|
|
|
|
|
می
تو ان نشست و نگر یست به اند ر و ن خو یش با نغمه شو م غصه پای در دل آن
که گو ید هیچ راهی نیست لیک من گو یم بر خیر نبین و پر و ازی کن می تو ان نخندید بهر دل غمگین نشست و گر یست من می گو یم غم بر ای چیست ؟ غم مال تو نیست بر خیز و نکن گر یه و پر و از کن می تو ان در تنگناهای و حشت و محد و دیت خو د را خوش کر د به جر عه ای آب سخیف ز در یای کبیر من می گو یم بر خیز و غو طه و ر شو در بی کر ان و غر قه شو و باز پر و ازی کن می تو ان گفت نشنو و بهر دل خو د کر باش با پند ناصحیح حکیم دیو انه دو ر ان که تر ا گو ید باید عاقل بو د نبو د عاشق و شیدا من می گو یم هیچ نگو و هیچ نشنو دل بد ه و عاشق شو و پر و ازی کن می تو ان بی حر کت ماند درافلیجی ز وحشت می تو ان دست گد ائی بهر رو زی اند ک در از نمو د پیش هرنا کسی من می گو یم بر خیز و بجنگ و خو د بخو ر زآنچه خو د بر داشته ای و پر و ازی کن می تو ان با لبانی خشک ز دو ری لبخند و بو سه و ر د های جعلی ز مز مه کر د می گو یم بر خیز و هیچ نگو لبخندی ز ن و لبان ر ا با بو سه های گر می به مهمانی لبخند ها ببر و پر و ازی کن می تو ان طعم نو ازش یار را از یاد بر در فت در تن حجاب خو د ساخته ز محر و میت و معصو میت کاذ ب می گو یم بر خیز و بر هنه شو و در آغوش گیر یار دیر ین ودر او ج تمنا خوش بز ی و پر و ازی کن می تو ان عشق بازی را از یاد بر د و جاهلانه خو اند و فر یاد ز د عشق مال قصه و افسانه ها است و من می گو یم بر خیز و عشق بازی کن با کل جهان در یک خلو ت خنکای شهر زیر عطر گل سر خ با ز یبا صنمی که ز یبائی با او شد معنی و پر و ازی کن می تو ان جعلی بو د و پشت دیو ار ه اسم و عنو ان و پشت اد عای عر فان و یا سو دای فیلسو فان جعلی عشق را نفی نمو د در حصار ز مان مد فو ن شد من می گو یم بر خیز و به دو ر افکن این عار ف و فاضل و فیلسو ف جعلی عاشقی کن و پر و ازی کن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:59 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:6 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
زآن
دو ر دست بر ایم پیام داد تا به عاشق بگو یم به عاشقی که از شکوه معشو ق
به ستوه آمده است پیامی که در سکو ت همه چیز گفته است پیامی ز دو ست بر
ایم آمد او که بر ای شنید ن حر فهایش نیازی نیست گوش کنم او که اگر سخن
نگو ید بی شمار کلامی دارد و این بار خطاب به دلداده ای پیام را فر ستاد
به او که بگو ید درس عشق و مشق عشق از آن شجاعان است این درس را بار ها
تجر به کر د م اما از این ز بان گفتن بس ز یبا و دلنشین است پس به گوش باش
ای فر ز ند ناز نینم یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم. * سوم
بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است
که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود. عرفان نظرآهاری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:33 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دیر
ز مانی نیست که اشکهایم ر ا پاک کر ده ام اشک از بر د ن او که دو ستش دارم
بخاطر آنچه که می اند یشد نه از راه مغز که از راه دل می اند یشد همه حر
فها و دلدار یهای ما در قالب مسابقه ای بو د مسابقه ای که قرار بو د بر ای
او چو ن معجز ه باشد و این گو نه شد آری معجز ه شد معجز ه ای که ما در اثر
ایمان و امید و عشق دست یافتیم باو ر داشتم که عشق معجز ه می کند باو ر
داشتم که اگر ایمانی ز ته دل باشد باز معجز ه می کند و امید خو د را هر گز
از دست نداده بو د م اما باز هم بعد از باز ی بی اختیار من و ار دشیر چو ن
120000 تماشاچی دیگر و میلیو نها طر فدار عشق سر خ گر یستیم نه بر ای قهر
مانی نه بر ای پیر و زی در یک بازی فو تبال گر یستیم بخاطر لطف خدا بخاطر
ایمانی که به عشقمان داشتیم و این مو ضو ع که معجز ه را باو ر کر دیم و به
آن ایمان داشتیم خیلی دلم می خو اهد ار د شیر را با تمام و جو د در آغو ش
گیر م بگو یم " پسر م همیشه به عشق همین گو نه اعتقاد داشته باش" آر ی دو
ست دار م به او بگو یم حتی در بد تر ین لحظه های ز ند گی به این یاد کن که
امید را نباید از دست دهی عاشق باشی از هیچ نترسی و خفته فر یاد ت را با
تر نمی ز عشق فر یاد کنی حیف است که خفته فر یادی چو ن من همیشه خفته
داشته باشی فر یاد ز ن و تر نم عشق را به بالاتر ین ز ؟آسمان باو ر هایت
بفر ست و او را باز گو یم اما فر صت نشد یعنی اشک مجالی بر ایمان نمی گذ
ارد پیر و زی در این بازی غدد اشکیمان را بد گو نه فعال کر ده است شاید هم
خو شحالیم که اشک می ر یز یم من که خیلی این اشکها را نیاز داشتم از امشب
با ار دشیر یک قر ار ی خو اهم گذ اشت و آن قرار در یک عبار ت دو قسمتی
تشکیل خو اهد شد" کد96" پر سپو لیس در دقیقه 96 گل پیر و ز ی خو د را به
ثمر رساند در ست در بهتر ین مو قع و شاید در دیر باور تری ن مو قع حالا هر
گاه که قر ار است نا امید شو یم به یاد کد 96 می افتیم یعنی حالا باید صبر
کر د نباید نا امید شد هنو ز لحظه 96 نیامده است این کد 96 را بد ر قه راه
ار دشیر پسر می کنم که بد اند صبر باید کر د تحمل باید داشت تا در بهتر ین
ز مان بتو ان گل پیر و زی ز د کد 96 را به همه دو ستانی که غمی دار ند و
یا خفته فر یاد ی را بی تحمل یاد می کنند پیشنهاد می کنم خفته فر یاد شما
در دقیقه 96 و لحظه و صال فر یادی خو اهد شد این و اقعیت را من و ار دشیر
و خیلی های دیگر با اشکهایمان امر و ز یاد گر فتیم و چشمهایمان را با آن
شستیم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:28 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
آیلی چو ن هر روز صبح از خو اب بر می خیز د این گو نه تر نم می کند بسی ر نج بر د م در این سال سی جم ز نده کر د م بدین پار سی نمریم ز ین پس که من زنده ام که تخم سخن را پر ا کنده ام وبا چشمهای ز یبایش که ر ضایت ر ا تلطع می کند به من می نگر د گو ئی در سکو تش منتظر تمجید من است و من او ر ا تمجید می کنم که می دانم بعنو ان یک ایر انی و یک بانوی ایر انی بیشتر از فر د و سی بداند ار دیبهشت ماه اد بیات ایر ان است بعد از سهر اب و عطار حالا به بزرگداشت فر د و سی می ر و یم مر د ی که اگر حضو ر ند اشت آن همت بلند از آن او نبو د شاید سهر ابی و عطاری و حافظی و شاید اد بیات پارسی و جو د نداشت ز شاهنامه از کتاب ر زم و بز م و تا حدی مر دانه سخن گفته اند اما معتقد م تر نمهای عاشقانه شاهنامه و د ر سهای بی نظیر این کتاب از عشق و انسانیت جاو دانه است مر و ری خیلی کو تاه به بر خی از در سهای آن می افکنیم 1/ عشق فر انک فر انک همسر آبتین است او آنقدر عاشق همسر متو فی است که غم او ر ا نمی تو اند از یاد ببر د و ثمر ه این عشق کسی نیست جز فر ید و ن بزر گ پاد شاه ایر انیان که به عصر ضحاک پایان می دهد و این کار فقط به لطف عشق فر انک و شیر ز نی چو ن او بر می آید حکیم توس از فر انک از شجاعت او چنان سخن گو ید که د رسهای عشق ر ا همگی در لابه لای داستان مشق می کنیم 2/ عشق سیمر غ سام خو د خو اه به جر م سفید موی بو د ن فر زند پسر او ر ا به کو هستان می افکند در این میان چه چیز باعث زنده ماند ن ز ال و بو جو د آمد ن سلسله پهلو انان ایر ان می شو د ؟ عشق است در این داستان عشق آنقدر بزر گ است که سیمر غ از زال که قر ار است طعمه فر ز ندانش شو د نگهداری می کند داستان عشق سیمر غ به ز ال را چگو نه می تو ان از یاد بر د ؟ 3/ عشق ز ال و ر و دابه ر و دابه دختر مهر اب کابلی است در شاهنامه آمده است در رگهای او خو ن ضحاک می جو شد و ز ال از نسل پهلو انان است سام جهان پهلو ان منو چهر شاه پادشاه ایر ان است اما عشق که باشد نه نژاد و نه هیچ تعر یف بی معنای دیگری و جو د دار د عشق این دو آنقدر بزرگ است که ر ستم بزر گ ثمر ه آن است داستان ز ال و ر و دابه یکی از زیباتر ین عاشقانه ها ی حکیم طوس است 4/بی عشقی ر ستم تاوان دارد ر ستم بر ای شکار گو ر در سمنگان است سر ز مینی که در تو ر ان ز مین است اسب او ر ا می ر بایند عشق او به اسب و همر اهش او را به کاخ تهمینه می کشاند تهمینه عاشق ر ستم و دلدادگی پهلو ان به تهمینه یک شب دو ام می یابد ؟ ر ستم از تهمینه جدا می شو د او ر ا تنها می گذ ارد چرا ؟ حکیم جو اب نمی دهد اما تاو ان این بی مهری به یار کشته شد ن ثمر ه این عشق است سهر اب کشته می شو د ز یرا عشق را نمی شناسد ز یرا ر ستم باید تاو ان بی عشقی و بی مهری را این گو نه دهد ؟ این درس بزر گ فر د و سی ز عشق نیست؟ 5/ گر د آفر ید و سهر اب سهر اب بزر گ می شد و او در سر ز مین افر اسیاب عشق نمی بیند ماد ر را دار د اما عشق ماد ر و پدر را نمی بیند پس به سمت سر ز مین پدری لشکر می کشد او لین دژ سر ز مین ایر ان دژ سفید است هیچ مر دی تاو ان مقاو مت در مقابل سهر اب را ندارد اما پهلو ان این دژ هیچ کس نیست جز گر د آفر ید یک بانوی ایر انی با تمام ز یبائی و طر افت و مهر بانی و شجاعت آیا با خو اند ن داستان گر د آفر ید کسی می تو ان بانوی ایر انی ر ا ضعیفه نامد ؟ فر د و سی این گو نه مر د سالا ران تنبیه می کند 6/ سیاووش و سو دابه سو دابه ناماد ری سیاووش است او همسر ز یبای کیکاووس است او در پی شهو ت است به دنبال آلو د گی است و نام عشق بر آن می نهد در داستان سیاووش می بینیم سیاووش از آتش می گذ ر د به سر ز مین دشمن یعنی تو ران می ر و د اما عشق را آلو د ه نمی ساز د سیاووش شهو ت و خیانت را دو ر می کند و حتی جان در راه نابو دی آنان می دهد 7/ داستان کیخسر وو فر نگیس دو دلاو ر ایرانی در سر ز مین دشمن پای به عر صه و جو د می نهند یکی سهر اب است که اسیر بی مهری پدر و بی عشقی ماد ر می شو د اما کیخسر و می ماند با سختی فر او ان ز نده می ماند پد ر را از یاد نمی بر د و سر انجام جانشین کیکاووس می شو د چر ا ؟ علت در عشق مابین فر نگیس د ختر افر اسیاب و سیاووش پسر کیکاووس است این دو دلداده از پد ر ان تشنه به خو ن یکدیگر بو جو د آمده اند اما عاشقند و عاشق باقی می مانند فر نگیس بعد از به ر یخته شد ن خو ن سیاووش ثمر ه عشق را نگاه می دارد کیخسر و می ماند چو ن عشق مابین ماد ر و پد ر هست و بیچار ه سهراب 8/ بیژن و منیژه بیژن پسر گیو است و گیو پسر گو د ر ز است او پهلو ان ایر انی ست اما عاشق منیژه دختر افر اسیاب می شو د به عشق او در آن سر ز مین می ماند اما گر فتار حیله گر سیوز بر اد ر افر اسیاب می شو د و در یک چاه بزر گ ز ندانی می شو د او باید بمیر د ؟ نه این گو نه نیست عشق منیژه که در کنار چاه آنقدر می ماند وامید و ایمان به بیژن می دهد تا ر ستم بر سد نشان می دهد که حکیم طو س تا چه حد به سه گو هر ایمان و امید و عشق اعتقاد داشته است و..... شاهنامه کتاب مر دان نیست تنها حماسه نیست و غیر از ر ز م و بز م و پند از عشق گفته است از انسانیت و از یک سان بو د نها باید آن را خو اند بر رو ح بزر گ فر د و سی در و د فر ستاد او ز عشق بر ایمان سر و د ر و حش را با عشق همر اهی کنیم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:2 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان کو د ک چو ن آن خمیر او لیه نیست که همه به یک انداز ه کو چک و کر وی شکل هستند و دست ر و ز گار و تو انگیر خمیر گیری می تو اند آنها را پهن کند و شاید کنجدی از انسانیت و گو هر و هنر بر آن ریز د بر روی تخته شاطر پهن کند و بعد در تنو ر ز ند گی پخته شو د در تنو ری که با تحمل ر نج می تو اند دار ای شکل و بوو خاصیت لذت بخشی و عشق به دیگران گردد اگر انسان نتو اند با قدر ت خمیر گیر و کمک شاطری مطمئن شکل گیر د و پر داخته شو د و ر وی تخته شاطر پهن نگر دد ر هسپار دیار فر امو شی چو ن آن خمیر های از شکل افتاد ه می شود اگر انسان در تنو ر ز ند گی بخو اهد زو د بیر و ن آید بیات می شو د و قابل مصر ف نخو اهد بو د و اگر دیر از تنو ر پختگی بیر و ن آید سو خته خو اهد شد اگر انسان پخته نگردد هیچگاه نمی تو اند خاصیت خوشمزه بو دن و لذت بخشید ن به دیگران را دهد و شاید بسیاری از حر فهای دیگر که در یک پر و سه ساد ه پختن نان وجو د دارد و تفکر به آن می تو اند ر نج انتظار بر ای بد ست آو ر د ن نان تاز ه و حس آن بوی خوش تاز ه نان را کم کند بر استی بر ای بوی خوش پختگی و طعم بی نظیر آن نباید پخته گر دیم ؟ آیا نباید دست چیره گر شاطری عاشق ما را نو ازش دهد ؟ آیا نباید به این اند یشه باشیم که همه از بدو امر به یک انداز ه خمیر کر وی شکل هستیم و این گذ شت ر و ز گار و سعی و تلاش و ز مان پخنگی در تنو ر روز گار است که می تو اند ما را ناپخته و خمیر و بر شته و یا سو خته بار آو ر د ؟ صف به انتها ر سید و من آنقدر غر ق این افکار بو د م که از یاد بر د م این ز مان بد و ن حرص خو ر د ن از زرنگهای !خواستار نان بدو ن ایستادن در صف و صف یک دانه ای ها و کنجکاوی در مو ر د گفتار شاطر ان چگو نه پایان یافته است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:47 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
باد
می و ز د . تهر ان در بادی بهاری که شباهت بسیار به پاییزی و زش را دار د
ر و به ر و است . به باد خیر ه شده ای ؟ کمی در نفس او دمیده ای ؟ اند کی
دست از زلفهای پر یشان شده از و زش باد بر دار بگذار باد نو ازش دهد گیسو
ان ترا این هدیه را از ز یبا کمند کو تاه و یا بلند ت در یغ مدار به باد
بنگر به در ختان کهنسال کو چه من و تو بنگر ! به در ختان می نگری که چگو
نه در برابر باد می ایستند و مبار ز ه می کنند دو ست دار ی این گو نه باشی
؟ مقاو م و با صلابت و ز یبا .... صبح د م در کو چه دو پسر ک را دید م . از این پسر انی که بهر رو ز ی هر چند اند ک رهسپار کو چه و خیابان می شو ند و به آنان نام کار ت پخش کن می دهند و شیو ه ای منسو خ در عالم تبلیغات که همچنان چو ن بسیاری از رو ش قدیمی در ملک ما پر رو نق ادامه می یابد پسر کان با لبخندی سخت تسلیم شده کار تها را پار ه می کر دند و در مخز ن سیاه و ز شت شهر داری می ر یختند. چه آسان بو د نابو د کر دن و بی تفاو ت بو د ن پسر کان بی تو جه به تمامی آن سر مایه که بر روی چپ و نشر کار تها ر فته پار ه می کر دند و خوش حال بو د ند که ار مغان در و غ را به صاحبان کار ت خو اهند بر د جو انانی که سخت بی تفاو ت بو د ند به خو د به صاحب آن کار تها و به امیدی که هر دو می تو انستند داشته باشند نگاهی به پسر ا ن کر دم لبخندی از تزویر می ز دند می خندیدند به چه کسی ؟ شاید به همه ما و البته خو دشان ...زود تسلیم شدند باز به در ختان نگاه کر دم همچنان مقاو مت می کر دند ادامه داد م در چها راه مر د مان را می د یدم که همه به دنبال کار خو یش بو د ند نگاهها بی تفاو ت شاید بی مقاو مت به آنچه انجام می دهند نگاهها نشان می داد که روز او ل از دهه آخر ار دیبهشت را چو ن کار تهای آن پسر کان به دو ر خو اهند ر یخت و باز بی مقاو مت گو ئی آنها نیز چو ن پسر کان بید های مقاو م در برابر باد را نمی دیدند..... در چهار راه بعدی مر د مان جمع شده بو د ند نگاههای کنجکاو بو د اند کی عز م را می دیدم به چه این گو نه مشتاق می نگر یستند؟ این اشتیاق بهر دیدن مر گ بود. پلیس آمده بو د و آمبو لانسی آن گو شه ایستاد ه بو د وپتو ئی سخت کثیف بر روی جناز ه ای کشیده شده بو د جناز ه ای که نشان از بی مقاو متی می داد بی مقاو متی در بر ابر فر شته ای مر گ به آن اطلاق می شو د به عابر ان نگاه کر د م عز م آنها در نگر یستن اند کی بو د و باز بی اعتنا می ر فتند بد و ن تو قفی و بد و ن مقاو متی گو ئی فر اموش می کر د ند که روزی این سر نو شت بر ای آنان نیز خو اهد بو د پس چرا ز ند گی نکنند نخندند و عشق نو ر ز ند ؟و یا اند کی از تو همات و تخیلات و او هام فکر نا امید و تر سو ی خو د بیر و ن نیاین؟ به در ختان چر ا کسی نگاه نمی کند به این در ختانی که مقاو مت می کنند با باد عشق بازی می کنند و می مانند حتی اگر باد آنها را بشکند باد نمی تو اند درس مقاو مت به ما دهد مقاو مت در برابر آنچه ما را در تسلیم به ز یستن و اقعی باز می دارد ؟ ز یستنی که نامی جز عشق ندارد تا به کی کار تهائی که نام ر و ز های ز ند گی به آنان داده ایم چو ن آن پسر کان بهر تز ویر و خو د خو اهی و نا امیدی و ترس به دو ر افکنیم ؟ پس کجا ز ند گی کنیم ؟ عشق بازی کجا باید؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:0 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح
ار دیبهشتی دگر ی آغاز شده بو د آسمان ابری و گو ئی کمی دلتنگی داشت و من
باز لبخندی ز د م آسمان ابری با آن نسیم خنکایش را دو ست دار م به سر اغ
او لین همر اه صبحگاهیم ر فتم دیو ان حافظ که یاد گار ی است بس عزیز باز
کر د م و خو اندم
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دو ستی کی آخر آمد دو ست دار ان را چه شد کس نمی گوید یاری داشتم و حق دو ستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد قطعه ای بو د که سخت چو ن آسمان تهر ان دلتنگی را نمایش می داد به این اند یشه فر و ر فتم که چه بر سر خو اجه ر فته بو د که این گو نه سر و ده است ؟پاسخ به این سو ال سخت نبو د ر سم دیر بازی است این بی مهری و از یاد بر دن دو ستان و شکستن دلها و.. حافظ را هم بی نصیب نکرده است و لی حس می کر د م این ابیات پیامی بر ایم دارد و پیام را ز دو ستی هر چند دو ر در یافتم... از دو ر او را نظار ه می کر د م با همسر ش ز و ج دلنشینی هستند از میان عکسهایشان عشق را با تمامی ویژگیها می یافتم و خو شحال بو د م که عشق را این گو نه به نمایش می گذ ار ند اما بر ایم پیغام داد " ناخدا می تر سم " تر س او از تغییر عشق بو د ترس او از ر و زگاری است که عشق بدیهی شو د از ز مانی که یار دیگر یار نباشد و تنها اسمی در شناسنامه باشد تر س از آن هنگام که لقب یار فقط تبدیل به همسر و مادر و یا پدر بچه ها شو د ترس از بی تفاو تی ها و آن شو د که گو یند " یادش بخیر " او دو ست نداشت آینده اش را تنها با حسر ت گذ شته سیر کند او عشقی می خو است به امتداد ز ند گیش با یاری که عشق او و امید و ایمان او است و من به او این گو نه پاسخ می دهم دو ست مهر بانم سالها پیش در نخستین تر نمهای عاشقانه ام گفتم " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنائی است " بسیاری مر ا سر زنش کر د ند که امکان ندار د عشق کم می شو د تبدیل به بی تفاو تی گر دد و حتی ممکن است ره به مر داب نفر ت ز ند اما پاسخ داد م عشق در یائی است راه در یا به مر داب منتهی نمی شود آن در یائی که ر هسپار مر داب است از نخستین ر و ز در یا نبو ده است و شاید آن تکلمه ز یبای فر و غ در ست باشد که " هیچ صیاد ی از گو دالی که به جو ی حقیر ی می ریز د مر و ار یدی صید نخو اهد کر د " آری مهر بان عشق باید عشق باشد باید همو ار ه بدیهی باشد باید همو ار ه سعی شو د که بدیهی گر د د و بر ای این کار نباید عشق را از همدیگر به هیچ بهانه ای در یغ کر د مهر بان ! یار ت را همو ار ه نخست یار و بعد همسر و پدر و یا ماد ر فر ز ندانتان بدان مهر بان! یار ت را نو ازش کن به کلام و به ر و ح و به جسم فار غ از سن و ز مان و مکان این گو نه باش مهر بان ! هیچگاه عشق و ر زی را گنه نشمار و از آن شر مگین نباش و آن را به گذ شته ای دو ر حو اله مده مهر بان ! در و غ و تز و یر و نفر ت و ترس را به کلبه ات راه مده این ها آفات کلبه هر عشقی می تو انند باشند مهر بان ! ز ند گی گر فتاری دار د و مسوو لیت دار د و مشکلات دار د اما هیچکدام از اینها دلیل نمی شو د که از یاد ببر ید شما از نخستین ر وز چگو نه دل باخته اید و چگو نه اند یشه اید مهر بان ! و صال عشق عمری به اند از ه تمام دو ر ان شر اکت ر و ح و جسم و ز ند گیتان دارد و صال را پایان ناپذیر بدان مهربان! از یاد نبر که عشق داد نی است عشق را باید داد از آن نگاه داری کر د و آن را رشد باید داد هر در خت ز ند گی به همان اند از ه ارتقا یابد که ر یشه های آن محکمتر در خاک فر و ر و ند و مهر بان یاد ت باشد " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:26 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
از
دو ر او ر ا دیدم پسر کی 20 و چند ساله با پیر اهن بسیار خوش ر نگ صو ر تی
با مار ک معر و ف و یک شلو ار جین خوش ر نگ و کفشهای و ر زشی که باز از
نام آشنائی بو د و لی آنچیزی که بر ایم عجیب بو د که پسر ک با این طر ز
لباس پو شیدن یک تسبیح دانه در شت قر مز ر نگ در دستانش داشت آن را در هو
ا می چر خاند یک ناهماهنگی کامل که نشان از غو غای در و ن داشت نمی دانم
چگو نه نگاه مر ا متو جه شد از دیر باز این چشمهای من گو یا تر از کلامم
بو د هیچگاه نتو انست مرا لو ندهد از من پر سید عجیبه مگه نه ؟ جو اب داد م آر ه عجیبه اما چر ا این کار را کر دی این تسبیح دانه در شت قر مز با این هار مو نی لباسها بر ای چه ؟ خندید و گفت می خو اهم تو ذ و ق بز نم پر سیدم چرا ؟ مگر ز یبائی چه اشکالی دار د که می خو اهی خرابش کنی ؟ جو ابم داد که زیبائی که دید نی نیست هر چه که این ر و ز ها دید نی شده ز شتی است !! عجیب بو د این حر ف از پسر ک جو ان و خو ش قیافه ای چو ن او و نتو انستم طالقت بیاو ر م و گفتم فر ض کن زشتی هم دید نی باشد تو چر ا باید آن را نشان بد هی ؟ مگر نیاز است که تو هم قاطی این جمع نادان شو ی که ز شتی را بهانه ای بر ای خو د نمائی کر ده اند ؟ جو ابم داد ای آقا دلت خو شه من می خو اهم دیده شو م فقط دیده شو م و من گفتم پسر خو ب دیده می شو ی اما این دید ن دو امی ندار د بگذ ار دیده شو ی بهر زیبائیت نه بهر ز شتی و تو ذو ق ز دن ها پسر ک پر سید کجای من ز یبا است ؟آن تسبیح دانه در شت را از او گر فتم و بر دم جلوی ویتر ین یک مغاز ه و گفتم این قشنگه پسر ک کمی همان پسر بچه قدیمی کم سن و سال تر شد و گفت یعنی حالا بهتر م یعنی من هم ار ز ش دید ن دار م ؟ گفتم نگاه کن توی و یتر ین می بینی که دار ی لبخندی ز د و گفت مر سی آقای..... فقط جو اب داد م ناخدا.... خو شحال بو د م که یک کار مثبتی کر ده ام و ار د مد ر سه آیلی شد م نمایشگاه کار های دستی بچه ها بو د در بین کار های دستی آنها یک مقو ای بزرگ بو د که دختر کی چند قر ص و دار و پماد را چسبانده بو د و اسمش هم گذ اشته بو د رو زنامه دار و ئی . به اسمها نگاه کر د م و ناگهان جلوی یک قرص ایستادم یک قرص صور تی جلب نظر م کر د که زیرش نو شته بو د قرص ضد افسر دگی !! باور می کنید قرص اضد افسر دگی در یک مد رسه ابتدائی دختر انه کمی معتر ض به مدیر مد ر سه گفتم میان این همه دار و این چهیست که اینجا گذ اشته اید ؟ بچه های به این کو چکی باید با کلمه افسر دگی آشنا شو ند ؟ خندید و گفت بالاخر ه چه آقای مهندس ! یک روزی آشنا می شو ند چه بهتر که زو د تر باشد و ر فت و مشغو ل ادامه صحبتش در مو ر د امکانات کم و ر زشی مد ر سه شد و ر زش ؟ خانم مدیر یادش ر فت همین و ر زش است که افسر د گی و فکر و آشنائی به آن را به دو ر می انداز د اما ... حکایت تسبیح تو ذ وق ز ن اینجا هم بو د آیلی دو ان دو ان آمد و با چشم و ابر و به من گفت یک رازی دار د پر سید م چی شده ؟ دختر کم گفت خانم قرآن گفت امروز بهتر رو خو انی قرآن کر دی با دختر عمه ات تمر ین می کنی ؟ و من هم گفتم آره تعجب کر دم به آیلی گفتم چر ا در وغ گفتی ؟ می خو استی بگو ئی خو د م تمر ین کر د م و لی آیلی چشمکی ز د و گفت نخو استم تو ذ و قش بخو ر د و افسر دگی بگیرد!! داشتم فکر می کر د م عجب روز گاری است دختر م در و غ گفت که معلم قرآنش از او تعر یف کند اینجا هم حکایت پیر اهن ز یبا و تسبیح دانه در شت نبو د؟ یاد شعر حافظ افتادم ر شته تسبیح اگر بگسلد معذ و ر م بدار که دستم اند ر ساعد ساقی سیمین ساقی بود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:50 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
هر
رو ز می نگر م در ر و ز گار می آیند و می گو یند و می نو یسند و ناگه ز خو
یشتن و ز نو شتن و ز او که بهر ش دل داده اند و شاید دلشان شکسته است هیچ
نگو یند و لی راهی خلو تگاه خو د می شو ند . گو یند اند کی مرا رها ساز ید
دیگر نخو اهم بو د خلو تگه من تنها جایگاه من است و می اندیشم که خلو
تگاهش چه به او ارزانی خو اهد کر د ؟ همه ز همه جدا شده ایم از خو د
بیگانه به دنبال خو د شده ایم و بی نگاهی به آن دگر ی که شاید با لبخندی و
یا کلامی و شاید هم در دی بتو اند در دی را حداقل آرام کند ره به سو ی خلو
تکده می بر یم در آن خلو تکده ای که نه ساحلی و جو د دار د که به کشتی که
مسافر انش پنداری جز عشق دار ند دست تکان دهد و آن خلو تکده بی آسمان است
بی آسمانی که باعث می شو د هیچ دختر بچه ای نتو اند باد باد کش را در
آسمان تعقیب کند و حالا فقط حسر ت و حسر ت است بر استی در خلو تکده به
دنبال چه خو اهیم رفت ؟ این خلو تکده در مانی بر ای قلب های شکسته خو اهد
داشت ؟ این خلو تکده اند کی از زهر هجران یار را کاهش می دهد ؟ این خلو
تکده می تو اند شادی و امید را بر قلبی شکسته بر گر داند؟ می دانم دو ست
دار ی اند کی آرام گیر ی اما در خلو تکده مگر می توان آرام گر فت ؟ و اگر
آرامشی باشد آیا آرامشی چو ن مر داب نخو اهد بو د ؟ می پر سم به کدامین تو
هم خلو تکده را بر گزینی ؟من خو د ناخدای تنهائی ها بو دم و شاید همچنان
باشم اما هر گز خلو تکده را بر نگزید م این خلو تکده ای که نام آرامش
دهنده دار د از من همه چیز را گر فت عشق و دلدادگی و خاطره و طعم و فادار
ی و عشق و ر زی و صد البته معشو ق هم در همان خلو تکده گم شد و تر ک کر د
پس مهر بان بر ای امید و آرزو و عشق و آرامش به دنبال در یا و نه مر داب
باش آرامش تو در رو ی در یای پر طو فانی ز ند گی میسر خو اهد بو د اما در
مر داب شاید آرامشی باشد اما آرامشی گو ر ستانی است مر دابی است و شاید
باتلاقی خو اهد بو د باتلاقی که تر ا در خاطرات غر ق می کند ترا در حسر ت
دفن می کند و تر ا ز خو د پر ت می کند باید خیر ه شو ی شاید در سایه های
گذ شته شاید به کابو س آینده و شاید به دفن رو ز های جو انی و عشق و ر ز
حال نمی دانم چه گو یم و لی باز می پر سم خلو تی بهر کدامین آر ز و ناشدنی خو اهی؟ این تو هم است ناز نین این تو هم را من با تمامی و جو د دیده ام و حس کر ده ام خو د را نکش خو د را دفن نکن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:48 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی
ز عاشقانه هایش می نو شت او ر ا گفتند که خو ب می نگاری و لی محد و د در
عاشقانه نو شتن شده ای ! باو ر می کنید که عاشقانه محدو دیت آفر یند ؟ آن
دگری او را گفت چر ا می نگاری ؟ چو ن من در سکو ت سو ز و هیچ نگو نتو ان
باو ر کر د و قتی که کلام گو ید ز سو ختن چر ا باید سکو ت اختیار کر د ؟
سکو ت معشو ق تو هم فر امو شی بر ای عاشق نتو اند آو ر د ؟ به دگر ی گفتم
در آن سو ی دو ر جائی که باید چر خید تا به خدا ر سید عشق بازی تو ان کر د
؟ پاسخم داد نگو که آتش ز ده ای بر دل ما؟ آتش ز ده ام ؟ من جز در آن سوی
ر و یاها مگر چیزی گفته ام ؟ من تنها از آسمانها و از تخیلها سخن گفتم آیا
این گناه بزر گی است ؟ نمی دانم شاید این گو نه بو د که فر مانم داد که
دیگر نگو یم تا آتشی دو بار ه هیمه نساز م . نمی دانم گر ز آر زو ها گر
نتو ان گفت از چه سخن باید راند تا لبخندی بر دلمان بنشیند ؟ اگر از دلر
رنجی ها ننو یسیم از چه دگر گو ئیم تا یار را اند کی به یاد یار آور یم ؟
اگر سکو ت کنیم دلنو شته های ما را یار کجا خو اند ؟ اگر به ز مین نخو ر
یم فر صت ایستاد ن بر روی پاها را چه ز مانی بد ست آو ر یم ؟ اگر عاشقانه
محدو دیت است ز کدام نامحدو ده ای تو ان سخن گفتن ؟ بیاییم چو ن همان او
لین ر و زهای دلداد گی ها شو یم ز او لین عاشقانه ها با مخلوق انسانی سخن
نگفتم زاو لین عشقمان سخن می ر انم یاد داری نخستین ماهی سر خ سفر ه هفت
سین را چگو نه با ذو ق می نگر یستی ؟آیا بخاطر داری به دنبال تو پی پلا
ستیکی چگو نه کو چه های شهر را کو چک دیدی ؟ یاد داری چگو نه آسمان را از
آن خو د یافتی آنگه که فقط باد باد ک خو د را دیدی ؟ یاد دار یم شو ق او
لین غو طه و ری بد و ن لمس ز مین در در یای نیلگو ن را ؟ یاد آو ر دی که
چقد ر با در یا رفیق شدی ؟ یاد آو ر دی نو بت بو سه تو نیز ر سید ؟ او لین
بو سه خو د را از یاد هنو ز نبرده ای ؟ آن رو ز دیدی تو نیز چو ن همان
ستار ه سینما که آر زو یش را داشتی بر لبان معشو ق ستار ه ها را ثبت کر دی
؟ او لین کفش پاشنه بلند ت را بخاطر دار ی ؟ نخستین رو ژه لب کم ر نگ دختر
انه ات را می دانم که هنو ز فر اموش نکر ده ای این گو نه نیست ؟ آه چقدر
بستن نخستین کر او ات ز یبا بو د من نیز چو ن پد ر شده بو د م ؟ و بی کر
ان ز بی کر انی که از آن تو شد همه آنها دو ر بو د ند غیر و اقعی بو د ند
نخستین عشق و نخستین بو سه و نخستین لمس دستهایش و.. حال چه شد ه است که
همه را مسخر ه یافتی ؟ چه چیز هائی را جانشین آنان کر دی که لذ تی چو ن
آنان به تو داد؟ر ها کن اندکی هنو ز می تو انی بر ق چشمهایت ر ا ببیتنی
هنو ز می تو انی اشک بر یزی بگذ ار نو شته های تو طعم هجر ان بد هد چه ایر
ادی دار د آیا بهتر از آن نیست که در کمینگاه و دژ به اصطلاح منطق خو د به
پند های در و غین و صل گر دی ؟ ر ها کن اند کی بگذار دو بار ه هیجان آید
لبخند آید و حتی غم آید آر زو را به دو ر نیانداز قصه عشق هیچگاه پر غصه
نبو ده است این را بدان هر قصه ای بی عشق حتی غصه نیست یک بر هو ت کامل
است بر هو ت ناز نین
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:16 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر م خو شحال بو د بر ایش باو ر کر دنی نبو د و به همین دلیل پر سید بابائی ! این همان عرو سک پار چه ای است ؟ لبخند من معنایش تصدیق بو د و بس چند ر و زی پیش آیلی با تنفر ز ی نعر وس حر ف می ز د خسته بو د او ر ا به دو ر می افکند و از آن بی ز ار بو د . بی اذ ن او عر و سک را به خشک شو ئی دادم حال در زیر سایه تمیزی عر و سک می در خشید . عر و سک پار چه ای هو ائی تاز ه کر ده بو د ز طر او ت سخن گفت آری باز عشق آیلی مال او بو د ....... داستان عجیبی است در گر مای خفه کنند ه ر وز های او ل ار دیبهشت آر ز و کر د م که بار انی آید و بار ان پاسخمان را داد . از مهر تنها مهر خیز د و بس و لطافت بار ان است که بر ای همه یکسان بار د به فقر بیابان و ثر و ت جنگل نیاندیشد و به هر دو یکسان نو ازش دهد به زیر باران ر فتی ؟ دستهایت را به آسمان گشو دی ؟ با تمام و جو د لطافت را حس کر دی ؟ قدری آرام گر فتی ؟ با خو د آشتی کر دی ؟ ....حال بعد از بار انی بهاری در ار دیبهشتی چنین ز یبا خنکای نسیمی را حس می کنی . خنکای نسیمی که از صبحد م بر تنت می خر امد حس ز یبای سر دی را بر تن گر ما ز ده ات حس می کنی ؟گو ئی این خنکای بهر این آمد ه که قدری آرام گیری ز خشم و ز نفر ت و ز زیاده گو ئی دست کشی و چشم بندی و قلبت را بازکنی و فر یاد ز نی آری من عشقم من انسانی هستم که بر ای عشق و رزی آمده ام می دانم دلگیری خسته در خیابانهای شهر می ر وی با لجبازی کاملا کو د کانه گو ئی کفشهای نو نخو اهم خو است من دگر به مسیر سابق نخو اهم پای گذاشت عاقل شده ام تنم خیس نباشد دگر خیسی بار ان را دو ست ندار م به زیر چتر عقلا ر فته ام دیگر با عقلم اند یشم و دل را بیر و ن فکنده ام این است راه در ست..... کدامین راه در ست ؟ چه کسی گفت دل گر بیر و ن ر و د عقل آید به میان ؟چه کسی گفت عاشقی ر ا نتو ان با عقل خو د دید و جست ؟نه آشنا عاشقی شاید طعم دیو انگی دهد اما بی خر دی نیست کفشهای نو نمی خو اهی داشت ؟ می دانم خسته از سر گشتگی ها و خیس شد نها شده ای ؟ اما ز ند گی همین غو طه و ری در خیش شد نهای حال است هنو ز نفس می کشی هنو ز شقایق دار ی هنو ز لبخندی به کو د کی که بر ایت دست تکان می دهد می ز نی هنو ز به نیلو فر و نه به مر داب می نگر ی آری ز ند گی جاری است لیک از یاد می بر ی قدری بیاندیش از خو د بپرس چر ا این گو نه شده ای ؟ شاید هر کدام ز ما باید چو ن عر و سک آیلی دستی به سر و ز لف ر و حمان کشیم قدری طر او ت اند کی شستشوی ر و ح و شاید هم لبخندی و امیدی و شاید کفشی نو بر ای بیشتر قد م ز د ن شاید هم کفشی نیاز نباشد آن انگیز ه خاکی زیر خستگی ر ا تکانش دهیم خاکها را از آن جدا ساز یم و چو ن عر و سک آیلی جلائی دهیم بیاییم با خنکای نسیم بهر سپاس ز ین بار ر و ح خو د ر ا دگر بار شستشو دهیم می دانم آن لبخند ز یبای آیلی بر لبان همه عزیز ان چو ن تو نشیند آنگه که از خشک شو ئی ر و ح باز گر دد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:39 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:38 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:4 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
او مر ا به یاد جو انیم می انداز د در تمنای پر عشق و در جاو دانگی عشق
به یاری که او نیز در دو ر اهی های این ر وزگار می پر سد مگر عشق را می
تو ان در غیر رو یا نیز یافت ؟ داستان این دو دلداده را چندی است می شنو م
و سخت در ز یبای عشقشان خشنو د م دو ست دار م هر د و به عشق بر سند و عاشق
بمانند و در این عشق و رزی به این باو ر بر سند که آری می تو ان به عشق
ایمان داشت و سخن از دو ری و دلتنگی به دو ر افکند و همیشه پر امید بود
هر دو را چو ن فر ز ندم آیلی دو ست دار م و به هر د و گفته ام پسری و
دختری در کنار آیلی دار م پسر م صبح ز من پرسید تا کجا پیش ر و م ناخدا ؟
تا کجا تو انم به او بگو یم این ر و یا نیست بلو ا نیست دکان بهر ریا باز
نکر ده ام ؟ گفتم تا آنجا که باو ر کنی به باو ر ها به باو ر هائی که چو ن
تر نم به آن سیه چشم معشو ق دلدار ت گفتی تا آنجا ر وی که معشو ق باو ر
کند آری تو دنیای دگر بر روی او باز کنی حتی در کشا کش ر وز گار دو ری
باشد و هجر لیک باو ر کنید می تو ان عاشق شد و می تو ان عاشق ماند و می تو
ان بی تو قع ز تو و ز من عاشق ما شد و فر یاد شو ق کشید و پسر م باز پر
سید چه کلامی تو ان گفت که باو ر را بهتر نمایان ساز د؟ می دانم نباید
باو ر را به کلام آلو ده نمو د شاید این باو ر نقش بسته بر روی کاغذ شعاری
و بلو ائی بهر خو د فر و شی و خو ش جنسی خو د شود اما کلام پسر م نتو
انست بر ای ناخدا قو ائی بر ای نگفتن باقی ساز د به همین دلیل گفتم فر
یاد کش و بلند گوی من نتر سم و نگو یم ز ترس ترس کجاست؟زمانیکه من حامل عشق و دوستی انسانها هستم. من نفر ت را به دو ر خو اهم افکند نفرت کجاست؟وقتی که من حامل بخشش و گذشت هستم. من به کلام و ر فتار شک نخو اهم کرد شک و تردید کجاست ؟زمانیکه قلب من جایگاه ایمان است. ایمان دار م با ایمان گو یم که اشتباه نکنم اشتباه کجاست؟وقتی که من حامل حقیقت هستم. ز حقیقت گو یم که نو میدی بر من کار گر نشود نومیدی کجاست؟زمانیکه من دنیایی از امید هستم. آنگه که ز امید پر گشتم من ز تار یکی نباید تر سید تاریکی کجاست؟وقتی که من حامل زیباترین ستاره های پر نور هستم نو ر در بر گیر م و فر یاد ز نم که عشق خو اهم و ر زید عشق کجاست ؟ آنجا که همه نیت و خیر م بر ای او نه بهر تمنای خو یش باشد بی ز مان و بی مکان آنجا که گو یم " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است" آری پسر م تا بی کر ان تا بی ز مان عشق " تا " ندار د آری باور این است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:25 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:21 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:4 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:48 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:41 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:32 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:33 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:55 توسط تورج عاطف
|
|
||