تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
مبادا که ز مان آن بگذرد magnify

زندگی  حساب و کتاب ندارد گاهی او قات هم شاید حساب و کتاب داشته باشد اما ما قدر ت محاسبه آن را ندار یم و شاید حساب کر د ن ما توی منطق ر یاضی جواب ندهد چگو نه ؟ این سه پر ده می تو اند آن را نشان دهد

 

پر ده اول

پسر جو ان پر از شور و غو غا است چشمهای آن ز یبا صنم او را به آتش دلداد گی انداخته است آن فر شته آسمانی که چو ن دختری ز یبا بر او بر روی ز مین ناز ل شده بود او که دستهایش بهر او می لر زد او که بی او ز یستن معنا ندار د او که هر چه هست عشق است و عشق در ذ هن او هیچ جز او نیست منطق ریاضی در این عشق فقط ضرب را معنی می کند هر روز این عشق ضر ب می شو د و بزر گتر می شو د جمع در منطق این عشق تنها جو اب یک می دهد آنها  با تفریق بیگانه است و جواب تفریقشان هیچ است چو ن خو د را از خو د کم کر ده اند و او همه زندگیش را با او تقسیم می کند او که عشق است

 

 

سالها می گذرد...................

 

پرده دوم

آن پسر بزر گ شده است امرو ز مر د جو انی است آن صنم ز یبا حالا بانو او ست زند گی دار ند که نام مشتر ک به آن داده اند و شاید به همین دلیل است که عشق را حالا بزر گ نمی بینند در منطق امر و زاو عشق باید تقسیم شو د وحالا بجای آن ترس را ضر ب کر ده است جو اب جمعهای آنها دیگر یک نیست هر کس خو د را با همه چیز جز آن دگری جمع می بندد اما در این  روزگار عجیب است  که همه چیز از هم جدا شده است همه تفر یقها یک است همه جا یک است همه جا " من" است

 

 

و سالها می گذرد.....

 

پر ده سو م

پیر مر د به عکس آن دختر ک سالهای جوانی می نگرد رو زگار به او تفر یق از او را تحمیل کر ده است و حالا آن دو دلداده از هم تفر یق شده اند  چقدر دلش می خو است  با او جمع شو د اما جمع هر چیز با غایب می شو د خو د آن شخص به یاد می آو ر د چقدر غفلت کر ده اند چه میز ان می تو انستند جمع شو ند و لی تنها عشق را تقسیم کر دند عشقی که باید ضر ب می شد زیاد می شد...وحالا اگرغایب را  درعشق ضر ب کند  صفروهیچ می شود  غایب را با خو دش جمع می کند باز این کابوس تنهائی را می بیند غایب را از خو دش کم می کرد خو دش می شود عشقش را تفسیم بر هیچ می کند بی نهایت می شود  بی نهایتی که انداز ه تمام غمهاو حسرت رو ز های گذشته اش است

و باز می گذرد....................

 

راستی حالا به این فکر می افتید که ریاضی عشقتان را محاسبه کنید ؟ بیائیم تا جائی که ر یاضی ز ند گیمان می تواند  جو ابی به ما دهد عشقمان را در یابیم و نگذار یم حسر ت زمان گذ شته را بخو ر یم
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 17:58  توسط تورج عاطف  | 

خود را گم کر ده ایم
خود را گم کر ده ایم magnify
آلبو م عکسی را و ر ق می ز نیم و نگاهی به گذ شته می کنیم در تک تک عکسها رگه هائی از خاطره هارا می یابیم و بعد به یک بار ه به امر و زی می اند یشیم امر و زی که همان آینده عکسها و خاطره ها گذشته است و چه متفاوت با آن ر وزهای دورمی نماید دقایق و لحظه های گذ شته را بهر امر و ز فنا کر دیم و گذ شتیم و امر و ز را خو اهانیم که باز هم فدای آینده کنیم سعی می کنیم کم بخو ر یم که پو لی بر ای آینده ذ خیر ه کنیم امر وز صبر می کنیم که در آینده و صلی شاید باشد امر وز عشق بو ر زیم تا شاید در آینده پاداش گیر یم امر و ز را نفی کنیم تا آینده .... براستی این آینده چیست که این گو نه امروز را فدای آن می کنیم و گذ شته را هم نگاه نمی کنیم که چه درسی داد و یاد نگر فتیم این تر س چیست ؟ این خو د خو ر یها بهر چیست ؟کاش این داستان فقط مال خو د مان بو د در اطرافمان هم کر شو و لال شو و کو ر شو را پر ا کنده می کنیم که در آینده شاید اتفاقی افتد عزیزمان با تمام شو ق و علاقه می خو اهد تو لدی داشته باشد تو لدی از پشت غبار فر اموش شده جو انی ها را آغاز می کند او تلاش کر ده است سعی بشسار نمو ده است و خالق شده است آری او خالق است و به و جه خدائی خو د تو جه کر ده است و حالا می خو اهد این آفر یده خو د را با دیگر ان تقسیم کند افتخار کند و بگو ید آری من از رو ز مر گیها نجات یافته ام و این خلق من است این تو لد من است و لی من خو د خو اه "من "که خو د قاد ر به خلق نیستم و شاید هم این گو نه هستم اما دو ست دار م خالق دیگری نبینم ز یرا کفر به خو د مغر و ر م می بینم سعی دار م که نفی کنم هر چه آن او که عشقم است و باید باشد انجام داده است به او می گو یم " نام خالق را پاک کن" از خالق نگو و شاید هم در دل کو چک خو د آرزو کنم که ای کاش آفر یده عشقم!!!! هیچگاه متو لد نشو د تا در کنار دلشکستگیهای او بنشینم به ظاهر زاری نمایم اما جشنی ز پیر و زی خو د خو اهی هایم بر پا کنم خو دخو اهم ز یرا می خو اهم یار را بتر سانم ز یرا نمی خو اهم یار را هیچ کس ببیند هیچ کس تحسین کند ز یرا یار را یار نمی دانم از یاد بر ده ام که یار از من بهر یاری داشته است اما نفی کر ده ام به خاطر آینده بخاطر حر فهای بی معنی آینده بخاطر حر فهای بی معنی ز مر د مان نادان آینده ز حر فهای زیر گذر ز حر فهای حمامهای ز نانه 50 سال پیش غو لی ساخته ام که یار امر و زی وتحصیل کر ده و با دانش و خالقم را بتر سانم می خو اهم با سلاح آن حر فها عشق خلق کر دن را از او بگیر م و... ر استی چر ا این گو نه خو د را گم کر ده ایم ؟ چر ا نمی تو انیم بر ق شادی چشمهای ز یبای یارمان را تحمل کنیم ؟ چرا با طعنه و ایراد می خو اهیم عیش باز شد ن راهی نو در ز ند گی او که همان ز ند گی من می تو اند باشد را تبدیل به عز ا کنیم ؟ چرا ؟ به راستی چرا ؟ این آینده تار یک چیست ؟ این ترس و اهی را چه کسی جز اهر یمن نادانی آفر یده است؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:19  توسط تورج عاطف  | 

کاش...... magnify
باور م نمی شد یعنی این خاطر ه هم ر فت ؟ ساختمان ز یبای قدیمی خیابان فر و ر دین فر و ر یخت سخت است باو ر کنیم در خیابانی با نام او لین ماه بهار چنین خزان این بنای زیبای قدیمی را مشاهده کنی اما این گو نه بو د در لابه لای اقتصاد رو به مو ت ما و در بحر ان تو ر م غیر منطقی ساختمان سازی یک دو چر خه است که قر ار است به مصاف هو اپیما تو ر م ر و د و در این مسابقه دلگیر کنند ه است که خاطر ه ها از بین می ر و د و این ساختمان هم قر بانی شد دلم نیامد به داخل ساختمان ر فتم نگاهی از سر تعجب کر د م و از پیر مر د مغمو می که دانستم صاحب آن خانه پر سیدم حیف نبو د ؟ پیر مر د نگاهی به من کر د و تلخندی ( لبخند تلخ) زد و گفت چه باید می کر د م ؟ گفتم سعی می کر دی نگاه داری یک تعمیر و نو سازی می تو انست این بنای زیبا را نگاه داری جو ابم داد نه باید خر ابش می کر د م این گونه ساختمان تاز ه ای خو اهم داشت و از نو ز ند گی خو اهیم کر د و من با بغضی در گلو گفتم اما دیگر آن ساختمان نخو اهد بو د دیگر آن خاطر ه ها را نخو اهد داشت و پیر مر د گفت شاید و لی همیشه بر ای بد ست آو ر د ن باید چیز هائی را از دست دهیم به حر فهای پیر مر د فکر کر د م شاید بیشتر مشکلات ما این است که نمی دانیم کی بنای مشکل دار ز ند گیمان را نو سازی کنیم و یا این که از نو آن را بسازیم بسیاری از او قات به گفتگو باید بنشینیم به بحث تن در دهیم یک مقدار تنهایمان را بلرزانیم و ر و حایمان اسیر دلتنگی ها کنیم اما رابطه های خو د را تر میم کنیم و بسیاری از او قات سعی می کنیم رابطه ای که تمام شده است را با اصرار و ابر ام و پافشاری نگاه دار یم در حالیکه این بنا کهنه شده است قابل باز سازی نیست و باید دو بار ه ر یخته شو د و بنای جدیدی ساخته شود مهم این است که تشخیص دهیم و صبر داشته باشیم و حو صله تر میم بنا را داشته باشیم و ز و د سعی در خر اب کر د ن بنای رابطه را نکنیم و از سوی دیگر شجاعت پذیر فتن پایان را بپذیر یم بیائیم این صبر و شجاعت را با قدر ت ادر اک و دل قوی خو د تقو یت کنیم و شاید این گو نه باشد که قبو ل کنیم عشق اگر عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است  و یا این که با تشخیص به مو قع ز ند گی  را به گو نه ادامه دهیم که حسر ت گذ شته را نخو ر یم و بر ای  تصمیم گیری بر ای ساختمان ز ند گیمان باید از سلاحههای امید و ایمان و عشق بهره گیریم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:31  توسط تورج عاطف  | 

هندسه درس ز ند گی magnify

سالها پیش معلم هندسه ای داشتم که می گفت " هندسه درس ز ند گی است" بر ای ما که از دبیر هر ماده در سی شنیده بو دیم در س او درس ز ند گی است این سخنان دبیر هندسه ما آقای نو ری که سابقه هنر پیشگی در تئاتر داشته و هندسه را با شیوه تئاتری درس می داد کسل کننده بو د و خسته شده بو دیم و این حر فها بر ایمان تکراری شده بو د اما بعد ها در ز ند گی فهمیدم که به و اقع "هندسه درس ز ند گی است" " ممکن است بپر سید چرا ناخدا ؟ از کجا از در گیر یهای ذ هنی فیثاغو رث( و اقعا املای این کلمه در ز بان فارسی شکنجه آفر ین است) می تو ان به در س ز ند گی ر سید ؟ چند مثال در این مو ر د می ز نیم شاید شما هم با من هم عقیده شو ید


مثال1/بهتر ین مثلث در هندسه مثلث متساوی اضلاع است( نمی دانم چر ا این مثلثها اسم فارسی ندار ند در ست مثل خو د کلمه مثلث) در این مثلث همه چیز برابر است سه ضلع برابر که هیچ ناحقی به هم نمی کنند و هر دو به یک انداز ه سهم خو د از ز ند گی و دنیای خو یش که سطحی است که اشغال می کنند دار ند در این مثلث میانه و نیمساز و... بر هم منطبق هستند خو ب با دیدن این مثلث یاد ز ند گی بر پایه مساو ات و بر ابری نمی افتید؟ در این ز ند گی همه چیز بر هم منطبق نیست؟ همه چیز که شامل " مال من " و " مال تو " و " بچه من" و " بچه تو " و " پدر و مادر من " و " پدر و مادر تو " و" خو اهر و بر ادر من " و " خو اهر و برادر تو " و " پو ل من " و " پو ل تو " و " سلامتی من " و " سلامتی تو " و " جان من " و " جان ت" و " زندگی من " و " ز ند گی تو " بر هم منطبق نیستند آیا این مدینه فاضله مثلث متساوی اضلااع ز ند گی نیست؟ این ز ند گی چو ن مثلثش قابل محاسبه و زیبا نمی باشد؟ 

مثال 2/مثلث متساوی الساقین این هم یک نو ع کم تر از متساو ی الضلاع است در این ز ند گی ودو ضلع با هم مساوی هستند و ضلع سو م با تو جه به آنها جابه جا می شو د این ز ند گی هم بد نیست ممکن است اختلافهائی باشد اما هر دو سهم بر ابری دار ند در این ز ند گی هم سر انجام همه منافع ز ند گی بر هم چو ن نیمساز و میانه منطبق هستند شاید زند گی از نو ع متساوی اضلاع فوق ر و یا باشد اما این ز ند گی هم این ر و ز ها کمتر از رو یا ندارد و افسوس که کمتر این گو نه زند گیها را شاهد هستیم

مثال 3/ ز ند گی با طعم مثلث قائم الزاو یه در این ز ند گی دو ضلع تلاش می کنند تا با هم به ضلع سو م بر سند این ظلع سو م می تو اند پدری باشد که همسر و بچه باید باهم تلاش کنند تا به او بفهمانند دو ستش دار ند و بر ای ز حماتش قدر شناسند و نیاز به غر و ر و طعنه او ندار ند و یا پدر و مادری هستند که ز ند گی و ر و ابط خو د را از یاد بر ده اند و فقط و به بچه و عشق به او می اند یشند و فکر می کنند ز ند گی می کنند که تنها بچه خو شبخت باشد و عشق بین آنها یک خاطره دو ر است و ز ند گی باید فقط بخاطر بچه باشد ز ند گی خو د شان ندار ند و عشقی جز بچه نباید داشته باشند یا پدر و فرز ندی هستند که تلاش می کنند به مادر که ایراد از از بین ر فتن ز یبائی و جو انیش می کنند  و د م به دم خو د را کلفت بی جیر و مو اجب می خو اند بگو یند آنها او را دو ست دار ند اما(.....

مثال 4/ مثلث بی شکل در این مثلث هیچ حسابی و جو د ندارد نیمسازش ساز دگری می ز ند و میانه اش داستان دگری دارد شکل بسیار ز شتی دار د و هر کدام از اظلاع و ز او یه ها ساز خو د را می ز نند در ست مثل یک ز ند گی بی حساب و خالی از محبت که " من" حاکم خانه است و هر یک سعی دار د بیشتر بر ای خو د باشد ز ند گی که از در و ن بی حساب و از بیر و ن بی محاسبه و تخمین و ز شت از درو ن و بیر و ن است

خو ب چطور بو د ؟ معلم ما حق نداشت که می گفت هندسه درس ز ند گی است ؟ همین مشکلات را با مقایسه مر بع و مستطیل و لو زی و متو ازی اضلاع هم دار یم تنها مساو ات مر بع باعث شده که هم ز یبا و هم با حسابتر از دیگر ان باشد یاد ش بخیر معلم هندسه ما می گفت بیاییم همیشه چو ن دایر ه دو ر هم و با اتحاد و یگانه باش و شاید حافظ هم بی دلیل نگفته است

 هر کس که در این دایره نیست زنده به عشق

بر او نمر ده به فتو ای من نماز  کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:19  توسط تورج عاطف  | 

قصه ای که بر ایم گفت
قصه ای که بر ایم گفت magnify
چو ن دو ران شیر ین کو د کی به دنبال قصه ها هستم و شاید این شو ر و عشق به قصه ها بو د که مرا به سمت قصه هایم بر د قصه هائی که خو استم بگو یم و گفتم و می گو یم و اگر عمر ی باشد خو اهم گفت اما این بار قصه ای زیبا را باز می گو یم که بر ایم گفت او که آشنای نز دیک و دو ر من است قصه ای که نامی جز " رهائی " بر "آن نمی تو انم گذار م و این قصه این گو نه بود
" ر هائی "
داستان خليج آفتابي
دوست دارم به ياد بچگي هامو بگم يكي بود يكي نبود،وسط اقيانوس ابي رنگ هستي .خليجي بود به وسعت تنهايي و لي آشنا با عشق.آن خليج عشق گون صدفي را در خود نهان داشت .صدفي با دردانه اي اسير درون خو.دهيچ دست عاشقي هنوز صدف را نگشوده بود تا برق زيباي دردانه چشمان دريا و دريا يي هارا خيره كند..
روزها از پي شبها و شبها از پي روزها امدند و رفتند.گاهي نسيمي موهاي افشان درختان خليجي را نوازش كردوگاهي قايقي انجا كناره گرفت .ماهيگيرا ن خستهاي كه با چشمان بسته امدند و با چشمان بسته تر ترك خليج كردند.و باز هم هيچ كس دردانه خفته در صدف را از خواب بيدار نكرد.
يك روز سرد زمستان، خليج با ورزيدن باد همراه با صداي موسيقي امواج بوي اشنا را حس كرد.خيره شدو خيره شد.اشتباه نكرده بود.در ميان امواج خروشان كشتي اي به سمت او مي امد.كشتي كه شايد با همه متفاوت بود .خليج اميد دااشت كه شايد اين بار دستي مهربان و عاشق اسير مانده در صدف را رهايي بخشد.و چنين بود كه اميد او همان كرد كه بايد .
دست روزگار ناخداي كشتي دل را به سوي ان خاك نمنكاك آورده بود تا دردانه را از خواب دور بيداركند.
چنين بود كه دستان مهربان و عاشق ناخدا صدف را گشودو چشمان همه دريا و پريان دريايي خيره شدند.دردانه ما عشقي بود نهان در صدف دل خليج كه به يك باره در دستان ناخدا خود را شناخت .بله او درخشانترين دردانه اقيانوس بود او خوب مي دانست كه نشان از يك عشق شفاف آسماني دارد.عشقي كه از پشت ان خدارا ميشد ديدو حس كرد
اين گونه بود كه يك روز ابري زمستاني .خورشيد ي ديگر بر خليج درخشيدن گرفت.ناخدا خود مي درخشيد.او مي دانست تنها فاتح دردانه اوست.ناخداي خورشيد شد افتاب هميشه تابان ان خليج.
آفتاب ان خليج از درخشندگي ناخداست.ناخدايي با دردانه اي به نام عشق در دست.
خايج و ناخدا خوب مي دانند كه عشق يعني رهايي.خايج مي خواهد كه ناخدا پويا باشد .خايج عشق ناخدا را مي خواهد تا هر دو رها باشند..پويا و زنده.خليج ناخدا را عاشق است چون او مي تواند ناجي هزاران دردانه خفته در صدف باشد عشق يعني رهايي.و خليج مي خواهد ناخدا رها باشد.ناخدا بايد بداند اين خليج افتابي هميشه مامن گرمي براي ناخدايي است كه خسته از سفرهاي دور بر مي گردد.آغوش جزيره هميشه براي ناخدا باز خواهد ماند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:13  توسط تورج عاطف  | 

میل آرامیدن در خلیج آفتابی magnify
ددیر گاهی است که ناخدا در در یا می خر امد و در جستجو ی آن در بی همتای ز ندگی یعنی عشق گشته است از طو فانها سهمگین ر یا و تز و یر و فر یب و تر س و نا امیدی و افترا و تو طئه و تو هین گذر کر د از گذر گاههای مر دان و ز نانی که عشق را دستاو یز قر ار داده اند و یا عشق را می خو اهند و لی تحمل داشتنش را نداشته اند گذ شته است تا سر انجام به خلیجی رسد که یگانه نگین رو ز گار یعنی عشق را آنجا یابد آنجا در خلیجی که آفتاب خو اهد بو د نسیم خنکائی می و ز د و جائی که عشق خو استه نمی شو د بلکه مکانی است که عشق بو د ن خو اهد شد آری ناخدا عشق بو د ن را طلب کر د عشق بو د ن یعنی غر قه در عشق شدن یعنی رهاشد ن نه بهر رهائی از خو یشتن که ر هائی از آن چیز هائی که خو یشتن همه ما یعنی بزرگتر ین عطیه خدا یعنی انسانیت دو ر می کند ناخدا آفتاب نمی بیند او خو د آفتاب شده است پر از گر مای آفتاب است پر شو ر و پر سو دا و پر ز ر و یاهای دو ر و نز دیک است او گو هر " دم" یعنی زند گی در ز مان حال را در یافته است او جاری شدن در زمان اکنو ن و عشق و ر ز یدن در حال را طلب نمی کند ز یرا طلب انتظاری خواهد و انتظار باز فر دائی است که شاید هیچگاه نیاید و شاید انتظار همان است که امر وز سخت آفتاب را به او نمایداوناخدا امر وز و حال و گو هر بو د ن را به آغوش گر فته است چه شیر ین است این آرامش و خلسه ای زیبا در آغوش خلیج همیشه جاو دان آفتابی " عشق" و آرامش .......ناخدا یاد گر فته است که کار او گذر از طو فانها و سختی ها است اما قرار نیست که خو د او طو فان را طلب کند او می تو اند در خلیج آفتابی خوش در ز مان اکنو ن هم ناخدا باشد او یاد گر فته است که دم را به آغوش کشد در و ر ای نفسهای آخر بهار به یک بار ه دو بار ه بهاری شو د و بهار را در آغوش گیر د خو د بهار که در میانه ماه بهار بار ها بهار شده است چه ز یبا است راز " دم را غنیمت شمر دن" چه ز یبا است که طعنه ها را فر اموش کر د ن چه ز یبا است ناشنیده پند بو د ن چه بی همتا است عاشق شد ن چه ز یبا است آزاد و ر ها شدن و انسان بو د ن و ماندن یک انسانی که بهر عشق آمد بهر عشق باید زیستن نماید و در عشق بو د ن را به یادگار جای گذارد سلام خلیج همیشه آفتابی من
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:31  توسط تورج عاطف  | 

Entry for June 13, 2008 magnify
یادم است توی کار ساختمان با تجر به ای مو اجه شد م که همو اره از آن بعنو ان یک واقعیت ز ند گی یاد کر ده ام توی ساختمان در هنگام ساختن اسکلت آن دو نو ع ستون و جو دار د تیر آهن اصلی یا حمال نو ع اول هستند که وز ن ساختمان و ستو نهای ساختمان بر آنها هستند و نو ع دیگر تیر آهنهای فر عی که به صو ر ت ز نبو ری یا چند و جهی ساخته می شو ند و بر ای تکمیل اسکلت به کار می آیند همیشه تیر آهنهای زنبو ری را تو ی دل تیر آهنهای اصلی جو ش می دهند و این جو شهای داخلی است بر ای کسانی که از کار جو شکار ی سر رشته ای ندار ند عر ض می کنم جو ش داخلی به این معنی است که سعی می کنند تیر آهن زنبو ری چندان به تیر آهن اصلی گیر نکند و تنها به هم متصل باشند که اگر خدای ناکر د ه زلز له ای آمد جو ش آنها ز و د شکسته و ر ها شو ند و تیر آهنهای اصلی را با خو دبه پایین نکشند و به قو ل مهندسین ساختمان لنگر نیاندازند اما در رو ز گار ساختمانهای ساز یهای بی حساب و کتاب بر خی از آقای مهندسین از سر بی آگاهی و یا بر ای این که پو ر سانت بیشتر ی از جو شکاریها بگیر ند و به گو نه ای یک نمایش کاذ بی از استحکام و اطمینان و کنتر ل را بخو اهند  درمقابل  صاحبان پروژه به نمایش بگذار ند تیر آهن ز نبو ری را هم از در و ن به تیر آهن اصلی جو ش می دهند و هم از بیر و ن تیر آهن اصلی را با تیر آهن فر عی گیر می دهند و نتیجه این عمل این می شو د که در هنگام زلز له تیر آهنهای ز نبو ری شکل که زود تر مقاو مت خو د را از دست می دهند تیر آهنهای اصلی را هم با خو د به پایین می کشند و باعث لنگر انداختن آن هم می شود و باعث می شو ند که کل ساختمان خراب شو د شاید این صحنه ها را دیده باشید که در هنگام خرابی زلز له ساختمانهائی بیشتر آسیب می بینند که اسکلت آنها به کل نابو د شده اند که علت همین اتصال بی جای ستو نهای اصلی و فر عی است اما......

این بحث تقر یبا کسل کننده و فنی ساختمان را گفتم تا بر سم به این نکته که بسیار ی از ما هم جو شها و ارتباطهای بیش از انداز ه ای بین ستو نهای اصلی و فر عی اسکلت ساختمان ز ناشو ئی و یا هر ار تباط خو د می ز نیم در اسکلت ساختمان رو ابط ز ندگی چو ن اسکلت ساختمانهای اصلی دو نو ع تیر آهن دار یم تیر آهن او ل یا اصلی عشق و اطمینان و و فا و شناخت یار هستند و تیر آهنهای فر عی یا همان ز نبو ر یها عبار تند از تجر به های جدید کاری و تفر یحی و آمو ز شی و ر و ابط انسانی است این تیر آهنهای فرعی در دل تیر آهنهای اصلی هستند و آنها را باید از در و ن ربط به ز ند گی اصلی داد و نه آنکه ستو ن اصلی را از بیر و ن هم ار تباط به ستو ن فر عی نمو د یعنی این که به بهانه تو هم و ترس و تفکرات و تجر به های اطر افیان و رو شهای کنتر لی و افکار مر د سالار ی و ز ن سالاری بجای همسر سالاری بخو اهیم ستو نهای فر عی را عامل استحکام و بقا و یا بلعکس عامل ریز ش و نابو دی ستو نهای اصلی بدانیم این گو نه اشتباه است د که به بهانه های مر اقبتی و کنتر لی بخو اهیم ستو ن اصلی را در همه مو ارد به رو ابط فر عی تحمیل کنیم یک خانم و یا آقا می تو ند تجر به های کار ی و تفر یحی و آمو زشی و رو ابط انسانی داشته باشد و این که بخو اهیم رابطه زناشو ئی و و فا و ایمان و امید و عشق را منو ط به این ر وابط و تجر به ها بدانیم چو ن حکایت جو شهای اضافی است که ستو نهای فر عی و اصلی را به هم می ز نند به یاد داشته باشیم جو شها اضافی و اتصالات بیشتر و اسکلت سنگین تر هیچکدام دلیل استحکام هیچ ساختمانی نه تنها نشده بلکه هز ینه های وحشتناک و حتی غیر قابل جبر ان از جکله خرابی کل ساختمان را بو جو د آو ر د بس بیائیم به ستو ن اصلی اطمینان داشته باشیم ستو نهای فر عی را در داخل این ستو ن اصلی تعبیه کنیم و هیچگاه ستو ن فر عی را بی دلیل به ستو ن اصلی بیش از پیش مر تبط نکنیم مهم ستو نهای اصلی هستند به آنها ایمان داشته باشیم و با هیچ ستو ن فر عی آن را مقایسه نکنیم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط تورج عاطف  | 

عطرگل یاس
عطرگل یاس magnify

شبهای آخرین بهار را می گذرانم و من بعنو ان یک دیو انه فو تبال غر قه در تصاویر ار سالی از سوئیس و اتریش تنها به مستطیل سبز چشم دو خته ام و می بینم تکراری که گو ئی هیچگاه از آن خسته نخواهم شد اما دیشب به یک باره ندائی مرا فرا خو اند ندائی که از عطر گلی بر می خو است عطر گل یاس روی میز مرا آن گونه مست کر د که بی اختیار دل از فوتبال کندم و به کنار پنچره ر فتم جائی که بر ایم در این سالها چون مو نس شده است و حشتی دار م اگر ر و زی این پنجر ه بتو اند سخن گو ید چه حر فها ی پر مخاطبی از ناخدا و راز هایش را خو اهد گفت و من باز نگریستم به سکو ت شب به عطر گل یاس به انتظاری که هر یک به گو نه ای دار یم و این انتظار ها چه بی پایان می نماید

به انتظار پسر ک اندیشید م که گناهی جز عشق و ر زیدن ندارد گناه عشق و ر زیدن؟ چه واژه تو خالی است مگر عشق و ر زیدن گناه است آری گو ئی در این ر و ز گار شکست قلب بزرگتر ین صو اب و شاید ثواب باشد افسوس خو ر د م بر ای آنانی که باید او را بیند و نمی بینند به این فکر می کر د م که اگر قلب پسر عاشق پیشه مرا بو می کر د ند بجز عطر سای عشق عطر دیگری می تو انست داشته باشد؟ عجیب است که عطر یاس عشق را به تزویر اشک تمساح می فر و شند

به انتظار دختر پشت پنجره ر و یا اندیشید م که حالا از بالهایش لذت می بر د صدای بال زدنش ز یباتر ین مو سیقی است و عطر حضو ر چو ن عطر گل یاس را منتشر می سازد

به انتظار آن دور و نز دیکم اندیشید م که باغچه را آب می دهد به یاد آن آشنای دو ر که یاد ش هم عطر یاس دارد به او که در بی کران ناشنیده پند ها تنها پند دل با عطر گل یاسش را با تمام و جو د تنفس می کند

به انتظار آن آشنائی اندیشید م که سعی می کند در لابه لای پار چه سیاه محافظت گو نه آقا بالاسران جعلی دفن نشود و فر یاد ز ند که آری من ز نده ام و من عشقم در خیال در بستری از تافته های بنفش و صو ر تی و ز ر د و قر مز غلط زمی ز د و بوی یاس آزادی را در فضا پخش می کند و می گو ید منم همان که با تمام و جو دم باز از زندگی لبر یز م ای مو جو د خو د خو اه پر از مر د گی در ز ند گی من


به انتظار آن دیگر ی که دلنو شته امر و ز قلبش طعم تلخ جدائی می دهد در میان فضای خفه آو ر امضاهای بی شمار سند جدائی اندکی می اندیشد که آیا راحت شدم ؟ بغض و جو دش را پر کر ده است و جو دی که پر از عشق با عطر بوی یاس است بوی یاس امید به آینده ای که قرار است بار دیگر سازد


و به انتظار شاپری خو د م اند یشید م به انتظار او که می خو اهد نقابها ی نخو استن ها و ندیدنها و نشندید نها و عشق نو ر زیدن اجباری پایان دهد عطر یاس وجو دش را سالهای بی زمان ز مانهای بی سالها در وجو د ناخدا تزریق نماید به ناخدا گو ید بر ای عطر گل یاس نیازی به شاخه گل یاس ندارد می تو اند با عشق و امید و ایمان به او همیشه یاس باران باشد

و انتظار...

این انتظار ها گو یا پایانی ندارد که اگر پیان پذیر د عطر یاس همیشه معطر مان خو اهد کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:6  توسط تورج عاطف  | 

با چشمهای بسته ترا جستجو کردم magnify
چشمهایم را بستند و نام قانو ن و عر ف و سنت و هزاران پند نانو شته و بی فایده را دلیلی بر بستن چشمهایم دانستند اما مگر من ترا باچشمهایم دیدم ؟ چشمهای دل من بو د که ترا می نگر یست حتی در دو ر تر ین ر و ز هائی که شاید فر مانم دادی بر و... دو ست داشتن تو عاشقی دااستانم با تو فر مانی نبو د که بخو اهد فر مانی امر به هجر دهد و این گو نه بو د ک دل را نگاه داشتم و چشم دل را باز کر د ند و خو درا سپر د م به جلادان ز مانه و چشمهایم را بستند در پشت چشمهای بسته شاپر کی را می دید م صو ر تی است آری به رنگ عشق و ز یبا و چو ن فر شته حامی عشق ترنم می کند شاپر ک من از رو ی در یای بی کران آبی گذر می کر د و من در این بی کران آبی تنها آن نقطه صو ر تی را تعقیب می کر د م که دو ر بو د و لی می دانستم شاپر کی که پر و از می کند آری پر و از می کر د هر چند که او هم بالهایش را نمی دید اما من بو د م او می پنداشت که ناخدا ر فته است از این رو فر مان احضار می داد نمی دانست من در کنار او هستم عطر هجر نتو انست وصل رایحه او را از من برباید او از بی کر ان در یا گذ شت آنجا که غصه ها را در خنکای موجها به دو ر باید می ر یخت و باز او را تصو ر نمی دم در جنگل سبز قلبم ...
آری در در صدای پر ز د نهای پر ند گان باز پر و از را تنها با شاپر ک حس می کر د م او بو د آری او بو د و اقعی تر از آن چیز هائی که باچشمهای بازم نمی تو انستم ببینم چشمهای بسته من شاپر ک صو ر تی را چه ز یبا می دید و باز پر و از کر د و به سو ی آفتاب ر فت آفتابی که به و ضو ح عشق او را بر من می نمائید آری آفتاب عشقش می در خشید حتی اگر می خو است آن را پنهان کند حتی اگر دو ست داشت نقش تندیس را باز ی کند اما شاپر کم تندیس نبو د او شاپری قصه های من بو د شاپر کی که پر و از می کر د نه چو ن شاپر کان خقته در بیداد سنجاقهای مو ز ه ها و نمایشگاههای شاپر کم آفتاب را نمایان ساخت حتی اگر پشت ابر ها پر و از می کر د پشت ابر ها تر دید و ترس و مو اخذه و قضاو ت هم شاپر ک پر و از می کر د و از دشت لاله های نار نجی گذ شت و به وادی شقایقهای سر خ رسید همانجا که کلبه ر و یائی شاپرک با ناخدا را بنا کر ده اند شاپر کم را می دید م شاپر کی که در دشت شقایقها عشق را با هم تر نم کر دیم و ناگهان خو د چشمها را از ز ندان بستن رها کر دیم او در یک قدمی من بو د و من در هفت اقلیم او را می جستم شاید نه شقایقی بو د نه دشت لاله های نار نجی و نه آفتاب و نه جنگل و نه در یا اما عطر حضو ر او هفت شهر بو د هفت شهر عشقم بود در آغوش او را گر فتم وناگهان از خو اب چنین شیر ین بر خو استم افسوس ...
نگاهی به دیو ان حافظ کر د م و این گو نه خو اندم
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تانباشد غیبتی نبو د لذت حضور
گر دیگران به عیش و طر ب خر مندو شاد
ما را در غم نگار بود مایه سرور
حافظ شکایت از غم هجران چه کنی
در هجر وصل باشد در ظلمت است نور
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط تورج عاطف  | 

چشمهای شبنمی راباور کن
چشمهای شبنمی راباور کن magnify

پشت پنجره سکو ت می نگر د و می شنود او می شنو د آنچه را که نباید بشنو د و حتی اگر بشنو د نباید باو ر کند شنیدن طعنه ها ی حباب گو نه جز رنج چه دارد؟ او می نگر د به آن سو ئی که نامش آزادی است آنجائی که ز ند گی نام دارد آن ماو ائی که او نیز می تو اند بخندد بدو ن آن که متهم به هزاران ناگفته ها شو د جائی که می تو اند فر یاد ز ند بی آن که به مسلخ سکوت او را بکشند و می تو اند عشق و رزد بی حد و مر ز بی آن که محکو مش کنند بخاطر آن که دل مهر بانش به عشقی می تپد با  زیبا چشمهایش می نگر د که ناخدا به او چه با عشق و حسر ت نگر یسته است اما شاپری  فکر می کند که اذن عشق به او نداده اند اذن عشق؟ چه واژه نامتجانسی ! مگر عشق ورزی اجازه می خو اهد؟ دلش پر واز دو ست دارد وسبز شده است اما خو د را ز ر د می بیند چو ن بر گی افتاد ه از در ختی پاییزی از یاد بر ده است که بهاری است  ناخدا همیشه  او را ز یباتر ین گل دنیا دیده ومی بیندو خو اهد دید شاپری ناخدا بهاری است باورم کن

 ناخدا می گو ید : بانوی من بالهایت در آمده اند فقط باو رشان نداری خسته ات کر ده اند دلت از پر یدن تر سیده است اما از یاد بر ده ای که تو هم دختر ر و یاها آن مر د در یا بو دی و هستی  دختری که پشت افق اشتیاق و امید و آرزو ناخدا همو اره جستجو کر ده است دل ناخدا چقدر تنگ آن بانو رو یائی است که بار ها صدایش ز د در خلو ت شبها و در تنگناهای ر وز که به او بگو ید پر واز کن ناز نین عشقم نه بخاطر من نه حتی سمت  آشیانه من دو ست دارم پرواز ت را از ماتمکده که قرار بو د آشیانه تو باشد ببینم مرا پر تو قع ندان حتی آشیانه مرا هم نگاه نکن اما پر و از کن تو می دانی و می تو انی پر و از کنی ولی پر و از را از یاد بر دی و جای بالها را گم کر ده ای خو د را در حبابی می بینی اما مهر بان و عشق ناخدا تو در بی کران در یائی تو کجا و حباب کجا؟ این را  باو ر تو کرده اند و اقعیت چیز دیگری است در ست مثل آن تر کیب کلمه ای  که دل ناخدا را خو ن می کند " تندیس افقی" نه عزیز ناخدا شاپری ! تو پری هستی و شاپر کی و جایگاهت آسمان است تندیس نیستی دیگر تندیس نیستی هیچگاه نبودی تو خالق تندیسی چون همیشه

 باو رم کن اشکهایم و دل سو ختگیهایم و عشقم را باو ر کن طعنه ها را رها کن شاپری ر و یائی من

ناخدا ترا در آغوش می گیر د حتی اگر بر ز مین قدم ز ند و سایه تو در آسمان بر پیکره اش طراوت ز ندگی دهد

عشقم پر و از کن برای پرواز  تنها باو ررا کم داری بالهایت را نگاه کن و به چشمهای ناخدا اعتماد بنما چشمهای شبنمی عاشق ناخدائی هیچگاه در و غین نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:59  توسط تورج عاطف  | 

قصه او magnify

او را در آن سو ی سایه ها می تو انم ببینم او را سایه خو یش نامید م و شاید من سایه او هستم او عشق را با تمام شفافیت در آغوش می کشد عشقی و رای کلام عشقی در سکوتی پر فر یاد و حالا بر ایم از قصه اش نو شت قصه ای که می تو اند مال همه شفافهای اند ک این دنیای پر تزویر و ریا است و ا داستان او را بشنو ید تا باو ر کنید او یک قلب است یک قلب پر از عشق به اندازه دنیای بی کران ..............

يك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توي‌ پارچه‌اي‌ نمناك‌ خيس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمي‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روباني‌ قرمز گرفت‌ و همسايه‌ سكه‌ و سيب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود. دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي. آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فكر مي‌كردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ كه‌ آن‌ را مي‌چيند. نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.
اما برگ‌هاي‌ تقويم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سيزدهمين‌ برگ‌ پايان‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستي‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ را از مزرعه‌ كوچكشان‌ جدا كرد. روياي‌ نان‌ و گندم‌ تكه‌تكه‌ شد. و اين‌ آخر قصه‌ بود.
دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌اي‌ كه‌ خدا برايشان‌ نوشته‌ بود.
پس‌ به‌ خدا گفتند: اين‌ قصه‌اي‌ نبود كه‌ دوستش‌ داشتيم، اين‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.
خدا گفت: قصه‌ شما كوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روييدن. قصه‌ سبزي، قصه‌اي‌ كه‌ براي‌ فهميدنش‌ عمري‌ بايد زيست.
قصه‌ شما، قصه‌ زندگي‌ بود و كوتاهي‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همين‌ بود.
خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زيبا بود، به‌ زيبايي‌ نان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط تورج عاطف  | 

بر ای دختری پشت پنجر ه ر و یا magnify
می دانم تو انمند تر ین متر جم آن است که سکو ت را تر جمه می کند می دانم در این سکو ت بسیار حر فهای ناگفتنی است همه آن ناگفتنی ها که حتی دمی نمی تو ان آن را گفت اما با این حر فها در خلو ت تنهاتر ینها می تو ان ساعتها لبخند ز د بی آن که کس بخو اهد ترا پند دهد و یا او را از امثال هم جنسان تو محافظتی کند اما نتو انستم سکو ت کنم و از او می گو یم او را دختری پشت پنجر ه ر و یا نامید م ز یرا ر و یائی می تو اند بر ای هر که باشد که او را می شناسد او سراسر از عشق و دانائی و صبر است صبری که بهر چاره پر و از نکر دنش به خو د آو یخته بود اما ناخدا او را دید و در کنار او آرام گر فت زیرا او را یافت اما قسمت او در این ر و ز گار پر و از است ز یرا باید بپر د حتی اگر بخو اهند که نگذار ند که او بپر د او که بر ای پرو از کر دن آفر یده شده است او ئی که یز دان مهر بان نعمت اند یشه و مبارزه  با نادر سنی ها  را اعطا فر مو ده است او که نمی خو اهد در دخمه های آشپز خانه ها و یا به بهانه های و اهی که نام عشق مادری بر آن می نهند دفن شود آری او را دو ست دار م  و می خو اهم او را در او ج بینم در گذر ز مان او را در رو ز گاری یافتم که راهی جز از دو ر سلامی به او کنم نداشتم اما با همین سلام هم او را گو یم پر و از کن بهر دل من بهر دل همه آنهائی که بخاطر نفس تو نفس می کشند و آرام گیر ند بخاطر لبخند تو لبخند زنند و ز ندگی می کنند و با تو امید دار ند امید به آنهائی که چو ن تو  هنو ز هستند و زندگی می کنند و لذت ز یستن را تجر به می کنند مهر بان دختر رو یائی پشت پنجر ه بالهای پر و ازت در آمده اند آنها را نچین این را بدان اگر خو دت آنها را نچینی هیچ کس دیگر نخو اهد چید این را بدان تو پر نده ای زیبا در آسمان گیتی هستی و نه باد بادکی در دستهای جنس بر تر که هیچ بر تری به تو ندار د دو ست دار م تر ا آن بالا ببینیم که پر و از می کنی و من بر ایت دست تکان می دهم آن بالا که هیچ بادبادکی حتی آرزوی آن را هم نمی تو اند بکند پر و از کن دختر رو یاهای من دختر پشت پنجر ه آرزو ها پر و از کن ناز نینم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:26  توسط تورج عاطف  | 

درس شالیزار magnify
باز درسی را یاد گر فتم . در سفری زیبا به خطه ز یبا و سبز شمال یاد گر فتم که عاشقانه ز ند گی کنم در هیاهوی جنگل اتو مو بیلها که هر یک بهر ز و د تر رسیدن هر کاری را مجاز می دانند در لابه لای آلبو م جدی گروه آر یان که مرا با خاطر ات بسیار ز یبای قدیمیم پیو ند می زد ناگهان همه چیز به یک باره عوض شد و سط یک شالیز ار بزر گ سبز بانو و پیر مر د پیر ی را مشغو ل شالیکاری دیدم هر دو سخت مشغو ل کاشتن نشا بر نج بو د ند بی تو جه به غو غائی که در مغاز ه های بر نج فر و شی شهر و جو د دارد پیر ز ن در شالیزار می خرامد و جلو می رفت و پیر مر د او را نظار ه می کر د در او لین بر خو ر د نخست اندیشه های فمنیستی برمن هجو م آورد و د اد و سخن از رنج ز نان بر ای آن که به رنج " بر نج " تهیه کند به ذهنم فشار آو ر د نز دیکتر شد م و چو ن هر بار دیگر به دیار سو الهای تمام نشد نیم جو ابی داد م نمی خو استم با قضاو تی سر یع راهم را ادامه دهم چند دقیقه ای نشستن در کنار این ز و ج شالیکار بسیار ارزشمند تر از ادامه حضو ر در مسابقه مر گ آفر ینی جاده ها را داشت به سوی شالیزار رفتم و با یک خسته نباشی باب سخن را باز کر د م حر فها از همان حر فهای قدیمی بو د از ظلمی که بر این مهر بانان توسط و اسطه همیشه می آمده و باز هم خو اهم آمد اما آن چیزی که مرا محسو ر کر ده بو د ر و ابط انسانی بین این ز ن و مر د بو د مر د با مهر بانی پیر ز ن را خانم قشنگم صدا می ز د و پیر ز ن مهر بان هم با لبخندی که حتی در دهان بی دندانش باز ز یبا بو د به او جو اب می داد آقای من خجالتم می دهید پیر مر د می گفت خانمم خسته می شو ی اینقدر زحمت نکش و پیر زن می گفت آقا جو ن شما هم ز حمت می کشید شاید هم اکنو ن باز آن حس قضاو ت بر شما چیر ه شده باشد و بگوئید بیچاره پیر زن چقدر ز و د گو ل این پیر مر د را می خو ر ده است اما اگر به شما بگو یم پیر مر د نابینا  مادر زاد بو د باز هم به این راحتی قضاو ت می کنید؟ اگر بگو یم پیر مر د با همان نا بینائی در کنار شالیزار همه کار می کر د تا پیر ز ن را کمک کند باز او را دغل باز می خو انید؟ اگر به چشمهای آن پیرزن می نگر یستید آنگاه شاید چو ن من به سختی جلوی ریزش اشک تحسن آمیز خو د را می گر فتید ر فتار این پیر ز ن و پیر مر د ر و ستائی در س بزر گی از رو انشناسی و انسانیت و جامعه شناسی و و فا و صمیمیت و امید و از همه مهمتر عشق را به من می داد چند دقیقه نشستن در پیشگاه این دو دلداده مرا به این باو ر رساند هر که گو ید عشق نیست چه سخت اشتباه می کند هر کسی که ز عشق نا امید است چه نیر نگ بزرگی به خو د می ز ند و هر کسی که ایمانش به عشق را از دست داده است چه کفری می و رزد از آنها که جدا شدم سی دی ماشینم آهنگ گر و ه آر یان با کریس دی بر گ را پخش می کر د ترانه ای که هر بار بچه های آر یان آن جمله " دو ست دار م " را می خو اندند با آنها و به عشق شاپر ک همراهی می کر د م اما و قتی از پیش این پیر ز ن و پیر مر د باز گشتم این جمله " دو ست دار م " را به یاد آن ناخدا و شاپر ک شالیز ار بلند تر فر یاد کر د م بر استی عشق ز نده است حتی اگر بخو اهیم  غفلت بزر گی کنیم  و از گفتن آن هم بتر سیم و عمر خو د بر باد کنیم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:55  توسط تورج عاطف  | 

شاپر ک در یائی من
شاپر ک در یائی من magnify
شاپر ک در یائی
من قصد سفر دار م به عشق دیدن ر وی تو به در یا خو اهم ز د آنجا در طلو ع خو ر شید آنجا که من و تو خدا هستیم خو اهم گفت " دو ست دار م " تر ا که این گو نه بی کر انی در و جو د م و این گو نه بو د ن در شد ن تو هستم در کنار در یا خو اهم گفت " بانو ی من در یا تر از تو در یا است "آر ی ناخدا باز لبخندی بر چهر ه ز ند گو ئی لبخند با او آشتی کر ده است خو شحالم این بار غم را مهمان در یایم نخو اهم کر د این بار به یاد تو اشک شو ق خو اهم ر یخت این بار حسر ت گذ شته ر ا نخواهم خو ر د این بار حال را در خو اهم نو ر دید ترا در آغوش خیال جستجو خو اهم کر د به مو جها خو اهم گفت در یائی شد م
آری مهر بان باز در یائی شد م پر ز شو ق و شیدائی پر ز تر نم پاک آن هو ائی که ترا نفس دهد ترا که نفسی بر ای نفسم تو ئی که می خر امی سخت در مخیله عاشقی من آنجا که هیچ کس نمی تو اند مرا و ترا با پند ها و قو انین و آیه های قلابی از هم جدا کند آنجا که شا ه پر ی در یائی من با ناخدا به قلب در یا ز نند و آنجا معجز ه ساختن د شتی پر ز شقایق آن گو نه که تو دو ستشان داشتی خو اهند ساخت چشمهای تو این ر و ز ها بر ایم آشنا تر از هر آشنا است گر د دو ری و هجر دیگر ندارد تر ا حس می کنم در هر دعای صبحگاهی که باهم به در گاهش می ز نیم و با هر حسر تی که ز و داع در نیمه شبهای عاشقانه بهر هم آغوش گر فتن هم دار یم اما حسر ت نمی خو ر م ای نز دیک تر ین دو ر ز من تو نز دیکی ز یرا که از آسمان بر ایم بو دی و هستی و خو اهی بو د شاپر کم ای شاه پری رو یاهایم تر ا با خو د به دیر ا خو اهم بر د تا به او نیز در یا را به چشم ببینم
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:4  توسط تورج عاطف  | 

مترسک و یا آدم بر فی magnify
پیش خو د م فکر می کر دم آدمها می تو انند دو گو نه تقسیم بشو ند دو گو نه ای که هر د و تو سط د ستهای دیگر ی ساخته می شو ند و لی ابزار متفاو تی می شوند . یکی از این گو نه ها " آد مهای متر سکی " است مترسکی شد ن چگو نه است ؟ متر سک از کاه پر شده اشت یک مو جو د پو شالی که مغزش و جسمش پو شالی است چرا از پو شال ساخته می شو د؟ چو ن ار ز ان است چو ن ز و د ساخته می شو د چو ن پو چ است و از همه مهمتر بهر پو چی ساخته می شو د این متر سک را با لباسهای مستعمل آد مکی در و غین می شو د و کارش تر ساندن است کار متر سک تر ساند ن و نمایشی از پو چی است آد مهای متر سکی هم این گو نه هستند یک مغز کاهی و جسمی بی رو ح و بی مهرر دار ند با لباسهای قر ضی که می تو اند از پو ل و پست و شخصیت کاسب و و قار و ادعاهای قلابی باشد خو د را تزیین می دهند و بعد هدفشان تر ساند ن است تر ساندن از پو لشان از پستشان از ار تباطهایشان و حتی در خیلی از رو ابط درو غین به اصطلاح عاشقانه از عشق و و صل و هجر شان یک مهیب بزرگ می ساز ند از این متر سکها خیلی دیده و خو اهیم دید هیچ کس متر سک را دو ست ندارد هیچ کس هم به متر سک ر حم نمی کند یک ر و ز که پر نده ها با او دو ست شد ند تر س از او را کنار گذ اشتند آنگاه متر سک باید بر و د در ست مثل آد مهای متر سکی که اگر از آنها نتر سیدی مجبو ر می شو ند که بر و ند یک سر ی آد مها هم " آدم بر فی " هستند پاک هستند از آب ساخته می شو ند به خلاف متر سک بر ای جمع کر د ن آد مها خصو صا بچه ها ساخته می شو ند آد م بر فی ها مهر بانند و راحت شاد ی را می دهند ر و ز ی هم خو ر شید پر مهر بر آنان بتابد فر و تنی می کنند و باز آب می شو ند جار ی می گر دند می تو انند در یا و اقیانو س شو ند آدم بر فی ها هیچگاه از بین نمی ر و ند هیچگاه اضاافه نیستند هیچ و قت هم سفیدی و جو د شان مخفی نمی ماند و چو ن مهر بانی را در یک جا می بینند فر و تنی می کنند حالا از شما می خو اهم یک نگاه به اطر افتان بکیند چند تا متر سک و چند تا آدم بر فی می بینید؟ یک خلو ت حسابی هم با خو د بکنید و ببینید چقدر با آدم بر فی فاصله دار ید ؟و اگر فاصله ز یاده بجنبید به آن سفید آد مک مهر بان نز دیک تر شو ی اگر بخو اهی نز دیک بشوی باید مهر بان باشی باید عشقرا نفر و شی باید دو ستی را نخری باید به پو لت و مقامت و حس در و نیت فخر نفر وشی و از همه مهمتر این است که نه بتر سانی و نه بتر سی حیف که متر سک زیاد ه می دانید اسم دیگر ان آنها چیه ؟ 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:42  توسط تورج عاطف  | 

درساحل غر ق شدن
درساحل غر ق شدن magnify
گو ئی مجبو ر م باز از فو تبال به گو نه ای ناخدائی گو یم ....
چندان تعجب نکر د م که سخن از ر فتن می ز ند در ر و ز گار ما بسیاری هستند که دو ست دار ند در تار یخ بمانند مثلی است معر و ف که می گو ید آسیائی ها در گذ شته ز ند گی می کنند و آفر یقائی ها در حال و ار و پائی و آمر یکائی ها در آینده ز ند گی می کنند و از این ر و است که شاید ما آسیائی ها ( البته نه از نو ع ژاپنی ها و کر ه ای ها ) دو ست دار یم جاو دانه بشو یم به همین دلیل خیلی ز و د از مو فقیتها سیر اب می شو یم دو ست دار یم جلو نر و یم چو ن می تر سیم و می تر سیم ....
با افشین قطبی سخن می گو یم بعنو ان یکی از او لین کسانی که نام او را در ایر ان بر د م حدو د سه سال پیش بو د افشین قطبی در تیم کر ه جنو بی آنالیز و ر بو د پیشنهاد داد م چر ا باید این سر مایه ایرانی بر ای کر ه ایها باشد ؟آیا به صر ف بهانه های همیشگی که همیشه می گو ئیم و خو د را بی لیاقت و دیار مان را خر اب شده می نامیم از او گذ ر کنیم ؟و لی آن پر فسو ر تر سو تیم ملی ( بر انکو ایو انکوویچ )او را نپذیر فت افشین ر فت تا دو سال بعد که به ایران آمد و این آمدن او بر استی ز یبا بو د او ز یبا سخن گفت از شجاعت گفت از و طن سخن گفت پر سپو لیس جاو دانه ای که در آتش نادانی و بی دانشی و سو مدیر یت می سو خت راتحو یل گر فت پر سپو لیس سو خته اسکندر را همه دیدیم و حسر ت خو ر دیم اما در و یر انه های پر سپو لیس فو تبال امپر اطوری ظهو ر کر د مر دی که چو ن ایرانیان و اقعی پندار نیک و گفتار نیک و کر دار نیک داشت و این گو نه بو د که همه سعی کر دیم او را کمک کنیم او ر ا که بار دیگر عشق را به ما هدیه داد با هر شکست او اشک ر یختیم و جالب اینجا بو د که در پیر و ز یهای تیممان که او امپر اطو رش بو د باز اشک و لی از نو ع شو ق ر یختیم دلم می خو است او بر نده شو د بخاطر ایر انم و پر سپو لیسم و عشقم و خصو ص عشق این آخری خیلی مهم بو د عشقی که در سیمای ار دشیر پسر خو بم می دیدم که به ناز گلش داشت خدای من شاهد است که سه بازی آخر پر سپو لیس را 90 دقیقه ایستاد ه تماشا کر د م و و قتی پر سپو لیس بر د دیو انه از خو شحالی بو دم و چقدر اشک ر یختیم نه بخاطر پر سپو لیس که با پر سپو لیس خیلی سالها جشن گر فتم اما این جشن خیلی مهم بو د این جشن آیلی را هم هیجان ز ده کر ده بو د آیلی آنقدر از پر سپو لیس گفته بو د که معلمش هم پیر و زی پر سپو لیس را تبر یک گفت امید و ار بو د م افشین بماند نه بخاطر پر سپو لیس که بخاطر مر د می که این گو نه عاشق هستند بخاطر مر د می که با او امید و ایمان و عشق را تجر به کر د ند افشین مر دی از دیار پارس بو د مر دی از سر ز مین پر سپو لیس بزر گ فکر نمی کر د م از ترس غر ق شد ن در در یا در ساحل غر ق شو د دو ست داشتم بداند همه آنهائی که می گو یند " پر سپو لیس او ل بشی و آخر بشی دو ست دار یم ر است می گو یند " دو ست داشتم بداند که همه او را دو ست دار ند چو ن عشق به ما و نه تنها بخاطر قهر مانیش بو د اما شایعه هست که او هم تار یخ را دو ست دارد می خو اهد در گذ شته ز ند گی کند می خو اهد عشق را رها کند از عشق نا امید شده است او گو ئی باو ر ندارد عشق این مر د م پر سپو لیس را قهر مان کر د نه فو تبال بین المللی و یا هر داستان فنی که در مستطیل سبز به و قو ع می پیو ندد اما این عشق که نام قلب شیر را به او داد را از یاد بر د چر ا ؟ کاش این گو نه نباشد هنو ز امید دار م که این گو نه نباشد او بماند نه بخاطر فلان آد م و مدیر و مسئو ل بخاطر مر د م بخاطر پر سپو لیس بخاطر ار دشیر بخاطر ناز گل بخاطر آیلی بخاطر همه ما که عاشق عشق هستیم افشین جان ! باو ر کن عشق معجز ه می کند عشق می تو اند شاپر کی را با ناخدای در یا به هفت در یا بفر ستد و او را حفظ کند عشق می تو اند از مر دی یک مادر بساز د عشق می تو اند معجز ه قهر مانی را بد هد می تو اند کاش باو ر کنی کاش تو ی ساحل غرق نشوی بز ن به در یا بیا به صف ر ندان ز ن به قو ل مر د دیارت حافظ
منم شهر ه شهر م به عشق و ر زیدم
منم دیده نیالو ده به بد دیدن
از بی و فائی نگو دو ست دار یم حتی اگر عشق مارا ندید بگیر ی

و فا کنیم و ملامت کشیم خوش باشیم
که در طر یقت ما کافری است ر نجیدن
اما بخاطر عشق بمان بخاطر این مر د می که دو ستشان داری بخاطر آنهائی که  بر ای آنها بوسه فر ستادی
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:38  توسط تورج عاطف  | 

magnify
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 منز ل آن مه عاشق کش عیار کجاست
صبحد م باران خبرم داد که و عد ه دیدار آغاز شد
و عد ه دیدار عاشق با عشق و معشو ق و خالق عشق و ناخدا با تر نمهای ز یبای بار ان به سمت خلوتکده خو یش بر فت
با شاپر ک و عده دیدار داشت شاپر ک و او ر ها ز بند اسار ت باو ر ها آزاد ز حکم و داد گاه و شلاق و جر م نامشر و ع به دیدار هم باز شتافتند
قر ار این بو د که عشق را هر رو ز صبحد مان این گو نه باهم تشر یک کنیم و لحظه دیدار رسید آن لحظه که من در او و او در من شد آن د م که او من و من او شد ناخدا در شاپر ک و شاپر ک و ناخدا گشت به هم آو یختیم در محضر خالق عشق بهر نیر و ی عشق بی دغد غه ندیدنهای رو ی و بی تر س از در وغین دو ریهای هر چه بو د نز دیکی بو د عشق و دلداد گی همه بی تز و یر بو د
من بر ای او و شاپر کم بر ای من دعا کر دیم و غر ق در یکدیگر با خدا راز و نیاز می کر دیم و یز دان داند که چه ها می کر دیم جاری آری سخت جاری باو ر شد یم همه باو ر به عشق به دلداد گی به شو ر همه جا بهاری و زیبا بی محابا نگاه می کر دیم
چه کسی گفت عشق بر ود ز دل هر که ز دیدار بر فت ؟ چه کسی گفت دیدار همان دیدن ر خ های نگر ان ز تهمت و افتر ا و حساد ت باشد ؟ دیدار من و شاپر ک را خالق عشق دید و ما و باو ر کر دیم که دید ن این گو نه عین دیدن باشد دیدنی بهر یکدیگر بهر دو ر ی بهر این همه هجر و دلتنگی ها دید نی که ز لال در آن ز لال تنها باشدز لالی که ندید ن ها در و غین را از یاد بر د و واز این گو نه دید ن بر خیز د
آری صبح من شاپر ک و او ناخدا بو د هر دو در یا غر قه یکدیگر بی جستجو ی جز یر ه خو شبختی و بی نیاز ز فانوس در یائی که ر ه گم کر د گان ر ا ر وی به دیار پری در یائی می خو اند یا کلبه ای در میان دشت شقایق که کلبه ر و یای ما نام گر فت با او و من همه جا در یا و گلز ارشقایقها بو د و خو شبختی سخت به ما پیدا بو د شقایق در جلو ه یار من و من در جلو ه شقایق گو هر و جو د او همه عشق شدند و ما ه دم به دم بی درد هجر و وصله هر د و عشق شد یم این از سیمای گر یان هر دو در آینه و جو ددر پسین دعا پیدا بود و آر امگه یار را نشانم می داد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط تورج عاطف  | 

مر ده بد م ز نده شدم گر یه بدم و خنده شدم
 دو لت عشق آمد و دو لت پاینده شدم
به آینه نگاه کن او ر ا می شناسی؟
به آینه نگاه کن او ر ا می شناسی؟ magnify
هر روز در آینه خو د را می بینی . همان چهر ه و همان نگاه و همان حس و همان اخم و دو ر از لبخند و شاید امید ز و د ر وی از آینه می کشی و می گو ئی باز یک ر و ز دیگر شر و ع شد و این ر و ز دیگر بر ای تو چو ن ر و ز های دیگر بی شادی و امید و حتی اند کی عشق ادامه می یابد و باز شب می ر سد و باز به امید دیدار همان چهر ه تکر اری صبح به خو اب می ر و ی و این داستان گو ئی تمام نمی شو د. به یاد جمله از پائو لو کو ئیلیو نو یسنده بر ز یلی و معر و ف و خالق کتابهای مشهو ر نظیر کیمیاگر می افتم از او می پر سند دو ست داشت چه بر روی سنگ قبرش می نو شتند و او پاسخ داد:"در حالی که ز نده بو د مر ده است " عجیب است چند نفر ما به و اقع مطمئن هستیم که ز نده ایم ؟ ز نده بو د ن ر ا چگو نه می خواهیم نشان دهیم ؟ با چهر ه خسته از خو یشتن می تو ان ادعا نمو د ز نده ایم ؟ با ندید ن و نشنید ن و با نگفتن و لمس نکر د ن و نبو ئید ن می تو ان ادعا کر د که ز نده ایم ؟ آیا بی امید بهتر شد ن می تو ان اد عاکر د که ز نده ایم ؟آیا با تر سید ن و تسلیم شد ن می تو اند دایعه ز یستن را داشت ؟آیا شکست در یک رابطه و تسلیم شد ن و قضاو ت کر د ن بد در مو رد آینده ز یستن معنا دارد ؟چند نفر از ما این آخر ین ر و ز های بهار را قدر می دانیم ؟ چند نفر از ما به ر هگذران خیابان می نگر یم و تصو ر می کنیم که می تو انیم دو ستشان داشته باشیم ؟ چند نفر از ما حاضر یم بر ای عشق فدا کاری کنیم ؟ چند نفر مان بر ای دیگری حاضر یم یک قد م کو تاه بر دار یم ؟ چند نفر از ما بی رو ی و ر یا به دیگر ان کمک می کنیم ؟ چند نفر مان عاشقیم ؟ از میان ما چند نفری بی ترس عشق می و ر زیم ؟ چند نفر ما قضاو ت نمی کنیم ؟ چند نفر مان به دنبال تلافی و انتقام نیستیم ؟ چند نفر مان عشق را باو ر داریم؟و... سو الات بی شمار است اما بیائیم به گو نه دیگر بیاند یشیم به این بیاند یشیم که به و اقع ز ند گانی باشیم که به ناگه مر ده می شو ند و نه مر د گانی که مر ده آمد ند و مر ده ز یستند و مر ده مر دند و این کار را از همین امر و ز انجام دهیم به آینه بنگر یم و خو د را بشناسیم و سعی کنیم ر و ز بعد شادابی و. امید و عشق و ایمان به ز ند گی را در همین آشنای هر رو ز ه ببینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط تورج عاطف  | 

کدام " پایان " همه جا "آغاز " است
کدام magnify

ر و ز های بهار سر یع می گذر د تند تر از هر ز مان دیگر به واژه ها اند کی تلخ  ر سیدیم به تر کیب غم انگیز " پایان بهار " تو جه کنیم و بیاند یشیم که چقد ر ز و د بر ایمان دیر شد   و من امشب با این و اژه ها حر فهائی باز می ز نیم ......تر نمهای یک شب آخر بهار در نو ع خو د می تو اند جالب باشد تر نمهائی که هم می تو اند غم انگیز و هم سر اسر از امید باشد بیائیم به تر کیب " پایان بهار " نگاهی انداز یم  می تو ان در تر کیب " پایان بهار" تفحص کر د و نو شت و نگاهش کر د بر روی یک کاغذ سفید و شاید با جو هری سبز و یا شاید آبی و مشکی و قر مز هم می تو ان آن را نو شت و دید و تصمیم گر فت می تو ان از " پایان " تر کیب " پایان بهار "  شر و ع کر د همه چیز را در انتها دید می تو ان امید ر ا کشت و ایمان را به باد داد و قصه عشق را فقط متعلق به کتابهای دو ر و رو ز گار کهن دانست می تو ان گفت " پایان " باز آمدی ؟ آمدی تا پایانمان دهی ؟ اما این پایان ممکن است آغازی دیگری باشد چو ن آغازی بر ای آن پسر کی که کیسه پر از ظر فهای پلاستیکی و بطر یهای آب یک بار مصر ف را بر دو ش می کشد و در این شهر بهر امیدی به جستجو می ر و د هر ظر ف بزر گ آشغالی که می بیند چشمهایش می در خشد و امید بر دل پر ز خمش چنگ می ز ند او به دنبال ظر فها ی یک بار مصر ف و کالا های مصر ف شده پلاستیکی است تا  به بهائی فر و شد و ر و زی در آو ر د تا آغازی دیگر بر ای ز ند گی خو د و خانو ادش را بر ای رو ز بعد  تامین کند شاید پایان چو ن آن آهنهای قر اضه و  و سایل به اصطلاح اضافه ای باشد که به  خر یدار ان  بد صدای ضایعات آهن  می فر و شی تا هم اند کی از فر یاد شان آرام گیری و هم جای اضافی بر ای خر ید دیگر پید ا کنی و ر و زی به سو داگر آهن دیگری  دهی و خو د نیز آغازی دیگری را با کالای دیگر و سر گر می جدیدی آغاز کنی آری می تو ان پایان را هم آغاز دید  آ غازی بر ای شر و عی دیگر بر ای نو عی دیگر ز یستن و شاید نو عی دیگر عشق و ر زیدن و باز شد ن غنچه هائی که فکر می کر دی مد تها است در دلت پژمر ده شده است می تو ان عبار ت " پایان بهار " را دید و فقط " بهار " را انتخاب کر د از بهار گفت از زیستن تر نم کر د و به این اند یشید که می تو ان بهار را به پهنای تمامی عمر گر ه ز د و تصو ر نکر د بهار تنها یک فصل است تنها 93 ر و ز و شب مهمان ما ست و دیگر او ر ا شاید هر گز نخو اهیم دید می تو ان بهار را دید و می تو ان بهاری شد بهر دلی بهاری که دار یم دل بهاری که می گو ید دم را غنیمت شمار و لحظه ای را بی عشق و بی یار و بی امید و ایمان ز ند گی نکر د می تو ان بهار را دید می تو ان عبار ت " پایان بهار " را به گو نه دیگر دید  هر دو ر ا باهم دید حکایت و صل را بر ای این دو کلمه هم تصور نمو د گفت " پایان بهار " می تو اند " پایان بهار " نباشد می تو اند "آغاز تابستان " نام گیر د آن جائی که خو ر شید پر مهر پر در خشش می تابد آنجا که گر ما بر و جو د مان می تابد و آر زوی سایه ای بهر هم دمی به ما می دهد  می تو ان " پایان بهار " را آغازی دیگر دانست بر ای با مهر عشق و ر زیدن با مهر خندیدن با مهر گر ما را با تمام و جو د حس کر د ن از یاد بر د ن آنچه که از دیر و ز به تلخ به یاد گار دار یم می تو ان عهد کرد که چو ن گل آفتاب گر دان شو یم و همه جا ر و به سوی مهر چر خش کنیم آری " پایان بهار " می تو اند آغاز تبدیل شد نمان به آفتاب گر دان و در جستجوی مهر ر فتن باشد  می تو اند "آغاز تابستان " را به " پایان تابستان " گر ه ز د و باز از یاد مهر را نبر د می تو ان "پایان تابستان " را به "آغاز پاییز " پر رنگ و دلداده گر ه ز د و در نقش قر مز و ز ر د و قهو ه ای پاییز باز لبر یز از عشق شد می تو ان " آغاز پاییز را به " پایان پاییز " گر ه ز د و به استقبال پاکی و طر او ت "آغاز ز مستان " ر فت و از بر ف و سر ما صبر و پاکی را ار مغان گر فت و با ز می تو ان "آغاز ز مستان " را به " پایان ز مستان " و "آغاز بهاری " دیگر گر ه ز د و باز فر یاد ز د

ز ند گی خیلی دو ست دار م

عشق همو اره  ز ند ه ای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:0  توسط تورج عاطف  | 

شاید و قتی دیگر magnify

وسط اتاق نشسته است و اشک می ر یز د چند ر و زی دیگر در این خانه نخو اهد بو د آن که ر وز گار ی ر یار صدایش می ز د به او دستو ر پایان ماجرا داد ه است قرار است که اسبابهایش را جمع کند و از خانه ای که با هز ار امید و آرزو ساخته بو د ر خت بندد خانه ای که هنو ز دیو ار هایش بوی ر نگ تازه ای می دهد که کلی با بحث یار به او اجاز ه داد ه بو د اتاق خو اب را آن گونه ر نگ ز ند و حالا باید از آن خانه بر و د خانه ای که قر ار بو د سالها ماو ای آنها باشد و در آن بذر عشق بکار ند تا همو ار ه بو ستان ز ند گیشان پر عشق باشد اما حالا ….. سخت است باید از هم جدا شو ند از آن خانه که تنها یک بار سفر ه هفت سین در آن فرش شد از خانه ای که بیشتر تنهائی را در آن سهیم شد تا همیاری با یار ی که قر ار بو د تا آخر دنیابا هم باشندو… داستان خیلی ساد ه و شاید هم خیلی پیچیده بو د یارش با تمام قو ا فر یاد می ز د ” ترا دو ست ندار م ” و نگفت که چر ا دو ست ندار د ؟ اگر دو ست نداشته چر ا پای به میدان عشق و رزی همسری نهاده ؟ و هز ار ان چر ای دیگر و همه اینها حر فها را به گر دن همان هند و انه لعنتی سر بسته انتخاب در از د و اج می گذ اشت بینو ا هند و انه که چقدر مظلو م شده است آخر چر ا هندو انه ؟ هند و انه که اگر سمبل ز ند گی ز ناشو ئی باشد باید همه حر فها تغییر کند مگر پو ست هندو انه سبز نیست کلبه ای که پو سته آن سبز یعنی ر نگ صفا باشد ترس دارد ؟ مگر هند و انه که سر ش باز می شو د چه ر نگی اند ر و ن دار د ؟ قر مز همان ر نگ عشق مگر نیست خانه ای که بیر و نش نمای صفا باشد و در و نش نمای عشق باشد مگر تر سی می تو اند داشته باشد ؟ این هند و انه ز یبا مگر طعمی جز شهد و شیر نی دارد ؟ هند و انه خو ب مگر هند و انه شیر ین نیست شهد عشق و ز ناشو ئی مگر نباید شیر ین باشد ؟وسط آن همه قر مزی تخمه های سیاه هند و انه هست همان تخم هند و انه هائی که هیچکس حسابشان نمی کند مگر سمبل دلخو ر یها و نار احتی های ز ند گی که در شهد قر مز گاه گاه پر ا کنده می شو ند نمی تو اند باشد ؟ پس چر ا از دو اج ر ا به این هندو انه پر از نشانه های ز یبا نسبت داد ه اند ؟ بگذ ر یم این تو همات من تمامی ندار د اما به اشکهایش می اند یشم به او که فکر می کند تمام شد حالا داغ ننگی به نام طلاق را بر گر دن شناسنامه دارد می اند یشم او که از همین امر وز از نفیر ز شت و پلید ” بیو ه ” هر اسان است می اند یشم طلاق سخت است اما در روز گاری که از د و اجها و عشقها و حر فها بیشتر طعم ظاهر سازی دار د مگر طلاق اجتناب نا پذیر نیست ؟ طلاق ثبت شده در شناسنامه که بدیهی است بدا به حال طلاقهای خامو شی که در بسیاری از کنجهای خانه های شهر من و تو مو ج می ز ند همان طلاق خاموش ی که یار را بی هیچ کو ر سو ئی امید در چشمهایش مر تبا نظار ه می کنی بیا بیاند یش ز ند گی باید ادامه داشته باشد یاری که گفت دو ستت ندار د را رها کن بهر چه امیدی در این خانه نشسته ای ؟ بهر چه از داغ طلاق و حشت کر دی ؟ می دانم از آن داد گاه هو لناک طلاق در هر اسی ؟ از هز ار ماجر ای ز شت چو ن مهر یه و نفقه بی زاری می دانم که از تصمیم گر فتن بر ای تو و آن که ر و ز گاری بر ایت یار بو د توسط حاجی آقائی ناشناس بی زاری اما قدری بیاند یش اگر تصمیم به ر فتن و جدا شد ن گر فتی این را بخاطر داشته باش
ز ند گی آنقدر کو ته است که حیف است بی عشق ز یستن کنی
ز ند گی آنقدر کو تاه است که حیف است با دلر نجاند ن و بی مهری یار آن را تباه کرد
ز ند گی آنقدر کو ته است که فر صتها و آد مها و عاشقها و معشو قها و اقعی به هم خو اهند ر سید
ز ند گی آنقدر کو تاه است که نباید عشق را با طعم حساد ت و نفر ت و تو هین و تز و یر در آمیخت
ز ند گی آنقدر کو ته است که شکستی و جو د ندارد همو ار ه باید ر و به جلو حر کت کر د
و ز ند گی آنقدر کو ته است که حیف است چشمهای پر اشکت را کسی پا ک نکند
ز ند گی خیلی کو ته است که بخو اهیم کلبه و ماو ای عشقی را فدای کاخ پر تز و ی و به اصلاح آرام کنیم
و می گو یم شاید و قتی دیگر ….

عشق آید که خو اهد آمد باو ر کن عشق توی قصه ها نیست همیشه بو ده همه جا و همه ز مان

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:30  توسط تورج عاطف  | 

آخر به کدامین گناه؟
آخر به کدامین گناه؟ magnify
صدای تر مز شدید اتو مو بیل همه سر ها را به آن سوی بر گر داند اتو مو بیل سفید آخر ین مد لی بو د که جو انکی آن را رانند گی می کر د و در جلو ی اتو مو بیل پیر مر دی ایستاد ه بو د که عینکی تیر ه بر چشم داشت پسر ک گستاخ با بی حر متی هر تاز ه به دو ران ر سیده ای بر سر پیر مر د فر یاد کشید
- مگر نمی بینی ماشین را ؟ مگه کو ری ؟
پیر مر د لبخندی ز د و جو اب داد
- مگر نمی بینی ؟آره کو ر م
پسر ک باز با بی نز ا کتی گفت
- آخر چر ا تنهائی از خیابان ر د می شو ی ؟ آخر آد م کو ر بی هیچ کس بیر و ن می ر و د ؟
و ر اهش را کشید و ر فت و من دستهای پیر مر د را گر فتم تا از خیابان ر د شو د و شاید من تنها کسی بو د م که نجو ای غم آلو د پیر مر د ر ا شنید م که گفت
- آد م کو ر بی کس بد و ن هیچ کس بیر و ن باید ر و د!!
...
ر و ز ها و شبهای ز یادی را چو ن آن پسر ک از خو د ر اضی گذ ر انده ایم در حقیقت آن جو انک تاز ه به دو ر ان ر سید ه بو د که هیچ کس و هیچ نداشت و تنها هنرش قضاو ت کر د ن عجو لانه بو د او نه مر د را دید نه عینک تیر ه او را دید و نه چیزی از تنهائی های پیر مر د دانست او فقط در یک و اکنش شیمیائی غریزی قضاو ت کر د یک قضاو ت عجو لانه و این کاری است که همه ما به گو نه ای انجام می دهیم و خو د من هم بار ها گر فتار این قضاو ت عجو لانه شده ام...... در و ر ای صفحات اینتر نت و در نغمه های مختلف این دنیای بزر گ که جهان ما را تبدیل به دهکد ه کو چکی کر ده است مو ر د نقد گر فته ام بهر حر فی و شاید عکسی و شاید کامنتی و شاید ... نمی دانم چگو نه تمام قضاو تی که از من می شو د از و ر ای چند تکه پار ه کلام من است ؟ چگو نه آن ناخدا از یاد می ر و د ؟آن ناخدائی که گوشت داشت و پو ست داشت و دل داشت و ز بان داشت و حر فها ز د و دلبر را به او ج می دید و از همه چیز گذ شت تا دلبرش آرام گیر د او گفت از دلبری که عشقی بو د که ز مان در مقابلش بی معنی شد آن ناخدا ئی که هم دیو ار شد و هم دیو اری نخو است بشو د آن ناخدائی که تر نمهای بسیار در کتابهایش بر ای او و عشق و معشو ق زد و لی به یک بار ه همو ار ه مو ر د انتقاد قر ار گر فت مغضو ب شد چو ن گفت
اگر بار ان به کو هستان نبار د به سالی دجله گر دد خشک ر و دی
ناخدائی که گفت بی مهری نمی تو اند اند یشه الهی باشد کلام مو لانا ز عشق است پس با بی عشقی نمی تو ان مر ید او شد و حالا به یک بار ه باز مو ر د نقذ قر ار می گیر د و باز نغمه همیشه و همیشه و تا ابد بد ر و د را می شنو د آخر چر ا ؟ تا به کی قضاو ت عجو لانه ؟ تا کی طعنه ز د ن ؟ آخر چر ا اند کی از آن کاخ تنهائی بیر و ن نمی تو ان آمد ن ؟ چر ا نمی تو ان اند کی مبار ز ه کر د ن ؟ اند کی دلداد گی ؟ نه قصد م گد ائی عشق نیست اما همو ار ه بی محکمه محکو م شد نهایم سخت می آز ر د مرا آخر به کدامین گناه ؟
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:56  توسط تورج عاطف  | 

یاد ته؟
یاد ته؟ magnify
توی این دنیای تنهائی ما که هر کدام بهر دلیلی سر گر دان طلبی ز دلیل تنهائی می کنیم خو استم لحظه ای و د می از یاد نبری که چر ا تنهائی کر دیم پیشه ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم بهر عشق حو ا به سر شاخه طو بی آو یز ان شدیم و پر دیس خدا را بهر طلب یار رهایش کر دیم یاد ته؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم که بهر خاطر یار با نیر وی ایمان و سط یک دشت بزر گ یک کشتی ساختیم به امید آن که طو فانی بیاد و من و تو و او را ببر ه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم بهر امید به یار به نیر وی ایمان بهر عشق و دلداد گی به آتش ز دیم و از یاد بر دیم که اگر یار باشه و ایمان باشه آتش هم می تو نه که گلستان بشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم می تو ان بهر یار و دلداد گیهاش چو بمو ن می تو نه که اژد ها بشه و دلمو ن در یا بشه بز نیم به در یا و از میان در یا بر یم که یار مون می گه بر و بهر عشق من هر چی امکان می تو نه داشته باشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بردیم می شو د به امید یار و بهر خو است ما و مهر او ن دست بکشیمن به چشمهای یک بچه کو ر آنها را بینا بکنیم آر ه یادمو ن ر فت که به عشق است که کو ر می تو اند بینا بشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بردیم نگاهی بکنیم به آن کو ه بلند به این در یای بزرگ به آن جنگل سبز و از یاد ببر دیم یک سر ه طعم نان خانگی و عطر بوی گل سر خ چر ا راه دو ر بر یم آفتاب طلائی را کی یاد شه ؟یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم که آدم باید آد م باشه مثل آد م در پی مهر و محبت بهر دل عاشق بی قر ار بشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که طعم بو سه از یاد مو بر فت هر چه بو د طعم بغض و کینه بو د که از دلمون به ر و ی لبهامو ن نشسته بو د یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که آن ابر روی یار آن چشم سیاه بادو می را از یاد ببر دیم و بهر چشم هم چشمی سر هم کلاه گذ اشتیم و اسمش هم گذاشتیم "ز ر نگی "خو د مو ن گو ل ز دیم یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم عشق بازی چی بو د ؟ هوس بازی را جانشین سین عشق و رزی کر دیم و بس از یاد بر دیم حر یمی بو د و عشقی بو د و تحملی و بهر دلی صبری بیاد و نه این که فقط بر یم فقط بر یم بعدش هم مثل یک دستمال کاغذی همه چی یاد مو ن بر ه بنداز یمش آن دو ر دو ر ا یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که همه ر و شن فکر شد یم منو ر افکاری ما از مو لانا و حافظ و سعدی و فر دو سی فز و نی می گر فت دیگه کسی را قبو ل نکر دیم و مر تب پند کر دیم و پهن کردیم بساط عاقلی و عاشقی یاد مو ن بر فت دلداد ری یاد مو ن بر فت یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد مو ن بر فت عاقلی و شجاعت حر فی دیگر است تز ویر و ر ویر یا حتی اگر قشنگ باشه مفت به خدا یاد ته ؟
یاد ته ؟
یاد ته ؟
آه تا کی یاد مو ن بر ه ؟
 بیا این شبهای قشنگ با این بدر ماه از یاد نبر یم آد می بو دیم و عاشقی بو دیم  هر چه بو د دلیل تنهائی بخاطر جدائی عاشقی و آد می ما بود و بس
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط تورج عاطف  | 

وآنگه که او اختیار کرد magnify
او تنها ئی را نخو است در پر دیس بزر گ هم بی یار ز یستن کم از ز ند گی در دو ز خ نبو د و این گو نه بو د که از خداو ند تقاضای همد م نمو د همد می بر ای او آفر یده شد همد می که در کنارش آرام گیر د و ر ه به سوی آرامش و لذت نهد و پر دیس بر ایش بوی بهشتی  حقیقی دهد که هموار ه در او ج لذ تها باید باشد او به همراه یار در پر دیس ز یستن را آغاز نمو د اما شیطان عاشقانه های آن را نتو انست بیند او را گو یند فر یب داد (آری گو یند فر یب داد) و آد م بهر دل حو ا میو ه ممنو عه را از در خت طو بی رهانید تا در دست یار آرام گیر د شیطان با لبخندی دهشت انگیز خبر از مجاز ات داد آد می پیش پر و ر د گارش ر فت پیش او بی نهایت بخشنده که او ر ا بهر جانشینی خو د آفر یده بود و از ر و ح خو یش در او دمید آد م مغمو م بو د او به حو ا می نگر یست اما یار بر ایش چنیان عزیز بو د که حاضر به هر مجازاتی شد حتی اگر مجاز ات از سوی بخشنده تر ین باشد پر و ر د گار او ر ا فر مو د که به عالم خاکی باید پای نهد آنجا که خیر خداو ندی با شر شیاطینی در ستیز ند آنجا که نوربا تار یکی نبر دی هو لناک دارد آنجا که ر و ح آد می است که مابین اجسام آد می فر ق خو اهد گذاشت و ر فتن به چنین دیاری بر ای آد م که در پر دیس زیستن را آغاز نمو ده بو د بس سخت آمد دل نگر ان شد به دل مر اجعه کر د آنجا که پر و ر دگار ش حضو ر داشت پر سید
من چگو نه در آن دیار تو انم زیستن را ادامه دهم
پر و ر دگار پاسخ داد
با دو سلاحی که در اختیار تو قر ار داده ام
آد می مغمو م بو د نمی تو انست تشخیص دهد مهر بان آفر یننده از چه سخن می گو ید و بار دیگر پر سید
پر و ر د گان من ! از کدامین سلاح سخن گو ئی ؟
پر ور دگار گفت با همین سلاحی که پر دیس را به آنان تر جیح دادی
و ز مانی که عجز آدمی از ندانستن را دید ادامه داد
تو بهر عشق حو ا به شاخه طو بی نز دیک شدی عشق حو ا تر ا از همه نعمتهای بهشت بیشتر ار زش داشت سلاح او ل تو عشق است با عشق می تو انی همو ار ه به من نز دیک شوی راه ر سیدن به من عشق است هیچگاه عشق را از یاد نبر پر دیس با تمام نعمتهایش بی عشق بر ای تو هیچ نبو ده است و تو عشق را به آن تر جیح دادی پس هر جا با عشق بر ای تو پر دیسی است
آد م لبخندی به حو ا محبو ب زیبا ر و یش زد و پاسخ داد
آری پر و ر د گار مهر بانم و سلاح دو مم چیست؟
پر و ر د گار فر مو رد
سلاح دو م تو ” اختیار” با اختیار است که می تو انی هم بدی را بر گز ینی و هم خو بی از آن تو خو اهد شد شیطان با هیچ ترس و تز ویر و نیر نگی و وعده لذتی و نمی تو اند ترا بر انگیز د که مجبو ر به ار تکاب گناهی شوی ند تو انسانی جانشین من هستی پس اختیار داری تا خو د بر گز ینی آنچه شایسته تو است پس به یاد داشته باش  عشق اختیار کنی و با اختیار عشق و رزی
و آد می رهسپار جهان شد…………….
سلطان جهان گنج غم عشق به ما داد
تا ره به این و ادی و یرانه نهادیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:55  توسط تورج عاطف  |