تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

رو ز آخر تابستان است فصل عشق می آید بر ای همه ما و شاید به همین دلیل است که نخستین ماه از این فصل عاشقی را ” مهر ” گو یند وآمو ختن ر ا در خانه پر مهر عاشقانه ها را  از “او ل مهر “آغاز می کنیم حس ز یبائی این  آغاز مهر را با خنکای  پاییزی حس می کنیم با تغییر رنگ بر گها با جنب و جوش فر ز ندانمان  و صد البته پدر و ماد ر انی که به گو نه ای خو د به یاد ر و ز های ز یبای  تحصیل می افتند آفتاب هم کمی نار نجی پر تو دارد  حس خو بی است این آغاز مهرو می خو اهم بهر این حس خو ب   قطعه ای  ز یبا را در اینجا بگذ ار م که هدیه ای  از نقاش  دشت شقایقها ئی که امید هیچگاه سو خته نباشد و مطمئن هستم که نخو اهد بو د که  او خو د پر مهر است  به امید مهر باران بو د ن در آغاز مهر در فصل پاییز ی که عاشقانه تر ین  مو سم بو ده و هست امید که بر ای همگی ما خو اهد باشد…

تمام شب در یچه چشم قلبم باز بود ونسیم عشق عطر محبت را در درون غمد یده ام می انباشت عطر نا اشنائی نبود .تصویر نامشخص در مقابلم قرار داشت که شمع عشق را در قلب یخ زده ام می افروخت پروانه های دلم درروشنی آن به طواف پرداختند ..

گل های امید می روئید و جوانه میزد .باغبانی را می بینم که کشت زار سوخته سینه ام ابیاری میکند وبه جای خار های خشم طبیعت گل عشق ووفا میکارد و یخبندان قلبم در روشنائی شمع محبت اهسته اهسته آب میسازد وقطره قطره در کشت زار خشک سینه ام فرو می ریزد

گل های وفا سر میزنند وسر تعظیم واحترام بدامان سینه ام خم میکردند واظهار عشق ومحبت میکردند

آه نمیدانم کدام گل محبت وکدامین گل پایيز زندگی است .

باغبان با حوصله مندی وتجربه رنج هجرانیکه داشت دستم را میگیرد ومرا سفر میدهد وبه تماشای بوستان عشق ومحبت می نشنیم .

افتاب گرم با لبخند پرمحبت از پشت کوه های سر به فلک کشیده سرمیزند اما محبت گرمش پایان روز غائب پذیر میشود در غروب ان شفق لاله گون تماشاگر چشمانم میشود شعر زیبایش (شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون)در گوشهایم طنین می اندازد .

دماغم عطر محبت نو بهار را می اشامد و گوش هایم به نغمه سرائی عندلیبان شادابی جاویدانه کسب میکند شبنم بهاری چو اشک عاشق روی گل وسبزه را بوسه میزند گل های شقایق لبخند رنگین دارد

پروانه های سوخته کشتزار سینه ام به پرواز میایند وبوسه بر شقایق میزنند ابشار محبت باغبان هجر زده در کشتزار سوخته من روان مي گرددمگر سینه تنگم را سیرآب میسازد .
طبیعت برایم رنگارنگ شد شقایق ها می شگفند سبزه به پا بوسی ام برمی خیزد / نسیم روح پرور نوازشم میدهد عندلیبان به ستایشم عزل سرائی میکنند/ به خود می بالم ………….

“ابياتي از اشعار ماريا دارو

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:44  توسط تورج عاطف  | 

حسرت magnify
صحنه اول / صدای قاری قر آن می آید و او را به فکر می بر د به گو ر می نگر د عزیزش درو ن آن آر میده است اما او نمی تو اند آرامشی یابد حسر ت می خو ر د که چر ا نتو انست با او سخن گو ید و عشقش را به او نشان دهد......

صحنه دو م / به او می نگر د می خو اهند خداحافظی کنند برایش باو ر کر دنی نیست که چنین آسان تمام شده است پس تمام آن همه حر فهای منطقی و اختلافات بهر چه بو د ؟ چر ا این گو نه تر سیده بو د ند که همدیگر را دو ست داشته باشند ؟ خاطر ات عشق و ر زیهایشان تا ابد پابر جا است اما همدیگر را باید گم ز همدیگر می کر دند ر استی چر ا هیچ گاه به او نشان نداد که چقدر دو ستش دارد ؟

صحنه سوم/ بر ای آخر ین بار در بلند گو فر و د گاه اعلام می کنند که لحظه و داع فر ا ر سیده است نگاهی به هم می انداز ند و همدیگر را در آغوش می گیر ند و می اند یشند چه ر و ز ها و لحظه هائی را بی اعتراف به عشق همدیگر از دست داده اند

و این صحنه ها بسیار پر شمار ند بر استی به لحظه اکنو ن اند یشیده ایم ؟اگر کسی را دو ست دار یم به او گفته ایم ؟ همه ما حسر ت گذ شته های دو ر و نز دیک را بسیار خو ر ده ایم و افسوس بزر گ این است که بیشتر عمر خو د را به تنهائی می گز رانیم که شاید خو د بر گز یده ایم متن ز یر می تو اند هشداری باشد بر ای همه ما که آسان از کنار هم می گذ ر یم

حسرت
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته ای
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:43  توسط تورج عاطف  | 

رو ز گار به دنبال دشت شقایقی بو دیم که در آن عشق و ر زیدن را به تمامی تجر به کنیم ر و ز گار هجر د شت شقایقمان ر ا تبدیل به سو خته گلستانی ز گل عاشق کر د و لی آر ز وی شقایق ز یستن را همو ار ه داشتم در کشاکش ر و ز گار عاشق دلی نقاش مر ا خو است تا یاد گاری دهد مر ا ز سر پنجه هنر مندش و من نقشی ز شقایق و دشت شقایقم را خو استم  پند داد که شقایق معنایش هجر است و به گو نه ای هجر م هم بود چو ن هیچگاه آن تحفه را نگر فتم هدیه من اسیر هجر ان شد داشتم باو ر می کر دم که شقایق معنایش هجر است که ر سید پیامی ز دو ست  که این گو نه ز شقایق گفت

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون كوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

آری شقایق همان گل عشق بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:14  توسط تورج عاطف  | 

تقدیم به مهر بانی بی ادعا magnify
مائیم و می و مطر ب این کنج خر اب
دل و جان و جامه پر در د شراب
فارغ از امید ر حمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و آتش و آب
خیام
بسیاری از او قات مهر بانی ر ا قیمتی می گذ ار یم ؟ به دنبال پاداشی بهر مهر بانی هسیم ؟ و اگر عشقی به کسی دهیم از او خو اهیم که ما را عشقی دهد ؟بسیاری از او قات اگر عشق را نتو انستیم بگیر یم آن را به نفر ین آلو ده می کنیم؟از یاد می بر یم که " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است "؟ عشق را قیمت گذاریم گاهی از آن ز ندانی و گاهی تجار تخانه ای بر روی تو هم آن بنا نهیم گاهی هم دو ست می دار یم که خو د را قر بانی کنیم اگر کسی عشق را بشناسد قر بانی نمی خو اهد ز ندانی را نپسندد و مهر بانی کند بی بهانه و بی اد عا و بی انتها حتی اگر در دو ر ی باشد که نز دیکتر از هر نز دیکی است داستانی را در اینجا می آو ر م که ز مهر بی ادعا و عشق بی منتهی سخن می گو ید به دنبال نتیجه گیری از آن نباشیم به دنبال جو ابی بر ای خو بیها و عشق و ر زیدن ها نباشید بیائیم عشق دهیم بی بهانه و بی ادعا و بی هیچ دلیل و...

مهر بانی
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:2  توسط تورج عاطف  | 

بو سه بر آب magnify
جبر ان خلیل همان شاعر شو ر یده سالهای دو ر و نز دیک ما را پند داد که "هر گاه آبی را می نو شی بدان که آب نیز ترا می نو شد" حر فی است که شاید در و حله او ل عجیب آید مگر آب می تو اند آن تشنه لب را نو شد ؟شاید بار ها جمله های این عاشق ز یستن را خوانده ام و لی هر بار جمله هایش عمیق تر و عجیب به و اقعیت نز دیک تر می شو دو می پر سم این " پیامبر "* چه ز یستن را ز یبا گفته است او ز ر ابطه دو طر فه سخن نمی گو ید او ز داستان داد و ستدی نام نمی بر د که بر خی ز ما نام عشق بر آن داده اند او از جنگ دادنی بو د ن و یا گر فتنی شد ن عشق سخن نگفته است او ز غر قه شدن در عشق سخن می راند غر قه شدن در عشق چیست ؟ تشنه لبی بر لب جوی آب می نشیند و آبی می نو شد او در هنگام نو شید ن می تو اند عاشقانه تفکر ی داشته باشد با تمامی و جو د لذ ت بر د و با تمامی و جو د لذ ت بخشد و این داستان با تمامی و جو د یعنی " من "نیست " تو " نیست هر چه هست " ما " نام دار د و این " ما " است که عشق را معنی می کند این " ما " است که می گو ید امید م به امید او است ایمانم به ایمان او است صبر می کنم بهر صبو ری که او دار د و عشق می و ر زم بهر عشقی که او دارد می تو ان پنجر ه ها را بست و لی چه کسی می تو اند دیدن را گیر د ؟ حتی نابینائی نیز می بیند می تو ان در ها را با ر مز " غر یبه " و "آشنا " بست و یا باز نمو د اما چه کسی می تو اند سر دی غر یبگی را حتی در یک عشق بازی بر پایه سند منگو له دار را حس نکند ؟ چه کسی می تو اند گر مای آشنائی شو ق دیدار و وصل و اشتیاق رادر گو شه پنهان مغز خلاقی را بگیر د ؟چه کسی ز گله سخن می راند ؟ گله ز چیست ؟ گله ز یار ی است که می گو ئیم نیست ؟ قضاو ت این " بو دن " و یا " نبو دن " را چه کسی می کند ؟می تو انیم قاصد کها را ندید اما چه کسی است که لذ ت آر زوی همره پر و از دادن قاصد کی را می تو ان از یاد ببرد ؟ می تو ان ماه را ندید و گفت چه سیاهی شب گستره شده است ! می تو ان شب را تنها بر ای اعلام خو ابی دانست که همو اره وجو د دارد آن که شب را بر ای تنها خو ابیدن می داند که خو د تنها خو ابیده است و نمی داند می تو ان ر نگین کمان را ندید و باران را تنها خیسی و کثیفی لباس را تصو ر کرد ؟ می تو ان صبر وانتظاری داشت و چو ن بر آو ر ده نشد قضاو ت کر د می تو ان تر سید می تو ان از او هام از دست دادنها هو لناک شد اما تر سی که می تو اند ظلمی پدید آو ر د هیچ دلی را راضی نخو اهد ساخت کدامین ز ندانبانی را شاد دیده ایم ؟ ز ندانبان تنها نفر ت را در آغوش گر فته است و نفر ت شاد کر دنی نیست می تو ان دو ر شد و لی حس نز دیکی داشت می تو ان نز دیک بو د و لی سر دی فر اق را حس کر د می تو ان عشق و ر زید بی تمنای وصل می تو ان فاتح جسمانی شد که عشق را به قبر ها ی خاطر ات سپر ده اند می تو ان خندید بهر یاری که لبخندش را نمی بینی می تو ان گر یست بهر گر یه یاری که به رقیب نر سیده است آری می تو ان این گو نه بو د گر حس کنی هر قطره آبی که تو می نو شی او نیز ترا نو شد آری ز ند گی باید داد تا ز ند گی باید کر د
" پیامبر"= نو شته جبر ان خلیل ز یدان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:29  توسط تورج عاطف  | 

شهر خالی ز عشاق magnify
شهر خالی ز عاشق بو د کز طر فی
مر دی از خو یش بر و ن آید و کاری بکند
حافظ
یک رو ز هائی خسته می شوی از بس که می شنوی که نباید چنین باشد از پاز لهای ز ند گی ر نجیده ای بر استی چه کسی گفت ز ند گی پاز لی است که تا آخر ین لحظه عمر باید در پی آن باشی ؟ هر کسی خو د باید ز ند گی کند با قطعه هائی ز پاز لی که خو د آن را به ذهن می کشد چه کسی گفت که چنین باید و چنین خو اهد بو د ؟ زیستن ما ز بهر خو یشتن است گر خو اهیم عاشقی کنیم و گر خو اهی مر گ را در رو ز مر گی به آغو ش کشیم این تصمیم با خو د است در ز ند گی می تو انیم شاعر باشیم و ر قصنده در سر ای مهر را تجر به کنیم آو از خو انیم ز می زیستن مست شو یم و عشق بازی را باید بهر ما شو د و بس و یا این که بخو اهیم عالم باشیم عالمی ز علو م جعلی که ما را به نشنو و نبین و نگو هدایت می کنند می تو انی مو سیقی را بکشیم صدا را بر ای همیشه آن گو نه اسیر سکو ت کنیم که حتی بانوی شعر شهر هم نتو اند آو ای " تنها صدا است که می ماند " را تر نم کند می تو انیم ننو شیم تنها سبو شکنیم ز بی مهری و ز ترس و ایر اد بنی اسرائیلی و اسارت را پیشه کنیم می تو انیم تلخ کامی را سر لو حه گفتمان گذ ار یم و یا بی کلام هم شیر ین تر ین را گو ئیم می تو انیم عاشق باشیم بی بهانه و بی تو قع و بی آن که اند یشیم آنچه من گو یم در ست است می تو انیم ز خمه نز نیم و طعنه بار ان نکنیم و با کو چکتر ین بهانه عشق را به ز نجیر قضاو ت نسپار یم می تو انیم نعره ز نیم ز می عشق لیک بی تو قع آن که معشو ق آن را شنو د می تو ان فر یاد "خفته فر یاد" ز نیم بی آن که یار را تو جه باشد می تو ان میخانه و جو د را با می عشق طر او ت بخشیم می تو انیم ساغر شکنیم و شک کنیم به تر نم ساقی می تو انیم بشنو یم و گو ئیم ز نو ای عشق می تو انیم ترس را بهانه کنیم و تر نم " می در ساغر اند از یم " را کفر گفتار نامیم می تو انیم ببینیم آنچه که عشق بر ایمان ار زانی داشته است می تو ان غنچه ای دید که ز شو ق شبنمی بی قر اری می کند می تو اند در یا را دید که بر جای پای یارم بو سه می ز ند می تو ان جنگل دید بی آن که گفت پشت این در ختان کجاست ؟ می تو ان کوهسار پر بر ف را غو ل ندید اراده و عشق نشانه ای آن را خو اند می تو ان پر و از کنیم ز خو یشتن به خو یش بی تمنای و تو قع بی هیچ دل ریش می تو ان گله کر د و آه ز د و نفرین باران کر د می تو ان فغان آو ر د و حسر ت خو ر د که چر ا دعا نکر دیم بهر بد ر قه یار بی و فای خو یش می تو ان همه گو نه بود می تو ان دو ز خی شد و دو ز خ دید و می تو ان چو ن حکایت خیام در ترنم ز یر بهشتی شد ن سیر اب بو د و بهشت را نخو است بیش
در فصل بهار اگر بتی حو ر سر شت
یک ساغر می دهد مر ا بر لب کشت
هر چند بنز د عامه این است ز شت
سگ به ز من است اگر ببر م نام بهشت
بیائیم به خو د آئیم که شهر بد گو نه ز عشاق خالی است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:10  توسط تورج عاطف  | 

غبار دل magnify
باد بر این شهر غر یب می تابد گو ئی می داند که این همه خفگی را باید نجاتی باشد باد می و ز د بی انتها و آسمان ناگهان آبی است آری باو ر کر دیم آسمان آبی و آفتابی پر مهر که مهر است ما را مهمان مهر بانیها می سازد از بالای پشت بام به آسمان می نگر م شهر من گو نه ای دگر است نو ید پاییز می آید به آسمان می نگر م سایه پاکی و طر او ت بر شهر چه هو یدا است و من در دل شکر گو یم به خالق عشق بهر در ک این همه ز یبائی که می تو انم ببینم بعد از هر شکری آید نغمه های دعا و می اند یشم که چگو نه باید خو اهم ز خدا و نجو ا آید بی اد عا و می خو انم که...
ای کاش خدا هیچ ای کاش بر روی ز مینی نبو د همه جا عشق و همه جا شادی و همه جا دلها ز غبارغم خالی بو د
ای کاش خد ا صداقت همه جا آنقدر هو یدائی می کر د که همه می دیدیم که مثلثهای متساو ی اظلاع زند گی همه ضلعها مساوی و همه ز اویه ها در بر ابری و هر کس می دانست که جایگه خو یش کجاست و آنگه دلی به ترس و ر عب و کابوس هامو نی نمی لر ز ید به تمنای قسم بهر اعتمادی که بو ده و هست نمی ر فت
ای کاش غبار دلها که همه ز ترس و نیر نگ و فر یب و ر و ز مر گیها پر کر ده آسمان دلداد گی همگی غیب می شدند با باد تصمیم با و زش باو ر و نسیم عاشقی
ای کاش همگی بهر اتصال اضافی بر سر اسکلتهای ساختمانهای ر و حشان نمی گشتند ای کاش همه می دانستند بی تصمیم بی دیدار بی دلهر ه بی تشو یش می تو ان عاشق شد عاشق ماند عاشقی را مهمان هر کوی و بر ز نی می کرد
ای کاش هوس عشق را همگی می داشتیم و در این اند یشه که هوس می تو اند لبخندی در خیال باشد می تو اند خو شی و از بین ر فتن دلتنگی ز مهر دو ستی در دو ر دست باشد هوس می تو اند دیدن خو شبختی یار حتی در بی انتها ز مان و مکانی باشد هوس می تو اند دلخو شی به دلخو شی یار و لبخندی بهر تر نم ز مز مه شاد مانی او باشد هوس می تو اند این باشد که دگر دلشکسته نبینی یار باشد پر از سلامتی و در راز و نیاز با هر که خو اهد یارما
ای کاش می تو انستم سکو ت را مهمانی کنم تا ابد سکو تی که آید بهر رضایت و شاد مانی یاران سکو تی که بیند و ناظر بی ادعا و بی تمنا و تا بی کجا و بی ز مان تنها ناظر شادمانی یار
ای کاش خفته فر یادم بهر و صالی می داشت کاش راد مر دی و جو انتمر دی من سند و بنچاقی می داشت که نشان دهم شش دنگ ز ده ام این دل را به شر افت و پاکی و ر فاقت ای یار
ای کاش هیچ شاپر کی را سنجاق شده بر دیو ار نبو د ای کاش هیچ ناخدائی در تصو ر چو ن دز د در یا نبو د ای کاش همه جا تر نم و فر یاد شاد مانی و عشق و دلداری
ای کاش ناخدای شاپر کی چنین در هجر ان و فا و مهر یار نبود
کاش نسیمی آید ببر د این همه غبار از دلها کاش آسمان دل ما چو ن آسمان شهر ما ز یبا و چنین دلگشا هو یدا
کاش نسیمی آید ببر د غبار دل
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:12  توسط تورج عاطف  | 

پند نا آو یخته به گوش magnify
بچه که بو د م مر تبا می شنیدم
بچه چر ا حر ف گوش نمی کنی ؟
کار خو دش را می کند اینقدر نصیحتش کر د م آخر هم هیچ
یک کم حر ف گوش کن
....
ر استش آن مو قعها در او ج ناراحتی ناصحین بی شمار م دچار عذاب و جدان می شدم که نکند نشنیدن پند ها گناه بزر گی باشد؟ اما حقیقتا بیشتر آن پند ها چند ان ضمانت اجر ائی نداشت مثلا این که شیطونی نکن و یا زیاد بحث نکن و یا حر ف نز ن و بعد ها که بزر گ شد م این نصیحتها ر نگ دیگری گر فت و این جمله ها آمد با عقلت فکر کن نه با دلت و عاشقی را رها کن بر و دنبال نفع خو د ت باش و.. بعد ها که باز بز ر گ شدم پند های دیگری شنیدم مگر می تو اند یک مر د یک دختر بچه بزر گ کند ؟ و یا این که عشق فقط تو قصه ها است وعشق هم ز مانی دارد ( بر عکس پند خو د م " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است ")چند و قت پیش در کشاکش گفتمانهای بی شمار م با حافظ متو جه شدم که لسان الغیب یک لقب بسیار ز یبائی دار د که کمتر از آن سخن می گو یند صفت " ناشنیده پند" از القابی است که به او داده شده است و به و اقع در بسیاری از دو ران او علی ر غم فشار محیط و اطر افیانش کار خو د را می کر ده و این لقب ناشنیده پند را با خو د حمل می کر ده است من هم مد تی است که از این لقب استفاده می کنم و ناشنیده پند را به دیگر صفات ناخدا اضافه کر ده ام امر وز دو بار نشانه هائی در یافت کر ده ام که هر دو مر ا به سکو ت پند داده بو د ن دو ست مهر بانی به من می گفت " حر فهایت همه شبیه ر و یا هستند اما ضمانت اجر ائی !! ندار ند و در ر وزگار ما باید از عشق تر سید چو ن ریسمان سفید و سیاه که ماری را تداعی سازد "برایم جالب بو د که کسی از عشق می تر سد ز یرا عشق که ترس ندارد شاید باید از اشتباه دیدن عشق و یا همان " تو هم عشق " بر حذ ر داشت اما ترس از عشق ؟ خو د حکایتی شبیه همان تو هم عشق تنها در قصه ها است را به یاد م می آو ر د من ناشنیده پند نمی تو انم بپذیر م ر یسمان که خو د نشانه ای از بر د گی و بند گی کشیدن است را نشانه ای بر ای عشق دانند آخر عشق که نباید ریسمان باشد ؟ از سو ی دیگر باز این ناشنیده پند می اند یشد منظو ر از ضمانت اجر ائی چیست ؟چه چیزی در این دنیا ضمانت دار د ؟ مگر ز یستن ضمانتی دارد ؟ هر دم دیگر می تو اند نباشد پس به این دلیل باید همین دم خو د کشی کر د ؟ آیا به صر ف این که ممکن است تصاد ف کنیم هر گز نباید پشت فر مان هدایت اتو مو بیل ر و یم ؟ من ناشنیده پند می گو یم چو ن هر کو د کی می تو اند ر و زی جنایتکار و قاتل و دز د و خیانت کار و... شو د باید ادامه نسل بشر را منقطع کنیم ؟اصو لا ضامن اجر ای عشق چه کسی جز دل آگاه می تو اند باشد که عشق را با چشم دل بیند ؟ ناشنیده پندی چو ن من نباید جسار ت کند و پند دهد آما این سو الها در ذ هنم بو د که چر ا می خو اهیم از ترس غرق شد ن در ساحل خفه شو یم ؟ اما حکایت دو مین پند امرو زم به گو نه دیگر بو د ر و زگاری من نیز او را ناشنیده پند می گفتم اما گذ ر ز مان قانو ن نانو شته ای که ترس رااین حق می دهد که هم نفسی را هم قفس ساز د او را وادار به سکو ت کر د و ضمانت اجر ائی ادامه سکو ت قسم به آنی بو د که قر ار است کتاب عشق باشد ناشنیده پند ر و ز گار دو ر م مر ا پند داد مر ا خو است که سکو ت کنم غر قه در خو د باشم و ندای ای کاش و ای کاش را سوی من فر ستاد تعجب کر دم در این کلام ناشنیده پند په دیده شده است که باید پند " ساکت شو " " سکو ت کن " و " ای کاش سکو ت می کر دی " را می نشیدم از قدیم گفته اند ر طب خو ر ده کی کند منع ر طب را شنیده بو د م و لی هیچگاه کام آغشته به زهردیگر را پند دهد که تو نیز در ز هر آگین سکو ت با من هم کلامی کند نمی دانم این حق را دار م و یا نه اما دیده ام که می تو ان سکو ت کر د شاپر کان عاشق را با سنجاقی به دیو ار اطاعت و صل کر د می تو ان دلی شکست کلام را از دلبری و دلداد گی .. تهی نمو د می تو ان دل آرام و دل انگیز گفته ها را تلخکام به کلام " بگذ ر یم " " دل خو شی سیر یچند " داد اما می پر سم آیا ناشنیده پندی با چنین سخیف پندانی می تو اند پند پذیر شود؟ سکو ت را چار ه نیست ؟ تقدیر و قدر را گناه کار نتو ان شمر د ؟ اطمینان و ضمانت بهر کدامین قطعی عمل ؟ دو ستان ناصحم افسوس بر من که نتو انم شو م پند آویخته به گوش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:52  توسط تورج عاطف  | 

اول به و فا می و صالم در داد

چو ن مست شدم جام جفا را سر داد

پر آب دو دیده و پر  از آتش دل

خاک ره او شدم و به بادم بر داد

حافظ

معمو لا حافظ را به غز لهایش می شناسیم غز لهائی که ز عشق بازی های فر او ان او است امر و ز رباعی از حافظ خو اند م به گو نه ای سخت مرا در خو د بر د داستانی  کهن که حکایتی 4  بیتی داشت  در 4 بیت نشان از حکایت  کهنه وفا و جفا و وصل و هجر داشت  حکایتی که گفت نخست عشق آید قصه و فاداری و بعد که و فاداری و عشق بدیهی شد جفا آید راستی عشق گر بدیهی شد جفا ساز د ر و ز گار را ؟ نمی دانم اگر عشق همان عشق باشد مگر بدیهی می شود ؟ اگر عشق همان عشق بی ز مان و مکان باشد نیاز به و عده و عید دارد ؟ مگر می و صال را هم دمی با جام جفا است ؟ باید گو ید حکایت دیر آشنائی است تو هم عشق آن که دو دیده پر آب و دل را خو نین نماید آن که به خاک کشد آد می را بر باد دهد قو ل و شو ر و وفای عاشقانه را . باید افسوس خو ر د ز تاو ان او لین اشتباه آن خطائی که تو هم عشق را عشق بیند آن اشتباهی که به خطا انداز د مر زی را که عشق بی ز مان و بی مکان ر ا تبدیل به و عده و عید های طناز گو نه نماید آن تو هم عشقی که بر خاک دهد ر و ح را و بر باد دهد نام را بهر این که نمی داند عشق چنین معامله ای نیست عشق را سو دا نبو د و تجار تی نیست به دنبال سو د و ز یانی نمی گردد بحث یک طر ف و د و طر ف میز ان و ترا ز و ندارد عشق بازی گر و کشی ندار د نیاز به ناصح و پند شنو نده نباید باشد اما همان یک اشتباه او ل همان یک بار  تو هم عشق را عشق دیدن چه آو ر د به ر و ز گار ما که سو خته ایم ز شر اره عشق باید بدانیم که تو هم عشق ما را سو ز اند که عشق تنها هجر را بهر سو ختن دارد  شاید همه شما که این سطو ر را می خو انید ر و ز گاری عاشق بودید دلدادگی حال دلدادگی  را حافظ در ر باعی ز یبا چنین گو ید

جز نقش تودر نظر نیامد مارا

جز کوی تو گذ ر نیامد مارا

خو اب ارچه خوش آمد همه را در عهدت

حقا که به چشم در نیامد ما را

حال آن دو چشم نخفته از هجر یار چگو نه پر دیده آب می شود؟ تنها جو اب این است آن هنگام که تو هم عشق را دلدادگی معنی کنیم  تو هم عشق که نگاه مالکیت به عشق دار د تو هم عشق است که نگاه  منفعت طلبی به عشق دارد  تو هم عشق است که پند و اند ز یک طر فه بهر خیر و صلاح یار ز یار آید تو هم عشق آن است که جای گفتار تنها “بگذ ر یم ” می شنو م تو هم عشق است که بی و فائی و بی مهری را بر گر ده ” تقدیر ” می نهیم تو هم عشق است که ترس را ار باب می کند تو هم عشق است که جای تحسین سوی تحقیر رو د آری تاو ان او لین اشتباه چقدر سخت است  اشتباه تو هم عشق جای عشق دیدن افسوس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:47  توسط تورج عاطف  | 

سه پند magnify

در رو زهای بهاری سال گذ شته حکایتی با او داشتم "قهر مانی با صلابت عشق "به گو نه ای او ر ا بر ای من جاو دانه پسری کر د نامش را نمی گو یم شاید نخو اهد  و تنها او ر ا پسر آر یائی می نامم که ر و یاهای آر یائی دار د در رو یاهای آر یائی او واژگان بسیاری و جو د دار ند که در بر خی اوقات معانیش او ر ا سر گشته می کند چند صباحی است غمگین است نگاه سر دی او ر ا اندو هگین کر ده است نگاهی که ز سر مای نامر دیها و بی اعتمادیها و در و غها و مد عیان جعلی عشق حاصل شده است به گو نه ای که حاضر نیست هیچ باو ری نسبت به عشق و عاشق حقیقی داشته باشد  چندان تعجب نمی کند نگاه همان چیزی را می بیند که دل دیده است دلی که ترس را تنها دیده است نگاهی متوحش دارد و دلی که عاشق است عشق را ساطع می کند اما این نگاه سر د و بی اعتماد پسر آر یائی مر ا سخت آز ر ده است نگاهی که به او طعنه ز ده و او را ریا کار نامیده است غمگین بو د و من نمی تو انستم عاشق ر و ز های ار دیبهشت که امر وز در آستانه مهر علی ر غم بی مهر یها  همچنان عاشق است   غمگین ببینم او به سه پند زر تشت نیک پندار ایمان دار د و گفته هایش را در نو شته هائی به همین نام منقش می ساز د دلم از دلتنگی او گر فت خو استم به گو نه ای او ر ا به مهمانی عاشفانه گفتار ها فر ا خو انم و از این رو می خو اهیم سه پند ی دیگر را هدیه به دل عاشق او دهم

پند اول

مهر بان پسر آر یائی همیشه به خاطر داشته باش که ترس مخالف عشق است ز یرا نفر ت همان عشق است ولی جهت مخالفی زآن دارد نفر ت انرژی دار د حس دار د و پشت سر آن علاقه ای ز خم خو ر ده و جو د دارد نفر ت چو ن عشق گر م است اما ترس بی جهت است فقط به دنبال ر هائی ز هیچ است ترس بی انرژی است ترس سر د است و همه چیز با ترس یخ می ز ند علاقه و مهر و تو جه و ار زش و تعار یف همه در قالب ترس یخی هستند پس به نفر ت اعتماد کن آن را تو جه نما  اما  هیچگاه به ترس اعتماد مکن

 

پند دوم

 مهر بان پسر آر یائی یادت باشد آنهائی که نمی تو انند ترا تحسین کنند  و چو ن تو عاشق شو ند باید نسبت به تو بی تو جه شو ند و ترا با افکار و منشهایت ر ها نمایند اما کسی  تر ا تحقیر نمو د اند و هگین نباش تحقیر همان تحسین است اما جهت آن بر خلاف آن است پس هر گاه ترا با کلماتی تحقیر نمو د اند و هگین نباش بلکه بر خلاف آن فکر کن کسی که تر ا ر یا کار نامید صداقت ترا تحسین کر ده است آن که ترا گفت "خودت باش " ر نجیده خاطر است که چر ا این گو نه استو ار بر روی کلامت و احساست و ندای و جدانت و عشقت استو ار ماندی و چو ن او این گو نه نیست لاجر م می خو اهد تحقیر ت کند این را بدان آن که ترا بی تو جه است در د ناک غمی خو اهد بو د که ر وزی او ر ا دو ست داشته ای پس اگر آن که بی و فا با تو نمو د تر ا تحقیر کر د غمگین نباش او تحسینی ترا کند که خودش را نتو اند تحقیر نماید پس لاجر م تلخ کلام تحقیر را بر تو نثار می کند پس اند و هگین نباش

 

پند سو م

مهر بان پسر آریائی من ز پاییز گفتی ز شر و ع نو بر ای تو که می خو اهی به گو نه ای دگر بهار رو حت را داشته باشی پس غمگین نباش  شر و ع دو بار هد نیاز به شاد مانی دار د آنانی که عشق ترا نفهیمیدند را دو ست داشته باش بیاد داری عشق را بی تو قع و بی بهانه باید آنان که ترا تحقیر نمو ده اند تحسین بنما که عیب گو ئی تو به گو نه ای تمجید ز تو است عشق را گو هری پر قیمت است تو عاشقی تو صداقت را پیشه کر ده ای پس خو د باش زآن که دلی کو چک و خالی ز عشق دار د نر نج بر ایش دعای خیری کن و آرزو ز خالق عشق فر ما که ر و ز گاری عشق را به او آن گو نه دهد که تو انائی در کش را داشته باشد  ندای بگذ ر یم مر دمان ر ا و قفی ننهاده ام آن که حر فی برای گفتن داشته باشد هر گز نه می گذ ر د و نه گذ ران است آنان که گذ شته اند همو اره بخشش ندارند

مهر بان چو ن همیشه نیک پندار و نیک گو ی و نیک کر داری عاشقانه ات را حفظ نما
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:9  توسط تورج عاطف  | 

بال پر و از ز دل آید و بس magnify

روز گاری دو ر در آسمان عشق می ز یست بالهای ایمان و امید چه ز یبا او ر ا همر هی می کر د در این آسمان تنها مهر بو صداقت و هم دلی را میز بانی می کر د تند باد حو ادث و ز یدن گر فت و او ناگهان شک کر د چر ا پر و از باید ؟ ز یستن بر رو ی ز مین و شاید بر کشتی اطمینان که بارش تر س و بی مهر ی و بی تفاو تی است مرا به ساحل آرامش بر د آنجا که آرام است هیچ کس ز من نمی پر سد " چرا " هیچ کس نتو اند مر ا " چگو نه " را تحمیل ساز د و این گو نه شد که بالهای امید و ایمان را چید و آسمانی عشق را نفر ین بی اعتنائی کر د کشتی اطمینان را با آغوش باز گر فت و بر دریای ز یستن قد م ز دن بر عر شه کشتی را بر پر و از در آسمان عشق پر و از در یا تر جیح بداد رو زها گذ شت اطمینان تنها یک تو هم بو د کجا اطمینان است گر عشق نباشد پیدا ؟ کجا آرامش تو ان یافت بی امید و ایمان ؟ کشتی اطمینان تو هم بو د یک تو هم ز سر ای آنان که فر یاد را بر تر نم و تاز یانه را بر بو سه و مر گ ر ا بر ز یستن تر جیح دهند کشتی اطمینان در در یا ز یستن او ر ا رها کر د و او به تخته پار ه هائی که تو هم بو دند چنگ زد ه بو د و ز یر لب نجو ا می کرد

ز ند گی آب ر و انی است ر و ان می گذرد

آنچه تقدیر من و تو است همان می گذرد

و چه ز یبا تو همی تقدیر بو د پر ز نجو ای " بگذ ر یم " و " بگذر یم " پر ز راه فرار پر ز هر اس ز لذ ت بو سه و هم آغو شی و چه سیاه ر نگین کمانی که قر مز عشق و نار نجی شو قو ز ر د اراده و سبز دل و آبی بصیر ت و نیلی و صل و لاجو ر دی عشق ر ا سیاهی می ز د دلش آسمانی خو است آبی ر و به آن گنبد فیر و ز ه ای کر د و گفت ندا

کاش بال پر و ازی ز ر سید ن به تو می داشتم لیک افسوس که تقدیر من این گو نه تلخ و بی سر انجامی بو د

لیک ز آن آخر آگاهی ها ز آن ته دل مر ده ای که دل نام داشت هنوز ندائی او را فر یاد بز د مهر بان تقدیر تو این گو نه نبو د تو خو د بال چینی پر پر و از شدی تو خو د امید و ایمان را ز سر خو د بی آو از شدی تو عشق را طعمه تسلیم و ر یا کر ده ای و بس تو ندای اطمینان و آرامش ز عشق نشنیدی و بس آسمان آبی بو د و در یا آبی بو د لیک دل تو زآبی که ز ند بر آتش ر یا خالی بو د گوش داد باز به صدا قر یاد ز د ز سر دل

عشق می خو اهم خدا عشق تو ئی و من نمی دانستم چر ا بی عشقی را کر دم رخت گناه زگناهی که دل شکستن بالا تر ز هر کفر ....

ز خو استن او پر پر و از دل شد و دل سوی آسمان ر و انه آری اطمینان ماو ا او عشق بو د چه آسان ز یاد بر د در مر داب اطمینان و ر یا تصمیم با من و تو است خو اه تقدیر خو اه تصمیم خو اه عشق و خو اه ترس خو اه ر نگین کمان ر نگین و خو اه سیاهه هفت ر نگین بال پر و از ما ز دل آید و بس پر و از دل بین گر نخو اهی هوس
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:42  توسط تورج عاطف  | 

پائیز دیگر magnify

وه چه زیبا بو د اگر پاییز بودم

وحشی و پر شو ر و ر نگ آمیزی بودم

شاعری در چشم من می خو اند شعر آسمانی

در کنار م قلب عاشق شعله می زند

فر و غ فر خزاد

 

باد در کو چه های شهر بد گو نه می ر قصد به استقبال پاییز ر فته است گو ئی  می خو اهد به یاد مان آو رد که تابستان امسال را نیز باید بدرو د گفت بر کف ز مین ر نگینه ز ر د ها را می بینم به شو ق آمده ام پائیز باز خو اهد آمد و من بار دیگر غر قه در آن می شو م دلم بر ای ر نگهای ز ر د و قر مز و قهو ه ای تنگ شده است دلم بر ای دلتنگی های پاییز تنگ است می خو اهم با پاییز بنو از م سر و د دلتنگی ها را زآن پاییزی که همیشه مر ا عشق و شو ر و غو غا ار مغان داده است به یاد پاییز که می افتم دلم بر ای خاطر ه ها پر می کشد همین پاییز بو د که می جستم در دیار غمگین خو د و ناگهان با چشمهائی سر و د شاد مانی ر ا سر داد م پاییز پر ز زیبائی ها که فقط از عشق می گفت پاییز ی که بر ای من مجنو نی به بار آو ر د چه کسی مر ا گفت مجنو ن ر ا دیو انگی نامند ؟گر آن دیو انگی دو ست دار م هیچگاه عاقل نباشم دلم زآگاهی و بازی ذ هن عاقل گر فته است ذ هنی که می اند یشد عاقل است و لی کدام عاقلانه ر فتاری است گو ید ز ند گی را بی شو ر و شاد مانی گذار نیم ؟ عاقلانه های رو زگار ما را این گو نه تر جمه کر ده اند آری باید پیر شو یم در جو انی چه تو همی مگر می تو ان پیری را آر زو کر د و باز خو د را عاقل نامید ؟ کدامین عقلی جو انی را  
 می کشد؟!!! چه کسی می خو اهد پیری در جو انی تجر به کند ؟ بسیار ی ز ما می دانند که پیر ی در جو انی چیست و شاید بسیار ی همچنان این گو نه هستیم و اصلا بجز پیر ی هیچ چیز را تجر به نکر ده ایم صو ر تمانمان پر ز شو ر جو انی است نه چین و شکنی بر ر خ ندار یم نه سفیدی مو ها را تجر به کر ده ایم و نه دندانهایمان بی تو ان از نیش کشید ن هستند اما خستگی و فتر ت را با تمامی و جو د حس می کنیم لبخندی بی ر نگ ز نیم بی تمنای یار و بو سه ایم عشق بازی را در مر دابها گو ناگو ن غر ق کر دیم عده ای حتی نمی خو اهیم اند کی با شو ر بیاندیشیم هر چه که می شنویم احتیاط است می تر سیم از این که و ابسته شویم !! چقدر پیری از و ابستگی می تر سیم مگر و ابستگی را چه خلل دارد ؟ مگر غیر از عشق و یافتن هم جنس می تو ان و ابستگی داشت و اگر این و ابستگی بهر یافتن هم جنس باشد مگر ترس دار د ؟ پیری را می بینی تا کجا ر فته است ؟ بر خی دیگر  از ما حتی می تر سیم اند کی مهر بانی کنیم این مهر بانی را  حتی اگربه انداز ه  یک لبخند و یک پیام مهر یک هم دلی هم در یغ دار یم بسیاری از ما حتی مهر خدا را هم به ادعای خدا پر ستی نفی می کنیم خدا را با ترس دعا می کنیم به دیگر ان هم گو ئیم بتر سید و دعا کنید این پیری و سالخو ر دگی تا کی به عمق ر و حمان ر سو ب کر ده است؟ چر ا جو انی را از یاد بر دیم ؟چه اشکالی دار د؟ دو ستی را در آغوش کشیم تر س از عاشقی را از یاد بر یم ( چه واژه مضحکی " ترس از عاشقی") و ابستگی که تر سی ندار د مگر خبری و پیامی ز آشنائی را باید بی تو جه بو د ؟ دلم گر فته است دلم می خو اهد پاییزی ر نگین آید پاییزی که بتو اند بر گهای غر و ر و ترس و پیر و جو دی را به ز مین ر یز د تا آن را لگد مال کنیم پاییزی که بار انی پر ز مهر آید تا دلهایمان را بشو ریم کمی جو انی اند کی جسار ت و عاشقی را تجر به کر د ن چه اشکالی دارد ؟ به پاییز خیلی امید و ار م کاش بر ای همه چو ن من فصل عاشقی و جو انی باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:25  توسط تورج عاطف  | 

بوسه ای بر ای خدا magnify
مرا گفت : خدا بر ای بند گانش آن گو نه باری نخو اهد فر ستاد که در زیر آن کمر خم کند لیک آن گو نه باری خواهد تا به زانو در آید آد می و حال که زانو ز دی ترا گو یم " التماس دعا" چه سخت گفتاری بر ای معاشقه با خدا است کدام معشوقی بر ای عشقش آن گو نه فر ستد که به پایش زانو ز ند ؟ مگر خدا غیر معشوق است که ز انو ز د ن عاشقش را خو اهد ؟ کدام عاشقی را می شناسی که معشوق را زانو ز ده خو اهد ؟ خدا عاشق ما است از یاد بر دی ؟ چه کسی گفت است رابطه خدا و مخلوق را ز انو ز دن باشد ؟ من گو یم خدا را در آغوش گیر خدائی که در تو است خدائی که زتو است و تو زآنی مگر یاد ت ر فت پیر قو نیه ما را چه گفت
آنان که گر فتار خدائید خو د آئید
بیر و ن ز شما نیست خدائید و خو د آئید
مهر بان دعا نجوای عاشقانه با خدا است دعا بو سه ای بر ای او است عشق بازی با او ست و هم آغوشی با او ست چه کسی ترا گفت خدا کمر ما را خم می کند ؟ چه کسی ترا گفت باری بر ای شکستن کمر آید تا به یاد دعا بیافتیم ؟ مهر بان خدا عشق است بو سه است و عشقبازی است و اشک است و خنده است مهر بانی است خدا را التمای مکن او در پی التماس نیست خدا را نجوا کن یک نجو ای عاشقانه با تمامی و جو د چر ا این گو نه در پی زانو ز دنی مهر بان ؟ چرا ز ترس آئی ؟ ما را گو یند ترس تنها چیزی است که بی بهانه آید اما من گو یم بی بهانه نترس بی بهانه عشق ببر ز بی بهانه بو سه بارانش کن معشو ق را گو یم او را که ترا می پر ستد او را که تو می پر ستی تا به کی هجر تا به کی ترس تا به کی قفس تا به کی کلبه هم نفسی را اسیر هم قفسی ها کر د ن ؟ مهر بان ر ها کن ترس را آزاد باش که خدا آزاد است خدا جاری است خدا رها است بیا حقیقت را در یاب حقیقت همان خو د آگاهی است و خو د آگاهی همان شادمانی است و شاد مانی خو د عشق است عاشق باش باور کن ادعیه با ترس یک رسو ائی است باو ر کن خدا ئی که ز انو زد ن ما را خو اهد خدای تو همات تو است خدا را در آغوش گی خدا را ببوس عشق را بخو اه قسم به عشق گو مست عشق شو مست همان که عشق را تر ا خو است رها کن مهر بان خدا را بو سه باران کن ره این است مهر بان باو ر کن ای دیر باو ر همیشگی من خدا را عاشقانه باید دو ست داشت پر ستید ن ایز د عاشقانه بو دن است تو هم زانو ز دن را ز سر بیر و نکن عشق را اندکی باو ر ناز نین
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:54  توسط تورج عاطف  | 

کدامین و ادی عشق؟ magnify
خو اب می بیند ر و زی ابری است چو ن ر وز گار آخرین تابستان و او در این ابری صبح د م بر بلندای کو هی است و در یا در ز یر پای او قر ار دار د به در یا می نگر د کسی او ر ا می خو اند و دعو ت به پر ید ن در آب می کند و او در تر دید است ندای در و نش او ر ا به استفهمام می کشاند "آیا بپر م ؟" از خو اب می پر د او می اند یشد که در یای خو ا بش عشق است و می پر سد آیا باید بپر م ؟ به بیر و ن می نگر د به عر شه می آید ناخدا بر پشت سکان ایستاده است و متفکر به آنچه می پنداشت در ست است اما ...ناگهان هم سفرش را می بیند و هم سفر خو اب آلو ده او را می پر سد " ناخدا ! باید بپر م ؟" ناخدا اشاره به دیگر همسفر کشتی عشق می کند او نیز از ناخدا به گو نه دیگر پر سیده است نگاه دو هم سفر به هم دو خته و بنا به قانو ن کشتی عشاق نخست با لبخند به هم سلامی می دهند شیدا ز عر و سک می پر سد تو نیز خو اب دیده ای ؟ و عر و سک که دیگر کو کی خو د را نمی خو اند پاسخ می دهند آری خو اب دیده ام کسی از من می پر سد جاده عشق دو طر فه است ؟ آیا عشق دادنی است و یا گر فتنی ؟ و هر دو به ناخدا می نگر ند و ناخدا هم به دو ر دستی بی کر ان می نگر د آنجا که همو ار ه در جستجو یش هست جائی که می داند ر و ز گاری به پری در یائی خو اهد ر سید و نجو ا می کند که در یای عشق را ترس از پر ید ن نمی باشد و لیکن گر عشق را عشق باشد و در یا ی عشق را در یای عشق و نه مر داب فر امو شی و باتلاق تنهائی باشد باید به در یای عشق پر ید اگر فهمید عشق است و آنگه عشق را تو ان فهمید که آگاهی و ایمان و امید و صبر را با آن همراه دید عشق را باید عشق دید ولی افسوس که چو ن کلام ز رتشت در سر ای تنهائی بزر گتر ین تو هم عشق است ناخدا د به هم سفر شیدایش گو ید آیا عشق است ؟ و شیدا مر دد است و پاسخ نمی دهد و ناخدا لبخندی ز ند و ادامه دهد شیدای مهر بان زیبائی ز یستن غو طه و ری در در یای عشق است اما اگر در یای عشق باشد همان در یائی که دلسوزی و در و غ و ترس در آن جائی ندارد گر چنین است به در یای عشق با تمامی و جو د بیاویز و شیدا لبخند می ز ند و حال می داند که در خو اب بعدی می داند در بلندای کو ه چه باید کند و شیدا به عر و سک می نگر د عر و سک نیز در انتظار پاسخ است و ناخدا می گو ید عشق را با باختن تر جمه کر ده اند "عشق باختن "و "دل باختن" همه از یک نو ع راه صحبت می کنند و لی عشق باختنی است ؟ دل باختنی است ؟ کدامین باخت ؟ داستان عاشق و معشوق داستان بر د و بر د و یا باخت و باخت است در این داستان کسی به دنبال داد و ستد نیست هر چه هست عشق است و عشق دادنی است که در و ر ای عشق همه چیز گر فتنی است عشق را گر جاده بینی عشق نیست عشق را گر سو دا و تجار ت بینی عشق نیست گر عشق را اند کی اشتباه بینی می دهی به اشتباه دل را و خو اهی گر فت باز بر سر خطا آن دل را و خو اهی باخت نه دل را که شادی دل را پس باید عشق را شناخت جاده عشق را در ست تشخیص داد و چو ن در یای شیدا دید که نا کجا آبادی به نام " تو هم عشق " نباشد پس صبر باید ایمان باید و امید که عشق تو هم نیست و لی بسیاری تو همات را عشق نامیده اند و شیدا و عر و سک و ناخدا باز به در یا می نگر ند و هر یک بهر پری در یائی خو یش جستجو ها باید که کنند 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:52  توسط تورج عاطف  | 

به شو ق یار قصد میکده کر دیم باز magnify
سالها پیش در پی باز کر د ن گر ه ای در داستان خو یش بو د م داستانی که ز د ختر کی قاب گر فته در پنجر ه سنت و نادانی بو ددر گر ه های تو در توی قصه ام ناگهان آنجا را یافتم پاییز بو د بار ان می بار ید و ناخدای تنها درزیر چتر در خیابانهای شهر قد م می ز د در خنکای یک عصر آذ ر ماه که ز گر مای آذر هیچ نداشت بر سر کو چه ای نام " مر یم " نقش بسته بو د " کو چه مر یم " در انتخای کو چه خانه ای ر ا دیدم آجری با قاب پنجر ه هائی چو بی و پر ده های ز ر د ر نگ مطبخ ماد ر بزر گ سالها دو ر را ز کو چه جدا می کر د همه جای خانه بوی آشنائی می داد و من غر قه در این همه صفا و صمیمت داستان " الیناز و ماد ر بزر گش خانم " را آنجا دیدم گر ه قصه تمام شد و داستان را ماهها بعد به اتمام ر ساند م اما خاطر ه خانه پر صفا کو چه مر یم در ذ هنم باقی ماند به همراه دختر کم بار ها از آن کو چه می گذ شتیم از آن خانه یاد می کر دی تا این که امر و ز از سر کو چه ر د شدم و .... آری دیو خو د خو اهی و ز یاده خو اهی و تو ر م و گر انی به این خانه ماد ر بزر گ خیالی من هم ر حم نکر د آن را با کلنگ و بیل نو ازش می دادند !! افسوس و من به شید ائی آن را نگاه می کر د م غمگین بو د م که خانه از میان می ر و د و نمی دانم درگر دشی دیگر گر زآن کو چه گذ ر م چگو نه آیلی را بر حذر از دیدن جای خالی کاشانه ماد ر بزر گ کنم اما اند کی نیز شاد مان بو د که یاد گار آن را در کتابم بر ای همیشه جاو دان نگاه داشتم و از این که شیدا بو د م و شیدا ئی کر د م بسیار دل خو شنو د شدم به این شید ائی که اند یشید م یاد مهر بان شیدا افتاد م که مر ا گفته بو د او ر ا قضاو ت کر دم اما او نیز چو ن آن خانه ماد ر بزر گ خو د ش بو د با همان اصالت نیازی نبود که من آن را شیدا بدانم یا بی شید ائی او ر ا خو انم خانه ماد ر بزر گ خیالیم خو د آشکارا به من نمو د و حکایت شیدائی و غر قه درعاشقانه ز یستن تر ا هم خو د نشان دادی و من قضاو تی نکر د م می دانم در گر فتاری واژگان سر گشته ای اما خاطر ات خو د را بر ای خو د چو ن حکایت داستان خانه ماد ر بزر گ الیناز جاو دانه نگاه دار نگذ ار بیل بی مهری یاران و کلنگ بی تو جهی دو ستان و بو لدو ز ر نا مر ادی با عاشق دلان خاطر ه دل ترا از تو گیر د آن خانه ماد ر بزر گ شاید تا فر دا از روی ز مین بر داشته شو د و چندی بعد ساختمان بی قو اره ای جای آن را گیر د اما هیچ بو لدو زری نمی تو اند خاطر ه را دل را و خانه ماد ر بزر گ الیناز در کتاب " دختری در قاب پنجر ه" مرا بگیر د مهم این است که دو ست داشته باشیم بی تو قغ و بی بهانه بی قضاو ت بی بستن شعائر و صفات بی ادعای ز مینی و آسمانی بو د ن خو د عشق پاک است و از ز مین به آسمان ر و د خو د عشق باید هوس را در دل گیر د که گر هوسی و اشتیاقی و نفسی و حس در بر گیر و جو د یار نباشد که عشقی را نتو ان تعر یف نمو د آری مهر بان من قضاو ت نمی کنم تو خو د را باید شیدا دانی اگرز شیدائی این حس در و ن است چو ن آن حکایت و اقعی میان ما مر د مان آد می را خو د آد می تعر یف کند و بس عاشق و شید ائی این را من نگو یم خو د گو ئی نه به کام و ز بان که با دلگفته هایت باشد که هیچ تیشه ای ترا ز دل جدا نساز د که نخو اهد ساخت خاطره بار انی را همیشه جاو دان است
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:50  توسط تورج عاطف  | 

نشانه ها magnify
از دیر باز به نشا نه ها اعتقاد داشتم و امرو ز مر ا نشانه بار ان شد نخست این پیام ز آشنا آمد
" مر دابی سالها می خو ابد تا آرامش ر و ئیدن نیلو فر را بر هم نز ند و ز ین گو نه است که بر ای بدست آو ر دن باید صبر را سالها بر دوش کشید " پیام بر ای من صبر تداعی می کرد و بار دیگر به صبر و ز یستن تشو یق آن هنگام شدم که پیامی دیگر را در یافت کر د م " بر ای دیدن ر نگین کمان بیاد به انتظار بار ان سختی بو د که در پی آن هفت ر نگ عشق را نظاره می توان کر د " عجیب بو د این پیام هم بر ایم صبر را تداعی می کر د امر وز نیمه شهر یو ر را گذ ر اندیم و می بینیم بعد از گر مائی سخت که همرا ه بی آبی و بی بر قی بو د خنکای باد های پاییزی در شبهای مهتابی به سر اغمان می آید این حس را دیشب داشتم بادی که صو ر تم ر ا نو ازش می کر د مژده ر سیدن پاییز را برایم داشت پاییزی که ر نگین و سنگین و با باد های مفر ح و بارانهای دلبریاد آو رش نو از شمان خو اهد کر د و این گو نه است که این گو نه باز صبر را یاد کر د م و همین صبر بو د که مر ا به دیار و اژگان بر د ز شیدائی شیدا در شگفت بو د م او در شیدائی سر گشته می نمو د او واژگان را شگفت ز ده می دید ناگهان فر یاد ز نان مر ا پر سید ناخدا ! کدامین واژه در ست است ؟ باید عاشق بو د و یا این که تنها دو ست داشتن کافی است ؟ باید عشق را به جائی بر د و دو ست داشتن را خر ج دگری نمود ؟ باید هو.س عاشقانه را تجر به کر د و یا عاشقانه هوس را فر یبی بیش نشمر د ؟ باید حس تعلق را در بگر فت و یا آن که به دنبال همزیستی تعلق با مالکیت بو د ؟آیا آزاد و ر ها جاری باید نغمه ز ند گی نو اخت و یا در قیو دی که خو د نهاده ایم و گاه هم نفسی را هم قفسی می ساز د تکر ار کر د ز خم تجر به های گذ شته که امید وار بو دیم دیگر نیاید؟ سو الها بیشمار بو د او ر ا این دم در این مجال گو یم که اند کی صبر کن بگذ ار نیلو فر های باو ر های پاکیز ه و صحیح در مر دابی اند یشه های سر گر دانی ر و یند و آرام جان گیر ند بگذ ار رنگین کمان ی که باو ر را لاجو ردی و اند یشه را نیلی و هم دلی را سبز و مهر را سبز و اراده را ز ر د و تصمیم را نار نجی و عشق را قر مز می نماید بعد از بار ان های سخت تر دید آید بگذ ار اشکهای دلشکستگیهای پری در یائی که مهر را داد و لی نادانی را گر فت عشق را داد هجر ان را در ز یتن هم آغوشی کر د تبدیل به سر شک اعتماد و عشق شو د بگذ ار غو طه و ری در در یای عشق به همراه ر و یای معشو ق سر انجام گیر د بگذ ار در مخیله هایمان خیال بو سه های در یائی با پریان در یا ر نگ و اقعیت گیر د بگذ ار نشانه ها به ما سخن گو یند بگذ ار بر ای یافتن مفاهیم این نشانه ها اند کی صبر خر ج کنیم و بگد ازذهن پیر و مکار را اند کی به دو ر اند از می به ندای قلب گوش کنیم بگذ ار نشانه ها همسنگ با صبر و عشق و ایمان و امید طنازی کند بگذار اند کی نشانه ها را در یابیم یافتن راز نشانه ها در غو طه و ر ی در ژر فای در یای عشق خو اهد بو د پس تا ر سیدن به آن بو سه غو ر اند کی مجال باید
نشانه ها ر ا در یابیم ز صبر
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:0  توسط تورج عاطف  | 

بر خیز و بیا بتا بر ای دل ما

 حل کن به جمال خو یش مشکل ما

 یک کو ز ه شر اب بیاو ر که با هم نو شیم

 زآن پیش که کو ز ه ها کنند از گل ما

خیام

در واژگان ما " هوس " را طعنه ای ز نیم که بد است و بد فر جام است باید آن را نفی کر د و به دو ر انداخت و در پار ه ای از او قات آن را در مقابل عشق قر ار دادیم ز طر ف دیگر  نفی و کو بید ن بر سر احساس را پاکی تر جمه کر ده ایم گو ئی پاکی یعنی نفی خو د بو د ن و این را عطیه ای و صو اب راهی دانسته ایم و من سر گر دان ز ین واژگان غر یب شده ام

 

بسیار سر گر دانم کر ده است کدامین در ست است " عاشقانه های پر وسوسه  " و یا " وسوسه  عاشقانه " شاید گو یند فر ق را چیست ز ین دو که هر دو به گو نه ای یک سان است اما وسوسه ها را همو ار ه با طعم هوس یکی دانستند و من می گو یم هوس را به چه جر می باید به دار آو یخت ؟ همگان هوس را نفی کنند هو س را نقد کنند و لی گو ئی این هوس دوست و یار طو لانی با ذهن و ر و حشان است هر چه سنهای عقل ز یاد می شود هوس را بیشتر نقد می کنند عقل پیر چه ز هوس گر یز ان است اما هوس چه ر سو ائی بر ای پیری همو اره ساخته است  اما هوس به خو دی نمی تو اند بد باشد هوس گر به طعم فر یب آکنده گردد بد خو اهد شد این ر ا قلب همیشه جو انی گو ید که هر چه سن عقل ز یاد می شو د او همچنان جو ان است ز هوس عاشقانه گفته ایم و شاید هم می خو اهیم ز عاشقانه های پر هوس ساز کنیم اما می گو یم این دو ز هم جدا نیستند همان طو ر که عاشقانه در و ر ای ماده و تنها در آسمان می تو اند فر یب خو ر د ر و به انحطاط ر و د اسیر دگر اند یشی شو د عاشقانه هوس ز مینی نیز گر نباشد دیگر کسی بر ای عطر گل یاس مشامی تیز نخو اهد داشت کسی به نو ر ماه با حس عشق نگاه نخو اهد کر د کسی آغوش باز بر ای یار نخو اهد گشو د و هر چه خو اهد بو د نفی و دار ز د ن آزادی را رونق بازار ساز ند هوس را نباید کشت آن مخیله پر هیجانی که تنها تو می دانی که در آن چه می گذر د را نبابد تا ابد مد فو ن ترس از ناشناخته ها نمو د باید یافت عاشقانه ای که هوس را در آغوش گیر د و هوس ر ا که عاشقانه را طلب کند این دو ز هم جدا نیستند هوس عاشقانه را باید در یافت تا ز  ز هد بی عشق رهائی جست زترس و نفر ت و در و غ باید گر یخت و این نمی ماند جز با نیر وی جاو دانه جاری شد ن و این نمی تو اند و جو د داشته باشد تا در آزاد ز یستنها اعتماد به یار را یافتن آزادی را باید قداست بهشید گر تو ان تحمل آن را داشت آزادی را باید قداست بخشید که بهر آشکار شد نها است که هیچ زشتی بد تر از پنهان کار ی نیست هوس عاشقانه را چو ن عاشقانه هوس است آنگه که به چشمهایش چشم می دو زی و نقش تن یار را مجسم کنی و عطر یار را به مشام کشی و هجر او تر ا به چهار میخ حسر ت کشد و بو سه را یکی شدنها را با او هوس آلو د و پر و سو سه عاشقانه تر نم کنی آری باید ز کلام در و غین دست بر داشت عشقی که هوس یار را نباشد عشق نیست هوسی که عاشقانه را صدا نز د حس نیست هوس را فر یب تر جمه نکنیم ز یافتن آرامش آتشین دل خفته در خاکستر را تقدس نکنیم آزادی را چماقی بر ای فر ار تر س نساز می باید یافت که در آزادی عشق ز مز مه کند آرامش در رهائی است و جاری شدن را عشق گو یند و هوس آلو د عاشقانه را همان عاشقانه پر ز هوس تر جمان کنیم   و چنین است که دیگر ترسی نیست دکان ز ندان و ز ندانبانی یاران قدیم  و هم قفسهای امروز بر چیده می شود  دیگر نخو اهند گفت " پیری و معر که گیری " و هر گز هیچ کس نمی گو ید از ما که گذ شت عشق بازی را تا ابد عشق بازی باید تا به آن سو ئی که تو ان ستن است و تو انائی ز عشق است و بس

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:47  توسط تورج عاطف  | 

باز آمدی میلاد magnify
باز میلاد آمدی . عقر به ها چر خیدند و پاییز و ز مستان و بهار و تابستان و 13 شهر یو ر رسید و باز میلاد من شد چند ر و زی است آیلی را مخفیانه کار هائی را سر گر م کر ده است او زیر کانه می کو شد که جشنی بر ای من تدار ک بیند میز او سر شار از کاغذ های قیچی شده است که بر روی همه آنها " تو لد ت مبار ک پد ر عزیزم " نقش بسته است چه ز یبا است خو د را به گمر اهی ز د ن تا بگذ ارم دختر کم هدیه ناگهانی به من دهد او که عطر حضو ر ش در میلاد من امسال با آگاهی و بر نامه ریز ی نیز همره است جشن تو لد بر ای بسیاری کمی غم انگیز است اضافه شدن ها بر ار قام شناسنامه بر خی را نگر ان می کند اما بر ای من این میلاد شر و ع دگری در دو مین سال از دهه دگری است میلادی که بر ایم حضو ر در دو مین سال دهه چهل سالگی را دار د زیاد به ار قام نگاه نمی کند بر ایم همیشه سن یک عدد بو د همچنان که هیچگاه 13 را عدد نحسی ندانستم چو ن عدد نمی تو اند نحو ستی آو ر د و آن چه که نحس است اند یشه ای است که بر نحو ست ار قام حکم می ر اند بگذ ر یم .. این گذ شتن ها را امسال هم گذ اشتم به گذ شته می اند یشم و به آنچه به مسافر ان کشتی دلداد گی گفتم و ز آنان شنیدم ز عشق گفتم و ز عشق شنید م در حیاط خلو ت مهر بان دو ستم بر ایم جشن گر فته اند نمی دانم چگو نه او ر ا که چنین مهر بان است سپاس گو یم اما سپاس من از عشق تنها عشقی است که به مهر بان دو ستم می تو انم دهم مهر بانیها بی کر ان است و من هیچ سپاسی شایسته این همه مهر بانیها ندار م و تنها می تو انم عشق را بد ر قه راه تمامی آنانی کنم که به یاد م بو ده و یا نبو ده اند در جشن میلاد م بار دیگر بر روی عر شه کشتی جمع شده ایم و می خو اهیم سخن گو ئیم بر ای آغاز سال جدید ز ند گانیم نخست آیلی را خطاب می کنم
آیلی عزیزم ! بزر گ شدن و ر شد تو بزر گتر ین هدیه من در این سالها بو د و سر عت این ر شد تو بر ایم بسی شگفت انگیز از تمامی هدیه های کاد و کر ده که ماحصل کار دستی هایت و تدار ک جشنی است که بر ایم تدار ک دیده ای تر ا دو ست دار م مهر بان و جو د م تو ئی که در طی این سالها هم نفس با تو نفس کشید م آر ز و ئی جز مهر و ر زیدن به تو تا آخرین نفس ندارم
ماد ر عزیزم که با مشکلات دنیای عجیب مجازی با ار سال ای میل مر ا شگفت ز ده کر د سپاس گو یم و او ر ا می بو سم و شاد مانم که ماد ر م بو ده و به من درس عشق داد تا همو ار ه سعی کنم عاشق بمانم
به مهربانانی که مر ا یاد کر دند ز دو ر ها و شهرهای عشق و دلدادگیها ز گرمای شهر اهو از تا گر م سخن حافظ در و د می فر ستم آنان را به نفس حق حافظ میسپارم امید دار م که در سجده عشق تو انند عشق را پاداش گیر ند سفر ه عشق را همر ه گلاب مهر و عطو فت همو اره بر دل پهن نمایند به آنانی که می دانند دیگر تنها نیستند می دانند مسافر کشتی هستند که مسافر انش پنداری جز عشق ندار ند در و د می فر ستم به همه یارانی که با من فر یاد ز ند ند " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است" بو سه می فر ستم و به همه می گو یم
ایمان داشتته باش به هو د و دنیای خو د
امید داشته باش به خو د و دنیای خو د
صبر داشته باش به خو د و دنیای خو د
عشق داشته باش به خو د و دنیای خو د
و چنین سان است که بر ای سال دیگری ز عمر باد بانها را کشیم ر و به در یای ز ند گی ره ز نیم و پری دریائیان را فر یاد ز نیم ما هستیم تا ما هستیم ما هستیم
و باز آرزو دارم
سلامتی برای عزیزانم و خصوصا عزیزیاری که همیشه دو ستش دارم
خو شبختی و ر هائی ز ترس و نفر ت و دو ر و ئی و رسیدن به عشق و دلدادگی و شاد مانی را بر ای یارانم و میهن پر افتخار م دارم
سپاس
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:48  توسط تورج عاطف  | 

بیاور جامی magnify
زان می ناب کزو پخته شو د هر خامی
گر چه ر مضان است بیاور جامی
حافظ
آیلی صدایم می ز ند تشنگی سحر او ر ا به یاد پدر انداخته تا از خو اب شیر ین غافل شود و با چشمهای بسته آب می نو شد و با تشکری شیر ین به خو اب باز می گر دد به سمت خو ابگاهم می ر و م نگاهی به بیر و ن می افکنم شهر در سکو ت و خامو شی است ناگهان صدای آشنائی می شنوم اذان می گو یند به یاد می آو ر م او لین ر و ز ماه ر مضان است و باز چو ن داستانهایم گذری به گذ شته می کنم به آن ر و ز هائی که خانم ( مادر بزر گم) عطر شامیهای افظارش بر فضای خانه حکمفر ما بو د و با لبخندی ز یبا به استقبالمان می آمد چقدر چهر ه خانم در جامه رو ز ه نو ر انی بو د او با چه و سواسی به میز بانی ما و خصو صا پدر م می آمد که او نیز جامه رو ز ه به تن کر ده بو د خو اب از من فرار کر د چشمهای شبنمی من به یاد ماد ر بزر گ بو د و خو اب نمی خو است اشک را میز بانی می کر د به یاد خاله ام افتادم نخستین ر مضان بی او است او نیز در آن سالها با عطر شیرین شله ز ردش زما پدیر ائی می کر د و دائی محمو د عزیزم که چقدر غر و لند می کر د که آخر چر ا ر و ز ه می گیر ی مامان ( خانم)؟ خانم بیماری دیابت داشت اما عشق به ر و ز ه که نه عشق به خدا او ر ا عاشقانه به سمت ماه ر مضان می کشید و دائی محمو د خدا بیامر ز م سر انجام تسلیم می شد و می گفت مامان ! التماس دعا و من می دانستم که خانم نخستین دعا را بر ای سلامتی او و یافتن یار برایش می کند آرزو هائی که هیچ کدام محقق نشدند و دائی در بیماری و تنهائی رو به سمت خدا نهاد خاطرات مرا در بر گر فته است به یاد پدر م می افتم آن سالها که رو ز ه می گر فت و من در شگفت از این همه قدر ت و ایستادگی که او داشت اما قدر ت او نیز ز عشقش به خدا و نه تحمل و فشار بو د ر وزه او نیز رو ز ه عشق بو د حتی در آن سالها که در زیر بمبارانی که صدام که خو د را مسلمان می دانست سحر را با ذ کر خدا و استمداد صلح آغاز می کرد صدای اذان را همچنان با تمامی و جو د می شنوم و به یاد می آو ر م آن سالها را که در کنار رو یا هایمان رو ز ه گر فتیم و نماز می خو اندیم و حالا او گر چه در کنارم نیست اما بیمار است بیماری که صبو رو امان از من گر فته است و می خو اهم که همه کسانی که ز عشق ورد و دعای عشق خو انند بر ای او سلامتی خو اهند و باز در ر مضانم و در می ناب پختگی باید پذیر م که بدر و د گو یم در عالم واقعی با او که می داند سحر گاه با قر آنی که در دست دارد بر ای من و آیلی نیز دعا می خو اند و من نیز دلخوش خو اهم بو د به حافظی که در دست دار م و یاد گار او است و سینهپر ز دعا خیر که بر ای او دار م و بر ایش آرزو سلامتی وآرامش می کند اذان به پایان ر سیده است اما من به پری در یائی می اندیشم که او نیز بر سر سجاده عشق سجده عشق می کند روزه تنهائی اش را شکسته است افطار یار را باز کر ده است او پری در یائی است که دیگر در نیلبک تنهائی نمی نو از د او می داند که مرزی بین ر و یا و واقعیت نیست که اگر دل عاشق باشد ر و ز ز عشق باشد و سجده به نیت عشق با تکبیر دلدادگی ز ده شو د هر رو یائی واقعیت و هر و اقعیتی رو یا است دلتنگی های م بسیار است خاطر ات و اشکها و عاشقانه ها همه با هم در کشتی تنهائی صبحدمم می ر قصند اما ز می ناب عشق در ر مضان نیز می نو شم و می دانم هنو ز ایمان و امید و عشق و صبر بر ای بسیاری ز ما باقی است بر ای بسیاری ز ما دعای سحر است  و همه در زیر لب تر نم کنیم
گر چه ر مضان بیاو ر جامی ز پیمانه عشق
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:10  توسط تورج عاطف  | 

کمی هوای تازه magnify
هوای تاز ه ای را باید استشمام کر د هو ائی که در آن تو ان نفس کشید ن را نه ز بهر زیستن بلکه به عز م لذت بر دن باید فر و بر د چو ن قد م ز دن در یک صبح پاییزی در میان جنگلی که فقط تو و همه کائینات حضو ر دار ند در لابه لای پیچ راههای جنگل می خر امی و می اندیشی که غصه ز بهر چیست ؟ می پر سی غصه ز کدامین ماوا می آید ؟ سخت است و لی بسیار او قات این ما هستیم که به دنبال غصه و در د و تنهائی پر می کشیم و ز شادمانی و لذت و عشق در هراسان و رو به فرار هستیم شاید چو ن همان حس زیای صبحگه پاییزی جنگل را از یاد بر ده ایم خو استه ایم ز تنهائی سوی عشق رویم که ز تنهائی نتو ان سو ی عشق رفت که عشق را باید بهر عشق رفت حتی گر در این میان معشوقی نباش اما گو یند عاشقی بی معشوق مگر ممکن است ؟ گو یم شاید نه اما معشوق گاه خو د نمی خو اهد که باشد که اگر چنین است بر عاشق واجب است که او را کمک نماید که نباشد معشوقی که نیستن را خو اهد نبو دن را طلب دارد نمی خو اهد که در آغوش گیر د چه باک نمی خو اهد و عاشق باید بهر عشق پذیر د که معشوق نباشد معشوق به دنبال تنهائی خو یشتن است و عاشق به دنبال همه عالم جز خو یشتن خو یش رو د و می داند که در تمامی این رفتن ها باید بی پر ده بی ادعا و بی تمنا عشق ورزد حتی اگر معشو ق نباشد که بی معشو قی معنایش بی عشقی نیست گو یند عشق جاده دو طرفه باید باشد اما نه عشق دادنی است که همین دادن عشق است که گر فتنیش می کند بر سر سجده نماز گوید و خدا خدا فر یاد ز ند ولی گر بی عشق دهد تنها دکانی بر ای فر یب مر دما ن ساخته است در سر سجده باید با عشق فر یاد خدا خدا ز ند بی تمنا و بی بهانه آن دگری رو ز ه ای گیر د نه رو ز های شکمی که رو ز ه ای ز افطار بی حد و حصر عاشقانه آری گر رو ز ه گیر د باید اندیشد من عشق داده ام که حال با عشق سمت خدا می روم ؟ من عشق طلب کر ده ام که عشق ز خدا خو اهم ؟ من عشق را به دندان گر فته ام که در افطار عشق می سو ز م ؟ من عاشق بو ده ام که در مهمانی با ایز د خو اهان سفر ه طعام عاشقانه هستم ؟ که اگر چنین باشد دیگر شکایتی نیست بد خلقی نیست بی حو صلگی نیست ریا نیست رو ز ه ای بهر فر یب خلق نیست ادعائی نیست دو ر و ئی نیست و هر چه هست عشق است و عشق بی ادعا عشق
وحال باید اندیشید که با کدامین ابزار جز عشق می تو ان زیست ؟ با کدامین ابزار جز عشق می تو ان خدائی شد ؟ شاید همین ابزار عشق است که کلام مو لانا را محقق کند
آنان که گر فتار خدائید خو د آئید
بیرو ن ز شما نیست خدائید وخو د آئید
کسی به خو د آید ؟آن که بی عشقی را سخت استاد است می تو اند به مهمانی عشق رو د ؟آن که پر ده ریا و تر س و بی قیدی بر خو د پیچیده می تو اند حجاب بدر د انسان باشد انسانی که همه گو ئیم انسانم آرزوست آیا می تو اند پر ده در ی این حجاب خو د خو اهی و خو د بینی و سطحی نگری را کند ؟ کدامین سر عشق بر سجده ز نیم ؟ کدامین لب تشنه عاشقانه بر خود آویزیم ؟ کدامین عاشقانه را تر نم عاشقانه کنیم ؟ افسوس که  دانم بسیاری در جنگل پاییزی تنها خو د را می نگر ند 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 15:52  توسط تورج عاطف  | 

عشق آید  به مهمانی دل magnify
شبی طو لانی و گر می است و او نمی تو اند آرام گیر د خو اب را بر او صدای پشه ای حرام کر ده است بر ایش باو ر کر دنی نیست که چگونه چنین مو جو د حقیر ی می تو اند یکی از بزر گتر ین لذتهای زندگی را از او بگیر د خو اب شیر ین بر ای او تلخ تر ین شده بو د نمی تو انست بیدار شو د و به دنبال پشه گردد و او ر ا پیدا کند و بخشی از دیو ار اتاق خو اب کند چرا ؟ استادش به او گفته بو د که او حق ندارد مانع ز ند گی هیچ مو جو دی شود اما صدای پشه او را هر دم از این افکار دو ر می کرد ز مانی که به عشق به پشه می اندیشید لبخندی بر صو ر تش می نشست آخر چگونه می تو اند عاشق پشه ای شود؟به عشق اندیشید بر استی پشه می تو انست فکر کند که در میان آد میان محدو دی هم از عشق به او سخن می رانند؟ به طو ر حتم این گو نه نیست پشه نمی داند که عشق چیست ؟ و شاید هم نمی تو اند بیاندیشید که چرا باید آد میان به او عشق ورزند ؟ او که با نیشهایش آنها می آزارد صدای نغمه اش ویرانگر است و زشت سیمائی دارد چگو نه می تو اند عشق را جذب کند ؟ شاید پشه نتو اند به این آنالیز دست یابد اما در یمان آد میان این داستان چگو نه است ؟ زمیان ما و شاید هم جنسان پیکری و نه اند یشه ای می اندیشند که چرا عاشق نمی شو ند ؟ چرا عشق سر اغ آنان نمی آید ؟ چرا سهمشان زین دنیای پر راز و مهر تنها غم و هجران است ؟ بی آن که بیاندیشند که اگر تنها هستند بهر این است که خو د تنهائی را بر گز یدند جو اب مهر را با بی مهر ی دادند جو اب تو جه را با بی تو جهی و جو اب عشق را با تر س و نه حتی نفر ت داده اند سهم آنان در این ر و ز گار تنها تهدید به رفتن بو د و شاید تهدید کر د نها تنها به رفتن آنان را قانع نمی کر د تهدید به مر گ و تهدید به خو د کشی تهدید به فرامو شی تهدید به بی تو جهی و حتی تهدید به دو ری و... نیز بو ده است اما در این میان این همه مهر و عشق هیچ گاه نیاندیشیدند که آیا زمان و مکان را بر ای عشق ور زیدن را سنجیدند و فهمید ند و حر مت نگاه داشتن طعم بو سه ای و حریر نو ازشی و لذ ت غر قه در هم شد نی و یکی گشتن را آنان چه دیده اند؟ هر چه دیدند د تر س بو د بی مهر ی بو د خو ار کر د ن خو د و دیگر ان بو د و در این میان مضحکه این بو د که در باتلاق ترس و دو ری و خفت و نفر ت به دنبال گل عظق و عشق و رزی و عشق و رزی ر فتن و نفر ین و فر یاد از بیداد عشق کشیدن می رو ند پرسند چرا غمگینم و تنهائیم تا به کی ؟ شاید گاه گاهی سهم آدمیان زسزای غمگینی و تنهائی بهر گناهی هیچ باشد بی گناه و بی دلیل غمگینمان کر د ند تنهایمان گذاشتند و بی عشقمان گذاشتند اما اگر بخو اهیم که نخو اهیم عشق و دلدادگی و بخشید ن را چه دلیل بر ای شکایت دار یم ؟ بیائیم تو انائی عشق و ر زیدن را باشد هنو ز تصور عشق بازی را مر و ر کنند بوی عطر یار آنگه که از مو هایش و لبهایش و شانه هایش با تمامی وجو د حس باید کر د باید اندیشید عشق نا متنهی است عشق به سراغ آن آید که عشق را میز بانی کند حتی در ظالمتر ین خاطرات معشو قی که عشق را نخو است وعاشق ماند و عشق داد بی تو قع تا بی انتها و همیشه آرزو مند پر وسو سه ... پسر ک طاقت نیاو ر د چراغها را رو شن کر د و پشه را یافت آنرا گر فت و به حیاط بر د و ر
هایش کر د و گفت کاش پشه بدانی بر ای دو ست داشتن باید دو ست داشتنی شو ی آرزوی محالی بو د اما پسر ک تمر ین صبر و عشقی را به قیمت تاخیر انداختن خو اب شیر ینی کر ده بو د و این خو د معامله پر سو دی بود 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 17:16  توسط تورج عاطف  | 

عشق بازی در قطران شمع magnify
خسته بو دم خسته از ر و ز مر گیها خسته از دیدن قطره قطره شدن شمعها قطره از باختن در قمار ز ند گی بی آن که بازی ز یستن را کر ده باشی خسته از نفی خو یشتن ها خسته از ندیدنها و نشنیدن ها و نخو استن ها و خسته از تصوری دو ر و مبهم ز دو ری مبهم ر ه به سفر ز د م آنجائی که می گفتند سر ز مین رهائی است آنجائی که با ساختمانهای سر به فلک کشیده گو ئی می خو استند گو یند آسمان ما ر نگ دگری است اما تنها آن ساختمانها آسمان شهر شان را کم ر نگ تر کر ده بو د آنجا که در بین اقو ام 72 همه چیز را می دیدی ر نگهای مختلف و صو ر تکهای بزر ک کر ده ر نگار نگ و همچنین صو ر تهای مد فو ن در پشت بر قع اسارت آنجا نیز دلتنگی بو د و هو ای مر ا عوض نمی کر د آنجا هم ترس بو د و حقار ت بو د و نفی عشق بو د و قو انین ار بابهای مر د نما و داستان مطلو م او لاد حو ا...دلتنگ بو دم دلم با من بو د و همچنان دلتنگ و می خر امید م و می خندیدیم اما این حس غر یبگی و بی کسی و آغوش سر د مر ا جایگاهی نبو د و چه سخت بیمار شد م بیماری من ز جسم نبو د خسته بو د این تن پر ز زخمهای نامر د می و ترس و بی مر امی و دلتنگی آری دلتنگی بزر گترین ز خمم بو دم و باز رو یا دیدم و شاید ر و یا را و اقعیت و لی هر چه بو د شبی ز بی قر اری و فرار از رو ز مر گی را تصو ر دار م زآن شب در شبی تار یک دلتنگیم را به فرامو شی سامانی بر د م در شهری تار یک و در کو چه ای تار یک در زیر نو ر ماه می خر امم در خلو تکده ای که به جستجویم را تنها با بو سه دهدآن که من باشم و دو ر از این دلتنگی ها جائی که فقط بو سه و لمس و بوی یار تسکینم دهد در زیر نو ر شعله های ر قصان شمع یکی می شوم تنها صدا بو د که می ماند صدائی که زیر و سوسه ها و دلتنگی ها مد فو ن بو د و من و تو چو ن شمع قطر ه قطر ه آب می شدیم و غر قه می شدیم در بوی تن یار در جستجوی لبهایئی که تشنه از بو سه ها در کو یر تنهائی خشک شده بو د ند دستهائی که حسر ت لمس کر د ن اندام یار را بی نهایت کشیده بو د ند در جایگهی که قبله آنجا بو د که عباد ت عشق بازی مکان می گر فت آنجا که ر وزه دلتنگی و تنهائی و دو ر از یکی شد نها را باید شکسته می شد باید حس می شد وسوسه ای که باید تا بی نهایت ز مان و مکان ادامه می افت تن سیر نمی شد و رو ح تشنه لب تا بی نهایت می چر خید در ز یر نو ر شمع در اتاقی تار یک که قطب نما تن یار بو د و هوس راهنمای یافتن و عشق ناخدائی می کر د و عشق بازی در غو طه و ری بود آری عشق بازی آمده بو د که ز یستن را نمایان ساز د و دلتنگی را از یاد بر د و مر ز ر و یا وواقعیت را در هم شکند ر و یای و اقعی و یا و اقعیت ر و یائی هر کدام که بو د ر قص و عشق بازی در ز یر ر قص نو ر شمع دست افشانی می کر د شمع آب شد و نو ر می داد و حکایت عشق بازی را چه ز یبا تر نم می کر د وحکایت رقصان و من و شمع همچنان باقی است
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:34  توسط تورج عاطف  |