تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
سوار کدام دیارم؟ magnify
پر سید ز من سو ار دشت شاد مانی و یا باتلاق اندو ه ؟ و شاید هم سر گر دانی و ر ه به سو ی دشت بی خیالی نهادی ؟ خندید م و این گو نه پاسخش گفتم

مهر بان! ز ند گی کنم بی نگاهی به مقصد گاهی در دشت بی خیالی و گاهی در کو هستان اندیشید ن بر هر ذر ه خاکی و قطعه سنگی ز حاد ثه زندگی گاه به خرابه های تلخ اندیشی ر و م و گاه در قصر زیبای خوش بینی به کل هستی سیر می کنم گاه راهی به سو ی در یا بزر گ اندیشی و بیدلی می رو م چند صباحی هم دشت بی خیالی و صحر ا ی چاره اند یشی جنگل سبز ر فاقتها و مر داب تنهائی و در یای عاشقی است که همره من است گاه به آسمان غفلت رو م جائی که هیچ کس نمی تو اند مرا یابد و مو ها را در نو ازش باد خیال رها سازم چند گاهی هم در مر داب ریز بینی و کو ته اندیشی دست و پا ز نم دلم گاهی آنچنان به آسمان خیال آسو ده میل پر و از دار د و هراز گاهی در زیر ز مین بد بینی و بد عاقبتی گو شه گیر ی می کنم و لی هر چه که زیستن را تجر به می کنم می اندیشم که ز ند گی را زیستن باید ز ند گی را یاد باید گر فت و چگو نه زیستن را باید آمو خت حتی چگو نه مر د ن هم ز آن گو نه در سهائی است که نباید زآن غافل شد آنچه که باید از یاد نبر د این است که مر گ ر و زی به سر اغمان می آید پس چه خو ش اندیشی است که ما به دنبال ز ند گی ر و یم زند گی که زند گی است تنها با عشق و ر زید ن بی تو قع زیرا گنبد د کبو د با مهر در و ن و یا سیاه آسمان با ستار گان نامحدو د نیاندیشدجز به آن که زیستن را ز ند گی باید کر د باید بر دیو ار های کاهگلی شهر که از بی مهر ی خشک شده اند آبی زمهرورزی پاشیم بو ی طراو ت و خاک را دو بار ه تجر به کنیم وحس لمس چمن را دو بار ه ز نده کر د گر مای خو ر شید در یک رو ز زمستانی را بار دیگر تجر به کر د صدای خش خش بر گهای پاییز ی را بار دیگر شنید خنکای آب رو د خانه را بر رو ی پاهای بر هنه تجر به کر د چشمها را بست خر و ش امو اج در یا ها را شنید تصو یر بو سه بر لبهای یار را بار ها به یاد آو ر د بو ی عطر ش را مز مز ه کر د و بر رهگذ ر انی که در چشمهای او خیر ه می شو ند حساد ت و ر زید و فر یاد عشق سر داد سوار بر اسب سر کشی نشینیم و روبه سوی زند گی تاخت ز نیم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:9  توسط تورج عاطف  | 

م
بگذار با تو ترنم کنم magnify

گوئی در حال و هو ای او هستم و نمی تو انم از او بگریز م که گریز را نمی خو اهم از ترسید ن و گر یختن بی زار شد م رو ی به ترانه های بانو می آور م و می خو انم

……بدی های من چه هستند

جزشرم و عجز خو بی های من از بیان کردن.

جز ناله های اسارت خوبی های من در این دنیا که تا چشم کار می کند دیو ار است و دیو ار است

وجیر ه بندی آفتاب

وقحطی فرصت است

وترس است

و خفگی است

و حقارت است….

…………………….

و من می گو یم

ای بانو !عجز از گفتن خو بی را بدی دانستی اما مهر بان من عجز از خو د خو بی کر دن را چه می تو ان بیان کرد؟ از اسارت در دیو ار های ترس و خفگی و حقارت .. گفتی

و من از زندان دهشتناکی یاد می کند که هیچ چشمی نمی تو اند میله ها و دیو ار ها ی آن را شمر د آری زندان جانو ران دو پا که نام آدمی را بر خو د نهاده اند و روح انسانی را مدفو ن کر ده اند چنین است از جیره بندی آفتاب نگو یم از مرگ مهر گو یم از گدائی بر ای اندکی فر صت بر ای عشق و رزیدن زعشق گفتن ز عشق شنید ن و در عشق مر دن گویم

زگو دال مخو ف ترسی گو یم که ریسمان هیچ تهمتنی نتو اند ما را زآن بر و ن آرد از ترس رستم و نا امیدی منیژه و از حقارت بیژن گفتم از خفگی صداهائی که گو ید عاشق مر د مکهای شیرین هامعشوقی بو د و هست و خو اهد بو د که همو اره تر دید زعشق و عاشقی را هدیه به فرهادها کرد و فر هاد تنها زیر لب و در نجوای آرامتر از نفسش و همراه تنفسش گفت عاشق توام.

اما چو ن تو نمی تو انم تحمل کنم که عاشق نبو د و عاشق نشد و عاشق نماندو با تو این تر نم زیبایت را زمزمه می کنم

بگذار تا به طعنه گویند مردمان

در گو ش هم حکایت عشق مدام ما

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:19  توسط تورج عاطف  | 

جمعه من magnify
باز با فر و غ هم آو ا شدم بانوی شعر و عشق بر ایم ز جمعه چنین گفته بود
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چو ن کو چه های کهنه غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
.......
و من گفتم
جمعه هیاهو
جمعه در واژه های متروک
جمعه چو ن خیابانهای بی پایان غم و اندو ه
جمعه پر ز افکار بیمار و او هام مهجور
جمعه بیداری زبیخو ابی
جمعه در انتظار نامردمان با تصویر مادرانه مردابی!
جمعه تسلیم صداقت در بر ابر بی شرمی
جمعه آوای گر یه کو د کان بی هیچ رحمی
...................
و باز فر و غم ادامه دهد

خانه خالی
خانه دلگیر
خانه در بسته هجو م جو انی
خانه تاریکی و تصویر خو ر شید
خانه تنهائی تفال و تر دید
خانه پر ده وکتاب و گنجه تصاویر
.........................
و من گو یم به بانوی محبوب
خانه پر ز تنهائی های مهجور
خانه پر ز دلگیری ز دلشکستنی های معمو ل
خانه در بست در اختیار پیری
خانه اسیر تاریکی و مر گ مهر و نور آن ستاره ای جعلی
خانه تنهاتر از تنها و خالی زحافظ پر ز تو همات ناخدا دیوانه
خانه بی پر ده و خالی زکتاب و پر ز کمدی تصاویر گذ شته و خنده
......................................
وبانو باز نجو ا می کند و گو یدم
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
دردل این جمعه های سامت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرورگذر داشت...
.............................................
و من گو یم که
کدام آرامش واینجا پر ز غر و ر مادر انه قلابی است
در دل این تو همی که آخرین ر و ز هفته است
آخرین امید یافتن مادری بر اشکهای دخترکم خالی است
طفلکی بانو ی کو چکم چه هجرانی زآن واهی است
در دل خانه های این مادر جز هوس و فر یب هیچ بود و هیچ
آه چه پر غر و رو مداوم ادعائی پوچ بود وپوچ
وپرسم که پهشت ز یر پای مادر انی چنین نیز بود؟
آری مر در یائی همیشه لیاقتش مردابی چنین  نیز بود؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:18  توسط تورج عاطف  | 

این یک مر ثیه نیست
این یک مر ثیه نیست magnify
عادت کر ده ایم که در رثای دیگران بنو یسیم و بعد به بیان بیوگر افی و آثار و بعد در قطعه ای که نام هنر مندان بر آن نهاده ایم آنان را رها کنیم اما قصد ندار م این گو نه بنگار م زیرا کار م زندگینامه و مصیبت نامه نویسی نیست منتقد سینمائی هم نیستم دو ست دار م از عشق و ز ندگی و هنر و هنر مندی چو ن شکیبائی آن گو نه که خو د شتاختم بنگارم . شکیبائی از معدو د هنر مندانی بو د که با چشمهایش آن گو نه سخن می گفت که شاید نیازی نبو د که با کلام و تن صدای گیرایش به حرف آید شاید اگر شکیبائی در عصر سینمای صامت زندگی می کر د باز هم چنین مطرح بو د هامو ن سینمای ایر ان در آن فیلم جاو دانه مهر جو ئی سر گشتگی و کلافگی و عاشقی بهر معشو ق و نه عاشقی بهر عشق را به نمایش گذاشت آن سالها حس سر گشتگی شکیبائی را بر پر ده سینما دید م و بعد در کشاکش رو ز گار در هنگامه ای خاص که چو ن او شدم به این اندیشید م که بر استی آن فیلم هامو ن شکیبائی و یا شکیبائی هامون بو د؟ تمامی حس رقیق که عشق نیست که حس ترس و فرار که به دستاوزی چو ن عشق چنگ می ز ند در این فیلم دیدم و بعدها تجر به کردم و این او لین خاطر ه من با هامو ن شکیبائی بو د که این نقش هامو ن را در پاره ای از او قات من هم بازی کر دم و لی در دنیای حقیقی هامو نی من هیچگاه نتو انستم چو ن او و دنیای سینمائی هامو نش باشم و در رو ز گاری که سر یال رو ز و رو ز گاری را مشاهده کر د م به در ستی دیدم که معجز ه عشق مادر ی ( ژاله علو) از راهزنی چگو نه مر دی پر عشق به زیستن و زندگی و کار و تلاش می سازد آن گو نه که تفنگ و نیر نگ و فریب و دزدی رنگ خو د را به داس و صداقت و تلاش و زحمتکشی تغییر می دهد اما او ج خاطر ات من از شکیبائی آن وکیلی بو د که در خانه سبز زند گی در کنار خانواده اش بنا نهاده بود وکیلی که زعشق می گفت ز عشقی که سبز و جاو دانه ای به گو نه است که حتی اجداد منقش شده در تصاویرش را هم با خو د همراه می دید و این مصداق همان کلامی بو د که اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است شکیبائی با کلامش با میمیکهای صورت و جاو دانه دیالو گهای که ادا می کر د هر چهار شنبه خانه های همه ما را سراسر از عشق می کرد تر نمهای سهر اب را به یاددار م که در مجمو عه ای می خو اند و هنگامی که به آن تر نمها با صدای شکیبائی گوش می داد م به شکیبائی سهراب گو نه ای می رسیدم از شکیبائی آثار دگری نیز دیدم صبحانه بر ای دو نفر از دیگر آثار شکیبائی بو د که آنجا نیز در سهائی از و صل حتی در ظاهر هجر می داد در سها ز جفت ایرانیانی که بسیار ز یاد ند و هر روز بی هیچ دلیلی دو ر و دو ر تر از هم می شو ند اما آخرین اثر شکیبائی را یک ر و ز قبل از مرگش دیدم اتوبوس شب
شاید کمتر اثری بدو ن استفاد ه از ابزارهای متدوال داستانهای عاشقانه که همو اره یک ز و ج را به نمایش می کشد می تو انست این گو نه عاشقانه ها را نمایش دهد اما در این فیلم در خشن ترین رابطه انسانی یعنی رابطه دو دشمن در یک جنگ عشق جاری است در این حکایت عشق مابین شکیبائی با اسرای عراقی و آن پسر ک احساساتی بسیجی بخو بی هو یدا می شودآنجا که حتی بر روی جاده ای مین گذاری شده در دل شب اشکهای شکیبائی که عاشقانه بر زمین می ریز د و یا آن کشیده که زعشق انسان دو ستی بر گو نه پسر ک بسیجی می زند که قصد کشتن اسیر ی را دارد شکیبائی در این فیلم هم زعشق بی کلام گو ید ز عاشقی مر دی که یک پا است و در به در به دنبال فرزندش از لابه لای امو اج پراکنده یک رادیو مستعمل شکسته می گردد عشقی که با گذاشتن دسته گلی در یک پو که نارنجک هم هویدا است عشقی که آن پسر ک نیمه ایر انی و نیمه عراقی از خو ر دن فالو ده و بستنی ایرانی ازسوی عراقیها و شنیدن به آوای ام الکلثو م عراقی ها توسط ایرانی هامی گو ید زآن پل در رو یا که دو طر ف ارو ند ر و ند ما و یا شطالعرب عراقی ها را وصل کند و پل دو ستی و عشق نام گیرد آن عشقی که شکیبائی با عوض کر دن نوار های موسیقی عربی و ایرانی نشان می دهد موسیقی که دو طرف دشمن هر دو آرام می گیرند و در مو سیقی عشق را می یابند و یا آن هنگام که به بهیاری که قصد دارد بعثی را بکشد می گو ید تو نباید چو ن او شوی بلکه باید او را چو ن خو د ت کنی و شکیبائی باز یک پدر و عاشق را نمایش می گذارد اشکهایم مجالی بر ای ادامه نمی دهد نمی گو یم خدایش بیامرزد که می دانم هنرمند همو اره آمرزیده است و در آخر تنها از زبان حافظ می تو انم از او خداحافظی کنم
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دو ام ما
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:22  توسط تورج عاطف  | 

ماه پشت ابر باقی نمی ماند magnify
من و آیلی و یاسمین خو اهر زاده ام ماجرائی را دیشب داشتیم به پشت بام خانه جائی که به یاد حیاطهای پر صفا سالهای دو ر درست کر ده ایم رفته و از آنجا به ماه نگاه می کر دیم ماه دیشب همان ماه شب سیز ده بو و هنو ز یک شب تا و عده دیدار در بدر کامل به ما می داد اما همین ماه شب سیز ده هم چو ن تمامی آفریده های خدا زیبا بو د جابه جائی ماه بر ای ما سه تا جالب بو د دفعه او لی که ماه پشت ابر ی سیاه رفت آیلی و یاسمین غمگین شدند و نا امید با ماه زیبای آن شب خو استند و داع کنند و لی من گفتم " ماه پشت ابر باقی نمامند" بچه ها طبق معمو ل سو ا ل پیچم کر د م و من از آنها خو استم منتظر بیرو ن آمدن ماه شو ند تا جو اب سوالشان را بگیر ند و ما منتظر شدیم چهر ه های پر از کنجکاوی و بی قراری و نگر انی بچه ها بر ایم جالب بو د و سر انجام که ماه از پشت ابر بیر و ن آمد فر یاد " دائی " و "بابا " که از زبان یاسمین و آیلی بیر و ن آمد به آسمان رفت و من خندیدم و گفتم بچه ها دیدید در حالی که آسمان سیاه بو د و هیچ نشانی از ماه نمی دیدیم به یک بار ه ماه از زیر ابر در آمد همه جا را رو شن کر د اسم این یعنی " ماه زیر ابر نمی ماند" زندگی هم این گو نه هست راستی ها و مهر بانیهای و اقعی و عشقهای تا بی نهایت و اتفاقهای خو بی که در زندگی زیبای همه ما قرار است اتفاق افتد شاید گاهی زیر حر فهای در و غین و آد مهای فریب کار و حو ادث غمگین بر و ند اما همیشه شاد ی و عشق و زندگی پیر و ز خو اهند شد و این گو نه هست که " ماه زیر ابر باقی نمی ماند"دیشب هر سه کلی در زیر نو ر ماه بازی کر دیم و از آنجائی که آیلی و یاسمین همیشه لنگ نفر سو م بر ای و سطی بازی کر دن هستند من عضو سو م تیم وسطی آنها شد م و صدای قهقهه ما مطمئنا به ماه هم رسید و قرار گذاشتیم که امشب هم در ماه شب چهار د هم به پشت بام ر و یم و به ماه بنگر یم و یاد بگیر یم که عشق خو اهد ماند و مهر بانی خو اهد ماند و در ستی و صداقت چو ن ماه خو اهد ماند و نفر ت و خشم و در و غگو ئی و فر یب چو ن ابر های سیاه ظاهرا بزر گ نمی تو انند ماه را زیر ابر نگاه دار ند پس امشب از همه ناز نینانی که این چند خط ناخدا را می خو انند دعو ت می کنم که به رو ی عر شه کشتی عشق آیند و همه با نگاه به این ماه زیبا بخو انند
اگر عشق همان عشق باشد هیچ غیر ممکنی وجو د ندارد
بیائیم همه جشن ماه را با لبخند و دلی پر عشق و غریو شاد مانی داشته باشیم
ناخدا و آیلی و یاسمین با شما امشب خو اهند بو د
قصه ماه همان قصه عشق است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:53  توسط تورج عاطف  | 

یادداشتی بر ای رو ز پدر از سوی یک  پدر magnify
دختر م صبح مرا از خو اب بیدار کر د هدیه ای به من داد و گفت " پد ررو ز ت مبارک " شیر ینی یاد آو ر ی چنین ر و زی از سو ی بانوی کو چولویم بر ایم بی نهایت بود و این شیر ینی ز مانی بر ایم بیشتر می شد که در زیر سو الهای سخت آیلی کو چو لو به دنبال جو ابهای منطقی باید می گشتم سو ال او ل آیلی خیلی ساده بو د " چرا رو ز پدر تعطیل است و ر و ز مادر این گو نه نیست ؟" خو ب جو اب به این سو ال بسیار سخت بو د در رو ز گار بی منطق همه چیز را می تو ان همه گو نه تحلیل و اجرا کر د شاید این فر یاد بسیاری از فمنیستها باشد و شاید بسیار ی از مر دان هم ادعا کنند که این تعطیلی دلیلی بر بر تری نیست اما جو اب هر چه که باشد بر ای تو ضیح آن به یک کو د ک 8 ساله باید به نو ع دیگر ی از پاسخگو ئی متو سل شد از این ر و سعی کر د م که به سو الهای آیلی در مو ر د رو ز پدر جو اب ندهم بلکه به او بگو یم که امر و ز تنها یک ر و است و ر و ز پدر و حتی ماد ر می تو اند به انداز ه تمامی ر و ز های سال باشد به آیلی گفتم روز پدر به معنای تعطیل بو د ن آن نیست مفهو م ر و ز پدر هدیه خر ید ن دیگر ان بر ای پدر خانو اده نیست مهم هم این نیست که در چنین ر و زی بر نامه های تلو ز یو ن و خصو صا فتیله که بر نامه محبو ب آیلی است اجرا می شو د مهمترین مسئله امر و ز عاشق بو د ن است عاشق بودن بین پدر و فر ز ندان و حتی بین پدر و مادر و هر کسی که پدر در اطراف خو د دارد به آیلی گفتم عاشقی زمان دارد ؟ با چشمهای زیبای سیاهش سر ش به علامت منفی تکان داد و باز پر سید م عاقشی مکان دارد و باز جو اب منفی داد و این گو نه بو د که فر صت کر دم ادامه دهم و گفتم
دختر م رو ز پدر باید به انداز ه تمام رو زها باشد یک پدر چو ن ر وز پدر باید هر رو ز احساس پدری کند هر مو قع دلش بخو اهد که پدر باشد فر ز ندش را در آغوش گیر د مادر را ببو سد و مهر بان باشد یک پدر باید هر روز و هر لحظه به فکر شادی در خانه باشد و اجازه دهد تنها فر یادی که در خانه طنین انداز شو د فر یاد شو ق و شادی باشد یک پدر باید به فکر تعطیلی نباشد به فکر فتیله نباشد در این اند یشه نباشد که هدیه ای وجو د دارد یا نه چو ن ببزرگتر ین هدیه یک پدر و جو د خانو اده مهر بانش است که نام او را به ید ک می کشد یک پدر در تمام ر و زها عاشق است و این عشق را همو اره هم پدر و هم خانو اده اش بی بهانه ر وز و تعطیلی و هدیه و بر نامه فتیله جمعه تعطیله به هم هدیه دهند و ....
با آیلی بسیار از عشق گفتم از مهر بانی از قدر همدیگر دانستنها از دیدن و لذت بر دن از همدیگر از صبر گفتم و سر انجام هر دو با هم فر یاد ز دیم
اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقوله بی معنی است....
شاید کلمه مقو له بر ای آیلی سخت بو د اما به طور حتم متو جه شد همیشه باید عاشق شد و عاشق ماند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:56  توسط تورج عاطف  | 

پدر بی یک کلمه اضافه magnify


رو ز پدر است و همه جا صحبت از پدر نمو نه است عجیب است که در و ادی کلمات پارسی بر ای دیدن آفتاب به سراغ چراغی می ر و ند و این حکایت همان حکایت پدر نمو نه است می پر سیم اگر پدر همان پد ر باشد دیگر نیازی به معر فی دارد ؟آیا باید به دنبال نمو نه گشتن آن رفت ؟ پدر اگر همان پدر که نشان عشق و علاقه و حمایت و مهر است اگر بتو اند باشد دیگر نیازی به مقایسه شدن ندارد پدر اگر پدر باشد که خو د انسان نمو نه ای است پس چه نیاز به پسوند نمو نه دارد ؟ و این داستانها و واژه ها ادامه دارد امر و ز از تلخی ها نمی گو یم فقط آرزو می کنم که همه مر دان واژه پدر به معنای و اقعی آن که جو انمر دی و مر دانگی و مهر است را باور کنند و سعی نمایند که آن گو نه باشند و به یاد داشته باشند پدری کر د ن مهم است ترنمی بر ای عشق جاو دانه ام آیلی سرو ده ام که مدتها پیش آن را در بلاگم گذاشته بو د شاید مقالی تکراری باشد اما حس من بر ای رو ز پدر را به بهترین حال بیان می کند رو ز پدر بر همه عاشق مر دان آریائی مبارک باد

ترنمي براي تو

به چهره ات مي نگرم كه چنين آرام در بستري پر از عشق پدرانه خفته اي و با نفسهاي گرمت به من شهامت ادامه راه را مي دهی .

به صورتي كه از تلطع معصوميت و عشق مي درخشد و چشمهاي من شبنمي از بيدادي است كه بر تو رفته است .

به سيه گيسوانت مي نگرم كه عطر آن را نتوانم از ياد بردن و بي عشق آن دمي هم دم نتوانم آسوده زدن

به چشمهائي كه اين گونه در خوابند و مرا مصمم مي كنند كه تا آنجا كه تواني باشد اجازه ندهم غم جرأت حضور در آنها را داشته باشد .

به آيلي مي نگرم و مي پرسم به كدامين گناه به ديار فراموشي رهسپارت كردند ؟

به عروسكم مي گويم عطر مهر مادري چه براي تو بي دوام بود و رهسپار ديار هوسراني شد .

 مرداب بي مهري چه خوش نحفه براي او بود كه از بهشت زير پايش پيشي گرفت .

مي پرسم ارزش اين سنتها و حرفهاي مردمان بي دل روزگارمان چه اندازه بود كه بر خود نام "نامادري" نهادي قبل از آن كه حتي لحظه اي مهر مادري را براي اين دخترك تشنه مهرباني هاي مادري خرج كني ؟

 چه آسان شاپركي كه قرار بود در بستر انسانيت و عشق رها شود چنين آسان اسير سنت زمين و تزوير و تنها ادعاي عشق الهي و هم نوعدوستي شد .

و به آيلي مي نگرم و مي گويم دوستت دارم تا آن روز كه توان ديدن خورشيد در چشمهاي تورج ناخدا وجود دارد .

و مي دانم تا آخرين روز و آخرين غروب  ناخدا عشق ناخدا سوزانتر از آفتاب  برای آیلی خواهد بود و تا آن روز دوستت خواهم داشت به اندازه دنيائي كه در مقابل عشق تو بس ناچيز و بي مقدار است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:49  توسط تورج عاطف  | 

قدری هو ای تاز ه magnify
رو ز آغاز شده است و چشمها را می گشایم نه از صدای خر وس همسایه که از بانگ گوش خر اش سنگ تراشی آن همسایه که گو ئی سعی دارد با خر اش بر سنگها دل خو نین شده از خر ج ساختمان سازی خو د را اندک سامان دهد ساختمانی که زشت و بی قو ار ه بجای آن خانه کو چک با باغچه زیبا که یاس زردش همیشه قاصد ک بهار ما بو د را بر ای همیشه به زیر خاک فر و برد آن حو ض پر ماهی کجاست ؟ آن عطر یاسمنهای بنفش را چه کسی به خاک بر د ؟ نمی دانم هر چه که بو د همه این ز یبائیها اسیر پو ل و حرص معمار باشی ها قلابی شهر شدند چر ا معمار باشی قلابی ؟ چو ن معمار کارش عمران و آبادانی است اما این تاز ه به دو ران رسیده های بازاری تنها پو ل و اسکناس را بهر خر ابی و نابو دی و ز شتی خر ج کنند افسوس
صدای گوش خراش وانت آبی که وسایل مستعمل و آهن قر اضه و وسایل منز ل از یاد ر فته را خو اهان است دو مین تک نو ازی این آغاز صبحگاهی بو د که به آن سنگ تراش همسایه جو ابی ز زشتی و ز مختی و انز جار می داد راستی چر ا با این صدای گو ش خراش طلب کا متر و که انباری ها می کر د ؟ چر ا بازار یابی با چنین آو ای زشت ؟ مگر نمی تو ان با مو سیقی با صدای کو د کی شیر ین با الفاظی ز یبا کاسبی را با هنر هم آغوش کشید؟ و باز یاد صدای سهراب آمد به ذ هن این ناخدای پریشان که ای بابا دلخو شی سیری چند؟
به بر جهای سر به فلک کشیده یکسان همه خاکستری و ز شت و گو ئی بی هنر یک انسان می نگر م و می پر سیم چر ا اینقدر تکرار؟ پشت این قفسهای خانه نما چه دلی و دلداری را می تو ان تجسم نمو د ؟ همه پر ده ها تیر ه و زشت و محافظ ز آفتاب مهر هیچ کدام را نمی تو انی ر نگی بینی و باز می پر سم چه اشکالی بو د اگر پر ده اتاق همه ما آبی بو د ؟ به ر نگ آسمان مگر نمی تو ان پنجر ه را ز آسمان دو رنمو د؟ چه می شد پر ده ها قر مز و نار نجی و عنابی بود؟ چه می شد پر ده نبو د همه آسمان مال آد مهای این قوطی کبر یتهای خالی بو د ؟ ؟ چه می شد دلها شاد و لبخند ها بی انتها و باغها و باغچه ها و خانه های کو چک با حوض ماهی اسیر معمار و معمار باشی پو ل پر ست این گو نه نبو د ؟ چه می شد سنگ تراشی این گو نه ر نج به دلها نمی داد و صدای خر وس شهر را خاموش نمی کر د ؟ چه می شد صدای آن و انت آبی شهر که بهر رو زی کو چه پس کو چه ها را گز می کر د با اند کی شعر و مو سیقی و لبخند آشتی می کر د؟ چه می شد یک کم هو ای تاز ه را ر یه ها و دلمان میز بانی می کر د ؟ گلی و باغچه ای و عشق و گل یاس ر وی تاقچه ای ؟ چه می شد هو ا تاز ه می شد دلها همه ما با آسمان آشتی می کر د ؟ چه میشد اگر یک کم این گو نه نبود؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:19  توسط تورج عاطف  | 

دو درس ز آبیاری باغچه تابستانی magnify
یک بعد از ظهر گر م تابستانی را می تو ان با آب داد ن باغچه ای اند کی بهاری کر د در باغچه ای که گلهای تشنه گو ئی ترا نگاه می کنند و هنگامی که آب خو ر دند بخو بی از طر او ت بر گها و گلبر گهای آن لبخندی ز رضایت را می تو انی تشخیص دهی گلهائی که می خندند نه بهر آن که سیر ابشان کر دی نه آنان می خندند ز یرا که به یاد شان آو ر دی ر فاقتی که در بهار و تابستان با پاییز و ز مستان فرقی نخو اهد کر د می تو انی بو سه بارانش کنی و او هم با آن گلبر گهایش گو نه ها را نو ازش دهد اما میان این آبیاری تابستانی عصر های تمو ز ناگهان بو ته گلی را وارو نه می بینی تعجب آو ر است نگاهی به ریشه اش می کنی آری ریشه اش از خاک بیر و ن آمده و بی ریشه در خاک است گو ئی اصالت خو د را که ریشه در خاک است را از یاد بر ده است گل را دو باره در خاک می گذاری اما باز و ار و نه می شو د آبش می دهی اما نه گو ئی دیگر این ر فیق با تو ر فاقت نمی کند و مجبو ری علی ر غم دل عاشق پبشه ات با او و داع کنی ز یرا ریشه از خاک بیر و ن افتاده سر گر دان است و بی هیچ امیدی است باید این و اقعیت را قبو ل کنی همه گلهای عالم چو ن نیلو فر نمی تو انند باشند و نیلو فری شد ن هم کار هر کسی نیست و این همان در سی است که بسیاری از ما در رو ز گار ز ند گی می گیر یم در ز ند گیمان در باغ جامعه اطر اف و دو ر و نز دیک با گلهای ز یادی آشنا می شو یم گلهائی که شاید آشنائی باشد و بعد دو ستی می تو اند شکل گیر د و بعد عشق و یار و جاو دانه زیستن بهر هم ممکن است بیایند در این آشنائی ها همه چو ن گلهای پر طراو ت باغچه ات ثابت و استو ار با عز م در خاک نمی مانند بر خی ریشه در خاک ندار ند شعیف هستند شاید اصالت ندار ند و شاید نمی تو انند دو ستی و ر فاقت و عشق را در یابند بر خی گلهای همره باغچه تو نیستند استو ار ند و با اصالتند اما بوی خود و خصایصی دیگر دار ند خصایصی که با تو و هم آو ا نیستند نمی تو انند ر یشه ها یشان را با تو در یک خاک پیو ند ز نند بر خی هم بی ریشه هستند در بدترین محیط ها می تو انند ر شد کنند و یار باشند اما حکایت این آد مه چو ن نیلو فر در مر داب خیلی بعید و سخت است از این ر و است که می گو یم گلها ئی را با عشق و مهر و دلداری و هم زیستی ....آبیاری کن که ریشه داشته باشند ریشه ای هم ریشه باتو که بتو انی با هم گره ز نید درس او ل بی ریشه بو د نها است با بی ریشه به هر زیبائی و جلو ه ای که باشد پیو ند نز ن می تو انی دو ستش داشته باشی اما پیو ندی نمی تو اند باشد ودرس دو م این است که با هم ر یشه ها پیو ند زن هم ر یشه ای که چو ن تو اندیشدوبزر گ شده باشد و دلش چو ن تو شاد و همانند تو غمگین باشد در سهای آبیاری تابستانی باغچه می تو اند بسیار به کار ت آید به آن می تو انی در غر و ب هر تابستانی با نگاهی به بته گلی مر ر کنی که به تو می خندد درس ر فاقت به تو می دهد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:23  توسط تورج عاطف  | 

دلم هو ای سفر دارد.... magnify
پسرک عاشق پیشه مرا قرا خو اند که باد بانها را به باد مهر بان بسپاریم و ر ه در بحر عشق ز نیم مگر می تو انستم جو اب عاشق دلی چو ن او را ندهم ؟و ره به در یای عشق ز دیم بهر عاشقی عشق که این را خوش است در در یای عشق دلتنگی ها به سراغم آمد یک دلتنگی خوش گو ئی مرا به سمتی می بر د سمتی که نمی دانم کجا و چه ز مانی است چو ن حبابی خو د را رها کر د م و چشمهایم را بستم و سوار برکشتی خیال ره دریا ز د م و.چشمها را می بندم  گو ئی مو جهای خر و شان در یا است که پاییز را به یاد م می آورد پاییز پر ز خاطره من ..
دلم تنگ شده است برای پاییز بر ای آن بر گهای رنگار نگش که در زیر پای آد می می آیند و سمفو نی زیبائی را به یاد می آو ر ند سمفو نی ز حال و شاید گذ شته و بلکه آینده یک حس ز یبا است که بی هیچ اندیشه ای به چیزی و کسی و بی هیچ ز مانی می ر وی تا بی انتها

دلم تنگ شده است بر ای یک باران پاییزی که بر سر و ر وی ریزد بی انقطاع یک سر مای لذت بخش را حس کنی و لی دلت گر م و شاد و خر م باشد خر م بهر همین حس حال همین حالی پر از طر او ت و خنکای  تازه شدن  که ترا به اکنون و نه به گذشته و آینده پیو ند دهد

دلم تنگ شده است بر ای آو از خو اند ن زیر رگبار پاییزی آنجا که صدای رگبار ها آنقدر بلند است که می تو انی بی انقطاع بلند بخو انی و بلند آواز سر دهی و در این هراس نباشی که نگاه متعجب رهگذر ان را که تو را دیو انه در ذهن خویش می خو انند تر جمه کنی

دلم تنگ شده است بر ای یک پر تاب بلند چتر ها به گوشه خیابان و بعد دست یار را گیری و در یک کو چه خلو ت با او ر قصان بچر خی و سر انجام با لبان خیس او پاییز و باران و خز ان رنگار نگ را یک جا در آغوش گیری

دلم تنگ است بر ای صدای قار قار کلاغان در یک گو شه پار کی پاییزی جائی که هیچ کس نیست که با نگاه کنجکاوش ترا آزار دهد ترا رها کند به تو کاری نداشته باشد از تو هزاران سو ال عجیب نکند ترا محکو م نکند و با ادله بی منطق که عقل همیشه حراف می ز ند دل ترا نشکاند و رها باشی رها
دلم تنگ است...
آری دلتنگی ها ز یاد است  و باز تکانهای ذهن خیال مرا به کشتیم بر می گر داند به گو شه کشتی می نگر م پسر ک آر یائی من در رو یای آر یائی خو د غرق است لبهای خندانی دارد اما چشمهایش در دو ر دست در یا می نگر د در دو ر دست در یای زند گی که رهائی او را به عشق و امید و ایمانی رها هدایت خو اهد کرد و من که پسرکم را می بینم  بخاطر او این یاد آوری عاشق شاعر را  سر می دهدم
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غر قه گشتند و نگشتند به آب آلوده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:3  توسط تورج عاطف  | 

شاید باید.... magnify
ناگه گفت :
شاید ..... باید لال بو د نگفت آنچیز ی سخن حقی است و گفتنش آزار مان می دهد
شاید.... باید کو ر بو د و دنیا را تمام سیاهی دید و مرتب تکرار کر د همه چیز نا ز یبا و زشت است
شاید.... باید کر بو د نشنید که سخنان چه هستند که شاید حق سخنی در دمان آورد
شاید ... باید لمس را از یاد بر د تا حسی در و جو د مان باقی نماند و چو ن مجسمه ای بی رو ح از دنیا رو یم که در د بی در دی خو د در مان است
شاید... باید عطر هیچ گلی را استشمام نکنیم تا زنبوری نیشمان نز ند

و این داستان چه بی انتها ادامه دار د آری می تو ان جهان را به اتفاق گر فت لیک باید دید در این میان جهان با که حلقه اتحاد بسته ایم که جهان را گیریم می تو ان این گو نه بو د می تو ان دشت شقایق را پاک کر د و جامعه قبر ستان بر آن پو شاند می تو ان قبر ستان را پاک کر د و بی زبانی را مهمان کر د می تو ان به درد زیستن خو د را کشت درد زیستن ؟ زیستن که دردی ندارد که اگر داشت این گو نه هدیه ز خالق عشق به ما نمی شد اما این را هم در دریای تو هم می تو ان فر اموش کر د در یای تو همی که از یاد بر د بر ای تو که روز گاری ناخدائی گفت و می گو ید

شاید سخن نامر د مان بسیار هستند اما خدای شاهد است که دنیا پر از نو ای مر د مانی است که تر نمهای ز ند گی را زمز مه می کنند ز عشق و ایمان و امید خو اهند گفت پس چرا باید لال باشیم که اگر همه لال بو د ند این تر نمهای عشق و صداقت و فر یاد دلدادگیها را هم هیچ کس نمی شنید لال باشیم ؟ حیف نیست فر یاد عشق سر ندهیم ؟ شعاری است تو خالی ؟ شاید با این تو هم تو خالی بو دن لال بو دن بهتر بو د اما ناخدا گو ید فر یاد زن

شاید زشتی بی نهایت در جهان باشد اما هستبی پر از زیبائی است پر از مهر است پر از دشتهای شقایق است که شاید نامر د مان نادانی که بر آن لگد می زنند نا دیدنی هستند اما حیف است که شقایق عشق را ندید کو ر باشیم و شقایق نبینیم ؟ هستی زیبا را نبینیم ؟ ناخدا ذمی گو ید رها کن که بی نهایت زیبائی همو اره هست بدیهای حقیر نادیدنی است پس کوری آرزو چه تو هم بی حاصلی است

شاید نغمه های شو م نا امیدی وجو د داشته باشد اما حیف است که تمام شنیدنیها را خواستن که نشنیدن می تو ان آرزو کر د که کر بو د ؟ نه باید فر یاد عشق را در پهنه گیتی شنید باید فر یاد مر د مانی که گو یند اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است را با تمام و جو د به گوشها آویخت


شاید زبر ی و خشو نت زشتی ها دستها و پاهای رو حمان را ز خمی و آزرده کر ده است اما کدامین زشتی و بدی را می تو ان با لمس یک گل سر خ با آویختن به دامان پر و انه ای نار نجی که با خالهای سیاهش بر کوله زندگی ما می آید تا نو ید عشق دهد را از یاد نبرد؟

شاید بوی مر داب تعفن ر یا و نامر دی و زشتی پلیدانی که عناوین جعلی پدری و مادر ی و رفاقت و دو ستی و همراهی را بسیاری پخش کر ده اند اما عطر حضو ر و شجاعت و ایمان و امید و عشق را مگر می تو ان از خو د در یغ کرد ؟ مگر می تو ان هوای تاز ه را مهمان خویشتن نکر د ؟ آن دریای زیبا با آن عطر مو جها یش را به چه عنو ان باید از خویش در یغ کرد؟

شاید باید را به فر اموشی باید سپر د در روز گار باید زندگی کر د باید عاشق بو د باید شقایقها را به آغوش کشید پر و انه ای را دید که بر کو له زند گی ما می نشیند اما ندای شاید و قتی دیگر توهم بزرگی است که زندگی حال است حال و حال پس باید که شاید را از یاد برد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:3  توسط تورج عاطف  | 

ای خدا... magnify
رو زی حافظ عاشق شهر تر نمی کر د چنین
هر چند غر ق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم

اما گو ئی این سخن یاو ه گو ئی بر ای "آن دگری " و " آن دگران " است و حالا که بار دگر می خو انم به خدا می گو یم

مظلو می خدا که هر چه کنند و هر چه گو یند و هر چه شکنند و هرذ چه سو زند سخت به تو نسبت می دهند که تو این گو نه خو استه ای و تو این گو نه ساخته ای آنان را که در دل نمی خو استند این گو نه باشد اما تو را حاکم هجر می دانند غافل آن که اگر تو حاکم هجری پس چر ا پیش از هجر عشق آفر یدی ؟

مظلو می ر و یای من که آن را فریب نامیدند آن ر ا ر و یا ناخدای ساده دلی در این شهر خو اندند که فقط ر و یا داشت تنها ر و یا دید و تنها کابوس را باید باو ر می کر د تنها ترس را باید باو ر می کر د باید ر و یا را از یاد می بر د باید عشق را به فر اموش خانه خو است خدا می فر ستاد و کابوس را به آغوش می کشید

دنیا چه مظلو می ! هر چه ترس و نیر نگ و بی و فائی است را بهر رسمی دانسته اند که ر سم تو نام گر فته است گو ئی در این دنای بزر گ هیچ عاشقی هر گز متو لد نشده است هیچ شاعری ز عشق نگفته است هیچ جو انمر دی نبو ده است هیچ گاه جو انمر دی نبو ده است همه حل مرد اب ترس و نیر نگ و درو غ و حتی بر که ای ز عشق ز وفا و ز دو ستی و ز مهر نبو ده است و نیست و نخو اهد بود آیه های جعلی رسم دنیا چرا تمامی ندارد ؟ چرا رسم دنیا فقط آن ر سمی است که چو ن افسانه جعلی خو است خدا است در دهان مر دمان بی دل شهر می چر خد؟

ای مر گ چه مظلو می تو! هر که پاکی خو اهد پیش از رسیدن به تو چه انتظار سختی تو بر ای چیدن میو ه های خلقت باید داشته باشی پاکی زشکستن دلها پاکی ز در و غ و نفر تها پاکی ز بستن مهر ترس و هو لناکی به کو دکی مظلو م پاک شد ن ز آنچه دهان بی لحظه ای تفکر باز گو کر ده است مگر ممکن است

ای تنهائی چه مظلو می تو! هر که دلش خو است تنهائی را بر گز یند بر سر تو کو بید تنهائی که مهمان نمی شو د مگر آن که خو د بخو اهی پس چر ا ترا لعن و نفر ین کنند ؟

ای خداحافظ چه مظلو می تو که بار ها ترا گو یند و باز خو اهند گو یند و این نام ترا همو اره بهر رسم دنیا و پاکی پیش از مر گ و رو یای ساده لو ح در یامر دی نسبت دهند

ای ناخدا چه ننگینی تو که چنین ر و یای ابلهانه و چنین نادان ز رسم ز مانه و چنین فر ز ندی هو لناک و چنین مانعی بر ای پاکی پیش از مر گ بو ده ای
ننگ بر تو ناخدا ننگ بر تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:35  توسط تورج عاطف  | 

رو یا بر پر ده خاموش magnify
تو رویای خویش را
بر پرده های خاموش نقش می زنی

و من،
زندگی را
خاموش
بر پرده های رویا

بگو تو از جنس دیگری
یا من؟

و حکایت چنین بو د بر ای آن که چند سالی در و ادی خاموشی و صبر جان باخت و جان تقدیم کر د تا آن دگری جانی ز گر د و غبار بدیها گیر د گو ئی او باید جان دهد تا آن دگری جان گیر د و این داستان تکراری مابین آن دو بو د سالها نر د عشق همو اره جاده یک طر فه بر ای آنها بو د آن دگری می بخشید و می داد و سلامی دیگر و تو لد دیگری در خو است می نمو د و آن کی در هر یکی در میان صفحات خاطر ه ها قلم را بر روی کلمه خداحافظ ر قص می داد و تنها این نو ا را بر ای او می نو اخت

خداحافظ و خداحافظ و......

عجیب است که آن دگری در طی سالها نفهمید که جو اب گلهای سر خ او بی مهری و جو اب اشعارش فرار و پاسخ عشقش ترس نبو د او به دنبال پاسخ نبو د او تنها جو اب می داد او می خو است پاسخ گو ی تمامی ظلمی باشد که آن نز دیک تر ین دو ران به یارش نمو دند و هیچگاه نپر سید که بر استی گناه او چه بو د که همه بو د ند و لی او باید غیب می شد ؟ در طی سالها هیچگاه نفهمید و نپر سید به کدامین گناه همو اره جو ر و ظلم و حذف نام و چهر ه مال او بو د ؟ هیچگاه نفهمید و نپر سید که چر ا باید تمامی عشق او با عفر یت مضحک ترس به کشتارگاه فر اموشی فراخو انده شود ؟ چقدر سخت بو د که عشقش و وجودش این سان بی ارزش بو د و دردهاایش بی شمار بو د و نفهمید و شاید نپر سید آیا جنس او و یارش یکسان بو د ؟ با کدامین ر سم ز مانه با او این گو نه بر خو ر د باید می شد ؟ شاید همان رسمی که در سر ز مین پدری و از زبان شیر ز نی شنیده بو د که میگفت "آنان که او را می بو سند در ذهن خو یش طناب دارش را خو اهند بافت "و این گو نه شد و سر انجام دل به در یا ز د هجر را بر ای همیشه به جان خر ید و گفت

ای یار! این رسمش نبود

این رسمش نبو د که این گو نه باز مرا به بازی گیری و جو اب مهر و دلتنگی ز دلتنگیهایت باز سکوت باشد و فرار...

این رسمش نبو د یار همیشه در و جو د م که این گو نه باز جو اب من به تو گل سر خ مهر و نز دیکی و جو اب تو به من گل یخ و دو ری باشد

این رسمش نبو د که دلقکان و عر و سکان هر زه دهان را در ضیافتهای حسد و بخل و کینه همراه و این دل شکسته را با در و غ و فر یب کشانی و خبر از یاد بر دن دهی چه سخت است که بعد از ر و ز گار هجر در اندک و صلی که پدید آمد این گو نه ز و د به هجر رسیدیم

این رسمش نبو د که من جاو دانه تصویر باشم هیچگاه این تصو یر را نخو اهی زنده باشد نفس کشد به سوی زیستن در کنار هم رو د و تنها دو ر شو و دو ر شو و دو ر شو شنو د

این رسمش نبو د ر فیق

این رسمش نبو د یار

 و ناخدا دیگر به آن جزیره ای که دشت شقایق را خو اهند که بسو زاند نگاه دو باره ای نخو اهد کرد و ناخدا عشق را رها کر د تا ترس از او ر ها شو د عشق و ترس و او و یار؟ آری هیچکدام از یک جنس نبودند
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:9  توسط تورج عاطف  | 

دشت شقایقمان اینجا بود magnify
آرزو یمان یک کلبه در میان دشتی پر ز شقایق بو د آری امر و ز این گو نه در پهنه شهر باغ شقایق بو د شقایقهائی که باورش بر ای من و او بسیار سخت دیر باو ر بو د صدای بانوی مو سیقی ایران در گوشم مدام ز مز مه می کر د آن شعر زیبائی که می خواند
خوابم یا بیدار م ؟ تو با منی؟ با من؟
و من نیز نمی دانستم که در خو ابم و یا در رو یا او را می بینم بوی عطر ش مرا سر مست می کر د چشمهای سیاه بادامی او مرا به و ادی عشق دو بار ه می کشد باو ر کر دنی نبو د او در آغوش بو د؟ دستهای او را نو ازش می کر د م ؟ او را می بو سیدم ؟آری او بو د ؟ر و یائی تر از هر رو یائی بر ایم امر وز بو د دشت شقایقها چه نز دیک ما بو د در عرشه کشتیمان ایستاده بو دیم فانوس در یائی لبخند می ز د جزیره آرزو ها با بر گهای صلح و آرامش ما را صدا می ز د باو ر م این گونه مرا به اوج می بر د این آرزوی محال چگو نه این
سان بر ای ما اتفاق افتاد؟ چه رازی در این ر و ز تابستانی وجو د داشت ؟ هر چه بو د این میانه او لین ماه تابستانی سخت معجزه گر بو د سخت دلفریب و سخت باو ر کر دنی من و بانوی ر و یاهایم این گو نه نز دیک ؟ شکر ایزد را بجای آو ر د م دانستم که خو اب هو لناک شب گذ شته ام پیغامی چنین داشت " به دنبال معشوق رو یاور و دلدارت دریاب " و این گو نه شد باور کر د م او را و خو د م را و ما را آری این ما را که مدتها بو د از یاد بر ده بو دم آرزویم را به آغوش کشیدم دشت شقایقم امر و ز اینجا بود ماه را می دانم امر و ز آوائی است ز عشق سخن ها خو اهد گفت ز باو ر عشق سخن خو اهد گفت ز امید هم کلامی خو اهد کر د و به ایمانی که هر روز زین پس به هزار حادثه و معجزه در ره و صال خو اهیم داشت
آری دشت شقایق زتو به ماه خو اهم گفت
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:14  توسط تورج عاطف  | 

پرده های سفید و سیاه magnify

در میان خو اب و بیداری زیر مهتابی که باید عاشقانه ها را بیدار دار د عاشقی سخت می کاو د آنچه را که در گذر گاه ز ند گی گم شده است راستی کجا رفت آن حس عاشقانه ای که ر وزگاری او را به اوج طر او ت می کشید؟ به گذ شته ای می نگر د و به پر ده های تئاتری که ز ند گی نام دارد  می اندیشد و پر ده ها  را به یاد می آورد و آنها را دو باره می نویسد

 

پر ده اول

همسرائی

در ز یر ملحفه ای سفید که قرار است نشانی از خانه مشترک باشد و دختر کانی بر بالای سقف این خانه جعلی قند را بهر شادمانی می تراشند قر ار است خطبه ای خو انده شو د که پس از آن یکی شو ند و ر و زگار را با یکی شدن بگذر ند همه جا سخن است همه جا انتظار و همه ز شاد مانی و هدیه ها سخن می گو یند هیچکس به رو شنی  آینده کو چکترین تر دیدی نمی کند و بازی آغاز می شو د آقا! سه بار می خو اند تا ز عر وس رویاها بلی گیر د بلی به یکی بو د ن و یکی شدن و همسر ائی با نام همسری کر دن و این بلی چه انتظار جانکاهی به پسر ک داماد می دهد و بعد از آن که بلی گفته شد تور حایل صو رتشان را بالا می ز ند به چشمهایش می نگر د چشمهائی که قرار است ر و ز گاری طو لانی عشق و مهر و امید و ... را به او هدیه دهد ولی ...

روزگار می گذر د دیگر هیچکس به آن لحظه جادو ئی نگر یستن در یکدیگر نمی اند یشد هر چه هست فرار نگاه ها است فر ار از دیدنها و فرار از جهنمی که قرار بو د پر دیسی باشد عر و س ر و یاها و پسر ک داماد چه ز و د آن ملحفه سفید و قند سفید و لباس سفید و دفتر های سفیدی که بهر امضا کر د ن بو د را از یاد بر دند و همه سفیدی ها رفت و هر چه بو د سیاه شد سیاهی جدائی سیاهی که گو ئی باز از آن دو رها رنگ سفیدی دارد

 

پر ده دوم

جدائی  

در یک عصر گاه سر د در کوچه بن بست جدائی در یک محضر خانه سر د باز منتظر آقا!! هستند آقائی که قرار است این بار هم بلی از عرو س خانم گیر د و باز پسر ک داماد بی صبر انه منتظر این بلی است که این بار تو ر جدائی را مابینشان بر پا کند همه جا سیاه است محضر دار سیاه و چهر ه ها سیاه و عر و س خانم با چهر ه ای بی آرایش گر یان ز بخت بر باد ر فته و داماد با چهر ه ای کبو د ز خشم همه جا سیاه است جذامی به نام طلاق پای به میدان گذاشته است جذام از این بابت که بر سندی منگو له دار این سیاه مهر حقیر جدائی را می افکنند و دیگر هیچ کس نمی خواهد بر صو ر ت آن دگری ببیند گو ئی آن صو ر ت یار قدیمی ردی از جذامیان دارد.....

 

پر ده سو م

اندیشه

باید اندیشید که چگو نه همسر ائی کر د که سپیدی قند و لباس عر و سی و ملحفه بالای عر و س و داماد عمری به انداز ه یک عمر داشته باشند باید اندیشید که چگو نه باید بو د که از آغاز دلدادگی باشد از اوان عشقی باشد که اگر باشد با ز مان میانه ای نداشته باشد باید اندیشید که قبل از پر ده او ل همسرائی که بتو اند با یکدیگر تئائر ز ند گی را زیبا بازی کر د یافت باید از آغاز اندیشید که در بالا ئ پایین حوادث تئاتر و در مایبن دیالو گها سفیدی و هماهنگی و عشق به بازی با یکدیگر را همو اره نه تنها حفظ کر د که آن را افزو ن نمود ....

 

و باز باید اندیشید که چگو نه بعد از پر ده دو م که نام پر ده طلاق دارد دو باره زیست دو باره به فکر حضور دیگری در صحنه ز ند گی بو د حضو ری با سلاح ایمان و امید و عشق که بتو ان در کشاکش صحنه های بی بدیع ز ند گی این بار هم آوا و صاحب نقش رو به ر و ئی جاو دان پیدا کر د و بر ای یافتن و بر ای در ست اند یشیدن چگو نه باید بو د تا دچار نا امیدی و نفر ت و ترس و از دست دادن ز ند گی نشد

 

کاش همه باز یگر ان خو بی بر ای تئاتر ز ندگیمان باشیم و این تئاتر بر ای همه ما شاهکار بازیمان باشد بیائیم زیبا آن را بنویسیم و از آن بنگار ی
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:9  توسط تورج عاطف  | 

خاطره را نگاه  دار magnify

رو ز گاری است که می گذر د ......

سخت و یا سهل و شاید تلخ و شیر ین هر چه که آید سر انجام خو اهد گذ شت و شاید باید چون خیام گفت

این قافله عمر عجب می گذرد

در یاب دمی که با طر ب می گذرد

و از این ر و است که همه خاطر ه ها را دو ست دار ند و شاید آنقدر در بهر این خاطره ها سیر کنند که چو ن تاجری بی تجر به دست به معامله نابر ابر ی بزنند معامله ای که شاید بسیاری از ما کر ده و یا شاید مشغو ل انجام آن هستیم و یا ممکن است در آینده مبادر ت به انجام آن کنیم معامله ای که در آن حال را به خاطر ه گذ شته و امید نا معلو م آینده می فر و شیم و این گو نه عمر را گذر انیم و بعد گو ئیم

این قافله عمر عجب می گذرد....

اما می تو ان نگذاشت که خاطر ه بر ای همیشه از بین نر و د می تو ان حقیقت را پذیر فت و با پذیر فتن حقیقت که چه تلخ و چه شیر ین پذیر فتنی است حال و آینده را فدای قدیم نکر د و این همان نکته ای است که همه باید به آن بر سیم در سر ز مین و جو د مان  روزگاری نهال عشقی را کاشته ایم و آن را با ابزار صبر و تحمل هجر و سختی ها می خو استیم بار و ر کنیم اما ر و زگار و شاید خودی ها و یا بیگانگان و هزاران عو امل دیگر نگذاشتند که این نهال بار و ر شو د حال  چه باید کر د ؟آیا باید این نهال عشق را تبدیل به نهال نفر ت کنیم ؟آیا باید بگذار یم تر سها و باو ر های در ست و یا نادر ستمان نه تنها گذ شته پر خاطر ه ز یبایمان را از بین ببر د بلکه امر وزمان را هم غمگین ساز د و آینده ای با نفر ت بر ایمان ار مغان آو ر د ؟ نه می تو ان خاطره ها را حفظ کر د می تو ان آنها را به حال و آینده پیو ند نز د می تو ان قبو ل کر د که در در یای ز ند گی بجای جزیره و صل به جزیره هجر رسیده ایم می تو ان عو امل را قبو ل کر د و باو ر داشت که سر ز مین عشق را با پل ترس نباید به سر ز مین نفر ت متصل نمو د نباید به صر ف ترس از دست دادنها عشق را خاطر ه ها را به سیاهی نفر ت افکند می تو ان پذیر فت می تو ان تر سها و ضعفها  را قبو ل کر د و بار دیگر شر و ع کر د بار دیگر عشق را در سر زمینی و در نگین چشمان در خشانی یافت می تو ان در اتاق نیمه تار یکی باز عشق بازی کر د بوی عطر تن یار استشمام کر د به چشمهای فتان و زیبای او نگریست و در آغوش او تمامی دنیا را دید و گذشته را به گذشته سپرد می تو ان خاطر ه گذ شته را بعنو ان خاطره خوب در همان گذ شته نگاه داشت و اجاز ه نداد قضاو ت امر و ز و در دهائی که ز هجران او کشیده شد سبب بی مهری به او و عذاب خو یشتن شو د می تو ان بار دیگر بر خو است در ز مان حال عشق و ر زید و سر و د دیگری خو اند و قضاو ت ز یار دیر ین را از خاطره ها بر د و در این اندیشه بود که خاطره ها را جاو دانه نگاه داشت و نگذاشت آنها از بین ر و ند اگر به نتیجه رسید دیگر انتظاری از یار نیست دیگر اشتیاقی به او و از او نیست اگر ترس بر عشق چیره شد اگر عشق در پستو های فرامو شی رفت آن را پذیرفت و با مهر بانی آن خاطره ها را حفظ کر د

می تو ان عشق بازی نمو د بی دغدغه گذشته ای که  شاید یک تابلوی خاک خو ر ده است اما در آن رنگ نفرتی را نمی تو ان یافت

باشد که چنین باشد
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:24  توسط تورج عاطف  | 

من پری کو چک غمگینی را می شناسم که در اقیانو سی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چو بین می نو ازد

آرام آرام 

پری کو چک غمگینی که شب از یک بو سه می میر د

 و سحرگاه از یک بو سه بدنیا خو اهد آمد

( زنده یاد فر و غ فر خزاد)

 

 

و چنین پری من نیز می شناسم بار ها در در یای ز ندگی او را دیده ام  پری که غرق بو سه های خیالی است و شاید در آرزوی بو سه ای که آمد و شاید هیچگاه نیامد پری کو چو لو ئی که ز و د بزر گ شد و هیچگاه او را کو چو لو ندیدند که اگر می دیدند می دانستند که هر کو چکی آرزو ئی دار د و ر و یائی را در سر می پرو ر اند شاید او را مجبو ر نمی کر د ند که در نیلبکی آرام آرام  بدمدشاید می گذ اشتند که صوری ز شو ق و شاد مانی  جاو دانه سر دهد شاید می گذاشتند که هر گز غمگین نشود و شامگاه را با تنها یک بو سه به بستر مر گ نکشد شاید می گذاشتند که بو سه شامگاهی او تبدیل به عشقبازی جاو دانه شامگاهی شو د و تو لد صبحگاه همان  ادامه عشقبازی شامگاهی باشد و تنها  تو لد و مر گ یک بو سه نباشد  که فر ق شب و صبحگاهان را به او بنمایدکاش می گذاشتند که بو سه های این کو چو لو جاو دانه شو د که اگر این گو نه بو د دیگر ماو ای او اقیانو سی نبو د آنگه ناخدائی با دل شکسته ر و انه نمی کر د  و شاید ناخدا ئی غمگین را هیچکس نمی دید شاید جایگاه او آن بلند آسمان بو د آن آسمانی که پر واز را بخاطر او جاو دانه به ذهن  می سپر د و به پر هائی که ر و ز گاری به او امید و ایمان و عشق داده بو د ند ایمان می آو ر د اما او را کو چو لو ندانستند و چو ن آو ای شاعر فقید پیر شهر برای او خیلی ز و د دیر شد بزر گ شد بانو شد ماد ر شد . به یک بار ه به جای بو سه غمگین با طعم شلاقهای تهمت و افترا و نادانسته ها مو اجه شد دیگر بو سه را از یار طلب نکر د تنهائی را چه سخت و تلخ گر فت جدائی را همسرا شد  و تنهائی را در آغوش کشید ..............

ای کاش هیچ پری غم ز ده ای دیگر نباشد که تنها دلش به مر گی با یک بو سه خوش باشد کاش تنها یک بو سه او لین عطیه سبحگاهی او نباشد کاش او شب و ر و ز بو سه باران شو د ای کاش نیلبک او همو اره تر نم شادی زند ای کاش پری تنها نباشد و غبار غم بر دلش نشیند کاش ........................................................
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:56  توسط تورج عاطف  | 

و ز او گو یم magnify
در یک گو شه خیابان شلو غ ایستاده است و در انتظار آن آشنائی که ز کلامش و حسش و قلمش و ر و حش بوی خوش آشنائی را بار ها استشمام کر ده است در این گو شه پر تردد شهر می نگر د به همگانی که شاید با تو جه و یا بی تو جه و شاد و غمگین و سر د و سنگین و یا پر شور و سبکبال می گذر ند و این حس آشنائی با تمامی مر د مان این شهر شلو غ سخت خو شا یند است و ناگهان حس می کند او ست که از کنار ش می گذر د این حس آشنائی به او این نو ید را می دهد که باید باز مو ج بو د به نشانه اعتماد کر د ز ند گی را به آغو ش کشید و زند گی کر د حتی تا آن سو ی شقایقها و شقایق را به دنبالش ر فت و سخن آغاز شد از دلتنگی ها از پر سشهای بی کر ان و پاسخ های اند ک و حقیر و از راضی نشدنها از پر و از کر دنها میان شیر ینی یک گلاسه پر تفال تا تلخی یک کاپو چینو می تو ان دنیای را تحلیل کر د و اقعیت را و ز یستن و شاید عشق را آری در میان قطعه های مختلف ز ند گی که گو ئی در پاز ل ز ند گی آنها را گم کر ده اند و تو انتندکه یابند باید مو ج بو د بی کر ان جاری شد فراق از نسبتها و عاری از آنچه که گو ید چه بکنی و یا چه بینی و یا چه گو ئی باید ز یستن را آمو خت باید مو ج گو نه گشت و نخو است که چو ن عکسی تار یک تنها ثبت شوی تنها در این ثبت خو اهی که حجمی شوی حجمی بیر و ح و شاید با شکلی مشخص باید فرار کر د از تعار یف از نصایح پیر ان دو ران گذ شته از آنچه که گفته اند باش و یا نباش باید مو ج شد بی پر و ا بهر یار بهر کل هستی که می تو اند معشو ق باشد کل گیتی که می تو اند عشق را تداعی کند اگر قضاو ت را به دو ر افکنی به دنبال این نباشی که در هر مو ج ز ند گی آن بالارو نده مو جی و یا این که در سر اشیبی آن باید بسنجی که مو ج نه بالا دارد و نه پایین اصلا مو ج مهم نیست در یا را بنگر می تو انی سو ار بر مو ج باشی و یا از مو جی سقوط کنی هیچکدام اهمیتی ندار ند تنها در یا بو دن مهم است تنها در یا ماند ن مهم است تنها بی شکلی و آزادگی مهم است باید عاشق بو د عشقی بی پر و ا عشقی به انداز ه بی کر ان به آن نگینی که ز ند گی نام دارد ز ند گی که چو ن نسیمی بر تو می نو از د بر تو می بخشد طر او ت هو ائی تاز ه که در آن گیسو انت را رها سازی رها شوی از هر چه ترا ر ها نخو اهد رها از نفر ت از تار یکی و از مر گ و ترس باید عاشق بو د باید دیو انه عشق گشت باید پر و از کر دو این گو نه سخن گفتن پایانی ندارد و چه ز و د بر ایمان دیر شد هزار سخن گفتند در شیر ینی نگاهش غر ق شد آن پسر ک آشنا با کل مر د مان شهر از لبخندش شهد آگین و از نگاهش مست و بی قرار گشت ز یبا بو د که در این گشت و گذار شیر ین هر دو به این ر سید ند که مو ج باشند مو جی از در یائی بی کر ان مو جی بی پر و ا عاشق و دلداده آری ز ند گی باید کر د حتی تا پایان شقایقها
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:7  توسط تورج عاطف  | 

پایان شب سیه .... magnify
دختری عنچه بو د و شاید شبنمی و لی هر چه که بو د طر او ت ز و جو دش تراوش می کر د مهر بان با لبخندی ز یبا و چشمهائی پر ز بر ق عشق در رو ز های جو انی که در خیابان به تمامی چشمهای مشتاق نگاهی پر خشم می نمو د و لی در دل تحسین می کر د او خو استنی بو د دلش در هو ای معشو ق بو د او را می خو است او که باید می آمد اما بنا به قانو ن نو شته و نانو شته نیاکان دختر ک باید خو استگاری جو ابی دهد پسر کی آمد سر به زیر افکنده اما در آن ته نگاهش حسی بو د حسی که دختر ک با آن آشنا نبو د اما دو ست هم آن را نداشت اما حکایت نیاکان باید برای او هم تکرار می شد و در یک عصرگاهی عجیب که در پی آن شامگاهی نیز پر مهمان  بر ای سند فر وشش آمد او را در یک سند منگو له دار به پسر ک پیشکش دادند پسر کی که هر د م آن حس نا آشنای چشمهایش بر ای دختر ک رعب آو ر تر می شد شب ر سید دختر ک و پسر ک تنها شد ند اما پسر ک به ناگه تمامی آن چشم دو ختن های به ز مین را از یاد بر د او تنها یک کالبدی را خو است بی نو ازشی صاد قانه بی اند کی تحمل و ناز خر یدن یار پسر ک فقط رهائی از زندان شهو تش را خو است پسر ک تنها مر داب شهو ت را دید او می تو انست از گذر در یای عشق هم از این شهو ت در گذر د اما مر دابی خو است چو ن مر دابی بود سالها گذر کر دند پسر ک مر دی شد هر رو ز با صدای مر دانه با فر امین آقایان ! بر سر بانو فر یاد کشید تحقیرش کر د اما هر از گاهی باز به سر اغش آن حس مر دابی شهو ت می آمد و تنها همان شب پسر ک بو د با لبخندی قلابی با دستهائی که تنها جسم دختر ک را کاوید جسمی که نه بهر تحسین آن را در آغوش گیر د آن جسم را می تر اشید ذر ه ذره با نفر ت با تحقیر با شهو ت و خر ناسه ها و با بوی آزار دهنده تنی خسته او تنها رهایئی از ز ندان شهو ت را خو است و دختر ک ر نج کشید گر یه می کر د او در دی ز عشق می خو است اشکی ز شو ق اما پسر ک بی صد ا با لبهائی عاری از مهر با بو سه های مصنو عی او یکی شدن را نمی خو است او تنها تسلط بر جسم نحیف دختر ک را آرزو می کر د جسمی که در بر گیر د و بعد آن را با حماقتی مر دانه تحقیر کند!! شیهای سیاه تکرار شد تکراری تر از هر تکراری اما در میان قلب دختر ک آن دم که به خو ر شید سحر شبی که او را و جسمش را مر د غار ت کر ده بو د ر سید باز امیدی ز ر و ز نه ها بر او تابید آری گر عشق باشد تو ان فرار کر د تو ان به در یا ر سید تو ان به عشق بازی بی انقطاع ما پیو ند ز د عشق بازی که در آن تنی نیست هر چه هست تنمان و ر و حمان و بو سه هایمان و لمسمان مو ج ز ند در اتاقی نیمه تار یک در و ر ای پر ده های کشیده ز ر و ز نه های کو چک آن عشق را تو ان دید دختر ک حس می کر د دختر ک فکر می کرد آیا این شب سیاه منگو له دار سند ها با صبح آزادی و عشق به اتمام رسد؟ و این انتظار چه شیر ین بود
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:7  توسط تورج عاطف  | 

و باید باز سکو ت کرد  در این دیار.... magnify

سخت است در دیاری نفس کشید ن که ....
هر دم مجبو ر شوی عشق را مخفیانه به میدان ظهو ر کشی
هر د م ترا مجر م خو انند شاید هم دیو انه ای که ز بیگانگی ها سخن می راند
هر د م تر ا در آسمان جاری شد ن باز دار ند و در قفس مالکیتها پشت عناو ین در و غین حبس سازند
هر د م مجبو ر شوی مخفی نمائی که چر ا او را دو ست داری او که بر ایت در دو ر دست خیال جزیره آسو دگی است
هر د م ترا ز یر شلاق اتهام و افترا کشند که چر ا پسر کی که می تو انست پسر تو باشد را در جشن میلادش خو استی همرهی کنی
هر د م بتر سی نه از خو یشتن که از آن ز ندانبان بانو که او را به مسلخ پر سشهای مر دانه ای که بو ئی از مر دانگی نبر ده است بکشد
هر د م نتو انی آنچه خو اهی بر و ز دهی این خو استه حتی می تو اند به انداز ه حقار ت هدیه تو بر ای تو لد پسر ک زیبا چشمی باشد که ز و جو د بانو ی آرزو ها یت بیر و ن آمده است
هر د م باید بر نجی از فر ار و از تصو ر حقارتت که بار ها به سراغت آمده است از این حقار ت سنگین که از کم عشقی به تو و تر س بزرگ آن دیگر ان بار ها متو لد و بزر گ شده است
هر د م باید بمیری چو ن که گو ئی دو ستت دار م بی تو قع بی تا هم بر ای دیگر ان گناه نابخشود نی بزر گی است
هر د م سخت است این دم که در سر ز مینی ز نی که هیچکس نمی گو ید ستار ه ای در آسمان در خشید بلکه گو یند به چه آسمان سیاهی که در خشش ستار ه را محو و نابو د کرد
سخت است مهر بان سخت است در دیاری باشی که درو غ را راست نمایند و همه حر فها پشت چشمهای دو خته بر ز مین دفن شود
سخت است مهر بان که همه جا ز" بگذر یم " و " خو اهد گذشت" سخن گو یند
سخت است مهر بان که همه حر فها پشت دیو ار نقظه چین و تو هم و شاید ر و زی دیگر و در پای پنجر ه ر و یائی که دیو اری ز زندانبان بجای آن کشیده است رنگ باز د و پاک شود
سخت است مهر بان که به دنبال ر و ز نه ای در این گو ر به ظاهر  مهد  گشت

سخت است.....

سخت است......
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:24  توسط تورج عاطف  | 

Entry for June 28, 2008 magnify

از دیر باز این جمله معر و ف را شنیده ایم

" فار سی شکر است "

 

شاید خیلی از ما به شیر ینی این ز بان زیبا اعتقاد داشته باشیم اما اگر چو ن من یک بچه کلاس دو می ( ببخشید حالا آیلی کلاس سو م رفته است) داشته باشید به طو ر حتم به ر نجهای بی شماری که زبان پار سی می تو اند برایمان به ار مغان آو ر د بیشتر بیاندیشید آنجا این ر نجها برای شما چو ن حکایت مو لانائی آفتاب دلیل آفتاب خو اهد شد و آن هنگامی است معلم مدر سه  مجبو ر تان کنند که دیکته شب به دختر تان  بگو ئید و در این دیکته هست که گر فتار انو اع اقسام "س" و" ص" و " ث" و یا " ط " و" ت" و یا "ز" و یا " ض" و یا " ظ" شدید  و باید به چراهائی بی شماری د خترکتان که با چشمهای سیاه و در شت ز یبای خو دش شما را بمباران کر ده جو اب دهید آن و قت به مر حو م جمال زاده ایراد می گیرید که چر ا گفته است

" فارسی شکر است"

اما به و اقع فارسی شکر است و در متن آن بیشمار معجز ه و جو د دارد نمی خو اهم از صنایع ادبی مختلف صحبت کنم از کلام سعدی و فر دو سی . ناصر خسر و فاکتو ر گر فته ام امر و ز می خو اهم فقط در یک کلمه بحث کنم . زیباتر ین کلمه که شاید بسیاری از ما از شنید ن آن لذت فراو ان ببریم "آری " است این "آری" است که می تو اند رنج تردید نپذیر فتن پیشنهاد از دو اج  از سوی یار را تمام کند می توا ند به انتظار بر ای ثمر ه عشق پایان دهد و نو ید تو لد کو د کی را دهد  می تو اند از زبان پدر و یا ماد ری بیر و ن آید فر ز ندی را به عرش بر د و می تو اند آری باشد به یار و محبو ب به آنچه او هست و آنچه از عشق به او می تو اند و جو د داشته باشد می تو اند آری به عشق باشد آری به او باشد که بگو ید اگر در پیچ و خم جاده ز ند گی گاهی از هم سبقت گر فتیم و گاهی به هم تصاد م کر دیم و گاهی بی تو جه از هم عبو ر کر دیم باز "آری "عشقمان می تو اند ما را در امتداد هم در این جاد ه پیش راند این آری می تو اند کلامی نباشد  که تنها از لب بیر و ن آید   می تو اند تنها یک نگاه باشد می تو اند یک لبخند باشد می تو اند قطره اشکی باشد می تو اند نو ازش دستهائی باشد می تو اند لمس گو نه ها ئی باشد می تو اند بو سه شو د می تو اند استشمام عطر ز لف یار باشد می تو اند فر یاد عاشقانه یک معاشقانه بی نظیر شو د می تو اند یک نگاه پشیمان باشد می تو اند سر فر و افتاد ه گر دد و هر چه که باشد می تو اند آری باشد آری می تو اند آری باشد و..... در ست در همین نقطه هست که فارسی می تو اند معجز ه می کند در فارسی می تو اند بجای "آری" کلمه " عاری " نیز باشد همان عاری که معنائی صد در صد مخالف او ل دارد می تو اند این عاری یک مهر طلاق باشد که نشان از گسستگی و عاری بو دن از همدیگر نه آری به همدیگر باشد می تو اند یک نگاه سر د عاری از محبت باشد می تو اند بی کلامی و عاری بو دن از محبت طر فین باشد می تو اند سیلی بر گو نه ای مظلو م باشد می تو اند  دنیای عاری از مهر باشد می تو اند  جستجو ابلهانه ای باشد می تو اند جاسوسی شو د می تو اند تو هم و فکر و خیال شو د می تو اند به دنبال خیانت بو دن بوده و عاری از اعتماد طر فین باشد و....

بر استی چه کسی می تو اند فکر کند " ع" که تفاو ت " آری " و " عاری " است این همه تفاو ت ایجاد کند به و اقع فارسی ز بان عجیبی نیست ؟ یک " ع" که او ل کلمه " عشق" و" عاطفه " و " علاقه " هست می تو اند یک کلمه عاشقانه "آری " را تبدیل به یک کلمه پر درد " عاری " تبدیل کند به و اقع مر حو م جمال زاد ه حق داشته است

" فارسی شکر است"

کاش همه از"ع" نو ع " عشق" و " عاطفه" و.. بخو اهیم نه "عاری " آن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:42  توسط تورج عاطف  | 

آش  عشق خانم magnify
خدا بیامر ز حاج خانم ماد ر بزر گم یک مجلس آش پز انی داشت که در آن هز اران معجز ه ر خ می داد !! اشتباه نکنید نمی خو اهم بگو یم هر که از آن آش می خو ر د شفا می یافت و یا اگر کو ر بو د بینا می شد و یا اگر کر بو د شنو ا می شد و یا اگر فلج بو د دو نده دو سر عت می شد نه بر عکس این آش خانم خدا بیامر ز اثر عکسی بر ر وی تناو ل کنند گانش بر جا می گذ اشت یعنی اگر دو نفر از اعضای خانو اد ه از هم دلخو ری داشتند و هر د م منتظر بو د ند که از نقطه نظر های همدیگر بدانند تا جو اب دندان شکنی به هم بد هند بعد از خو ر د ن این آش کر به تمام شایعات طر ف مقابل ود لال از بد گو ئی و غیبت پشت سر همدیگرد و کو ر از دیدن بدیهای یکدیگر می شدند راستش اثر این آش روی اد و یه سبزی و گو شت و خو ب جو شیدنش نبو د ماد ر بزر گم همیشه می گفت این آش باید سه تا اذان جوش بخو ر د و این جوشش ر وی هیز م بو د و در و ن آن دیگ مسی بزر گ و ما بچه ها که اجاز ه داشتیم همه جا جز تا نز دیکی محو طه دیگ بازی کنیم هنو ز بوی آن هیز م ها در ذ هنم مر و ر می کنم و ناخو د آگاه لبخندی می ز نم و مادر بزر گ به این بهانه همه اعضای خانو اد ه را به مدت 24 ساعت دو ر هم جمع می کر د او ل خو اهر ها و عر و سها صبح جمع می شد ند میان سبزی پا ک کر دنها و نخو د و لو بیا پا ک کر دنها مادر بزر گم چو ن یک سر مر بی مو فق یک تیم ور زشی ز و جها را کنار هم می چید و در این چید مان تر کیب آنهائی که با هم اختلاف داشتند را بر روی یک کار می گذ اشت این ار تباط تنگا تنگ ز و جها در ساعات او لیه با لج بازی و بی محلی بو د و لی چند ساعت کار سر انجام لبخندی و در دلی را باز می کر د و بعد از صحبت کر د ن و ر د و بدل شد ن لبخندی ماد ر بزر گ هو شیار من چو ن یک مدیر هو شیار و ار د عمل می شد و با آنها حر ف می ز د و بساط آشتی کنان را تا او لین اذ ان جوش آش که اذ ان ظهر بو د فر اهم می کر د بعد از ظهر مر دها می آمد ند و لی اگر اختلافی بو د و مر دها دیر یا ز و د میر سید ند ماد ر بزر گ هو شیار به بهانه به هم ز د ن نو بتی آش مر دها را که با هم اختلافی داشتند با هم سر دیگ فر ا می خو اند و آنجا در بالای دیگ و در هنگام اذ ان دو م که اذ ان مغر ب و عشا بو د به آن و قت مقدس قسم می داد و لحن صاد قانه ماد ر بزر گ و عطر یاس باغچه مر دها را به هم نز دیک می کر د و یخ آنها ر ا می شکست شب که فر ا می ر سد مر دها توی یک طر ف خانه بو د ند و بساط حر ف و نقل و قو ل داشتند و خنده داشتند ماد ر بزر گم تلو یز یو ن را رو شن نمی کر د می گفت امشب ز مان دو ر هم جمع شد ن و حر ف ز د ن است و از فیلم و سر یال و فو تبال خبری نباید باشد آخر ین حر به خانم مال ز مانی بو د که زن و شو هری و یا خو اهر و بر اد ری و یا بر اد ر زن و عر و سی با هم مشکل داشتند ز ده می شد و آن هنگام اذ ان صبح بو د که ز نها و مر دها که در اتاقها جدا گانه خو ابیده بو د ند جدا گانه بر ای به هم ز د ن آش سر اذان سو م صدا می ز د و آنجا در گر گ و میش صبح ر و ز جدید و بوی خوش آش و پیاز داغ بساط آشتی را راه می انداخت خدایش بیامر زد تا و قتی که او بو د هیچگاه اختلافها طو ل نمی کشید همه جا عشق بو د دو ستی بو د و خدا می داند سر تقسم این آش کدام همسایه ها را به هم آشتی می داد بساط اختلاف ز ن و شو هری همسایه ها را بر می چید بر ای به قو ل خو دش دختر و پسر عز ب تدار ک عر و سی می چید ز ن شو هر مر ده و مر د ز ن مر ده را ار تباط می دادو... ماد ر بزر گم سواد نداشت و ز یاد هم دنیا دیده نبو د و تنها یک سفر مکه و چند تا سفر مشهد ر فته بو د اما با عشقش و محبتش هیچگاه نگذ اشت جدائی ها پیش آید امر و ز که به او فکر می کنم دلم بر ایش تنگ شده بر ای صفایش بر ای عشقش بر ای آشش و به دختر م آیلی که داستان آن ر و ز ها را می گو یم با تعجب مر ا نگاه می کند ر استی می شو د این همه عشق همه جا باشد؟ آش مادر بزر گم آش عشق بو د خدایش بیامر زد افسو س که ... بگذر یم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:20  توسط تورج عاطف  | 

میو ه عشق جاو دانه است magnify
باغبان پیر به باغ آمد پاییز فر ا رسید ه بو د و او چو ن روزگاران دو ر به دنبال یافتن امید در باغ می گشت او می دانست که به کدامین در خت باید امید بندد و در خز ان به یاریش بر خیز د و در ز مستان او ر ا در یابد و کدامین در خت را به مهمانی تبرش فر ا خو اند و هیز می کافی بر ای ز مستانش فر اهم آو ر د و این گو نه بو د که در باغ به گر دش در آمد نگاهی به در خت سیب کر د امسال سال او نبو د در خت سیب بی مهری کر ده بو د و باری ناچیز را اهدا کر د و از این ر و باغبان او ر ا نخستین داو طلب بر ای مهمانی هیز م شکن نمو د باغبان باز قد م زد در خت گلابی هم بی مهر بو د او ر ا هم به هیز م شکن سپر د آن در خت گیلاس هم همین گو نه بو د پس او هم باید می ر فت در خت آلو هم سر نو شتی بهتر نداشت و او هم مهمان هیز م دانی باغبان پیر شد تا این که به سر و ر سید سر و آزاده از دو ر به باغبان گو ئی لبخند می ز د باغبان هم دست به تنه آن کشید و با مهر بانی سر و را نو ازشی کر د او می دانست این سبز جاو دان هیچگاه به او پشت نکر ده است چو ن سبز است چو ن آزاده است چو ن بی هیچ منتی سبزی و خر می می بخشد میو ه در خت سر و عشق و یک ر نگی بو د و باغبان از این گو نه در ختی خو شنو د بو د باغبان جلو تر رفت نگاهی به بید مجنو ن کر د بید مجنو ن دیگر بر گ های سبز بهاری خو د را نداشت اما پیر مر د به یاد می آو ر د که این درخت پیر چو ن نامش مجنو ن است و در آغوش گیر د هر که در طلب سایه ای بر ای آرامش است بر ای هر کسی که فر و تنی را خو اهد او سر فر و فر و بر ده و سایه گستر است پس باغبان از او هم گذر کر د و به ادامه سر کشی باغ خو د ادامه داد ................
آیا ما نیز در باغ دنیا و ز ند گی می دانیم بهر چه آمده ایم ؟ می دانیم که باید چگو نه زیستن کنیم ؟آیا چو ن سر و بزر گ منش و آزاده و بی منت سبزی و و فا و طر او ت می بخشیم ؟آیا چو ن سرو در هر رو ز گاری چه بهاری و چه خز انی می تو انیم پر صلابت خو د باشیم و مهر و ر زیم ؟آیا می تو انیم چو ن بید مجنو ن باشیم ؟ مجنو ن گو نه ز ند گی کنیم سر فر و بر یم و بی اد عا فقط عشق را هدیه دهیم ؟ می تو انیم خنکای سایه ای بر ای محبو ب فر ار هم ساز یم ؟ می تو انیم بگو ئیم میو ه من سایه آرامش و فر و تنی است ؟ و یا این که چو ن آن در خت سیب و یا آن دگر آلو در خت فقط به آنچه امر وز دار یم دلخوش کنیم ؟ به میو ه هائی که امر وز هستند میو ه هائی چو ن غر و ر و ثر و ت و بد بینی و نفر ت و ... دار یم و فر دا که کر م ز مانه به ریشه ما ز د از جا در آو ر ده می شو یم و می سو ز یم و خاکستر می شو یم و از بین می رو یم ؟ بر استی می دانیم که در آفر ینش نقش آد می چگو نه ت چو ن سر و استکه حافظ بر ایمان گفته است
زیر بارند در ختان که  تعلق گیر ند
ای خو شا سر و که از بار غم آزاد آمد
یا این که می خو اهیم مجنو ن باشیم آن گو نه مجنو نی که تنها او است که به سر منز ل لیلی ر سد چو ن آن که عاشق شیر از گفته است
در ره منز ل لیلی خطر ها است نهان
شرط او ل منزل آن است که مجنو ن باشی
راستی می دانیم کدامین در خت در بار گاه هستی هستیم ؟ می دانیم و لی آیا می خو اهیم باو ر کنیم و ایمان داشته باشیم و امید به ر سید ن و ماند ن آن آر مان را در دل نگاه دار یم و میو ه انسانیت خو د یعنی عشق را چو ن سر و و مجنو ن هدیه دهیم؟ باشد که چنین باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:26  توسط تورج عاطف  | 

شاید فر دا magnify
شاید باز یاد ت ر فته است ؟ ترا گو یم تو که خو د را مر د می خو انی تو که خو د را یاو ر دانی امر وز هم گذ شت به او چه گفتی ؟ اند کی به چشمهای ملتهبش نگاه کر دی ؟ کمی نگر انی نادیده انگاشتن او را رفع کر دی ؟ خو استی از آن جبر و ت و قلعه پو چ مر دانگی هایت بیر و ن آئی ؟ و یا این که امر و ز را هم چو ن آن ر وز دیگر همچنان به لاف ز نی های بی هو ده ات گذر اندی ؟آن لافهائی که می گو ید جشن یعنی چی ر وز ز ن کدام لوس بازی است را همچنان ر دیف کر دی ؟ باز از یاد ت ر فت که مر دانگی آن نیست که خشن بو د بی رحم شدو بی مهری را پیشه کر د و لبخندی نز د و از عشق نگفت کدام ابلهانی خو استه اند مر دانگی را چنین معنی کنند ؟ مر دانگی یعنی به یاد او بو د ن مر د شمر دن یعنی این که فر و تنی کر د ن صبو ری داشتن و به عشق او لبخند ز د ن و حتی گر یستن آن ر و ز های کو د کی را از یاد ببر که تا هنگامی که گر یه می کر دی ترا می گفتند " مر د که گر یه نمی کند" اما مر د هم گر یه می کند مر د ی که مر د باشد بهر عشق بهر دلدادگی به او بهر غم محبوب گر یه می کند مر دی که گر یه اش را پشت خو ار کر د ن و ضر به ز د ن و فر یاد کشید ن و تو هین کر د ن و بی تو جه بو د ن مخفی می کند مر د نیست و باز به او ل سطو ر باز می گردم امر وز بر ای او چه کر دی ؟ ر وز ز ن بو د روز بانوی تو ر و ز مادر بو د ر وز مادر فر ز ند شماو چگو نه او را یاد کر دی ؟ یاد ت ر فت ؟ بر ایت اهمیت نداشت ؟چرا ؟ یاد ت ر فته است که یاری که امر و ز در کنار تو است با چه سختی هائی یارت شد ؟ یاد ت ر فت آن او لین نگاه بین شما چگو نه بو د ؟ لابد می گو ئی دلت خو شه ناخدا این حر فها مال قدیمه ما که بچه 16 ساله نیستیم نمی دانم که گفت تنها بچه 16 ساله باید عاشق بشو د و مهر بان بشو د و یاد یار کند ؟ لابد همان بو د که مر د را بی لبخند و بی عشق تصو ر کر د حالا یاد ت ر فت ؟ بانو ترا خو اهد بخشید که ر و ز بانو تنها امر و ز نبو د هر روز می تو اند ر وز بانو باشد هر رو ز می تو انی با لبخندی او را به مهمانی آشتی فر ا خو انی می تو انی با بو سه های فر او ان نشان دهی که هنو ز آن پسر عاشق پیشه هستی باو ر کن این ر فتار تو نه تنها جلوی فر ز ندانتان ز شت نیست که عالی هم می تو اند باشد می تو اند به آنها هم درس عشق و رزی دهد می تو اند به آنها هم بگو ید " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است " یک شاخه گل رز یک بغل مهر یک مقداری تو جه کمی باز کر د ن آن ابرو های به هم پیو سته بی معنی لبخنی بر لبان مر دانه ات بو سه ای بر گو نه و لبهای بانویت می تو اند نشان دهد تو مر دی همان مر دی که عاشقش بانو بو ده و هست و خو اهد بود پس فر دا را در یاب فر دا را در یاب اگر امر وز در تو هم مر دانگی بی معنا ئی بو دی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:41  توسط تورج عاطف  | 

دغدغه های ر و ز مادر, magnify
به ر و ز ماد ر که نز دیک می شدند دغدغه های چشمهایش به سر اغ مر د می آمد د آن چشمهائی سیاه و بر اقی که با کمی غم به سیل تبلیغات کار ت خر ید و..... تلویز یو ن می نگر د و به گو نه ای دل مر د را به آتش می کشید مر دی که در هر اسان این سو ال بو د که چرا ؟ این چر ا مر د سالها به دوش خو د کشیده و خو اهد کشید به او که عشقش و ر و حش را تقدیم کر ده ولی نمی تو اند جو اب در ستی به این چر ا دهد جو ابی صحیح که بتو اند غم و نفر ت و جدائی از آن بر نخیز د و باز رو ز ماد ر نز دیک شد و دغدغه های مر د با چشمهای گو یا و سکو ت بی پر سش دخترش ادامه یافت و صبح ر و ز ماد ر رسید و مر د سعی کر د آرام گیر د حتی در هنگامه داد ن هد یه به ماد ر بزر گ دید که مادرش هم چو ن او شبنمی است و لی مر د با ایما و اشار ه به او گفت که اشکها را نگاه دارد و لی مادر کمی این بار بی قرار تر بو د و لی پسر از مادرش خو است که لبخند را به دختر بیگناه هدیه دهند و این گو نه شد دختر مهر بان نباید در رو ز جشن گر یه هدیه گیر د اشکهای خلو ت مادر و پسر ادامه خو اهد داشت اما در خلو ت و غیر خلو ت دختر زیبا باید شادی باشد این حق او است که شاد باشد او که گناهی نکر ده است اما به ناگاه مر د بهت ز ده شد .....
به رسم هر شب پدر بو سه شب بخیری به دختر ش باید می داد و هنگامی که این کار را کر د به یک بار ه دخترش و عشق وجو دش او را بغل کر د و از زیر بالش بسته ای کادو پیچی شده را به او داد و مر د آن را باز کر د یک نقاشی ز یبا که خو ر شید بو د و در یا بو د و یک مر د و دختر کی با لبهای خندان را تصویر می کر د را دخترش کشیده بو د و یک هدیه که در آن یک قلم خو د کار که خدا می داند دخترش از کجا آن را تهیه کر ده بو د در آن بسته خو د نمائی می کر د مر د متعجب از دختر ش پر سید این چیست ؟ و دختر جو اب داد کادوی ر و ز ماد ر به پدر م که هم پدر و هم ماد ر م بو ده است این بار اشکها را تو ان جمع کر دن نبو د مر د دختر ک را در آغوش گر فت و به شر ح بقیه ماجر ا گوش داد آنجا که دختر ک می گفت با مادر بزر گ بر ای خر ید هدیه ر و ز مادر بیر و ن ر فته اند تا بر ای پدر هدیه بخر ند که سهی کر ده است مادری باشد حالا مر د می تو انست بی قراری و اشکهای مادرش را معنای بیشتری کند ...
رو ز مادر به تمامی مادر ان به و اقع مادر تبر یک می گو یم امید که مام میهن ماد ر ان  را همو ار ه در آغوش مهر و تو جه خو د قرار دهد
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:34  توسط تورج عاطف  | 

می تو اند .... باشد
می تو اند .... باشد magnify
آد می موجو د عجیبی است عجیب است ز یرا می تو اند متفاو ت باشد به گو نه ای غر یب متفاو ت آن گو نه غر یب که می تو اند چو ن مر دابی باشد و در لابه لای گندابها آرام گیر د و یا می تو اند چون اقیانو سی خر و شد و خر و شی بی پایان باشد ...

آد می دستی دار د که می تو اند نو ازش کند می تو اند لمس کند لذ ت بر د و لذت بخشد و یا دستی بهر ز د ن سیلی بر گوش مظلو می را به خو د آو یز ان ک
ند
آدمی چشمی دار د می تو اند خو ب بیند می تو اند اشک شو ق و یا همدر دی از آن ریز د می تو اند با امید به یار بنگر د می تو اند بهر او بر ق ز ند و یا چشمی باشد بی احساس و سر د و یا بهر هر ز ه بینی و هر ز ه خو اهی در خشد

آد می قلبی دار د قلبی که می تو اند با آن عشق و ر ز د با آن عشق هدیه دهد و یا قلبی که در آن نفر ت را ز بانه کشد و عشق را در آن مد فو ن سازد

آد می لبی دار د که می تو اند لبخند ز د ز کلام شیر ین گو ید و بزر گتر از همه آنها بو سه دهد و غر قه شو د و غر قه کند همان لب می تو اند ناسزا گو ید و بر نجاند و...

آد می پائی دار د می تو اند به ز انو در آید بهر عشق و بهر دست گیری فر و افتاده ای تا او را از جای بر خیز اند و یا پائی داشته باشد که لگد کو ب کند هر چه در سر راهش می بیند و حتی نمی بیند را له نماید

آد می ذ هنی دار د بی کر ان می تو اند اقیانو سی باشد ببخشد و ایمان بیاو ر د و امید داشته باشد و عشق را هد یه دهد و یا ذ هنی داشته باشد محد و د پر از حسد و کینه و نفر ت ...

و شاید آد می تنها همان او لی باشد و آن دگری تنها صو ر تی است ز آد م که جانو ری را در در و ن می پر و ر اند
چو ن آن گو نه که سعدی گو ید
آدمی رو ی اگر رفع کند شهو ت نفس
آد می خو ی شو د و ر نه همان جانو ر است
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:25  توسط تورج عاطف  | 

منحنی  زندگی magnify
رو ز گاری تمام مشکلات ما جلسه امتحان دو ر ا ن دبیر ستان بو د آنجائی که معاد له ای را به ما می داد ند و باید آن را بر ابر صفر قر ار می داد یم و ر یشه های آن را پیدا می کر د یم بعد یک جدو ل می کشیدیم از منهای بی نهایت تا بعلاو ه بی نهایت و ر یسه ها را مابین آنها قرار می دادیم و نقاط ماکز یمم و می نیمم منحنی را پیدا می کر دیم و بعد سر اغ محو ر مختصات می رفتیم و تا الی آخر...
چند بار این کار را کر دیم چند بار نقاط ماکز یمم و می نیمم را اشتباه محاسبه کر دیم و چند بار شکل منحنی خو د را و ار و نه و حتی بی ربط در آو ر دیم خدا می داند اما چیزی که همه به آن اعتقاد داشتیم این بو د که اگر ریشه ها ی معاد له را در ست محاسبه کنیم اگر آنالیز در ستی از ریشه ها داشته باشیم شکل منحنی ما در ست در می آید این در س همان درس اصلی ز ند گی همه ما نیز می تو اند باشد همه ما که می خو اهیم شکل منحنی ز ند گی خو د را از معاد له ز ند گی خو د در ست در بیاو ر یم و نقاط ماکز یمم بیشتری داشته باشیم
بخاطر دار یم هر چقد ر نقاط تماس با منحنی بیشتر ی استخراج می کر دیم شکل منحنی ما صحیح تر بو د حالا می گو یم ریشه های معاد له ز ند گی ما چیست ؟ بیاییم به نقط ماکز یمم و می نیمم آن بیاندیشیم دو ست دار م به شیو ه کتابهایم یک فلش بک به گذ شته بز نم و شما را دو بار ه به دنیای دبیر ستان ببر م و سر جلسه امتحان جبر و آنالیز و لی با این تفاو ت که قر ار است معا دله ز ند گی را حل کنیم و آن را ر وی محو ر مختصات ز مان و مکان ر سم کنیم و بر ای این کار جدو لی کشیده و از منهای بی نهایت تا بعلاو ه بی نهایت را بررسی می کنیم
1/ منهای بی نهایت تا بعلاو ه بی نهایت شاید بسیاری از ما از منهای بی نهایت خو د خبر نداشته باشیم عده ای به نظر یه تناسخ اعتقاد دار یم و منهای بی نهایت تا بعلاو ه بی نهایت را تا لحظه تو لد خو د را بتو انیم محاسبه کنیم اما هر چه که باشد منهای بی نهایت را می تو ان از آغاز عاشقی بدانیم به قو ل حافظ
قضه من و معشو ق مرا پایان نیست
آنچه آغاز ندارد نپذیر د انجام
خو ب منهای بی نهایت ما همان قصه معشو ق ما می شو د این گو نه نیست ؟ یعنی از منهای بی نهایت شر و ع کر دیم و به مثبت بی نهایت هم خو اهیم ر سید این مثبت بی نهایت می تو اند حتی یک دم ب دیگر باشد آنچه که مهم است مثبت و یا منهای بی نهایت نیست بلکه لحظه اکنو ن ما است که باید به آن بچسبیم و از آن بهر ه بگیریم و این کار تنها راهش عشق و ر زیدن به همه چیز و همه کس است پس او لین نکته منجنی کشید ن ما این است که " از عشق خو اهیم آمد و به عشق خو اهیم ر سید

2/ ر یشه های معاد له ز ند گی ما چه لحظاتی هستند؟
تو لد ما او لین نقطه تماس با منحنی ز ند گی است بعد از تو لد چند نقطه تماس با منحنی ز ند گی و تاثیر گذار می شناسیم ؟ راهنمائی میکنم مثلا نقطه نخستین عشق و بعد نفطه فار غ التحصلی یا می تو اند نقطه سر بازی بر ای پسر ان باشد می تو اند نقطه از دو اج باشد می تو اند نقطه بچه دار شدن می تو اند نقطه مو فقیت و خلق کر د ن در کار ی و هنری باشد می تو اند طلاق باشد می تو اند از دو اج دو م باشد می تو اند.... چند نقطه می تو انید بر رو ی منحنی ز ند گی خو د پیدا کنید ؟حالا با ر سیدن و یاد آو ری این نقاط آنها را نقاط ماکز ییمم یعنی تاثر گذار و ر شد دهنده می دانید و یا نقاط مینیمم و افت دهنده ز یستنتان ؟ چند نقطه بالا ر و نده و سقو طی می تو انید پیدا کنید ؟
حالا منحنی ز ند گی را بکشید آن را چگو نه می بینید؟ به طو ر حتم ز ند گیتان را با فر از و نشیب می بینید حالا می پر سیم بر ای نقاط آینده تماس با محو ر های زمان و مکان ز ند گیتان چه نقشه ای دار ید ؟ چه استراتژی طر احی می کنید ؟ آیا دو ست دار ید ابز ار های جدید بر ای ر سم کر د ن بهتر منحنی های آینده ز ند گیتان داشته باشید ؟ ابزار هائی چو ن نتر سید ن و به استقبال مسائل ر فتن و نر نجید ن و دو ر نشد ن و تو قع های عجیب نداشتن و اجاز ه تماسها بیشتر داد ن ... این ابز ار ها نمی تو اند کمکی به شما بکند ؟ دو ست دار ید به منحنی آینده خو د فکر کنید و منحنی گذ شته خو د را خو ب و بی پشیمانی و سر زنش و ترس نگاه کنید ؟آیا نباید به ز ند گی چنگ ز نید و تعداد نقاط بیشتری با منحنی های ز مان و مکان پیدا کنید؟
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:7  توسط تورج عاطف  |