صحنه
اول / صدای قاری قر آن می آید و او را به فکر می بر د به گو ر می نگر د
عزیزش درو ن آن آر میده است اما او نمی تو اند آرامشی یابد حسر ت می خو ر
د که چر ا نتو انست با او سخن گو ید و عشقش را به او نشان دهد......
صحنه
دو م / به او می نگر د می خو اهند خداحافظی کنند برایش باو ر کر دنی نیست
که چنین آسان تمام شده است پس تمام آن همه حر فهای منطقی و اختلافات بهر
چه بو د ؟ چر ا این گو نه تر سیده بو د ند که همدیگر را دو ست داشته باشند
؟ خاطر ات عشق و ر زیهایشان تا ابد پابر جا است اما همدیگر را باید گم ز
همدیگر می کر دند ر استی چر ا هیچ گاه به او نشان نداد که چقدر دو ستش
دارد ؟
صحنه سوم/ بر ای آخر ین بار در بلند گو فر و د گاه اعلام می
کنند که لحظه و داع فر ا ر سیده است نگاهی به هم می انداز ند و همدیگر را
در آغوش می گیر ند و می اند یشند چه ر و ز ها و لحظه هائی را بی اعتراف به
عشق همدیگر از دست داده اند
و این صحنه ها بسیار پر شمار ند بر
استی به لحظه اکنو ن اند یشیده ایم ؟اگر کسی را دو ست دار یم به او گفته
ایم ؟ همه ما حسر ت گذ شته های دو ر و نز دیک را بسیار خو ر ده ایم و
افسوس بزر گ این است که بیشتر عمر خو د را به تنهائی می گز رانیم که شاید
خو د بر گز یده ایم متن ز یر می تو اند هشداری باشد بر ای همه ما که آسان
از کنار هم می گذ ر یم
حسرت
روزی
معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق
کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس
از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از
همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس
از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ،
وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها
نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس
به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن
تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی
هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند
سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ،
مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل
تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از
مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و
مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما
می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد .
"او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت :
" من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان
داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش
را نگه
نداشته باشد . "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر
طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر
او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت انسانها در این جامعه
بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد
رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از
وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین
باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته ای