تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
در آغوشم آرام گیر magnify
دلتنگم . او ر ا که نز دیک من است را ز دو ر باید بینم گو ئی باید از آن دو ر ها دستهایم را تکان دهم شاید مر ا بیند بر عر شه کشتیم نشسته ام این ر و زها پشت بام پر گلم که شهر پر آلو د را در زیر پایم قرار داد ه ر ا چو ن کشتی می بینم و فضای بی انتهای ر و به ر و ر ا در یائی که مر ا به او می آو یز د او که در چشمهایش می بینم و چشمهائی که باو ر دار م آنها را دیده ام اما دیدن مگر ز چیست ؟ من او ر ا با چشم دل و چشم ذ هن دیده ام این ذ هن دیو انه من مجنو ن او است حس غر یبی دار م مسافر م به دو ر دستی خو اهم ر فت اما در سفر خیال مگر کسی تو اند مر ا از او دو ر کند ؟ پیچهای جاد ه ز ند گی را می بینم سنتهای کهن که هیچ کس نمی تو اند به و اقع گو ید کدامین بهر فر یب نیامده اند بعد از آن پیچ باو ر های غلط ر ا می بینم باو ر هائی که می گو ید آر ز و نداشته باش رو یا را نبین وبهر کلامی هزاران بار تو به کن به ز ندانبانت که می نگر ی او ر ا احتر ام گذ ر در حضو ر ش کو ر شو و لال شو و کر شو و شاید اشتباه نباشد که گو ئیم کلاه حماقت ر ا بجای تاج عاقلی بر سر نهاد ی خو د را سخت تمجید می کنی چه خیال باطلی !! پیچها را می شمار م بی نهایتند در و غ و فر یب و خو د خو اهی و حساد ت و.... باز آنها را بشمار م ؟ این پیچها را نگاه نمی کنم به آنان نگاه نمی کنم به دل در یائیم بها می دهم و شاید هم دلم در یائی نباشد اما حس در یائی بو دن را دار م دو ست دار م دلم را به در یا ز نم اما نه سالها است که دل به در یا ز ده ام بوی رطو بت را حس می کنم تلطیف شده ام آری تلطیف از شر اره عشق عجیب است در دریا می سو ز م این حکایت در یای عشق است می سو ز اند بی پر و ا است مو جهایش بو سه بار ان می کند و بر ساحل دو ر دست بر رد پای معشو ق زانو می ز ندآغوشم گر م است او ر ا در بغل گر فته ام به صدای قلبهایمان گوش می دهد چر ا قلبها ؟ این صدای قلبمان است آری مگر قلب عاشق و معشو ق دو گانه می ز ند ؟ دلم در حسر ت او است اما می دانم حتی در آن سوی در یاهای آب باز به یاد او به گلها می نگر م و کشتی ها را نظار ه می کنم به ناخدایان گو یم که بو سه های مر ا به ساحلی ر ساند که جای پای او رآن دیار است دیاری که عشق است و دلداد گی و مهر پر و ری را همو ار ه مشق کر ده است حتی اگر در گستر ه تار یخ در پیچهای ز ند گی منحر ف شده و گاهی در در ه های فر امو شی بیتو ته کر ده است اما عشق باز بر خو استه به مدد تمامی مر دانی که این پیچها را تا به آخر رد کر ده اند و همو ار ه ایمان داشتند و امید داشتند و آرزو و ر و یا داشتند و عشقی جاو دان به پری در یائی داشتند که از صمیم قلب می دانند که همو ار ه جاو دان است حتی اگر آن را افسانه بخو انند ...
 محبوبم تر ا بدر و د نگو یم که تو جاو د انه با منی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:58  توسط تورج عاطف  | 

بی بهانه magnify
شبانگاه آید گو ئی مر ا دو بار ه می خو اند در راهر وی پیچ در پیچ به سوی تنها منبع نو ر در تار یکی مطلق می خر امم پنجر ه کو چک در پشت بام انعکاس نو ر ماه را به داخل فر ا می خو اند و من چو ن طلسم شد گان سوی نو ر ر و م به پشت بام می ر سم به باغچه های کو چک می نگر م و آفتاب گر دان همسایه مخفی و مغمو م در کناری خفته است اما عطر یاسها خیبر از بیداری شب می دهد و من می گذ ار م که باد پاییزی در شبی چنین تابستانی مو هایم ر ا نو ازش دهد چشمها را بسته نگاه می دار م به باد نمی اند یشم به نو از شها د ل می بند م نو از شهائی که می تو انم در دایر ه خیال به دستهای او منسوب کنم حس غر یبی است می تو ان مخمل پو ست د ستهایش را بر گو نه هایم و شانه های حس کنم دیو انه نشده ام حس می تو اند بی هیچ دلیلی آید به دنبال دلایل نمی ر و م دلایل فر یبهای ذ هن ما هستند امر و ز آنان را محکم تر ین و فر دا بر تل خاکی آو ار های فر و ر یخته آنان می نگر یم بی دیده عاشق دید گان او شده ام بی شنید ن آو ای او بر ایم تر نمش جاو دانی است صد ای او را در خلو ت پشت بام تابستانی می شنو م به الحان دل نمی بند م نمی تو انم گو یم که چه صدائی دار د اما گو ش دلم آن را می شنو د در تو همی بس شگر فم و شاید هم این و اقعیت بو د ه و صدای و اقعی و چشمهای حقیقی تو هم باشند صدا ها در آسمان می چر خند و من بی اختیار به او می گو یم دو ست دار م بی تمنا بی بهانه و شاید بی صدا دلم می خو اهد با فر و غ صحبت کنم او ر ا بشار ت دهم که بالاتر از صد ا هم باقی است و آن بی صدائی عشق است عشقی که در ذات خو د آز ادی ر ا دار د تر نمهای ز ر تشت را بخاطر می آو ر م که می گو ید آز ادی بالاتر ین است و هیچ گاه آن را فدای هیچ حتی عشق نیز نکنید اما عشق مگر در غیر آزادی و جو د دارد تو همی ر ا بر این جمله حس می کنم شاید اشتباه می کنند آزادی در عشق معنایش بی بند باری نیست معنایش تبدیل خانه عشق به دکان دل و جگری نیست آزادی د ر عشق به دنبال هر هر ز ه نگاه و لبخندی نمی دو د آز ادی در عشق به دنبال هم آغوشی بی ثمر در پی بی عشقی نیست و.... صدای افکار م بلند شد ه است صداها را باید خاموش کنم تنها صدای باقی صدای نو ازش و بو سه ها است صدای یکی شد ن و غر قه در او ماند ن است به عشق بازی خو د ادامه می دهم آزاد و ر ها و بی تو هم مر د مان نادانی که عشق را در لابه لای پند های حکیمانه به تار اج می ز نند عشق بازی را ادامه دهند بی صدا بی دیدار و بی شنید ن که این عشق است که باقی است بی بهانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:23  توسط تورج عاطف  | 

تقدیم با عشق magnify

چقدر ز و د می گذ ر د ! انگار دیر و ز بو د

دختر م آیلی 4 سال و چند ماهش بو د که اعلام کر د دو ست دار د بد و ن باز و بند شنا کند هنو ز قیافه او ر ا در ذ هنم به یاد می آو ر م که با تر دید کنار استخر ایستاده بو د و به آب استخر خیر ه شده بو د در حالیکه مطمئن بو د به محض پر ید ن در آب من او ر ا خو اهم گر فت اما باز کمی نگر ان بو د خو ب یاد م هست که به آیلی گفتم

" اگر چیزی را دو ست داری باید بر ای ر سید ن به آن از هیچ چیز نتر سی " و این گو نه بو د که آیلی من به استخر پر ید و چند هفته بعد در حالیکه شنا می کر د می گفت " اگر می خو اهی دو ست داشته باشی نباید بتر سی " یک سال بعد همین در س را آیلی در هنگام آمو زش دو چر خه سو اری تکر ار کر د او در حالیکه از خو ر د ن چند بار ه به ز مین تر سیده بو د این جمله را تکر ار می کر د " اگر دو ست داری نباید بتر سی " و همین جمله باعث شد که خیلی ز و د دو چر خه سو ار ماهری شو د چندی است که آیلی به کلاس مو سیقی می ر و د اما کمی باز یگو ش است خیلی ز و د می خو اهد به انداز ه بتهوون و مو تز ار ت پیانو ز ند او د ر ست تمر ین نمی کر د و ر و زی که سر در گمی های او ر ا دیدیم در س بعدی ر ا داد م " اگر چیزی را دو ست داری باید سعی بکنی و سختی ها را بپذیری"وحالا چند ر و زی است که تلاش می کند او می داند اگر چیزی را دو ست داشته باشد باید سعی کند به آن بر سد و از چیزی نترسد ...

با دوست مهر بانی از مشکلات مر د بو د ن صحبت می کر دیم و از این که مر دان عاشق بر ای ر سید ن به معشو قشان چقد ر تلاش می کنند و لی بر ای نگاهداری عشقشان چقد ر می تر سند و همین ترس باعث می شو د که بخو اهند یار خو د ر ا با انو اع و اقسام سلاحها متو قف کنند .گاهی به حر به نصیحت و پند متو صل می شو ند بر خی او قات تهدید و ار عاب را مو ر د بهر ه بر داری قر ار می دهند و گاه ز مانی هم با فر ا فکنی و قدر ت قهر سعی دار ند که حر ف خو د را به کر سی بنشانند که همه این کار ها در د سر های مر دانی است که نمی خو اهنند بدانند یار شان دقیقا کیست و چه می خو اهد ومی خو اهند آن را تغییر دهند و این مسائل اگر بر ای مر دان مشکل باشد بر ای خانمها ئی که چنین مر دانی ر ا باید تحمل کنند در حد یک فاجعه است پیش خو د م گفتم چه خو ب باشد که بعنو ان یک مر د به هم جنسانم پیشنهاد دهم که

همیشه بر ای حفظ عشقم  تلاش کنم و تنها از عشق کمک بگیر یم

هیچ و قت از پیشر فت یارم نتر سم و ار تقا او را ار تقا عشقمان بدانیم

 هیچ گاه سعی نکنم در تمامی محدو ده های او نفو ذ ناخو استه داشته باشیم

همو ار ه از لذ ت بر د ن او در کار هایش اگر لذ ت نمی بر م اما با قانو ن نانو شته مر دانه  مانع لذ ت بر د ن او نشو یم

همیشه و همو ار ه او ر ا بخاطر آنچه هست دو ست داشته و تحسین کنیم

هیچ و قت و هیچگاه ترس از دست داد ن او بخاطر نبو د ن در حو ز ه هائی از ز ند گیش که غایبیم نداشته باشیم

و باو ر کنیم که معشو ق ما را چو ن این گو نه هستیم با بر گهای رز سر خ و جو دش عطر آگین ترمان می کند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:27  توسط تورج عاطف  | 


آرام بخو اب دکتر magnify
به تصویر ش می نگر م گو ئی تاز ه به خو اب ر فته است اما خو اب نهضت او 55 ساله شد چه گو نه 55 سال را گذ راندیم غر و ب 28 مر داد دگر ی را می گذ ر انیم غر و بی که بر ای دکتر مصد ق و یارانش و ملت ایران غر و بی جاو دانه شد غر و بی که ز طلو عی آمد در طلو ع همان ر و ز 28 مر داد 1332 بو د که فر یاد یا مر گ یا مصد ق در همه جای این مر ز و بو م شنیده می شد و در غر و ب همان ر و ز نداهائی که صبح دمان در و د بر مصدق را فر یاد می ز د ند مر گ بر مصد ق را چو ن بو فهای کو ر تر نم کر د ند چگو نه می تو انست محمد مصد ق باو ر کند ؟ او که از فر یاد کشید ن در صحن مجلس خسته شد و چو ن با خائنین ناشنو ا مو اجه شد به بیر و ن آمد در خیایبان فر یاد ز د " هر جا ملت است آنجا مجلس است " به یک بار ه دید آن ملت چه آسان سر کو ب می شو ند و چه آسان رو یاهایشان ر نگ می باز د و آر مانها را به زبالدانی تسلیم و ر ضا می سپار ند دکتر سخت ر نجیده خاطر شد شاید تانکهای سپهبد زاهدی که خانه او ر ا تبدیل به تله ای از خاک تبدیل کر د آن مقدار نار احتش نکر د که طر فدار انش اسیر چند او باش چاقو کش چو ن شعبان جعقر ی شد ند او سخت ر نجیده بود از فر ا فکنی هائی چو ن داد گاه بی عدالتی که او ر ا متهم به خیانت می کر د و با طنز ی آشکار با پیژاما به صحن داد گاه می آمد در هنگام کیفر خو است دادستان خو د را به خو اب می ز د ز یرا می دانست در آن بیدادگاه هیچ کسی بیدار نیست چه داد گاهی که در آنجا مصد ق را متهم به خیانت کر دند او که در داد گاه لاهه آن گو نه از نفت و سهم نفت این ملت و کشور دفاع کر د آر ی مصد ق خیانت به خو د کر د که ندانست با چگو نه مر د مانی زند گی می کند مصد ق غمگین نبو د او خو ن دل خورد نه بر ای خو د که بر ای میهن ز یبائی که ایران نام داشت غر و ب 28 مر داد هنو ز هم بعد از 55 سال غمگین است خو ر شید مر داد ماه تهران همو ار ه سر خ گو نه می سو ز اند و شاید نشانی از خو نهای ر یخته شد همان کسانی باشد که در سی تیر 1331 و 28 مر داد 1332 بر ز مین ر یخته شد شاید سو ز ان بو د ن خو ر شید این غر و ب مر داد سو ختن آر مانهائی مر دان و ز نانی باشد که در 55 سال پیش گفتند یا مر گ یا مصد ق شاید ایر ان باید بیش از این 55 سالها را گذ ر اند تا بیاند یشد که چر ا این گو نه شد ؟ به تصو یر پیر مر د دو ست داشتنی میهن می نگر م و افسو س خو ر ان می گو یم
آرام بخو اب دکتر
افسوس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:11  توسط تورج عاطف  | 

i believe.... magnify
i believe those i fell & understand
those are coming from my bottom of heart and far away from my mind
here are some of my beliefs


I Believe...
> That just because two people argue,
> It doesn't mean they don't love each other.
> And just because they don't argue,
> It doesn't mean they do love each other.
>
> I Believe...
> That we don't have to change friends if
> we understand that friends change.
>
> I Believe...
> That no matter how good a friend is, they're going to hurt
> you every once in a while and you must forgive them for that..
>
> I Believe...
> That true friendship continues to grow, even over
> the longest distance. Same goes for true love.
>
> I Believe...
> That you can do something in an instant
> that will give you heartache for life.
>
> I Believe...
> That it' s taking me a long time
> to become the person I want to be.
>
> I Believe...
> That you should always leave loved ones with
> loving words. It may be the last time you see them.
>
> I Believe...
> that you can keep going long after you think you can't.
>
> I Believe...
> That we are responsible for what
> we do, no matter how we feel.
>
> I Believe...
> that either you control your attitude or it controls you.
>
> I Believe...
> That heroes are the people who do what has to be done
> when it needs to be done, regardless of the consequences.
>
> I Believe...
> that money is a lousy way of keeping score.
>
> I Believe...
> That my best friend and I, can do anything, or nothing and have the best time.
>
> I Believe...
> That sometimes the people you expect to kick you
> when you're down, will be the ones to help you get back up.
>
> I Believe...
> That sometimes when I'm angry I have the right to be angry,
> But that doesn't give me the right to be cruel.
>
> I Believe...
> That maturity has more to do with what types of experiences you've had
> And what you've learned from them and less to do
> with how many birthdays you've celebrated.
>
> I Believe...
> That it isn't always enough, to be forgiven by others.
> Sometimes, you have to learn to forgive yourself.
>
> I Believe...
> That no matter how bad your heart is broken the world doesn't stop for your grief.
>
> I Believe...
> That our background and circumstances may have influenced who we are,
> But, we are responsible for who we become.
>
> I Believe...
> That you shouldn't be so eager to find
> out a secret. It could change your life forever.
>
> I Believe...
> Two people can look at the exact same
> thing and see something totally different.
>
> I Believe...
> That your life can be changed in a matter of
> hours by people who don't even know you.
>
> I Believe...
> That even when you think you have no more to give, when
> a friend cries out to you - you will find the strength to help.
>
> I Believe...
> That credentials on the wall do not make you a decent human being.
>
> I Believe...
> That the people you care about most in life are taken from you too soon.
>
> I Believe...
> That you should send this to all of the people that you believe in , I just did.
>
> 'The happiest of people don't necessarily have the best of everything;
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:15  توسط تورج عاطف  | 

سرگشته magnify
بازوعده من و ماه فرا رسید ماه شب 16 چه زیبا می در خشد تنها چند ساعتی است که از پنهان شد نش پشت سایه ای می گذر د اما حالا هیچ نشان از رفتنش ندار د گو ئی تا ابد چنین بدر کامل خو اهد ماند و چو ن این گو نه می شو د مر ا به ساحل اندیشه هایم می بر د به این می اندیشم که در دو ر دست خیال آشنائی را یافته ام او ر ا می اندیشید م که نمی شناسم اما شناختن ر ا مگر باز ی ابلهانه ذهن ننامند؟ کدامین را شناخته ایم که بخو اهیم به شناختن ز سر این ذهن دیوانه بها دهیم ؟ مگر خو د ر ا می شناسیم ؟ مگر این " من" را شناخته ایم ؟این " من " هر د م و هر باز د م به گو نه ای است پر از تناقض پر از سر گشتگی و سر شار از تنهائی هائی که در این اندیشه که ر و ز ی به سر آید رو ز هارا به جوی گذر ز مان می سپار د اما او را می شناسم نز دیکی خاصی با او دار م آدر سش را که می گو ید بر ایم آشنا تر می شو د با من قرار گذ اشته است " شهر نامر دان-کوچه تنهائی- پلاک عشق"آدر س آشنائی است در شهر نامر دان است که کو چه های تنهائی را تو ان یافتن اما پلاک عشق؟ این را باید با دلم یافت کنم مر ا و عده داده است که با پر نیان و جو د ش یه استقبالم آید عطر حضو ر ش مر ا به سمت حریر و جو د ش خو اهد بر د در آستانه عطر آگین ماو ائی که پلاک عشقش در شب مهتابی چنین نشانه است او ر ا می یابم نقلی به دهانم گذار د عطر بید مشک نقل با دستهای معطر ش آمیخته شده و مر ا به یاد و عده خدای می انداز د که ز عطر آگین بو ستانی یاد کر ده است که پر دیس نام دارد آر ی پر دیس چنین باید و حال که بید مشک نقلی را خو ر ده ام او را می جو یم او ر ا که آشنائی ز دو ر و شاید دو ر ی است که آشنا نز دیکی بر ایم است سر گشته ام مرا پر سد تو کیستی که چنین آسان سفر ه دل باز کنم ؟گر آشنائی ز کدامین دیر دو ستی ترا یافته ام و گر غر یبه چر ا ترا رازها گو یم ؟ جوابی به او گو یم آشنایم زآن سو ئی که نه مکانی دارد و نه ز مانی از آن گذ رد و عشق اقلیم نام دارد پر سد چگو نه آشنا شدیم ؟ گو یم پلاک ماوای من هم عشق است ماوای دلم چو ن تو شکسته است یهر شکستگی دل و دل سو ختگیش دلدادگی را از یاد بر ده بو د م اما امر وز تنها تو انم دل داد ن که بی آن دل سو هتگی مرا میز بانی کند می خندد لبخند او ر ا می شناسم بی پر و ا سمتش رو م و بو سه بر لبانش ز نم و...
چشمهایم را باز می کنم چه خو اب شیر ینی ؟ اما خو ابی چنین بیداری ؟ شیر ینی آن ر و یا است اما واقعی تر از هر انگبینی است ؟ نمی دانم قصه سر گشتگی من و این بدر ماه تا کجا تو ان ر فتن ؟ می خند م این خنده ناخدا به پر ی در یا جشن وصل است؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:51  توسط تورج عاطف  | 

پیام مهتاب magnify
مهتابی ز یبا در آسمان است به نظر باو ر کر د نی نمی آید که چند ساعت دیگر قر ار است ر و ی این مهتاب پو شانده شو د اما امر و ز مگر ر و ز شگفتی ها نبو د بشر ر کو ر د سر عتش را ز یاد کر د و حالا در طبیعت جایگاه بالاتر ی از سر عت را دارد و....
هشت مر د در خط شر و ع به صف شده اند و به 100 متر آن طر ف تر می نگر ند قرار است که در خلال عبور از این 100 متر  مر زی را پشت سر نهند و عبو ر از این مرز عنو ان سر یعتر ین انسان را به آنان می دهد حس ز یبائی است در دنیا یگانه شد ند و بر ای ر سید ن به آن 8 مر د در انتظار هستند در انتظار شر و ع مسابقه ای که ماهها است بهر آن صبر کر د ندو تلاش نمو د ند انتظار سخت است و بر ای این انتظار باید صبر ز یاد داشت صبر ی بر ای رسید ن به مو فقیت و این صبر است که با تلاش که حاصل عشق است می د و ند مسابقه آغاز می شو د و بشر مر ز دگر ی را می شکند 68/9 ثانیه  بر ای 100متر قابلیت جدید بشر است آری داستان آغاز شده است همه حسر ت او ر ا می خو ر یم کاش  جای او ما بر نده بو دیم کاش که ما می تو انستیم مر زی را بشکنیم استثنائی شو یم  و همه به اسطو ر ه چشم می دو ز ند و از یاد می بر ند شاید هر کد ام می تو انستند چو ن او شو ند..... ........ این ر و ز ها صحبت از انتظار را زیاد می شنو یم همه خسته و همه نا امید و سر گشته به دنبال پایان انتظار ی هستند انتظار ی که گفته اند در پایان آن همه جا ز عدل آکنده می شو د اما از تک تک این آد میان که در هر مذ هب و آئینی که هستند منتظر منجی نشسته اند  می پر سیم شما چه باید در خلال این انتظار کنید ؟ شما که ز عدالت صحبت می کنیم خو د عاد ل هستید ؟ چند عاد ل می شناسید ؟ کسانی که اگر خو بی کر ده و از رو ی ر یا نبو ده باشد و اگر بدی کنند مسئو لیت آن را پذیر فتند چند نفر ند ؟چند نفر را می شناسیم که گناه   بی عشقیشان را به گر د ن گیر ند و تر س و ر یا و ز و رو بد شانسی و ر و ز گار بد و آد میان نابه کار  نیانداز ند ؟ چند نفر می شناسیم که عمر شان را به بهانه ر و ز مباد ا به هد ر نمی دهند و سر انجام تقو یم ز ند گیشان به پایان می ر سد و لی هیچگاه در تقو یم و اقعی به تار یخ " ر و ز مبادا " و " ر و ز خو شبختی " و " ر و ز عاشقی" نمی ر سند ؟ چند نفر را می بینیم که به جز نظار ه گر بو د ن کار ی دیگر انجام دهند ؟ کدامین تلاش می کنند که به آر زو هایشان بر سند ؟ کدامین در راه ر سید ن به این آر ز و ها آنقدر صبر دار ند که آر ز و های دیگر ان را هم ملاحظه می کنند ؟ کدامین صبو ر ی را دید ه ای که در دل شکستن دیگر ان آنقد ر صبر می کند تا آن را جبر ان کند و یا حداقل اعتر اف کند که دلی شکسته است ؟ کدامین آد می را می بینی که بر ای عشق و اقعی قلبش بتپد به دنبال امتیاز نباشد اند کی جلو ی هو س را بگیر د شعار ند هد مالکیت نخو اهد و ز و د خسته و ار ضا .سیر نشو د ؟ کدامین از ما با یک نگاه عاشق می شو یم بهر این نگاه تلاش می کنیم مر ز های ز ند گی ر و ز مر ه خود را در می نو ر دیم به آن چیز ی می رسیم که ر و یای ما نام دارد ؟ کدامین ما حاضر یم بی دید ن دل دهیم بی شنید ن دست دهیم بی گفتار قو ل دهیم ؟ کد امین ما از رو ز مر گی حاضر یم نجات پید ا کنیم و اند یشه های پو چ و تر سهای کهنه و باو ر های در و غین را  تر ک کنیم و یا حداقل حاضر می شو یم به آنها شک کنیم ؟ تا به حال شد ه حاضر باشیم عاشق کسی بشو یم که قر ار نیست هیچو قت به او ر سیم ؟ عشق بی تمنای و صال را تجر به کر ده اید و یا حداقل به آن اندیشه اید؟آیا تا به حال در خلو ت خو د مان حاضر شد ه ایم بی دغد غه و قضاو ت و حر فهای سر گذر خاله باجی ها  فکر کنیم ؟آیا این افکا ررا جر ات کر ده ایم با صد ای بلند بیان کنیم ؟آیا آمده ایم حر فها را بز نیم و افکار مان را بلند بلند فر یاد کنیم و بعد راه جدیدی بر گز ینیم  . یا حد اقل لذ ت افکار جدیدمان را ببر یم ونفس عمیقی بکشیم ؟آیا خو استه ایم بر ای یک بار هم شده نتیجه ای گیر یم که بر ای خو شایند دیگر ان نباشد ؟آیا تا به حال شده عاشق خو د عشق شو یم ؟و... باو ر کنید ر سید ن به این مر ز ها و طر ز فکر بد و ن قضاو ت کم از کار دو نده 100 متر جامائیکا نیست که 68/9 ثانیه تنها 100 مترش طو ل کشیده است اما کجا می تو انیم این شجاعت را یابیم ؟ چه کسی می تو اند به ما صبر دهد ؟ انتظار با آماد گی و تلاش را کد امین ما تجر به می کنیم ؟ و عاشق بی بهانه را چه کسی حاضر است تجر به کند ؟ عاشقی عشق را کسی خو اهان است ؟ ناخدائی که عاشق پری در یائی و عروس دریائی نشو د و آنها  ر ا خو اب نبیند و باور نداشته باشد  که ناخدا نیست به ماه می نگر م به انتظار می نشینم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:13  توسط تورج عاطف  | 

یک کمی بچگی کنیم magnify
عصر بو د باغچه ها را آب می داد م وبه آسمان می نگر م باز ی با ابر ها را سالهای کو د کی شر و ع کر د م و هنو ز هم آن را ادامه می دهم ابر ها را در آسمان به هر شکلی که می خو اهم تصو ر می کنم و جالب اینجا است که همیشه به همان تصو یر ی که فکر می کنم این سفید پنبه ای آسمان در می آید ابر ها را چو ن بانو ئی که خو ابیده و رو به ز مین لبخند می ز ند تصو ر می کر د م و دقیقا این گو نه می شد گاهی دو تا بچه را می دید م که به دنبال هم می دو ید ند و ر و ز گار ی هم مر د و ز نی می دید م که مشغو ل معاشقه هستند و بی سانسو ر و شر م و پر ده پو شی ابر ها آنها را به نمایش در می آو ر د ند رو ز گار جالبی است کو د کی گو ئی تنها ر و ز گار ی است که ز یستن را در آن یاد گر فته ایم و به همین دلیل جاو دانه و پر خاطره می ماند و همیشه حسر ت به دنبال دارد ز یرا کو د کی است ر استی کود کی چیست؟ تو ی کو د کی همیشه ر و یا و جو د دار د هر رو یائی را می تو انی به تصو ر آو ر ی می تو انی همه چیز شو ی این باو ر را دار ی که می تو اند همه چیز را همه چیز دید اما در بزر گسالی این کار دیو انگی است اصلا نباید ر و یا دید باید باو ر کر د که هیچ چیز تغییر نمی کند باید باو ر کر د که همیشه دیر است و نا ممکن و نباید دمی به دنیای باو ر های محال پای نهاد در عالم کو د کی آرزو وجو د دارد می تو ان هر آر زو ئی داشت اما در بزر گسالی فکر می کنیم آر زو یعنی بچگی یعنی نادانی یعنی امکان نداشتن یعنی کشتن هر لحظه ای با امید که شاید با دم دیگرآن شادی آید در عالم کو د کی می تو انی عاشق بشو ی بی بهانه بی خو استه و فقط ببینی و حتی نخو اهی داشته باشی و حتی اگر داشتی هر رو ز بر ایت تاز گی دارد اما در بزر گسالی آر زو هایت ر نگ مالکیت می گیر د می خو اهی داشته باشی چو ن می خو اهی هیچ کس نداشته باشد می خو اهی عاشق شو ی چو ن مال تو باشد اسباب تو باشد ملک تو باش اگر عاشق دختر ی می شو ند می خو اهند که آن را تصاحب کنند اسمش را تو ی شناسنامه قفل کنند از دو اجشان فقط تو ی یک کاغذ است مثل ماشینشان و خانه اشان اما حاضر نیستند با معشو قشان لذ ت ببر ند همیشه ز نشان را ماد ر بچه ها می دانند و هیچو قت عشقشان نیست از وجو د ز نشان لذ ت نمی بر ند یا به آن بی تو جه هستند و یا چو ن رئیس بانک مر کز ی عمل می کنند که ز نشان خز انه است آنهانگهبان زنشان هستند نه با عشق و علاقه که با غل و ز نجیر می خو اهند نگاه دارن توی کو د کی افکار باز است رفاقت در ست است بی بهانه است بی اد عا است بی منت است توی عالم بچگی همه چی امکان دارد مثل شکل ابر ها اما تو ی عالم بزر گی کی آسمان را نگاه می کند؟کی دنبال ابر است؟ کی صدای جیر جیر ک باغچه را می شنو د؟کی به دنبال عطر محبو به شب اس؟ت تو ی بزر گی آنقد ر ذ هنمان از حر فها و از باو ر های پو چ پر است که جر ات اند یشه کر د ن و تحلیل را ندار یم اما در بچگی بی پر و ا می گو ئیم به همین دلیل بر عکس بزر گی نه در و غ می گو ئیم و نه ریا می کنیم توی بچگی نمی تر سیم چو ن ترس را باو ر ندار یم اما در بزر گی از هر چیزی می تر سیم توی بچگی نفر ت ندار یم و خشم ندار یم و لی توی بزر گی تر سمو ن این هدایا را به ما می دهد کاش کمی بچگی کنیم کمی باو ر داشته باشیم کمی شک کنیم به حر فها و سو ال کنیم کمی در و غ به خو د و دیگر ان نگو ئیم کمی ر ویا ببینیم و آر زو ها را باو ر کنیم عشق بو ر زیم بی بهانه بی دیدار به پری در یائی نا دیده رو یم پر ی در یائی را باو ر کنیم عر و سک کو کی مهر بان را باو ر کنیم که بهر ما می چر خد ز نده است دل دار د و با عشق است  رو ز گار را پر تکاپو زا با امید ر و یم بیا کمی بچگی کنیم به آسمان بنگر یم ابر را چو ن یک قلب بزر گ پر عشق بینیم ای کاش کمی بچگی کنیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:44  توسط تورج عاطف  | 

با کدامین تو شه سوی دریا می ر و یم magnify
وقت سحر است آفتاب به آخر ین نبر دهای خو د با تار یکی شب می پر داز د و ماهی گیران می دانند بز و دی فاتح مطلق ر و شنی ر و ز خو اهد بو د قایقر انان باید حر کت کنند تو شه های خو د را به قایق آو ر ند می دانند در سفر به دل در یا باید آماده بو د باید دانست که چگو نه تو شه سفر بندند و در کنار این تو شه ها باید دانند که چگو نه دل به سفر داشته باشند سفر ی به دل در یای ز یبا که می تو اند ماو ائی بر ای یافتن ر و ز ی باشد و شاید هم آرامگاهی بر ای دفن شد ن و یک خاطره جاو یدان ماند ن و ماهیگیر ان ره به سو ی در یا زنن آری پری در یائی در انتظار است و عر وس در یا آنان را می خو اند و ..............................................................................................
چه خو ب است هر کدام از ما نیز ماهیگیر ی باشیم قایقی بهر سفر به در یای زند گی بر دار یم قایقی که از جنس جسم و ر و حمان است این قایق همان و سیله ای است که می تو اند ما را به بهر ه ز ندگی رساند و یا این که بر ای همیشه دفن شو د حال باید تو شه ای بر دار یم تو شه ای که بتو اند در مقابل سختی ر و ز گار پشتیبانمان باشد چه تو شه ای باید بر داشت ؟نخست تو شه ما باید ایمان باشد ایمانی به و سعت افق بنفش به هنگام گر گ و میش سحر گاهی ایمانی که به ما گو ید چگو نه باید به خو د و اعتقاد مان محکم بنگر یم به خو بی ها چنگ ز نیم و ز بدی ها دو ری گز ینیم تا ایمان به انسانیت بر ایمان حقیقی شو د تو شه بعدی چیست ؟ اندیشه آر ی اندیشه لاجو ر دی ی به انداز ه افق بی کران بر چینیم اند یشه ای بی هیچ تعصب و دو ر و ئی و در و غ و سالم و از همه مهمتر بی قضاو ت بی تو جه به تعار یف غلطی که به ما ز سنن پو سیده و افکار مسمو م کو ته اند یشان داده اند سو مین چیست ؟ آر ی باید دلسو ز ی را هم به همراه بر یم دلسو ز ی که ز صبر مان آید چه ز یبا است دلسو ز ی که به انداز ه آبی در یا آبی و چو ن بحر صبو ر است چهار مین تو شه ما چه باید باشد ؟ قلبی سبز آن گو نه که هر جا که ر و یم سبز باشیم خالق مهر و بی تو جه به دو ر و ئی ها و انگار ه های تقلبی سبز و بعد به دنبال تو شه دیگر رو یم اراده آر ی باید اراد ه را هم همراه بر یم اراده ای آنقد ر مصمم که پو چ اندیشیها را ذو ب نماید آفتابی ز ر د اراده ای که همه جا را پر تو طلائی بخشد و بعد به دنبال تو شه ای دیگر رو یم عشق که امیدی دهد امید ی نار نجی چو ن طلو ع و غر و ب خو ر شید که خبر از تحو لی دهد نشان از آغاز واقعه جدیدی باشد و سر انجام آخر ین تو شه دلبستگی است دلبستگی به ز یستنمان به نفس کشد ن به لمس دستها و بو ئید ن مو ها و بو سید ن لبها و غر قه در عشقباز ی بی زمان و بی مکان شد ن با معشوق یارمان آر ی و ابسته باشیم به آنچه لایق و ابستگی است قایق ز ند گیمان پر ز تو شه های پر رو نق و کار بر دی است ناخدا شو یم و قت سحر است باید دل به در یای ز ندگی ز نیم و چو ن حافظ این نغمه را خو انیم
وقت سحر است قدحی پر شراب کن
دو ر فلک در نگ ندارد شتاب کن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:41  توسط تورج عاطف  | 

هر کد ام به سو ئی ر و یم به سو ئی که زند گیمان نام دارد در برابری تکر ار شب و ر و ز ناگه نسیمی گو نه هایمان را نو ازش دهد این نگاه آتشین را کی تو ان تحمل کر د ن ؟آری نگاه یار است وبی او نتو ان سر کر د بلند بالا در ذ هن می چر خد و گو ئی ر و ز گار بی لبخند او نمی چر خد او است ر و ز و شب و یلد ا و تمو ز او است تمام و جو د من بی گناه ذ هن آتش افر و ز به سوی او با آئین پدر انمان باید ر و یم
دست گلی و بزر گتری را در دست به در خانه عر وس و با چند کلمه و چند قرار داد و سر انجام بلی زیر ز بان عر وس خانم آری این است شر و ع آغاز و ر فتن سوی خانه که قرار است ماو ا باشد ماو ای ز دو ری از آنچه دیگر ان را ز آن مکان جدا سازدو قصه آغاز می شود….
سالها در گذر شتاب آلو ده گاه بد و گاه با شادی اندو د آیند و ر و ند و باز خو اهند ر فت ناگه به خو د آئیم این چه ر سمی است ؟ تکراریم و تکرار بی اند یشه تاز ه تر و تاز ه پس تصمیم باید گر فت ز ین اسار ت باید ر هائی باید گر فت ز ین اسار ت که ماو را قفس کر ده من و تو را که قر ار بو د ما شو د عبث کر ده این اسارت ز بهر دلتنگی است این دلتنگی ز بهر تکرار روزمرگی است دل به عصیان باید داد یا باید دل را به اسار ت مر گ دل باید داد عصیانی شو یم بی پر و ا داد ز نیم ای ایهاالناس ای هو ار که من خسته ام از این تکر اری ز ین عشق پو شالی و خالی گو ئی از یاد بر ده ایم عشق کی خالی بو د ؟ یا پو چ تکراری بو د ؟ نیست این عشق گر فکر کنی تو خالی است عصیانی باید آری آری و این عصیان آغاز شود شاید پر خاشی و یا خدای ناکر ده فحاشی و سر انجام خامو شی و دل ند هی به هیچ نغمه ای و عندلیبی مست و مدهوشی لیک عصیان نباید چنین باشد باید عصیان ز باز کر د ن پنجر ه ای باشد پنجر ه ای که پشت آن ندانی چیست آیا سفید است یا شب تار یک و عاری  و هیچ باید پنجر ه را بگشائیم و نغمه ای و نسیمی و تمنائی باید به این باو ر رسیم که عشق باید هر رو ز شو د تاز ه تر از هر تر دید باید عاشقانه را تبسم کر د باید عاشقانه را تر نم کر د و من و تو همیشه مائیم آیا این را دانی و یا می خو اهی ؟عصیان ما باید به ر یختن ترس ها باشد که ز باز کر د ن پنجر ه تاز ه به ماو ای ما نو ری دهد و هو ای تاز ه و چو ن عصیان ما این گو نه می شد ز ترس و ر یا و ر خو ت عاری می شو د ترس را رها کن معشو ق داند تار یکی و ر و شنائی با تمامی تار و پو د  تو لدی دگر باز آمد کجاست آن محبوب من کی آمد ؟ محبوبی که در گذ ر رو ز گار نبر د م چشمانش از یاد محال بیائیم تو لدی دیگر را با تاز ه کر د ن عشقی ز کهن جشن گیر یم ز کهنگی عشقمان حذر گیر یم عشق کهنه نمی باشد عشق همیشه تاز ه است اگر باشدعشق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:55  توسط تورج عاطف  | 

رهائی ز دلگیری magnify
من در میان مر د مانی ز ند گی می کنم که همچنان که تر ا می بو سند در ذ هن خو یش طناب دار ترا می بافند...
ر و ز گاری است دو ر که فر و غ همیشه فر و ز ان ز نغمه های دلگیرش این گو نه تر نم کر د فر و غ که دو گانگی ها را می دید و از جادوی فر یب به نام عشق بسیار دیده بو د آنان که دم ز عشق ز دند و ر ه به جدائی افکندند آنان که نوید صبح دادند و لی شبانگاهی ر فتار ها را داشتند و شاید به همین دلیل بو د که بانوی عشق و اد بیات و تلاش آن الهه صداقت و شو ر ید گی فر یاد ز د
همه ز خمهای من از عشق است و عشق
اما شاید او نیز در بند کلمه عشق نامر د مان فر یب کار که هر د م این مقدس آو را را چو ن ابزاری بر ای اسار ت آد میان به کار می بر ند اسیر بو د شاید داستان اسیر او همان در بند بو د ن در فر یب آد میان و ماحصل شکسته دلیها بو د شاید عصیانش ز نبر د بر ای فر ار از تو هم انتظار عشق از مر د مانی چنین داشتن متو لد شد و شاید تو لد دیگرش هم همان یافتن دو بار ه مر د مانی حقیقی که عشق را ومهر را و دو ست داشتن و حتی نفر ت و تلخکامی و هوس را بی فر یب گو یند به و قو ع پیو ست مر دمانی حقیقی که در باتلاق جو امع دروغین سخت تو ان آنها را یافتن مر د مانی که باتلاق را مر دابی و مر دابی را در یائی می کنند مر د مانی که شکر گذار ی بهر در بند بو د ن ر فیق نمی کنند و از خداو ند شاکر نیستند که در د های آن دگر ی را ندار ند آنان دست به سو ی ایز د ر حمان در از می کنند که دربند ر فیقش ر هائی یابد تا شاد کامی را با تمام و جو د و باهم شکر گو یند مر د مان حقیقی که اگر دایه عشق سر داد ند نه بهر تجار ت و معامله ای پر سو د بو ده که بهر دادن و نه گر فتن است مر د مانی که اگر و مگر را به و ر طه فر امو شخانه کلاماتی که هر گز استفاد ه نمی کنند و گو یند تنها اگر من " تو محبو ب یار " بو دن است مر د مان حقیقی که گل رو ز مر گی و ترس و فر یب را از روی شو یند و ر و به آسمان فر یاد ز نند این منم هر چند گلی شده ام اما به تمامی در یائیم ر است مر دمانی که بهر تخر یب و فر یب دیگر ان اشک تمساح در حضو ر نمی ز نند تا در غیبت خنده های تمسخر را نثار اشکهای آن بی نو ا در راه مانده کنند ز یبا مر د مانی که قو ل نمی دهند و در و غ نمی گو یند بهر ر یا حر ف نمی ز نند و اگر هر چه گو یند از آن آخر ین نقطه دل و ذ هن و اقعی خو یشتن خو اهند ز د ر است پندارانی که اگر در ز ند گی و جو د دار ند " ما" را در نظر دار ند این " ما " که من و تو و او را در آغو ش گیر د و دو ست داشته باشد و به نظر یافتن تمامی این نیک مر د مان چو ن ر و یا است که اگر این گو نه بیاندیشیم باید سر به این اند یشه بر یم که از اسار ت نا امیدی و بی ایمانی و بی عشقی نسبت به یافتن و دیدن این نیک مر د مان دست بر دار یم و نخست خو د یکی از آنان شو یم و بر ای ر هائی از این اسارت باید عصیان کنیم علیه هر چه در و غ و ر یا است ز شتی و اقعی را سجده کنیم تا در معبد خو بی مجازی بند گی نکنیم عصیان کنیم تا حقیقت را در یابیم خو د را بیابیم بیتئیم هر کدام نفس حق شو یم بعد الهی بو دن خو د را بیابیم تا در این هنگام به این امید و ایمان بر سیم که تو لد دیگر ی خو اهد شد تو لدی با مهر و عشق و بخشند گی چو ن همان آد می که ز گل خو یش بر و ن آمد آد م شد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:35  توسط تورج عاطف  | 

آنچه مرا مر گ بو د magnify
کاوه* مر ا به بازی فر امیخو اند یک بازی عجیب که در آن از خاطر ه های کاری گو یم که خطر مر گ هم مر ا در خلال این خاطر ات تهدید کر ده است واژه مر گ بر ای من یک و اژه کلی نبو د از این ر و آن را تقسیم کر د م و در قالب خاطر ه ها تعر یف می کنم
1/ ر و ز گاری در هنگامه جنگ در بیمار ستان نظامی خد مت می کر د در بین بیمار ان و مجر و حین جنگ دو ستان ز یادی داشتم دو ستانی که می آمد ند و با آنها خو می کر دیم دو ستشان داشتیم و به آنها افتخار و از مجر و ح شد نشان شر مگین می شد یم که چر ا باید بخاطر ما این بچه های این گو نه شو ند در میان آن همه خاطر ات پسری ر ا بسیار دو ست داشتم نامش پر و یز بو د پسری با اراد ه و با لبخندی ز یبا که از عشق به نامز دش لیلا می گفت شیمیائی شده بو د ر و زی که او مر د و گر یه لیلا را دیدم مر گ وابستگی را تجر به کر د م خو استم آن گو نه و ابسته نشو م که و قتی یار رفت این گو نه خو ن گر یه کنم
2/ سالهای بعد در ار و پا بو د م و در فرش فر و شی کار کر د م ر و زی که فر شهای ایرانی را و ر ق می ز د م و از آن چشم آبی های بلژیکی شتید م که می گفتند چنین هنر مندان ز یبائی که بافنده این فر شها هستند در کشو ری که این همه بد بختی دار د چگو نه بو جو د می آیند مر گ غر و رملی را باو ر کر دم
3/ سالها بعد در تعمیر گاه کار خانه ای تر انس سازی کر د م ز مانی که دیدم موتور یخچال کهنه پیر مر دی فقیر بخاطر سهل انگاری تر انس سو خته است و ما تمام تقصیر ها را به گر دن بر ق منطقه پیر مر د انداخیتم و هیچ غر امتی به او ندادیم مر گ اعتماد را به چشم دیدم
4/ بعد ها در بازار های اقتصاد ی کار کر د م و دید م که چگو نه می تو ان آسان در و غ گفت و قسم جان ز ن و بچه را به حراج گذاشت تا چند ر یالی کسب کر د مر گ راستگو ئی و شر افت را دیدم
5/ آن هنگامی که در ساختمان سازیها دیدم پسر ک نقاش ساختمان بخاطر آز مایش پیش از از دو اج با دختر خاله اش نز دیک بو د سقو ط کند و لی در حالیکه آو یز ان به دار بستها بو د فر یاد ز د به جهنم بچه دار نمی شو یم در عو ض با عشق ز ند گی می کنیم مر گ غر و ر کاذ ب ر و شن فکرانه ام  و د م و اهی ز د ن از عشق را دیدم 
6/ آن هنگامی که خو اننده یکی از کتابهایم " عر وس قو لنامه ای " از کر دستان بر ایم نامه ای نو شت و گفت کتابم باعث شده یک از دو اج اجباری صو ر ت نگیر د مر گ نا امیدیم را دیدم
7/ آن ر و زی که دختر م جمله ر وی کتابم " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است را خو اند " مر گ بی ایمانی و بی عشقی را دیدم
و حالا می گو یم عشق همو ار ه هست و ایمان و امید را همواره به همراه دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:52  توسط تورج عاطف  | 

چو سیاووش بو دن magnify

رو زگار غر یبی است ناز نین .... چقدر این جمله تکرار ی است چو ن دیگر تکر ار مکررات ر و ز گار ما گو ئی دو ست دار یم تو هم بزر گ ز یستنمان را با غر یبه دانستن ر و ز گار مر همی نهیم اما آنچه که غر یب نیست همین ر و ز گار است ر و ز گار ی که در پیچهای بی انتهای جاده حو اد ث و در بر خو ر د با آد مهای مختلف در می یابیم که چقد ر کو د کانه اسیر ذ هن خو د می شو یم و قضاو تی شتابز ده دار یم در رو ز گار بسیار مر د مان به ظاهر ساد ه اند یش و عاشق و دلداده و پاک می نگر یم اما کجا است سیاوو شی که بهر حفظ پاکدامنی به خر من آتش ز ند ؟ کجاست دلی که اگر اسیر ر و ز مر گیها نشو د ز ر و ز مر گی دیگر ان خو ن دل نخو ر د ؟ کجاست با لید ن به آن که چو ن دیگر ان نمی خو اهم ز یستن که این ز یستن نیست کدامین زیستن ؟ زیستنی که خو ر د ن و خو ابید ن و بد و ی اند یشی باشد ز یستن است ؟ زیستنی که در زیر شعار های مد رن و پست مد ر ن همچنان سنت اندیش باشیم ز یستن است ؟ زیستنی که د م از احتر ام و بر ابر ی جنس و فرار از تفاو تها داد سخن ز نیم و در هنگام بر خو ر د همان مر د ضعیفه پر ست شو یم ز یستن است ؟آن کدام شعار گوی کذاب شهر بو د که دم از مر دانگی و راد مر دی و جو انمر دی ز د ؟ بسیار ند این طو ر نیست؟ مدعیان مر دانگی به صف و در عمل در هجر هستند هجری ز نبو د قد ر ت مر دانگی که نه در باز و است و نه در شهو ت نر بو دن بیاییم سیاووش بو د ن را ار ج نهیم که سیاووش شد ن هنر ی است و سیاووش ماندن خدائی است بیائیم نر نجیم زآن که ر نج قضاو ت ز و د گذ ر مان را به ما داد بیائیم ببخشیم آن که سیاووش نبو د و در قالب سیاووش یا کیکاووس خو د خو اه نادان را نشان داد و یا عفر یته ای چو ن سو دابه است سو دابه ای نه در قالب ز ن که نامر دان نیز بسیار با هیبت مر دانه جامه سو دابه ای پو شیدند چه با ک می تو ان سیاووش بو د می تو ان ر نج و سو ختن را تحمل کر د می تو ان سیاووشی شد باید ر ها کر د آن که پر و از را نفهیمدد آن که ر خت سیاووشی به تن کر د آن که عشق را سفسطه ای بر ضعف خو د نهاد آن که خو د را و نه تر ا فریب داد و آزرد باید ر ها کر د آن که سیاووش بو د ن و شد ن را ملعبه هوس ر انی خو د قرار دا باید سیاووش بو د ن را حفظ کر د باید سیاووشی ماند باید سو ختن را در آغوش گر فت سوختن می آزار د اما بر ای پاکی باید سو خت باید سو ختن را آز مو د تا سو ختن تو اند نو ر شو د و گر ما دهد عشق باشدعاشق باشیم حتی در روز گار مد عیان عاشق دلی عاشق باشیم حتی در جلوی چشمان پر ز حر ص و آز نابخر دان شهو ت پر ست عاشق باشیم حتی در خر ابه های تر س و بو ف نامر دمی عاشق باشیم ودل به در یا ز نیم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:22  توسط تورج عاطف  | 

م
بیا با هم باشیم magnify
سر انجام ر سید 8 دقیقه از ساعت 8 شب ر وز هشتم و ماه هشتم میلادی در سال 2008 سال میلادی فر ار ر سید آری عجیب بو د اما آغاز المپیک این لحظه را مبدا دانست در جشنی زیبا مر د مان جهان در سر ز مینی کهن و باستانی و پر خاطر ه گر د هم آمد ند تا جشن انسانیت و دو ستی و هم دلی و عشق را بگیر ند جشنی که پیر دو کو بر تن که ما او ر ا امر و ز بار و ن پیر پدر المپیک می دانیم بر ایمان تدار ک دید در سمبل المپیک نژاد بر تر و جو د ندارد جنگی نیست و پیر و زی بر ای بر دن و جو د ندارد مهم شر کت کر د ن در این ر قابت دو ستانه است رقابتی که می آئیم تا چو ن سر و د ر سمی المپیک * با هم باشیم . آری آمدند و به و اقع جشن صلح را ز آغاز افتتاحیه نشان داد ند آنجا که ژاپن سر ز مینی که سالها قلمر و چین را اشغال کر ده بو د و سابقه نبر د های چینی ها و ژاپنی ها بی نهایت بی ر حمانه است با پر چمهای ژاپن و چین رژه ر فت و بی نهایت تشو یق شد آنجا که ور زشکاران فر ز ندان جدا شد ه از سر ز مین چین نظیر چین تایپه ( تایوان) و هنگ گنگ در قلب پکن رژه ر فتند چین یک پار چه شد همه چینی ها آنان را تشو یق کر د ند آنجا که اگر اسر ائیل بو د فلسطین هم حضو ر داشت عر اقی آمد و پشت سر آن پر چم ایر ان ز مین ما به نمایش گذاشته شد آنجا کسی به سار کو ز ی و و لیعهد اسپانیا و... نگاه نمی کر د مهم و ر زشکاران بو د ند با لبخند و با عشق و با مهر قدم زد ند با لباسهای ر نگین با پر چمهای مختلف با لبخند با مهر با آنچه انسان امر وز از آن کم بهر ه است آری آمد ند همه تا با هم باشند همه آمدند تا بگو یند همه جز ئی از کل هستیم دشمنی و نفر ت و کشتن و نابو د کر د ن و سو استفاده یعنی ضر به ز د ن جزء بر جزء دیگر که همگی مال کل بزر گ انسانیت و عشق است نمایش افتتاحیه المپیک با مشعل یعنی آتش و نو ر و گر ما که نشانه ای از آفتاب یا همان مهر است به او ج ر سید همه جا لبخند همه جا شو ر همه جا عشق و همه جا یک پار چگی بو د المپیک حتی به صو ر ت نمادین نشانی از انسانیت است از مبار زه نه به قصد تحقیر و شکست ونابو دی که مبار زه بهر بهتر شد ن و مغر و ر نگشتن را به نمایش خو اهد گذ اشت شاید آر زوی محالی باشد اما دو ست دار م آر زو کنم که با هم باشیم به هم عشق و ر زیم همه باو ر کنیم جز ئی از کل جامعه بشر یت هستیم امید که ر وز ی همه جهان ما چو ن هشت دقیقه گذ شته از ساعت هشت ر و ز 8 از ماه هشت سال 2008 باشد پر عشق و پر انرژی با لبخند و عاری از ترس و نفر ت

*COMING TO GETHER
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:43  توسط تورج عاطف  | 

اگر آفتاب نیستی آفتابگر دان باش magnify
هر رو ز صبح اتاق زیر شیر و انی همسایه ر و به ر و برایمان جلوه گی خاصی دار د ر و ز گار من نیز در چنین اتاقی در قلب ار و پا می ز یستم و می دانم اتاقی با چنین وِیژگی منحصر به فر د دنیای خاصی را ز استقلال و تنهائی بو جو د می آو ر د و چو ن ز یستن در یک کابین کشتی است و لی آنچیزی که مر ا با آن اتاق پیو ند می ز ند نستالژی سالهای دو ر م نیست بلکه گلهای آفتابگر دان باغچه کو چک ر وبه رو ی این اتاق است گلهای آفتاب گر دان در رو ز های سر د و خمو ش و فر و افتاده اند اما هنگامی که آفتاب سلامی به همه شهر می دهند این گلها از خو اب بر می خیز ند و به جستجو ی نو ر آفتاب می ر و ند هر جا که مهر است ر و به سو ی آن می کنند انو ار ش را نو ازش گر جسم خو د می کنند بازی گلهای آفتابگر دان و آفتاب بر ای من و آیلی یک باز ی هر رو ز ه است و همین باز ی است که مرا به فکر می بر د که چه زیبا است که آد می مهر باشد بتو اند با نو ر مهر بانی و محبت و لطفش به هم نو عانشان یار ی ر ساند چه خو ب خو اهد بو د که مهر را گستر ش دهد آن را بخشد از یاد نبر د که معجز ه های و جو د انسان مهر پر و ر ی و لبخند و بو سه است مهر را می تو ان بخشید در هر ز مانه ای و هر مکانی که هستیم این یک و اقعیت است که آد میان بی مهر می تو انند ز مانه را بی مهر کنند اما ز مانه بی مهر نتو اند که آدمی را که مظهر عشق و مهر است از خو د دو ر کند از این ر و است که ز یبا است مهر بو د ن و آفتابی شد ن اماشاید بر خی از میانمان نخو اهیم مهر باشیم و عشق دهیم و شاید از عشق داد ن ر نجیده ایم شاید پسر کی و شاید دختر کانی مهر ما را ندیده اند اما بنا بر قانو ن قدیمی ز ند گیمان همو اره بجای ظلم معشو ق سر ز نش عشق را نمو ده و عهد بسته ایم که آغاز گر عشق نباشیم از این ر و است که آفتاب گر دان می شو یم می خو اهیم مهر را بینم تا سمت آن ر و یم در تمنای گر و و نو ر مهر هستیم بی پر و ا مهر خو ابیم این نیز نکو است اما در همین هنگام مهر و ر ز ی عده ای از میانمان باز نغمه ای ز دلگیر ی ز نیم نه آفتابی خو اهیم بو د ن و نه آفتابگر دان را دو ست دار یم آفتاب گر دان را می تر سانیم او را به خشم می آو ر یم سعی دار یم آفتاب گر دان را با پند ها و اند ر ز گذ شتگان نو از ش دهیم و گو ئیم ر و ز گار بد است جامعه را سالم نتو ان دید ن و باز از یاد می بر یم که مر د مان تیر ه دل و سخت بد اند یش جامعه و ر و ز گار را تیر ه و سخت کنند اما هیچگاه ر و ز گار بد و محیط آلو ده نمی تواند مر د مان ر ا چنین ساز د که هر کس دلی و ذاتی را در آغو ش دار د هیچ کس را نمی تو ان از جاده ای که خو د و ذات الهی اش خو اهد دو ر ساز د اما سخت در این هستیم که آفتاب گر دان را هم از عشق و از مهر از بی پر و ائی از رهائی به و اقع ر ها ساز یم عشق را نفی می کنیم به عشق بی اعتنا هستیم آن را تمسخر می کنیم از آن می خو اهیم بگر یز یم و دیگر ان و یار ان را هم فرار ی دهیم یار را پند دهیم او ر ا چو ن کو د کی پند دهیم یار را بی تو جهی کنیم عر صه را بر او سخت گیر یم و خو د را مر کز دنیا دانیم و فر مان دهیم غافل از این که نه آفتابی دار یم که یار را گر ما و نو ر دهد و نه می گذ ار یم او خو د آفتاب و گر ما را باو ر کند و چه سخت است . بیائیم نخست آفتابی باشیم عشق دهیم با تمام و جو د عشق ور زیم مهر دهیم و اگر این گو نه نیستیم حداقل آفتاب گر دان باشیم به دنبال عشق نه ترس به دنبال مهر نه نفر ت به دنبال ر هائی نه اسار ت و به دنبال نو ر نه ظلمات ر و یم که و صل است چار ه در مان آد می نه هجر
صبر است چار ه هجر ان و لیکن
چو ن صبر تو ان کر د مقدو ر نمانده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:1  توسط تورج عاطف  | 

مز د ترس magnify
ر کدام از ما سهمی از ترس جهان هستی را به دوش می کشیم در دنیای کلیشه ها و تعار یف و در دنیای امنیت کاذ ب که در اصطلاح به آن دنیائی گو یند که گر به نباید در آن دنیا شاخمان ز ند اسیر هستیم و با تعار یف ز ند گی که نه ر وز مر گی می کنیم غافل از آن که اگر بخو اهیم می تو انیم ببینیم آنچه را که هر انسانی باید از بعد انسانیت خو د ببیند آز ادی و امنیت و عشق هدایای خداو ند به انسانها است اما تر سهای ما باعث می شو د که از مو هبت لذت بر دن محر و م شو یم سالها ر شته تحصیلی را می خو انیم و در آن مشغو ل کار می شو یم که هیچ علاقه ای به آن ندار یم ز یرا در دنیا ی کاذ ب خو د عناوین " مهندس " و " دکتر " و " و کیل " و " مدیر" را دو ست دار یم و حاضر دکتر بد و مهندس افتضاح و کیل دلال صفت و مدیر نالایقی باشیم اما ما را این گو نه خطاب کنند سالها به شغلی می پر داز یم که هر گز آن را دو ست ندار یم اما در بهتر ین حالت تنها از آن پو ل در می آو ر یم که صد البته کسی که شغلی را دو ست ندار د به طو ر حتم نمی تو اند از آن پو ل در آو ر د سالهای طو لانی در حسر ت ز و ج ایده آل خو د هستیم اما تن به از دو اجهای مصلحتی بر اسا س پو ل و ر ضایت پدر و ماد ر و یا لجبازی می دهیم سالهای طو لانی در حسر ت ز و ج خو د می دو یم به آن هم می ر سیم اما تحت تعار یف مضحک اجتمائی عشقمان را از او در یغ می کنیم نمی گذ ار یم که عشقمان ر ها شو د اصو لا جر ات خو د را از دست می دهیم مسئو لیت پذیر ی و مشکلات اقتصادی را چو ن چماقی بر سر عشق و ر و حمان می کو بیم سالها می گو ئیم نمی تو انیم و قاد ر نیستیم هیچ کس نمی گذ ار د مو فق شو یم اما از یاد می بر یم خو استن همان تو انستن امر وز شصت و سو مین ساگر د بمبار ان ژاپن و نابو دی آن کشو ر اما بعد از 63 سال ژاپن امر وز دو مین اقتصاد دنیا را بالاتر ین از فاتحینش نظیر فر انسه و آلمان و انگلستان دارد کشو ر چین امر و ز با 1800 میلیادرد دلار ماز اد ار زی سومین غو ل اقتصاد جهان است کشو ری که 47 میلیار د دلار صر ف المپیک می کند و از بعد ذ خایر ز مینی هیچ ندارد که هیچ پر جمیعت تر ین کشو ر دنیا و روز گاری نه چندان دو ر تنها به تر یاک شهر ت داشت و لی امر وز چین سو مین غو ل اقتصاد جهان است ز یرا چین و ژاپن در کلیشه ها نر فتند به آسیائی بو د ن خو د تهمت عقب ماند گی و نتو انستن نز دند و مبار زه کر دند و شجاع و عاشق کشو ر شان و ملتشان و کار شان بو د ند و سر انجام مز د شجاعت خو د را گر فتند اما ما در این ر و ز گار خو استیم که نتو انیم ترس تمام و جو د مان را فر ا گر فته است به خو اب ر فته ایم همه دو ست دار یم مشهو ر و متفکر و اند یشمند و ثر و تمند شو یم اما به یک بار ه و چو ن هدیه آسمانی به آن می نگر یم همه دو ست دار یم غر ق عشق و آزادی باشیم اما از آن فرار می کنیم همه از بی و فائی می گو ئیم اما بیشتر از بی و فائی بجای عشق سخن می رانیم از ترس بجای شجاعت و از هجر بجای و صل است زیرا سهم خو د از ز ند گی را ترس می دانیم کلیشه ها ما را فر ا گر فته است خو د را به خو اب ز ده ایم از این ر و کسی ما را از خو اب بیدار نمی کند راستی چه ز مانی از خو اب بیدار می شو یم ؟شجاعت کی بر می گردد؟ عشق چه ز مانی بر ایمان ر و یا و تعار یف کلیشه ای ندار د ؟ سهممان از ترس را کی کم می کنیم ؟ تا کی دست از مسابقه نخو استنها بر نخو اهیم داشت؟عاشقی را کی باید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:5  توسط تورج عاطف  | 

چرا از یاد بر ده ایم؟ magnify
روزگار غر بی است گو ئی غر یبگی با آشنائی های دو ر بر ایمان هر روز تاز ه تر از تاز ه می شو د گذارش تلو یز یو ن خبر از بیمار ستانی می داد که به نام آرش است و تمامی کادر آن زن و تنها بانو ان را پذیر ائی می کند!!!( چرا؟) و با آب و تاب اعلام می کر د که قدر ت شفاد هی این بیمار ستان چو ن نامش آرش رو ئین تن است!! چقدر غر یبه بو د او نمی دانست که رو ئین تن قصه های ما اسفند یار است اسفند یار مغر و ر و مغمو م که چو ن از خصیصه ایرانیان دو ر شد به جنگ پهلو ان ایران ر ستم ر فت تراژدی جنگ شاهز اده پار سی با جهان پهلو ان ایرانی را بو جو د آو ر د اما حکایت آرش همان پهلو ان ایرانی است که در غیاب ر ستمها و اسفند یار ها و بهرام و بیژن و گیو و گودر زو... مجبو ر می شو د در ننگ شکست در برابر تو ر انیان به بالای کو ه رو د و تیری بر ای تعیین سر حد ایران اندازد و سر انجام جان در راه عشق به میهن اندازد و حالا ما آنقدر غر یبه هستیم که آرش را رو ئین تن می نامیم دلم از این همه دو ری از خو د گر فت نگاهی به تقویم انداختم 14 مر داد را نشان می داد و من آهی دیگر کشیدم سالر وز صدو ر فر مان مشر و طیت بو د و من که نو اده از یکی از شهدای مشر و طیت بو دم از آن بی خبر بو د م سخت است همه این گو نه غر یبی که از یاد بر دیم نهضت مشر و طیت ایران آغاز حر کات "آزادی و آزاده خو اهی بر ای میهن عزیزم ایران بو د اما این گو نه مهجو ر واز آن یاد نمی شو د ر و زنامه ها و بر نامه های تلو یز یو ن و ر ادیو از یاد بر ده اند که مشر و طیت چو ن انقلاب کبیر فر انسه و انقلاب اکتبر 1917 رو سیه از بزر گتر ین نهضتهای آزادی خو اهی جهان است از یاد بر ده ایم که دلاو ر مر دانی چو ن ستار خان سر دار ملی و بافر خان سالار ملی و میر زا جهانگیر صو ر اسر افیل و ملک المتکلمین و علی اکبر دهخدا و... او لین تر انه های عشق و آزادی برای ایران عزیزمان سر و دند از یاد بر ده ایم که مر داد یعنی مشر و طیت یعنی یاد آو ری به تو پ بستن او لین پار لمان مر د م ایران جائی که نمایند گان ملت تا آخر ین نفس جنگید ند از یاد بر ده ایم محمد علی شاه قاجار و به سر کر د گی لیاخو ف و ایادی داخلیش چه بر سر مر دم این مر زو بو م که جر مشان عشق به ایران و ایرانی بو د آو ر دند از یاد نمی تو انم ببر م که روز گاری احمد نقاش پدر پدر بزرگ پدرم را در جلوی سگهای و حشی صمد خان حاکم ضد بشر تبر یز انداختند تا ندای آزادی کسی سر ندهد دیگر کسی از عشق نسر اید و هیچ کس به یاد نیاو ر د که بزر گ مر دان ایران به عشق و آزادی و میهن اعتقاد داشتند اما... از یاد بر دیم همه از یاد بر دیم از آن گو ینده تلو یز یو نی که به میلیو نها نفر ایرانی آرش را رو ئین تن معر فی می کند تا دیگر جاها ئی که باید از قصه های عشق و دلاو ری و آزاده خو اهی به فر زندان گو یند به رو ان تمامی دلاو ر ان مشر و طیت در و د می فر ستم به تمام آنهائی که عشق به ایران و ایرانی را تقدیم کر د ند و به آنان قو ل می دهیم نام ایران و ایرانی و نهضت پر افتخار مشر و طیت را از یاد نبر یم به دلاو ری که حتی مقبر ه آنان ( اگر مقبر ه ای داشتند)نیز از تاراج در امان نماند اما نامشان جاو یدان چو ن عشق به ایران باقی می ماند من به فرزندم دیر وز از عشق به ایران و دلاو ر ان ایران خواهم گفت و سعی خواهم کر د به او از ایران و فر یدو ن و سیاووش و ایر ج و ز ال و سام و منو چهر و رستم و.... ستار خان و باقر خان و میر زا جهانگیر خانها بگو یم و امید که باز هم بتو انم بگو ی مو همه بگو ئیم که باید به عشق ایران و ایر انی فر ز ندانمان را بزرگ کنیم عشق به ایران و ایرانی پاینده باد
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:12  توسط تورج عاطف  | 

بی کلامی سر شار  از کلام magnify
گاهی او قات اتفاقهائی پیش می آید که می تو اند چو ن نشانه هائی بر ای آدم باشند یکی از این اتفاقها سکو ت دیر و ز من بو د بعلت جراحی دندان نمی تو انستم صحبت کنم سکو ت بر ای من چیز عجیبی نبو د اما کمتر پیش آمده بو د که این گو نه سکو ت کنم در سکو تم به خیلی چیز ها ر سید م که شاید بسیار ی از ما باید با خامو ش کر د ن صداهای در و نمان به آن بر سیم آنچیز هائی که از سکو ت یاد گر فتم چنین بود

1/ بر ای محبت کر د ن حتما نیاز نیست که متو صل به کلام شد بو سه های من بر آیلی رو ز گذ شته بیشتر بو د آیلی که نگر انم بو د هر چند و قت یک بار مر ا نگاه می کر د و من نیز با این که نمی تو انستم با او صحبت کنم و لی با بو سید ن و در آغوش کشید نش مهر بانتر و آرامتر از رو ز های دیگر با او بر خو ر د کنم سکو ت ر و ز گذ شته من نشان داد بر ای ابراز عشق می تو ان حتی بد و ن کلام هم عمل کر د اگر گاه گاهی بجای تو جیه و باز خو است و ادعا فقط به کلام غیر کلام که نو از شی و بو سه ای می تو اند باشد متو صل شو یم شاید اثر انتقال عشقمان بیشتر باشد در ست به مانند آن جمله معر و ف که دو مین کار مهمی که با لبهایت می تو انی انجام دهی لبخند ز د ن است و او لین آن سخن گفتن نیست بلکه بو سیدن است

2/ در بی کلامی مجبو ر بو د م خشم خو د را از ترافیک و رانند گیهای عجیب از بی تو جهی مسئو ل دار و خانه به نو بت من از مشکلاتی که بر خی نز دیک دو ر و یا دو ر نز دیک بو جو د می آو ر ند دو ر کنم فهمید م که سکو ت می تو اند به صبر و به فرار از نفر ت و نز دیکی به عشق یاری ر ساند از این ر و سکو ت اجباری تو ام با در د ز خم های لثه هایم بر ایم مو هبتی بو د

3/ بر ای نو شتن این چند خط به دنبال عکسی می گشتم که ناگهان با مطالب جدیدی از سکو ت متو جه شد م می دانستید به زیباتر ین پر نده دنیا قوی لال می گو یند قو سمبل زیبائی و شکو ه و وارستگی بی کلام عشق می و ر زد قو علاو ه بر این که بی هیچ صدائی همگان را متو جه خو د می کند بلکه در بین پر ند گان دنیا عاشق تر ین است قو شد ن را با سکو ت می تو ان ر سید که پر سر و صدائی صفت کلاغان نیز می باشد این در س هم از سکو ت گر فتم که در زیبائی قو هیچ صدائی و ادعائی نقش ندارد و از این ر و عاشقانه ها را بی کلام هم تو ان گفتن در ست بر خلاف نفر ت که بی اغرار اقرار کر دنی است
سکو ت ز یبا ئی تو ام با در د تجر به کر د م اما اگر کلامم عاجز از گفتن بو د اما و جو د م پیامهای ز یادی را در یافت می کر د م پیامهائی که عشق بی هیچ ادعائی را نشان می داد کلامهائی که مرا به آرامش و اندیشید ن به احیا شقایقهای سو خته فر مان می داد در سکو ت این قوهای ز یبائی که از من خو است در د هایم را تقسیم با او کنم تا با لمس این درد بتو اند خو ابی شیر ین تر از خو اب داشته باشد بر استی می تو ان این سکو ت را در آغوش نگر فت ؟ این مهر و هم در دی از چه کسی جز پر یان در یائی سر ز ند ؟ کسی هست که گو ید داستان پر ی در یائی افسانه است ؟ من قبو ل ندار م پر ی در یائی ر و یائی است بی انتها چو ن قو های ز یبا و مغر و ر و عاشق و بی همتا که به ما کلام حافظ را یاد آور می شو ند که بر ایمان تر نم کر د
از آتش دل چو ن خم می در جو شم
مهر بر لب زده و خو ن می خو ر م و خامو شم
امید که کسی هیچگاه خو ن نخو ر د و خامو شیش بهر آغوش گر فتن معشو ق و عشق باشد شاید گفته باشند سکو ت سر شار از نا گفته ها است امید که این ناگفته ها همه ز عشق باشد و عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:58  توسط تورج عاطف  | 

بغض دندان magnify
دندانم بغض کر ده است! لثه هایم متو ر م شده اند و در د امانم را بر ده بو د و لی آنقدر مسکن خو ر ده ام که فقط حس می کنم به فکهای یک تر یلی 40 تنی متصل است در د دندان دیگر در د ها را هم خبر کر ده است و قلبم که گو ئی فر مانده تمامی در د های بدنم بو ده و هست و در قلمر و یش تنها باید به او تو جه او هم بغض کر ده و در د قلب را به رخ دندان در د می کشد مسابقه بغض لثه ها و قلب هم تنها یک باز نده دارد و آن کسی جز من نمی تو اند باشد و لی هیچگاه نمی خو اهم باز نده باشم در د را تحمل کر ده ام که هیچ حال با نو شتن این گو نه در این لحظه می خو اهم فر صت تاز ه کر د ن دست نو شته های ناخدائی م را از دست ندهم شاید فر دا ... فر دا خو د خو اهد آمد عجیب است بغض لثه ها و دندانهایم به امید فر دا هستند فر دائی که قر ار است دست نو از شکر دندانپز شکی در د را تخفیف دهد ولی تحمل باید و در د های دیگر را به میز بانی باید ر فت همین بغض دندان هم چو ن همان بغض و در د قلب عمل می کند بغض قلب من نیز سالها به امید فر دا ها نشست به امید فر دائی که شاید دیگر بغضی نباشد نفر تی نیاید و پسر ک به دنبال اسباب باز ی که نام فر ز ند بر آن نهاده شاپری که مد عی است عشقش هست را آزار ندهد اما بغض قلب من هر رو ز با افزایش ریسمان باد باک هستی که در دستان آن پسر ک پر ز عقده بو د بیشتر شد و در د تسکین نیافت در د ی که خو است باشد و لی چشمهایش را دیگر نگر ان و شبنمی نبیند قلبی که خو است دیگر نز ند و لی هیچ تبصر ه و قانو نی نتو اند شانه زدن در و رای باد آرامش خیال را از او نگیر د فر دائی که غو طه و ری بر هنه در رو د خانه ز ند گی را زنی پر کینه از او نگیرد قلبی که پر بغض ترشدن را حاضر بو د و د به شر ط آن که پری در یائی خو د را تنها نبیند و با یک آه به دنیا ننگر د و در حسر ت دیدن رادمر دان بجای نامر د مان مر د نما نباشد در د و بغضی که حاضر بو د ند هر شب چون امشب ناخدا را به آستانه جنو ن ر سانند و لی او خو د را سایه هیچ ننامد اما ....
نمی دانم این بغض دندان و قلبم مر ا به کدامین و ادی می کشاند اما هر در دی که بر من هجو م آو ر د باز زمز مه خو اهم کر د
عشق ز نده است عشق را باو ر باید نمو د سیاهی دنیا را به و سعت تمامی گیتی نباید کشید و" اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است"
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:30  توسط تورج عاطف  | 

او را در باد یافتم آن هنگام که در باد خو د را رها ساخت و خالی از هر حجم و محدو دیتی که در قالب تعر یفهای سفید و سیاه و بازی مضحک حقیقت و واقعیت  اطرافمان آید او یک حقیقت واقعی است پر ز احساس پر زعقل  و یا عاقلانه احساسی است او ر ا صدا ز د م و او نیز مر ا خو اند و در نسیم احساس این گو نه دختر باد و ناخدا با هم ندا ز دند

دختر باد: بر فراز ابرهاي پر اشک
ناخدا:به خيزش سبز گندم زار
دختر باد:در نسيم شادی

ناخدا:به گر ماي تب آلو د  زمين تشنه عشق
دختر باد: و به چتر آبي بي ادعاي آسمان
ناخدا : و باران پر کلام
دختر باد: بر قلب هاي کبود شده از حجم درد
ناخدا : و بادي که و جو د ر ها ترا در آغوش گير د و آن را تا بي نهايت زمان و مکان بو سه دهد
دختر باد: از حجمي که پر از اشکال نفس گير قراردادهاي پوچ است
ناخدا: و نقطه چينهاي پر ز بي نهايت ر ها ئی

دختر باد و ناخدا: فر یاد ز نیم حجم را از یاد ببر  که نو ر هیچگاه تو هم نخو اهد بو د…

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط تورج عاطف  | 

ای مهر بتاب
ای مهر بتاب magnify
گو یند که کسو فی در راه است و این کسو ف می تو اند همه ما را اند کی به و ادی اندیشه ببرد به این بیاندیشیم که ......


بیاندیشیم که این مهر تابان که این گو نه بی دغدغه مهررا مهمانمان می کند می تو اند هم نباشد و ما هر رو ز بی تو جه به این مهر می تاز یم و بی تو جه از آن می گذر یم بر ایمان مهر و عشقمان بدیهی شده است و این بدیهی بو د ن با عشق "آغاز از یاد بر دن عاشقی است آنگه که از یاد ببر دیم که چقدر هجر کشیده ایم تا به آن مهر معشو ق بر سیم و بدیهی شد سبز حضورش آنگه بدیهی می شو د و اگر معشو ق بدیهی شد عشق را از یاد می بر یم تا بار دیگر هجران نصیبمان شو د حالا بیاییم از این کسو ف در س از یاد بر د ن بدیهی دانستن حضو ر مهر را یاد بگیر یم هر روز عشقمان را تاز ه کنیم هر د م به یاد او به مهر بنگر یم و سپاسگذار ایزد باشیم کسو ف می گو ید هجران را از یاد نبر د و به همین دلیل مهر را نو ر را و گر ما و عشق را در یابیم

بیاندیشیم که و قتی کسو ف باشد چه می کنیم ؟ عده ای نماز و حشت می خو انند بر خی دیگر دلهر ه ای ته قلبشان می آید که اگر قو انین فیز یکی جو اب ندهد چه پیش آید و... آری می بینیم و قتی مهر نباشد تر س آید و قتی عشق را از یاد ببر یم وحشت را باید به آغوش کشیم بیاییم هر رو ز مهر را تقدس کنیم بیاییم عشق را یگانه راه دو ری از تر س بدانیم و تر س را نشانه ای بر ای آغاز بی عشقی معنی کنیم پس هر گاه که ترس را در و جو د مان حس کر دیم بدانیم عشق را از دست داده ایم آری کسو ف به ما گو ید که بی مهر ی همان خوش آمدگو ئی به تر س است


وبیاندیشیم که اگر کسو ف آید آنچه که مهم است خو ر شید است نه پو شاند ن صو ر ت او زیرا همه نو ر و گر ما مهر را باو ر دار یم پس عشق اگر باو ر شو د اگر آن را در آغوش بگیر یم بی تر دید هیچ کسو فی نمی تو اند چهره آن را بپو شاند عشق اگر عشق باشد بی زمان و بی مکان انکار نکر دنی است

آن شبی که ماه کامل شده بو د ناز نینی این فر یاد را به ماه سر داد هر چند در رو ز خو ر شیر گر فتگی هستیم اما چه ماه و چه خو ر شید تنها عشق را فر یاد کر د فر یاد ناز نین پر ی تنهائی ها را با هم ز نیم تا او حس تنهائی نکند و بداند تا دل عاشق هست هیچ دلی تنها و پر ی تنها هم  بی یار و یاو ری نیست پس باهم بخو انیم

شب است ستاره ها سر جا یشان ایستاده اند گوئی که ترابه خود میخوانند! زبان قابل فهمی دارند !زبان آشنا! زبان کودکی ها زبان آب ودرخت صدای جیرجیرک ها در تنهائی. صدای هرم هوای تابستان که در انتظار نسیمی خنک بشت دروازه د لت نشسته ! آری صدای آشنائی میشنوی دلت می خواهد یر درآوری وبالا بروی تا دل مریخ زهره ماه . اما نه ! توعکس های ماه رادر چشمان آرمسترانگ دیده ای نه آبی نه درختی نه برنده ای ! باز می گردی به زمین  همان بهشتی که تورا درخود برورانده .خیلی وقت است که از آسمان به یائین آمده ای روی زمین راه میروی .. چشمانی نگران تو را تماشاگرند مادری مهربان ید ری هراسان و زمینی کریم که مدام چشم بر آسمان داردو چلچله ای که سکوت قضا را می شکند .تا تو یرواز را به خاطر بیاوری .آری همه جیز برای تو آفریده شده تو برای چی؟ فلسفه بودنت را بیاد آوری. به آب نگاه کن که آئینه زمان است و به دستهایت که طراوت را از آن میگیرد وچشم هایت که نم نور را از آب دارد.نگاه کن به قلم همان که آب را هجی میکند و مدام خود را با نگارش صفحه های سیاه وسفید ذهن ادمی به تحلیل میبرد و به ستاره ها نگاه کن وبه ماه و به خدا بیند یش که تو را دوست دارد وعشق رابلند فریاد کن

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:5  توسط تورج عاطف  | 

فیلی نشویم magnify

همو ار ه ازواژه " شکار" می ر نجیدم و هیچگاه حاضر نبو د م که نه به شکار رو م و نه صحنه ای از شکار بنگر م اما در میان تمامی شکار ها شاید شکار فیل بر ایم بسیار رنج آو ر بو د همو ار ه به این می اندیشید م که چگو نه حیو انی به آن عظمت بخاطر تنها بخش کو چکی از بد نش یعنی " عاج" از پای در آید و مابقی اندامش بی هیچ مصر فی رها شو د می دید م که حتی در بر خی از شکارها هم که خو د ظالمانه است بعضی ها ظالمانه تر است ز یرا اگر نهنگها کشته می شو ند نه تنها ازچر بی آنها استفاد ه می کنند بلکه از گو شت آنان نیز بهر ه می گیر ند و یا اگر گاو و یا گو سفندی را می کشند از تمامی اعضای آن استفاده می کنند اما کشتن فیل برای تنها بخش کو چکی از اندامش عمل و حشتناک و ظالمانه ای است همو ار ه این شکار مرا به این اندیشه می بر د که چر ا فیل به تمامی اندام پرارزش نشده است  که این گو نه ظلمانه شکار می شود؟

 حکایت ما آدمیان نیز این گو نه است بیشتر ما تنها در پاره ای کو چک از وجو د مان ر شد کر ده و در دیگر مو ارد رشد نمی کنیم و یا بر ای ر شدش کمتر سعی می کنیم همین دو ر و ز پیش خانمی و آقائی بر سر پار ک کر د ن اتو مو بیل خو د به جر و بحث و در ادامه به  دشنامهای آنچنانی رو ی آو ر دند بعد از چند دقیقه که جناب مرد ( نه آقا!)با استفاده ازظاهر مهیب خو د مو فق شد جا را اشغال کند نگاهی به آینه کر د و شر و ع به مر تب کر د ن مو هایش کر د که در هنگام مشاجر ه با خانم از حالت مر تب شده اش خار ج شده بو د و قتی به این جناب قلدر نگاه می کر د م می اندیشید م اگر این آقا! همان انداز ه که به مو های سر ش می اندیشید به افکار بیر و ن آمده از این سر تو جه داشت باز هم این پدیده شخصیتی ضعیف  را در جامعه به نمایش  می گذ اشت ؟ و این در حالی بو د که خانمی که چند دقیقه پیش با دشنامهای آنچنانی این آقا را مهمان اد بیات نه چندان ظر یفانه و خانمانه خو د می کر د چند متر آن طر ف تر مشغو ل تجدید قصو رات رژلبش  در هنگام ارائه فحشها بو د و با دقت لبهایشان رژلب می ز د و از خو د به طو ر یقین نمی پر سید که اگر این گو نه که نگر ان ظاهر لبهایش هست نگر ان کلمه هائی که از  میان این لبها خار ج می شد هم باز هم این خانم را تنها در ظاهر خانم می تو انستم ببینم ؟ حکایت ما آد میان بسیار شبیه فیلم است بانو ی آر یائی از دو ستان مهر بانم چند عکسی از صحنه های وخشتناک تجاو ز به ز نان عراقی توسط نظامیان آمر یکائی بر ایم فر ستاده بو د به این می اندیشید م بر استی شعار نجات مر د م عراق از قید زو ر گو ئی های صدام و جلو گیر ی از خشو نت و تر و ریست در جهان اگر تنها شعار نبو د باز هم این تصاویر را شاهد بو دیم ؟ و قتی این عکس را به بر خی از دو ستان نشان دادم گفتند حقشان هست مگر دختران قصر شیر ین و خر مشهر را این گو نه نکر دند ؟!! بر استی اگر بعثی ها نادان آن گونه بر ما کر دند ما باید ر اضی بشو یم که بر مر دمان عراق نیز این گو نه ر و د؟  چر ا باید این گو نه راضی به رنج هم نو عمان باشیم ؟ و باز می اندیشید م اگر این شعار ها به و اقع سیاستهای اصلی آمر یکائی ها بو د باز هم گو انتانمو را داشتیم ؟ فجایع افغانستان را می دیدیم ؟ حکایت مخالف آنان را نیز دار یم که بار ها در طو ل تار یخ به بهانه اصلاح و تر بیت و باز گشتن انسان به ذات خو یش  و دین چه جنایتها کر ده اند چو ن آنچه همه ما سالها شاهد بو دیم و پدیده منحو س " طالبانزیم " را به عینه دیده ایم که به بهانه پاکی ز نان چه بر سر آنان آو ر ده و می آو ر ند  زیاد سیاسی نمی نگار م این پدیده فقط مال آمر یکا نیست و در تمام نقاط جهان به طو ر یقین آن را می بینیم و حتی خو د مابار ها
آن را تجر به کر ده ایم دیشب این فکر های تار یک به سختی مرا احاطه می کر د در حالیکه در چشن میلاد خو اهر زاده ام یاسمین بو د م و به قولم به آیلی دختر م عمل کر ده و همر نگ لباس او کراو ات صو ر تی زده و همراهش می رقصید م و به لبخندش می نگر ستم من نیز مد ل فیلی می اندیشید م راستی دنیا را باید تنها با بدیهایش دید ؟ دنیای را با ظلمهایش و تار یکی ها  باید قضاو ت کر د ؟ با نگاهی به شاد یهای آیلی و یاسمین و دیگر کو د کان در مهمانی  آرزو می کر دم ای کاش جامعه بشر ی از هر گو نه فیلی شد ن پر هیز کند و تنها از بعد تکنو لوژی و افزایش سلاحهای اتمی و فقر انسانیت و فاصله طبقاتی بسیار بین ثر و تمند و فقیر و افزایش خشو نت و نژاد پر ستی و جهل و تو هم رشد نکند و بتو اند مهر و عشق و خرد و  نز دیکی ملل و افزایش توجه به منابع طبیعی... نیز رد کند تا کو د کان همه عالم این گو نه چو ن زنان و کو د کان و مر دان بسیاری از نقاط عالم در رنج خو د کامگی و خشو نت نسو ز اند و فیلی نشو ند باشد که ایز د مهر این گو نه پاداشمان دهد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:52  توسط تورج عاطف  | 

نامه ای بر ای بانوی آر یائی magnify
درو د بانوی آر یائی
ز یک مرد آر یائی می خو اهم سخن گو یم اما شر مسار م که نام مر د و یا آر یائی را بر خو د نهم . مر دی نیستم ز یرا که در آیین مر دی نخست باید جو انمر د بو د و جو انمر دی من در این بیداد ر وزگار بسی آر ز وی محال است چگو نه می تو انم جو انمر د باشم حال که بر خلاف قو انین پد ر انم می تو ان بی اذ ن بانو ی خانه ام دو بار ه ز نی را به همسری برگزینم تو انم بانوی نخستینم را که به ز جر و محنت من خو گر فتن به گو شه انباری خاطره ها بیانداز یم وبه دنبال دختر کی دیگر رو م آری قانو ن امر و ز این گو نه بر ای من " مرد" نو شته شده است می تو انم کنیز انی را به خانه خو د بعنو ان همسر دو م و سو م آو ر م زیرا قانو ن به من این اجاز ه را می دهد که اگر امکانات مالی داشته باشد بجای آن که آن امکانات را بر ای همسر محنت کشیده سالهای طو لانی زند گیم هز ینه کنم می تو ان جو انی دگر را آزموده و نکاح دیگری را تجر به کنم آری بانو این گو نه مر د شده ام بانوی من می تو انم ز ند گیمان را با آن دگری شر یک کنم اگر بتو انم بجز زر خر ید کر د ن او به داد گاهی !!ثابت نمایم که می تو انم عدالت را در بین همسر انم بر قرار کنم عدالت ؟ می بینی بانو چه این کلمه هم چو ن مر د و آر یائی مر د به سخر ه گر فته می شو د ؟ چگو نه می تو ان با دست ز د ن به ظلمی ادعا کر د که در این ظلم می تو ان عدالت را بر قرار نمو د ؟ بانو از مر د بو دنمان تنها زر و زو ر م مانده است تو به این چنین مر دی می تو انی مر د گو ئی ؟ بانو از مر د بو د نم شر مگین هستم ز یرا مر دی اگر با مر دانگی همراه نباشد که تنها " نر" بو دن است بانو دیگر نمی تو انم در کنار تو ستار ه های شب را شمار م چو ن اگر بخو اهم عدالت آن گو نه را که قانو ن بر ایم تعر یف کر ده رعایت نمایم باید بستر پر از هجر و اشک و حسد و نفر ت را بین همسرانم تقسیم نمایم اگر بخو اهم عدالت راحفظ کنم باید در شهو ت رانی مر دانه ام هر دو ی شما را به یک انداز ه سهیم کنم اکر بخو اهم عدالت را تقسیم کنم باید پو ل بیشتری بد هم زیرا کنیز ان قر ن معاصر ما بعنو ان همسر دو م و سو م نیز از این بهر ه مالی ما که در طو ل آغاز ز ند گیمان تا به امر و ز کسب کر ده ایم نیز سهم خو اهند بر د همسر 2 و همسر 3 ز یبا است که اگر آن را در کنار هم بگذار یم و لایحه 23 حمایت از خانو اده را می تو انیم داشته باشیم آری بانو بر تو در و د می فر ستم از خو د و هم جنسانم بی زار م که این گو نه قانو نی اگر قرار باشد بر ایمان و ضع شو د بر ای ما مر دانی که فقط نر بو دن را با این قو انین می تو انیم داشته باشیم بانوی آر یائی من خشمگین نباش اگر مر د همان راد مر د باشد اگر مر د آر یائی همان مر د عاشقی و دلداد گی باشد اگر زال باشد اگر فر هاد باشد اگر بیژن شو د هیچگاه ر و دابه و شیر ین و منیژه را از یاد نمی بر د به عاشقانه های حافظ و مو لانا چنگ می ز ند چقد ر هو ای حافظ را کر ده ام
دلم از پر ده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا زقو ل و غز لش ساز نو ائی بکنیم

و باز حافظ سخن گوی نکته دان ز مر د آر یائی بر ایم گو ید که معشو ق بانو آر یائیش را جاو دانه عشقش می داند و این گو نه بر ایش می خو اند
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذ ت شر ب مدام ما
هر گز نمیر د آن که دلش ز نده شد به عشق
ثبت است بر جر یده عالم دو ام ما
بانو ی آر یائی شر مگینم مرا ببخشای
مردآریائی
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط تورج عاطف  | 

باید ر ها شد magnify
ر و ز هائی است چند که می اند یشد که عاقبت این دلداد گی ها چگو نه خو اهد شد ؟ پر نده فکر و خیال و اند یشه و حتی ر ویای خو یش را در قفس انتظاری نشانده است که دست ر و ز گار بلکه آنها را رها ساز د به این می اندیشد که ز ند گی در تکاپوی باید و نباید ها است او فکر می کر د که باید ر فیق بو د باید بخشید و لی هیچ انتظار نداشت حتی اند کی صد اقت هم سخت طلب می کر د او خو است که بر ای آن دگر ی زیستن را فر امو ش نماید از یاد بر د اگر خو د ز ند گی نتو اند کند چگو نه به آن دگر ی که دلدارش و نه او دلدار او است ز یستن را آمو ز د او از یاد بر د تا عشق را عاشق نباشد نتو ان عاشق معشو قی شد او نتو انست بیاندیشد که ترس و نیر نگ فر یب هیچگاه با عشق و غر یق در یای عشق شدن یکسان نیست و ر و ز ها و هفته ها و ماهها گذ شت و او در ز ندان " باشیم " و " نباشیم " صد ها بار سر به قفس کو بید و نا گه قر ار شد که تصمیم گیر د تصمیمی که به و اقع بر ای ادامه زیستن او است پای به عر شه کشتی گذ اشت و پشت سکان به ناخدا نجو ا کر د بی هیچ کلام ز یار اما غم کلامش را ناخدا حتی در بین خند ه های بی ر نگش تشخیص می دهد از خو د گشتگی های بی انتهایش ناخدا او را حس کر د از بی کلامی هایش از بی اند یشه ر هسپار شدنهایش از بی قیدیهایش به معشو قانی که حتی می تو انند اناری و آبی پوش باشند از از یاد بر د ن عشق سر خش از نبو د ن گفتارش بر فضای د نیای مجازی و از لابه لای امو اج ر ادیو ئی هم می تو ان شناخت که او عاشق نیست او معشو ق ندارد و چه سخت است بی معشو ق زیستن
امر و ز به او ناخدا ئی می گو یم
رها شو از عفر یت شک و تر دید دو ست نداشتنهایت
ر ها شو ز نقش بی رنگ پشت پر ده عاشق همیشه مظلو م
ر ها شو ز نفر ین در و غ و مخفی کار یها
ر ها شو ز آنچه ترا از تو بیزار سازد
ر ها شو ز تصو یر زیبائی نقاشی عشقت که هر رو ز جو هر های ز شت تز و یر و در و غ آن را زشت تر و ز شت تر می سازند
ر ها شو فر صت های بر باد ه عاشقی و عشق و رزی
ر ها شو از تر س معشو ق گز ینی
ر ها شو ز خلو تهای پر کابوس
ر ها شو ز لبخند های ماسیده بر روی لبهایت که کو ههای غم درو نت را نتو اند پنهان نماید
ر هاشو ز آنچه من و تو ر ا ما نمی سازد
ر ها شو ز لگد مال کر د ن کلام و پندار و ر فتار عاشقانه ات
ر ها شو ز آنچه تر ا از تو که رندی و عاشقی
کلام عاشق شیر از را یاد داری
عاشق و ر ند و نظر باز م ونیک می گو یم
که به چندین هنر آراسته ام
عشق را ز قفس تر دید ر ها کن
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:17  توسط تورج عاطف  | 

در سال 1896 بار و ن پیر دو کو بر تن انسان فر هیخته فر انسوی باز یهای المپیک نو ین را پایه ریزی کر د و منشو ر المپیک در همان سال تدو ین که نشان از دو ستی بین ملل و ضد نژاد پر ستی و مبار ز ه بر ای نز دیک شد ن و ار تقا ر و ح و نه بر ای تنها پیر و زی بو د بخو بی در آن لحاظ شد که نماد ر نگهای حلله های پر چم المپیک بخو بی این شعائر به معرض نمایش می گذار د بر ای تمامی جهان باز یهای المپیک نشانه شاد مانی و همبستگی و مبار زه بر ای جسم و ر و ح سالم است و این گر د همائی جهانی هر 4 سال انجام می شو د که پندار نیک و گفتار نیک و کر دار نیک بخو بی در جهان و رزش نشان داده و از آن بعنو ان یک نمادی بر ای دیگر جنبه های هستی استفاده شو د اما گو ئی بر ای ما این ر و یداد نیز معنای دیگرو منضاد با دیگر نقاط جهان دار د و از یاد بر ده ایم که دیدارهای المپیک معنی سلامتی و شاد مانی دارد نگاهی به خداحافظی ر ضا زاده قهر مان معر و ف ایر انی بیانداز یم بنا بر هر دلیلی حسین ر ضا زاده از صحنه رقابتهای و ر زشی کنار کشیده است به علت این کنار ه گیر ی کار ی ندار یم اما این واقعیت را همه پذیر فته ایم که عمر یک و رزشکار سر انجام ر و زی تمام می شو د آیا باید با خداحافظی او از و ر زش ما هم عزا چو ن رضا زاده بگیر یم ر ضا زاده را ملقب به نام جهان پهلو ان کر ده اند جهان پهلو ان واژه اساطیری ایرانیان است و لقبی است که به دلاو ر انی چو ن سام و زال و ر ستم و پو ر یای و لی و تختی داده شده که نماد مر دی و جو انمر دی و دلاو ری و شجاعت هستند آیا جهان پهلو ان قر ن 21 ایر ان باید این گو نه اشک ریزد ؟ پس شجاعت این جهان پهلو ان کجا رفت ؟ آیا پایان دو ران قهر مانی او مصادف با مر گش است که این گو نه از جایگاه ضعف جهان پهلو ان! عمل می کند؟ ما مر د م ایر ان و رسانه ها در قبال خداحافظی او چه کر ده ایم؟ رسانه های ما نو شتند” رستم از شاهنو مه رفت”راستی شاهنامه بدو ن ر ستم وجو د دارد؟آیا چو ن رستم در شاهنامه در دام برادر ناتنی خو د شغاد می افتد و به همراه اسب وفادارش می میر د باید ر ستم و شاهنامه را فرامو ش کر د؟شاهنامه کی به پایان ر سید؟ ر ستم چه ز مانی تمام شد؟ پو ر یای و لی به آخر رسید؟ همین شعار را در فر دای رو ز مر گ تختی نو شته اند باو ر کر دنی است پایان دو ران قهر مانی رضا زاده را با واقعه مرگ تختی یک گو نه تیتر زده اند بر استی تختی مرد؟آیا تختی از بین رفت؟ چرا نباید از رضا زاده استفاده کرد و او را مر ده پنداشت ؟ و این پایان ماجرا نیست در مراسم بدرقه ورزشکاران ما بر ای مسابقات المپیک به آنها پلاک شناسائی هدیه دادند گو ئی این پسر ان و دختران پار سی قرار است راهی جنگ شو ند آیا المپیک جنگ است ؟این آقایان نمی دانند مر دانی چو ن دو کوبر تن آمدند تا جنگی نباشد دو ستی در المپیک باشد جائی که اگر هیتلر خو نخو ار به دو نده سیاهپو ست آمر یکا جسی اوونس در المپیک 1936 بر لن تو هین کند همه به او معتر ض و بر تری نژادی او را به سخره گیر ند و یا اگر تحر یم المپیک در سال 1976 از سو ی کشو ر های آفریقائی و یا المپیک 1980 از سو ی بلو ک غر ب و البته ما و تحر یم المپیک لس آنجلس 1984 از سو ی بلو ک شر ق و باز ما!! انجام می شو د همه آن را مو ر د مو اخذه قرار می دهند بر استی چر ا جشن المپیک بر ای ما عزا است ؟ چرا به جنگ و نه جشن می رو یم ؟ چرا جهان پهلو ان ما جو انمر دی و مر دانگی و شجاعت و صبر را این گو نه از یاد می بر د؟ چر ا ما در زنده بودن او بر ایش مجلس ختمی با عنو ان ” رستم از شاهنو مه رفت” می گیر یم ؟ راستی چرا جشن المپیک را با پلاکهای شناسائی که به بچه های ایران هنگام بدر قه می دهیم تبدیل به عزا می کنیم ؟آیا بی دلیل است که ما را مر ده پر ست و عاشق عزا دانسته اند؟ پس رسم پهلوانی ما چه شد؟ آیین جوانمر دی ایرانی کجا رفت ؟ عشق پار سی را چه کر دند؟بیائیم چو حافظ این تر نم را ز نیم

عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان

روزی که رخت جهان به جای دگر کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:22  توسط تورج عاطف  | 

آرزو در پنجمین magnify
  عده ای عدد 7 را عدد شانس می دانند  اما پسر ک عاشق پبشه من پنج را دو ست دار د او همو ار ه به 5 امی و ایمان و عشق د داشته است و 5 را دو ست و با 5 ز ند گی کر ده است حتی اگر مضر بی از 5 باشد حتی اگر دقیقه 95.55 یک مسابقه فو تبال باشد که قاعدتا در دقیقه 90 باید پایان ر سد او حتی درووووود را هم این گو نه می نگار د و داستان 5 های او هنو ز ادامه دارد اما قصه 5 بر ای من به گو نه دیگری است .... ر و ز پنجم از پنجمین ماه سال آمد بر ای من این پنج از پنج در سال 85 که مضر بی ز پنج بو د داستان عجیبی را به ار مغان داشت داستانی ز یک ملاقات عجیب یک و عده دیداری که بی و عده بو د داستانی ز رو ز ی که هیچ گاه آن را از خاطر نخو اهد بر د آن ر و ز ی که بی آن که من بدانم ما تبدیل به من و تو شد و شاید فکر می کر د م که ما تبدیل به من و تو شد اما حال که به این دو سال گذ شته می نگر م بیش از پیش پی می بر م که داستان ما را هیچگاه نمی تو اند من و تو کر د که آن که ما اندیش هست نمی تو اند ره به من ر و د و تنهائی را حتی در تنهائی هایش به آغوش کشد تنهائی ها می تو اند انسان را بگیر ند اما این دل است که اگر دل باشد خو د خو اهی ندارد باو ر یگانگی را با من نمی تو اند باو ر کند بر ای او یکی شد ن من و تو را تداعی می کند و اگر غیر از این بو د اصلا دل نمی شو د و باز همان حکایت دیرین ناخدا را زمز مه نمی کند که " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است "
و حالا به 5 الهه امر داد که پنجمین ماه ز سال پار سیان است می اندیشم بر ایم 5 مر داد سر مای خاصی دارد که بر ای امر داد ر و زی بس غر یب و عجیب است 5 مر داد ر و ز گار ی بر ایم سر دی هجر را تداعی می کر د در آن ر و ز خاص ز مستانی دل و تابستانی رو ز گار در و رای تماشاکر د ن تئاتر لیلی و مجنو اثری از بزر گ بانوی تئاتر ایران ز مین پری صابری نتو انستم هجر را باو ر کنم هجر خو د از خو یشتن باو ر کر دنی است ؟ و این گو نه بو د که هیچگاه عشق و عاشقی و معشو ق بینی را هجران داستانی بر ایم نشد در این پنجمین ز پنجمین در سال 87 خو ر شیدی که باز مجمو ع ار قامش 15 و عددی از 5 را تداعی می کند می گو یم هجر را باو ر نکر د م هجر را نخو اهم باو ر کر د ن که عشق در و ن ما است ما که من را بی معنی می کند عاشقی را یک حقیقت بر ای زیستن و هر بهانه ای را بر ای عشق و ر زیدن بی محابا می پذیر د شاید آن گفته مهر بانو ئی در ست باشد که گفت " شاید ناگه بیدار شو ی و من همه رو یاهایت را باو ر کنم " و من گو یم ر و یا همان بو د ن ما است همان ما دیدن است همان عدم باور هجر حتی در خاطر ه تلخ ناخدا در 85/5/5 باشد
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:7  توسط تورج عاطف  | 

زآن تولد دیگر magnify
بهزاد دو ست عزیز م در مر داد ماه دو تو لد دارد میلاد این پسر مر دادی سالها است که در گر متر ین ماه سال جشن گر فته می شو د اما این مر داد بر ای او تو لد دیگر ی نیز هست شاهزاده خانم قصه عشق و شعر و زیبائی ز ند گیش با او آغاز و تو لد دیگری را در جشن یگانگی جشن خو اهند گر فت و حال و هو ای این شاد مانی را بخو بی در پست او مشاهده می توان کر د این حال و هو ا مرا به یاد میلادی مر بو ط به گذ شته نه چندان دور و لی بسیار دو ر از امر و ز انداخت میلاد ی که در یک جشن دو نفر ه د و با تر نمهای فر و غ جشن گر فته شد خو ب به یاد دار م شاهزاده خانم قصه عشق آن میلاد این ترانه را ز فر و غ و به نیت میلاد خو اند صدای آرام او را همچنان در ذهن و قلبم حک کر د مر د مکهای قهو ه ای او این تر نمها را دنبال می کر د و لبهای زیبایش چنین میخو اند
به آفتاب سلامی دو باره خو اهم داد
به جویباری که در من جاری است
به ابر ها که فکر های طویلم بو دند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر می کر دند
.....................
و بر استی در آن هنگامه که خشکی اطرافمان که همه از نفر ت و دو ر و ئی و تلخ اندیشیها بو د سپیدار های باغ عشق ما چه آسان ر شد می کر د ند سپیدار های عشق ما که عشق را به تمامی به نمایش می گذاشتند عشق فرا تر از زمان و مکان و اطرافمان بود عشق به همدیگر ما این گو نه بود میل به بخشیدن - ایثارگری و هم دردی و درک سریع و تلاش برای برآوردن خو استه ها و محبت دو طرفه و...را به نمایش می گذاشت عشق به بزرگتر هایمان را به صور ت احترام نمایش می دادیم و عشق به پر نده های کو چکی که به بالهای ما آویخته در پناهمان بو دند را با خیر خو اهی و مهر نشان می دادیم ولی شلاق هو لناک اتفاقهای روز گار بد گو نه به ما نو اخت و طعم هجر را مهمان ما کر د آن گو نه که فر و غ مهمانمان کر د
کلاغها آمدند و این کلاغه این گو نه بودندو بانو گفت د
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
بر ای من به هدیه می آور ند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
وشکل پیری من بود

نفرت زآن راهیان اندک هم قفسی به ار مغان گر فتیم نفر تی که برای ما پر خاشگری و بی احترامی و خشو نت و ستیزه جوئی وحسادت را ار مغان دادند آنانی که به بزرگتر هایمان طعم ترس را با چاشنی نفر ت و به جو جه های بال شکسته ما تحقیر به ار مغان آو ر دند دیگر تو لد دیگر شهریور ماه را از یاد بر دیم ما از نفر ت این هم قفسی ها هجر را به آغوش کشیدیم و...
وحالا می اندیشم شاهزاده شعر و عشق زندگیم چه می کند؟ و من این شعر را زمز مه می تو اند بکند
میآیم میآیم میآیم
و آستانه پر عشق می شود
ومن در آستانه به آنهائی که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پر عشق ایستاده سلامی دوباره خو اهم داد
و حالا من به همه آنهائی که چو ن بهزاد و شاهزاده خانم رو یاهایش دو ست دارند و عاشق هستند سلامی دگر خو اهم داد و به آن دختری که رو ز گار عشق را از او ر بو ده سلامی دو باره در آستانه پر عشق می دهم سلامی از جنس آفتاب مهر و عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 18:43  توسط تورج عاطف  | 

چشمهایت به چه این سان نگران می نگر د؟ magnify
چشمها را به آن سو ی می دو ز د گو ئی در این حو الی همه دیدنها را بر ده اند گو ئی تنها در دو ر و آن سو ی ناخو د آگاه است که می تو ان دید و شنید و گفت و بو ئید و لمس کر د آن دو ر ها سبز ه ها سبز تر ند ؟ این شو خی سالهای دو ر ما بو د که چگو نه زآن سو ی دو ر ها بو ی خو ش آید و هیچگاه نتو ان بو ی سیب باغچه خو د را بر بر گر فت سیب شیر ین باغچه را گاز ز د به آن سیب باغچه خیر ه شد و باو ر کر د که این سیب و اقعی است سیبهای و اقعی را زآن همسایه رو برو تو ان یافت چه تو هم رنج آوری چو ن بو ی پیاز داغ وسو سه انگیز ی که از پنجر ه آشپز خانه منزل ناشناسی می آید و هزاران آش رشته مادر و ماد ر بزر گ و همسر و خو اهر نتو اند آن مز ه را در ذهن تداعی ساز د چو ن بو ی آن جگر گی سر پل که همه می دانیم که نه جگر و دل و قلو ه اش بهتر ین است و نه ظر ف و دستهای اطمینان بخشی دار د اما همو اره آن بو را به صد دل و جگر خانگی تمیز و پاکیزه تر جیح می دهیم و یا بو ی آن دست فر و ش فقیر سر بازار که ساندو یچهای مانده خو د را به گو نه ای بر ای ما وسو سه انگیز به نمایش می گذار د که حاضر نخو اهیم شد هیچگاه آن بساط پاکیز ه ای که در خانه ز بهر درست کردن ساندو یچی مهیا کر ده ایم را به رقابت با آن بیانداز یم همیشه آن دو ر خو ش تر است آن نهال سیب پر بار تر است که در دسترس ما نیست؟ خو شبختی زآن پر نده دو ر دست ز ناکجا آباد و بی ز مان می آید ؟ اما آغوش مهر بان همین جا است در کرانه بی مر زی ناخو د آگاه اگر آن را باو ر کنیم خو شبختی نز دیکتر از هر نز دیکی است اگر آن را نظاره کنیم خو شبختی می تو اند بو سه بر تصو یری باشد که آن دو ر ها گر فته ای تصو یر ی زآن دختر ی که پاها را در رو د خانه نز دیک شهر به خنکای آب سپر ده بو د خوشیختی می تو اند لمس قاب عینکی باشد که ر و ز گار ی پیش تو جا گذاشته بو د خو شبختی می تو اند خو اندن نامه های گذشته او باشد خو شبختی مر و ر خاطرات دو ر دست تصویر رژلبی بر روی یک کار ت تبریک زرد شده در پهنه تاریخ باشد خو شبختی می تو اند گلهای پژمر ده خاطره ما شو د خو شبختی می تو اند حس پر و از ر سیدن به آن دو ر نز دیک باشد خو شبختی می تو اند خو اند ن دستور آشپزی غذای رو ح ناز نین مهر بانی باشد خوشبختی می تو اند یاد آن گر مای زیر گر دنت باشد که عطر مو هایش را به تمامی به و جو د ت فر و می برد خوشبختی می تو اند عاشقی باشد بی اد عا و بی تو قع وخو شبختی می تو اند تصویر به آغوش کشید ن آن چشمهای نگرانش باشد و این تصو ر شیر ین که به او گو ئی چشمهایت به چه این سان می نگر د ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:3  توسط تورج عاطف  | 

سلام الهه امرداد magnify
زدیر باز در میان پار سی مر د مان هر ماهی بر ای خو د نماد ی ز خو شبختی و طبیعت به ار مغان داشت نماد خر داد که او ر ا الهه خو ر داد می نماید ند تندرستی و ر سائی و نگهبان تندرستی و آب بو د و الهه امرداد نمادی بر ای بی مر گی و نمر دنی شد ن و شاید زیبا باشد که از هنر حکیم طو س فر دو سی در استفاد ه از این دو نماد گو یم که فر مو د

ز خر داد باش از بر و بو م شاد

تن چار پایان ز مر داد باد

از این ر و به الهه امر داد و یا مر داد سلامی گو ئیم سلامی که معنی بیمر گی دارد و شاید بتو ان به نو ع دیگر آن را نماد ز ندگی نامید مر داد تهر ان زیبا آمد در یک صبحگاه ابر ی مر داد مهمان شهر بی آب و بی بر ق و آلو ده ما شد تا بگو ید سلام آمده ام تا شما را امید دهم به بی مر گی نه آن که مر گ نمی آید که مر گ تنها رفتن جسم است آنچه بی مر گی است رو ح است و عشق و نو ر و مهری که باید میان همه ما باشد امر داد تهران 87 نسیم خنکائی را در صبحگاه مهمانمان کر د خنکائی که دمی کلافگی و گر مای تابستان خشک از ما دو ر نمو د به این اند یشه کر دیم که لختی با خو د بیاسائیم و مر دادی و زندگی گو نه بیاندیشیم مر دادی که او ج گر ما است که می تو اند به نو عی اوج عشق هم معنی باشد مگر عشق چیز ی جز گر ما و نو ر بر آن می تو ان تصو ر نمو د ؟ مر داد مهمانمان کر د حتی چند ساعتی که در آغاز حضو ر ش بو د حضو ری که گر ما ی طبیعت را به خنکای اندکی آسو دگی مهمان کر د به مر داد سلامی می دهم به لطافت باد خنکائی که در او لین ر و زش به ما پیامی داد که ” هر چیز ممکن است ” می تو ان امید داشت به خنکای نسیمی که در گر م تر ین ماه سال بر و جو د مان می و ز د می تو اند امید و ار بو د به مهر طبیعت که به مر دمان خسته از بی آبی و بی بر قی و بی ز مانی و بی عشقی هر رو ز را به رو ز دیگر پیو ند بی اند کی ر وز اندیشی می گذر انند اعلام نمو د که می تو ان امید داشت و ایمان را در برکشید و عشق را به آغوش در آو ر د ز ابر های سیاه آسمان امر و ز صبخ تهران سلامی زعشق و در و دی ز مهر و امید دادم امید به انداز ه خنکای نسیم صبحگاهی غیر منتظر ه او لین ر و ز گر م تر ین ماه سال تا به یاد آو ر م که

آری ز ند گی باید کر د با عشق و امید و ایمان و همه با در و دی به مر داد و همه مر دادیان به استقبال و جاو دانگی عشق رویم
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:12  توسط تورج عاطف  |