آیا متهمم که نخو استه ام حس در و نم را مخفی نمایم و به در و غ و افتر ا و ر یا با کلمات عاشقانه و ارد بازی شیطانی هوس شو م ؟
آیا متهم هستم که هیچ از مراو دات عاشقانه نمی دانم ز یرا که خو استه ام خو د در این ز مانه انتخاب کنم و بازی تکر اری ر و ز گار گذ شته را که انتخاب می شدم را دگر انجام ندهم ؟
آیا متهم هستم که بهر فر یب و ر یا قلم می ز نم و بهر و فر یب و ر یا ناخدائی شده ام که ناخدا نیستم و تنها دزد در یائی شده ام که پشت قبای ناخدائی مخفی شده است ؟
آیا متهم هستم که یاو ه گو ئیهایم را تنها باید در قصه هائی خو اند که هیچ کس آنان را باو ر ندارد که اگر این گو نه بو د معشو ق دیر ین بر ای حداقل خو دش نه من بجای هفت شرط عشق هفت شهرعشق را مشق نمی کرد ؟
ایا متهم هستم که دیو انه ای بیش نیستم که اگر غیر این بو د هیچگاه نباید از عشق و ایمان و امید می گفتم ؟
آیا متهم هستم که غم دو ست را باید ه ر ها کنم ز یرا که جنسیتم را مر د که نه نر دانسته اند و دو ستی را با چماق جنسیت قضاو ت کرده اند ؟
آیا متهم هستم که به عشق طعم بی ز مانی داده ام که عشق این گو نه نیست و تنها دیو انه ای چو ن ناخدا ز مز مه " اگر عشق همان عشق باشد ر ا سر می دهد" سر نمی داد؟
آیا متهم هستم که دو ستش دار م اما نمی خو اهم دو ست داشتن طعم ز ندان و اسار ت گیر د و عاشق و معشو ق در جایگاه متهم و باز پرس باشند و از یکدیگر نه ز بهر هجر که ز بهر ترس پر سند؟
آیا متهم هستم که بهر دلداری و ر یختن آب همدلی بر آتش خشم و نا امیدی و بی عشقی دز دانه به خانه ای که آسمان آبی دارد و لی خو د را سیاه آسمان میخواند سر ک می کشم تا غمی ز چشمهای غمگینش رها سازم ؟
وآیا متهمم که تحمل طر او ت و پاکی و انسانیت و عشق را ندار م و حباب افکار پر یشانم را باید بر شاخسار ناز ک تنهائیهایم تحمل کنم ؟
آری متهم هستم شاید هم محاکمه ای نیز مر ا کر ده اند و حکم هجر و بی مهری و قضاو ت و طعنه و دیو انه و دز د در یائی و... را نیز به من داده اند اما یاو ه گو ئیهایم شنو ائی را از شنید ن القابم گر فته است
و
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:54  توسط تورج عاطف  |