تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
پر و ازی کن magnify
می تو ان نشست و نگر یست به اند ر و ن خو یش با نغمه شو م غصه پای در دل آن که گو ید هیچ راهی نیست لیک من گو یم بر خیر نبین و پر و ازی کن
می تو ان نخندید بهر دل غمگین نشست و گر یست من می گو یم غم بر ای چیست ؟ غم مال تو نیست بر خیز و نکن گر یه و پر و از کن
می تو ان در تنگناهای و حشت و محد و دیت خو د را خوش کر د به جر عه ای آب سخیف ز در یای کبیر من می گو یم بر خیز و غو طه و ر شو در بی کر ان و غر قه شو و باز پر و ازی کن
می تو ان گفت نشنو و بهر دل خو د کر باش با پند ناصحیح حکیم دیو انه دو ر ان  که تر ا گو ید باید عاقل بو د نبو د عاشق و شیدا من می گو یم هیچ نگو و هیچ نشنو دل بد ه و عاشق شو و پر و ازی کن
می تو ان بی حر کت ماند درافلیجی ز وحشت می تو ان دست گد ائی بهر رو زی اند ک در از نمو د پیش هرنا کسی من می گو یم بر خیز و بجنگ و خو د بخو ر زآنچه خو د بر داشته ای و پر و ازی کن
می تو ان با لبانی خشک ز دو ری لبخند و بو سه و ر د های جعلی ز مز مه کر د می گو یم بر خیز و هیچ نگو لبخندی ز ن و لبان ر ا با بو سه های گر می به مهمانی لبخند ها ببر و پر و ازی کن
می تو ان طعم نو ازش یار را از یاد بر در فت در تن حجاب خو د ساخته ز محر و میت و معصو میت کاذ ب می گو یم بر خیز و بر هنه شو و در آغوش گیر یار دیر ین ودر او ج تمنا خوش بز ی و پر و ازی کن
می تو ان عشق بازی را از یاد بر د و جاهلانه خو اند و فر یاد ز د عشق مال قصه و افسانه ها است و من می گو یم بر خیز و عشق بازی کن با کل جهان در یک خلو ت خنکای شهر زیر عطر گل سر خ با ز یبا صنمی که ز یبائی با او شد معنی و پر و ازی کن
می تو ان جعلی بو د و پشت دیو ار ه اسم و عنو ان و پشت اد عای عر فان و یا سو دای فیلسو فان جعلی عشق را نفی نمو د در حصار ز مان مد فو ن شد من می گو یم بر خیز و به دو ر افکن این عار ف و فاضل و فیلسو ف جعلی عاشقی کن و پر و ازی کن
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:59  توسط تورج عاطف  | 

خفته فر یادی که باز فر یاد ز دم
خفته فر یادی که باز فر یاد ز دم magnify

سالها است که خفته فر یادی تر نم کر دم خفته فر یادی که فر یاد شد و فر یادی که آوا شد و آو ائی که عشق را ز مز مه کر د و....باز نگاهی به آن دو ختم و به همر ا ه او امر وز م ر ا مشق کر د م خفته فر یادم این گو نه با لفظ " گفتم "  تر نم شد و این باز خفته فر یاد م را با لحن " گو یم " تر نم کر دم

گفتم

آنگه دیدمش فهمیده ام غنچه ای در شو ر ه ز ار ز ند گی باز می کند

 

گو یم

امر و ز دیده ام ز ند گی نیست شو ر ه زاری و هر روز غنچه ای باز می شو د در این بو ستان

 

گفتم

دانستمی این نو گلم رازی آتشین در دل شکو فا می کند

 

گو یم

رازی نیست عشق و عاشقی که  گفت باید پنهانش کنم این ندای جاو دان؟

 

گفتم

 دل را بگفتم باز آسان نباز ای بی و فا

 

گو یم

ای دل باز آسان  باز و بشکن در ز ند گی عاشقی کن ای با و فا

 

 

گفتم

پاسخم داد آن افسو ن چشم است که ما را هد ایت می کند

 

گو یم

افسو نگری با چشم او ما را چه ر سو ائی بکرد و سو ز اندنم  و ر هایم نی کند

 

گفتم

دست را محکم گر فتم تا یاو ر شد از بر ای پوشش راز مان

 

گو یم

 دست را ر ها کن تا فاش کند دل هر د م این اسر ار پنهان و آشکار

 

گفتم

بی نو ا می لر زد در نز د او راز دل آشکارا می کند

 

گو یم

 بی نو ا لر زید  نمانده پنهان ز او هیچ نا آشکار لر ز ش دست از بر ای لر ز ش قلب بو د و ر و حمان

 

گفتم

چشمها را خیر ه دو ز م بر ز مین تا ناگه نگردد آشکار زار احو المان

 

گو یم

چشم نتو اند که پنهان کند حال و ر وز زار عاشقم و  دل پر عشق و بی رازم به هیچ انگاشت و رفت و رفت

 

گفتم

بی حیا نتو اند خیر ه به یار او هم راز دیده پنهان نی کند

 

گو یم

 خیر ه شد افسوس این خیر ه را خیر گی خو اند و شکست دل و پنهان شد و ر فت و ر فت

 

گفتم صد تکه ای که گفته ای قلب من است بی آبر و می تپد دم به دم

گو یم

بد م ای آشفته پار ه بی آبرو گر  همچنان دار ای مجالی و تو انی  باز دم و دم

گفتم

گو ئی این پار ه پار ه هم این گو نه یار یاد می کند

گو یم

 همه گو نه یاد کر دیم با این پار ه پار ه افسوس که یارما  نشنید و ندید و نخندید و ر فت و رفت

 

گفتم

پر سی چرا زر د ر خ شده ای آشنا

گو یم

ز ر د ر و ئی مال ما شد که بهر قهر یار  و این فکر و خیال که با او نداشتم هیچ کنجی پر و فا لحظه ای

گفتم

گفتمت از بر ای او ست که بینم چه ز و د بیگانه ای را هم سنگ آشنا می کند

 

گو یم

نیست تعجب که  در چر خ گردون سنگ سهم ما بو د و هم آشنائی با دگری در گو شه ای بی خیال

گفتم

بار الهی ! ز ین شکسته دل و دست لر ز ان و ز ر د ر و یم نبر د م شکو ه ای

 

گو یم

شکسته دل ما و دست لر ز ان و ز ر د ر و یم کنو ن گشت سیه از غصه هجر و دو ری بی هیچ شکو ه ای

 

 

گفتم

آنچه مرا در عذاب است که این خفته فر یاد در سکو ت دیگر چه با ما می کند

 

 

گو یم

  دانستم و دیدم که این خفته فر یاد سو زد و دیو انه ساز د ولی عاد ت نمو دم ندار م هیچ شکو ه ای

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:6  توسط تورج عاطف  | 

فر زندم باید محکم بو د تا عاشق شد و عاشق ماند magnify
زآن دو ر دست بر ایم پیام داد تا به عاشق بگو یم به عاشقی که از شکوه معشو ق به ستوه آمده است پیامی که در سکو ت همه چیز گفته است پیامی ز دو ست بر ایم آمد او که بر ای شنید ن حر فهایش نیازی نیست گوش کنم او که اگر سخن نگو ید بی شمار کلامی دارد و این بار خطاب به دلداده ای پیام را فر ستاد به او که بگو ید درس عشق و مشق عشق از آن شجاعان است این درس را بار ها تجر به کر د م اما از این ز بان گفتن بس ز یبا و دلنشین است پس به گوش باش ای فر ز ند ناز نینم

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

2cwsx93-thumb.jpg

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط تورج عاطف  | 

کد 96 magnify
دیر ز مانی نیست که اشکهایم ر ا پاک کر ده ام اشک از بر د ن او که دو ستش دارم بخاطر آنچه که می اند یشد نه از راه مغز که از راه دل می اند یشد همه حر فها و دلدار یهای ما در قالب مسابقه ای بو د مسابقه ای که قرار بو د بر ای او چو ن معجز ه باشد و این گو نه شد آری معجز ه شد معجز ه ای که ما در اثر ایمان و امید و عشق دست یافتیم باو ر داشتم که عشق معجز ه می کند باو ر داشتم که اگر ایمانی ز ته دل باشد باز معجز ه می کند و امید خو د را هر گز از دست نداده بو د م اما باز هم بعد از باز ی بی اختیار من و ار دشیر چو ن 120000 تماشاچی دیگر و میلیو نها طر فدار عشق سر خ گر یستیم نه بر ای قهر مانی نه بر ای پیر و زی در یک بازی فو تبال گر یستیم بخاطر لطف خدا بخاطر ایمانی که به عشقمان داشتیم و این مو ضو ع که معجز ه را باو ر کر دیم و به آن ایمان داشتیم خیلی دلم می خو اهد ار د شیر را با تمام و جو د در آغو ش گیر م بگو یم " پسر م همیشه به عشق همین گو نه اعتقاد داشته باش" آر ی دو ست دار م به او بگو یم حتی در بد تر ین لحظه های ز ند گی به این یاد کن که امید را نباید از دست دهی عاشق باشی از هیچ نترسی و خفته فر یاد ت را با تر نمی ز عشق فر یاد کنی حیف است که خفته فر یادی چو ن من همیشه خفته داشته باشی فر یاد ز ن و تر نم عشق را به بالاتر ین ز ؟آسمان باو ر هایت بفر ست و او را باز گو یم اما فر صت نشد یعنی اشک مجالی بر ایمان نمی گذ ارد پیر و زی در این بازی غدد اشکیمان را بد گو نه فعال کر ده است شاید هم خو شحالیم که اشک می ر یز یم من که خیلی این اشکها را نیاز داشتم از امشب با ار دشیر یک قر ار ی خو اهم گذ اشت و آن قرار در یک عبار ت دو قسمتی تشکیل خو اهد شد" کد96" پر سپو لیس در دقیقه 96 گل پیر و ز ی خو د را به ثمر رساند در ست در بهتر ین مو قع و شاید در دیر باور تری ن مو قع حالا هر گاه که قر ار است نا امید شو یم به یاد کد 96 می افتیم یعنی حالا باید صبر کر د نباید نا امید شد هنو ز لحظه 96 نیامده است این کد 96 را بد ر قه راه ار دشیر پسر می کنم که بد اند صبر باید کر د تحمل باید داشت تا در بهتر ین ز مان بتو ان گل پیر و زی ز د کد 96 را به همه دو ستانی که غمی دار ند و یا خفته فر یاد ی را بی تحمل یاد می کنند پیشنهاد می کنم خفته فر یاد شما در دقیقه 96 و لحظه و صال فر یادی خو اهد شد این و اقعیت را من و ار دشیر و خیلی های دیگر با اشکهایمان امر و ز یاد گر فتیم و چشمهایمان را با آن شستیم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:28  توسط تورج عاطف  | 

کاش هر رو ز معجز ه باشد
کاش هر رو ز معجز ه باشد magnify
بر ایم پیغام داد " سخت است که شاهد معجز ه ای باشی اما خو شحالم که من خو د خود شاهد معجز ه بو د م " او با چنان شو ر و هو ائی صحبت می کند که بغیر ز یبا تر نمهائی چو ن عشق و معجز ه و ر سید ن به نا ر سیدنیها نمی تو انی باو ر کنی او می گفت عشقش را مز ایده و نبر د با سر نو شت گذ اشته است و جالب اینجا است که همه این و قایع بزر گ در یک مسابقه فو تبال متبلو ر می شو د در بازی که یک طر فش عشق سر خ پوشش بازی می کند (عجیب است اینجا هم عشق قر مز است ) او با شو ر و شعف به باز ی نگر یست او در جایگاهی نشسته بو د که عشق را رو به سو ی معشو قش می داد معشو قی که همان د م با اشکهای حسر ت ر هسپار خانه تنهائیهایش می شد اما نا امید نشد عشق داد با تمام و جو د و معجز ه به و قو ع پیو ست تیمی که هیچگاه نتو انست شیر باشد به و اقع شیر بیشه فو تبال شد گل ز د و باز گل ز د و باز گل ز د و باز گل ز د 4 بار تو ر د ر و از ه لر ز ید تا شیر بیشه فو تبال یعنی پر سپو لیس پیر و ز شو د و پسر م ایمان بیاو ر د به آغازی نو این آغاز چو ن آغاز فر و غ نبو د که ایمانی باشد به آغاز فصل سر د نه این آغازی بر ای شر و ع فصلی گر م به نام عشق و ایمان و صد البته امید بو د در هیاهو ی ور ز شگاه او دید همه ز شو ق و ز عشق اشک می ر یز ند دید تمام آنهائی که دیگر به سر بلند ی و افتخار و قهر مانی عشقشان اعتقاد ی ند اشتند با چشمهای گر یان سر و د قهر مانی سر می دهند سر و دی که سالها در و ر زشگاه شنید ه نشد ه بو د

پر سپو لیس قهر مان میشه خدا می دو نه که حقشه به لطف یز دان و بچه ها تا ابد قهر مان می شه"چقدر دل همه عاشقهای سر خ برای تر نم این سر و د تنگ شده بو د این دلتنگی چو ن دلتنگی پسر قصه ما بو د که بر ای معشو ق ز خم خو ر ده اش عشق می فر ستد تا دیگر گر یه نکندبه معجز ه اعتقاد داشته باشد باو ر کند عشق هنو ز هم خار ج کتابهای قصه و جو د دارد و حالا کمی سبک است اما حکایت او همچنان باقی است او نیاز به یک برد دیگر دار د بر دی که بر ای تیمش قهر مانی و بر ای او ایمان به عشق را به ار مغان آو ر د سخت است او در آز مو ن سختی است او معتقد است که عشق باید بر ای او ملموس تر باشد او می گو ید اگر عشق این همه عاشق پر سپو لیس جو اب ند هد عشق او.... نه نمی تو انم این ر ا بنو یسم حتی نمی خو اهم این داستان را در ذهنم مر و ر کنم فقط د عا می کنم با تمام ایمان به عشقی که دار م با تمام امیدی که به عشق دار م همان عشقی که ر وز گاران معشو قانی بر رویم چو ن آو ار ر یختند و بی اعتبارش خو اند ند اما عشقم را نگاه داشتم چو ن این خفته فر یاد در سکو تم نگاه داشته ام می خو اهم همه باو ر داشته باشیم همه با ایمان و همه با امید و همه با عشق دعا کنیم بر ای ر و ز شنبه آنجا که دیگر یک مسابقه و ر زشی معمو لی نیست شنبه بر ای پسرک من می تو اند یک باو ر بزر گ باشد در صد ایش لر ز شی است لر ز ش ناشی از شو ق اوبه پیشو از شو ق و عشق ر فته دو ست دار م چو ن چهار شنبه با چشمهائی گر یان بر ایش بفر ستم آری عشق همان عشق نو گل است و باز بر ایم بفر ستد
ناخدا بار دیگر شاهد عشق بو د م و من جو اب دهم پسر م با عشق هر لحظه یک معجز ه است شنبه با معجز ه اش بر ایمان ار مغان می آو ر د هم قهر مانی پر سپو لیس و هم ایمان پر صلابت ار دشیر به نو گلش
امیدو ارم
امیدو ارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط تورج عاطف  | 

آیلی چو ن هر روز صبح از خو اب بر می خیز د این گو نه تر نم می کند
بسی ر نج بر د م در این سال سی
جم ز نده کر د م بدین پار سی
 نمریم ز ین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پر ا کنده ام

وبا چشمهای ز یبایش که ر ضایت ر ا تلطع می کند به من می نگر د  گو ئی در سکو تش منتظر تمجید من است  و من او ر ا تمجید می کنم که می دانم بعنو ان یک  ایر انی و یک بانوی ایر انی بیشتر از فر د و سی بداند ار دیبهشت ماه اد بیات ایر ان است بعد از سهر اب و عطار حالا به بزرگداشت فر د و سی می ر و یم مر د ی که اگر حضو ر ند اشت آن همت بلند از آن او نبو د شاید  سهر ابی و عطاری و حافظی و شاید اد بیات پارسی و جو د نداشت  ز شاهنامه از کتاب  ر زم و بز م و تا حدی مر دانه سخن گفته اند اما معتقد م تر نمهای عاشقانه شاهنامه و د ر سهای بی نظیر این کتاب از عشق و انسانیت جاو دانه است مر و ری خیلی کو تاه به بر خی از در سهای آن می افکنیم

1/ عشق فر انک
فر انک همسر آبتین است او آنقدر عاشق همسر متو فی است که غم او ر ا نمی تو اند   از یاد ببر د و ثمر ه این عشق کسی نیست جز فر ید و ن بزر گ پاد شاه ایر انیان که  به عصر ضحاک پایان  می دهد  و این کار فقط به لطف عشق فر انک و شیر ز نی چو ن او بر می آید حکیم توس از فر انک از شجاعت او چنان سخن گو ید  که  د رسهای عشق ر ا همگی در لابه لای داستان مشق می کنیم

2/ عشق  سیمر غ
سام خو د خو اه به جر م سفید موی بو د ن  فر زند پسر او ر ا به کو هستان  می افکند در این میان چه چیز باعث زنده ماند ن ز ال و بو جو د آمد ن سلسله  پهلو انان ایر ان می شو د ؟ عشق است   در این داستان عشق آنقدر بزر گ است که سیمر غ از زال  که قر ار است طعمه فر ز ندانش شو د نگهداری می کند داستان عشق سیمر غ به ز ال را چگو نه می تو ان از یاد بر د ؟


3/ عشق ز ال و ر و دابه
 ر و دابه دختر مهر اب کابلی است در شاهنامه آمده است در رگهای او خو ن ضحاک می جو شد و ز ال از نسل پهلو انان است سام جهان پهلو ان منو چهر شاه پادشاه ایر ان است اما عشق که باشد نه نژاد و نه هیچ تعر یف بی معنای دیگری و جو د دار د عشق این دو آنقدر بزرگ است که ر ستم  بزر گ ثمر ه آن است داستان ز ال و ر و دابه یکی از زیباتر ین عاشقانه ها ی حکیم طوس است

4/بی عشقی ر ستم تاوان دارد
ر ستم بر ای شکار گو ر در سمنگان است سر ز مینی که در تو ر ان ز مین است اسب او ر ا می ر بایند عشق او به اسب و همر اهش او  را به کاخ تهمینه می کشاند تهمینه عاشق ر ستم و دلدادگی پهلو ان به تهمینه یک شب دو ام می یابد ؟ ر ستم از تهمینه جدا می شو د او ر ا تنها می گذ ارد چرا ؟ حکیم جو اب نمی دهد  اما تاو ان این بی مهری به یار کشته شد ن  ثمر ه این عشق است سهر اب  کشته می شو د ز یرا عشق را نمی شناسد ز یرا ر ستم باید تاو ان بی عشقی و بی مهری را این گو نه دهد ؟ این درس بزر گ فر د و سی ز عشق نیست؟

5/ گر د آفر ید و سهر اب
سهر اب بزر گ می شد و او در سر ز مین افر اسیاب  عشق نمی بیند ماد ر را دار د اما عشق ماد ر و پدر را نمی بیند  پس به سمت سر ز مین پدری لشکر می کشد او لین دژ سر ز مین ایر ان دژ سفید است هیچ مر دی تاو ان مقاو مت در مقابل سهر اب  را ندارد اما پهلو ان این دژ هیچ کس نیست جز گر د آفر ید یک بانوی ایر انی با تمام ز یبائی و طر افت و مهر بانی و شجاعت  آیا با خو اند ن داستان گر د آفر ید کسی می تو ان بانوی ایر انی ر ا ضعیفه نامد ؟ فر د و سی این گو نه مر د سالا ران تنبیه می کند

6/ سیاووش و سو دابه
 سو دابه ناماد ری سیاووش است او همسر ز یبای  کیکاووس است او  در پی شهو ت است به دنبال آلو د گی است و نام عشق بر آن می نهد در داستان سیاووش می بینیم سیاووش از آتش می گذ ر د به سر ز مین دشمن یعنی تو ران می ر و د اما عشق را آلو د ه نمی ساز د سیاووش شهو ت و خیانت را  دو ر می کند و حتی جان در راه نابو دی آنان می دهد

7/ داستان کیخسر وو فر نگیس
 دو دلاو ر ایرانی در سر ز مین دشمن  پای به عر صه و جو د می نهند یکی سهر اب است که اسیر بی مهری پدر و بی عشقی ماد ر می شو د اما  کیخسر و می ماند با سختی فر او ان ز نده می ماند پد ر را از یاد نمی بر د و سر انجام جانشین کیکاووس می شو د چر ا ؟ علت در عشق مابین فر نگیس د ختر افر اسیاب و سیاووش پسر کیکاووس است این دو دلداده از پد ر ان تشنه به خو ن یکدیگر بو جو د آمده اند اما عاشقند و  عاشق باقی می مانند فر نگیس بعد از به ر یخته شد ن خو ن سیاووش ثمر ه عشق را نگاه می دارد کیخسر و می ماند چو ن عشق مابین ماد ر و پد ر هست و بیچار ه سهراب

8/ بیژن و منیژه
 بیژن پسر گیو است و گیو پسر گو د ر ز است او پهلو ان ایر انی ست اما عاشق منیژه دختر افر اسیاب می شو د به عشق او در آن سر ز مین می ماند اما گر فتار حیله گر سیوز بر اد ر افر اسیاب می شو د و در یک چاه بزر گ  ز ندانی می شو د او باید بمیر د ؟ نه این گو نه نیست عشق  منیژه که در کنار چاه آنقدر می ماند وامید و ایمان  به بیژن می دهد تا ر ستم بر سد نشان می دهد که حکیم طو س تا چه حد به سه گو هر  ایمان و امید و عشق اعتقاد داشته است
و.....
شاهنامه کتاب مر دان نیست  تنها حماسه نیست و غیر از ر ز م و بز م و پند از عشق گفته است از انسانیت و از یک سان بو د نها  باید آن را خو اند بر رو ح بزر گ فر د و سی در و د فر ستاد او ز عشق بر ایمان سر و د ر و حش را با عشق همر اهی کنیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط تورج عاطف  | 

بخاطر دل پسر ی با کو هش در ماه
بخاطر دل  پسر ی با کو هش در ماه magnify
او غرق عشق است این را در لر زش صدایش حس می کنم پر از شو رو شیدا ئی است و هر دم به دم به فکر نو گلش هست که در تگناهای تعار یف و تر سهای پنهان مخفی است او ر ا پسری با کو هی در ماه نام می گذارم چند و قت پیش متو جه شده بو د که در کر ه ماه کو هی به نام او و جو د دار د و این مو ضوع بر ای عاشق دلی چو ن او سراسر شور بو د و مستی ..........
بر ایش آرزوی خو شبختی می کنم شاید نمی تو انم چو ن او آرزو داشته باشم که با نو گلش در روی کو ه ار دشیر در کر ه ماه بنشیند به ر یش غصه خو ر ان تنهائی بخندد اما این ر و زها بر ایش آرزو ئی می کنم که شاید بر ای او بهتر ین خبر است . ..............................سالها است که از فو تبال می نو یسم و بیشتر ین مطالبم اختصاص به پر سپو لیس دار د اعتر اف می کنم که عشقی سی وچندی ساله به سر خهای تهر انی دار م اما این عشق را همو ار ه با تو جه به احتر ام به دیگر رقیبان داشته ام دو ست ندار م در بلاگم از فو تبال بنو یسم به قدر کافی صفحات روز نامه ها و سایتهائی ر ا سیاه مشق کر ده ام اما امشب حال دگری دار م حالی که مخصوص من و خیلی های دیگر است که در پس فو تبال به جستجوی عشق و دلداد گی می ر و یم پر سپو لیس فر دا و شنبه دو مسابقه بزر گ دارد دو مسابقه ای که اگر ببر د قهر مان این فصل می شو د شاید خو د این مسئله چند ان اهمیتی نداشته باشد خو ب شاید خیلی ها بگو ئید خو ب نشو د مثلا سپاهان و یا صبا باطری شو ند چه فر قی می ک؟د اما من این بار می گو یم فرق دار د قهر مانی پر سپو لیس در این فصل تنها قهر مانی یک تیم فو تبال نیست قهر مانی پر سپو لیس در این فصل یعنی معجز ه یعنی بر آو ر ده شدن دو باره آر زو ها تو سط اکسیر عشق یعنی این که در عشق می تو ان امید و ایمان را یافت . پر سپو لیس به ناحق تا به اینجا قهر مانیش عقب افتاد اگر آن 6 امتیاز تو سط فیفا از آنها کم نمی شد اگر سپاهان جر یمه اش تخفیف داده نمی شد شاید حالا پر سپو لیس قهر مان بو د اما نشد و پر سپو لیس با تمام تلخی ها و سختی ها به اینجا ر سید اینجائی که همه می گو یند اگر قهر مان شو د چه شو د و در این حال پسر صاحب کو ه در کر ه ماه مست و سر گشته عشقش دل به نتیجه این بازی داده است شاید لبخند ز نید شاید بخو اهید ما را مسخر ه کنید که چه ر بطی دارد اما می گو ید ر بط دار د پسر داستان ما اعتقاد دارد معجز ه عشق می تو اند پر سپو لیس را قهر مان کند فر دا او در استادیو م هست مثل هزاران نفر دیگر و مثل میلیو نها نفر دیگر که منتظر ند پر سپو لیس بر نده شو د تا به عرش ر و ند اشک ر یز ند و شاد مانی کنند به او ج ر و ند و به عشق باو ر داشته باشند فر دا که پر سپو لیس گل بز ند ار د شیر ما فر یادی ز شو ق و اشکی ز شادی می ز ند و خو اهد ر یخت فر دا ار دشیر می خو اهد باو ر کند که عشق همیشه عشق است فر دا اگر پر سپو لیس بر نده شو د ار دشیر هجر نو گلش را تحمل بیشتر ی می کند فر دا اگر پر سپو لیس ببر د بغض 6 ساله می تر کد بغض نفر ت از سو مدیر یتها که 6 امتیاز را از دست دادند می تکر د بغض پار تی بازی ها و معاملات پشت پر ده فو تبال می تکر د و عاشقی ار دشیر پر شو ر تر می شو د امشب بد گو نه سردر گم هستم در طی این سه دهه قهر مانی ها و شکستها و خند ه ها و اشکهای ز یادی بر ای پر سپو لیس دیده ام اما امسال می خو اهم پر سپو لیس قهر مان شو د بخاطر عشق بخاطر ار دشیر بخاطر نو گل بخاطر میلیونها آد می که عشقی جز ار تش سر خ ندار ند فردا می خو اهم بچه های افشین قطبی شاهکار کنند و شنبه هم آن را تکمیل کنند دلم شو ر می ز ند نه بر ای پر سپو لیس که بر ای ار دشیر دلم می خو اهد فر یاد او را در میان صد هزار جمیعت بشنو م دلم می خو اهد با ار دشیر شادی کنیم و اشک بر یز یم دلم می خو اهد فر دا و شنبه بر ای ار دشیر امید و ایمان و عشق باشد دلم می خو اهد قهر مانی پر سپو لیس بر ای ار دشیر در د دو ری نو گل را کم کند دلم می خو اهد شادی هر چند اند ک به دل جو انها این جامعه چند ر و زی تز ریق شو د آه اگر دستم به افشین می ر سید اگر می تو انستم با بچه های پر سپو لیس صحبت کنم به آنها می گفتند بخاطر عشق این همه عاشق دل قهر مان شو ید بخاطر آن پسر صاحب کوه در کر ه ما قهر مان شو ید بخاطر نو گل قهر مان شو ید بخاطر ما قهر مان شو ید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:2  توسط تورج عاطف  | 

magnify سالها است که شاید عاد ت ایستاد ن در صف نانو ائی را از یاد برده ایم ر و زگار ماشینی باعث شده است که در بسیاری از او قات به بهانه رژیم و نان رژیمی از صف نانو ائی رهسپار مغاز ه های نان ماشینی شو یم و از صف ایستادن فرار کنیم و یا این که در پی یک ر خو ت طو لانی سر به سو پر مار کت ها بز نیم و نان را از آنجا تهیه کنیم اما اگر فر صتی داشته باشیم و قدری در دنیای خاطر ات به عقب بر گر دیم ایستاد ن در صف نانو ائی را بخاطر می آو ر یم و یا این که مجبو ر می شو یم بهر یک صبحانه با نان داغ ایستاد ن در صف نانو ائی را تجر به کنیم صف نانو ائی شاید یکی از مشقت بار تر ین صفهای ز ند گی است بی هیچ تفر یحی باید بایستیم و یا به دیگر ز جر کشید گان منتظر در این صف بنگر یم و چو ن کارآگاهی  مراقب آنهائی که صف نمی ایستند و یا در صف یک دانه ای ها هستند باشیم و یا این که سر ک به داخل مغاز ه بز نیم جائی که چند نفری ایستاد ه اند و هر یک بهر کاری جهت آماده کر دن وپختن نان هستند و مر تبا و بی انقطاع با هم حر ف می ز نند و اگر از اهالی آذر بایجان نباشی با خو د می اند یشی راستی اینها ر اجع به چه این گو نه صحبت می کنند ؟ چو ن ز بان آنها را نمی فهمی در عمق کار های آنها می ر وی نخست خمیر ها را گرد را با و ر دنه صاف می کنند بعد ر و ی چو ب شاطر میگذار ند و شاطر هم دانه و دانه خمیر ها را با حر کاتی ریتمیک داخل تنو ر می چیند چند دقیقه ای می گذر د که آن خمیر اسیر دست آد می که بد ر نگ و بی حال و قابل تغییر شکل بو ده است تبدیل به نانی خو ش ر نگ و خو ش بو و با یک شکل ثابت می شو د که تنها وسوسه خو ر دن نان داغ آن را از شکل می انداز د بر استی تعجب بر انگیز نیست که چگو نه ر نج داد ن و سو ز اند ن خمیر می تو اند آن را تبدیل به شئی لذت بخشی چو ن نان تاز ه و خو شمزه کند ؟ آیا نیاندیشه اید که زندگی انسانها نیز د چو ن پر و سه تبدیل این خمیر و تبدیل آن به نان هستند!؟ عجیب است ؟ عرض می کنم ................
انسان کو د ک چو ن آن خمیر او لیه نیست که همه به یک انداز ه کو چک و کر وی شکل هستند و دست ر و ز گار و تو انگیر خمیر گیری می تو اند آنها را پهن کند و شاید کنجدی از انسانیت و گو هر و هنر بر آن ریز د بر روی تخته شاطر پهن کند و بعد در تنو ر ز ند گی پخته شو د در تنو ری که با تحمل ر نج می تو اند دار ای شکل و بوو خاصیت لذت بخشی و عشق به دیگران گردد اگر انسان نتو اند با قدر ت خمیر گیر و کمک شاطری مطمئن شکل گیر د و پر داخته شو د و ر وی تخته شاطر پهن نگر دد ر هسپار دیار فر امو شی چو ن آن خمیر های از شکل افتاد ه می شود اگر انسان در تنو ر ز ند گی بخو اهد زو د بیر و ن آید بیات می شو د و قابل مصر ف نخو اهد بو د و اگر دیر از تنو ر پختگی بیر و ن آید سو خته خو اهد شد اگر انسان پخته نگردد هیچگاه نمی تو اند خاصیت خوشمزه بو دن و لذت بخشید ن به دیگران را دهد و شاید بسیاری از حر فهای دیگر که در یک پر و سه ساد ه پختن نان وجو د دارد و تفکر به آن می تو اند ر نج انتظار بر ای بد ست آو ر د ن نان تاز ه و حس آن بوی خوش تاز ه نان را کم کند بر استی بر ای بوی خوش پختگی و طعم بی نظیر آن نباید پخته گر دیم ؟ آیا نباید دست چیره گر شاطری عاشق ما را نو ازش دهد ؟ آیا نباید به این اند یشه باشیم که همه از بدو امر به یک انداز ه خمیر کر وی شکل هستیم و این گذ شت ر و ز گار و سعی و تلاش و ز مان پخنگی در تنو ر روز گار است که می تو اند ما را ناپخته و خمیر و بر شته و یا سو خته بار آو ر د ؟ صف به انتها ر سید و من آنقدر غر ق این افکار بو د م که از یاد بر د م این ز مان بد و ن حرص خو ر د ن  از زرنگهای !خواستار نان  بدو ن ایستادن در صف و صف یک دانه ای ها و کنجکاوی در مو ر د گفتار شاطر ان چگو نه پایان یافته است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:47  توسط تورج عاطف  | 

کجا است اند کی ز ند گی؟ magnify
باد می و ز د . تهر ان در بادی بهاری که شباهت بسیار به پاییزی و زش را دار د ر و به ر و است . به باد خیر ه شده ای ؟ کمی در نفس او دمیده ای ؟ اند کی دست از زلفهای پر یشان شده از و زش باد بر دار بگذار باد نو ازش دهد گیسو ان ترا این هدیه را از ز یبا کمند کو تاه و یا بلند ت در یغ مدار به باد بنگر به در ختان کهنسال کو چه من و تو بنگر ! به در ختان می نگری که چگو نه در برابر باد می ایستند و مبار ز ه می کنند دو ست دار ی این گو نه باشی ؟ مقاو م و با صلابت و ز یبا ....

صبح د م در کو چه دو پسر ک را دید م . از این پسر انی که بهر رو ز ی هر چند اند ک رهسپار کو چه و خیابان می شو ند و به آنان نام کار ت پخش کن می دهند و شیو ه ای منسو خ در عالم تبلیغات که همچنان چو ن بسیاری از رو ش قدیمی در ملک ما پر رو نق ادامه می یابد پسر کان با لبخندی سخت تسلیم شده کار تها را پار ه می کر دند و در مخز ن سیاه و ز شت شهر داری می ر یختند. چه آسان بو د نابو د کر دن و بی تفاو ت بو د ن پسر کان بی تو جه به تمامی آن سر مایه که بر روی چپ و نشر کار تها ر فته پار ه می کر دند و خوش حال بو د ند که ار مغان در و غ را به صاحبان کار ت خو اهند بر د جو انانی که سخت بی تفاو ت بو د ند به خو د به صاحب آن کار تها و به امیدی که هر دو می تو انستند داشته باشند نگاهی به پسر ا ن کر دم لبخندی از تزویر می ز دند می خندیدند به چه کسی ؟ شاید به همه ما و البته خو دشان ...زود تسلیم شدند باز به در ختان نگاه کر دم همچنان مقاو مت می کر دند
ادامه داد م در چها راه مر د مان را می د یدم که همه به دنبال کار خو یش بو د ند نگاهها بی تفاو ت شاید بی مقاو مت به آنچه انجام می دهند نگاهها نشان می داد که روز او ل از دهه آخر ار دیبهشت را چو ن کار تهای آن پسر کان به دو ر خو اهند ر یخت و باز بی مقاو مت گو ئی آنها نیز چو ن پسر کان بید های مقاو م در برابر باد را نمی دیدند.....
در چهار راه بعدی مر د مان جمع شده بو د ند نگاههای کنجکاو بو د اند کی عز م را می دیدم به چه این گو نه مشتاق می نگر یستند؟ این اشتیاق بهر دیدن مر گ بود. پلیس آمده بو د و آمبو لانسی آن گو شه ایستاد ه بو د وپتو ئی سخت کثیف بر روی جناز ه ای کشیده شده بو د جناز ه ای که نشان از بی مقاو متی می داد بی مقاو متی در بر ابر فر شته ای مر گ به آن اطلاق می شو د به عابر ان نگاه کر د م عز م آنها در نگر یستن اند کی بو د و باز بی اعتنا می ر فتند بد و ن تو قفی و بد و ن مقاو متی گو ئی فر اموش می کر د ند که روزی این سر نو شت بر ای آنان نیز خو اهد بو د پس چرا ز ند گی نکنند نخندند و عشق نو ر ز ند ؟و یا اند کی از تو همات و تخیلات و او هام فکر نا امید و تر سو ی خو د بیر و ن نیاین؟ به در ختان چر ا کسی نگاه نمی کند به این در ختانی که مقاو مت می کنند با باد عشق بازی می کنند و می مانند حتی اگر باد آنها را بشکند
باد نمی تو اند درس مقاو مت به ما دهد مقاو مت در برابر آنچه ما را در تسلیم به ز یستن و اقعی باز می دارد ؟ ز یستنی که نامی جز عشق ندارد تا به کی کار تهائی که نام ر و ز های ز ند گی به آنان داده ایم چو ن آن پسر کان بهر تز ویر و خو د خو اهی و نا امیدی و ترس به دو ر افکنیم ؟ پس کجا ز ند گی کنیم ؟ عشق بازی کجا باید؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:0  توسط تورج عاطف  | 

magnify
صبح ار دیبهشتی دگر ی آغاز شده بو د آسمان ابری و گو ئی کمی دلتنگی داشت و من باز لبخندی ز د م آسمان ابری با آن نسیم خنکایش را دو ست دار م به سر اغ او لین همر اه صبحگاهیم ر فتم دیو ان حافظ که یاد گار ی است بس عزیز باز کر د م و خو اندم
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دو ستی کی آخر آمد دو ست دار ان را چه شد
کس نمی گوید یاری داشتم و حق دو ستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
قطعه ای بو د که سخت چو ن آسمان تهر ان دلتنگی را نمایش می داد به این اند یشه فر و ر فتم که چه بر سر خو اجه ر فته بو د که این گو نه سر و ده است ؟پاسخ به این سو ال سخت نبو د ر سم دیر بازی است این بی مهری و از یاد بر دن دو ستان و شکستن دلها و.. حافظ را هم بی نصیب نکرده است و لی حس می کر د م این ابیات پیامی بر ایم دارد و پیام را ز دو ستی هر چند دو ر در یافتم...
از دو ر او را نظار ه می کر د م با همسر ش ز و ج دلنشینی هستند از میان عکسهایشان عشق را با تمامی ویژگیها می یافتم و خو شحال بو د م که عشق را این گو نه به نمایش می گذ ار ند اما بر ایم پیغام داد " ناخدا می تر سم " تر س او از تغییر عشق بو د ترس او از ر و زگاری است که عشق بدیهی شو د از ز مانی که یار دیگر یار نباشد و تنها اسمی در شناسنامه باشد تر س از آن هنگام که لقب یار فقط تبدیل به همسر و مادر و یا پدر بچه ها شو د ترس از بی تفاو تی ها و آن شو د که گو یند " یادش بخیر " او دو ست نداشت آینده اش را تنها با حسر ت گذ شته سیر کند او عشقی می خو است به امتداد ز ند گیش با یاری که عشق او و امید و ایمان او است و من به او این گو نه پاسخ می دهم

دو ست مهر بانم سالها پیش در نخستین تر نمهای عاشقانه ام گفتم " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنائی است " بسیاری مر ا سر زنش کر د ند که امکان ندار د عشق کم می شو د تبدیل به بی تفاو تی گر دد و حتی ممکن است ره به مر داب نفر ت ز ند اما پاسخ داد م عشق در یائی است راه در یا به مر داب منتهی نمی شود آن در یائی که ر هسپار مر داب است از نخستین ر و ز در یا نبو ده است و شاید آن تکلمه ز یبای فر و غ در ست باشد که " هیچ صیاد ی از گو دالی که به جو ی حقیر ی می ریز د مر و ار یدی صید نخو اهد کر د " آری مهر بان عشق باید عشق باشد باید همو ار ه بدیهی باشد باید همو ار ه سعی شو د که بدیهی گر د د و بر ای این کار نباید عشق را از همدیگر به هیچ بهانه ای در یغ کر د
مهر بان ! یار ت را همو ار ه نخست یار و بعد همسر و پدر و یا ماد ر فر ز ندانتان بدان
مهر بان! یار ت را نو ازش کن به کلام و به ر و ح و به جسم فار غ از سن و ز مان و مکان این گو نه باش
مهر بان ! هیچگاه عشق و ر زی را گنه نشمار و از آن شر مگین نباش و آن را به گذ شته ای دو ر حو اله مده
مهر بان ! در و غ و تز و یر و نفر ت و ترس را به کلبه ات راه مده این ها آفات کلبه هر عشقی می تو انند باشند
مهر بان ! ز ند گی گر فتاری دار د و مسوو لیت دار د و مشکلات دار د اما هیچکدام از اینها دلیل نمی شو د که از یاد ببر ید شما از نخستین ر وز چگو نه دل باخته اید و چگو نه اند یشه اید
مهر بان ! و صال عشق عمری به اند از ه تمام دو ر ان شر اکت ر و ح و جسم و ز ند گیتان دارد و صال را پایان ناپذیر بدان
مهربان! از یاد نبر که عشق داد نی است عشق را باید داد از آن نگاه داری کر د و آن را رشد باید داد هر در خت ز ند گی به همان اند از ه ارتقا یابد که ر یشه های آن محکمتر در خاک فر و ر و ند
و مهر بان یاد ت باشد " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:26  توسط تورج عاطف  | 

شاید حق با او بو د magnify
از دو ر او ر ا دیدم پسر کی 20 و چند ساله با پیر اهن بسیار خوش ر نگ صو ر تی با مار ک معر و ف و یک شلو ار جین خوش ر نگ و کفشهای و ر زشی که باز از نام آشنائی بو د و لی آنچیزی که بر ایم عجیب بو د که پسر ک با این طر ز لباس پو شیدن یک تسبیح دانه در شت قر مز ر نگ در دستانش داشت آن را در هو ا می چر خاند یک ناهماهنگی کامل که نشان از غو غای در و ن داشت نمی دانم چگو نه نگاه مر ا متو جه شد از دیر باز این چشمهای من گو یا تر از کلامم بو د هیچگاه نتو انست مرا لو ندهد از من پر سید
عجیبه مگه نه ؟ جو اب داد م آر ه عجیبه اما چر ا این کار را کر دی این تسبیح دانه در شت قر مز با این هار مو نی لباسها بر ای چه ؟ خندید و گفت می خو اهم تو ذ و ق بز نم پر سیدم چرا ؟ مگر ز یبائی چه اشکالی دار د که می خو اهی خرابش کنی ؟ جو ابم داد که زیبائی که دید نی نیست هر چه که این ر و ز ها دید نی شده ز شتی است !! عجیب بو د این حر ف از پسر ک جو ان و خو ش قیافه ای چو ن او و نتو انستم طالقت بیاو ر م و گفتم فر ض کن زشتی هم دید نی باشد تو چر ا باید آن را نشان بد هی ؟ مگر نیاز است که تو هم قاطی این جمع نادان شو ی که ز شتی را بهانه ای بر ای خو د نمائی کر ده اند ؟ جو ابم داد ای آقا دلت خو شه من می خو اهم دیده شو م فقط دیده شو م و من گفتم پسر خو ب دیده می شو ی اما این دید ن دو امی ندار د بگذ ار دیده شو ی بهر زیبائیت نه بهر ز شتی و تو ذو ق ز دن ها پسر ک پر سید کجای من ز یبا است ؟آن تسبیح دانه در شت را از او گر فتم و بر دم جلوی ویتر ین یک مغاز ه و گفتم این قشنگه پسر ک کمی همان پسر بچه قدیمی کم سن و سال تر شد و گفت یعنی حالا بهتر م یعنی من هم ار ز ش دید ن دار م ؟ گفتم نگاه کن توی و یتر ین می بینی که دار ی لبخندی ز د و گفت مر سی آقای..... فقط جو اب داد م ناخدا.... خو شحال بو د م که یک کار مثبتی کر ده ام و ار د مد ر سه آیلی شد م نمایشگاه کار های دستی بچه ها بو د در بین کار های دستی آنها یک مقو ای بزرگ بو د که دختر کی چند قر ص و دار و پماد را چسبانده بو د و اسمش هم گذ اشته بو د رو زنامه دار و ئی . به اسمها نگاه کر د م و ناگهان جلوی یک قرص ایستادم یک قرص صور تی جلب نظر م کر د که زیرش نو شته بو د قرص ضد افسر دگی !! باور می کنید قرص اضد افسر دگی در یک مد رسه ابتدائی دختر انه کمی معتر ض به مدیر مد ر سه گفتم میان این همه دار و این چهیست که اینجا گذ اشته اید ؟ بچه های به این کو چکی باید با کلمه افسر دگی آشنا شو ند ؟ خندید و گفت بالاخر ه چه آقای مهندس ! یک روزی آشنا می شو ند چه بهتر که زو د تر باشد و ر فت و مشغو ل ادامه صحبتش در مو ر د امکانات کم و ر زشی مد ر سه شد و ر زش ؟ خانم مدیر یادش ر فت همین و ر زش است که افسر د گی و فکر و آشنائی به آن را به دو ر می انداز د اما ... حکایت تسبیح تو ذ وق ز ن اینجا هم بو د آیلی دو ان دو ان آمد و با چشم و ابر و به من گفت یک رازی دار د پر سید م چی شده ؟ دختر کم گفت خانم قرآن گفت امروز بهتر رو خو انی قرآن کر دی با دختر عمه ات تمر ین می کنی ؟ و من هم گفتم آره تعجب کر دم به آیلی گفتم چر ا در وغ گفتی ؟ می خو استی بگو ئی خو د م تمر ین کر د م و لی آیلی چشمکی ز د و گفت نخو استم تو ذ و قش بخو ر د و افسر دگی بگیرد!! داشتم فکر می کر د م عجب روز گاری است دختر م در و غ گفت که معلم قرآنش از او تعر یف کند اینجا هم حکایت پیر اهن ز یبا و تسبیح دانه در شت نبو د؟ یاد شعر حافظ افتادم
ر شته تسبیح اگر بگسلد معذ و ر م بدار
که دستم اند ر ساعد ساقی سیمین ساقی بود
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:50  توسط تورج عاطف  | 

خلوتی بهر کدامین آرزو؟ magnify
هر رو ز می نگر م در ر و ز گار می آیند و می گو یند و می نو یسند و ناگه ز خو یشتن و ز نو شتن و ز او که بهر ش دل داده اند و شاید دلشان شکسته است هیچ نگو یند و لی راهی خلو تگاه خو د می شو ند . گو یند اند کی مرا رها ساز ید دیگر نخو اهم بو د خلو تگه من تنها جایگاه من است و می اندیشم که خلو تگاهش چه به او ارزانی خو اهد کر د ؟ همه ز همه جدا شده ایم از خو د بیگانه به دنبال خو د شده ایم و بی نگاهی به آن دگر ی که شاید با لبخندی و یا کلامی و شاید هم در دی بتو اند در دی را حداقل آرام کند ره به سو ی خلو تکده می بر یم در آن خلو تکده ای که نه ساحلی و جو د دار د که به کشتی که مسافر انش پنداری جز عشق دار ند دست تکان دهد و آن خلو تکده بی آسمان است بی آسمانی که باعث می شو د هیچ دختر بچه ای نتو اند باد باد کش را در آسمان تعقیب کند و حالا فقط حسر ت و حسر ت است بر استی در خلو تکده به دنبال چه خو اهیم رفت ؟ این خلو تکده در مانی بر ای قلب های شکسته خو اهد داشت ؟ این خلو تکده اند کی از زهر هجران یار را کاهش می دهد ؟ این خلو تکده می تو اند شادی و امید را بر قلبی شکسته بر گر داند؟ می دانم دو ست دار ی اند کی آرام گیر ی اما در خلو تکده مگر می توان آرام گر فت ؟ و اگر آرامشی باشد آیا آرامشی چو ن مر داب نخو اهد بو د ؟ می پر سم به کدامین تو هم خلو تکده را بر گزینی ؟من خو د ناخدای تنهائی ها بو دم و شاید همچنان باشم اما هر گز خلو تکده را بر نگزید م این خلو تکده ای که نام آرامش دهنده دار د از من همه چیز را گر فت عشق و دلدادگی و خاطره و طعم و فادار ی و عشق و ر زی و صد البته معشو ق هم در همان خلو تکده گم شد و تر ک کر د پس مهر بان بر ای امید و آرزو و عشق و آرامش به دنبال در یا و نه مر داب باش آرامش تو در رو ی در یای پر طو فانی ز ند گی میسر خو اهد بو د اما در مر داب شاید آرامشی باشد اما آرامشی گو ر ستانی است مر دابی است و شاید باتلاقی خو اهد بو د باتلاقی که تر ا در خاطرات غر ق می کند ترا در حسر ت دفن می کند و تر ا ز خو د پر ت می کند باید خیر ه شو ی شاید در سایه های گذ شته شاید به کابو س آینده و شاید به دفن رو ز های جو انی و عشق و ر ز حال نمی دانم چه گو یم و لی باز می پر سم
خلو تی بهر کدامین آر ز و ناشدنی خو اهی؟ این تو هم است ناز نین این تو هم را من با تمامی و جو د دیده ام و حس کر ده ام خو د را نکش خو د را دفن نکن
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:48  توسط تورج عاطف  | 

رها کن اند کی magnify
کسی ز عاشقانه هایش می نو شت او ر ا گفتند که خو ب می نگاری و لی محد و د در عاشقانه نو شتن شده ای ! باو ر می کنید که عاشقانه محدو دیت آفر یند ؟ آن دگری او را گفت چر ا می نگاری ؟ چو ن من در سکو ت سو ز و هیچ نگو نتو ان باو ر کر د و قتی که کلام گو ید ز سو ختن چر ا باید سکو ت اختیار کر د ؟ سکو ت معشو ق تو هم فر امو شی بر ای عاشق نتو اند آو ر د ؟ به دگر ی گفتم در آن سو ی دو ر جائی که باید چر خید تا به خدا ر سید عشق بازی تو ان کر د ؟ پاسخم داد نگو که آتش ز ده ای بر دل ما؟ آتش ز ده ام ؟ من جز در آن سوی ر و یاها مگر چیزی گفته ام ؟ من تنها از آسمانها و از تخیلها سخن گفتم آیا این گناه بزر گی است ؟ نمی دانم شاید این گو نه بو د که فر مانم داد که دیگر نگو یم تا آتشی دو بار ه هیمه نساز م . نمی دانم گر ز آر زو ها گر نتو ان گفت از چه سخن باید راند تا لبخندی بر دلمان بنشیند ؟ اگر از دلر رنجی ها ننو یسیم از چه دگر گو ئیم تا یار را اند کی به یاد یار آور یم ؟ اگر سکو ت کنیم دلنو شته های ما را یار کجا خو اند ؟ اگر به ز مین نخو ر یم فر صت ایستاد ن بر روی پاها را چه ز مانی بد ست آو ر یم ؟ اگر عاشقانه محدو دیت است ز کدام نامحدو ده ای تو ان سخن گفتن ؟ بیاییم چو ن همان او لین ر و زهای دلداد گی ها شو یم ز او لین عاشقانه ها با مخلوق انسانی سخن نگفتم زاو لین عشقمان سخن می ر انم یاد داری نخستین ماهی سر خ سفر ه هفت سین را چگو نه با ذو ق می نگر یستی ؟آیا بخاطر داری به دنبال تو پی پلا ستیکی چگو نه کو چه های شهر را کو چک دیدی ؟ یاد داری چگو نه آسمان را از آن خو د یافتی آنگه که فقط باد باد ک خو د را دیدی ؟ یاد دار یم شو ق او لین غو طه و ری بد و ن لمس ز مین در در یای نیلگو ن را ؟ یاد آو ر دی که چقد ر با در یا رفیق شدی ؟ یاد آو ر دی نو بت بو سه تو نیز ر سید ؟ او لین بو سه خو د را از یاد هنو ز نبرده ای ؟ آن رو ز دیدی تو نیز چو ن همان ستار ه سینما که آر زو یش را داشتی بر لبان معشو ق ستار ه ها را ثبت کر دی ؟ او لین کفش پاشنه بلند ت را بخاطر دار ی ؟ نخستین رو ژه لب کم ر نگ دختر انه ات را می دانم که هنو ز فر اموش نکر ده ای این گو نه نیست ؟ آه چقدر بستن نخستین کر او ات ز یبا بو د من نیز چو ن پد ر شده بو د م ؟ و بی کر ان ز بی کر انی که از آن تو شد همه آنها دو ر بو د ند غیر و اقعی بو د ند نخستین عشق و نخستین بو سه و نخستین لمس دستهایش و.. حال چه شد ه است که همه را مسخر ه یافتی ؟ چه چیز هائی را جانشین آنان کر دی که لذ تی چو ن آنان به تو داد؟ر ها کن اندکی هنو ز می تو انی بر ق چشمهایت ر ا ببیتنی هنو ز می تو انی اشک بر یزی بگذ ار نو شته های تو طعم هجر ان بد هد چه ایر ادی دار د آیا بهتر از آن نیست که در کمینگاه و دژ به اصطلاح منطق خو د به پند های در و غین و صل گر دی ؟ ر ها کن اند کی بگذار دو بار ه هیجان آید لبخند آید و حتی غم آید آر زو را به دو ر نیانداز قصه عشق هیچگاه پر غصه نبو ده است این را بدان هر قصه ای بی عشق حتی غصه نیست یک بر هو ت کامل است بر هو ت ناز نین
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:16  توسط تورج عاطف  | 

خشک شو ئی ر و ح magnify
دختر م خو شحال بو د بر ایش باو ر کر دنی نبو د و به همین دلیل پر سید
بابائی ! این همان عرو سک پار چه ای است ؟
لبخند من معنایش تصدیق بو د و بس
چند ر و زی پیش آیلی با تنفر ز ی نعر وس حر ف می ز د خسته بو د او ر ا به دو ر می افکند و از آن بی ز ار بو د . بی اذ ن او عر و سک را به خشک شو ئی دادم حال در زیر سایه تمیزی عر و سک می در خشید . عر و سک پار چه ای هو ائی تاز ه کر ده بو د ز طر او ت سخن گفت آری باز عشق آیلی مال او بو د ....... داستان عجیبی است در گر مای خفه کنند ه ر وز های او ل ار دیبهشت آر ز و کر د م که بار انی آید و بار ان پاسخمان را داد . از مهر تنها مهر خیز د و بس و لطافت بار ان است که بر ای همه یکسان بار د به فقر بیابان و ثر و ت جنگل نیاندیشد و به هر دو یکسان نو ازش دهد به زیر باران ر فتی ؟ دستهایت را به آسمان گشو دی ؟ با تمام و جو د لطافت را حس کر دی ؟ قدری آرام گر فتی ؟ با خو د آشتی کر دی ؟ ....حال بعد از بار انی بهاری در ار دیبهشتی چنین ز یبا خنکای نسیمی را حس می کنی . خنکای نسیمی که از صبحد م بر تنت می خر امد حس ز یبای سر دی را بر تن گر ما ز ده ات حس می کنی ؟گو ئی این خنکای بهر این آمد ه که قدری آرام گیری ز خشم و ز نفر ت و ز زیاده گو ئی دست کشی و چشم بندی و قلبت را بازکنی و فر یاد ز نی آری من عشقم من انسانی هستم که بر ای عشق و رزی آمده ام می دانم دلگیری خسته در خیابانهای شهر می ر وی با لجبازی کاملا کو د کانه گو ئی کفشهای نو نخو اهم خو است من دگر به مسیر سابق نخو اهم پای گذاشت عاقل شده ام تنم خیس نباشد دگر خیسی بار ان را دو ست ندار م به زیر چتر عقلا ر فته ام دیگر با عقلم اند یشم و دل را بیر و ن فکنده ام این است راه در ست..... کدامین راه در ست ؟ چه کسی گفت دل گر بیر و ن ر و د عقل آید به میان ؟چه کسی گفت عاشقی ر ا نتو ان با عقل خو د دید و جست ؟نه آشنا عاشقی شاید طعم دیو انگی دهد اما بی خر دی نیست کفشهای نو نمی خو اهی داشت ؟ می دانم خسته از سر گشتگی ها و خیس شد نها شده ای ؟ اما ز ند گی همین غو طه و ری در خیش شد نهای حال است هنو ز نفس می کشی هنو ز شقایق دار ی هنو ز لبخندی به کو د کی که بر ایت دست تکان می دهد می ز نی هنو ز به نیلو فر و نه به مر داب می نگر ی آری ز ند گی جاری است لیک از یاد می بر ی قدری بیاندیش از خو د بپرس چر ا این گو نه شده ای ؟ شاید هر کدام ز ما باید چو ن عر و سک آیلی دستی به سر و ز لف ر و حمان کشیم قدری طر او ت اند کی شستشوی ر و ح و شاید هم لبخندی و امیدی و شاید کفشی نو بر ای بیشتر قد م ز د ن شاید هم کفشی نیاز نباشد آن انگیز ه خاکی زیر خستگی ر ا تکانش دهیم خاکها را از آن جدا ساز یم و چو ن عر و سک آیلی جلائی دهیم بیاییم با خنکای نسیم بهر سپاس ز ین بار ر و ح خو د ر ا دگر بار شستشو دهیم می دانم آن لبخند ز یبای آیلی بر لبان همه عزیز ان چو ن تو نشیند آنگه که از خشک شو ئی ر و ح باز گر دد
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:39  توسط تورج عاطف  | 

تلخند
تلخند magnify
گاهی او قات بر خی واژه های سخت بی ار تباط به دهم به ناگهان به هم می پیوندند و واژه ای جدیدی می ساز ند که این واژه جدید خود به طر ز معجزه آسائی هر دو واژه را در بر می گیر د . دو واژه " لبخند" و " تلخی " نیز این گو نه هستند کمتر لبخند را با تلخی به یاد داریم مگر آن که تلخ لبخندی از سر حسر ت و غم و تاسف باشد و این گو نه است که در میلیو نها کتاب و مقاله واژه لبخند تلخ را دیده و خو انده و حتی در محاو ر ه ها شنیده ایم اما اخیر ا از تر کیب این دو واژه یک کلمه جدیدی ساخته شده است " تلخند" یعنی لبخندی که ز تلخی زده می شو د و شما هم چو ن من این گو نه لبخند های تلخ و یا تلخند ها را زده اید . امر و ز صبح نیز من مجبو ر شد م که یکی از این تلخند ها را بز نم در خیابان قدم می زدم و در بالکن یکی از خانه های قدیمی محلات شمیر ان تهر ان پیر مر دی بر رو ی صند لی نشسته بو د و به باغ رو به ر و نگاه می کر داو به چه دمی اند یشید ؟ نمی دانم و بسیار دو ست داشتم که بعنو ان یک نو یسنده آنها را بدانم اما آن چیز ی که باعث شد منظره جالب قیافه متفکر این پیر مر د را از دست بد هم صدای ناهنجار ی بو د که از یک و انت بار خار ج می شد بر پشت وانت دو جو انک قوی هیکل با صدائی بسیار کر کننده سمفو نی همیشگی خر ید آهن و چد ن و و سایل شکسته آهنی را سر می داد ند پیر مر د نیز با شنید ن این صدا به آنها خیر ه شد و انت بار در جلو ی خانه پیر مر د ایستاد ه بو د و فر یاد می ز د به و ر ی که پیر مر د ناراحت در خو است کر د که از جلوی خانه او دو ر شو ند اما جو انک با لحنی غیر مو د بانه جو اب داد
" به تو چه پیر ی ؟ هر جا دو ست داشته باشم می تو ان فر یاد بز نم و از هر چه بخو اهم تبلیغ کنم "
پیر مر د اعتر اض کنان به دم در آمد و به آنها بسیار محتر مانه تو ضیح داد که ایستاد ن در پای بالکن او و فر یاد زد ن حق آزادی نیست که آنها فکر می کند در بلند کر دن صدایش و تبلیغاتش دار د اما پسر کان قلچماق کماکان بی مهری را به اوج ر سانده بو د ند و به او تو هین می کر دند پیر مر د می گفت من یک معلم باز نشسته هستم و صد ها شاگر دانی به جامعه تحو یل داده اند که به سن پد ران شما هستند و از آنها در خو است می کر د که مو دب باشند اما آنها نه تنها مو دب نشدند حتی کار به بر خو ر د فیز یکی کشید ه شد تا جائی که پلیس آمد پلیس پسر ان را می شناخت و پیر مر د هر چه گفت من یک فر هنگی هستم و اینها حق ندار ند به من تو هین کنند ز یر بار نر فت و می گفت اینها آزاد هستند که تبلیغ کنند و فر یاد بکشند و حر ف خو د را به هر صور تی که دلشان می خو اهند اعلام کنند و اگر او تو هینی از سوی آنها دیده حقش بو ده است و پیر مر د فر هنگی سر انجام مجبو ر شد بخاطر همسر پیرش که نگر ان در جلوی در ایستاد ه بو د راهش را بگیر د و بر و د و پسر ان آهن بخر هم با خنده و شو خی از ماشین پلیس جدا شدند بر ایم صحنه های در د آو ر ی بو د آن پیر مر د فر هنگی چه گناهی کر ده بو د که این گو نه تو هین شنید ؟ آن پسر کانی را چه کسی این گو نه حق آزادی بیان داده است ؟ جو ابی پیدا نمی کر د م به سمت باجه رو ز نامه فر و شی رفتم و آنجا این تیتر ها را خو اندم
" معلم ر و ز ت مبار ک " راستی معلم ر و زش تنها با این جمله ها مبار ک می شو د ؟به آن پیر مر د فکر کر دم تیتر بعدی را خو اندم
" امر و ز رو ز جهانی آزادی مطبو عات " است به یاد آن پسر کان افتاد م که از آزادی بیانشان چگو نه دفاع می کر د ند و آزادی بیان و تبلیغ را تا آنجا می دانستند که در روز معلم آن آموزگار پیر را فحش دهند و کتک بزنند تلخندی ز دم واژه ها در دیار ما چقدر تلخندی آور است شما این گو نه فکر نمی کنید؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:38  توسط تورج عاطف  | 

کاش بارانی ببارد
کاش بارانی ببارد magnify
آسمان ابر ی است نسیم ز یبا با من همراه است حس خو بی دار م آه نسیم ...آیا بارانی خو اهد بارید ؟ دلم بر ای قد م ز دن زیر باران تنگ است دلم می خو اهد بوی نم خاک را با تمامی و جو د استشمام کنم فکر می کر د م تنها من به باران نیاز دار م اما ....
به خیابان می ر و د مر دی فر یاد می ز ند صدای او ر ا می شنو م بر می گر د م حس می کنم به هم ر یخته است اما او با همراهش حر ف می ز ند همر اه او به نظر بانویش می آید مر د فر یاد ز نان و با چشمهای خشم آلو د می نگر د و بانو به آن سوی دیگر می اند یشد شاید به گذ شته دو ر می نگر د که این فر یاد ها تر نمهای عاشقانه بود....
باز قد م می ز نم در جلوی باجه ر و ز نامه فر و شی به جر یده ها می نگر م همه جا خشو نت و نفر ت و تهدید است حتی در ر وی جلد ر و ز نامه های و ر زشی هم اخبار عجیبی می خو انم هنو ز داستان قتل همسر آن فو تبالیست است و ز نی که مد عی است که بخاطر عشق این جر م را به گر د ن گر فته است بخاطر عشق ؟ کدام عشق قتل بانوی دلداده را تجویز کر ده است ؟ آن دگر ان که ر و زی مر بی و باز یکن بو د ند در داد گاه تا آنجا که می تو انند پر ده دری می کنند هر دو ور زشکار هر دو مد عی تحصیلات و کمالات و هر دو سر مر بی محبو ب تر ین تیم ایران این گو نه صحبت می کنند ؟ در ادامه حبس کار شناس داو ری و... این ر وز نامه ها حتی ورزشی هم ز خشم صحبت می کند
دختر ان ر ا می بینم همه آنهائی که تا پسر کی را از دو ر می بینند خیلی ز و د لبخند خو د را فر اموش و اخم ر ا جانشین آن می کنند پسر کی از دو ر در بهر ز یبا تر نمی است دختر ک نیز او ر ا از دو ر می بیند اما هنگامی که از کنار هم ر د می شو ند روی بر می گر دانند چر ا ؟....
به مر دمان می نگر م چهر ه های عبوس و اگر فر یادی است بهر خشم است در جنگل آهن قر اضه های خیابان اتو مو بیلان به هیچ کس ر حم نمی کنند حتی به پیرزنی که و حشت ز ده بر روی خط عابر پیاده ر حم را می جو ید ...
چهر ه ها خاکی ز خشم دار د لبخندی و ر حمی و اند کی انصاف ؟
کاش بار ان ببار د بار انی ز لطف که همه چهر ه بشوئیم شاید در طر او ت بار ان دگر آن مر د بر بانویش فر یاد نز د در ر و ز نامه چهر ه فو تبالیستی با لبخند بزر گ در کنار بانو یش خو د نمائی کند مر بی تیم ملی در داد گاه نباشد بر ای ر د شدن پیر ز ن مهر بان از روی خط کشی صف ماشینها بایست دختر کان لبخند به پسر ان هد یه دهند پسر ان با دیدن این لبخند نگاهی ز عشق و نه هو
س نثار شان کنند کاش به ر و ی هم نگاه کنند نگاهی ز عشق و با بانگی ز دلداد گی
کاش قدر بدانیم به پر ند گان می نگر م هنوز صدای ز یبایشان شنیده می شو د به یاد شعر خو اجه می افتم همان شعری که در ز یر قد م ز دن و خیس شدن زیر بار ان تر نم می کنم
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که اینکار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که بر هر سر بازار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
باران کجائی ؟
 کجائی ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:4  توسط تورج عاطف  | 

او  مر ا به یاد جو انیم می انداز د   در تمنای پر عشق و در جاو دانگی عشق به یاری که او نیز در دو ر اهی های این ر وزگار  می پر سد مگر عشق را می تو ان در غیر رو یا نیز یافت ؟ داستان این دو دلداده را چندی است می شنو م و سخت در ز یبای عشقشان خشنو د م دو ست دار م هر د و به عشق بر سند و عاشق بمانند  و در این عشق و رزی به این باو ر بر سند که آری می تو ان به عشق   ایمان داشت و سخن از دو ری و دلتنگی به دو ر افکند  و همیشه پر امید بود هر دو را چو ن فر ز ندم آیلی دو ست دار م و به هر د و گفته ام  پسری و دختری در کنار  آیلی دار م پسر م صبح ز من پرسید تا کجا پیش ر و م ناخدا ؟ تا کجا تو انم به او بگو یم این ر و یا نیست بلو ا نیست دکان بهر ریا  باز نکر ده ام ؟ گفتم تا آنجا که باو ر کنی به باو ر ها به باو ر هائی که چو ن تر نم به آن سیه چشم معشو ق  دلدار ت گفتی تا آنجا ر وی که معشو ق باو ر کند آری تو دنیای دگر بر روی او باز کنی حتی در کشا کش ر وز گار  دو ری باشد و هجر لیک باو ر کنید می تو ان عاشق شد و می تو ان عاشق ماند و می تو ان بی تو قع ز تو و ز من عاشق ما  شد و فر یاد شو ق کشید  و پسر م باز پر سید چه کلامی تو ان گفت  که باو ر را بهتر نمایان ساز د؟  می دانم نباید باو ر را به کلام آلو ده نمو د شاید این باو ر نقش بسته بر روی کاغذ شعاری و بلو ائی بهر خو د فر و شی و خو  ش جنسی خو د شود  اما کلام پسر م نتو انست  بر ای ناخدا قو ائی بر ای نگفتن  باقی ساز د به همین دلیل گفتم فر یاد کش و بلند گوی

من نتر سم و نگو یم ز ترس

ترس کجاست؟زمانیکه من حامل عشق و دوستی انسانها هستم.

من نفر ت را به دو ر خو اهم افکند

نفرت کجاست؟وقتی که من حامل بخشش و گذشت هستم.

من به کلام و ر فتار شک نخو اهم کرد

شک و تردید کجاست ؟زمانیکه قلب من جایگاه ایمان است.

 ایمان دار م با ایمان گو یم که اشتباه نکنم

اشتباه کجاست؟وقتی که من حامل حقیقت هستم.

 ز حقیقت گو یم که نو میدی بر من کار گر نشود

نومیدی کجاست؟زمانیکه من دنیایی از امید هستم.

آنگه که ز امید پر گشتم من ز تار یکی نباید تر سید

تاریکی کجاست؟وقتی که من حامل زیباترین ستاره های پر نور هستم

نو ر در بر گیر م و فر یاد ز نم  که عشق خو اهم و ر زید

 عشق کجاست ؟ آنجا که همه نیت و خیر م بر ای او نه بهر تمنای خو یش باشد بی ز مان و بی مکان

آنجا که گو یم " اگر عشق  همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است"

آری پسر م تا  بی کر ان تا بی ز مان

 عشق " تا " ندار د

آری باور این است

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:25  توسط تورج عاطف  | 

گاه جای کو ه به در ه ای می رسی magnify
باید بگو یم اشتباه کر دم این اشتباه را از لابه لای درس های یک کتاب علو م کلاس دوم پی بر دم . دختر م آیلی امتحان علو م داشت و باید بر ای امتحان آماده می شد ر سیدیم به متنی که می گفت خاکهای یک تپه بر اثر باران و نفو ذ آب شسته می شو ند و بعد از سالهای در از تپه هائی که این گونه با خاکهای نر م بو ده اند شسته میشوند و تبدیل به در ه خو اهد شد…………………………………………………………………….
مشکل من نیز در طی  این چهار سال این بود  که  باور داشتم و در این اند یشه بو د م که با طراو ت و باران عشق بتو ان تپه ای که از تر س و بی اعتمادی و تحقیر دارای خاکی نر م که همان شخصیتی است شکننده بتو ان کوهی پر صلابت از عشق و دلدادگی ساخت اما زمانی که انسانی به ریسمانهای تر س و تحقیر و تشو یش و تزویر آویزان شو د طبیعتا نمی تو اند دارای شالو ده محکم در وجودش  باشد از این ر و طراو ت باران عشق را با فر و ر فتن و تبدیل شدن هر چه سر یعتر به دره بی مهری و بازی کلمات و تز ویر و در و غ به هدر خو اهد برد او با ادعای شباهت به آدمی  از جنس  فرا زمینی و دیگر از کو ه شدن و محکم گشتن و راستی و صداقت فاصله می گیر د آری این گو نه بو د که یاد گر فتم که عشق ور ز م اما بی تو قع باشم زمانی بی تو قعی را تنها این می دانستم که بر ای خو د هیچ نخو اهم اما یاد گر فتم که تو قع از او نیز نباید داشته باشم که بر ای خو یشتن بر ای لقب در مانگری که بر خو د نهاده بر ای ادعاهائی که دار د خو د را استاد و عار ف و پیر و مو لانا می داند او که در مکتب مو لانا یاد نگر فت که عشق ملتها را ز هم جدا می ساز د او که ز پیر قو نیه یاد نگر فت که اسطرلاب اسرار خدا عشق است چگونه می تو اند باران عشقی باشد که او را تبدیل به کو هی نماید ؟ آری اشتباه کر دم نه از این که عشق ور زیدم اما یافتم که آن که تر س را را شناخت عشق را احساس و دو ستی و ر فاقت و مهر را وفا را نخو اهد نیافت آن که تز ویر را شناخت بیشتر از همه خو د را گو ل خو اهد ز د و حتی می تو اند از مو لانا و حافظ بد تر ین دفاع را داشته باشد یاد گر فتم دیگر به انسانی که به ریسمان ترس آو یخته است ز عشق نگو یم ز ریسمان ترس او بر ای خو د حلقه الفتی تصور ننمایم و نخو اهم زخاکی که خو اهان در ه شدن است تو قع کو ه ساختن داشته باشم آری یاد گر فتم و کشتیم را از ساحل او دو ر کر دم بدر و د گفتم بر ای همیشه به تمام آن چه از او در نوازشگر خیالم ساخته بو د م بی هیچ نگاهی به ساحل می ر و م حتی بی اشک ندامتی اشتباه کر ده بودم آری اشتباه از من بو د که بار ها به آن که قول شکست و عشق شکست و من را شکست اعتماد کر دم آری اشتباه کر دم هو ای تاز ه ز ند گی را با تمام وجو د تنفس می کنم دیگر بی تو قع به استاد بنان گوش خو اهم کر د دیگر منتظر بانوی ار دیبهشتی نخو اهم بو د که با ترس هم آغوشی می کند دیگر به ساحل تز ویر و ر یای اونمی نگرم هنو ز امید و ایمان و عشق را دار م که به آنانی که با ترس و تز ویر و ادعا و داع کر ده اند بدهم و زیر لب زمز مه می کنم
با مدعی نگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیر د در رنج خو د پرستی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:21  توسط تورج عاطف  | 

عشق هندسی من
عشق هندسی من magnify
دو ستی مهر بان بر ایم نو شت " دو خط مو ازی هیچگاه به هم نمی ر سند و بر ای ر سیدن به همدیگر باید یکی بشکند" او عشق را این گو نه تر جمه می کر د" کسی باید بشکند"
 از دیر باز به هند سه علاقمند بو د م و چو ن از زبان هندسه  تعر یفی از عشق بر ایم گفت من نیز از ز بان هندسه ز عشق خو اهم گفت . باید گفت گاهی او قات اگر خطی بشکند نه تنها به خط دیگری نمی ر سد که تنها بر یک نقطه ممکن است فر و د آید نقطه که اگر عمو د بر آن یعنی صادقانه با او نباشد می تو اند خطو ط دیگری نیز به آن و صل شو ند و در صداقت آن نقطه حقیر اگر شک باشد باید بر احو ال آن خط بی نو ا  گر یست حال عشق نیز این گو نه است اگر بی پر و ا بشکنی و ندانی آنجا نیز یک خط است آیا این شکستن خطا نیست ؟ مهر بانی به من گفت بر خی دو ست دار ند در کو ز ه ای ز ند گی کنند پس چرا تو به آنان در یا را نشان دهی ؟ حق داشت این حکایت آد مک در کوز ه حکایت همان نقطه است که نه عمو د است ( صادق ) نه و صل به آن در دی از خط دو ار می کند اما حکایت عشق را می تو ان حکایت دو خط مو ازی تعبیر کر د بخاطر دار ید اگر خطی یکی از دو خط مو ازی را قطع کند به طو ر حتم آن دگر ی را نیز قطع خو اهد کر د یعنی اگر هر بلائی سر خط او ل آید و یا پاداشی گیر د بر خط دو م نیز همان بلاو پاداش خو اهد ر سید چو ن بازی بر نده - بر نده عشق است یعنی هر چه بر ای تو خو ب است من ر اضی و هر چه بر ای تو بد من هم نار اضی هستم می بینید دو خط مو ازی عاشقانه هستند حتی اگر به هم ظاهر ا نر سند اما همه می دانیم که دو خط مو ازی می تو انند دو خط منطبق بر هم نیز باشند باو ر کر دنی است بر هم منطبق باشیم و با هم هر سر نو شتی را که قرار است بر سر مان بیاید تحمل می کنیم این خو د عاشقانه ز یستن نیست ؟ دو خط مو ازی با هم هستند همدیگر را می بینند و به هم بر خو ر د در بی نهایت می کنند به یاد داشته باشیم ر سیدن می تو اند به هم خو ر دن نباشد این درس بعدی عاشقانه دو خط مو ازی است در هندسه من دو خط مو ازی بسیار عاشقانه ز ند گی می کنند ز یرا
1/ هیچکدام بهر دگری نخو اهند شکست
2/ اگر هر اتفاقی بر ای خط او ل بیافتد بر ای دیگری نیز همان اثر را دارد
3/ بر هم می تو انند منطبق شو ند بی آن که همدیگر را قطع کنند یعنی با هم هستیم و لی هر کدام نیز شخصیتی جدا گانه دار یم
4/ در بی نهایت همدیگر را قطع می کنند یعنی و صالشان تا بی نهایت ادامه دار د و همدیگر را قطع نمی کنند
هندسه هم درس ر مالنتیکی است این گو نه فکر نمی کنید؟
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:4  توسط تورج عاطف  | 

به تو که با شیطان هم داستان گشته ای magnify
گفت : با شیطان هم داستان شد ه ام تا سر تسلیم پیش هیچ آدمی فر و نبر م...

سخت است باو ر این گو نه اند یشه همان گو نه که سخت است باو ر این که فکر کنیم کنار ه گیری کنیم تا در این منجلاب دنیوی غر ق نشو یم ز دو ر می شناسمت آشنا و لی هر بار که غیب می شو ی می گو یم باز خو اهد آمد نه از بهر خو د خو انم ترا که از بهر شناسائی تو است که می دانم باز دل به گو شه گیر ی نخو اهی داد من نیز گو شه گیر ی کر ده ام و حاصل من در این گو شه گیر یها هیچ بو د و هیچ اما در این گو شه گیر ی نه چو ن تو در پی این بو د م که خو د را عار ف بنامم و نه ز یستن پاک را این گو نه تر جمه کر د م من تنها عاشق بودم اما  خو استم بگو یم ترا که ای آشنا زیستنی که گو شه گیر ی نام دار د نه راه خدا است و نه بزر گ مر دانی چو ن مو لانا که تو از آنان یاد می کنی این گو نه زیسته اند نگاهی به خو د کن تو در پی فرار از آلو دگی گو شه گیر ی می کنی ؟ کدام آلو د گی بد تر از شکستن دلی است که همچنان به تو لبخند می ز ند و تو همچنان او را با پر سشها و پیشنهادات به مسخر ه می کشی ؟ این خو د آلو دگی نیست ؟ آمار ها تر ا همین دلشکسته نقض نمی کند ؟ همین دلشکسته ای که به تو عشق داد و هیچ نخو است همین دلشکسته ای که ز یر لبخند هایش و پند های شاید از سر دیو انگی آن شکسته دلی را پنهان نمو ده است حال او ر ا و عده آشنائی با آن دگری می دهی ؟ رو ز گار ی استادی هر دو داشتیم او ترا گو ید در نو جو انی خو د سیر می کنی اما نه آشنا این ره تو ر ه پیر ی است که فقط مو های سفید ی دار د و ز پند و اند رز های  بی حاصل دیگران انباشته است می تو انی از من دلگیر شوی مر ا غمی نیست چو ن بر ای تو و از خو د تو گو یم من نه ناصح و نه چو ن تو عار ف هستم من عاشقی بو د م و هستم و خو اهم بو د و چو ن تو در حسر ت هم پیمانی با شیطان نیستم چو ن تو در پی آن نیستم که در بازی ز ند گی سر کسی را به تسلیم و ادار م و یا در پی این با شم که سر تسلیم فر و نیانداز م من ناخدا هستم مر دی در تصویر در یائی که از او یاد گر فته است ببخشد نه از راه شیطان که از راه عشق و راه خدا

اگر آد می در بازی پر دیس به شیطانی بباخت
یز دانی او را ببخشید و باز او را با تر نم امید بنو اخت
من تر ا گو یم که گو شه نشینی حق آد م نیست و بهر آد م نیست نگهی به آن ظاهر مر دان که ترا دیو ار دیدند انداخته ای اما از یاد بر دی که آن کس که ترا دیو اری  ز عشق بو د . ز دلسو خته دلم بانگی بشنو بهر این ز ند گی باید جست و شکفت باید در بهر بازی فاتح و تسلیم نبو د این دنیا میدان جنگ نیست و نخو اهد بو د هم پیمانی با شیطان این بازی بر د و باخت را تر جمه کند گر بهر یز دانی بدان که آد می گر آد می باشد در پی تسلیم و فاتحی نیست و نخو اهد بو د آد می گر آد می باشد بهر یز دان به شیطان ن تو اند جفت آری آشنا می تو انی مر ا دیو انه خو انی می تو انی مر ا با سوالها و پیشنهادات به سخره  کشانی  می تو انی خو د را عار ف و در و یش لیک مر ا همو ار ه عاشقی دان که خو است ترا بهشتی ز شادمانی  گر چه پر تش کنی به دو ز خ فر امو شی و ار عاب و ناتو انی افسوس خو ر د م که پاسخ پیام خو اجه را این گو نه دادی افسوس صد افسوس صد افسوس
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط تورج عاطف  | 

دل تنگیم رفت
دل تنگیم  رفت magnify
دلتنگ بو دم دلتنگی من ز رو زگار بو د نه گله از روزگار ندار م نمی خو اهم خبر از هجر و دلتنگی ها دهم هنو ز توی هو ای بارانی دلم یاد آن قدم ز دن می افتم و شب یلدا ر ا نمی تو انم فر ا موش کنم پر از خاطره بر ایم هست نمایشگاه کتاب و آن قدم ز دن و پر سیدن ز غر فه ها در حالی که به همه فر یاد می ز دیم یار یم را از یاد نمی برم و غر و بهای پنجشنبه سخت مرا به بهت و ر نج می بر د از ناز نینانی که خیلی دو ستشان دار م و در شهر عشق و خو اجه هستند خو استم که برایم تفالی بر سر مزار حافظ بز نند و تفالی بر ای من و آن یار دلتنگم گر فته اند در ز یر عطر بهار نار نج و عطر بهار و ار دیبهشتی که ماه تو لد او است بر ایمان گر فته اند این تفال را اینجا می گذ ر م با امید و ایمان و عشقی که همچنان می طلبم
هر چند پیر و خستـه دل و ناتوان شدم
هر گه کـه یاد روی تو کردم جوان شدم
شـکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتـهای همـت خود کامران شدم
ای گلبـن جوان بر دولت بخور که مـن
در سایه تو بلـبـل باغ جـهان شدم
اول ز تحـت و فوق وجودم خـبر نـبود
در مکتـب غم تو چنین نکتـه دان شدم
قسمـت حوالتـم بـه خرابات می‌کند
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معـنی گـشوده شد
کز ساکـنان درگـه پیر مـغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخـت
با جام می بـه کام دل دوسـتان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمـن ز شر فـتـنـه آخرزمان شدم
مـن پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست
بر من چو عـمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشـم نوید داد عـنایت کـه حافـظا
بازآ که من به عفو گناهت ضـمان شدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط تورج عاطف  | 


عاشقانه هایم را باز هم  به یعغما می بر ند؟ magnify

در یغا که ایران و یران شو د
         کنام پلنگان و شیران شود
...........

وقتی به ایران ز مینم می نگر م گو هر انی ز یادی در عر صه هنر و تار یخ و علم یافت می کنند گو هر انی که در عر صه این خاک و آب در افشاندند و مهر و ر زی را در س دادند اما گو ئی در سر ز مینم قرار است بی تو جهی به تار یخ و فر هنگ به قیمت گز افی تمام شو د دیر و ز صحبت از ایرانی نبو د ن مو لانا بو د پر یر و ز ابن سینا را عر ب خو اند ند و امرو ز سخن از تغییر نام خلیج همیشه فارس است و این دم نظامی را هم شاعر بزر گ کشو ر آذ ر بایجان دانسته اند! آری به و اقعیت است در مو ز ه تار یخ و اد بیات اتر یش از نظامی بعنو ان شاعر بزر گ آذ ر بایجان نام بر ده اند از نظامی که همه ما می دانیم استاد داستان سر ائی و عاشقانه نو شتن ایرانیها است در تار یخ اد بیات ایران 5 نام بی قیاس ز یکدیگر و جایگاه بی بد یلشان جاو دانه می در خشد فر د و سی حکیم و حماسه سر ای بی بد یلی است و سعدی استاد سخن و اخلاق و مو لانا مر شد و عار ف بز ر گ و حافظ عاشقانه شاعر کل دو ر انها و نظامی داستان سر ای بی بدیل عاشقانه ها است آری از نظامی می گو یم که خمسه او را سر اسر از عاشقانه تر نمها است چه کسی که در ایران ز مین خبر از داستان شیر ین و فر هاد ندارد ؟ چه داستانی مشهو ر تر از لیلی و مجنو ن است ؟ آری شیر ین و فر هاد را امر وز داستانی ز کشور آذ ر بایجان دانسته اند بیستو ن و تیشه های فر هاد ر ا دگر کسی مال ایران نمی داند ؟ این چه جفائی است که بر این ملک پر گو هر می شو د ؟ تا یه کی مفاخر و بزر گان و نامهای سر ز مینمان را به یغما خو اهند بر د ؟ در د ما تنها تغییر نام خلیج فارس نیست دلگیری ما زآن نیست که مو لانا را حتی بدو ن آن که بیتی به ز بان تر کی داشته باشد را تر ک خو اندند ز ر نجی که از ابن سینای عر ب بر ایمان ساخته اند چه می تو ان گفت ؟ و حالا نظامی ما را شاعر بزر گ آذ ر بایجان خو انده اند افسوس و صد افسوس بر ای من و تو ایرانی که شاهد به یغما ر فتن تار یخ و فر هنگ و حتی نامهای خو د هستیم افسوس و صد افسوس عاشقانه های مر ا و ترا و ما را به یغما بر ده اند فر هاد و شیر ین را چه کسی می تو اند بی نام ایران تصو ر کند ؟ و لی گو ئی بی تو جهی ها و ندانستن تار خ مان و نخو استن ز دانستن اد بیات و هنر و فر هنگ و ر یشمان چنین مجازاتی نیز دار د باشد که چنین نباشد باید باز هم بی تو جه بود؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:41  توسط تورج عاطف  | 

ترا دو ست دارم magnify
ترا دو ست دارم
ترا که زیستن بهر تو عشق و ر زیدن را تو را سبب شد
به آسمان می نگر م چه زیبا گنبدی است آبی روز که با خو ر شید نر د عشق می و رزد و در شبانگاه میز بان مهمانیهای ماه و ستار گانش است
زدر یا گو یم این بی کران عاشقانه را مگر می توان از یاد برد این ز یبا تر نم مو جها را کجا تو ان شنید؟ به بیابان می نگر م این بی و سعت پر ز استقامت را مگر تو ان معجزه ننامید ؟ به جنگل می ر وم در این سبز و سعت تمام ناشدنی در خنکای یک صبحگاهی قدم زن به صدای آبشاری ز دور دست گوش بسپاربه آوای پر ند گان دل باز و در کنار رو د خانه ای به ر قص ماهیان بنگر زیبا تر نمی است ؟ به رو د خانه سلام گو یم دست در خنکای پاک آن هنو ز تو ان نمود؟ به در یا سلام گو یم به اقیانوس دیتی تکان دهیم جنگل را بغل نمائیم حس بغل کر دن جنگل را داشته ای ؟ سخت است باو ر آن و لی اگر لحظه ای یک در خت را بغل کنی و چشمهایت را ببندی و تصو ر کنی که جنگل را به آغوش کشیدی یک معاشقه بی نظیر چو ن عشق بازی با آن ز یباتر ین تصو یر ذ هنت را تجر به می کنی به گلها بنگر می تو انی ر نگهای آنها را بخاطر آو ری ؟ پیدایش این گونا گو ن ر نگها را چه جز اسرار الهی تو اند تعیبر نماید؟تا به حال به زیر یک آبشار رفتی چشمهایت را بستی ؟ و…
چرا از یاد بر دیم ؟ ماد ر مان را کنار نهادیم و شاید تا به حال هم مز ه این چشم پو شی از ماد ر را چشیده ایم آنگه که در به در به دنبال لحظه ای آسو د گی از صداهای غولهای صنعتیمان می ر و یم آن دم که بهر دمی از هو ای پاک ساعتها رانند گی می کنیم آن ز مان که آبهای پر زطراو ت رو د خانه ها را با ز باله های صنعتی آغشته کر دیم و دم به دم ز زبان سهراب گفتیم
آب را گل نکنیم
اما این آب گل آلود هم نیست
تا به کی به قصد جان ماد ر طبیعت خو اهیم رفت ؟ چه ز مانی او را ز تو لد باز خو اهیم داشت ؟ نسلهای جانو رانی که شر یکان ما در استفاده از نعمات ماد ر هستند را تا به کی منقرض می کنیم ؟هوای پاک و آب پاک و غذای پاک را تا به کی آلو ده خو اهیم کرد؟بیاییم ماد ر را با عشق در آغو ش گیریم. بیائیم عاشق باشیم باز سر به کو ه نهیم و آو ای عشق سر دهیم بیائیم بر لب رو د خانه نشینیم و به چهر ه یار در آن بنگر یم بیائیم دستهایمان ز مانی با دستهای یار قفل شوند که هر دو به در یائی پاک بنگر یم بیائیم راه پیمائی در جنگلی که دیگر در آن شکار ی نخو اهیم کر د را حفظ کنیم امر و ز رو ز زمین پاک است ماد ر مان را دو ست بدار یم و عاشق باشیم پر عشق از او مراقبت کنیم هنوز اندکی فر صت باقی است؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:32  توسط تورج عاطف  | 

دردلی ز دلتنگی ها
دردلی ز دلتنگی ها magnify
بی نگاه به خو د می رو ی بی نگاهی ز گذ شت زمان  که ز زندگی تو است.بی نظری به آنچه در حراج ز مانه می گذاری از یاد بر ده ای که این ز مان می گذر د و می ر و د و کشته می شو د و آنچه در این میان قر بانی او ل است وجو د ناز نینی است که بهر تطبیق و تحر یم و تطمیع قر بانی کر ده ای. از یاد بر ده ایم ر و ز گار ی دنیائی داشته ای دنیائی که شاید هیچ کس را اذن دخو ل به آن نمی دادی و لی باز حضو ر داشت و زنده بود و لی حالا  نمی خو اهی که اذن دخو ل به آن  بدهی حداقل آنقدر ها هم در غار ت در آن دو ر دستها ننشین بیا قدر ی هو ائی تاز ه کن هو ائی زخو یشتن و خو یش ز خو د ز آن چیزی که آفریده شده ای نقشهای بسیاری در رو ز گار به تو داده اند فر زند و همسر و ماد ر و پدر و خو اهر و بر ادر و دو ست و لی کدامین نقش بیش از معشو ق به تو بر از نده بو ده است ؟ کدامین نقش را با طیب خاطر تر از معشو ق دو ست داری بازی کنی ؟ بر ای پذیر فتن این نقش نخست خو د را دو ست باید داشته باشی بر ای دو ست داشتن خو د باید نخست از تطبیق و تحر یم و تنبیه و تطمیع بیر و ن آئی و بر ای این کار باید آزادی را در بر گیر ی بر ای در بر گفتن آزاد ی باید حق این آزادی را به خو د دهی باید این را با تمام وجو د قبو ل کنی و با تمام بند بند وجو دت بپذیر ی که
1/ در زندگی تنها تو می دانی که چیستی و چگو نه شاد ز ند گی خو اهی کر د
2/در زند گی اگر محر و م از چیز ی شوی هیچ کس جز تو آن را حس نخو اهد کرد
3/ بزر گتر ین در و غ محدو د کر دنت در لو ای شعار محافظت از تو است
4/ می تو انی خو د نباشی بیابان را در ز ند گیت مشاهده کنی و یا خو د ت باشی و بیابان را تنها یک ساحل دو ر افتاد ه از در یا تصو ر کنی راز سعاد ت همین است یعنی آن چه خو د دو ست داری ببینی با تمام وجو د نظاره کنی
5/ عشق حق تو است آن را از هر راهی باید تجر به کنی و اگر آن را نفی کنی مطمئن باش دیگران هم عشق را از تو دریغ خو اهند کرد
و6/صلاح ترا چه کسی غیر تو می داند؟...
زدلتنگی ها گفتم دلم بر ای همه ما رهائی از این تنهائی ها را می خو اهد که بیشتر او قات  خو د بر ای خو د آفر یده ایم و در زندانی که آن دگری بهر صلاح خو استه است افتاده ایم
دو ستت دار م بر ای خو دت
 دو ستت دارمبر ای آن ناز نین وجو دت
و دو ستت دارم....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط تورج عاطف  | 

آنگونه که او را شناختم
آنگونه که او را شناختم magnify
 سر ز مینیم ایران پر از گنجینه های بزر گ است گنجینه هائی که چو ن بهار و ار دیبهشت آن سراسر از زیبائی و معجزه است ار دیبهشت به گونه عاشقانه است که بی ار تباط نیست که به هنگامه ار دیبهشت به یاد عشق و شعر و شاعر می افتیم ار دیبهشت بر ایم ویژگیهای ز یادی دار د به یاد عطر بهار نار نج می افتم بیاد گل محمدی و کاشان و گلابگیری می افتم به یاد سهراب می افتم و به یاد سعدی شاید از سعدی بسیار تو ان گفت اما من سعدی را از نگاهی که خو د او را یافتم سخن می گو یم حقیقتا تا حدو د یک سال پیش من سعدی را چو ن دیگران تنها شیخ اجل و یا اکمل سخن می دانستم مر دی که استاد اخلاق و تعلیم و تر بیت و نکته ها بدیع است و دامنه گفتار های او آنقدر و سیع است که حتی در ساز مان ملل از پند بزر گ سعدی ما سخن گفته انداما عشق من به حافظ آن گونه بو د که کمتر به مر ید او تو جه می کر د م و سر انجام از حافظ و عشقش به سعدی به سعدی ر سیدم و دیدم که چقدر غافل بو ده ام از مر دی که ز یباتر ین عاشقانه ها را سر و ده است و شاید در این مجال کو تان اینتر نتی بتو ان چند بیتی را از سعدی گفت تا شما نیز چو ن من به عاشقانه های شیراز تنها طعم حافظی ند هید و ز سعدی و عاشقانه هایش نیز یاد کنید
سعدی از عشق این گو نه یاد می کند

آنجا که عشق خیمه ز ند جای عقل نیست
غو غا بو د دو سلطان بر اقلیمی

و یا
چو عشق آمد دگر از عقل نگو
که در دست چو گان اسیر است گوی

سعدی از فر اق این گو نه یاد می کند

شب فر اق که داند تا سحر چند است
مگر کسی که به ز ندان عشق در بند است


او از و فای به عهد و معشو ق و عشق و ر زی چنین ز یبا سر و ده است

هر که دانست منز لگه معشوق کجاست
مدعی باشد اگر بر سر پیکان نرود

و یا
صفت عاشق و صاد ق بدر ستی آن است
که گرش سر بر و د از سر پیمان نر ود

از عاشق باز هم سعدی بیشتر می گو ید چو ن

عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند
برو ای خو اجه که عاشق نبو د پند پذیر

و یا
سعدی اگر عاشقی میل و صالت چرا است
هر که دل دو ست جست مصلحت خو د نخو است

سعدی از دین و مرام خو د این گو نه یاد می کند
کافر و کفر و مسلمان و نماز و من و عشق
هر کسی را که بینی به ذسر خو د دینی است

از سعدی بی نهایت باید گفت که نه در اینجا مجالی است نه من دانش آن را دار م اما با تمام و جو د می گو یم از سعدی بسیار از عشق آمو ختم از دلدادگی از و فای به عشق از ار زش عشق و رزی و از این ر و در ار دیبهشت ز یبا به تمامی ار دیبهشت دلان میلاد سعد ی را تبر یک می گو یم که او را بغیر از استاد سخن و اخلاق و آمو ز گار عشق و عشق و رزی دانستم و حال می دانم چرا باید حافظی را که آن گونه دو ست دار م را مر یدی چنین باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:55  توسط تورج عاطف  |