تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این


پس سالها به آرزویشان ر سیده بو دند  نعمت خانه دار شدن که در این ر و زگار چو ن هدیه ای از ماو ر ای خو شبختی است بر  این ز و ج جوان ناز ل شده بو د با خو شحالی به نمای ز یبای ساختمان می نگر یستند که با معماری نو ین طراحی شده بود و در داخل آپار تمان کو چکشان تمامی امکانات مد ر نتیه و جو د داشت!! شو مینه و آشپز خانه اوپن و کف پو شهای لامنیت و سر امیکهای ایتالیائی سر و یسها وآسانسور ... اما چند ماه بعد این خانه بر ایشان چو ن جهنمی به نظر می ر سید مشکلات لو له کشی و گر مایش و آسانسور عر صه را بر آنان به قدری تنگ کر د که هر دو آر زوی همان خانه قدیمی پدری با آن استحکام و حوض منقش به تصاویر شاهان قجری و ... را کر د ند که اسیر ساختمانی نظیر این بر ج بی قو ار ه خوش نما و بد در و ن شده بو د و حالا پسر ک دلالی بر ای ز و ج دیگر از مز ایای مد رنیته آن سخن می گفت و این گو نه بو د که این زو جئ بی اختیار یاد این شعر می افتادند

خانه از پای بست و یران است

خو اجه اندر نقش ایو ان است

.......................................

مهندس  امیر خو استگار خو شتیپ و مهندس شیدا خانم از آن تیپ مر دهائی بو د که به قو ل فخری خانم معر ف او به خانو اده شیدا باید سر یع قابش را می دز دیدند امیر فر نگ ر فته و مهندس مکانیک از دانشگاه پلی تکنیک پاریس با لهجه ای فرانسوی – فار سی خو د دل و دین از همه بر ده بو د و این گو نه بو د که خیلی ز و د مر اسم عقد و عر و سی بر گز ارشد اما چند ماه بعد که شیدا متو جه شد امیر ز ن صیغه ای که همان منشی شر کتش بو د را  نیز دارد قهر کنان به خانه ر فت هنگامی که پس از چند ر و ز بی محلی شیدا متو جه شد که امیر دست او را در این کار یعنی بی محلی  از پشت بسته است نالان به خانه باز گشت و با چهر ه بر افر و خته امیر مو اجه شد که چر ا باز گشته ای ؟ و وقتی شیدا جو اب داد فکر کر دم شاید پشیمان شده باشی این جو اب امیر را شنید

- مرد و چهار ز ن عقد دائمی  و هر چقدر هم دلش  صیغه ای می تو اند داشته باشد  مر د هستم و اختیار م با خو دم هست حالا با خو د ته

ووقتی شیدا اعتراض کنان به او از مد ر ک مهندسی و ز ند گی در ار و پا و آشنائی با آن فر هنگ گفت امیر خندید و گفت

- خدا بیامر ز آقا جان می گفت نکنه بری فر نگی بشی و من هم نشدم و حالا عین جوونیهای او ن عمل می کنم

و شیدا زیر لب شعار پدر آمو ز گارش را ز مز مه کرد

خانه از پای بست و یران است

خو اجه در نقش ایو ان است

----------------------------------------------

مسعو د سر انجام ز ن ایده آلش را یافته بو د آناهیتا بر استی مظهر مهر بو د او با افکاری از برابری ز ن و مر د و تلاش ز ن در کنار مر د بر ای ساختن ز ند گی سخن می گفت آناهیتا در سو ر بن فر انسه درس خو انده بو د و از حر فهائی سخن می گفت که مسعو د کمتر در بین ز نان دیگر هم و نش شنیده بو د ووقتی این گو نه آناهیتا را شناخت از آنجائی که دلش بر ای یک همسر ر و شن فکر لک می ز د به خو استگاری او ر فت اما در مجلس خو استگاری آناهیتا 7 شر ط عشق را بجای 7 شهر عشق برای از دو اج گذاشت آن شروط این ها بو دند

1/ مسعو د نصف دارائیش را به نام آناهیتا کند

2/ مسعو د باید به انداز ه مهر یه چکی بی تار یخ در و جه آناهیتا بنو یسد

3/ در صو ر ت تو لد فر ز ند در هنگام طلاق بی هیچ حقی بچه به مادر تحو یل داده می شود

4/ هز ینه های بچه تا هنگام بلو غ را مسعو د باید پر داخت کند

5/مبلغ مهر یه 5000 سکه به میمنت 5000 تار یخ ایران خو اهد بود

6/ آناهیتا هر مو قع که خو است بی اذ ن مسعو د می تو اند طلاق را تقاضا کند

7/ مسکن وشرایط ز ند گی و شر ایط جشنهای ازدو اج  باید مطابق مو افقت و سلیقه خانو اده عروس خانم و شخص آناهیتا  باشد

 ووقتی مسعو د از او پر سید پس آن شعار های متر قی و متمدن و امر وز ی توچه شد؟

 با این جو اب آناهیتا ر و به رو شد

- ر سم و ر سو م جای خو د و مدر نیته به جای خود

 و مسعو د مغمو م از خانه آناهیتا بیر و ن ر فت و خو اند

خانه از پای بست ویران است

خو اجه اندر نقش ایو ان است

.......................................

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:30  توسط تورج عاطف  | 

 

کنار خیابان ایستاده بو د و با غرو ر رو پوش سفید خو د را نگاه می کر د که در دستش گر فته بو د یک مو تو ری که ترافیک را بهانه قرار داده و حمله به پیاده ر و کر ده بو د فر یاد ز د

- آقای دکتر مر اقب باش

 و بعد از کنارش ویراژداده  بو د این لفظ دکتر را چقدر شیرین شنیده بود تاکسی چر اغ ز د و آدرس را پر سید و بعد گفت

- - بپر بالا دکتر جون !

مو قع پیاده شدن و قتی قیمت غیر متعار فی را بر ای کر ایه شنید اعتر اض کر د اما راننده تاکسی گفت

- شما چر ا دکتر جو ن چو نه میزنی ؟ شما که ماشالله و ضعتان تو په

و بار جادوی این کلمه دکتر کار خو د را کر د و اجاز ه داد ر اننده عزیز شیر ین سرش کلاه بگذارد

وار د محل کارش شد و عباس آقا به او گفت

- آقا محس چر ا دیر کر دی ؟ مشتری خیلی و قته بر ای اصلاح معطله ز و د باش ر و پو شت را بپوش

و محسن فکر می کر د معنی “تحصیلات “توی این دیار  یعنی چه و…

………………………………………………..

رو زنامه را می خو اند و آمار کو د ک آزار یها را با تعجب آنالیز می کرد

کو د کان را 45% پدر ان و 20% مادران آز ر ده اند و 20% نیز نا پدری و 12% نا پدری در این جنایات سهیم بو دند اما پیش خو د فکر می کر د که آمار دهنده چگو نه تو انسته است پدر بو د ن و مادر بو دن و ناپدری بو دن و نامادری بو دن را تشخیص دهد ؟آیا او هم تنها به صر ف  شناسنامه پدر و مادر و ناپدری و نامادری را تشخیص داده است ؟

. فکر کر د راستی این کدام پدر و مادری است که کو دک می آزارد ؟ و این لفظ شو م ناپدری و نا مادری را چه کسی گذاشته تا با این گونه پدر و مادر ها در تقسیم بندی دیگری قرار گیر ند؟ و به معیار” پدر” و “مادر”  و شناسنامه در این دیار اندیشید….

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

به صو ر ت خو د در آینه نگر یست چو ن هر ر و ز صبح خو شحال از آرایشی بو د که بر صو ر تش نشسته بو د بار ها آه و ناله مادر پیرش را شنیده بو د که آخر چر ا هر رو ز این گو نه آرایش می کنی مگر چه خبر است ؟اما او گوشش به این حر فها بدهکار نبو د چو ن می خو است خوشایند باشد و ز یبائیش را تقدیم کند در گو شه خیابان به انتظار نشست اتو مو بیلهای ز یادی جلوی او بوق می زدند و لی از چهر ه های آنان نفر ت داشت بر خی ز نان که او را می دیدند او ر ا نفر ین می کر دند حتی پیر ز نی او را با صدای  بلند  گفت “ز نیکه بد کاره  را ببین چگو نه خو دش را بزر ک و دو ز ک کر ده” اما گوشش از این حر فها پر بو د او کارش را دو ست داشت و سر انجام سو ار ماشینی شد تا او را به خانه بر د از اتو مو بیل پیاده شد و وارد خانه شد

آنجا مشتر یان ز یبائی او به انتظارش بو دند  او خو شحال بو د که این گو نه آراسته وارد خانه سالمندان و معلو لین .. می شو د تا آنانی که مهجو ر از زیبائی و مهر و عشق و ایمان هستند را امید دیگری بخشد لبخند ز یبائی که پیر مر دان و پیر ز نان به محض مو اجه شد ن با او بر لبانشان  می نشست در د تمامی ناسز اها و بی احتر امی های خیابان را از او می گر فت و می دانست که مفهو م ” نجابت ” را در رو ح نه در روی صو ر ت باید یافت

>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<

آیلی از من پر سید

- مو قع انتخاب انجمن تو به خو د ت رای دادی؟

 و وقتی با پاسخ منفی من ر و به ر و شد  گفت

- خوب به خو د ت رای می دادی تا رای هایت بیشتر شود

 ووقتی به او گفتم مهم انتخاب شدن با هر تر فند و وعده در و غ و فر یب نیست بلکه آنچه که در هر انتخاباتی باید مهم باشد ” صداقت ” است چشمهایش گر د شد می دانستم در انتخابات مبصر ماه دیگر او دیگر به خو د رای نمی دهد ز یرا ” صداقت ” را بر تر از ” انتخاب شد ن در و غین ” دانسته است

و دعا می کنم که بیش از استفاده از هر واژه و قضاو ت بر روی آن  قصه آن را خوب بدانیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:5  توسط تورج عاطف  | 

بر ساحل خیال قد م ز نم و مو جها بر ایم تحفه ای آو ر ند بطری و چو ن داستان کهن هدیه در یا نامه ای در و ن و نامه را می گشای و این گو نه خوانم م

دریا و من چقدر شبیه ایم اگر چه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست

شاه نشين قايق ماهيگيريك تابلوكاغذي بودن يعني دريا را فقط يك تصوير ديدن
يك آبي خاكستري خاموش
نه جوشي نه خروشي
نه غوغايي
نه موجي و نه …..

بر اين شاه نشين هيچ مپيچيد .بيگناهيش را باور كنيد.همه آنهايي كه تركش كرديد با غضب .اواسيريك درياي كاغذي
ويك قايق كاغذي است
آيا انكار يك درياي كاغذي قلابي گناه است؟

آيا شود كه درياي خسته از من قهر آلود روزي دوباره مرا صدا كند
دريايي كه كه هيچ از اهالي اين روزگار نبود
هيچ
: ……
ناخدا را اشکی است که هدیه هجر و تحفه ای ز نشنیدن ها خفته فر یادش بو ده و هست ناخدا صدا ز د و لی در یائی آن را سکو ت قهر آلو د خو اند فر یاد ز د اما خفته بو د آری خصلت خفته فر یاد این گو نه است که با گوش دل باشد شنید خفته فر یاد را کس نتو اند خوب شنید ن مگر چو ن ناخدا باید که از در و ن خبر داشته باشد از سر درو ن و حال که خفته فر یادش را نشنیده است باید صدا ز ند و گو ید

در یائی ! من و تو ما شده ایم فار غ از کاغذی در یائی و در یای کاغذی
ماخروشیدیم و غریدیم فر ار تر از هر ز ند انی که ر و ز مر گی بر ایمان سازد
من نیز بی قر ار از نشنید ن ها و باو ر نکر دنهایم از همان باو ر هائی که خو د را تنها دانسته ای بی قر ار و تنهایم
من هستم بی قهر و لی خسته
خسته از نشنیدن های خفته فر یاد
در یائی در ر وز گار  هجز باز با من هم و لایتی
آری در یائی با من هم در یائی
خفته فر یاد م ر ا شنو
این است نجو ای ناخدا

خفته فر یاد

خفته فر یاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 13:10  توسط تورج عاطف  | 

گاهی او قات فکر می کنم که نیاکان ما تا چه حد عاقل و پر نغز گفته هائی داشته اند یکی از این گفته ها ” بر عکس نهند نام ز نگی کافور ” است و مر بوط به حکایت وار و نه ها فکر و عمل است که بار ها در روز گار مان می بینیم و حسر ت می خو ر یم چند تا از یان زنگی های کافو ر نما را در اینجا می گو یم

1/ به همر اه آیلی به سمت مد ر سه شعر خو انان می ر و یم علاقه به د نیای مو سیقی و شعر را آیلی بنا به قو ه تو ارث از من گر فته است و در طو ل مسیر با هم می خو انیم و یک پیاد ه ر وی شاد مانه ای تا دم در مد رسه دار یم و این حکایت صبحگاهی من و آیلی مر ا به ر و ز گار دو ری می بر د که بر ای او لین فیلم ” اشکها و لبخند ها ” را دیده بو دم فیلمی که حکایت پر ستار مهر بانی که با مو سیقی و شعر شاگر دانش را که فر ز ند ان یک نظامی اتر یشی بو ده و از انضباط و نظامی گری پدر به ستو ه آمده بو دند را به عشق هدایت کرد و سر انجام کاپیتان خشن و غم زاده از مر گ همسر را نیز با ز ندگی آشتی داد اما این تر نمهای شیرین د خترانه و پد ر انه امر و ز به گو نه دیگری بو د کمی دیر ر سیدیم و صف تشکیل شد ه بو د و دختر ک مبصر صف من دو ان دو ان ر فت تا با صف محبوبش بر سد !! قدری معطل شد م صدای خانم ناظم می آمد که فر مانهای نظامی می داد

” از جلو نظام خبر دار” و… و بچه ها چو ن سر باز انان فر یاد ز د ند دیگر در صو ر ت آیلی آن لطف دختر انه صبحگاهی نبو د و خشونت سر باز گو نه او را احاطه کر ده بو د به یاد حر فهای خانم ناظم افتاد م که چند ر و ز پیش از بر نامه نشاط آو ر صبحگاه سخن می گفت افتاد م بر استی چر ا بجای شعر و مو سیقی باید با فر امین نظامی فر ز ندانمان را از ر خو ت صبحگاهی بیر و ن آو ریم حکایت بر عکس نهند نام ز نگی کافو ر این حکایت نیست؟

 

 2/ داخل تاکسی آقائی دم از خو د خو اهیها می ز د و گله داشت که هیچکس ر عایت دیگری را نمی کندو با چشمهای مغرو ر از سالهای طو لانی که در فر نگ می ز یسته گفت و از بهشت بیگانگان سخن می ر اند و این که ما بلد نیستیم اجتمائی ز ند گی کنیم و خو د خو اهیم  ناگهان در و سط خیابان تقاضای تو قف ماشین را نمو د ووقتی با اعتراض راننده مو اجه شد که اجاز ه بدهید جای صحیحی نگاه دار م لب به اعتراض با الفاظ کاملا غیر اد بی و بر خلاف ظاهر معطر ش به شد ت رو  آو ر د و داخل اتو مو بیل تبدیل به فر هنگستانی الفاظ ر کیک جناب فر نگ ر فته و آقای شو فر شد و بعد از اتو مو بیل پیاد ه شد درترافیک پیش آمده او را می نگر یستم که پاکت سیگارش را از جیب در می آو ر د و  بی ملاحظه در پیاده ر و می اند از د و سیگاری دو د می کند و لابد به جهنمی که  پر از مر دامان بی ملاحظه و بی فر هنگ هستند و فر شته خو ئی چو ن او مجبو ر به ز یستن در آن است می اند یشد   و من به ز نگی و کافو ر می اند یشیدم

3/ بر ایم پیام کو تاهی ر سیده بو د “ مو فقیت یعنی بد ست آو ر د ن آنکه دو ست داری و خو شبختی یعنی دو ست داشتن آن که بد ست آو ردی تو کدام یکی هستی مو فق و یا خو شبخت؟” نگاهی به حسم کر د دو ست داشتن باید معنای مالکیت دهد ؟ یعنی امکان ندارد که کسی را دو ست داشت بی آن که به مالکیت او بیاند یشی ؟ و بر استی این نگاه تملک گر ائی بر حسب دو ست داشتن را می تو ان الفظای چو ن خو شبختی و مو فقیت داد؟ جو ابی بر ای آن پیام کو تاه نداشتم و یاد ضر ب المثل شیر ین پارسی می افتادم

 

4/ جائی خو اند م که” قیمت عشق اشک و قیمت اشک عشق است” راستی چرا اشک ؟ می دانم که عشق خیلی و قتها با اشک هجر و سرشک و صل می تواند باشد اما عشق که کالا نیست که قیمتی داشته باشد عشق بی بهانه و بی ” تا” را چه کسی قبول دارد ؟ حال که عشق را قیمت نهاده اید چرا ” اشک قیمت عشق است”چرا بهای عشق لبخند نباشد ؟چرا شوق نباشد؟ چرا قهقهه نباشد؟ عشق نمی تو اند همراه تر دید و تحقیر و تاسف و تهدید  باشد  بهای عشق چر ا  یقین و تحسین و شادمانی  و حمایت نباشد ؟فکر نمی کنید آن نو شته هم این جمله را تداعی می کرد” بر عکس نهند نام ز نگی کافور”؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:12  توسط تورج عاطف  | 

آنچه که هست و آنچه که نیست magnify
Snap Shots Options



 

 

روز گار دگر گو نی شده است و شاید در این گر دش ر و ز گار بسیاری از چیز ها تغییر و دیگر نتو ان بر آنان تکیه کر د  و بسیار ی از معیار ها همچنان دست نخو ر ده اند  نگاهی به  بر خی از این بو دن ها و نبو دن ها  می افکنیم

 

1/ عقل سالم در بدن سالم است

 نه نمی خو اهم ازجنجالها و غیر منظقی بو دنهای  علی دائی و کر یمی و .. گو یم این یک تجر به شخصی است ..دو چر خه سو اری است که ناگهان به پیاده ر و می پیچید و بی محابا در یک سر ازیری دو چر خه ر ها می کند و سپس به من که در جلوی دکه ر وزنامه فروشی ایستاده ام پر خاش کنند می گو ید چرا ر و ز نامه می خری ؟ مگر نمی دانی این ……. شده ها همه چیز را در و غ می نو یسند ؟ تعجب می کنم و شاهد دو ر شدن او می شوم ر استی چر ا این گو نه گفت ؟ روز نامه خر یدن من چه ر نجی به او وار د می کر د ؟ راستی در ست می اند یشید ؟ سخت طعنه آمیز به جمله ” عقل سالم در بد ن سالم است ” می اند یشم

 

2/پلیس حافظ نظم و امنیت جامعه

 با اتو مو بیل بزر گش در یک خیابان و ر و د ممنو ع با سر عت می رو د و در بین راه نز دیک است خانمی که کو دکی را از مد ر سه آو ر ده زیر کرده  و به  چند ماشین دیگر تصاد م کند در صو ر ت خندان سر باز ر اننده و افسر کناری او نشانه ای از تعقیب و گر یز و مبار زه با خلافکاران  را نمی بینیم آنها به خاطر نو ارسبز و یو نیفر مها پلیسی که به تن کر ده اند خو د را مجاز دانسته اند که امنیت و نظم را بر هم ریزند به شعاری که بر حمایل همکارانش در هفته نیر وی انتظامی بو د می اند یشم ” پلیس حافظ نظم و امنیت ” با دیدن آن سر باز و افسر خندان شکننده قانو ن و امنیت سخت هجو به نظرم می آید

 

3/ کمبو د بر ق جدی است

 گو ینده لو ده ای و نه ظنازی است ز یرا طنز باید همراه با آگاهی باشد اما او فقط به صر ف ظاهرش لو دگی می کند نمی دانم چه اصراری است که بر ای تبلیغ کم مصر ف کر د ن آب و برق و ر عایت مقررات راهنمائی و قانو ن کار و… باید ازهجو بجای طنز  بهر ه گیر ند و در تلویزیو ن هم باز او را مشاهده می کنیم  باسو الات کاملا بی معنی که اگر عاشقان استقلال و پر سپو لیس 100000 لامپ را خاموش کنند چه  قدر صر فه جو ئی در بر ق می شود؟  و بعد تماشاچیان را و ادار می کند شعار های تو خالی و کلیشه ای بر ای صر فه جو ئی دهند همه جا خنده و لو دگی و طنز و به نظر می آید و به نظر می آید جمله ” کمبود بو د بر ق جدی است ” هم جدی نباشد و گر نه او چر ا باید آید و این گو نه شعار صر فه جو ئی دهد و ..

 

5/ دائی که همیشه حق دارد

او به گو نه ر فتار کر ده بو د که تیم ملی مال او است و حتی گفت ما با 17 نفر با عر بستان مساوی کر دیم اما و قتی 60000 تماشاچی بر ای تشویق تیم ملی به استادیو م ر فتند فهمید تیم ملی حتی اگر او نیز خو د را حاکم آن بداند باز عاشق دار د دو ستی به طنز گفت ” حاضر م با شیطان هم به جام جهانی ر و یم چه بر سد به علی دائی !!!” و حالا می بینیم تیم ملی با ر فتار های غیر  منطقی دائی بی یار نمی شود و باز دیدیم اگر آن 60000 نفر نبو دند شاید کر ه شمالی بو د که می گفت با 17 نفر ایران را در ایران بر دیم راستی حقانیت دائی طنز بزر گی نبود؟

 

6/تحصیلات شعو ر نمی آورد

خانم دکتری 99999 سکه مهرش بو ده است ز یرا معتقد بو ده با این تعداد مهرش جاو دانه خو اهد بود!! این طر ز تفکر از بانو ئی تحصیل کر ده مصداق همان جمله بالا است اما او تقاضای طلاق دارد ز یرا همسرش که او نیز پز شکی است نمی خو اهد بچه دار شو ند خانم از کار ز یاد همسر می گو ید و مر د از تامین آینده اما در این میان معلو م می شو د که داستان بچه دار نشدن آنها مر بوط به سر طانی است که هر دو ر ا مبتلا کر ده است مر د می گو ید بخاطر سر طان همسر و خو دش نمی خو اهد بچه دار شو د و با نو می گو ید شاید این گو نه نشود اما سو ال این است که خانم دکتر چگونه با این بیماری که همسرش و او را تهدید می کند بر احتی چشم بر و اقعیتها می بندد ؟ و از سوی دیگر از آقای دکتر باید پر سید اگر این گو نه سر طان یعنی مر گ امید پس بر ای کدامین آتیه جدائی و غرقه در کار شدنها  را چو ن حلقه ای بر گر دن همسر انداخته ای؟

 

7/عدالت نیست

گفته اند عدالت دیگر و جو د ندار د ولی دیر و ز در اختلاف نظر من و آیلی برسر دید فو تبال و یا دیدن سی دی محبوبش عدالت را تو انستیم اجر ا کنیم قر ار شد یک نیمه فو تبال و یک نیمه سی دی باشد و عدالت و جو د داشت شاید یادمان ر فته بو د که هر کس باید از خو د عد الت را آغاز کند

 

8/ خنده نیست

 صو ر تها عبوس است خشمگین و نگر ان و تحت فشار های مختلف اجتمائی و اقتصادی هستیم و کمتر لبی به خنده باز می شود اما ار دشیر که پس از سالها ذوق عکاسیش را به صو ر ت حر فه ای شر و ع کر ده از ر ازی با من سخن می گو ید . او در حالیکه در کو چه و پس کو چه های بازار و شهر ما به دنبال سوژه می گر دد به من گفت هنو ز خنده و جو د دارد ز یرا هنگامی که لنز  دو ر بیشنش سوژه را نشانه می گیر د با لبخند او اگر مو جو د ز نده ای باشد مو اجه می شود و این لبخند می تو اند از لبان کار گر خسته و عصبی باشد که با کمپرسو ر پر سر و صدا ز مین شهر را شخم ز ده تا لو له بکار د!! و یا پیر ز ن و پیر مر د و جو ان و دختر و پسر نا آشنائی باشد که به و اسطه دو ر بین ار دشیر به او لبخند دو ستی تحو یل می دهند

 

9/سن یک عدد است

سالها است که می گو یم ” سن یک عدد است” اما بسیاری با آن مخالفت کرده اند و سیل عجیب تو جه به جر احیهای ز یبائی نشان دهنده آن است اما در این میان حضو ر پیر مر دی 83 ساله با دستهای لر ز ان در کلاسهای خوش نو یسی نشان می دهد که سن یک عدد است پیر مر د به دنبال آر زوی جو انی اش پای به این کلاس گذ اشته تابگو ید آرزو بر جو انان عیب نیست

و
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:47  توسط تورج عاطف  | 

در سایه خیال magnify
سایه های خیال ر هایمان نمی کند و می آیند و نو ر ا از ما می ر بایند چه سخت است در سمفو نی نداشتن ها ز ند گی کنیم تار یکی را باو ر کنیم ز یرا نو ر را ندار یم نفر ت را تجر به می کنیم ز یر ا عشق را از خو د دز دیده ایم د ترس را آنقدر باو ر کر ده ایم که تو ر ماهیگیری را می بینیم و لی از اقیانوس می گر یزیم در در یای ز یستن هم آر زو هایمان باز اسیری و قفس را با ز خو اهیم است که اگر این گو نه نبو د شاه نشین قفس ماهیگیر را به ر فتن در پی عشق تر جیح نمی دادیم گو ئی اگر فر صتی بو د حتی در یا را هم و ادار به خامو شی می کر دیم که نخو اند ما را که باز عاشق شو یم و با امو اج ز یستن عاشقانه بالا و پایین ر و یم و عشق بازی را به و اقع حس کنیم همان ر و یای دور در خلوتی ز تنهائی و همر ه با معشوق بازجو ئیم ولی افسوس اسیر شده ایم آری اگر فر صت بو د از این حاکم ترس در و ن آنقدر قدر ت می گر فتیم که تر نمهای عاشقانه در یا را هم خموش می کر دیم مگر در گذ ر رو ز گار نتو انستیم فر یاد شاپری و ناخدا را در خو د خفه نمائیم ؟پس حال می شود که در یا را نیز خاموش کر د در سمفو نی مر د گی به دنبال ز ند گی می گر دیم دهانمان سر اسر از ترانه های مو لانا و حافظ و خیام و فر و غ است بی محابه از آنان گو ئیم اما در خلوت و عمل سخت آنان را لعن و نفر ین می فر ستیم از دو ر در یا را ستایش و از نز دیک آن را نفی کنیم عشق را هیچ کس دو ست ندار د که آشکارا نفی کند اما بهر خو د مان و حکایتهایمان ز عشق آن را نفی می کنیم اما ناز نینم ! حکایت عشق بر ای هر کس به گو نه ای است این حکایتها بهر آن چیزی است که تجر به کر دیم و می خو اهیم دگر تجر به نشو د اما اگر تجر به کر دیم و آن حس نیامد باید باز هم عشق را سر زنش کنیم ؟ و یا این که معشو ق را نفی کر د که چر ا عاشق ماند و یا نماند؟ نه بحث ترس نیست بر ای بعضی از ما عشق آن قدر بزر گ است که معشو ق یافتن را دشو ار می کند و از این ر و در در یای حو ادث دو ست دار یم بخشیم و ر ویم و یار را نر نجانیم و لی عشق را نفی نکنیم و ز عشق گو ئیم اما در هنگام عشق بازی می یابیم که این حس تا آن حد اعلا را باید در جای دگر جست چر ا ؟ عشق سو ال نمی پر سد و بر ای بر خی از ما عشق آنقدر کو چک است که در یا را در تو ر ماهیگیری حبس می کند و غافل از آن که اگر در یا نباشدمگر ماهی و ماهیگیری و جو د دارد ؟ و این گو نه است که دست به دامان استادان و مکاتب و ر و شها و آد مهائی می شو یم که آرامش را بر ایمان آو ر ند حتی آنانی که خو د آرامش ندار ند و به دنبال تعهد نامه و قسم نامه برای جلو گیری از نفی شان هستند اما آرامش تنها ز عشقی است که از آن گر یز انیم و این فر ار را از این گو نه دار یم که در حباب ز ند گی و حباب دلداد گی و حباب دل داشتن ز ند گی کر ده ایم دلمان آسمان می خو اهد اما تنها باد باد ک می شو یم دلمان در یا می خو اهد اما تنها به دنبال تو ر ماهیگیری هستیم دلمان به استو اری خوش است اما اطمینان را خو د نخست دفن کر ده ایم دلمان می خو اهد بگو ید و بنو یسد و فر یاد ز ند اما هر که گو ید را با طعنه خمو ش و آن چه نو شته ایم را نفی و هر فر یادی را نخست خو د خامو ش می کنی و باز فر یاد یا دلم و یا آرامش و یا عشق ز نیم چقد ر سخت است در سایه ندیدن ها و نخو استن ها و نشنیدن ها و نگفتن ها و نچشید نها به دنبال آفتاب خو استن و دید ن و شنیدن و گفتن و چشیدن رفت و چقد ر سخت است در غیاب آفتاب مهر بخو اهیم بدانیم گر ما و بشناسیم نو را و بطلبیم عشق را سخت است ناز نین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:53  توسط تورج عاطف  | 

 

 

ر سمی عجیب این ر و ز ها در بسیاری از کشو ر ها رواج دارد که نام آن را تشیع جناز ه ز ند گان (living funeral)نام نهاده اند داستان این مر اسم عجیب به این گو نه است که بر خی از افراد که می دانند بعلت ابتلا به بر خی از بیمار یها نظیر سر طان و.. ز مان ز یادی بر ای ز ند گانی و ز یستن در شر ایط طبیعی ندارند دو ست دار ند در حالیکه سر پا هستند تمام دو ستان و آشنایان و اقو ام را دعو ت کر ده و آخرین مهمانی بزر گ خو د را بگیر ند و و داعی شایسته با همه داشته باشند این روزها میبینیم که بسیاری از ما ناخو د آگاه تشیع جناز ه ای در ز مانی که در او ج سلامت حداقل جسمانی هستیم بر ای خو د می گیریم برخی از ما با حر به  شعائری چو ن پلیدی دنیا و آد میان از عشق می گر یزیم ترس از دلباختگی  و عشق و ر زی را بهانه می کنیم  گو شه گیری و عز لتی را به جان می خر یم بر ایمان عشق تنها در افسانه ها و هر کسی که عشقی دهند یا در وغ گو است و یا او را دیو انه ای و یا نو یسنده ای خیال پر داز  شماریم و این گو نه است که عشق را به مسلخ  تحقیرمی بریم و جشن مر گی با شکوه  می گیر یم   گاهی او قات هم این جشن را در و رای شعار های پو چ  و پیر وی از آد مها و مکاتب خاص  می گیر یم و شعار عشق ز مینی و آسمانی می دهیم که همان مر گ خامو شی و تشیع جناز ه در هنگام ز نده بو د نمان است بر خی دیگر با سلاح تر حم و مهر طلبی بر ای خو د تشیع جناز ه ای می گیریم همه جا اشک است ز یرا اشک برایمان شخصیت و احتر ام تو جه می آو ر د و دلسو زی بر ایمان چه کالای پر سو دی است و این گو نه است که تشیح جناز ه ای بر ای خو د می گیریم و بر سر قبر خو د نیز گر یستن را آغاز می کنیم و چه آسان می تو انیم حتی خو د را هم گو ل ز نیم بر خی دیگرمان با سلاح غر و ر و خو د خو اهی و تمامیت خو اهی بر ای خو د مان جشن مر گ می گیریم !! غر و ر مان آنقدر ز یاد است که با کو چکترین انتقادی دو ری می گزینیم و با اند کی مخالفت به جنگ و یا فرار  می ر ویم و آنقدر این داستان را ادامه می دهیم تا در خلو ت سخت پر خشم تشیع جناز ه ای یک نفر ه و یا با کسانی داشته باشیم که چو ن فر ز ندان و همسر و والدین  مجبو ر ند تحملمان کنند و این گو نه است که می میریم در حالیکه باید ز ند گی کنیم و بهانه جو ئی می کنیم و از ز مین و ز مان ایراد می گیریم زیرا می خو اهیم عیب خو د را پنهان سازیم عیبی که می گو ید ز ند گی کر د ن را بلد نیستیم و عشق و ر زیدن را لایق نمی دانیم و عاشق کشی و تحقیر عشق را هنری و فرار از آن را تر دستی ز زر نگی حساب بر یم و حال می گو یم چر ا باید این گو نه باشیم ؟ آیا نباید ز ند گی کر د تا ز مانی که زنده ایم و عشق و ر زید تا ز مانی که نفس باید کشید آیا عشق بازی را باید با سلاح تهجر و ترس به زباله دانی فر اموشی انداخت ؟ راستی چر ا باید به دنبال مر گ ر ویم ؟به یاد داشته باشیم مر گ را چه خو اهیم و چه نخو اهیم به دست خو اهیم آو ر د و آن چیزی که جستجو یش باید بر ایمان او لین و آخر ین و بهتر ین انگیز ه باشد ز ند گی است که همر ه عشق و شجاعت و گر مای و جو د و بی دلی است باشد که چنین باشد و هیچگاه هیچکس بر ای خو د تشیع جناز ه ای ز مر گ امید و ایمان و عشق در و جو دش نگیرد نمی دانم اما فکر می کنم ز مان حافظ هم این گو نه مر د مانی بو ده اند که خو اجه را به سر و د ن این شعر تر غیب کر ده است

هر کس که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمر ده به فتو ای من نماز کنید

آیا و قت آن نر سیده که سایه خو شبختی بر ز ندگیمان استیلا گیرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:39  توسط تورج عاطف  | 

 

 

دختر م با هیجان به من خبر می دهد که مبصر صف شده است!! بر ای آنهائی که نمی دانند مبصر صف چیست  باید عرض کنم مبصر صف یعنی کسی که بچه ها را در صف مر تب می کند که سر جای خو د بایستند و ساکت و مر تب و بد و ن وراجی ( این کلمه از بر کات آمو زش سر کار خانم امو ر تر بیتی به آیلی است!! ) به قر آن و سخنر انی های بعدی گوش فر ا دهند آیلی با شادی و صف ناپذیری صبح روز بعد مرا مجبو ر کر د که در جلوی در مد ر سه بایستم و ببینم او چگو نه بچه ها را ادب!! می کند و من به انتظار نشستم نتیجه همان بو د که انتظار داشتم صو ر ت آیلی بر افر وخته و عصبی و بچه ها را بدون کو چکتر ین گذ شتی با زور فیزیکی  در صف جابه جا می کر د و دفتر چه ای هم در آو ر ده بو د و به قو ل خو دش اسم بچه های بد را می نو شت نگاهی به او کر د م او نیز در قالب یک پست مبصری چو ن یک دیکتاتور عمل می کر د و این همان قصه تکراری  است که نه تنها آیلی که بیشتر ما با در آمدن از قالبی آن را تکرار می کنیم و در مدت ز مان ز ند گی از دیکتاتو ری می نامیم ولی اگر فر صتی پیش آید خو د مان با بی رحمی دیکتاتو ر ان کو چک دلها و اذ هانمان را به سختی نمایش می دهیم  چند ر وزی صبر کر د م تا این که پریرو ز که به دنبالش ر فتم او ر ا غمگین دیدم که به هم کلاسیهایش نگاه می کرد به نظر می آمد عو اقب استبداد خیلی زو د آثار خو د را به آیلی نشان داده بو د و آیلی انز و ا ناشی از ظلم را حس می کر د و به دنبال عشقی بو د که روزگاری بین او و دو ستانش بو د به ناگهان گر یه اش گر فت و گفت :” دیگر مبصر صف نخو اهم شد “آیلی هم در سن کم به این نتیجه غلط ر سیده بو د که مسئو لیت قبو ل کر د ن و صاحب عنو ان و مقام شد ن ر اهکاری جز ظلم ندارد و  ظلم است که نفر ت و انز و ائی می آو ر د که او چو ن هر کو د کی با آن غر یبه است ومن که بار ها علیه این مسئله ادعا داشتم و ظلم را لاز مه رهبر ی و مدیر یت نمی دانستم  با سخن گفتم 

و ماحصل حر فهایمان این شد

1/ مبصر بو دن دلیل بر تری بر دیگر ان نیست بلکه فقط مسئو لیتها بیشتر می شود پس حو صله در این کار خیلی مهم است

2/ مبصر بو د ن دلیل بدر فتاری با دیگر ان نیست بلکه یک مبصرخوب می تو اند با خوش ر فتاری اند خوب تر هم صف را بچیند

3/مبصر بودن را می تو ان بد و ن تنبیه هم انجام دادیعنی قرار نیست تنها با نو شتن اسامی در قسمت بدها  مبصری را انجام دادو  خیلی وقتها با گفتن دلایل زو د صف بستن نظیر این که “زود صف می بندیم تا ز و دتر از مر اسم صبحگاهی خلاص به کلاس ر ویم” می تو ان بسیاری از دو ستان را به صف کر د و به یاد داشته باشد هیچ کس بد نیست و منطق بهتر ین راهکار است

4/ مبصر بودن دلیل ز ور گفتن به دیگر ا ن نیست نباید انتظار داشته باشی که همه از تو بتر سند و با ترس بخو اهی از تو اطاعت کنند و اگر اطاعت نکر دند با آنها بر خو ر د بدی داشته باشی

5/مبصربو دن می تو اند با مهر بانی و حو صله هم باشد و ضمن این که یک مبصر خوب باید اول به فکر کمک کردن  نه زور گفتن باشد

تنها 24 ساعت از تنظیم  این منشو ر دمو کر اسی با ز بان کو د کانه نگذ شته بو د که در جلوی در مدرسه  هنگام خداحافظی آیلی با دو ستانش حس محبت دو بار ه تجدید شده را دیدم و خو شحال بو د م که آیلی فهمیده است ر هبران و مدیران موفق همان هائی هستند که بر دلها حکمرانی می کنند و با اذهان ر و شن و پاک و بی غرض و خدمت گزار و بی ادعا و  صد البته با دانش می تو انند جوامع خو د که می تو اند از یک کلاس مدر سه شروع شو د و به یک مملکت و  یک جهان ختم شود را با آزادی و دمو کراسی و بهر ه بر داری از خوی انسانی اداره کنند و ای کاش همه چو ن آیلی برای همیشه تفکر ظالمانه را در امر رهبری از یاد ببر ندو تنها عشق را در هر رابطه انسانی مبنا قرار دهند باشد که چنین باشد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:56  توسط تورج عاطف  | 

دو ست دار م بنو یسم و این نو شتن بر ایم نه تفر یح است و نه کار حتی  تنها حس هم به من نمی دهد به گو نه ای این ر و ز ها نو شتن با من عجین شده است و این عجین شدن نو شتن باید بر ای من عشقی به نام عشق به کلمات وواژه ها پدید آو ر د اما  گاهی اوقات حو ادثی بر ایم پیش می آید که با هر واژه ای بیگانه می شوم گو ئی نمی دانم که آیا آنان همان معنی را می دهند که من می دانستم ؟قصه های  واژه ها یم ز یاد ند که بعضی از آنان را اینجا باز گو می کنم

 

 1/دختر م را به مد ر سه می بر م گو ئی دامنه تو ارث بیشتر از آن است که می تو انیم تصو ر کنیم چشمهای سیاه آیلی نیز چو ن من به حو ادث و اتفاقها و آد مها نگاه می کند  و تنها دیدن را قانع نمی باشد و این شاید میر اثی از پد ر بر ای دختر دلبندش باشد حضو ر کو د کانی لاغر و ژنده پوش و  هم سن و سال او در جلوی در مد ر سه که با صو ر تهای ز یبا اما نشسته فال حافظ می فرو شند تو جه او ر ا هم جلب می نماید چشمهای پر حسر ت این بچه ها را کو د ک 8 ساله ام  به خو بی تحلیل می کند و می گو ید

- کاش همه بچه ها به مدر سه می ر فتند

و من در حالیکه سعی می کنم بغضم را فر و ببر م با گفتن واژه ” انشالله ” سعی می کنم آن آمار تکان دهنده مر گ هر کو دک در ثانیه بعلت فقر در جهان را که در ر و ز نامه صبح خو اندم را با همان ” انشالله ”  تو جیه نمایم ..

 

2/قصه ماجرا های واژه های تکر اری تنها به ” انشالله ” جلوی مد ر سه ختم نمی شود از روی خط کشی عابر پیاد ه که ر د می شوم صدای گو شخر اش ماشینی مر ا از افکار م بیر و ن می کشد ماشین مدل بالائی است که با نمر ه دو لتی مز ین شده است و مر دی جو ان  با ر یش های نتر اشید ه که این عده ای  واژه مضحک ” محاسن ” به آن می گو یند را می بینم که اعتر اض می کند و من نیز چو ن همیشه نمی تو انم سکو ت کنم و از کنار ماشین ر د نمی وشو م و پسر ک را از پشت ر ل پیاد ه می کنم درگیرو دار  در گیری لفظی  من و ر اننده صاحب ماشین و شاید ر اننده که به احتمال قوی  عنو ان “حاج آقائی”  از ماشین پیاد ه می شود و می گو ید “آقای مهندس!( حالا مد ر ک مر ا از کجا می داند خو د حدیث مفصلی است که هر که عینک می ز ند یا مهندس و یا دکتر )صلو ات بفرست ” می اند یشم این صلو ات  و آن عنو ان ” مهندس ” و یا ” حاج آقا”چو ن آن “انشالله” تنها یک و اژه بر ای استفاد ه در جاهای بی ر بط نشده است ؟آیا این گو نه می تو انیم با  استفاد ه واژه ها سخن گو ئیم؟

 

3/نگاهی به عناوین و ر زشی می کنم دعو ای علی دائی و کر یمی و تیم ملی را که می بینم حس می کنم واژه” عقل ” و ” معر فت” و ” کسو ت” و” عرق ملی ” و ” تیم ملی ” و ” انسانیت” و ” هم و طن” و ” قهر مان ملی ” و ” افتخار ملی “و ” آقای گل جهان ” و ” جادو گر آسیا” و ” رفاقت ” و ” مدیر یت ” و…  چگو نه چو ن  آن “انشالله ” که به آیلی گفتم وآن ” صلو ات بفر ستید ” که حاج آقا به من گفت  وآن ” حاج آقا” و ” مهندس ”  …شده اند و داستان استفاده  و اژه ها در مو ارد غیر مصر فی چقدر طو لانی و تکراری است

 

همین حکایت را در دیگر مسائل می بینم و قتی می شنو م عناوین تحصیلی این گو نه خر ید و فر وش می شو ند و این عمل باعث افتخاراست ر  یا این که به یکی از هنر پیشه ها ما که در یک فیلم بین المللی بازی کر ده و این گو نه بر ای سینمای کشو ر مان افتخار کسب کر د به صر ف چند عکس  که با سلیقه بر خی هم خو انی نداشته آن گو نه لقبهای مستهجن  می دهند و آنقدر که از عکسهای او صحبت می شو د از فیلمهایش و پر آو از ه کر د ن نام ایران سخن نمی گو یند ویا این که می خو انم بزر گ ترین علت طلاق را مختلط بو د ن دانشگاهها می دانند و  تنها عامل حفظ نجابت را دوری زن و مر د از هم دانسته اند و این گو نه شناخت و از دو اج  و دانشگاه و شعو ر و فهم و تحلیل و نجابت   را به سخر ه گر فتند و….

 ر استی بر ای شما هم واژه ها بیگانه نشده اند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:11  توسط تورج عاطف  | 

عاشقانه ای بهر فو تبال magnify

اردشیربه من این گو نه خبر داد

- ناخدا! عمو مصطفی هم ر فت

با کمی نگر انی پر سید م

- ر فت ؟ کجا ر فت ؟ اتفاقی افتاده ؟

ار دشیر گفت

- آره ! همین الان اخبار گفت که مصطفی دنیز لی با بشیکتاش قرار داد بسته است و تا 5 سال آنجا خو اهد بود

از شنیدن خبر کمی جا خو ر دم مصطفی دنیز لی سر مر بی محبوب سر خها که بسیاری چو ن من و ار د شیر بخاطر صمیمیت و الفت و مظلو میتی که در فو تبالمان نشان داد " عمو مصطفی " می نامیدنش به یک بار ه امید همه ما را که دو ست داشتیم دو باره او را در ایران ببینیم مبدل به یاس کر د اما عقد قرار داد با یکی از بهتر ینهای فو تبال تر کیه بر ای همه ما  که او را دو ست اشتیم باید شادی آفر ین  باشد سعی باید می کر د م ار دشیر را آرام کنم از این ر و گفتم

- خوب ! حالا که بد نشده و دنیز لی توی یک تیم خوب مر بیگری می کند و حقش هم همین بو د

اما ار دشیر بی تامل بو د و گفت

- آر ه بر ای خو دش خو به اما  ناخدا دو ست داشتم دو بار ه بیاید پر سپو لیس آن تیم ر و یائی را ساز ماند هی کند و شاید تیم ملی و...

نگذ اشتم حر فش را تمام کند و پر سیدم

- می خو اهم بپر سم تو بر ای پر سپو لیس و تیم ملی دنیز لی را دو ست داری و یا بخاطر خو دش ؟

ار دشیر گفت

- بخاطر خو دش  و معر فتهائی که  داشت و  نشان داد همان چیز هائی که همیشه توی فو تبال ما گم و یا تحت شعایر بو د

بعد دو بار ه گفتم

- ار دشیر جان ! تو باید بر ای مصطفی شاد باشی که توی یک مو قعیت بهتر از پر سپو لیس و تیم ملی ما قر ار گر فته است این خیلی مهم است که بخو اهی یکی ار تقا پیدا کند حتی اگر به نفع تو نباشد می دانی اسم این چیست ؟

ار دشیر سکو ت کر د و من ادامه دادم

- عشق بی تمنای و صال ! یعنی معشو قت را بخو اهی که خو شبخت بشو د و عاقبت به خیر باشد و به دنبال تملکش و کنتر لش نباشی بلکه خوش باشی به آن چه او را خوش است شاد باشی بهر شادی او و گر یه در و ن خو د را بهر هجر نگاه داری و نگذاری شادمانی او با و صل غیر تو تیر ه شو د این درس عشق است و عاشقی چنین باید

ار دشیر نگاهم کر د و گفت

- اما دنیز لی و پر سپو لیس و بشیکتاش با عشق چه معقوله ای دارد ؟

گفتم

- عاشقی که یک صو ر ت ندارد خو د فو تبال هم عشق است مگر عاشق پر سپو لیسی و قتی که تنها ببرد؟

- ار دشیر تنها سر ش را به علامت نفی تکان داد و من ادامه دادم

- خوب حالا هم عاشق " عمو مصطفی " باش حتی اگر مال پر سپو لیس و تیم ملی ایران نباشد عشق بی تمنای یار این است درس عشق و رزی که حافظ گفته است در ظلمتش هم نو ر و در هجرش هم و صال است

و ز یر لب تکرار کر دم

حافظ شکایت از غم هجر ان چراکنی

که در هجر و صل باشد و در ظلمتش نور
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:33  توسط تورج عاطف  | 

از قدیم در خیابان بسیار به کفشها می نگر یستم و علت این امر این نبو د که بخو اهم ر یای پاکدامنی کنم (و اصو لا پاکد امنی را به معنی ندیدن و نشنیدن  و… نمی دانسته و نمی دانم )بلکه اصو لا از کفش و پوشش پا خو شم می آمد و فکر می کر د م که از کفش هر آد می می تو ان تا حدو دی به شخصیت او پی بر د این نگاه چند ساله من به کفشها باعث شد تا به مر و ر به شباهتهای بین کفش و آد می پی ببرم نگاهی به بر خی از این شباهتها بیانداز ید
1/ بر ای هر لنگه کفشی یک ز و ج و جو د دار د و این دقیقا همان حکایت یافتن ز و ج بر ای آد میان است که تنها با یک تن دیگر می تو اند ز و ج شو د و گر نه چو ن کفشهای لنگه به لنگه هم ز و د از بین می ر و د و هم این که به در د کس دیگری نمی خو رد و شاید به همین دلیل است که داستان کفش سیند رلا اینقد ر به و اقعیت نز دیک است و این همه طر فدار دارد
2/کفشهای بند دار چو ن آد میان در بند هستند و مر تبا دچار مشکل می شو ند در حر کت کر د ن مشکل ایجاد می کنند کفش بند دار را باید با احتیاط پو شید مر اقبش بو د که بند ش باز نشو د و آد می را سر نگو ن نکند مشکل پار ه شد ن بند و فشار بر پا را ایجاد می کند آد می که در بند های خو یش هست هم باید مر اقب بو د که همراهش را به ز مین نز د و مر تبا باید فشار ش را تحمل کنی
3/کفشهای پاشنه بلند چو ن آد میان مغر و ر عمل می کنند ار تفاع کاذ ب می دهند عذاب آو ر هستند و سر انجام با شکسته شد ن پاشنه ( غر و ر ) به گو شه ای باید انداخته شو ند
4/ هر کفشی اگر و اکس نخو ر د به مر و ر دچار مشکل می شو د و هر چند یک بار باید جلا پذیر د آد می نیز باید چو ن کفشها جلا پذ یر شو د و با واکسی ز طراو ت و اندیشه و لطف و عشق عمر بیشتر ی یابد
5/ کفشهای تک ر نگ در ظاهر او لیه بسیار دلپسند و جالب هستند اما به مر و ر ز مان دمده و خسته کننده و بی فایده می شو ند آد میان متظاهر و فر یبنده نیز چو ن کفشها ی تک ر نگ هستند نخست خیلی توی چشم می آیند و لی خیلی ز و د به کنار گذ اشته می شو ند
6/کفشهای یک قابلیتی مثلا تابستانی و یا ز مستانی دار ای ضعف هستند حتی گر ان تر ین چکمه های ز مستانی در تابستان بعنو ان اشغال کننده کمد و جا کفشی به آنان نگاه می شو د و کفشهای سبک و ر احت و جلو و عقب باز تابستانی در ر و ز های ز مستان چو ن یک مضحکه پو ششی به نظر می آیند آد مهای دمدمی مز اج هم این گو نه هستند و اگر فقط در یک شر ایطی مفید باشند به مر و ر باید با بیماری انز و ا دست و پنجه نر م کنند
7/ اگر با کفش ضر به ز یاد بز نی از عمرش کاسته می شود آد می هم که کارش ضر به ز د ن است عمر حضو رش چه فیز یکی و چه غیر فیزیکی بسیار اندک خو اهد بود
8/می دانید که هر کفشی یک جعبه دار د اما بسیاری از ما آن جعبه را بعد از خر ید ن کفش به دو ر می افکنیم ز یرا معتقدیم آن چیزی که مهم است در و ن جعبه می تو اند باشد حکایت جعبه بر ای آد میان زرق و برق و عناوین و امکانات ظاهری آد میان است که در پشت آن و شاید داخل آن مخفی می شو ند و خیلی ز و د باید از آن بیر ون آمده و خو د را نشان دهند و اگر تنها در جعبه بمانند هیچ کس آنان را نمی بیند و قبو ل نخو اهد داشت
9/حکایت جا کفشی در آپار تمانها باعث بر و ز جنگهای طو لانی شده است خصو صا آن که از آن استفاد ه نشو د جلوی در آپار تمان لشگری از کفشهای بر هم ر یخته تلنبارشو د ظاهری بس ز شت به محل عبو ر دهد همه می دانیم هر کفشی باید در جایگاه خو د قر ار گیر د حکایت در جایگاه خو د بو د ن بر ای آد مها نیز صاد ق است باید هر انسانی در جایگاه خو د قرار گیرد
10/ تا به حال حکایت پاشنه کش را دیده ایم که این و سیله گاهی او قات چگو نه چو ن ابزار شکنجه ای ر فتار می کند و به ز و ر می خو اهد کفشی را قالب و شاید غالب پائی کند و لی همه می دانند هیچ کفش در پای کسی نمی ر و د مگر این که هم تراز با پا باشد حکایت آد میان هم این گو نه است که بسیاری با پاشنه کش پو ل و پار تی بازی و حمایتهای بی مو ر د و القاب و عناو ین مو ر و ثی و حتی خر یدنی میخو اهند در جایگاهی فر ا گیر ند اما سر انجام باید به گو نه ای بپذیر ند که هر کسی را بهر کاری و هر کفشی بهر پائی است

11/ گاهی و قتها با یک کفی ساد ه و ار زان قیمت می تو ان یک کفش بی استفاده را محبوب  جا کفشی کر د  و این حکایت برای آد میان هست و در پاره ای از او قات یک حر ف و یک کلام و یک بر خو ر د و یک حادثه می تو اند زند گی را به کام آد میان کند و آن حادثه ساد ه چو ن کفی بر ای پو شاندن کفش ز ند گی و چر خیدن آن بر پاشنه مراد گردد
و…

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:34  توسط تورج عاطف  | 

امروز صبح با آیلی از گر به های سالهای دوری گفتم که در حیاط خلو ت خانه مادر بزرگ می آمدند و من و خو اهر م و پسر خاله هاو دختر خاله ها   در رقابت برای نامگذاری آنها حدیثهائی داشتیم خوب به یاد دار م هر گاه یکی از گر به ها می آمد ند چگو نه ماد ربزرگ  را مستاصل می کر دیم تا به ما چیزی دهد تا به پیشی کوچو لو دهیم و ماد ر بزرگ مهر بانمان (خانم ) هم دو ر از چشم پد رو ماد ر ها  که مخالف هر گو نه نگهداری و دلبستگی به حیو انات بود ما را در این راه یاری می داد یادش بخیر خانم نه از سیل بی کر ان سایتها و کتابها و مقاله های ر و انشناسی  کو د کان خبری داشت و نه آنها در ز مان او  این واژگان این گو نه پر تیراژو پر استفاده و شعار گو نه  بو جو د آمده بو دند اما بیشتر از هر ر و ان شناس کو د کی به ما کو د کان نز دیک بو د و امر وز که سالها است از مر گ او گذ شته همچنان با یاد آو ری نام خانم اشک به گو نه های همه ما نو ه ها جاری است ..

در مسیر باز گشت از مدرسه آیلی مادری را دیدم که باد باد کی را خو د در ست کر ده و بچه ها را می خو اند تا آن را به هو ا بر ند اما کو د کان محسو ر باز یهای کامپیو تری و تلویزیو ن به این متای گر ان بهای سالهای کو د کی ماد ر بی تو جه بو دند گو ئی نمی تو انستند باو ر کنند ر وز گاری که ماد ر یک دختر کو چک بو د این گو نه چو ن امروز هیجان زده کاغذی الو ان و دنباله های ر نگار نگ و چند متر نخ بو ده است …

آری رو ز گار عوض شده است  دیگر از حوض با  کاشی های تصاویر ناصر الدین شاه و مظفر الدین شاه کمتر سر اغی هست دیگر شمعدانی لب حوض خانم دیگر ماد ر بزر گان خبری نیست  و دیگر هیچ ماد ر بزر گی نو ه هایش را با آب حوض خیس نمی کند و بر ای سلامتی آنان بساط مهمانی آش پز ان ندارد دیگر هیچ کو دکی بجان پر ده های حصیری نمی افتد تا از چوب های آن باد باد ک بساز د صدای فر فر ه ای و شهر فر نگی ر ا کسی در کو چه های شهر نمی شنو ید بساط لبو ئی و آب ز ر شک فر و شی و بستنی یخی و چر خ فلکی دو ر ه گر د جمع شده است  دیگر کمتر هفت سنگ و زو و گانیه بازی می شود و شاید کو د کی پد ر و ماد ر ها و پد ر بزر گها و ماد ر بزر گها با دنیای کو د کان ما فاصله ای کهکشانی دارد اما در کنار ر شد کو د کان و هوش واستعداد های نابی که محصو ل بهداشت و تو جه بیشتر ز مانه ما است متاسفانه شاهد ر شد ر و ز افز و ن کو د ک آزاری هستیم در حالیکه ایران ما به همت بانوئی بزر گ اند یش چو ن دکتر شیر ین عبادی بخاطر تلاشهای بی و قفه ایشان در امر مبار زه در راه کو د ک آزاری مفتخر به داشتن عنو ان صلح نو بل شده است و لی باز شاهدیم که پس از 15 سال از الحاق ایران به پیمان نامه جهانی حقوق کو د ک این  توافق نامه جهانی همچنان   در حد حر ف باقی مانده است. در قوانین کاری ما قو انین عد م استفاده از کو د کان و جو د دار د و لی در عمل به و اقع هیچ کنتر لی بر این امر و جو د ندارد استفاد ه از کو د کان بعنو ان تکدی گری سالها است ر و اج دارد اما نو ع جدیدی از تکدی گری سالها است در کشو ر ما تحت قانو ن حضانت و جو دارد که بسیاری از مر دان در قبال عد م پر داخت مهر یه اقدام به فر وش حضانت فر ز ندان به بانو می کنند!و یا آن که در پر تو این قانو ن و قانو ن ملاقات فر ز ند کو د کان چو ن سلاحی بر ای تصفیه حسابهای شخصی و دخالت و کنجکاوی در ز ند گی های ز و ج های پیشین بهره کشی می شوند  امر وز ه همچنان صفحات ر وزنامه های ما سراسر از خشو نت پد ر ان و ماد ر ان بز هکاری است که اقدام به کو د ک آزاری و قتل کو د کان و سو استفاد ه های گو ناگو ن  نمو ده و بر احتی از قوانین به صر ف عنو ان شناسنامه ای پدری و یا مادری فر ار می کنند. واژه های منحوس ” فر ز ند طلاق” و ” ناپدری ” و “نا مادری ” همچنان در جهان ماو خصو صا مملکت ما  متداو ل است و معیار محبت و عشق و علاقه و در ک بعنو ان حق پدری و یا مادری محسو ب نمی شود امر وزه همچنان کو د کان تک و الدی ( کو د کانی که به صر ف طلاق و یا مر گ با یکی  یا هر دو و الدین پد ر و یا مادر ز ند گی می کنند) دچار کنجکاوی و آزار رو حی و تبعیض از سوی او لیای مدارس و حتی دست اند ر کار ان ر سانه ها قرار می گیر ند و بسیار نادر بر نامه ها ئی هستند که به کو د کانی که در جامعه پر طلاق ما تک و الدی ز ند گی می کنند توجه شود و در کی از شر ایط این کو د کان وجو د داشته باشد و…

از تلخی ها بسیار گفتیم امیدو ار یم بعنو ان انسان در هر مقامی که هستیم سعی بر این داشته باشیم که دنیای کو د کی همه کو د کان را سراسر از امنیت و عشق و شاد مانی و صبر نمایم و بگذ ار یم همه  آنان کو د کی کنند و چون همه کو د کان بهتر ین ر و ز های عمر شان را  به آرامش گذ رانند

 ر و زجهانی کو د ک بر تمامی کو د کان جهان پر ز شادی باد

آیلی قشنگم ر و ز ت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:38  توسط تورج عاطف  | 


صبحدم است  به همراه دختر م از خانه بیر و ن می آئیم تا پیاده ر و ی  دلپذیر صبحگاهی هر رو زمان سوی مد ر سه را انجام دهیم با آیلی از مهر گان می گو یم و از مهر بانی ها و قرار است که آیلی در مد ر سه از مهر گان گو ید که نه در کتابها یش از آن سخن گفته اند و نه آمو ز گار و او لیای مد ر سه یادی از آن نمو ده اند و من از ر و ز گار د بستانم به آیلی گو یم و  از اشعار و مراسم و چگو نگی مهر گان و مهر و مهر و ر زی که ناگهان همسایه  را می بینم که کیسه ز باله خو د را به یک بار ه در کو چه ر ها می کند و و قتی با اعتر اض من مو اجه می شو د بی اعتنا سو ار ماشین چند ده میلیو نی خو د می شو د و بی مهری به خو د و همسایگان و همشهر یانش  می کند در طو ل خیابان  که حر کت می کنیم بعلت ساختمان ساز یها و شکستن حر یم پیاده ر و مجبو ر می شو یم که   در پیاده رو  در کنار هم  راه نر فته و پشت همدیگر بر و یم که ناگهان بانو ئی بی تو جه هم  تنه ای به آیلی و هم تنه ای به من می ز ند و بعد هم چاد رش را مر تب می کند و نگاه غضب آلودی  می کند دیدن هیبت او در چادر سیاه  با آن گو نه نگر یستن باعث می شو د عطای اعتراض را به لقایش ببخشم به دم مد رسه می ر سم و با آیلی خداحافظی کر ده ووعده  تعر یف حکایت مهر گان در کلاس و مد ر سه را به من می دهداز خط کشی عابر پیاده ر د می شو م و لی باز در رو ز مهر گان مهر اتو مو بیلها به خو د وجو دشان و و قتشان بسیار بیشتر به قانو ن و آد می را که ممکن است صد مه ز نند و جو د دارد از خیابان ر د می شو م ر و ز نامه ای می خر م و خبر مهر انگیز دیگری را می خو انم !! خبر این است " جایزه اد بی مهر گان که قدیمی تر ین جایز ه اد بی کشو ر هست بر گز ار نمی شو د" علت را جستجو می کنم همان بهانه های همیشگی و وجو د  کار شکنی هائی که باید  نه جایز ه اد بی باشد و نه نو یسنده ای اما  کجای ز مان و مکان نو یسنده ای بهر جایز ه اد بی نو یسنده شده است؟ و همچنان می ر و م و تصمیم می گیر م مهر گان را خو د ار ج نهم و به تمامی هم و طنانم تبر یک گو یم و مهر را  یاد آو ری کنم ..

فر د و سی پاک نهاد قر نها پیش از مهر گان بر ای مان چنین گفته است

فریدون چو شد بر جهان کامکار              ندانست جز خویشتن شهریار
به رســم کیان تاج و تخت مهی               بیاراست  با  کاخ  شاهنشهی
به  روز خجسته ســر مهر ماه                به  سر  بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشـت از بدی                 گرفتند  هر  کــس ره  بـخردی
دل  از  داوری هـا بپرداخـتـنـد                به آیین، یکی، جشن نو ساختند
نـشـسـتـنـد  فرزانگان،  شادکام               گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام
می روشن و چهره ی شاه نـَو                جهان  نو  ز  داد از سر ِماه نـَو
بـفـرمـود  تا  آتش  افـروخـتـنـد               همه  عنبر  و  زعفران سوختند
پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت              تن آسانی  و خوردن آیین اوست
کنون  یادگارست  از و ماه مهر            به کوش و به رنج ایچ منمای چهر

 شاید بر خی از ما در در گیر یهای  همیشگی بحث در مو ر د دهم و یا شانز دهم مهر ماه بر ای مهر گان داشته باشیم اما ر و زی که پر مهر باید باشد می تو اند همه ر و ز باشد و همگان را به این باو ر ر ساند که می تو ان عاشقانه مهر ور زید  و فراتر از هر اد عائی مهر و ر زی نمو د

مهر گان پر ز شادی و هر رو ز تان پر مهر
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:51  توسط تورج عاطف  | 

مائیم ما.... magnify
دخترک سخت بر آشفته بو د ر و زگار با او سخت بیگانگی می کرد آن لبهای پسرک که لبخند های شیرینی ر و ز گاری برایش به آسانی خر ج می کر د اکنو ن چو ن خز انه کهنه تاجری خسیس قفل ز ده و بی حس و در او ج خو د خو اهی و فشردگی بو دند پسر ک حتی نگاهی هم به او نداشت دخترک خشمگین بو د به او گفته بو د ند که استادی است در شهر که حلقه ای تشکیل می دهد که هر کس در این حلقه قر ار گیر د ر ه به آن سوی عشق و و حدانیت می ز ند دختر ک هم راهی مکتبخانه استاد شد اما در بدو و ر و د به حلقه گفتند" باید قسم خوری که هیچگاه بر ضد حلقه سخن نگو ئی که اگر چنین شو د ... چنان خو اهد ش"د دختر ک از خو د پر سید ترس ؟ چر ا ترس ؟ مگر می تو ان حلقه ای ز ترس تشکیل دهیم ؟ این کدامین حلقه است که با یاو ه گو ئی باید شکند و ترسد ؟ و اگر یاو ه گو ئی نیست هر چه علیه این حلقه گفتن پس چر ا باید در این حلقه ر فت؟ دختر ک از آستانه مکتب استاد بر و ن آمد و چنین خو اند
هر کس که در این حلقه نیست ز نده به عشق
بر او نمر ده به فتو ای من نماز کنید
و دختر ک استاد حلقه را از یاد بر د که ترسو ها نمی تو انستند عشق به او هدیه دهند
***************************************************************************************
پسرکی در دانشگاه شهر عاشق بود او به استادی که دم از علم و معرفت و اخلاق و انسانیت می زد دل داده بو د و حسی ز نجات از ره تار یکی می کر د استاد به آنان از اخلاق گفت از مهر از صبر و از عشق سخنها می ر اند و این که ر و ز گاری چنین مر دانی را باید تا ر و ز گار شاد مان و پر بار باشد ایمان پسر ک شده بو د اما ناگهان آن ر وی استاد را دید در همهمه در گیری در خیابانی استادش را باز شناخت اما شاید حقیقت این بو د که استادش را بازنشناخت آن مر د که بهر اخلاق و صبر و مهر و ر زی سخنها می گفت بهر حادثه ای ز هز اران حاد ثه شهر همه چیز را از یاد بر ده بو د او دشنام می داد و تو هین می نمو د و هر د م خو د را استاد می خواند که چه افتخاری داده است که استاد مشتی نادان شهرشده است پسر ک پر سید پس کجا رفت آن فر و تنی ؟ کجا ر فت آن استادی که از مهر می گفت که امروز بانوی جو انی را دشنام می دهد ؟چه شد اخلاق ؟ کجا ر فت آن اد عاهائی که بهر ساختن دنیای بهتری بو د ؟و پسر ک هم به یاد خو اجه این گو نه تر نم کرد
و اعظان کین جلو ه در محر اب و منبر می کنند
چو ن به خلو ت می ر و ند آن کار دگر می کنند
************************************************************************************
مر د خو د را در و یشی می خو اند بی آن که قبای در و یشی و کشکو لی داشته باشد او ز فر و تنی می گفت که کشکو لش می تو اند باشد ز یا هوی فر یاد می ز د که تقو ا آن را نامند ز مهر و انسانیت سخن می راند مر د پند می داد به همه آنانی که یا هوی آنها تبدیل به هو ای شده است از و سو سه نفس سخن می ر اند از کتابها ئی که خو انده بو د از سخنانی که گفته بو د ز مز مه اهل شهر شده بو د بسیار گفت و ز ن که او ر ا دید سخت شیقته اش شد او خو است که با مر د یا هو گو یند ر ه به سو ی عشق ز ند اما عشق آن یاهو مر د عشق نبو د ز مان داشت و مکان داشت و با آشنائی دگر و فر یب خو ر ده ای دگر تمام شد ز ن غمگین بو د مضطر ب بو د و ز یر لب نجو ای فر و غ بانو ر ا ز مز مه کرد
مائیم ما که طعنه ز اهد شنیده ایم
مائیم ما که جامه تقوی در یده ایم
ز یرا در و ن این جامه جز پیکر فر یب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
***********************************************************************************
و
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:12  توسط تورج عاطف  | 

 

پاد شاهی که بسیار مغر ورو به پسر کی گفت

- یک سکه ترا پاداش دهم اگر گو ئی خدا کجا هست؟

پسر ک لبخندی ز د و پاسخ داد

- من ترا دو سکه پاداش دهم اگر بگو ئی خدا کجا نیست؟!

….

آیلی این قصه را از روی کتاب ” بخو انیم ” فار سی کلاس سو م خو اند و به من گفت

- بابائی ! من هم 100000 تو مان ( حالا چه تناسبی با آن دو سکه آن پسر ک دارد ؟ باید از خو دش بپر سید)به تو می دهم اگر بگو ئی خدا کجا نیست؟

دخترکم خندید و خو است به گو نه ای آن قصه را باز سازی کند بی آن که بداند بابائی پاسخی دارد !!و این بار من خندیدیم و گفتم

- دختر م !

خدا آنجائی نیست که جهل و بی دانشی پاد شاهی می کند آنجا که جهل است آگاهی نیست وایمان از سر ریا و تز و یر و در و غ خواهد بود پس آن ایمان که ایمانی نیست پس خدائی نیست آنجا که ریا و تار یکی و دو ر ریختن ذ هن است

 

خدا آنجائی نیست که امیدی و جو د ندار د بی امیدی همان سر ز مینی است که ترس آن را نامند هر جا که ترس است خدائی نیست که اگر خدا را ایمان و امید باشد دیگر تر سی و جو د ندارد که او همو ار ه ترس را از د لها بیر و ن برد

 

خدا آنجائی نیست که تحقیر و حقارت و کو چک شمر د ن و بر تر دانستن و خو د خو اهی و جو د داشته باشد هر که خو د را بر تر و آن دگری را خو ار و خفیف دانست بدان که جایگاه دلش که منز ل خدا است خالی از سکنه خو اهد بو د

 

خدا آنجائی نیست که عشق نباشد دلداد گی را حقیر شمرند دل شکستن را هنر دانند و بی تفاو تی و بی قیدی را در لابه لای سخنان دلفر یب مخفی نمایند

 

خدا آنجائی نیست که در و غ باشد و ر یا کنند و بهر اثبات خو د قسم نامه امضا کنند آری جائی که در و غ را قسم و حجت دانند خدائی نیست

 

خدا جائی نیست که غم باشد که خدا همو ار ه ز شادی آید و خدا ز نعمت آید نه ز محنت صدای قهقهه بیشتر خدائی است گر به تمامی از ته دل بهر سپاس از داده هایش باشد و گر یه ها بس دل انگیز است گر به شوق دیدار یار ریزد

 

خدا جائی نیست که آزادی نباشد که آزادی شرط او ل و آخر عشق است و عشق تنها راه رسیدن به خدا

 

خدا آنجائی نیست که دل نباشد امید نباشد و ایمان نباشد و عشق نباشد و…

 

آیلی با تعجب مر ا نگاه کر د و گفت فر دا این را در کلاس می گو یم

امیدو ار شد م و آر زو کر د م همه فرز ندان دنیای ما بدانند تا و قتی امید و ایمان و عشق و ر استی و صداقت و مهر بانی باشد آنجا خدا نیز هست به انتظارش می نشینم که حکایت امر و ز ز مز مه محبت آمو ز گارش چه خو اهد بود
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:41  توسط تورج عاطف  | 

او را از دو ر می دیدم مر دی  که ر و ز گاری مر دانگی و تحسین و ر شک بر انگیز بو د و حالا در همسایگی ما به گو نه بو د که خیلی ها آر ز و می کر د ند نبود مر د خشمگین است خشم او ز خو یشتن خو یش و از سر کو فتهای همسری است که مر تبا اعتیادش را به ر خ او می کشد  اعتیادی که باعث شده است جز نگاه نفر ت از  یار سالهای دو رش در یافت نکند پسر و دخترش هم با او به گو نه ای سخت سخت بر خو ر د می کنند او می تو اند در نگاه پسر 16 ساله اش تحقیر و در نگاه دختر ک 12 ساله اش ترس را جستجو کند پسر ک نمی خو اهد با او در خیابان دیده شو د حتی شنیده بو د که به ماد ر می گفت  ” کاشکی مر ده بود ” این کاش را همسر نیز چندین بار خو استه بود و شاید حق با آنان بو د همسری معتاد و پدری افیو نی تنها  ننگ را ز نده می کنند و اعتبار و آبر و مهر همسری و مهر بانی فر ز ندی را به سختی کشته است و اگر نه مهر و نه مهر بانی و نه آبر و و نه عشق باشد د مر گ چه هدیه ز یبائی است مر د خسته است و در به در به دنبال  راه حلی می گردد می خو اهد از این ز ندانبانی که آبرو و پدری و همسر بو دنش را از او گر فته شده است ر هائی یابد نگاهی به آگهی های ر نگار نگ اعتیاد می اندازد
” تر ک اعتیاد بد و ن در د ….”
او می اند یشید مگر درد می تو اند معتادی را به و حشت اندازد ؟ در د بی کسی و بی پو لی و بی احترامی و مر دن در عین ز نده بو دن و مر گ عشق و دلداد گی کم در دی است که او را بهراسد از آن چه می تو اند در د ناک بر ای بدست آو ر دن تمامی آن چیز هائی که بو ده باشد؟ درد او در د از مر دی ودو ر شدنش هست در د جر ات نکر د ن دو بار ه نگر یستن چهر ه اش در آینه رخ  همسر و فر ز ندان و و الدین و دو ستانش و هر آینه دیگر است  در مقابل  این همه درد  از کدام بی در دی آگهی سخن می گو ید ؟ بقیه آگهی را می خو اند
” با استفاد ه از رو ش سم ز دائی …..” و باز به اند یشه می ر و د  و آرزو می کند ای کاش این سم ز دائی و اقعی بو د  ای کاش سم ز دائی می تو انست   نگاهها تحقیر آمیز  وسخنان زهر آلو د اطر افیان را هم از بین بر د؟ کاش این سم ز دائی آن هنگامی که افکار سم  آلو دی او را از تر س دو بار ه باختن و تحقیر شد ن به سمت آرامش مصنو عی بر د و جو د داشت ای کاش سم ز دائی بو د که  تفکر ر سید ن به اهداف از کو چه میان بر های غیر اخلاقی  را از بین می بر د ای کاش سم ز دائی بو د که سم حقار ت از ناکامی را از بین می بر د ای کاش سم ز دائی بو د که سم بی غیر تی و بی مسئو لیتی را می کشت ای کاش …..و مر د باز  آگهی تبلیغاتی را می خو اند
” با استفاد ه از ایجاد حس تنفر “
و مر د بار دیگر از خو د می پر سد  مگر می تو ان تنفر را هم مصنو عی ایجاد کر د ؟ ای کاش عشق هم می شد با ر و شی در بین آد میان گسترش داد ای کاش حس عشق و مهر بانی و وفای به عهد تو جه  هم ایجاد کر دنی بو د که اگر این گو نه بو د هیچگاه این گو نه از یاد نمی بر د که در کنار یار و ثمر ه های عشق باید آرامش داشت و نه در و ر ای دو د و آمپو ل و قر ص و…  عشق مجازی یافت ای کاش عشق جاو دانه بو د که  هیچ مر دی از نا مر ادی مر دانگی را از یاد نمی بر د ای کاش عشق جاو دانه ایجاد می شد تا هیچ مردی از خو د بی زار نمی شد ای کاش عشق جاو دانه بو د تا همسری مر گ همسر و جدائیش را نمی خو است و هیچ فر ز ندی مر گ پدر را نمی خو است کاش عشق جاو دانه بو د تا هیچ کس  با بو د ن با یار هیچ نمی خو است و…
مر د خشمگین بو د  آگهی را پار ه کر د او نمی تو انست به  این همه در و غ تبلیغاتی تو جه کند او نه بی در دی و نه  سم ز د و دن و نه  ایجاد حسی را در ز ند گی تجر به کر ده بو د و این گو نه بو د که تنها  طناب دار ی را میز بان خو د دید و ر فت

خیلی دلم می خو است که به او می گفتم

درد تو در د پند ها و تحقیر ها ما است در دی است که فتاده ای را که دست نمی گیر یم که هیچ بلکه او را بد گو نه با  حر ف و تحقیر و نا امید ی و کلامهائی نظیر “آد م نمی شو د ” و… می کشیم

سم ز دائی ما ز د ن تو بود  که سم نیستی اما چهر ه تو و سر نو شت تو بی اراد گی تو و کم  بو د ن ظر فیتت و ضعف ترا می بینیم و آن چو ن ز هر ی تلخ کاممان می کند

و  ایجاد حس تنفر نسبت به نا امید ی و بی ایمانی و بی عشقی و تنهائی  و… همه آن حسی است که  اکنو ن دار م و آر ز و می کر د م ای کاش به تو زو د تر منتقل می کر د م اما حیف شد که اکنو ن فقط باید اشک حسر ت بانو یت و پشیمانی پسر و دختر ت بینم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:9  توسط تورج عاطف  | 

-قر مز ته

-آبتیه

-6 تائی ها

-اس اس 88

این نمونه ای از بحثهای آن رو زگار من و امیر پسر خاله ام بو د  از بچگی با هم بزر گ شده بو دیم و مثل یک ر و ح در دو بد ن بو دیم فاصله سنی ما دو سال بو د و نمی دانم آن دو سال چگو نه دو ری از همدیگر را تحمل کر ده بو دیم تمامی عکسهای آلبو مهای قدیمی ما پر از بو د ن من و امیر است که ما شده بو د  با لباسهای یک سان و مدل مو های یکسان و دست در گر دن همدیگر و لبخند هائی که همو اره نشاط آن رو زگار ما را نشان می دهند توی مر اسم آشپزی  خانم خدا بیامر ز من و امیر و ار د بهشت می شدیم و کلی شیطو نی می کر دیم هنو ز به یاد دار م که به عشق سر یال سر کار استو ار و گر و هبان آن سالها هر کدام یک کلاه کو چو لو پلیسی داشتیم  یکی سر کار استو ار دیگری گرو هبان می شد  رو ز گار آن گو نه با ما خو ب بو د که همسایه ر و به ر و هم شد یم و از پنجر ه همدیگر را می دیدم و بر ای هم دست تکان می دادیم دو پسر خاله جدا ناشدنی بی آن که من بر ای او نفت بخر م و او کلاه قر مزی باشد!! اما در این میان یک مسئله این ر و ح مشترک ما را به دو رنگ قر مز و آبی جدا می کر د از بچگی عاشق قر مز بو دم چر ا ؟ و اقعا نمی دانم  اما امیر آبی شد چرا ؟آن را هم نمی دانم توی خانو اده ما بغیر از من و امیر هیچ کس فو تبالی نبو د بهر حال قر مزو آبی شد ن ما داستان طو لانی داشت خوب یاد م هست ر و ز های جمعه ای که بازی استقلال و پر سپو لیس بو د به خانه هم نمی ر فتیم امیر از همان پنجر ه بر ایم پر چم آبی تکان می داد و من هم با تکان داد ن پر چم قر مز جو اب می داد ماد ر بر ای من و پر سپو لیس صلو ات نذر می کر د و خاله خدا بیامر زم بر ای پسر ان آبی و پسرش در این میان من و امیر هر کاری کر دیم نتو انستیم  خدا بیامرز خانم ماد ر بزر گم را رنگی کنیم و وادار ش کنیم بجز نذر صلو ات بر ای سلامتی ما نذر صلو ات از نو ع ر نگی کند  و در این میان وای به آن رو ز ی که استقلال و یا پر سپو لیس بر نده آن بازی می شد ند یاد م هست سال 63 بعد از باخت پر سپو لیس به استقلال با گل مظلومی تا یک هفته خانه خالم نر فتم تا امیر خو دش آمد از توی انباری که مخفی شده بو دم مر ا پیدا کر د و گفت ” بابا بی خیال” سال 65 هم  که پر سپو لیس 3 تا گل به استقلال زد همین بلا سر امیر آمد از پشت ر خت خو ابها او را بعد از یک هفته ندیدن پیدا کر دم وگفتم ” بابا بی خیال”

جالب اینجا بو د که  من و امیر بجز بازی استقلال و پر سپو لیس که اجاز ه نداشتیم به و ر زشگاه ر ویم در بقیقه باز یها به استادیوم می ر فتیم یاد مه آن سالها باز یهای استقلال و پر سپو لیس توی دو تا استادیو م جدا بر گز ار می شد و  قرار گذ اشته بو دیم هر هفته یکی از باز یهای آبی و یا قر مز را ر ویم رادیو جیبی هم همر اه همیشگی  ما بو د  نشستن در ار د و گاه زر فدار ان تیم ر قیب خیلی سخت بو د اما عشق به پسر خاله  تحمل  این ر نج را بر ای من و امیر آسان می کرد حتی یاد م هست تویک از باز یها که امیر نتو انست لذ ت گل خو ر د ن پر سپو لیس را نشان ندهد با چند پر سپو لیس در گیر شدیم و وقتی یکی از آنها به من پر سید  مگر تو پر سپو لیسی نبو دی ؟جواب دادم پر سپو لیسیم اما پسر خاله ام مهمتره

بزر گتر ین لذ ت ما دیدن  باز یهای تیم ملی بو د آنجا من می تو انستم با خیال راحت چنگیز و حاجیلو و احدی و شاهر خ بیانی و… تشو یق کنم و امیر هم با فر یاد در خشان و ناصر محمد خانی و بهر وز سلطانی و محمد پنجعلی را به جلو فر ا می خو اند

سالها از آن ر و ز ها می گذ ر د خانم  و خاله ر فتند و ماد ر م نیز دیگر به آن سالها فکر نمی کند غم زده مرگ آنان است و امیر چند هفته ای است که از ایران بر ای همیشه ر فته است  دلم امسال بر ای او در هنگام بازی قر مز و آبی تنگ می شود  بدو ن امیر بازی معنای قدیم را ندارد و بر ایم تنها یک بازی فو تبال و نه هیجان و یار به ر خ کشیدن است دو ست دار م این بازی که یک پیام بجز پیام عشق ندار د بر ای همه طر فداران قر مز و آبی و حتی آنانی که طر فدارآنها  نیستند لذ ت بخش باشد دو ست دار م همه بدانیم قر مز و آبی مهم هستند اما عزیز تر از هم و طن بو دن نخو اهند بو د دو ست دار م بد انیم که این بازی یک خاطر ه خوب می تو اند باشد حتی اگر نتیجه اش به کاممان نباشد در ست مثل دار بی هائی که ما باختیم و امیر قهقهه زد و یا دار بی هائی که ما بر دیم و من دنیا را برای امیر پر از کر کری کر دم

دلم بر ای امیر تنگ شده بر ای فر یاد ها و داد ها سکو های سیمانی استادیو م امجدیه و صند لیهای شکسته استادیو م آزادی دلم بر ای آن حر فهای بعد از بازی که با امیر می ز دیم تنگ شده دلم بر ای آن ساند و چها نه چندان بهد اشت دیده استادیو م بر ای چائی ها تنها ر نگ چائی برای بوی چمن و صدای تو پ و فر یاد و ترس از گم شد ن همدیگر در میان آن شلو غی و با بد بختی سو ار اتوبو س شدنها تنگ شده است

صدای امیر توی گو شم است و من می گو یم امیر خیلی دو ست دار م و باز هم می گو یم

آره بابا قر مزته !!! جایت خالی پسر خاله

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:45  توسط تورج عاطف  | 

ظهر ها که به دنبال دختر م می ر و م پیر مر دی را می بینم که بر روی نیمکت سیمانی پیاده ر و نشسته است و به مر د مان نگاه می کند چشمهای او را که می بینم تنهائی و اشتیاق بر ای هم کلامی را حس می کنم   امر وز صبح هم بهر کاری به سمت بانک می رفتم در مسیر پیر مر دی را دیدم که بر روی و یلچری نشسته و لو له هائی به او متصل است و چشمهایش را بسته است گو ئی باد تنها کسی است که او را به نو ازشی مهمان می کرد و  نگاه به آن پیر مر د مر ا به یاد یک خاطر ه قدیمی انداخت .توی آن ر و ز های خوب بچگی تابستانها بر ای ما به مانند آغاز و ر و د به بهشت بو د از صبح با پسر خا له ها و ر فقا توی کو چه فو تبال و دو چر خه سو اری می کر دیم و د نیای خو د را سراسر از شاد کامی و د نیای بزر گتر ها را پر از شلو غی و سر و صدا می کر دیم توی آن محله  قدیمی و کو چه های بی انتهای توی در تو یش پیر مر دی ز ندگی می کر د که به مانند فر شته نجات بر ای بزرگتر هائی بود که فر یاد شان از ما شیطانهای کو چک آن ر و ز گار به هو ا می ر فت آقای اسدی استو ار باز نشسته  شهر بانی بو د که ر وی یک صندلی لهستانی تاشو سبز کم ر نگ می نشست و با چشمهای غضب آلو د همه ما را نگاه می کر د او با دمپائی های اتافو گوی قهو ه ای ژاپنی کفش ملی  که بر پا داشت به گو نه ای پشت سر دو چر خه ها می دو ید و آنها ر ا می گر فت که کسی باورش نمی شد او با روبدشامپر مخملی سبزرنگ و پیژاما آبی و سربی مو یش هیبت و حشتناکی داشت خو شبختانه بابا یک مبل سبز قدیمی داشت که از  ناله و نفر ینهای مامان و فر خنده کار گر خانه مجبو ر شد به آقا اسدی دهد و همین تحفه پاد شاهی!! باعث شد آقا اسدی دیگر با من کاری نداشته باشد و فقط اجاز ه دهد از جلویش با دو چر خه ر د شوم و مطابق معمو ل سلامی دهم و جو ابی نگیرم   البته  اگر گاه گاهی  مامان مرا مجبو ر می کر د سینی شامی بر ای آقای اسدی ببر م  جو اب سلامی می گر فتم شاید هم بنده خدا جلوی بچه ها جو اب سلام مر ا نمی داد که  ر وی بچه ها باز نشود هنو ز به یاد م می آید که چگو نه با اظطر اب جلوی در منتظر می ایستاد م تا آقای اسدی که صدای تعویض مو جهای رادیو ی قدیمیش  بالاتر از خو دش بو د ظر فهای مامان را خالی کند و بشور د  آقای اسدی سالها جلو ی در آن خانه نشست و کمتر با کسی دمخو ر بو د زیرا  همسر ش سالها بو د که فو ت کر ده بو د و تنها یک پسر داشت که او هم گاهی وقتها به او سر می ز د  شاید بد اخلاقی آقا اسدی باعث شده بو د که پسر ش هم بی ز ن و بچه  هر پنجشنبه بعد از ظهر پیشش آید و روی همان صندلی لهستانی قدیمی کنار مبل سبز قدیمی بابا که آقا اسدی ر و یش نشسته بنشیند و با هم حر ف بزنند پنجشنبه عصر ها ی تابستانی پسر آقای اسدی چو ن فر شته ما بچه ها بو د که باعث می شد آقا اسدی هیچ و قت جلوی او ما را دعو ا نکند و پس گر دنی مهمانمان نکند البته آقا اسدی کاراصلیش اذ یت بچه ها نبو د او مر اقب ر فت آمد های غیر عادی کو چه بو د و باعث دستگیر ی چند عامل دز دی شده بو د ز یرا همسایه ها مو قع مسافر ت و خالی ماندن  خانه را به او می سپر دند .خدا به آن جو ان بد بختی باید ر حم می کر د که عاشق یکی از دختر های محله ما می شد چو ن آقا اسدی به هیچ عنو ان اجاز ه و ر و د پسر های غر یبه را نمی دادو با این لفظ که ” محله ما جای اراذل و او باش نیست ” حسابی به خد مت آنها می ر سد و شاید همین مسئله باعث شد چند ین از دو اج خیلی ز و د سر بگیرد آقا اسدی با این که این گو نه خشن به نظر می ر سد قلب مهر بانی داشت و هیچ و قت یاد م نمی ر و د و قت ماشینی نز دیک بو د پسر خاله مر ا زیر کند چه بلائی سر صاحب ماشین آو ر د و یا مو قع انقلاب و قتی بر خی بانک  شیشه های بانک ملی محله را شکستند چگو نه  از سر تبع مهر بان و پلیسیش عصبانی شد و فر یاد ز د آخر  این بانک که بانک ملی ومال شاه نیست پس چرا ؟آقا اسدی خیلی عجیب  هم مر د یک چند ر و زی  از خانه اش بیر و ن نیامد حتی و قتی سینی شام را بر د م در را باز نکرد ووقتی مامان مرا با سینی شام دید به بابا گفت ز نگ بز ند ولی باز جو ابی نیامد چند روزی به بی تفاو تی گذشت  تا این که جناب سر هنگ میر علی اکبری همسایه ما و آقا اسدی  احساس می کند که بو ئی از خانه آقا اسدی می آید و بعد .. می بیند که آقا اسدی در تنهائی مطلق مر ده است عجیب بو د با این که آقا اسدی به همه محبت می کرد و لی کسی با او دو ست نشد ز یرا هیچ کس نخو است به غیر از یک پاسبان بی اجر مو اجب به او بنگرد  آخر هم در پیری و تنهائی مر د امر و ز 10 مهر ماه روز جهانی سالمندان است بیائیم نگذ ار یم هیچ سالمندی چو ن آقا اسدی در تنها ئی ز ند گی کند دلش به چند تا سلام و علیک خالی خوش باشد و سر به سر بچه ها تنها گذارد  تا تنها نباشدو آخر سر هم آن گو نه بمیرد کاش همه قدر این پیر مر د ان و پیر ز نان را بدانیم و به یاد آو ر یم که پیری مال همه است و اگر قرار باشد بی کسی چو ن آقا اسدی مهمان سالخو ر د گی ما باشد دعای ماد ر بزر گها که ” پیر بشی جوون ” بو ده را از حالا یک نفر ین بدانیم
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:46  توسط تورج عاطف  | 

من که امروز بهشتم نقد حاصل شود
وعده فر دای ز اهد چر ا باو رکنم
حافظ
زنگ مد ر سه می خو ر د و اضطر اب به سر اغ بچه های سال آخر می افتد امتحان ر یاضی دار ند و آقای قر بانی معلم خوش تیپ و خو شپوش و صد البته بد اخلاقشان قرار است از آنان درس بپر سد  و همگی می دانند ک آقای قر بانی با هیچ کس شو خی ندارد یچه ها به سر کلاس می ر و د و فر یاد فر هاد که بر پا می دهد به جان شیر ین بچه ها غو غائی می انداز د امتحان آقای قر بانی دم در تخته است و او محسن را صدا می ز ند و او چو ن اسیری که او ر ا به سمت دار می بر ند حر کت می کند و به چشمهای و حشت ز ده به آقای قر بانی می نگر د که گو یا به قر بانی خو د  نظار ه می کر د سو الها پر سیده می شو د و محسن نالان و گر یان از پاسخگو ئی است قر بانی باید به آقای قر بانی پاسخی دهد که چر ا درس نخو انده است و محسن ناگهان فکر ی به ذ هنش می ر سد و به جناب دژخیم  ذ هنی خو د که ردای دبیر جبر و مثلثات را بر تن کر ده می گو ید “آقا ر وز ه بو دیم نشد که درس بخو انیم “آقای قر بانی چند لحظه ای مکث می کند و می گو ید  کی گفته بو د که مغز ت هم رو زه بگیرد ؟توی ماه ر مضو نی  فکر هم گر فتی  ؟ هان ؟
سالها از آن سو ال آقای قر بانی می گذرد و امرو ز محسن آن ر و ز ها را یادش ر فته بو د باز ماه ر مضان است محسن در پیاده رو می ر و د که مو تو ر سو اری بی محابا به سمت او می ر و د و نز دیک است او را زیر بگیر د ووقتی محسن با او جر و بحث می کند مو تو ر سو ار می گو ید ” نگذار با ز بان رو زه سیر کتکت بز نم و لیچار بار ت کنم ” محسن ادامه نمی دهد با گر د ن کچ می ر و د از ر وی خط کشی عابر پیاده که ر د می شو د یک اتو مو بیل به سبک فیلمهای  پلیسی عهد عتیقی تلویزیون  نز دیک است او ر ا ز یر کند او هم چند متلک به او می گو ید و به محسن هشدار می دهد که با ز بان ر و زه نمی خو اهد  بیشتر از این فحشش دهد محسن سو ار تاکسی می شو د راننده تاکسی با همه دعو ا می کند با هر مسافری سر کرایه دعو ا می کند ووقتی هم که مسافر پیاد ه می شو د چند تا فحش نامو سی نثار آنان می کنند و هنگام رانند گی هم نه به کسی ر حم دار د و نه مر و تی را میز بانی می کند مو قع پیاده شد ن هم به محسن می گوید”آقا می بینید با ز بان ر و زه  چه بد بختی هائی با مر د م دار یم ؟” محسن هیچ نمی گو ید  و ار د ادار ه ای می شود  که قرار است کار او را انجام دهند اما کار مند ان  کار شان را با تاحیر انجام می دهند و خیلی ها هم نیستند  ووقتی محسن اعتراض می کند نگهبانی را فرا می خو انند و می گو یند محسن را بیر و ن انداز ند چو ن با اعصاب آنان که ز بان ر و زه دار ند بازی می کنند محسن از ادار ه بیر و ن می آید و نگاهی به اطراف می کند همه عصبانی و پر خاشگر ند و این زوج کلمه “ز بان ر و زه ” را می شنو د و ناگهان به یاد آن کتکهای آقای قر بانی می افتد و به یاد دبیر قدیمیش این را گو ید “کی گفته بو د مغز ت ر و زه بگیر د و دیگر فکر نکند؟ هان ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:4  توسط تورج عاطف  | 

دغدغه های ذ هنی یک آد م شکمو magnify
سالها است که آشپزی را به جنسیت ر بط نداده ام هر چند که ز مانه هم به گو نه ای بازی کر ده است که علی ر غم نقیصه !!مر د ایرانی بو دن آشپزی نسبتا قابلی باشم و این ر ا مشتر یان تر یا و ر ستو ر ان ناخدا و در سر لو حه آنها آیلی دختر م تائید می کند القصه از آنجا ئی که آشپزی را دو ست دار م ز مان های زیادی را در آشپز خانه می گذ ر انم و در لابه لای این ز مانها که باید منتظر جوش آمد ن آب و یا داغ شد ن ر و غن و پو ست کندن پیاز و سیب ز مینی و فلفل دلمه ای و... باشم همراهانی چو ن ماشین لباس شو ئی و اجاق گاز و یخچال و ماکروویو دار م که گاهی نگاه کر د ن به آنان در فاصله های انتظار باعث در گیر یهای ذ هنی می شو د که چند تائی از آنها نظیر شعله اجاق گاز دل و ماشین لباسشو ئی ذ هن چند پستی از بلاگم شده اند و امر و ز می خو اهم در مو ر د آد م یخچالی صحبت کنم بلی در ست خو اندیده اید "آد م یخچالی "

حقیقتا تا به حال متو جه نشده بو د م که آد میان دو پا بسیار شبیه یخچالهای چهار پا می تو انند باشند و بر ای این که آن را اثبات کنم چند شباهت میان یخچال و آد میز اد ر ا می نو یسم
1/ می گو یند اگر هر چقدر در یخچال را باز و بسته نکنیم فضای در و ن یخچال خنک تر می ماند خوب آد میان هم اگر هر چقد ر تباد ل نظر و افکار با دیگر ان نداشته باشند و با دیگر ان حشر و نشر نداشتهو منزوی باشند در ست شبیه یخچال اند ر و نی سر د و یخی خو اهند داشت
2/ می گو یند در یخچال باید برای کالاهائی که نیاز به خنکای بیشتری داشته باشند طبقه های بالائی را در نظر گر فت و بعد به مواز ات کاهش سر ما یخچال طبقات هم پایین تر می ر و ند این حکایت بر ای آد میان نیز و جو د دار د ذ هن آد م بد و ن احساس و گر ما تصمیم می گیر د و جایگاهش بالای کالبد آد می است و هر چه به سمت پایین !! می ر و یم دامنه ذ هن کمتر و احساسات بیشتر تا به جائی می ر سیم که دیگر فقط حس و شهو ت کار می کند
3/ می گو یند بهتر ین مکان یخچال در طبقه و سط است و آنجا کمترین مکان بر ای فاسد شدن کالاها است آد می هم هم در ست در میانی تر ین کانال در یافت انرژیش یعنی قلب در تعاد ل است و این قلب است که می تو اند تو از ن به افکار و ذ هن و احساسات دهد
4/در تکنو لوژی جدید یخچالهائی با تنظیم در جه بر و د ت در طبقات مختلف ساخته اند و این از مز یتهای یک یخچال است که بتو اند و اکنشهای حر ار تی مختلف در مو رد کالاهای مختلف داشته باشد دقیقا این کیفیت یعنی داشتن و اکنشهای مختلف در مقابل و قایع مختلف بر ای آد میان هم مز یتی است یعنی کنتر ل احساسات و افکار در مقابل اشخاص و حو ادث و تشخیص میز ان مهر و ر زی و استفاد ه از ابزار منطق گذ شت و فداکاری و یا گله گز اری باید چو ن طبقات با در جه بر و د ت مختلف در یخچال بر ای آد میان است
5/ یکی دیگر از مز یتهای یخچال ظر فیت و میز ان حجمی است که دار د و میز ان ظر فیت بالا بر ای آد میان نیز یک ویژگی مهم است
6/ می گو یند باید فاصله ای بین یخچال تب دیو ار تعیین نمو د تا جر یان هو ائی باشد ومو تو ر یخچال بتو اند خنک شو د آد میان هم اگر فاصله ای بین ذهنشان و مو انع و دیو ار های حو ادث ز ند گی بر ایش در نظر گر فته نشو د ز و د مو تو ر شان می سو زد!!
7/در هر یخچالی جایگاههائی بر ای تخم مر غ و بطر یها آب و جا میو ه ای و... تعبیه می شو د و اگر این جایگاهها در ست استفاد ه نشو ند به طو ر حتم ظر فیت یخچال پایین می آید انشان نیز این گو نه است اگر نتو اند افکار و احساسات و جایگاههای افراد و قابلیتهای خو د را به در ستی س تشخیص دهد به طو ر حتم دچار کمبو د استفاد ه بهینه از ظر فیتهایش می شود
8/ یخچالها از بعد انداز ه و ر نگ و ظر فیت جایگاههای مختلفی دار ند و آد میان نیز این گو نه اند
و...
بر استی فکر نمی کنید ما آد میان خیلی به یخچال شبیه هستیم ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:15  توسط تورج عاطف  | 

رادیو ر وشن بو د از ر و ز های جنگ سخن می گفت و ملیحه خانم به آن ر و ز های دو ر می اند یشید یاد پسرش اتابک افتاد اتابک پسر فو ق العاد ه با استعدادی در طر احی و نقاشی بو د دو ستان پسرش او ر ا میکل آنژ ایرانی صدا می ز دند اما نگر انی از جنگ و سر بازی باعث شده بو د که اتابک خو دش را در  سالهای آخر دبیر ستان ر د بکند دو ر ان دبیر ستان او طو لانی شده بو د وجالب اینجا بو د که اتابک  سر انجام در  کنکو ر معماری دانشگاه تهر ان قبو ل شد و لی  نتو انست دیپلم بگیر د ز یرا سال گذ شته بخاطر کنکو ر خو دش را ر د کر ده بو د اما امسال بخاطر کم کر د ن آمار شر کت کننده در کنکو ر امتحان نهائی را بسیار سخت گر فته بو دند  اتابک به سر بازی ر فت و ر اننده آمبو لانسی شد که سر انجام با قلم یک مو شک نفر بر او ر ا  چو ن دو دی بر آسمان زد  و بجای اتابک این بر اد رش امیر بو د که با استفاد ه از سهمیه شهدا به کنکو ر معماری ر فت اما سه تر م مشر وط شد و از داشنگاه اخر اج و امر وز نقشهای  ز دو دهای  سیگارهایش و ..را می تو اند ملیحه ببیند
………………..
رادیو ر و شن بو د از رو ز های جنگ سخن می گفت و شهلا هم به رو زهای دور بو د به آن رو زها که حمید پسر خان عمو خو استگارش بو د و پر و یز دلداده اش هم با چشمهای عاشقش آتش به جان او می ز د  همان رو زهای خو شی که پر و یز به شهلا گفت ز و د می ر و م خد مت تا با هم زو د عر و سی کنیم حمید آن رو زها دم دکان باباش کار می کر د و از سر بازی فر اری و پر و یز قر ار بو د بعد از سربازی کار پدرش را که معلمی بو د انجام دهد خبر آمد پر و یز ز خمی شده است توی بیمار ستان پر و یز به شهلا گفت  خوب می شو م وبعد عر و سی می کنیم اما داماد و عده عقد ش به قیامت شد بعد از آن چند سالی گذ شت  جنگ هم تمام شد حمید تو انست معافی را بخر د با شهلا از دو اج کر د صاحب یک پسر به اسم پر و یز شدند و خو د حمید هم یک تاجر بین المللی که  اسمش خوب بو د و لی کارش که نزو ل خو ری  و بد بو د شر و ع کرد د امروز  خبر داده اند که پر و یز پسر شان را بخاطر کتک ز دن یک پیرمرد  در یک تصاد ف ر انند گی گر فته اند و شهلا سر گر دان است که چگو نه به حمید که دیشب گفته بو د با ز ن دومش به شمال می ر و د نمی خو اهد شهلا مز احمش بشو د خبر دهد شهلا فکر می کرد  اگر پر ویز آقا معلم می شد این پر و یز گو شه ز ندان  شهلا  به رادیو کلانتری گوش می داد و در به در حاج حمید بو د؟
…………………….
را دیو ر و شن بو د خبر از رو ز های جنگ می داد و مهنازبه یاد آن رو زهای دو ری افتاد که  در انتظار تو لد مهر ان مادر بو د رو زهائی که شوهرش  مهدی گفت با بچه ها یم خو اهند جبهه بر و د و نگذ ار هیچ … نامو سی ناموس و وطنش را  یک لقمه چر ب کند تا پسر شان توی یک بهشت پر از آرامش ز ند گی کند  اما مهدی ر ا بمبهای شیمیائی پیچاند  و مهدی لقمه شد  و به دنبالش مهناز آتش شد مهناز پای مهدی نشست و حتی ندید مهر ان پسر شان بزر گ شد ندید دانشگاه ر فت و معاف شد و بعد هم که دید نمی تو اند تحمل کند نه به یاد  تنهائی ها ی ماد رش و نه حر فهای ناموس ووطن پدرش افتاد  و رفت آنجا  که می گفتند  سر ز مین آر زو ها و بهشت ر وی ز مین است آن گو نه بهشت به او خوش گذ شت که حتی تو ختم پد ر نیامد و حالا هم یادی از ماد رش نمی کند که توی آسایشگاه بی امید دیدار آشنا است
…………………
رادیو ر و شن است ومارش ر و ز های قدیمی جنگ ر ا می زند و پگاه  به ماد رش نگاه می کند و ماد ر هم با چشمهای اشک بار او ر ا نگاه می کند  توی  مغاز ه طلافر و شی هستند و پگاه مجبو ر است که غر و لند خواهر شو هر هایش را گوش کند “مگه چه خبر ه ؟ “”دختر ه مگه کیه این همه ادعا دارد ؟ “” خو به آقا داداشمو  نگذ اشت طعم یتیمی و بی کسی را بکشه “اینها جمله های خوب خو اهر شو هر ها  است اما پگاه مجبو ر است  او باید با  آقا اسدالله که از خو دش 20 سال بزر گتر است شو هر کند آخر اسدالله می تو اند ز ند گی او و ماد رش را کمک کند  تا ادار ه شود اسدلله صاحب خانه است همان که و قتی پدرش به جبهه می ر فت گفته بو د آقا فر هاد مثل تخم چشمهایم مو اظبشو ن هستم فقط شما کار عر اقیها را یک سر ه کنید و… پگاه فکر می کر د اگر بمباران نمی شد اگر مجبو ر نمی شد ند شهر شو ن را تر ک کنند بیایند تهر ان مستاجری و اگر بابا جنگ نمی ر فت اگر بابا ز نده بو د باز هم این عر و سی سر می گر فت و..
……………
رادیو ر و شن است و از روزهای جنگ سخن می گو ید و………

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:45  توسط تورج عاطف  | 

سالها طو لانی است که دیگر از سه فتیله های ماد ر بزر گها در آشپز خانه خبری نیست حتی در بیشتر شهر های بزر گ  اجاقهای ر و میزی را کمتر می بینی و  عصر همان عصر تکنو لوژی و ماکر وویو است و بیشتر اجاقها فر دار هستند و همر اه با تر مو کو پل و فند ک بر قی  کار می کنند که دیگر مجبو ر نباشیم  با ترس و لر ز از یاد بر د ن بستن شیر گاز به سر ببریم نمی دانم تا به حال  به کار کر د فندک بر قی اجاق گاز تان دقت کر دید  شیر گاز را باز می کنی و بعد ” تیک و تیک و تیک ” و به یک بار ه شعله ر و شن می شود بسیاری از او قات که داستان بی بر قی به سراغمان می آید تاز ه یاد فو اید فند ک بر قی می افتیم و یا و قتی که  باید  هو اگیری شود ز یر ا هر چه فند ک ر ا می ز نیم آن صدای ” تیک و تیک ” می آید و لی گاز ر و شن نمی ماند و یا اگر هم ر و شن شد ز و د خاموش می شو د و آنگاه که این تلخکامی ها را می بینیم  دو بار ه یاد قدیمها و سه فتیله ماد ر بزر گ و نو ستالژی خو ر شت قیمه و قر مه سبز ی و بو ی ته دیگ آن سالها  می افتیم و یک سری هم تکان می دهیم  که چگو نه اسیر تکنو لوژی شده ایم این اتفاق خیلی  بر ای همه ما افتاد ه اما بر ای من  بجز عصبانیت و دلخو ر یهای و حسر تهای معمو لی  ر و شن نشد ن شعله گاز همیشه یک پیام عاشقانه هم داشته و آن این است ” با فند ک خالی نمی تو ان گر م شد و گر م شد ن نیاز مند شعله و ر ی است!! و ار تباط های مختلف  و بی هدف  دلیل بر ای یافتن عشق نیست
داستان دل ما هم چو ن ر و شن کر د ن اجاق گاز است بسیار از ما بر ای گر م شد ن از شعله عشق سعی می کنیم تیک تیک های مختلفی  ز نیم منظو ر من از تیک تیک همان  ار تباطهای است که بر اسا س باو ر هائی که مال ما نیست بلکه از طر ف جامعه به ما تز ریق می شود تا بر اسا س آن باو ر ها آد مها را انتخاب کنیم و از گر مای عشق بهر ه مند شو یم  اما و قتی  این تیک  را ز دیم حتی اگر شعله عشق را تاحدی حس کنیم اما زو د این شعله خاموش می شو د زیر ا شعله دل ما نیاز به سو خت مخصوص خو د دارد و با فند ک ار تباطهای مختلف ر و شن نمی ماند و بر ای گر م شد ن اجاق گاز دلمان نیاز به این دار یم که راههای ر سید ن حس عاشقی  به وجو د مان را آکنده از هو ا و هوس و تقلید و بی اعتمادی به عقاید خو د و هم ر نگ جماعت شد ن کنیم باید بد انیم بر استی چه می خو اهیم تا گر م شو یم آیا به دنبال مانوس شد ن هستیم ؟آیا به دنبال یکی بو د ن هستیم ؟آیا جفت همره خو د مان ر ا می شناسیم ؟آیا خو د مان را می دانیم در چه صو ر ت گر م می شو یم ؟آیا این باو ر هاما را به آرامش می ر ساند؟ بیائیم به فند ک فکر نکنیم  و بهر هر حادثه ای و خو د نمائی و حتی باو ر های دیگر ا به دنبال ار تباطهای تاز ه و تو هم عشق نباشیم ؟ شعله های دائمی باید از راههای خالص به شعله های و جود مان  عشق دائمی دهد بیائیم راههای  ر سید ن عشق به و جو د مان ر ا با تفکر و با شناخت خو د و دیگر ان هو ا گیر ی کنیم بیائیم به دنبال شعله های لحظه ای و تنها ر و شن شدن  دل نباشیم بلکه بر ای ر و شن ماندن   باید حتما صبری  بر ای ر و شن شدن داشته باشیم  تیک تیک ز د نها را  دقت نکنیم آن که آید بر ای دل ما خو د تیک می ز ند و…

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:4  توسط تورج عاطف  | 

خدایا دلم از اختر و ماه تو گر فت

آسمان دگری خو اهم و ماه دگری


استاد پیر اد بیات به داخل کلاس آمد شاگر دانش  با تمسخر و سبکی  به پای او بر خو استند پیر مر د ر و شن ضمیر در نگاه شاگر دان حس طعنه و بی حو صلگی و بی تو جهی را  می دید و  سعی نمو د بی تو جه و با رنگ پند و اند ر ز جو اب  این بی تفاو تیها را دهد  از این ر و از آن  شاگر دش که  بیشتر ین شیطنت   در چشمانش شعله می کشید پر سید
چر ا باید اد بیات خو انیم ؟ اد بیات بهر چیست ؟
شاگر د بی حو صله پاسخ داد
استاد اگر اذ نم دهی و  دل ر نجه نداری خو اهم گفت
و پیر مر د مهر بان با لبخندی اجاز ه داد و شاگر د این گو نه ادامه داد

اد بیات بر ای کهنه شاعر انی  است که از تو هم آسمانی شد ن شعر می گو یند و همچنین بهر فر شتگانی است که از پر پر و از خسته اند و هو ای نز و ل به ز مین دار ند و ر نه هیچ فایده ای در این دانش تو همات نیست ز یرا که افلاطو ن نیز گفته است بر ای ساختن  ملتی به آنان نجو م و ر یاضی و مو سیقی درس دهید و نگذ ار ید درس تو هم ر ا هیچگاه  فر ا گیر ند
شاگر د شیطان این سخنان ر ا گفت و خنده را میهمان هم کلاسیها کرد و  آماده طعنه از  استاد شد و لی پیر مر د لبخندی ز د و گفت به این داستان من گوش فر ا دهید

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند . فرشته ، پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته . شاعر ، پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته ، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزۀ عشق گرفت . خدا گفت : دیگر تمام شد … دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار میشود! زیرا شعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزۀ عشق را بچشد آسمان برایش تنگ

فر ز ندانم به یاد داشته باشید اد بیات درس بیان عشق است و عشق همان گو هری است که با آن تا بی کر ان   می تو ان ر فت   پس بیائید هیچگاه از عشق سهمی جز به انداز ه عشق نخو اهید و سهم عشق همان عاشقی است و عاشقی یعنی  بی انداز ه بخشید ن و تقسیم شد ن  پس هر گاه از عشق گفتید بد انید که  آسمانی است پس نجو م بخشی زآن و همچنین بی کر ان دهد آنچنان که ر یاضی در بر ابرش عاجز و مو سیقی آن در سکو ت هم شنیده می شو د که مو سیقی در سکو ت خو د کمال مو سیقی است
پیر مر د  از سخن گفتن د ست کشید و نگاهی به شاگر دانش کر د آن نگاه طعنه تبدیل به اشتیاق و شعله های عشق شده بو د پیر مر د روی از شاگر دانش بر گر داند تا کسی شبنمی شد ن او ز گفتار عشق را نبیند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:22  توسط تورج عاطف  | 

یار د بستانی من magnify
من از دیار ِ عروسک ها می آیم
از زیر سایه های ِ در ختان ِ کاغذی
در باغ ِ یک کتاب ِ مصور
از فصل های ِ خشک تجربه های ِ عقیم ِ دوستی و عشق
در کوچه های ِ خاکی ِ معصومیت
از سال های ِ رشد حروف ِ پریده رنگ ِ الفبا
در پشت میزهای ِ مدرسه ی ِ مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی ِ تخته حرف "سنگ " را بنویسند
و سارهای ِ سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از میان ِ ریشه های ِ گیاهان ِ گوشتخوار می آیم
و مغز ِ من هنوز
لبریز از صدای ِ وحشت ِ پروانه ایست که اورا
در دفتری به سنجاقی
. مصلوب کرده بودند

(تکه ای از شعر پنجره)
(فروغ فرخزاد
سلام یار د بستانی من
صبح د م تر ا از خو اب بیدارکر د م امر و ز تو یار دختر م نبو دی تر ا یار دبستانی صدا می ز نم قر ار است بر ای سو مین بار ر ه سوی مد ر سه ز نیم و من و تو امسال می دانم که مقنعه را چگو نه بر سر می کنند می دانم که بو د ن در جمع بانو ان در مد رسه دختر انه چند ان ناراحت کننده بر ای پد ر عاد ت کر ده به این و ضع دیگر نیست دیگر می دانم که نه من و نه تو به حسر ت آن دگری نمی شینیم ز مان درس بزر گی به ما آد میان می دهد صبر و فر امو شی را خو ب یاد گر فته ایم ویاد گر فته ایم و من و تو باشیم و بس شاید دیگر رو یا هم نمی بافیم امسال نگر ان نخو اهیم بو د که خانم معلم در سر کلاس فارسی و شاید دیکته گو ید " ماد ر با مهر بانی دخترش را بو سید " این جمله چو ن دیکته سال او ل بر ایمان بغض نمی آو ر د می دانیم بو سه اگر بو سه ز عشق باشد دیگر به دنبال عنو ان مادری و پدری نبایدد گشت امسال هم گله هائی من و تو در ز نگ دیکته ادامه دار د ؟ و نخو اهیم پر سید چر ا همیشه بابا نان دهد ؟ چر ا بابا تنها آب دهد ؟ چر ا بابا عشق داد را مشق نمی کنیم ؟ اما این نیز بگذر د امسال در علو م می خو انی هر عمل عکس العملی دار د اما نمی دانیم چر ا در هیچ کتاب علو می نمی نو یسند جو اب مهر بی مهری و جو اب عشق ترس نبو ده و نیست دختر م کلاس سو م هستی جد و ل ضر ب را حفظ باید کنی اما بدان همیشه 2*2=4 نمی شود می دانی چر ا ؟چو ن هر 2را نتو ان ز و ج شمر د همان طو ر که من با او که امر وز فر سنگها دو ر از ما است ز و ج نبو دیم مهر بانم در درس جغر افی نمی نو یسند ناکجا آباد بی مهری کجاست ؟ می دانی چر ا ؟ چو ن ناکجا آباد جای خاصی نیست می تو اند همه جا و اگر در آر مانهایمان غرق شو یم هیچ جا نباشد در تار یخ از حمله بی مهر ی و نفر ت و در و غ و خیانت و تر س نخو اهند نو شت که اگر می نو شتند صد مر تبه هو لناک تر از حمله افغان و مغو ل و عر ب داستان دارد در مد نی ز قانو ن نانو شته ز نان و مر دانی که به جر م یک اشتباه که حتی می تو اند اشتباه آنان نباشدو تا ابد محکو م به عنو ان " بیو ه " می شو ند هیچ نخو اهند نو شت از قانو ن گر و کشی حضانت و مهر یه هیچ نخو اهند نو شت از این قانو ن که چه آسان بچه های بی بال و پر ی را با ز شت عنو انی چو ن " بچه طلاق" یاد می کنند هیچ نمی گو یند و این که چه بی دلیل می تو ان قانو نی نو شت که" مهر نمی تو اند جانشین عنو ان پدری و مادری شود "نخو اهند نو شت و چر ا باید بخاطر حماقت و تر س و نامر د می دیگران ز نان و مر دان را قر بانی کر د کتیبه ای نخو اهند نگاشت مهر بانم خیلی تلخ نو شته ام اما دو ست دار م مد ر سه بر ای تو همان خانه عشق شو د دو ست دار م مهر بانان آمو ز گاری ترا آن گو نه پر و رش دهند که در پشت نیمکتهای تکر اری ترا تکر اری نکنند دو ست دار م ذ و ق و هوش تو با سنجاق بی انگیز گی و بی تو جهی و قانو ن و مصو به آمو زش و پر و رش مصلو ب نشو د دو ست دار م سنگ اگر در دستت باشد به ر نگ و ر و حش بنگری و آر زو شکستن و نابو د کر د ن جز شیشه نا آگاهی نکنی یار دبستانی من مهر بر تو مهر آفر ین باد
پدر
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 16:57  توسط تورج عاطف  | 

مسافر در یا و یا در یائی ؟ magnify
مر ا گفت پند م نده لیک من هیچگاه پند نداده ام و تنها ز دل گفته ام و بس و یاز آن دگری مر ا پر سید مسافر در یایم و یا می خو اهم در یائی باشم ؟ باید از کلمات بهره می گرفتم و پاسخ او ر ا می داد م اما کلام بسیار و بی شمار فکر و شاید مجالی کم بودد ناگهان داستانی کو تاه را ز در یائی دلی بشنید م و خو استم با آن جو ابی دهم بهر این که مسافر در یائیم و یا این که م در یائی ناخدا را خو اهانم داستان ز یر یک در یائی بو د ن را نشان می دهد در یائی که به دنبال جستجو نیست به دنبال یافتن مقصدی نمی گردد او ر ها و آزاد است با دلی پر ز عشق تنها عشق را می جو ید نه در لابه لای کلمات و یا قرارداد های که او ر ا گو ید این گو نه باشد و یا نباشد کامل شو د و یا ناقصی را تحمل نماید آنچه مهم این است که حضور داشته باشد و این حضو ر را با عشق پذیر د این قطعه گمشده را تقدیم می دار م به همه آنهائی که مسافر در یائی شدند تا در یائی شو ند و در یائی مانند


قطعه گمشده

قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود.

پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش.

و همانطور که می غلتید و پیش می رفت

آوازی این چنین می خواند:

گم شده ام را می جویم

گم شده ام را می جویم

به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم.

گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت

اما بعد باران خنک می بارید.

و گاه از سرمای برف یخ می زد

اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید.

و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد.

برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند.

یا گلی را بو کند.

و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت.

و این بهترین لحظه های زندگی اش بود.

و همین طور رفت و رفت ، از فراز اقیانوسها آوازخوانان:

" در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "

از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان:

" زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت،

در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "

گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها

از فراز کوهساران

و از دامنه کوهستان ها

تا این که یک روز،

"خدای بزرگ! این جا رو باش"

آوازخوانان:

" یافتم قطعه گم شده ام را

یافتم قطعه گم شده ام را

زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان

یافتم قطعه گم... "

آن وقت قطعه پیدا شده گفت:

"یک کمی صبر کن

قبل از آن که خستگی را از زانوانت بیرون کنی و بالهایت را قوت بخشی

من کجا و قطعه گم شده تو کجا

من قطعه گم شده هیچ کس نیستم

و تازه اگر هم قطعه گم شده کسی باشم

فکر نمی کنم قطعه گم شده تو باشم!"

غمگین و آزرده گفت: "آه

می بخشید که مزاحم شما شدم."

و غلت زنان به راه افتاد.

قطعه دیگر یافت

اما آن قطعه بسیار کوچک بود.

و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود.

آن سومی یک کمی تیز بود.

و چهارمی زیادی چهارگوش بود.

یک بار خیال کرد

پیدا کرده است

قطعه ای را که دنبالش می گشت

اما درست و حسابی جا نیفتاد.

و آن را به کناری انداخت.

بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد

و او خود به خود شکست

باز هم غلتید و رفت و رفت

ماجراهایی داشت

در حفره ای افتاد

و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد

آن وقت یک روز رسید

به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید

حسابی جفت و جور اوست.

به او گفت: سلام

قطعه گفت: سلام

"تو قطعه گم شده کسی هستی؟"

"تا آن جا که می دانم ، نه"

"خوب، می خواهی برای خودت باشی..."

"بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم."

"دوست داری مال من باشی."

"بدم نمی آید."

"شاید با هم جفت و جور نشویم."

"امتحان می کنیم."

آهان؟

سرانجام و سرانجام

جفت و جور شد

چه خوب هم

غلت زنان پیش رفت

و چون حالا دیگر

کامل کامل بود

تندتر می غلتید

و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته

و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود

آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد

بایستد و با کرم گپی بزند.

یا بایستد و گلی را بو کند

و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند

نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند

پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه....

یافت...م ق...طع...ه....

حالا که کامل شده بود

دیگر ترانه یی سر نمی داد

با خودش فکر می کرد: آها، چه شد که اینجوری شد

و از غلتیدن و چرخیدن باز ماند.

و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت

و آرام و آرام غلتید و دور شد

و همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند

"می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

آی آی آی ، می رم این جا ، می رم آن جا

می جویم قطعه گم شده ام را
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:20  توسط تورج عاطف  |