تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
به دنبال و حدتی ابدی
به دنبال و حدتی ابدی magnify
گفتی : در این کثر ت یخ ز ده ام و وحدتی می خو اهم ابدی ...
می دانی ؟ ابدی
ناخدا خو اند این دلنو شته ترا بو ئید و حس کر د و چو ن ر سمی دیر باز دانست که در ز یر هر ضر بانی که از این دلنو شته بر دلت می زنی بهر چه فر یاد ز نی و بازشنیدم و گو یم
نخست بر ای این گفتن از کلام خیام یاد می کنم
می خو ر که ز دل کثر ت و قلت ببرد
وز اند یشه هفتاد و دو ملت ببرد
پر هیز مکن که ز کیمیائی که از او ست
یک جر عه خو ری هزار علت ببرد
به کدامین و حدت می اند یشی ؟ کدامین و حدت ز ترس آمده است که با ترس تو اند ابدی شو د ؟ جهان ترس پر از کثر تهای یخ زده ها است این کثر تهائی که هر رو ز در قالب خانو اد ه و زن و شو هری ظاهری و همسری شناسنامه ای و طلاقی خاموش می نگر یم همان کثر تی که در چهر ه های خیابانها و کو چه و پس کو چه های شهر فر او ان است همان کثرتی که پشت چر اغ قر مزی در سیمای زو جی می بینی که با هم هم کلامی می کنند و لی به صو ر ت هم نمی نگرند همان کثرتی که لبخندی گر زده می شو د نه ز بهر هم شاید بر ای آن دگر غر یبه چند متر آن طر ف تر باشد همان یخ ز ده ای که می گو ید من همسر تو هستم مرا اند کی بنگر و از یار طلب عشق که نه طلب یک نگاه می کند از کدامین کثرت یخ ز ده های می تو ان فر اری داد اگر دلی عاشق و آتشین نداشت ؟ از کدامین ابدیت می تو ان صحبت کر د ؟ از ابدیتی که نمی دانم چه ز مانی می رسد ؟ از ابد یتی که امر و ز و دیر و ز مان را بهر آن سو زانده ایم ؟ کدامین دم بعدی را می تو انیم مطمئن باشیم که باز خو اهد آمد ؟ و باز از خیام ترا گو یم
تا کی غم این خو ر م که دارم یا نه
وین باقی عمر خو ش گذار م یا نه
پر کن قدح باده که معلو م نیست
وین دم که فر و برده ام بر آر م یا نه

آری ابد یت این سان است دمی که معلو م نیست بعد از آن باز دمی خو اهد بو د یانه ؟ نقابی ز ده ایم بهر ترسمان بهر نخو استن در در یا ر فتنمان بهر از یاد بر دن دلهایمان می تر سیم از خو ر شید عشق که به کو ه یخی دلمان بتابد ناز نین از چه می تر سیم ؟ اگر خو ر شید یه کو ه یخ بتابد آن را تبدیل به در یا می کند از تبدیل کو ه یخ به در یا باید تر سید؟ اگر به و اقع عاشقی اگر به در ستی عشق را باو ر داری خو د را ز کو ه یخ پر از کثر تها بیر و ن بکش نه بر ای من که بر ای خو د که در یا شوی به و حد ت رسی آری و حد ت کو ه یخی و در یا همان در یا است بیا ترس را کنار بگذار و چو ن حافظ و ضو ز چشمه عشق ساز

من همان دم که وضو ساخته ام از چشمه عشق
چهار تکبیر ز ده ام یکسره بر هر چه که هست
نمی دانم شاید از آن دو ر دست د ستها مر ا بینی که فر یاد می ز ند که بر و در خو یشتن خو یش خو د را جستجو کن به آن چشمهای سیاه بنگر همان چشمهائی که مر ا چو ن دگر چشمی که حافظ را مسحو ر کر د درس عشق داد
بر آن چشم سیه صد آفر ین باد
که در عاشق کشی صد آفر ین است
و لی نه حافظ مر د و نه مرده ام از سحر چشمهای یار پس بر تو است بهر خو یشتن خو یش و حدت خو د را ز کثر ت یخ ز د گیها نجات دهی بی ترس و بی دغدغه و بی هیچ سخن گزاف
سخن عشق نه آن است که آید به ز بان
شر ط او ل قدم آن است که مجنو ن باشی
کار و ان رفت و تو در خو اب و بیابان در پییش
کی ر وی ز که پر سی چو ن باشی

سجاد ه وجود را به می عشق رنگین کن
آری وحدت این گونه رها از کثرت شود
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:39  توسط تورج عاطف  | 

در یا باش نه مو ج ناز نین
در یا باش نه مو ج ناز نین magnify
همه ما نگر یستن به در یا ی طو فانی را دو ست دار یم مو جها از بی کر ان می آیند و ما غر ق در آن نگاهشان می کنیم مو ج بالا می ر ود و بعد پایین می آید و باز بی تو جه به آن به مو ج بعدی چشم می دو ز یم و باز بالا می ر و د و ز مانی که پایین آمد نگاهش نمی کنیم گو ئی مو ج زمانی ز یبا است که بالا باشد لحظه ای که پایین می افتد بی تو جه از آن میگذریم نمی دانم ظر فیت هر کدام از ما بر ای دیدن این امو اج چقدر است ولی هر چند که باشد سر انجام خسته می شو یم و سر انجام تنها به در یا چشم می دو ز یم در یائی که همیشه و جو د دار د با مو ج و بی مو ج زیبا و بی کر ان و ماندنی است زند گی نیز این گونه است در گذر ز ند گی همه به دنبال مو ج سو اری هستیم ز ند گی را چو ن مسابقه ای می دانیم که بر نده آن باید شو یم اما از یاد نبر دیم جایز ه ز ند گی همو اره در پایان آن به عدالت تقسیم می شو د مر گ مقصدی است که همه در پایان ز ند گی به آن خو اهیم ر سید و هیچ ظلمی نیز در تقسیم این جاز ه وجو د ندار د و از این ر و است که باید گفت ز ند گی مسابقه نیست در ز ند گی هیچکس عقب نمی افتد ز ند گی  مسیر و راه ر است مسیر ی که باید ر و یم از این ر و اگر آن را مسیر ببینیم هیچگاه به دنبال مو ج سو اری در در یای ز ند گی نخو اهیم افتاد مو ج سو اران در یای ز ند گی در پی مو قعیت و مقام و ر فاه و حتی آرامش مو ج سو اری می کنند از این مو ج به آن دگری مو ج می ر و ند و به خیال خو یش این مو جها همو اره دامنه صعو دی دار د و دیگر ان ر ا زیر مو جهای خو د از یاد می برندو بی تفاو ت ر د شده و اگر کمی نا مهر بان باشند  ظلم نیز  می کنند  اما همه می دانیم که در طبیعت و کائینات هر چه بدهند خواهند گفت و هر مو ج صعو دی چو ن خصلت مو ج نز و لی با همان دامنه و لی در فاز مخالف دار د و شاید این گو نه است که می گو یند ز رنگهای زند گی همو اره باز نده اند پس چه خو ب خو اهد بو د که در یا باشیم دریائی که با همه مو جها می ماند و با همه مو جها و فاداری می کند و با همه مو جها دو ست است به دنبال خو د نمائی است اما سر انجام تنها نمایان او است چه خوب خو اهد بو د که چو ن در یا و فاداری داشته باشیم مهر بو ر ز یم و عاشقی کنیم فار غ از داد و ستد ر و زانه فار غ از حساب و کتابهای و معیار های رایج جامعه های ز و د گذر انسانی که ر و زی معیاری اخلاقی دار ند و ر و زی همان معیار ها گناه و ننگ حساب می شو د اگر با دلمان باشیم اگر بهر رندی از دیگر ان نر دبان ترقی نساز یم اگر به ز یستن بیاند یشیم نه به پایان ز یستن اگر به یاری و یار اند یشیم نه من و منفعت من به قیمت ضرر آن دیگری همیشه چو ن در یا هستیم پایدار و ز یبا و مقاوم و با صلابت و این گو نه است که در یا می ماند هر مو جی حتی اگر بالا نشیند باز فر و می ر یز د بیاییم در یا باشیم مو ج سو اری را ر ها کنیم در بازی ز ند گی در یا دلان ماند نی و مو ج ها سر انجام عقب تر از هر در یائی هستند
پس فر یاد ز نیم
در یا باش نه مو ج ناز نین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:25  توسط تورج عاطف  | 

دسته گلی بر ای تو
دسته گلی بر ای تو magnify
همیشه از بی نظمی اذ یت می شو م مخصو صا ز مانی که من در آن نقشی نداشته باشم بر نامه ام این نبو د که به محض ر سیدن به خانه لباسها را در ماشین لباس شو ئی بنداز م می خو استم این کار را دیر تر انجام دهم اما یک تلفن که خبر از مهمانی ناگهانی را می داد باعث شد که سر یع لباسها را در ماشین بیانداز م لباسها را که در ماشین انداختم آن را روی یک ساعت و 5 دقیقه تنظیم کر دم اما با او لین حر کت ماشین پشیمان شدم و گفتم بگذار بیشتر شسته شو د به همین دلیل تایمر ماشین لباسشو ئی را روی دو ساعت و 5 دقیقه گذاشتم و خو شحال که لباسها بیشتر شسته می شو ند به دنبال کار هایم رفتم و واقا چقدر کار داشتم .....
نمی دانم چرا این دو ساعت ز و د گذ شت صدای بوق ممتد ماشین لباس شو ئی خبر از اتمام عملیات شستشو را می داد با خو شحالی و خیال این که حسابی لباسها شسته شده درماشین را باز کر دم خدای من پیراهنی که خیلی دو ست داشتم رنگش بر گشته بو د آری وسواس بیش از انداز ه من باعث از بین رفتن پیراهنی شد که یاد گار ی از یک دو ست بود خیلی عصبانی شدم چرا باید حساس می شدم ؟ چرا باید وسواس می داشتم ؟ چرا باید بیش از حد معمو ل برای شستشو فکر می کر دم؟ و یک عالمه سو ال دیگر اما چاره نبو د در زیر خنده های پر سر و صدای آیلی که به تغییر رنگ پیراهنم و لب و لوچه آویزانم می خندد مو ضو ع را فرامو ش کر د م و مشغو ل پهن کر دن لباسها شدم به این فکر رفتم که
آیا بعضی کار های ما در ز ند گی هم چو ن شستن لباسهای من نیست ؟ گاهی او قات آنقدر یک مسئله را در ذهنمان بالا و پاین می کنیم تا فر صت را از دست می دهیم گاهی بر ای تصمیم در ست و تمیز گر فتن مو قعیتها را فر اموش نمی کنیم گاهی مسائل را آنقدر در ذهنمان نگاه می دار یم تا تبدیل به کینه می شو د گاهی یاد مان می ر و د که باید ببخشیم و آنقدر شخص را نمی بخشیم تا شاهد چر و ک و از بین ر فلتن رو ابطمان می شو یم گاهی از یاد می بر یم تمیزی در یک حدی لاز م است و نباید هر رابطه ای صد در صد بی خطر و بی اشکال باشد گاهی او قات فر صتها را از دست می دهیم و بعضی و قتها آنقدر عشقمان را در ماشین لباسشو ئی ذهنمان تجزیه و تحلیل و می شو ر یم که زمان از دست می رو د و چو ن پیراهن ناز نینم عشفمان هم صدمه می بیند نگاهی به پیراهنم کردم و با قهقهه ای باز آیلی را به یاد پیراهنم انداختم تا با خنده او حسابی مست و بی قرار شوم آری باید تصمیم گر فت در ست تصمیم گر فت زمان را نکشت اهل ریسک بو د و سر مست و شیدا شد همیشه می گو یم باید " ناشنیده پند" هم گاهی بود این دسته گل زیبا را که همر نگ پیراهنم البته قبل از شستشو است را به همه شما که به مو قع افکارتان را از ماشین لباس شو ئی ذهنتان در می آورید تقدیم می کنیم همیشه سر مست و پر شو ر و عاشق باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:26  توسط تورج عاطف  | 

ش داریم دوستش داریم magnify سخت است نام ایران و فارس را این گونه در تهدید دیدن و سکو ت پیشه کردن سخت است که باو ر کنی نام خلیجی که همو اره فارس بو ده و خو اهد بو د را به نامی دیگر خو اندند دیر باو ر بو دیم از یاد بر ده بودیم که اگر اند کی از ایران خو د محافظت ننماییم کنام پلنگان و شیران شود اما در خو اب عمیقی رفتیم و حالا فر یاد می ز نیم در یغ است که ایران ویران شود کنام پلنگان و شیران شود بیائیم دست به دست هم دهیم همو اره با اتحاد بهر ایرانی که دو ستش دار یم ایرانی که مال همه ما است چه عر ب و چه تر ک و چه کر د و چه لر و چه خراسانی و چه ترکمن و چه گیلک و چه .. از هر نژاد پاکی که در این سر ز مین اهو ر ائی است باشیم باز خو ن همه بهر این خاک پر گهر است امر و ز همه نگران ز از دست دادن نام همیشه فارس خلیج فارس هستیم و این نگر انی در نو ع خو د بسیار شیر ین و زیبا است نگر انی که در طی سالها ی طو لانی است که بر رو حمان چنگ می ز ند آنگاه که مو لانای ما را تر ک خو اندند و ابن سینای ما را عر ب و در دیار تاجیکستان خو د را از هم و طنان فر دو سی بزر گ می دانند و هر گو شه ای زین فر هنگ و تار یخ ما را دست به دست گر فته خو د را صاحب آن می دانند و این چیزی نیست جز نتیجه آن که خو د از اتحاد خو د دست کشیدیم آنگاه که به بهانه های تو خالی از یاد بر دیم که بابک خرم دین و افشین نه از بهر ترک زبان که از بهر ایرانیان فر یاد حق طلبی سر دادند و درد آنهاایران و نه تنها ملک آذربایجان و نژاد آذری بو د در قلعه بابک هنو ز به فر دو سی تو هین می کنند افسوس و صد افسوس آنگاه که دیدیم به بهانه های و اهی به فر دو سی تو هین کر دند و او را ضد تر ک خو اندند هیچ نگفتیم نادانانی که نمی دانستند فر دو سی هیچگاه ضد آذریها نبو ده است آنها نمی دانستند که در سر ز مین ماهیچگاه نژاد تر کی وجو د نداشته است که هر چه بو ده آذری و ترک زبان و نه تر ک نژاد بو ده است و فر دو سی ز تر کان غز نوی آن گونه بد گفته و در قالب افر اسیاب و گر سیوز به متجاو ز ین غز نوی می تازد آنگاه که کتابهای حافظ را در همین ملک به آتش افکندند هیچ نگفتیم آنگاه که از مو لانای ما گفتند و لی او را تر ک نامیدند هیچ نگفتیم باید هم در انتظار تجاو ز این نابخر دان باشیم که خلیج ما را خلیج عر بی بنامند و ندانند که هیچ ایرانی حتی اعراب ایرانی به خلیج فارس خلیج عرب نخو اهند گفت هنو ز خاطره تلخ ابلهان بعثی را از یاد نبر دیم که در رادیو صدام به خر مشهر ما محمره می گفتند و از شرایط آب و هو ائی آن در زمان اشغالش خبر می دادند آن رو ز ها چقدر تلخ بود بیاییم از ته دل به ایران بیاندیشیم بیایم از ته دل به ایرانی بو دن خو د مباهات کنیم بیاییم همه از شاهنامه بدانیم از حافظ بدانیم از سعدی بدانیم از مو لانا بدانیم قهر مانان ایران را از کو ر وش و دار یوش و ابو مسلم خراسانی و یعقو ب لیث و بابک خر م دین و افشین وباقر خان و ستار خان و میرزا کوچک خان و ... را به فر زندانمان بشناسانیم حتی اگر اند کی هم بدانم کافی است بیاییم از ته دل نگران باشیم نگران هو یت مان بیاییم با خو د عهد کنیم از فر دو سی بیشتر بدانیم از داستانهاو پند های او از گلستان سعدی و پند هایش بیاییم فقط با این امضا بر ای سران گو گل سیر اب نشو یم بعد از آن هم مبار ز ه خو د را ادامه دهیم و بر ای این کار نخست از ایران بدانیم از تار یخمان بدانیم از اد بیاتمان بدانیم از عاشقانه های ایران از شیر ین و فر هاد از فرانک و آبتین از زال و ر و دابه از بیژن و منیژه از سیاووش و فر نگیس و... بدانیم بیاییم این مبار زه را ادامه دهیم با آگاه شدن خو د و آگاه کر دن مر دمان نگذار یم نادانانی در جهان به صر ف خو اب غفلتمان خلیج فارس را به هیچ نامی بخو انند و هجو هائی چو ن فیلم 300 بسازند بیاییم من و تو ما شو یم که اگر سر به سر و تن به تن سر به کشتن دهیم نباشد که خاک خو د به دشمن دهیم و از یاد نبر یم به عشق ایران و ایرانی با سلاح آگاهی و دانستن و اتحاد به جنگ هر که گو شه چشمی به خاک و تار یخ و فر هنگ ما دار د برویم و از یاد نبریم چو ایران نباشد تن من و تو نخو اهد باد زنده باد ایران و ایرانی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط تورج عاطف  | 

دل آرام دار بگذار پاهایت در آب خنکی بیاساید
دل آرام دار بگذار پاهایت در آب خنکی بیاساید magnify
و باز غمگین در سرایای غمز دگان دیدم و به یاد این داستان افتاد م تا باز گو یم یکی گفت " اگر به کسی عشق و ر زیدی ولی او عشق ترا به دو ر انداخت و یا اگر کسی به تو عشق و ر زید تو نپذیر فتی مشکلی هیچکدام از شما ندار ید تنها مسئله این است که در بازی زندگی شما هم بازی نیستید" نمی دانم کجای این داستان و بازی زند گی قرار دار ی یا دلت شکسته بهر عشقی که که نپذیر فت و یا این که نمی تو انی عشقی را بپذیری هر کجای این قصه زندگی و بازیگوشی های آن هستی بیا دست بکش از غصه ها و از قصه ها بیا سو ار کشتی بشو یم رهسپار در یا بی مقصد بهر رفتن تنها به آسمان و در یا بنگر یم مو ازی این دو آبی بی انتها در دها را به دریا افکنیم بیا به دنبال جزیره عشق نگر دیم به دنبال دیدار بد ر قه کننده ای با لبخند ایستاده در ساحل نباشیم فانو س در یائی را جستجو نکنیم که راه خانه و جزیره دو ست را نشان می دهد بیا فقط به آسمان و در یا بنگریم به خنکای آب بیاندیشیم بیا پاهایمان را در خنکای آب بگذار یم به خنکی بیاندیشیم و چشمها را ببندیم بی آن که به او و آن دگری بیاندیشیم بیاییم لحظه به یاد رخ و صو ر ت هیچ یاری نباشیم بیاییم فقط در لحظه خنکای آب بیاندیشیم به آن لحظه دلخو ش باشیم دلمان را از پر بغض زدن نگاه دار یم چینهای پیشانی را باز کنیم خنکای آب را بر پاها حس کنیم صدای مرغان در یائی را بشنو یم نگاهی به آفتاب بیانداز یم و از او مهر پر گر می بخو اهیم از او بخو اهیم که نگذار د نا امید شو یم نگذار د شکستن دلمان و بی دلی آن یار سفر کر ده را به امتداد عمر و تا پایان عمر گر ه ز نیم بیاییم به دلمان مجال باز یافتن دهیم مجالی برای التیام مجالی حتی بر ای چشم بستن و بخشید ن این آتش بغض گلو را در خنکای آب ذو ب کنیم دلمان فر یاد می خو اهد دلتنگی جانمان را به سر گره زده است رهایش کنیم دلتنگی را مقصد را فرامو ش کنیم همین جا در آب لختی بیاسائیم برای گذشته افسو س نخو ر یم بیداد یار را فرامو ش کنیم زیرا او همان بازی ما در بازی زندگی نبو ده است پس او را ببخشیم از آن مهر بانی که عشق به ما می و ر زد پو زش خو اهیم که نمی تو انیم عشق او را بپذیریم بگوئیم نمی پذیر م چو ن همبازیم تو نیستی و حالا فار غ از گذ شته و آینده رها از رنج و درد و دلشکستگی و هجران و خجالت و به حال به این آب خنک بیاندیشیم جزیره دلدادگی خو اهد آمد اما این لحظه ها را نباید از دست دهیم بی صبر انه از ندیدن جزیره حال را از یاد نبر یم الان بیاسائیم من و تو نیاز به لختی آرامش دار یم بی همبازی تنهای تنها نباید نگر ان بو د همبازی خو اهد آمد اما تا آن زمان باید آسوده باشیم تا بتو انیم بر ای همبازی در بازی ز ند گی همبازی خو بی باشیم لختی بیاسای
ناخدا می گو ید
لختی چو ن من بیاسای
دل آرام دار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:26  توسط تورج عاطف  | 

گر می نخو ری طعنه نز ن مستان را
گر می نخو ری طعنه نز ن مستان را magnify
امشب از خیام می خو اهم بگو یم و البته سعی ندار م یک بیو گر افی خشک و ر سمی در مو ر د خیام گو یم که نه سو اد آن را دار م و نه شما حو صله خو اند ن آن را دار ید می خو اهم از خیام آن طوری که می شناسم صحبت کنم از خیام و خاطر اتی که با او دار م خو اهم گفت قدیمی تر ین خاطر ه من با خیام تابلوی نقاشی بو د که در خانه پدری در کتابخانه بابا به دیوار آو یز ان بو د تابلو ئی که هنو ز بعد از سالها شعر روی آن را به یاد دارم
خیام اگر زباده مستی خو ش باش
با ماهر خی اگر نشستی خو ش باش
چو ن عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی است خو ش باش
هیچگاه به در ستی این پند خیام را به کار نگر فتم که اگر این گو نه بو د شاید تحمل و صبر و امید به آینده را در مقاطعی از زند گی از دست نمی دادم اما خاطرات خیام با من به همین تابلو ختم نمی شو د در طو ل تحصیل بار ها از کتابهای خیام شنیده بو د م از الهی نامه و اسرار نامه و منطق الطیر معر و ف او که به یاد دار م سالی چند پیش به تئاتر ی از این حماسه خیام رفتم و بسیار لذت بر د م ز منطق و در ک و پیامی که این دلداده قر ن 6 و 7 به ما داده بو د اما شاید پر رنگ تر ین خاطرات من مر بو ط به حدو د یک سال پیش بو د در آن رو ز هائی که سیاهی شب سیاهتر و رو ز هایم با داشتن آفتابی گرم همچنان سر د و تار یک ز دل شکستگیهایم بو د اما کتابخانه پدر که همو اره مو نس من بو ده است ماو ائی بر ای یافتنم بوده و این گو نه بو د که بعد از گشتنهای زیاد به کتاب رباعیات خیام رسیدم کتابی که عمق و وجو د این بزرگ مر د ایرانی را به تصویر می کشید در داستانها خو انده بو د م که مو لانا در هنگام کوچ خانو اده اش به قو نیه با خیام ملاقاتی داشته است و تحت تاثیر او قرار گرفته است از این ر و علاقمندی من به عطار بسیار شد مر دی که مو لانا را مجذو ب می کند چگو نه مر دی بو د ؟و با خو اند ن تنها رباعیات خیام تو انستم اند کی از دانش و فهم این نو یسنده و شاعر و ر یاضیدان .. را در ک کنم در اینجا چند بیتی از رباعیات او را می آو ر م تا در رو ز جهانی او به افتخارش به تحسین او بنشینیم
خیام در رباعیاتش به تزویر کنند گان و نادانانی که دیگر ان را به قضاو ت می نشیند می گو ید
تا می نخو ری طعنه نز ن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می نخو ری
صد لقمه خو ری که می غلام است آن را
در بار ه زیستن همو ار ه به زند گی در حال و در لحظه اکنو ن تو جه دار د به این رباعی او تو جه کنید
این یک و دو سه رو ز نو بت عمر گذشت
چو ن آب به جو یبار و باد به دشت
هر گز غم دو ر و ز مرا یاد نگشت
رو ز ی که نیامد و رو ز ی که گذشت
خیام در مو ر د فلسفه عمر به عشق اشار ه دارد رو ز گار را بد و ن حتی یک لحظه بی عشق گذ ر اند ن را بطالت می داند
اکر و ز ترا دسترس فر دانیست
اند یشه فر دا بجز سو دا نیست
یک دم ضایع مکن ار دلت شیدا نیست
که باقی عمر بها پیدا نیست

یا در جائی دیگر می گو ید
من می نه زبهر تنگدستی نخو ر م
یا از غم رسو ائی و مستی نخو رم
من می از بر ای خو شدلی می خو ر دم
اکنو ن که به دلم نشستی نخو رم
خیام با طعنه به کو ته فکر ان ز مانه که او را دو ز خی می دانستند گفته است
تا چند ز نم به روی در یاها خشت
بیزار شدم ز بت پر ستان کنشت
خیام که گفته بو د دو ز خی خو اهد بود
کی رفته به دوز خ و کی آمد به بهشت
از خیام بی کر ان می تو ان گفت شاعری که چو ن مو لانا آگاه و چو ن حافظ عاشق است قدر او را بیشتر بدانیم که حکیم عمر خیام به و اقع چو ن بسیاری از بزر گان این مر زو بو م افتخاری بر ای تار یخ بشر یت است یادش گر امی ب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:19  توسط تورج عاطف  | 

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد magnify
یکی بو د یکی نبو د یک مر دی بو د با دخترش که همه عالمش و عشقش همان دختر بود.....
آشنا است مگر نه ؟ حکایت من و آیلی سالها است که این گو نه هست و شاید بار ها از این حکایت شیر ین سخن گفته ام   اما  این حکایت ما  همراهی دیگری نیز دارد  حافظ.........
نمی دانستم این گو نه باید عشقم و دختر م را با خو اجه آشنا ساز م اما گو ئی امسال همان سالی بو د که در انتظار بو د م آیلی با هیجان از مد ر سه آمد از در س جدیدش با من سخن گفت با هیجان از فر دو سی می گفت همان فر دو سی که از سن 4 سالگی شاهنامه او ر ا دیده بو د داستانهای رستم و سیاووش و زال و گر د آفر ید و فر انک و فر یدو ن و ایر ج و تور( تورج ) را بر ایش گفته بو دم و حالا با ذو قی و صف ناپذیر از هنر نمائی هایش در کلاس در س بر ایم می گفت از این که تنها کسی بو د که از فر دو سی می دانست از کتاب بزرگ ایرانیان شاهنامه سخن گفته بو د همان کتابی که بر ای او که دیده بو د پدر با چه احتر امی به آن می نگر د چو ن کتابی بی همتا شده است از کتابی که علی رغم نامی که با " ش" یعنی شاهنامه آغاز می شو د و لی باز در سفر ه هفت سین ما در بالا جای دار د زیرا فهمیده است اگر نو ر و زی است و ایرانی است ز بان پار سی است همه ز دلاو ر یهای ایرانیانی چو ن فر یدو ن و جمشید و... است و در راس تمام اینان حکیم بزرگی چو ن فر دو سی که از آنها گفته است آیلی از فر دو سی گفته بو د و آموز گار مهر بان او را که این گو نه از هو یت ما یعنی شاهنامه می دانست تشو یق کر ده بو د و تکلیف جدیدی به آنان داده بو د باید از یک هنر مند دیگر می نو شتند و آیلی من از من خو است که از عاشق ادبیات ما یعنی حافظ بگو یم عجیب بو د انتخاب حافظ از زبان آیلی مرا هم هیجان زده کر د بعد از شاهنامه حالا آیلی می خو است از دیگر کتاب سر سفر ه هفت سین ما یعنی دیو ان حافظ بگو ید و ما با هم بعد از ظهری با حافظ گذراندیم آیلی پر سید و من گفتم سخت بو د نو شتن بر خی از لغات چو ن غز ل و شمس الدین محمد و تفال بر ای آیلی اما او می خو است که بداند می خو است از خو اجه بداند او ر ا که دیده بو د هر شب یلدا چگو نه با هم باشو ر آن را باز می کنیم او می خو است از این کتاب زیبای بداند همان کتابی که صبحها تا چشم را باز می کنم می بیند که پدر با آن ر وز را آغاز می کند آیلی می خو است بداند ز دلداد گی حافظ ز عشقی که او سالها است بخو بی می شناسد و با هم گفتیم و نو شتیم و لذت بردیم دختر 8 ساله من چه زیبا از حافظ گفت و نو شت و ذو ق فر دائی را دار د که در جلوی همسالانش از دیگر قهر مان این سر ز مین اهو ر ائی یعنی حافظ گو ید خافظی که سمبل عشق است و دلداد گی و همه ز شعر او می رقصند و می ناز ند آیلی که می نو شت با چشمهای سیاهش مر ا نظار ه می کر د شاید حافظ هم چنین چشمانی دیده است که این گو نه سر و ده
عجب صید دلم کر دی بناز م چشم مستت را
که کس مر غان و حشتی را چنین آسان نمی گیرد
آری ز حافظ گتم ز عشق و رزی او گفتم ز عاشقانی که در تمامی دنیا به عشق حافظ تفالی می ز نند گفتم و این عصر انه بهاری من و آیلی چه ز یبا بو د بعد از آن که آیلی نو شت با هم تفالی ز دیم و فهمیدیم که حافظ هم پیش ما است ز یرا که چنین آمد
در از ل پر تو حسنت ز تجلی دم زد
عشق آمد و آتش به همه عالم زد

امید که همه عالم همه این گو نه پر از شعله های عشق باشد دختر م فر دا صبح با افتخار از حافظ خو اهد گفت آنچنان که از فر دو سی گفته است باشد که همه ما ایرانیان این گو نه از این افتخار ان یاد کنیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:28  توسط تورج عاطف  | 

جز صدای بدرو د نمی شنوم
جز صدای بدرو د نمی شنوم magnify
چراغ قر مز شد و من هم ایستادم پسر ک پشت چها راه قرمز ایستاده بو د در دستانش دسته هائی از گلهای رز به رنگهای ز یبا بو د ند گلهائی با رنگهای صو ر تی و قر مز و نار نجی .. او با اشتیاق به صو ر ت رانند گان نگاه می کر د هیچ نگاه خر یداری به او نظر نمی انداخت مر دها بی تو جه به نگاههای حسر ت بار بانو ان به حرافی های همیشگی ادامه می دادند شاید ناله و فر یاد می ز دند که چر ا این چر اغ طو لانی است حو صله مهمانی ندار ند و او ضاع اقتصادی خراب است و... اما هیچ کدام متو جه نگاه زیر چشمی بانوی خو د نمی شدند که به گلها نگاه می کر د و آن سوی دگر مر دهائی بو دند که تنها در ماشین نشسته و شاید در حسر ت یک عشقی می گشتند که دسته گلی به او هدیه دهند و شاید بانو ئ در خیل این ماشینها تنها در اتو مو بیل نشسته و در حسر ت یک نگاه و یک دسته گل تقدیمی تو قف پشت چراغ قر مز را تحمل می کر د اما جز سکو ت و جز ندای بدر و د و بدر و د و بدر و د نمی شنیدیم چراغ سبز شد و ماشینها به حر کت در آمدند و پسر ک گل فر و ش تنها در حسر ت فرو ش گل و من در حسر ت دیدار مر دی که دسته گل اهدا به بانو کند ماندم چهار راه بالاتر پسر ک گل فر و شی و جو د نداشت اما در گوشه چها راه مسجدی بو د که نز دیکان متو فی در یک رو ز بهاری به انتظار هم در دی تا درد هجرت رفته را با آنها تقسیم کنند بو دند تاج های گل به سمت مسجد می رفت تاج های گلی که به گو نه ای بر ای دلجو ئی و شاید هم در دی تقدیم صاحبان مسجد می شد نمی دانم چرا این فکر را می کر د م اما می پر سیدم در لحظه های زندگی متو فی یک شاخه از این گلها را در یافت کر ده بود؟ افکار منفی رهایم نمی کر د نو ای بدر و د و بدر و د را می شنیدم نو ائی که یا از فرار است و یا از تر س است و یا به گو نه ای ز ناتو انی از فرار و تر س به گو ش می رسد نو ای بدر و دی که می گو ید نمی خو اهم اگر دیو ار شد م فر ار کنم یا نمی خو اهم از تر س و عده دیو ار شدن دهم و یا تو ان دیو ار شدن را ندار م و اگر دیو اری نتو انم باشم عاشق نیز نخو اهم بو د عشق گو ئی گم شده است چشمهای دل من نیز چو ن چشمهای آن مر دان پشت چها راه نمی بیند نمی تو اند لبخندی را اهدا کند چشمهایم بسته ز دل شکستگی دلم است می خو اهم چشمها را باز کنم می دانم باز خو اهد شد اما می تر سم آن زمانی که چو ن تاجهای گل در مسجد دیر باشد اما چکنم نمی تو انم در و غ گو یم پر نده عشق من کجاست ؟ نمی تو انم وانمو د کنم پر نده دلم می خو اند نه این پر نده این که در دل من نو ا سر می دهد عشق نیست می دانم عشق نیست رعشه و اضطراب عشق را حس نمی کنم گم شده ام
گم شده ام
به سکان تکیه داده ام و در یا مرا به جلو می بر د
مقصدم کجاست؟ نمی دانم شاید به دنبال مقصدی نباشم
آری چنین است
مقصدی نمی خو اهم داشته باشم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط تورج عاطف  | 

اگر دیوار نیستی حداقل دیوار هم نباش!!!
اگر دیوار نیستی حداقل دیوار هم نباش!!! magnify
سالها پیش در دلدادگیها یک ادعای بزرگی داشتم به او گفتم هر گاه حس کر دی نمی تو انی دیگر تحمل ندار ی به دیو ار وجو د من تکیه کن می تو انم دیو اری بر ایت باشم که به آن تکیه کنی هنگام خشم بر آن ضر به زنی و بر رویش بی پر و ا یاد گار ی بنو یسی و اگر دلت نخو است آن را فر و ریزی هر چه کنی این را بدان که دیوارت خو اهد بو د ... روزگار گذشت دیو ار بو دم در سختی ها در تنگنا های ها در بی تفاو تی ها و در نامهر بانیها و او به آن دیوار تکیه زد مشتهای نامهر بانی دیگران را بر سر این دیو ار کوبید بر رو ی آن نقاشی کشید و بعد آنها را خط خطی کر د و سر انجام با بی مهر ی با کلنگ نامهر بانی شکست این دیو اری که بهر او و دلداده او شدنها شکل گر فته بود پشیمان نیستم در س دیو ار بر ای او بو دن مرا به این فکر انداخت که همو اره دیوار باشم دیو اری بر ای پناه دیو اری بر ای ساختن گو شه ای امن حتی اگر شکسته شوم و این گو نه بو د که سعی کر دم در دیوار بودن مصمم شو م و اگر عاشقی را تر نم می کنم تو انائی دیوار شدن را داشته باشم دیو اری که بر ای تکیه زدن است در طی سالها دیوار دگر ی را هم مشاهده کر دم دیو ار ی که به بهانه پناهگاه و جان پناه چیده شده اند اما این دیو ار پشت سر معشو ق نیست این دیو ار بر ای پناه نیست این دیو ار بر ای حمایت نیست این دیو ار رو به ر وی معشو ق است این دیو ار بهانه ای بنام حمایت دارد و لی حامی نیست بلکه مانع است این دیو ار هم مشت می خو ر د اما این مشت خو ر دنها بهر خالی کر دن عقده ها و فشار ها نیست این مشتها بهر مانع شدن است این دیو ار ها سخت می ر نجاند این دیو ار ها است که می گو ید نکن و ننوش و گوش نکن و نگوو... این دیو ار دلداد گی نیست این دیوار دل شکستن است این دیوار نام ز ندان دار د دیگر دیو ار حامی نیست و در بسیاری از عاشقانه ها دیده ام که بجای دیو ار حمایت دیو ار مراقبت می ساز ند دیو اری که قرار است به پشتیبانی یار باشد ولی بر ای جلو گیری از پیش روی و پر واز است مشتهائی که باید از سر کم کر دن خشم یار بر این دیو ار باید کوفته شو د از بهر به ز نجیر کشیدن بر این دیوار ز ده می شو د و این گو نه است که این دیوار را تحت عناو ین دلسوزی و حساسیت و غیرت و حتی عشق می ساز ند در حالیکه عاشق ماند ن همان دیوار او لی است سخن به درازا کشید بیایم دیواری باشیم بهر حمایت و هداست و نه حسادت یار بیاییم عاشق بمانیم با تصور ساختن این دیوار و اگر نمی تو انیم به دنبال وعده عشق دادن نباشیم و دیواری نباشیم بهر اسارت یار بیاییم اگر نمی تو انیم دیوار باشیم حداقل دیوار نباشیم بلکه پلی باشیم بر ای گذر آسان از دو نقطه رو دخانه زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:33  توسط تورج عاطف  | 

باران
باران magnify
سلام آمدی
باز باران با همان ترانه...
نه همان ترانه نبو د حداقل بر ای من نبو د صدای باد را از صبح می شنیدم یکی از آن در دهای قلب دیرین به سراغم در نیمه های شب آمده بو د و مرا به تعجب انداخت که چه شده این رفیق قدیمی یاد من کر ده است؟ اما وقتی این درد باعث شد که سپیده را ببینیم بسیار شاکر شدم بادی در میان در ختان می پیچید گو ئی زنگ بیدار باش به آنان می داد و در ختان گو ش به نغمه مادر طبیعت شدند ابر ها حلقه اتحاد بستند و آمد آری باران شرو ع به بار یدن گر فت زیبائی و طراو ت این صحنه در د قلب مرا باز به دیار فرامو شی بر د پنجره را باز کر دم چند نفس عمیق باز همان بو ی خاک را حس کر دم ریه هایم گو ئی منتظر این باران بو دند بر گهای بهاری بید مجنو ن خیس بو د حس می کر دم به باران پیش کش شده اند تا مو سیقی زیبای خو ر دن قطره های باران را بوجو د آو ر ند و بر گها هم هم نو ائی می کر دند باران چه زیبا می بار ید چه زیبا طراو ت را می داد و به گونه ای ما را باز به یاد بهار می انداخت بوی عطر خاک را حس می کر دم در دو ر دست در ختان ار غو ان را می دیدم و ناگهان باد مهمان تاز ه ای به مشامم معر فی کر د عطر یاسمین بو د این یاسمین زیبا چه گل کاملی است شکلی منحصر به فر د رنگی زیبا و این عطر دیو انه می کنند چو ن طراوت یک بانو ی که در رقصی زیبا چشمها را متو جه خو د و مشامها را به سمت عطرش سو ق می دهد و ورو یا و وسو سه را می آفر یند یاسمین و ار غو ان و بید مجنو ن در کنار غنچه های باز نشده رز چو ن نگینهای زیبائی هستند که در جعبه جو اهر طبیعت در خشش دار ند زیبا است و مرا به یاد ترانه سعدی می انداختند
جهان در سماع و مستی و شور
ولیکن نبیند در آینه هیچ کور
اما من کو ر نبو د م من عاشق بو د م عاشق بی بهانه عاشقی که نمی تو انست هیچ بدی را ببیند حس عاشقی که آمد به آیلی نگاه کر دم کنار ش خو ابیدم صدای نفسهای او در خو ابی شیر ین برای من شیر ین تر ین بو د و اندیشیدم به آن که می اندیشم به آنان که می اندیشم به عشق به دلدادگی به امید به ایمان به وفا به پر واز به ...
ترانه باران برای من تکراری نبو د تو به چه اندیشیدی ؟ همچنان باران می بار د به چه می اندیشی ریه هایت را پر از هوای تاز ه بکن بوی خاک را حس کن فر دا به مهمانی یاسمین ها و ار غو ان و بیدمجنو ن بر و و عاشق باش اشقی چو ن آن چه رو در رو ی تو به نمایش گذاشته شده است طبیعتی چنین زیبا ماحصل آزادگی است همه در سماع و نشاط و شو ر می خرامند تو نیز سماع عشق کن
سماع عشق در کنسر ت باران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط تورج عاطف  | 

رفیق!چه زو د یادت رفت
رفیق!چه زو د یادت رفت magnify
چه ز و د یاد ن رفت انگار دیر و ز بو د و شاید هم کمی دو ر تر اما  اگر کمی به ذهنت فشار بیاوری خاطرات همچنان ز نده در جلوی چشمانت رژه می ر و د توی یک صبح بهاری بو د یا ظهر تابستانی شاید هم یک غر و ب قشنگ پاییزی بو د و حالا که فکر می کنم ممکن است توی یک شب سر د ز مستانی دلت بر ای او ز د آری همان ر فیقی که امر و ز توی چشمش نگاه می کنی یاد ت ر فته توی آن ساعت و دقیقه چقدر دلت می خو است با او یک کلمه حر ف بز نی . چقدر می خو استی بر ایش شیر ین باشی و وقار داشته باشی و سنگینی و خرامان در نز دش جلو ه کنی دلت می خو است بار ها سایه آن ناز چشمهایش را مر و ر کنی اما به حافظه ات شک داری یعنی اینقدر چشمهایش قشنگ بو د ؟ دلت بر ای گر فتن دستش پر می کشید می خو استی دنیا را بد هی تا اسم کو چکت را صدا بز ند نصف عمر ت را پیش کش می کر دی اگر جرات گر فتن دستش را پیدا می کر دی بر ای یک بو سه چقدر خجالت می کشیدی و در عین حال حسر ت کش بو دی اما شد به همه این آر زو ها ر سیدی از هفت خو ان گذ شتی و صد بار نه شنیدی و باز گفتی بلی به خدا خو دشه مطمئن بو دی یار تو است همراه تو است همان نیمه گمشدت هست و یار تو شد اما انگار وقتی یار ت شد تمام آن شو ر و غو غای تو بجای یار ت شد بارت
توی آن خلو تهای دیو انگی بی ار زشمان گفتیم خو ب که چی ؟ یار که چی ؟ بر ایمان چه زو دیار پر عیب شد چه ز و د بی تو جه شدیم آن چشمها که شبها بی خو ابمان می کر د حالا رنگشان هم از یادمان رفته است آن دستهای دو ست داشتنی را چند بار لمسش می کنیم اگر عیدی و تو لدی و اگر خیلی با معر فت باشی سالگر د ازدواجی یک بو سه مهمانش می کنی همان بو سه ای که جان می دادی تا به تو بدهد اصلا یاد ت رفته و بجایش شر و ع می کنی به ایراد گر فتن به بهانه گیری صبح بهار و ظهر تابستان و غر و ب پاییز و شب زمستانی بهانه می گیری و پیمانت را شکستی یادت رفته یارت که بو د و حالا پیشت نشسته است روز های تنهائی و شبهای بی خو ابی را به نسیان سپر دی می خو اهی ثابت کنی بهتری از او بهتری !آخر از کی بهتری ؟ کدام بهتری ؟آد م با معشوقش مسابقه می دهد؟ می خو اهی بازی بر نده - باز نده را انجام دهی یاد ت ر فته بازی عشق بر نده - بر نده است یعنی تو ببر تا من هم ببرم ایراد می گیر ی و اعتماد ندار ی به او فکر می کنی چو ن دو ستش دار ی باید اسیرش کنی باید توی قفس بیاندزی او را عشق را کر دی بهانه که یار ت را تبدیل به مر غ عشق کنی و توی قفست هم باز به او نگاه نکنی دستهایش را نگیر ی و به چشمهایش نگاه نکنی و بو سه بارانش هم نکنی به بهانه دو ره این حر فها گذشته و سنی از ما گذشته و خجالت باید بکشیم هم خو د ت و هم یار و هم عشقت را له کنی رفیق چرا زو د یادت رفت ؟ چرا حسر ت آن رو ز ها و شبها را از یاد بر دی ؟ بلند شو صورتش رابنگر اینقدر به تلو ز یو ن و آن فوتبال و فلان سر یال و آن یکی بحث سیاسی نچسب دست از سر هر چی رو ز نامه است بر دار بیا لحظه ای او را بنگر ببین خو دش است خو دی که عاشق تو است اما قدرش را ندانستی این همان یار تو است مال تو است به خدا هیچ کس به این انداز ه ترار دو ست نداشته بیا مهر بان باش بیا دست از نگهبانی و شماتت و بی مهری بر دار بیا قدری دست از آن ذهن دیوانه کننده بکش توی این دنیا تنها کسی که ترا بر ای خو د ت خو است او است همان که نگاهش نمی کنی همان که جو اب سو الهایش را نمی دهی همان که مر تب از او ایراد می گیری و همان که عشقت را از او دریغ می کنی
بیا توی این بهار
عاشق باش بی بهانه
عشق زمان ندارد
عشق مکان ندارد
بگو
دوستت دارم حسر ت قدیم و عشق جاودانه ام
در یا را بنگر
در یا را بن
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط تورج عاطف  | 

سکوت من ز غم نیست
سکوت من ز غم نیست magnify
دیر گاهی است که فر و غ همیشه فر و زان تر نم این چنین ز د" تنها صدا است که می ماند" سالها در و سوسه تکر ار این صدائی که ماند و خو اهد ماند به جستجوی تر نمهای بیگانگان آشنا نما ر فتم صداهائی که در آغاز همه از مهر و وفا و دو ستی و حتی عشق گفتند و در میانه ز ترس و در و غ و فر یب و گریز سخن راندند تا قبل از پایان به انتها رسیم و این صدائی که قرار بود بماند بر ای من هیچگاه نماند به دنبال صداها از هر دیاری به دیاری دیگ از هر صنمی سوی صنم دیگر ر سر ک کشیدم و پنداشتم که صدا است که فر ق می کند وگر نه ماندنی همیشه خو اهد ماند اما آموز گار روز گار در سی داد که سالها با رنج و تجر به ای گرانبها که همره دل شکسته ام بو د فرا گر فته شد آنچه که مهم بو د سکوت بو د سکو تی که بیش از هر فر یادی است فر یادی است که ز خو استن است فر یادی که شنو نده آن را خو اهد شنید همان که قر ار بو د صدایش باقی بماند سکو ت پیشه کر دم با سکو تم فر یاد ز دم ز بیداد ها و ز فریبها و تز ویر ها ز آد میانی که ز بی قلبی چو ن جناز گان هستند ز انسان نمایانی که فر یاد های کلاغ گو نه ای ز پند و نصیحت و ادعا دارند و ز گو سفندانی با چهره های آد می که می آیند و می ر و ند بی آن که بدانند بهر چه آمدند و بهر چه رفتند و ز گر گهائی که با بر ق چشمانشان در تار یکی رو زگار به دنبال شکار عاشق دلان هستند آری سکوت کر دم اما سکو تم ز غم نبو د و نیست سکو تم ز نا امیدی نبو د سکو تم ز تسلیم نبو د سکو تم ز صبر بو د ز صبری که می تو اند بلای خانمان سو زی بر ای هجر ان و ر فیق شفیقی بر ای عشق و دلداد گی باشد سکو ت کر دم با لبانی بسته سخن گفتم با دیدگانی فر و بسته دیدم همه آن چیزی را که بای گفت و دید زمهر دلانی که می خرامند و لعن و نفر ین می کنند رو ز مر گی را ز دلدادگانی که صبر می کنند و با طر او ت به استقبال انتظار بهر معشو ق رو ند آنها ئی را با دیدگان بسته دیدم که هیچگاه نمی گو یند این آخر ین فر صت بر ای دو ست داشتن است دلدادگانی که دو ست داشتن را "تا "نمی گذار ند دو ست داشتن " تا" ندارد کدامین عاشقی می تو اند بگو ید " تا " چقدر و چه ز مان دو ست دارد ؟ گو شهایم را گر فتم به ندای در و نم گو ش داد م ندائی که از در و ن می گو ید دو ستت دار م می فهمی دو ستت دار م حسم کن دو ستت دار م و لمسم کن دو ستت دار م مرا به آغوش گیر دو ستت دار م در آغو شم آرام گیر که دو ستت دار م و.... بینی خو د را گر فتم عطر عشق را به و ضوح حس می کنم حتی در این گر داب خو د خو اهی و هو س و خیانت و عاشق کشی آری تنها عطر حضور او ست که می ماند قو یتر از هر صدائی حتی صدای آن ز نده دل همیشه عاشق فر و غ فر خزادم دستهایم لمس می کند او را حتی در دو ر دست بی کر ان جائی که هیچ قانو نی و مجازاتی بر ای لمس کر د ن معشو ق تو سط عاشق وجو د ندارد سکو ت می کنم و نمی بینم و نمی شنو م و بو نمی کنم و حس نمی کنم اما خدای من می داند که نا بیئی من بینا تر از هر بینائی می بینم گنگی من شنو اتر از هر شنو ائی است لالی من چو ن فر یادی از هر غریوی بلند تر است و با عطر او نیاز به هیچ بو ئی دیگر نخو اهم داشت و لمسش می کنم حتی در دو ر تر ین فاصله ها که همه این معجز ه ها ز عشق است عشق و عشق
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:20  توسط تورج عاطف  | 

غم دوست
غم دوست magnify
ما آد مها همگی تنها به دنیا می آییم حتی دو قو لو ها هم باهم به دنیا نمی آیند یک زمانی هر چند اند ک باعث می شو د که باهم به دنیا نیایند و همه ما تنها هم از این دنیا می ر و یم تنها تر از تنها رو ز های او ل خاکسپاری همه خو د را به داخل خاک می انداز ند هر روز راهی قبر ستان می شوند و لی خاک سر د است و بعد همه او را تنها می گذار ند هر چند بعضی مر گها هیچگاه فراموش نمی شو د اما این حقیقت پر و اضح است که تنها هم می ر و یم و در این دو ز مان تو لد و مر گ با مو هبتی به نام ز ند گی ر و به ر و هستیم جائی که قرار است دیگر تنها نباشیم جائی که قر ار است یار و همراهی را بر گز ینیم یاری که تنهائی که گو ئی سر نو شتی که بر ناصیه ما نگاشته شده است را به فر امو شی سپر یم اما در همین روز گار کو تاه ز ند گی باز راهی دیار رو ز مر گی می شو یم تنها می مانیم خیلی از ما از ترس تنهائی راهی تنهائی می شو یم نگاهی به اطرافیانمان می انداز می و و می گو ئیم او کیست؟ من چگو نه با او ز ند گی می کنم ؟ و هر کدام دو ر تر و دو ر تر می شو یم تنهائی یک نفر ه ما تبدیل به تنهائی دو نفر ه و حتی بیشتر می شو د تنهائی که خو د بر گز یدیم بخاطر اشتباه در انتخاب و یا شاید انتخاب بخاطر فرار از تنهائی اما این تنهائی به سر اغمان آمده است بر خی دیگر از ترس رهسپار تنهائی می شو یم ر وز گار آن گو نه سخت می تاز د که تنهائی را بر می گز ینیم چو ن از آزمو دن دو باره می تر سیم بر خی نیز شر ایط باعث می شو د که تنها باشد شر ایطی که خانو اده و جامعه بر آنان دیکته می کنند و بر خی نیز از بهر دغل و دو ر و ئی و فر افکنی هر از چند گاهی با کسی هستند و بعد فرار می کنند و جالب اینجا است که این دسته بیشتر از همه داد و فغان تنهائی سر می دهند اما بیاییم لحظه ای بیاندیشیم لحظه ای به خو د آییم و بگو ییم اگر سر نو شت مرا به کنج عز لت انداخت می تو انم با آن بجنگم ؟آیا حال که تو انائی این جنگ را ندار م باید دیگران را سر زنش کنم ؟ آیا عشق و دلداد گی که می دهم و یا ادعای داشتن آن را دار م به ورطه شب و تاریکی کشاندم ؟ چه مقدار بر ای ر هائی از این تنهائی ها سر مایه گزاری کر دم ؟ چند در صد صبر داشتم ؟آیا خو د م با کو چکتر ین تلنگری تو انستم عشقم را نگاه دار م و یا این که تا به دست اندازی افتاد م لحن کلامم و نحو ه بر خو ر دم را سر د کر دم و از یاد بر د م که او همان او بو د که می گفتم بی او نمی تو انم حتی من باشم آیا باید در قبال این تنهائی عشق را به دو ر افکنم ؟آیا باید عشق را نفی کنم ؟آیا عشق را بر ای او هنو ز می خو اهم و یا این که چو ن او نیست یا به دلیلی نخو است که باشد پس عشق او هم باید به مر داب الفاظ دو ستانه بیانداز م ؟آیا امید باید داشته باشم ؟آیا ایمان به خو د عشق که معنی آن ایمان در چار چو ب بی ز مانی و بی مکانی است دار م ؟و آیا عشقم به و اقع عشق است و یا تنو ری است که خیلی ز و د سر د شده است ؟ او را که کنار خو د دار م را می نگر م ؟ او را حس می کنم ؟ او را دوست دار م و یا این که به دنبال آن دگری هستم که هیچگاه نبو ده و نخو اهد بو د ؟ چند بار سعی می کنم ؟ چند بار می خو اهم سعی کنم ؟خستگی من دلیلی بر بی عشقی ی تو اند باشد ؟آیا عاشق خسته می شو د ؟ز مان عشق بازی و عشق و رزی من تا به کی خو اهد بود ؟ و.. این سو الها نمی تو اند تنهائی های ما را کمک کند؟
بیاییم قضاو ت نکنیم
بیاییم صبر کنیم
بیاییم شجاع باشیم
بیاییم عاشق باشیم
وعاشق بمانی
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:8  توسط تورج عاطف  | 


غمنامه می نگارم؟ magnify
دیری است که از این گفته های تکراری خسته شده ام
دیر ز مانی است که سعی نمی کنم دفاعی ز خو یشتن خو یش داشته باشم
اما باز از تو آشنا می پر سم که آیا " غمنامه " می نگارم؟
آشنائی ناز نین مرا گفت " ناخدا تو غمنامه می نو یسی و و قتی در جو اب او گفتم که نه عاشقانه است که می نو یسم مرا با حیر تی وصف ناپذیر گفت مگر تو عاشق هم می شوی ؟
نمی دانم چه ز مانی است که می نو یسم اما هر دم که خو استم به رقص در آو ر م این قلم الهام گر فته از دلم را از عشق نو شتم و عاشقانه تر نم کر دم خو استم از عشق و نه از غم بگو یم اما چه کنم که عشق در این بیداد ز مانه جلو ه ای چو ن غم دار د اما من هیچگاه نخو استم ز غم گو یم نخو استم د لی را به مسخره گیر م و نخو استم دلی را بشکنم و هیچگاه نخو است به بازی گیر م اما نمی دانم چرا همو ار ه متهم گشتم که غمنامه نو یسم و بازیگری قابلم و در دلم جز شهو ت بازی و تئاتر هیچ نیست اما می خو اهم بار دیگر از تو پر سم دو ست مهر بانم اگر می اند یشی که غمنامه می نو یسم اگر می پنداری که باز یگر قابلی هستم اگر تر نمهای ناخدا را در و غهای شیادی می نامی  به حر مت قلم دیگر نخو اهم نو شت دیگر ز عشقی نخو اهم گفت که بر ای تو سیمای غم سازد نمی خو اهم بر ای تو اهر یمنی متقلب باشم می خو استم ناخدا باشم و همچنان دو ست دار م ناخدا باشم و ز ناخدائی بگو یم ناخدائی که کشتی داشت که تنها قطبنمایش عشق بو د و سکانش جز به سمت دیار عاشقان نمی ر فت مسافر ان این کشتی عاشقان بو دند شاید دلسو ختگان و شاید دلشکستگان شاید حسر ت ز دگان دنیای هجران اما هیچ یک غمان نبو دند بی امید نبو دند بی ایمان نبو دند و هر چه اگر نبو دند عاشق بو دند عاشق
ناخدا می گو ید بیا عاشق باشیم باطعم امید و ایمان و صداقت
بیا عاشق باشیم با طعم واقعیت و واقعیت آن است که عاشق بمانی نه آن که تنها عاشق باشی
ناخدا ز دو رو ئی حر ف نمی ز ند ناخدا ز فرار حر ف نمی ز ند ناخدا ز مهر گفت ناخدا نمی خو اهد دل هیچ کس بشکند
اگر باز این تر نمها غمنامه است مرا بگو ئید که بر ای همیشه تر ک کنم این جزیره شادی های شما را تا نر نجاند دل های آشنایان را این ناخدای عاشق نه تنها
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:2  توسط تورج عاطف  | 

آن شام خاطره ای magnify
یک بازی اینتر نتی مرا به خاطره ای نه چندان دو ر پیوند ز د دو ستی بسیار شاد و غیر منتظره دارم اجازه ندار م اسمش را بگذار م چو ن مجبور می شو م لینک هم بگذار م اما اجازه این کار را به من نداده است او در یک شب نو روزی به دیدار برادر بزرگ می رو د و به یک باره طراح یک بازی می شود او می خو اهد از بین دو ستان مر د در مو ر د چگو نگی پختن یک غذای مبتکرانه نظر خو اهد و نمی دانم چرا من در حوزه انتخاب او قرار گر فتم با تشکر از این انتخابش دو ست دار م خاطره ای در این باره گو یم سالهای طو لانی است که آشپزی را دو ست دار م نمی دانم چرا آشپزی بر ایم اینقدر جالب بو د و از سالهای جو انی همو اره اهالی خانه پدری خصوصا مادر م را بخاطر این علاقه ام کلافه کر ده بودم نمی دانم شاید باید این علاقه بو جو د می آمد ز یرا گذر روز گار باعث شد که بار ها هنر آشپزی را خرج کنم سالهای اقامت در اروپا و به دنبال آن ز ندگی دو نفره با دختر م فر صتی برای تنوع و تفکر بر این مو ضوع بو د اما خاطره مهم من مر بوط به چند سال پیش میشود رو زی آیلی بر نامه کو د ک می دید و عمو پو ر نگ عزیز بی تو جه به این که همه بچه ها زندگی نر مالی ندار ند با اصرار به بچه ها تو صیه می کر د همین الان از پشت گیر نده ها بلند شو ند و به مادر شان در تهیه شام کمک کنند!! بی تو جه به این که در این سر ز مین بسیاری از بچه ها از نعمت مادر بی بهره هستند چشمهای غمناک آیلی را خیلی ز و د مرا به خو د جذب کر د و رفتم پیش او کمی بغض آلو د گفت بابا می توانی با هم شام در ست کنیم و من هم بی تحمل و با بغضی پنهان تر گفتم حتما آیلی گفت تو تنها مر دی هستی که غذا می پزی و عمو پو ر نگ نمی داند اما جو اب دادم نه دائی محمو د (آن مو قع دائی عزیزم ز نده بود)بلده اصلا خیلی از مر دها بلد هستند غذا بپذند و آیلی با بغضی دیگر ر و به عمو پو ر نگ کر د و نگاه عاقل اندر سفیهی بر او انداخت و گفت عمو پو ر نگ بچه ها می توانند بجای مامانشان به بابایشان هم کمک کنند و راست می گفت قرار شد غذا در ست کنیم از آن غذا ها که دائی محمو د در ست می کند یک غذای مکز یکی که دائی محمو دم بخاطر سالهای اقامتش در تکزاس بخو بی طرز پختن آنها را بلد بو د و ز مانی در ارو پا به من هم یاد داد با هم بپزیم و عکس آن را بر ای جناب پو ر رنگ بفر ستیم !! تا دفعه دیگر بگوید که بچه ها می توانند به بزرگتر هایشان نه تنها مادر شان کمک کنند اما....بهر حال با آیلی بلند شدیم گو شت چر خ کر ده با پیاز را سرخ کر دیم بعد نخو د فر نگی و ذر ت را با آن مخلو ط کر دیم و نمک و ادویه ز دیم وبعد این مایه را به کمک آیلی در تکه های لواش نر می تقسیم کر دیم و به شکل پیراشکی در آو ر دیم بعد آن را در ماهیتابه سر خ کر دیم و یک پیراشکی در ست کر دیم بعد با سیب ز مینی سر خ کر ده و کمی گو جه فر نگی و خیار شو ر یک بشقاب قشنگ در ست کر دیم و سالاد در ست کر دیم و بر ای دسر هم بستنی با تو ت فر نگی داشتیم بعد میزمان را چیدیم با هم از باغچه چند گل چیدیم سر میز گذاشتیم و شمع ها را رو شن کر دیم بعد لباس های مهمانی پو شیدیم کمی ر قصیدیم و بعد شام دو نفر ه زیر نو ر شمع و مو زیک آرام خو ر دیم و عمو پو ر نگ را از یاد بردیم و یاد گر فتیم که با عشق آشپزی کر دن غذارا خو شمزه می کند با عشق غذا پختن میز چیدن را آسان و با عشق غذا پختن بهتر ین راه بر ای فرامو شی بر نامه های بدو ن فکر کو دک است آن شب لبخند آیلی زیبا بو د و ما هم هنو ز مزه آن شام زیر دندانمان هست تجربه عاشانه شام ما را شما هم می تو انید تکرار بکنید مطمئنم لذت خواهید برد
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:16  توسط تورج عاطف  | 

به تو می نگارم که چو ن رویا بودی به تو که در آتش شو ر یدگی و بی ریائی سو ختی و سو ز اندی به تو که به حقیقت زیستن که عشق است عشق نه اقرار که عبادت کر دی به تو که دانستی باید ز خو یشتن بیر و ن جست  وره به دیار عاشقی و بی پر و ائی گام نهاد باو ر داری به تو ئی که زیستن و پر و از کر دن و عشق بازی را یک به یک نعمت خالق عشق دانستی می نگارم و سپاس گو یم ز آنچه که خالق عشق به من داد مرا به دیار عشق بی مر ز
 عشق بی زمان رهنمو ن کرد
من عشق می و رزم تا به بی نهیات تا به آنجا که باور کنم می تو انم عاشق بمانم تا به آنجا که اهریمن  ریا و درو غ و ترس سر خجلت در برابر زیبائی مطلق عشق فرو برد آری من عشق را بغل کر ده ام من حسر ت دیوانگی نخو اهم خو ر د من عاقلی را به دو ر افکنم عاقلی که مدعیان عاقلی مدعی داشتن آن هستند بدر و د ذهن پر سر و صدا سلام بر آگاهی سلام بر حضور و سلام بر تو ای عشق



من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان
__________________
دیوانه باش تا غمت عاقلان خورند
عاقل مباش که حسرت دیوانگان خوری
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:34  توسط تورج عاطف  | 

برای تو که نمی خواهی بخوابی
برای تو که نمی خواهی بخوابی magnify
دوست دار م به تو بگو یم
می دانی که ترا می گو یم تو ئی که می خو اهی ز آرزوها بچشی اما ز و د

آن را رها می کنی تو ئی که ز عشق می گر یزی روز گاری من نیز این گونه می اندیشیدم که عشق سر انجامی جز غم ندارد اما این غم را شیر ین می دانستم پر ز اسرار می دانستم و یک عمر غم این چنینی را به لحظه ای شادی نا آگاهانه تر جیح می دادم اما این بهار مرا باز هو ائی کر ده است قدری شیطنت می کنم به سفر رفته بو د م به سر ز مین سبزی که در کنار دریای آبی سکنی گز یده است به شالیزار ها نگاه می کر دم آنجا که عشق حکومت می کند آنجا که بانوی شالیکار به عشق روزی خانو اده با قامت خمیده سروری می کند نه در دیار ز ند گی که در دیار رویاندن افسوس که ...به دریا می نگریستم به امو اج چشم دوختم و هر دفعه که مو جها می آمدند من نیز به سمتشان پر واز می کر دم عجب دیوانگی این مو جهای عاشق داشتند گو ئی می خو استند به من و تو بگو یند بهتر ین عاقلی همان دیوانه شدن است بهتر ین روز گار آدم توی همین دیوانگیها می گذر د همین دیوانگیها که پرواز خیال ما را می برد همین خیالهائی که باعث می شو د برویم آنجا که دو ست دار یم آنجا که هیچ کاری ممنوع نیست همان جائی که سر ز مین عاشقی است بیا یک جورهائی بهاری باشیم توی هر محدو ده و قالمرو ئی که هستیم بیائیم عاشق باشیم از آن عاشقهائی که بی بهو نه عاشقند بیائیم به دنبال عشق بر ویم بیدار و هو شیار و با دلی پر از شجاعت بیاییم دیوانه شو یم دیوانه در سر ز مین عاقلان تر سو یک جو رائی سر بز نیم به قلمر و بی پر و ائی مگر چه می شو د ؟ اگر پای به این سر ز مین بگذار یم دیگر خو اب معنی ندارد دیگر نباید شبها پیژامه بپو شیم تا بر ایمان قصه تعر یف کنند ما خو د مان قصه خو د مان را می ساز ی قصه جاو دانگی خو د مان را با هر بهانه ای نمی خو ابیم برای خو ابیدن وقت زیاده الان وقت بیدار یه توی این بهار توی آن سر زمین خیلی به این دیوانگی ها فکر کر دم به این دیوانگیهای صد در صد عاقلانه بهر آدمهائ که می خو اهند زنده باشند و ز ندگی کنند و عاشق بمانند برای آدمهائی که دیگر پیژآمه نمی پو شند خو دشان بر ای خو دشان تصمیم گر فته اند شجاع هستند اسیر حر ف بی معنی و صد من یک غاز و نصیحتهای بی معنی نمی خو اهند بشوند می خو اهند فر یاد بزنند می خو انند در یائی باشند آری بر ای تعو که نمی خو اهی بخو ابی می گو یم
بیا دیوانه شو
بیا عاشق شو
بیا فر یاد بزن شجاعانه از روی صداقت
باور کن جواب می ده
دیگه پیژامه نپوش
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:32  توسط تورج عاطف  | 

اولین ترانه
اولین ترانه magnify
سال نو مبارک!
خواستم که دو باره بنویسم و این آغاز نوشتن من در سال جدید است تا امر و ز که رو ز سوم سال جدید و دقیقا ساعت 5.18دقیقه صبح است و من باز دچار بی خو ابی شدم وسوسه نو شتن شروع شده است توی این چند روز تنها خوانده ام بعد از یک بی خو ابی عجیب به اینجا آمدم به یک باره حس کر دم که دلم بر ای نو شتن چقدر تنگ شده است گفتم که در این چند رو ز فقط خو انده ام و حالا ناخدا تورجی وقت نو شتن است این را هم بگو یم تنها یک کتاب را توی این دو و سه روز خو انده ام و آن حافظ بو ده است شب تحویل سال بر ای تمام آنهائی که دوستشان دار م تفالی زدم و الحق که خو اجه هم به من خیلی لطف داشت و زیبا گفت این تفال زدن در شب سال نو را دو سه سالی است که انجام می دهم که حدیث آن هم مر بو ط به دلدادگی های آن روز گار بو ده است اما امسال به عشق خاله مر حومم تفال می زدم او عاشق تفال بو د و با امیر پسر خاله ام کلی اشک ریختم و کلی با خاله حرف زدیم ولی آن چه که خو اندم همه زعشق بو د و همو اره ز عشق خواندم و به قول حافظ
مطرب عشق عجب ساز و نو ائی دارد
نقش هر نغمه که زد حال و هو ائی دارد
دلم می خو اهد همه این او ل سالی ز عشق دم ز نیم بیاییم دلمان را کمی صاف کنیم با همه آنهائی که با ما بوده و نبوده اند برای آنهائی که به ما بد کر دند دعای خو شبختی کنیم و ازه همه آنهائی که نتو انستیم خو بی کنیم طلب بخشش کنیم تو ی این عید دیدنی های عمدتا از سر اجبار کمی بیاندیشیم که چرا می آئیم و چرا می ر ویم می دانم خیلی از ما خسته ایم از این تکراریها اما بیائیم بر ای خو د مان تکراری نباشیم کمی حو صله اندکی تحمل و دلی پر عشق بدهیم این را جدی می گو ئیم و می دانم که شاید خیلی ها بگو ئید دلت خو شه ناخدا
اما هنو ز دلم خو شه به دلهای مهر بان شما به معر فتتو ن به عشقتو ن به آن لبخندتو ن به این برقی که هنگام دیدن شکو فه ها و یاسهای زر د توی چشماتو ن می بینم دلم خو ش است و می انم که این دلخو شی نه به انداز ه دلخو شی های سهراب سیری نیست که خر و ار ها است دلم می خو اهد همه ما از پیله تنهائی ها و خو د خو ر دنها و نا امیدیها و تر سها و نفر تها بیرون بیائیم دلم می خو اهد همه به دنبال این باشیم که چی هستیم نه این که کی هستیم باشیم دلم می خو اهد دیگر از عشق نتر سیم نا امید نباشیم و به آن که عشق را به ما داد نگاهی کنیم و بگو ئیم
خدایا عشقت را از من در یغ ندار
خدایا بدان که عشقم را هیچگاه در یغ نخو اهم داشت
او لین ترانه من در سال جدید مثل آخری همان پیام را داشت
عاشق باش
عاشق باش
عاشق باش
بی بهو نه
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 4:53  توسط تورج عاطف  |