تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
آخرین ترانه
آخرین ترانه magnify
سرانجام به آخر ین بر گ از صفحه دفتر چه خاطرات سال 1386 رسیدم و این آخر ین پست من در سال 1386 است و اگر عمری باشد شاید در سال 1387 ادامه رو نده در دلهای ناخدای باشم مد تی پیش از سوی دو ست نا ز نینم سر کار خانم هلیا بهرامی
دعو ت به آن شدم که از آرزو و اعتراف و دعا بگو یم مد تی این کار به و قفه افتاد که از این ر و همینجا از ایشان عذر خو اهی می کنم و لی تصمیم گر فتم از آر ز و هایم و اعترافهایم و دعاهایم در سال جدید بگو یم شاید بتو اند اند کی شما را هم در آنها سهیم کنم

آرزو: شاید بسیار به این کلمه فکر کر دم و آر ز و های بسیاری به ذهنم ر سید اما شاید بزر گتر ین آر ز و یم بر ای همه عشق است دو ست دار م هر خانه ای اگر مملو از عشق نباشد حداقل چند ی زآن را داشته باشد ز عشق که بعنو ان عطیه از پر و ر دگار مان بهر انسانیت آفرینشمان گر فته ایم عشقی که به و اقع خو د عشق باشد عشقی که نه ز مان و نه مکان و نه مقدار و یا به قو ل ناز نینم " تا" نداشته باشد عشق به همدیگر به انداز ه ای که هر لحظه با علم حضو ر باز در فر اق هم بسو ز یم عشقی که خو د عشق یعنی محبت بی ریا و تظاهر باشد این آر زوی اول من است

آر زوی دو م من خو شبختی بر ای همه است حتی آنهائی که به من بد کر ده اند دو ست دار م که خو شبخت شو ند دو ست دار م آنقدر خو شبخت شو ند که دیگر هر گز مجبو ر نباشند بدی و ر یا و تز ویر و در و غ کنند و گویند خو شبختی بر ای همگان آر زوی دو م من است

آرزوی سومم بر ای ایران ز مین است سر ز مینی که به آن عشق می و ر زم در سالگر د ملی شدن نفت امیدوار م همو ار ه این مملکت در جاده سعادت و خو شبختی و اقتدار و عشق ر و د و از همین جا در چنین رو زی به روح فر ز ند دلاو ر این خاک و بو م دکتر محمد مصدق در و د می فر ستم خو شبختی ایرانم آر زوی دیگر من است
و....

اعتراف: باید بگو یم که از بعد انسانیت همو اره با کمبو د های مو اجه بو ده ایم از بعد صداقت و راسخی در کلام و نو شته هایم با مشکل مو اجه شده ام آنقدر که ز عشق گفتم و نو شتم عاشقانه نبو ده ام و این اعتراف را باید نمایم و به قو ل دو ست عزیزم کاپیتان پیر نمر ه خو بی نمی تو انم در و ادی انسانیت و صداقت به خو د دهم . باید اعتر اف کنم سعی کر ده ام که عشق را منتقل کنم اما در پاره ای از مو اقع شکست خو ر ده ام . باید اعتراف کنم اگر با هجر ان عشق مو اجه شده ام به این دلیل بو ده که در و صل شکر گز ار نبو ده ام اعتر اف می کنم که شکر گز ار عشق به انداز ه کافی نبو ده ام و...

دعا:با حداکثر تو انی که از صداقت و عشق دار م دعا می کنم
بر ای خوشبختی تمامی فر ز ندانم همه فر زندانی که ممکن است چو ن آیلی فر ز ندی که نامش را در شناسنامه دار م نامشان را در شناسنامه ام نداشته باشم و لی دو ستشان دار م بر ای همه دعا می کنم و از پر و ر دگار بر ای آنها اعتماد به نفس و عشق و سلامتی خو اهانم

بر ای تمامی همراهان همه آنهائی که به همراه من در کشتی عشق نشسته اند نظار ه گر رقص زیبای عاشق دلان هستند شجاعت و مهر و دلخو شی خو استار م بر ای همه ز نان و مر دانی که در پهنه گیتی در ر و به ر وی سفر ه هفت سین نشسته اند عشق می خو اهم دو ست دار م همگی دستهای یار خو د را گیر ند به سن تو جه نکنند به فر ز ندان کو چک و بزرگ و شر م حضور آنها دفت نکنند به دنبال رسوم نا آگا هانه ای که عشق و ر زی و بوسه و نو ازش را با کلمات ز شتی نظیر " لوس بازی " و " بچه بازی " و " ادا در آو ردن " تر جمه کر دند بی اعتنا باشند یار را در بغل گیر ند بوی او را حس کنند قدر او را بدانند و در سال جدید آر ز و کنند که همو ار ه عاشق و کنار هم باشند


برای پدران و ماد ر انی که با ما هستند نعمت حضو ر شان هنو ز در سر سفر ه هفت سین است هم دعائی دار م آر زوی سلامتی و خو شبختی و عشق بر ایشان آر زو می نمایم

و بر ای آنهائی که چو ن خاله شرافت عزیزم امسال جایشان خالی است دعا بهر آرامششان می کنم و می گو یم جایتان سبز و خیلی دلمان سر سفر ه هفت سین مو قع خو اند ن قر آن و حافظ بر ایتان تنگ خو اهد شد
و به تو ناز نینی که می دانی دو ستت دار م بو سه ای می فر ستم و می گو یم دو ستت دار م
نو ر و ز تان پیروز
تو ر ج ناخد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط تورج عاطف  | 

سرکار خانم محتشمی از من خو استند که در مو ر د تجر به های جدیدم در سالی که دار د قدیمی می شو د بنو یسم و من از میان این آشفته بازاری که نام ذهن ناخدا می گذار م به ذهن خاکستری دو ست داشتنی لبیک می گویم و تجر به های جدیدم را باز می گو یم

1/ شاید یکی از تجر به های جدید و خیلی قشنگم در سال جدید همین و ب بلاگ ناخدای تنها بو د حقیقتا این و ب بلاگ اواخر سال گذ شته پایه گذاری شد اما کار اصلیش را امسال شر و ع کر د. مدتها بو د که دو ست داشتم و ب بلاگی داشته باشم . سالها تجر به در روزنامه نگاری عادی و الکتر و نیکی داشتم اما وب بلاگ نگاری بر ای خیلی تجر به جدید و شیر ینی بو د. و ب بلاگم دو خصلت مهم داشت که او لی آن در دل نامه هایم بو د و خیلی به من آرامش می داد و دیگر خصوصیت آن که بر ایم خیلی مهم تر بود یافتن مسافر ان کشتی دلدادگی بو د که خو د را ناخدا و یکی از مسافر ین آن می دانستم در طی این سالها با دو ستان بسیاری آشنا شدم که اگر بخو اهم اسامی آنها را بیان کنم فراتر از یک پست خو اهد شد اما از همین جا دست همه آنها می فشر م و بر ایشان آر زوی خو شبختی می کنم دو ستانی که همه خو د ناخدا تر از ناخد بو دند . شاپر کها نه تنها شاپر ک ناخداهایشان بو دند بلکه خیلی او قات کسو ت ناخدائی داشتند و مرا غر ق محبت و مهر بانی های خو د کر دند

2/ تجر به دو م ز یبای دیگر م چاپ سو مین کتابم ” دختری در قاب پنجره” بو دسو مین کتابم را دو ست داشتم بر ایم کتاب خاصی است کتابی که در ر و زهای شیر ینی آن را نگاشتم و بز و دی او لین کتابی که تر جمه کر دم ” ذهن قهر مان ” هم منتشر خو اهد شد که هر دو این دو بر ایم بسیار مو فقیت آمیز بود

3/تجر به رادیو ئی هم از دیگر تجربه های جدید من در امسال بو د سال گذشته در راستای کار های رو ز نامه نگاریم کار تلویزیو نی داشتم اما تجر به کار رادیو ئی با رادیو پارس فو تبال و مجله زیگ زاگ بر ایم بسیار جالب بود

4/ او لین سفر م با دختر م آیلی به خار ج از کشور بر ایم خاطر ه شیر ینی داشت . همراهی با او در بسیاری از جاها جالب بو دشنا کر دن در کنار آیلی و ر قصید ن در فضای باز و قدم ز دن در نیمه شب بدو ن ترس و دلهر ه و تار یکی به همراه دختر م هدیه و تجر به جالبی بر ای هر دوی ما بود ما بود

5/یک ای میل از یک آشنا مرا به و ادی یافتن یک عشق بیست ساله کشاند این اتفاق یکی از عجیب تر ین اتفاق های امسالم بودمفاد ای میل همه حاکی از این داشت که بعد از 20 سال او لین عشق را یافته ام هیجان چند ر و زه بررسی و یافتن فر ستنده آن ای میل یکی از عجیب تر ین تجر به های من در این سال جدید بود

6/امسال نز دیکی بیشتری با حافظ و فر دو سی داشتم و تجر به ای بزر گی با مطالعه و تفسیشاهنامه از زبان دکتر محجو ب به دست آو ر دم و دیو ان حافظ به و اقع مو نس بسیاری از رو ز های من بو د اما در این میان یافتن سعدی خو د تجر به جدیدی بر ای من بو د همو اره فکر می کرد م سعدی که او را استاد سخن می نامند استاد پند و اندر ز است اما عاشقانه های سعدی مر ا بسیاری عاشق تر کر د تجر به یافتن سعدی دیگر تجر به مو فق من در امسال بود

7/مر گ خاله عزیزم یک تجر به بسیار تلخ بر ای من در سال جدید بو د او را چو ن مادری دو ست داشتم و نبو د او در ماه آخر سال و در هنگام نو روز بر ایم بسیار جدید و تلخ خو اهد بود

تجر به های جدید دیگری چو ن تعو یض شغلم وحضو ر دوستم افشین قطبی در ایران و…داشته ام اما دو ست داشتم به شگو ن هفت سین هفت گانه ای از تجر به هایم بنو یسم

با تشکر

تورج ناخدا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط تورج عاطف  | 

به پیشواز چهار شنبه سوری
به پیشواز چهار شنبه سوری magnify
باز نغمه سو ر ز آخر ین شب چهار شنبه سال آمد باز فر یاد و غریو شادی مر دانمان سر ز مین پارس به گوش خو اهد رسید و باز همه با او لین جشن پیش نو ر و ز به استقبال نو ر و ز خو اهیم ر فت در این چهار شنبه سو ری است که همه کینه ها و غم دیده ها را به دیار پاکی آتش میسپار یم و ز آتش عشق می طلبیم و من و تو آن دگری و آن سوئی فر یاد خو اهیم ز د و خو اهیم خواند
زردی من از تو و سر خی تو از من
زر د نشان زتصمیم است نشانی ز صبر است نشانی ز مکانی است که تصمیم گیر یها آنجا گر فته می شو د جائی است که بسیاری آن را چاکراهی می دانند که ر نگ زر د دار د و جایگاه مصمم شدنها و قر مز نشان عشق است نشان چاکراهی است که ز عشق می گو ید و این گو نه است که قصه عشق آغاز می شو د من صبر می کنم و تو عشق می دهی و این گو نه هست که هر دو در و صل این مهر خو اهیم سوخت چه سو ختنی پر از لذت و فر ار همه بغضها و تمناها آری چهار شنبه سو ری این گو نه مرا عشق دهد مرا و آنهائی را که به صبر نشسته اند که عشق را پاسدارند و از این میان چشمهای دلبری را می تو ان در تلطع آتش تصور نمو د چه ز یبا است که بر ق آتش عشق را ز میان تصویر آتش در چشمهایش تشخیص دهی چه ز یبا است که گل سر خ گو نه هایش که ز شر م و عشق است ز گر گر فتگی آتش بیابیم و چه ز یبا است که ز آتش و وصل گو ییم و آن را حس کنیم در چهار شنبه به دنبال آجیل مشکل گشا نباشیم خو د چهار شنبه سو ری معنای مشکل گشا دارد مگر سیب سر خ و انار و حافظ شب یلد ا تلیعه عشق نیست ؟ پس آتش و آجیل مشکل گشا که هفتاد ر نگ دارد نیز نمائی ز عشق و دلدادگی و هزار تو ی دلدادگی است و قاشق ز نیم بهر خانه یاردر کو چه های شهر و دیار خو د قاشق ز نیم و به جستجو یار و دلدار و مر دمانی که عشق می و ر زند بی تو قع و ریا ر و یم این نیز در قلب و حضو ر خو د انجام دهیم حاضر باشیم با لبخند و با دلباختگی و با دلدادگی هائی که همه عاشقان دارند بیاییم
همه تر سها را به دو ر انداز یم
همه تلخی ها را از یاد ببر یم
همه دل شکستنها را تجربه دانیم
همه دلباختگی ها را نعمت خو انیم
و همه دل را بهر عشق و عشق و عشق خواهیم
چهار شنبه سو ری همه شما عاشق دلان گوارای و جو د تان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:4  توسط تورج عاطف  | 

الهی دو ست داشتن را به ما بیاموز
الهی دو ست داشتن را به ما بیاموز magnify
باز زآن گنبد آبی پیامی فر ستاد مرا زآن باغ یاران و دلباختگان که بهر استاد عاشقی ره سپار دیار او شده اند آری ز خو اجه که شاخ نبات عشق را مهمان ما کر د پیام دو ست می فر ستد او را در بالین غیب ز بان می بینم غیب زبانی که ز عشق گفت بی آن که لب گشاید ز عشق گفت ز همان جائی که کلام خدا را حفظ داشت مهر بانم را یاد می آو ر م که با گلها سخن می گو ید و نغمه سر ائی می کند ز شیرین ر و یائی که تفالی می ز ند هر رو ز دیدار بهر دل ما او بر ایم ز نجو ای عاشقانه با خدای نو شت و آن را به تو تقدیم می کنم به تو ئی که به عشق اعتقاد داری و دلت ز بیداد و در و غ گو ئی ها و ریا و تز ویر خسته شده است این پیامی زآن مهر بانی است که دلش به انداز ه دنیا است دلش به انداز ه تک تک دم و باز دمی است که ز عشق می گو ید آری بیا باهم فر یاد ز نیم که

الهی
یکی از نامرادی های دیروز
توان اعتماد فردا را ندارد
فریاد دارد، اما خاموش

الهی
یکی با غرور کوه و استقامت تنه نازک نهال
خسته ای را به معرکه دلدادگی می خواند
به وزیدنی خم می شود، اما نمی شکند

الهی
یکی با هزار من، خود را گم کرده
و در شهر فتنه گر، خویش در بیگانگان می جوید
با چشمی بسته به روی تمنای آشنایان

الهی
یکی کوچکتر و مهربانتر از آرزوهایش
به پیامی واله و شیدا می شود
به کلامی در خود، خرد و خراب

الهی
یکی بر اصرار وصال، در فراغ می نشیند
و یکی مست از وصال، فراغ برمی گزیند
چه کودکانه، پندار بزرگی دارند

الهی
یکی بی دل و غربت نشین تقدیر نابش،
زیباترین شعر شکفتن را می سراید
برای گلی دل زده از شکفتن

الهی
یکی بر دو راهی وفای دیرین و صلاح نوین ایستاده بود
و حال که گریزان از تکرار، قصد تولدی دیگر کرد
به صبرش خواندی و نوید سحرش دادی

و من
وامانده از دیوانه دلی خویش،
صبور از چشمی که نگرانم نیست،
خسته از روزگاری که دلتنگم نیست...

الهی
آگاهی که از پس هر گلایه و شکایت
چیزی جز شکرانه ات به دل نداشته ایم
پس دوباره و دوباره، خدایا شکرت

الهی
ما را دوست بدار و دوست داشتن بیاموزمان
دل هایمان را بهانه ای شایسته ده
و بهانه هایمان را سامان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:53  توسط تورج عاطف  | 

تقدیم به تو
تقدیم به تو magnify
فکر می کنیم که باید به گونه دیگر باشد؟ توی این ر و ز های آخر سال تصمیم گر فتیم به نو ع دیگری باشیم؟ دلمان ز ترس می لرزد؟ دلمان تغییر می خو اهد؟ پس باید کار ی کرد این قطعه را به تمام آنهائی که تصمیم گر فته اند تغییری کنند و ز نادانسته ها نتر سند تقدیم می دارم و امید که رو زی هیچ دیوار و میله ز ندانی در گیتی نباشد
و

 دانی دیوارها ومیله ها سازند بهر تعظیم من و تو

هر چه تعظیم کنی باز توقع بیش است از من و تو

حاکم زندان پرست در مکر تعظیم ما مفتو ن شود

چه خیال باطنی دیوار بهر تعظیم تکریم  شما کوته شود

دیوار بلند و میله ضخیم تر شد  بهر استحاله بیش وبیش

آخر ندانستیم زین همه دانسته و نا دانستنی ها جهان هیچ و هیچ

رنج و بغض ظالم ز طاعت بنده مظلوم هرگز کم نشد

چون طاعت مظلوم  افزون بگشت ظالم  به بنده عادل نشد

عدل و داد و حق و رضا نیست به مخلوق تسلیم  دادنی

حاکم و ظالم هیچ گاه ندهد این گوهران جز با سعی چون تو و منی

حق را باید گرفت با شکست باو ر دیوارها

آری مر دن به که زیستن چو ن جانو ر پشت میله ها

آدمی را نتوان گفت آدمی با تعظیم و رضا 

نیست بندگی و بر دگی شایسته اشرف مخلوق خدا

تورج ناخدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:33  توسط تورج عاطف  | 

فر یادی ز دل
فر یادی ز دل magnify
شمارش معکوس شر و ع شد امر وز آخر ین پنجشنبه سال است فر دا آخر ین جمعه و پس فر دا آخر ین شنبه و.....
رو ز ها می گذرد و به آخر ینها ی سال 1386 می ر سیم کم کم بوی بهار همه جا را پر کر ده است صبح ز رخو ت نخو ابیدن های شامگاهی به سوی پشت بام ر فتم جائی که بهر دل پاتو قی ز گل و در خت و آلا چیق در ست کر ده ام در سکوتی دهشت بار به جائی می نگر یستم که در ماههای اخیر مهمان فرامو شی و سر ما شده بو د پیش خو دم گفتم بهتر ین استقبال از بهار سر و سامان دادن به این پاتوق است و شر و ع کر دم چند ساعتی گذ شت همه جا تمیز شد آلا چیق و گلدانها و تخت چو بی و کتری و یخچال و ...شر و ع به کاشتن چند تا بنفشه و چند تائی پامچال کر د م رز های زیبایم سلامی گر م دادند صبح بخیر گر م به من دادند آنها چو ن من اسیر بی خو ابی نبو دند چند ماهی بو د که خو ابیده بو دند و لی امروز که ساقه ها یشان را به نو ازشی مهمان می کر دم دیدم که غنچه ها خبر بیدار رزها و آمدن بهار را می دهند در ختان بید مجنو ن همسایه هم سلامی با آن چتر دل انگی سبزش داشتند مجنو ن چو ن همیشه پر شکو ه و سر در گر یبان بو د و در سکو تش صد فر یاد داشت سکو ت بید مجنو ن را پر نده ها جبر ان می کر دند و می خو اندند و چه عاشقانه نر د عشق می و ر زیدند و عشق را با هنر مو سیقی مر ور می کر دند و به آسمان نگاهی کر د م آه ز ندگی سلام
همه جا را با قلبم می دیدم همه جا با قلبم سخن گفتم و همه جا را باقلبم گوش دادم قلبم لبخند می ز د و قلبم فر یاد می ز د و سر م شیطنت می کر د باز می خو است مرا به گذ شته ها ببر د اما نمی خو است این قلب مهر بانم که اسیر سر م شوم ز ند گی ز یبا بو د بها ررا در آغوش می گر فتم نسیم بر گو نه هایم میو ز ید ز یبای و پر از طراو ت و سنگین و با و قار و من غر ق نو ازشش بو دم آسمان کمی ابری بو د اما نگین را می دیدم آن ستار ه دو ر دست را و خو ر شید خانم هم در زیر ابر ها چو ن خو ر شید خانم نقاشی های آیلیم بو د پر از لبخند و با نگاهی به من لذت بر د م هر دم می خو استم فر یاد بزنم و سر انجام فر یاد ز دم از زبان بانو فر یاد ز دم
آه ز ند گی با تمام پو چی باز از تو لبریزم
نه به فکر م که ر شته پار ه کنم
نه بر آنم کز تو بگر یزم
فر یادم چند سری را از پنجر ه ها بیر و ن آو ر د و لابد به این دیوانه همسایه خو د چند نفر ین هم فرستادند اما پامچالها و بنفشه ها و کاج ها و بوی طراو ت پشت بام و بید مجنو ن همسای و پر نده ها می دانستند که من هم چو ن آنها با این فر یاد از خو اب بیدار شده ام
بهاری شده ام
ز عشق لبریز شده ام
و.....
کاش تو هم این گونه باشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:27  توسط تورج عاطف  | 

همه را بیاز مو دم وز تو خو شترم نیامد
همه را بیاز مو دم وز تو خو شترم نیامد magnify

می چر خم در خو یشتن و خو یش می پندار م که به گو نه ای رها شو م ز ین همه سر در گمی و عصیان و اسارت ولیکن می دانم که باز در کو ره ز ند گی است که آمده ام گو ئی نو بت سو ختن است و چو ن خاصیت همه کوره ها این کو ره ز ند گی هم می سو ز اند تا ساخته شو م و یا ذو ب در این بیغو له پنهان گر دم و در این کو ره سو ختنم می اند یشم ز گذ شته و حال و به دنبال ار تباطی که این دو دو دلداده را به دلبر دیگر شان یعنی آینده و صل نمایم نمی دانم خاطر ات چگو نه چون چر خ فلک می چر خند و من به آنها می نگر م و می خند م وخنده من به خو یشتن است خنده ای که می گو ید زتو خو شتر نیامد
ز خو د خو اهی نمی گو یم اما ز خو یشتن خو د می گو یم که گو ئی تنها یار با من است بی ادعا و خموش و شاید هم ... بگذ ر یم ز دو ست و شیر ین پیامم باز پیامی ر سید و من آن را با حال خو یش بسیار نز دیک دیدم خو استم تو ناز نینم را هم سهیم کنم



همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد
چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشيدم
چو شراب سركش تو به لب و سرم نيامد
چه عجب كه در دل من گل و ياسمن بخندد
كه سمن بري لطيفي چو تو در برم نيامد
ز پيت مراد خود را دو سه روز ترك كردم
چه مراد ماند زان پس كه ميسرم نيامد
دو سه روز شاهيت را چو شدم غلام و چاكر
به جهان نماند شاهي كه چو چاكرم نيامد
خردم گفت بر پر ز مسافران گردون
چه شكسته پا نشستي كه مسافرم نيامد
چو پريد سوي بامت ز تنم كبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل كه كبوترم نيامد
چو پي كبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه هماي ماند و عنقا كه برابرم نيامد
برو اي تن پريشان تو و آن دل پشيمان
كه ز هر دو تا نرستم دل ديگرم نيامد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:27  توسط تورج عاطف  | 

زخمه ز نی بر این د ل ما
زخمه ز نی بر این د ل ما magnify
او که نام مهر جو ئی دار د چه آسان مهر آگین ما را کرد او مهر می جو ید در بسیاری از آثارش ز مهر و ز عشق و ز دلدادگی و شیدائی گفته است و هر گاه که نقاشی در قالب تصاویر سینمائی ر سم می کند می تو ان از و رای آن عینک تیره اش هم حس کر د که چگو نه آن قلب مهر جویش ز جستجوی مهر در این ر و ز گار بی مهر یها می گو ید آخر ین اثر او در کشاکش بورو کراسی ها و قو انین ممیزی دچار بی مهر ی شد و این فیلم در همه جای این دیار پهناو روجهان به نمایش آمد بجز در سینماهای کشو ر مان که جایگاه اصلی نمایش یک فیلم ایرانی از یک کار گر دان ایرانی است حکایت علی سنتو ری قهر مان فیلم چو ن حکایت فیلم سنتوری است حکایت تغییر سر نو شت بهر بی دلی و نا آگاهی است حکایت سنتو ری حکایت پسر بچه ای است که در خانه پدری از ماد ر بخاطر عشق به مو سیقی هدیه عاق گر فت درهمان خانه پدری که قلمی یافت نمی شد و هر چه بو د پو ل و تز ویر و ر یا بو د سر نو شت به گو نه ای قلم خو ر د که بجای قلم و کاغذ و دفتر نت پدر سالها بعد مجبو ر شو د سرنگ و کش و تز ریق پسر را هدیه دهد در رو ز گاری که هیچ کس ز خمه های علی را که بر سنتو ر می نو اخت و از زخمهای دل می آمد نشنیدحکایت علی سنتو ری حکایت همه سو خته دلانی بو د که به جر م دل داشتن و عاشقی مهجو ر شدند و مهجو ر ماندند حکایت عاشقی و هنر مندی و سر کو ب آن به و ضوح در لابه لای صحنه های فیلم می دیدی و تکرار عاشق کشی و نخبه کشی را به تصویر می کشید حکایتی که حتی عشق هانیه همسرش هم به او کمکی نتو انست بکند آن صحنه های تکان دهنده که بر سنتو ر ش هم نفر ین می فر ستدد و از هانیه فر ار می کند و بر رو ز گاری نفر ین می فر ستد که هنرش و عشقش و همسرش و اعتبارش و خانو اده اش را از او گرفت و او را حسرت یک جفت کفش کرد دل بزر گ او را و قتی خو د گر سنه بو د و لی گر سنگی فر اموش شدگان را فر اموش نکرد و باز انسان و هنر مند مان و نشان داد آن که هنر دارد آن است که دل دارد و آن که دل دار د نمی تو اند نگاه حسر ت ببیند نمی تو اند عاشق مر دم نباشد نمی تواند بی تو جه به دنبال منفعت خو د باشد انسان بون را با بخشش و دل بزرگ و عاشقش نشان داد بی ادعا بی حر ف و حتی تقدیر
و حکایت هجر ان و گمنامی را در پایان فیلم که
آغازی بر ای علی بو د سخت جلو ه می کر د . علی که عاشق بو د و عاشق ماند و لی ر وز گار نگذاشت عاشقی کند زندگی علی سنتو ری حسر ت و اشک بر گو نه های هر بیننده عاشق دلی مهمان می کر د حکایت همان قصه فر دو سی بزرگ بود که در روزگار غدار هنر خو ار و جادو گری ار جمند می شودبه مهر جو ئی بخاطر جستجو ئی چنین بی پیرایه در مهر و عشق و هنر در و د می فر ستم و افسوس می خو ر یم که چر ا این فیلم نتو انست اکران شو د و تحفه ای ناچیز از زبان حکیم توس که به تشر یح ر و ز گاری که علی سنتو ر ی ها ی هنر مند را این گو نه می سو ز اند می پر داز د را به او تقدیم می دارم
نهان گشت کردار فر زانگان
پراکنده گردید کام دیوانگان
هنر خو ار شد جادو ئی ار جمند
نهان راستی آشکارا گز ند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:26  توسط تورج عاطف  | 

به درد تو نیز اندیشیدم
به درد تو نیز اندیشیدم magnify
به آن مو جو د بی گناه می نگر م و پر افسوس می گو یم ترا به چه گناهی کشته اند؟ زندگی با تو زیباتر نبو د؟ ولی او هیچ نمی گو ید چه می تواند بگو ید؟ او رفته است ولی هنو ز در د و حسر ت را در چهره او می بینم .. دردهای همه ما گاه آنقدر آشکار است که چو ن این پیکرده مر ده سخت هویدا می کند غم اسرار درو ن را هدیه دار م زآن مهر بانی که غم را در چهره ام دید و بر ایم ز غم دیده دیگر پیامی فر ستاد در د من درد این است که نخو استم خو د خو اهی کنم  زمانی خو استم اما باز محکو م  شدم درد آن دگر ناز نین نگر یستن در ورای زلف یار است و دیگر مهر بانی ز حسر ت سیب حلو ا گفت وآن تنها ی تنها ز دنیای مجازی خسته است عشق کاغذی و تنها تایپ دوستت دارم را بیزار است... در دها بسیار است غمهای دلهای شکسته زیاد است هر چند نازنینی گفت دل شکسته قیمتی تر است اما دلم خو است هدیه ای که گر فته ام را با شما تقسیم کنم با هم بخو انیم شاید اند کی از این سو ز درو ن خلاصی یابیم
ی دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم كن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
اي زندگي من و توانم همه تو
جاني و دلي، دل و جانم همه تو
تو هستي من شدي، ‌از آني همه من
من نيست شدم در تو، از آنم همه تو
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل ِ بي رحم تو بيزار تر است
بگذاشتي ام، ‌غم تو مگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر است
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:22  توسط تورج عاطف  | 

هرکه شد محر م دل در حر م یار بماند
هرکه شد محر م دل در حر م یار بماند magnify
هر بامداد با طلیعه مهر آفتاب آغوش می گشایم و مهر را در یافت می کنم زآن نازنینی که در دور دست خیال بر ایم نغمه مهر می فر ستد بر ای من و ناز نین آیلیم که گو ئی چو ن انرژی است که ما را باز با ر وز گار آشتی می دهد او را تجسم می کنم هر پنجشنبه در حافظیه آنجا که عار ف عاشق آرامیده است و محفلی بر ای دلشکستگان بر پا نهاده و همه را گر د خو یش می خو اند او در میان عاشق دلانی که گوش به نغمه های مو لای عشق می کنند ز نی می شنو ند و از نی و قصه اش باز می آمو ز ند که قصه است که ز خو یشتن می گو ید و ز اصالتی که هر کدام از ما دار یم و هر چفدر نیر نگ ز نیم در و غ گو ئیم و ادعا نماییم باز به خو یشتن و ر یشه خو د باز می گر دیم آنجا که ز در خت هستیمان می گو ید در ختی که ر یشه هایمان را به ز مین و دستهایمان را رو به آسمان کشیده است همان در ختی که به انداز ه ر یشه و اصالتش رو به آسمان می ر و د همان در ختی که عشق به ز مین را چو ن عشق به آسمان می داند و ما را و اسطه این دو عشق می ساز دشاخه های در ختان را در جنگلی بکر بخاطر آو ر یم که چگو نه چو ن دستانی است که ر و به آفتاب و مهر و عشق می کنند آری بانو ز عشق می خو اند و ز عشق می گو ید و ز عشق نجو ا سر می دهد او در آن حافشیه بر ای ناخدای غمگین تفالی ز ده است خو استم شما را مهمان این تفال عاشقانه و عار فانه و بی ر یا کنم نیتی کنید و گوش به نجو ای خو اجه کنید که از میان دستهای ر و یای شیرین آمده است و به من گفته است شاید قصه و غصه شما را هم بیان کند و چاره سازد پس گوش به ندای حافظ محر م راز و شاخه نباتش کنیم

افـسر سلـطان گـل پیدا شد از طرف چمن
مـقدمـش یا رب مبارک باد بر سرو و سمـن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نـشیند هر کسی اکنون به جای خویشتـن
خاتـم جـم را بشارت ده به حسن خاتمـت
کاسـم اعـظـم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد مـعـمور باد این خانـه کز خاک درش
هر نـفـس با بوی رحـمان می‌وزد باد یمـن
شوکـت پور پـشـنـگ و تیغ عالـمـگیر او
در همـه شهـنامـه‌ها شد داستان انجمـن
خـنـگ چوگانی چرخـت رام شد در زیر زین
شـهـسوارا چون بـه میدان آمدی گویی بزن
جویبار مـلـک را آب روان شمـشیر توسـت
تو درخـت عدل بنشان بیخ بدخواهان بـکـن
بـعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشـت
خیزد از صـحرای ایذج نافـه مشـک خـتـن
گوشـه گیران انتـظار جلوه خوش می‌کنـند
برشـکـن طرف کـلاه و برقـع از رخ برفکـن
مـشورت با عقل کردم گفت حافظ می بـنوش
ساقیا می ده بـه قول مستـشار مؤ‌تـمـن
ای صـبا بر ساقی بزم اتابـک عرضـه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه‌ای بخشد بـه مـن


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:2  توسط تورج عاطف  | 

آه ! چقدر دلم می سو ز ه وقتی
می خوا نم

که دلت ز یخ ز دگی دلدادگی زمانه گر فته اما یادت رفته خو د ت بیشتر کوه یخی بودی
و قتی ز سو ختگی می گوئی اما خو د ت دل سو زا ندی
ز ریا و تز ویر و منفعت می گو ئی اما خو دت هر جا دشمن هم نفعش با نفع تو یکی شد... بگذریم
دلت سهمت را از آسمان می خو اهد اما یادت ر فته سهم رو به آسمان به اندازه ریشه ای است که در خاک کر دی
دم ز عشق ز نی اما خو د ت عشق را قصه و ر و یا و داستان تو کتابها می دانستی یادته ؟! البته قصه گو ئی که خو دش قصه اش را قبول ندارد هم یک دل سو زی دیگه بر ای منه
ز دلتنگی و تنهائی می گو ئی اما یار را با طناب بی دلی بد جو ری به دار کشیدی
تو آسمان دنبال آفتاب می گر دی و لی یاد ت ر فته خو دت کوه یخی بو دی
ز طناب دلداد گی می گو ئی اما قیچی بی مهری دست خو د ت بو د
ز ناخدا گفتی اما قلب این بینو ا طعمه کو سه های شکار چیان دل و آبرو ناخدا کر دی
دست تکان دادی زآن جزیره دو ر اما و قتی کشتی ناخدا آمد عجب سخت جای گل دو ستی نیزه دل شکن طر فش پر تاب کر دی
خو دت را شاپر ک خو اندی اما یادت رفت شاپر ک عشق دارد
و فا دارد مهر دارد دل دارد اند کی شجاعت دارد دلش بر ای آدمها و گلها ومی تپد و لی نشد
و شاید این گو نه بو د که شاپر ک تندیس شد
حالا تندیس افقی و عمو دی چه فر ق می کند آنجا که دل نباشد
آدم همان تندیسی است که هزاران آدم را به پایش قر بانی کر ده و می کنند
تندیس هم ز یبا است ظاهرش قشنگه پر از عطر حضو ر است کلی دلداده دارد و البته کلی هم سر بریده
دلم می سو ز د برای خو دم بر ای دختر کانم بخاطر همه دختران و پسران دنیا و بخاطر عشقم بخاطر آن همه ذروغ
می دانی دنیا ا ار زش این همه درو غ را نداشت سر کار خانم تندیس!
در و غگو ئی هم ره به آسمان ندارد شاید هم دارد آسمان تو شاید آنجا است که یک عالمه با آسمان ناخدا بی نوا فاصله دارد
سهم تو مهر جاو دان و مهر آسمان و گل سرخ بو د و سهم من این در د قلب و ترس و بی مهری
عیبی ندارد اما ترو خدا دست از این آسمان بد بخت بر دار که آن هم سهم تندیسها نیست یاد ت رفته تندیس ها خو دشان خدایند و صاحب آسمان و ز مین و ر و یا و و اقعیت و باو ر و تخیل و دین و کفر و استاد و راهنما و شاگر د و ر هر و و کلی هم قر بانی دارند و عاشق قربانی هستند
تندیس ها همان خدائی هستند که آسمان را هیچ می انگار ند و در یا را هیچ می انگار ند آفتاب را هیچ و عشق را هیچ ودلها را هیچ چه بر سد به یک ناخدای بی نو ا که سهمش توی این دنیا فقط یک دل عاشق بو د که آن هم شکست از دست یک تندیس شاپرک نما آه دلم می سوزه
قشنگه سر نو شت دل ناخدا و تندیس یکی است هر دو این گونه نابود می شو ند
شکستن
شکستن
شکستن البته یکی دلش و دیگری خودش هر چند دل ناخدا با خو دش فر قی هم ندارد
اینجا به هم ر سیدیم عجب رسم عجیبیه این هم یک جو ری و صله مگه نه؟
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:28  توسط تورج عاطف  | 

خواستم بگویم زرازهای نا گشوده در این دل پرزناگفته ها
خواستم بگویم که زترس و تر دید نمی توان به عشق رسید
خواستم بگویم ز بی تابی دل نتوان به عاشق دل سوخته مجالی داد
خواستم بگویم تنهائی را نه ز دل که بهر آرامش آن بر گزیدم
این دل دیگر تاوان سر کشی هایش را توان ندارد که دهد
این دل ز رویای دور خویش بس دور تر است
این دل ز وسوسه بوسه آن شاپرک می سوزد ولیکن سرکوبگر است
این دل به بهار می نگر د بهاری که عطر یار و دوست و عشق همواره می دهد
لیکن بر ای او همه چون نجوای آن سوخته دل سر گر دانی است
این دل بهر آشنا نمی گردد بهر دلدار نمی گردد این دل خود دل گم کرده است
خواست عاشق شو د بی خواسته عاشق شد
خواست دل رها کند لیک بی رهائی دل وابسته شد
خواست ناخدای آن چشمهای شاپرکی باشد
لیک شاپرک دور شد و در تمنای جستجوی خو د و آرامشش ناخدا را خاطره کرد
ناخا می نگر د که چگونه آن زرد صفحه های او که ز مر گ می گفت
حال با آبی در یائی ز انتظار می گوید
ناخدا حس می کر د دوستش دارد ولی این دل گوئی سخت دگر دل بندد
دل بسته است لیک ناخدا دیگر چشم به جزیره خوشبختی ندوخته است
گوئی دوست دارد در سرگر دانی آبی در یا غرقه شو د می در جوشان دلش را
باز بجو شاند اصلا خاکستر نشینی را عشق است ز خو اجه پر سید پیش عطارنالید
اما گوئی همه سمت آبی را نشان می دهند صفحه های آبی او نیز این گونه ناخدا مجذوب می سازد
طعم لبهای او را مزمزه می کند بوی عطر تن او را باز ز تنگنای خاطره استشمام می کند
و زیر لب می گوید
آه که دلم برایت چقدر تنگ است …
دلم برایت تنگ است شاپرکم دلم تنگ است لیک توانی برای به لنگر انداختن کشتی دل ندارم
به دریا می روم
زسوی خو د به سوی خو د می روم
زسوی خو د به سوی خو د می رومد
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:19  توسط تورج عاطف  | 

صحرای بی کران آنقدر عاشق خور شید شدند که هر گاه پای بر آنها گذاری داغ چون اشعه یار هستند تا نشان دهند که پر توی ر و ی حبیب را چگونه می تو ان به تماشا گذاشت

دریای آرام آنقدر عاشق ماه بو د که هیچ کس نیست که بتواند منکر زیبائی بیشترعکس ماه در در یا از خو د ماه باشد و این گونه در یا هم پر توی روی حبیب را چه زیبا نشان می دهد

درختان جنگ عاشق باران را دیده ای ؟ همه گو ئی دست به ثنا رو به آسمان می کنند و از مهر می خو اهند که عشق آنان را پذیر د و این گو نه است که و قتی شبنم صبحگاهی را بر بر گهای سبز می بینی گو ئی زیباترین تلطع آفتاب است این نیز جاو دانگی ار تقا معشوق در دستهای عاشق را نشان می دهد

بر فهای بالای کو ه عاشق بر فهای دامنه می شو ند تا آفتاب مجالی به آنان می دهد آب می شو ند تا در رو د خانه پای کو ه به هم بپیوندند آنجا هم عاشقی راه برای و صال را می یابد

زیر آسمان ابری با شو ق به دنبال باران می گر دیم تا ببار د و صو ر ت و دستهایمان را بی اختیار سمت خو د کشد و لبخندی ز عشق و سپاس به آسمانی ز نیم که عشق را به ما هدیه داده است و هیچ کس آنقدر بی سلیقه نیست که از خیس شدن زیر باران خشمگین شود

پرنده در عکس خو د در بر که می نگر د شادمان ز عشقی که آن را یافته است هیچ کس به او و ساده دلیش نمی خندد مهم عاشقی است ور نه احوال معشوق را سنجیدن چه حاصلی دارد

بیا عاشق هم باشیم بی بهانه بی دیدار و بی ادعا و بی تو قع فقط بهر هم عشق دهیم نه در پی حساب کردن و نه در پی حساب دادن باشیم عاشق باشیم آزاد و ر ها و بخشنده تا به هم پیو ندیم حتی اگر در خیال باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:13  توسط تورج عاطف  | 

گاهی وقتها دلتنگی ها بد گونه توی ذهن و دست و قلم رژه می رو دو دلت می خو اهد فر یاد بکشی اما ناله می کنی دلت می خو اهد گر یه کنی ولی قهقهه عصبی می زنی دلت می خو اهد شعر بگو ئی که... توی این دلتنگی ها یک دو ستی آمد دو ست که نه یک مهر بان یاری که خیلی ناز نینه از آن انسانهای که آدم فکر می کند چه کر ده که خدا این گونه پاداش دو ستی با او را داده است می گفتم توی همین دلتنگی ها یم بود که بر ایم یک شعر فر ستاد و گفت قصه تو ئه ناخدا من هم که خو اندم دیدم قصه خیلی ها است و آن را به همه آنهائی دو ستشان دارم تقدیم می کنم خیلی قشنگه حتی اگر اهل شعر نباشی به یک بار خو اندنش می ارزه پس تقدیم به تو

قصه خود را بگفتم دوش با فرزانه ای

گفت باور می ندارم من چنین افسانه ای

 

از درونم بر زبان راندم من اسرار مگوی

گفت یا مستی برادر جان و یا دیوانه ای

 

چون گرفتم دامنش را تا مرا چیزی دهد

گفت بگشا چشم تا بینی که خود شاهانه ای

 

گفتمش یک جرعه ام زآن می بده خندیدوگفت

جام بر کف داری و حیران پی میخانه ای

 

گرد او چرخی زدم تا ناگهان دستم گرفت

گفت من شمعم ولیکن تو مگر پروانه ای

 

گفتمش بیگانه ام آری ولی دیوانه ام

گرد خود چرخی زد و گفتا که کو بیگانه ای

 

گفتمش گر نیستم بیگانه آخر این ز چیست ؟

گفت گنجی در نهان داری ولی ویرانه ای

 

آهی از دل برکشیدم اشکم از دیده چکید

سیل اشک ازدیده اش بر خاک شد سیلانه ای

 

در میان موج و طوفان هستی ام بر باد رفت

تا که در آن بحر دیدم کشتی علیانه ای

 

چون درآن کشتی شدم درگوش من آهسته گفت

نیک بنگر تا ببینی با چه کس همخانه ای

 

من در آن کشتی ندیدم جز که نور ایزدی

« گشت این پس مانده اندرعشق او پیشانه ای»

 

سیل رفت وموج رفت ومرغ طوفان نیزرفت

یار رفت و یاد ماند و در دلم دردانه ای
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:24  توسط تورج عاطف  | 

به تو می گو یم اگر به عکسهایم روزی نگریستی آن چشمهای غمگینم ترا مردد کرد اگر به حر فهایم روزی با دیده ترخواندی آنها را تو همات پدر ی خو اندی اگر قلب بیمارم را ماحصل عشق و رزیم دانستی اگر خو استی لحظه ای شک به عشق کنی از من بشنو ای ناز نین عشقم
عشق ممکن است در د داشته باشد اما در مانش هم در خو د عشق است
عشق غم دارد اما شادی بی عشق بی معنا چو ن قهقهه دیوانه مستی است
عشق سختی دارد اما این را بدان که بی هیچ ز حمت تنها هیچ را به دست می آوری
عشق تنهائی هم دارد آری خوب خو اندی بی معشو ق هم می تو ان عاشق او شد
اگر معشو ق رفت این را بدان که عشق نخو اهد رفت
اگر معشو ق نتوانست بماند عشق ماندنی است
اگر عشق به تو دیر رسید بگذار جاو دانه عشق بماند
اگر عشق با اخم و گله همراه شد چو ن لباسی سفید است که لک گر فته است
بدان عشق شکست نمی خو ر د عشق دل نمی شکند عشق در و غ نمی گو ید و عشق مال همه کس و همه چیز هست
نگذار عشق را قطعه قطعه کنند نگذار عشق را با معیار ز مان بر ایت معنا کنند
نگذار عشق را تعریفی بغیر عشق داشته باشد
نگذار نو ر را تار یکی و شاد مانی را غم و آزادی را اسارت به نام عشق دانند
بگذار این دل را بهر هیچ نخو اهی که نبخشی
بگذار عاشق باشی و عاشق ز ند گی کنی
عشق جسمانی است عشق رو حانی است عشق به همه است حتی آنهائی که از تو متنفر شدند
چو ن عاشقها همیشه ببخش و ببخش و ببخش
عشق می تواند بی و صل باشد عشق باید بی تو قع باشد
عشق باید بهر آن چشمهائی که اشکها را پشت دیوار غرور پنهان می کند باشد
 عشق می تواند بر ای آن دور دست نا دسترس
عشق بر ای آن لبخندی که خساست می کند بهر دیدار ما باش
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:2  توسط تورج عاطف  | 

باز به درد آمد این آشنای دور....

آن که گاه و بیگانه می ز ند به در د بی عاری و لیکن این گاه و بیگاهها اندک و درد آن طولانی است قلبم را می گو یم باز به درد آمد این آشنا ز آشنائی هائی که همه را دو ست داشتم و باز حس و داع به سراغم آمد وداع ز زندگی نه بلکه و داع از اندک دلتنگی که از دو ر و نز دیک به سراغم گاه و بیگاه آید وبر این قلب رنجو ر چنگ می زند قلب بیمار چه سخت خو د را به من تحمیل کند قلبی که آنقدر رنجو ر و بیمار است که حتی صاحبش را از پیش کشی آن به یار خجل می سازد قلبی که ز دلتنگی ها ز بی مهر یهای رو ز گار این گو نه نالان در رو ز گار نه چندان آشنا با پیری شده است و من باز به این اندیشه می رو م که چگو نه این تنیده های غم را زین پاره قلب نالان دور سازم . نمی دانم شاید هم این تلاش هم تنها دردی بیشتر بر ای قلبم باشد قلبی که بر ای عشق تپید بر ای عشق رنجید و بر ای عشق نالان ز درد شبانه ها ی مختلف بو ده است اما نالان ز ین در د نیستم آن پیله هایم غمبار ترس و نگر انی بو د که مرا در این سالها رنجاند و می ر نجاند غمها را فر و بر دم زآنها شکایت ندارم ز بی مهر یها هم گله ای نکر د م و لی می اندیشم که چرا باید در د قلب این گونه مرا آزارد ؟ من که در این قلب نه گله و نه شکایت و نه نفر ین انباشته ام هر چه در این قلب بو د بهر دو ست و یار و عشق و مهر و وابستگیها بو د پس چرا این ز یبا واژگان در این اجتماع به یک باره درد شدند و ر نج می دهند و من هیچ نتوانم که گو یم ؟ چرا در پس عشق بازی چنین ز یبا جای آرامش درد مهمان من شد؟ چرا در پس ترانه های زیبا نفر ین شو م مر گ را به چشم دیدم ؟ چرا در در گاه بهار زندگانی رو به درد و رنج می کنم ؟ این در یائی را چقدر می شناختم ؟ هیچ و هیچ شاید در یائی دلی به معنای قلبی پر در د است که آری این گونه باید باشد که در در یا هر چه در غو ر است گو هر است و در دل عاشق هر چه که درد در انتها است باز گنج دلدادگی به آن صنم است نمی دانم درد مرا سخت می آزارد یا بهره ای که از بخشیدنها و عاشق بو دنها و دعای بهر یاران هجران هدیه نمو ده ام این گونه است ؟ نمی دانم سهم من چیست و لی هر چه که باشد باز عاشق خواهم بود
باز به رو یای عشق بازی خو اهم ر فت
و باز او را صدا می ز نم
شاید این بار قلب پر دردم تحمل نکند اما درد قلب بهتر از قلب بی دل اس
این را می دانم
می دانم
و می دانم
ولی قلبم تحمل خواهد داشت که باز عشق و یار را بیند؟
نمی دانم
نمی دانم
این درد شاید قلبم را بیازارد اما رو حم را هرگز
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:54  توسط تورج عاطف  | 

گفت ناخدا عشق شاه کلید می خواهد و من این گو نه جو اب دادم

در بر هو ت ر و زهای تنهائی ز عشق گفتم پنداشت ز هوس می گویم ز وصل گفتم باز پنداشت ز خو یشتن می گو یم ز بی مهری یار گفتم باز در آن تلاطم مرا به هوس رانی محکو م نمو د اما من ز عشق گفتم بی ادعا بی انتها و بی شک بی توقع که عشق این گو نه است ز عشق و طنازی ما را ر ضایت یار بس بو د آرامشش در این رو زگار تاررو شنیهایم بو د

مرا خو ن بار کرد گر اشکی بر گو نه اش نشست

مرا خو ن دل بو د گر غمی بر قلب او گر د افشانی نمود

بهر اوهمه جا من باز او شدو آن لبخندی که زآن چشمها برق می زد ودیر بازیاست که آنها نمی بینم مرا بس بو دوهست

مرا کافی که اندکی او را خندانم حتی اگر لحظه ای باشد لحظه ای که تر س را خجل ز عاشقی ناخدا کنم

همین هم مرا کافی می نمو د اما گو ئی این نفر ین شو م طعنه بر همه جا سخت سایه افکنده است که باور نکرد زین گو نه بو د که بر موج در یا نوشتم

گر یاری بو د حتی خو د را خاکی دانست بر ای من کل عالم بود

گر طنازی بو د مرا تصور آن طناز یارم نیز کافی بود

گر شهوتی پر شراره یاری شد که مرا با بوسه او آشنا ساز د مرا جاو دانه شادمانه بود

اگر مست شدم نه بهر مستی می که مستی رخ یاری بود

گر دیوانه گشتم حدیث مجنو نی من بهر آن لیلی که سایه او سرو الهه ای بود

و هر چه بو د

سرو الهه ای بود

سرو الهه ای بود

او سرو الهه ای بود

کلید عشقم او شد

شاه کلید عشق گم شد
 رنگ بوی شو ر و سماع کورشد
 لیک افسانه ما همچنان  هر دیار ی پر گو ش
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:23  توسط تورج عاطف  | 

روزگاری به گونه دیگر نفس می کشیدم و می اندیشیدم که ز ندگی می کنم روز مر گی من با دو یدن بهر لقمه ای نان و فخر فر و شی بهر نان در آو ر دن بو د روز گارم چو ن دیگران خانه ای که نه شاید قفسی که در آن رنگ ر یا سخت درو غ می گفت خو د را صمیمیت معر فی می کر د و دفتری و چند ر فیقی که همه بهر دغدغه نان بساط رفاقت را پهن کر ده بو دیم آنجا هم نو ع دیگری از قفس بود همواره می گذشت و رفت و آمد ما بین این دو قفس هم قسمت سوم ز ندگیم شد فکر می کر دم عاقلم و می اندیشیدم که بزرگ شده ام بزرگ؟ آن رو ز ها چقدر سن را مهم می دانستم و بزرگی را در تو همات ریاضی با تار یخ تو لدم تعبیر می کردم این گونه بو د که در سه گانه قفس خانه و قفس دفتر و رفت و آمد بین این دو قفس را زیستن نام دادم اما طوفانی وزید طو فانی که نخست سخت مهیب و بعد بنا به قانو ن طبیعت عادی تر از عادی شد همه چیز عو ض شد اندکی شاعر شد م و خو د را عاشق نامیدم و بعد به یک باره باز نو ع دیگری از عاقلی را بر خو د تحمیل کر د یکی از همین عاقلی ها که همه دار یم سمفو نی از تو جیه و این نیز بگذر د را ر دیف کر د م بهر عشق و بهر شعر و بهر... بگذریم این بگذر یم گفتن هم یاد گار آن روز گار است اما حالا شاعری را دو ست دارم و چند تو هم شاعرانه نو شته و می نو یسم و عاشقی را هم پیشه کر د م عاشقی که ز پی عشق می دو م اما من هر چه می دو م عشق را بزرگتر و دو ر تر می بینم و سو مین تغییر این است که دیگر در قفس نیستم آری عاقلی را رها و ره به دیوانگی ز دم دیوانگی را مشق می کنم و می نگار م و شاید تو آشنا آنها را خو انده ایی و گو ئی این در یایی دیوانه بهر چی و که می نگارد؟ سوال نکن دیوانه شو بیا چو ن من سوار بر اسب سیاه و آماده به صف رندان زن بیا بگو

نفر ین بر عاقلی

نفر ین بر عاقلی

دیوانه شدم ؟ نمی دانم اما هر چه که هست آن را پنهان نمی کنم نمی خو اهم باز قفسی بر ای خو یشتن سازم مبهوت می نگر م به آن ترانه های عاشقانه و تنها می نگر م نمی دانم چه بر من گذشته است این در و ن خسته ام کی از خو اب بیدار می شو د
نمی دانم
نمی دانم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:44  توسط تورج عاطف  | 

مستی شبانه آغاز شد من و آسمان و ماه و مستی و نمی دانم ز می شبانه این گو نه مست می گر د م و یا این که مستی دوائی بهر رهائی از هشیاری یکنو اخت روز گارم است به آینه می نگر م صو ر تکی عجیب با لبخندی سخت مضحک مرا آماج خو د قرار می دهد می خندد به من در حالیکه دوست داشتم این لبخند را به صو ر ت او می ز د م او که در زیر باران لبخند های تصنعی اندک و اخمهای بیشمار صو ر ت دور و بسیار دو ر از منی است که سخت او را علی رغم هجران حس می کنم و می بو یم و لمس می کنم و در ژرفای عشق شبانه و عشق بازی های رو یائییم در بر می گیرم آسمان مهتابی چه سخت به من نهیب می زند گو ئی با تمام ستار گانش به آغوش خالیم می خندد به منی که سر فر و بسته در رو یاهای نیمه شی مستانه خو د هستم نمی دانم ز مستی می و یا مستی عشق است اما هر چه که هست این حس گرما مرا به اوج می برد این اوج تصنعی مرا سخت به و جد می آو رد و در این اوج به خیالاتم پناه می بر م خیالاتی که شیر ین و لی سخت غیر قابل دسترس است اما مهم دسترس بو دن و غیر دسترس بو دن نیست مهم دو ری و نز دیکی نیست مهم بودن است حتی با خو د و ر و یاهایم این نیز مرا به و جدی دیوانه کننده و شاید مالیخو لیائی می بر د نمی دانم مر ز ها گم شده است عاقلی چیست؟ مالی خو لیائی شد ن کدام است ؟ بر ایم اهمیتی ندارد دو ست دار م غر قه در رو یا باشم و به یاد نیاو ر م که آیا به و اقع طعم بو سه های او را حس می کند و یا این یک رو یا است چه فر قی می کند بو سه ر و یائی او یا دیدن ر و یای بو سه او ؟ رویا می بینم و شاید این رو یا است که مرا همچنان در در یای چنین طو فانی ز ند گی ر و زمره به قهقهه می اندازد و می خند م و باز نمی دانم ز مستی می است و یا مستی عشق است سالها است که همو اره مستی من آغازی بر ای عشق بازی بو د در عشق بازی خو د آگاهی به هیچ چیز نمی خو استم او را مرا و ما را بر ایم مهم بو د و حالا که او ر و یائی است و ما را هم افسانه ای می دانم باز در من بو دنم دو ست دار م مست گر م و این مستی مرا سخت خوش آیند است دلم دیوانگی می خو اهد دل می خو اهد بدو ن بیم سر بز ن به جنگل بلند سبز بی خیالی سر به کوه رها و غو طه در در یای خو د باختگی شو م دلم آن نفس را می خو اهد دلم بو سه بی خبر دلم وسو سه انتظار او دلم هم آغوشی بی درنگ و مستی عاشقانه می خو اهد دلم رهائی خو اهد و عطر گیسوی او دلم طعم خفتن بعد از یک هم آغوشی فر یاد م ز یاد ر فتن باو ر دیوانگی است
دلم ز ین همه عاقلی سخت گر فت دلم هشیاری نمی خو اهد مستی مرا در آغوش گیر دلم می خو اهد قدم زدنم ز یر باران دلم می خو اهد بهر گر مای او آغوش گیر م تن سر دش را دلم یک بو سه در شب تار دلم یک هم آغوشی دیوانه وار...
مستی به دادم برس
مستی به دادم برس
مستی به دادم برس

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:26  توسط تورج عاطف  | 

در در یای ز ند گانی می خرامد این نو ای دلداد گی های من حتی با سکو تی که بار ها بر ایم نجو ا می کر د که سر شار از نا گفته ها است پیش می تاز م عاشقانه بی انقطاع بهر آن ک شاید ه در ساحلی دو ر دست او را بیابم در ساحلی که ز سکو ت سر شار از نا گفته هایش دور گشته و هیچ فانوس در یائی را نمی بیند می خر امم بی پر و ا در عطش عشق بازی شبانه در ساحلی که شنهای آن بعد از ر هائی از گر مای آفتاب ر و زانه حال باید پذیرای تن خسته و ملتهب ز هجران هم آغوشی ما باشد می خر امم بهر بو سه ای که از لبهای تشنه اش در یغم کر ده اند نفس و نفس می ز نم در سمفو نی چنین و هم انگیز نفسهای منقطع که یاد آور اتاقی نیمه تار یک است که پر ده هایش ما را ز آسمان جدامیکرد اما در آن هم آغوشی تا بی نهایت دگچه کسی آسمان و آفتابی را طلب می کرد؟ آفتابی جائی در آن اتاق نداشت شاید هم همه جا آفتابی بود آری این گو نه هر دو آفتابی بو دیم هر دو تشنه و هر دو بی تاب و هر دو همچنان در عشق و عطش عشق و رزی می سو ختیم و می سو ز اندیم و.... می سو زیم پس چه نیاز به آفتاب است؟ می خرامد کشتی دلداد گی من در این آبهای ز ند گی و در جستجوی جزیره ای است که همواره آرزو ی آن را می کر دیم جائی که من باشم و او و خدا جائی که فقط ما هست یکی شدن هست یکی شدنی که آرزوی جدائی در آن نیست نمی دانیم در این هم آغوشی کدام "او "است و کدام "من "است چه فر قی می کند دیو انه و عر ق ریزان و نفسهای منقطع عطر او و لمس پوستش و صدای نیاز ... چه کسی دنبال آفتاب خو اهد گشت؟ همه چیز " ما" است هیچ کس نمی تو اند ما را جدا کند کدامین جزیره او را خو اهم یافت و بوسه ای از لبهای دو خته اش بر بایم و دیگر نگذار م هیچ چیز جز بو سه من لبهای او را بدو ز د کدامین جزیره ؟ خسته و سر گر دان و لی پر امید هر چند و اهی شاید به دنبال آن بو سه آخر آن عشق بازی جاو دانه خو اهم گشت تا مرز دیوانگی تا مر ز جنو ن ز سر عشق و نیاز
کدامین جزیره
می خرامم
می خرامم
می خرامم در این در یای بی کران
او را خو اهم یافت؟
نمی دانم
نمی دانم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:5  توسط تورج عاطف  | 

خسته ام و سرم گیجم می رود...
سر گیجه دار م ز ین همه سکون ز ین همه تکرار و ز ین همه بی معنائی نمی دانم به کدامین عبارت دل خو ش کنم انتخاب من کدامین خو اهد بو د از کدامین بیشتر فرار می کنم و شاید هم نمی دانم از کدامین بیشتر می ر نجم و کدامین را بیشتر در خیالم مز مزه می کنم ؟ نمی دانم از نفر ت می تر سم و یا این که از ترس نفر ت دارم ؟ نمی دانم عطر گیسوان او را در یک رو یای نیمه شب باور کنم و یا که آن را از یاد بر م ؟ نمی دانم او سهم من نیست و یا این که من سهم او نخو اهد بو د ؟ نمی دانم سهم چیست ؟ کدامین سهم ؟ چه کسی این سهم را تقسیم کر د؟ کجا و کی این سهم تقسیم شد که من نبو دم ؟ سهم عطر گیسوان او چه کسی به آن دگری داد که حتی نمی تو اند چیزی را بو کند که اگر قاد ر بو د هیچگاه چنین گل سر خی را در گلخانه فرامو شی و بی اعتنائی رها نمی کرد نمی دانم چرا نباید گیسو ان او با نفسهای من جابه جا گر دند؟ نمی دانم چرا سهمی از لبهای او نصیب من نیست ؟ نمی دانم حال که محکو م به دو ری از او هستم چرا باز باید شاهد خشکی لبهای طالب بو سه او باشم ؟ نمی دانم که چرا طعم بو سه را از یاد نبر ده ایم ؟ نمی دانم که چرا نمی دانم ؟سر گیجه دار م تنها آن چه مرا ز ین سکون ر ها می ساز د ر و یای او است ر و یائی که هنو ز می بینم ر و یای آن که هر گز ندیده ام اما آرام بخش شبهای بی قر اری دو ری از او ست کجاست نسیم در یا که به صو ر ت ناخدا اند کی نو ازش ر ساند ؟کجاست حس لذت مو هایم در لابه لای انگشتان او ؟ سر گیجه دار م ز ین سکو ت و ر خو ت و سکو ن سر گیجه دارم خسته از بازی سر نو شت خسته از بازی واژگان بی رحم خسته از قرار داد های قلابی و نفر ت از قانو ن جناز ه ها که می گو ید او از آن او است بهر آن دفتر چه منگو له دار یکه جز اقیانو سی از خطو ط کج و معو ج چیزی در "آن نمی بینی خسته از در سایه بو د ن خسته از حذ ف شدن جاو دانگیم خسته از نصایح پو شالی خسته از اخلاق سراسر راهنما به سوی بی اخلاقی و خسته از بی اخلاقی که تعهدی به اسم عشق مخفیانه می دهد خسته ام از تنهائی ها خسته از بستری سر د و خالی وتحمل شریکی در بستر از سر اجبار خسته ام از دو ری خسته ام از این همه نفر ت خسته ام از این همه ترس خسته ام از این همه دروغ
خسته ام
خسته ام
خسته ام


+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:1  توسط تورج عاطف  |