تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
رسم هجران زمستانه بد گو نه تکراری شده و گو ئی زمستانهای سفید با سیاه پوشی ما اندکی  آرام می گیرد زمستان دگرشد دگر نازنینی زما جدا شد. نمی خواهم مر ثیه بخو انم نمی خو اهم چو ن دگر ان ز غمها و دلتنگی ها سخن گویم اما نمی دانم راز این زمستان زیبا چیست گو ئی در زمستان هرچه بهاری است باید پر کشد شاید بر ای آغاز بهاری دگر اما این هم نو عی دل خوشی ز سر بغض نیست؟ در زمستان مادر بزر گ پر مهر م را از دست دادم 15 سال زآن روزگار می گذر د در زمستان دو سال پیش دائی محمو دم هم پر کشید در زمستان معشوق هم رفت و حالا باز در زمستان خاله شرافت را تنها در قاب عکس همراه با روبان سیاه می توانم ببینم. نمی دانم راز این زمستان دلتنگی ها و جدائی ها چیست؟ هر سال تا آن هنگام که بوی بهار می نوازد مشام ناخدا را ناگه گلی ز باغ زندگیم پژمرده می شو د و امروز هم گو ئی رسم ناخو شایند ز مستانها بار دگر به سراغم آمد زمستان را طعنه نمی ز نم دوست ندار م مر ثیه سرائی کنم اما در چهره مادر امر و ز غم وفقط غم را می دیدم ترس وجو دم را فرا گر فته است آیا روزی چو ن پسرخاله ها من نیز حسرت می کشم ؟ نمی توانم به آن فکر کنم دلم گر فته است و باز به این اندیشم که زندگی آنقدر کو تاه است که اگر آن را جز به عشق گذرانیم جز حسر ت و افسوس هیچ نخواهیم داشت دوست دارم در مرگ خاله ز زندگی گو یم ز زندگی بر ای بسیاری که مردگی و رو زمرگی را به آغوش گرفته اند تا زندگی کنند زترس مرده ایم ز ترس زیستن را از یاد بر ده ایم ترنم ما جز کور شو و کر شو و لال شو چیست؟امروز روز عشق بود نمی خو اهم ز مرگ سخن گویم هر سال در سپندارمذگان به یاد خاله خو اهم افتاد به عشق به او می اندیشم به خاطراتش به بوی او که نز دیک تر ین بوی به بوی ماد ر است به یاد او به یاد دائی می افتم به یاد عاشقها و عشق می افتم امشب دلم تنگ است اما پر ز عشق است به خاطرات می اندیشم حتی در زیر سمفو نی غم بار اشکهای ماد ر و ناله های خو د م دو ست ندار م با او و داع کنم و و داع نخو اهم کر د یاد او را در دل و ذهن نگاه خو اهم داشت بدعت تازه ای در زمستانهای پر هجرم می گذر م با مر گ و یا زندگی عزیزانم با هجر و یا و صل عشقم دیگر هر گز و داع نخو اهم کرد نمی دانم چرا اما ندای سهراب سخت دلم را امر و ز همراهی می کند

تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد

......................... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:22  توسط تورج عاطف  | 

مي‌ستاييم اين زمين را، مي‌ستاييم آن آسمان را، مي‌ستاييم روان‌هاي جانوران سودمند را، مي‌ستاييم روان‌هاي مردان پيرو راستي را، مي‌ستاييم روان‌هاي زنان پيرو راستي را، در هر سرزميني كه زاده شده باشند، مردان و زناني كه براي پيروزي آيين راستي، كوشيده‌اند، مي‌كوشند و خواهند كوشيد» (اوستا، فروردين‌يشت، بند 153 و 154)

. باز به بهانه عشق ز عشق خو اهم گفت ز عشقی که امر وز را ر وز دگری می ساز د امر وز ر و زی است که در پهنای تار یخ ایران پر افتخار ما ز مین مظهر بالند گی و ر ستن و تو لد که ز ن را به آن و بر ای آن به حق نامیده اند به آسمان یعنی مر د پیو ند داده می شو د آری امر و ز پیو ند عشق مابین ز مین و آسمان است امرو ز را ر وز دلداد گی نیز نام داده اند و همه بهر این است که بدانیم عشق خو د ز ند گی است و بی عشق زندگی و جو د ندار د پس بیاییم به گو نه دگر بیاندیشم به گو نه دگر ز عشق سخن رانیم و این دلهای گر فته را بار دگر با عشق جلای دگری دهیم بیاییم ز مام میهن همان ز مین فر ا بگیریم که چگو نه می بخشدو رشد می دهد ز اصالت صحبت کنیم ز اصالتی که در ز مین است که هر چه در اوست به ما محصو ل دهد و به قو ل سعدی ز باران آن چه در خو د دارد را ر شد و نمو می دهد و عر ضه می دار د که ز باران محصو لی فر ا خو ر ز مین ر شد خو اهد نمو د و باران یاور است که اصالت ز مین را نماید
باران که در لطافت طبعش حر فی نیست
در بو ستان لاله ر وید و در بیابان خس
آری مام میهن را قدر نهیم در دلش مهر بکاریم بیاییم در دل تمامی بانو ایرانی و آر یائی مهر بکار یم و تو ای مر د بدان که نام پدر آسمانی را از دیر باز بر آسمان نهادند ز یرا جایگاه مر د را در آسمان دانستند باید لطیف باشی باید پر مهر باشی و چو ن باران بباری چو ن باران بحشنده باش چو ن باران ببخش و چو ن باران ز آلو د گی تهی باش آری ز مین بی آسمان و آسمان بی ز مین هر گز تو لدی ندارند پس بیایم به یاد پدرانمان ز ماد ر ان یاد کنیم بیاییم بار دیگر دلها را ز اتحاد و یکی شدن پر کنیم و به گو نه دگر بیاندیشیم و بر ماست که چه بانو و چه مر د به این باو ر ر سیم که بی هم نمی تو ان زیست و تو لد یافت

امر وز ۲۹ بهمن و یا ۱۸ فو ر یه رو ز عشق است سپندار مد گان و یا اسپندار مد گان رو زی است که ایرانیان بخاطر ز مین جشن می گر فتند ز مینی که دهنده عشق و نعمت است و چو ن مادری به تمام فر زندانش بر کت می دهد و از این رو آن را با عشق مقایسه می کنند بیاییم در رو ز عشق به خو د آییم همه ما عاطفه های زیادی در اطرافمان دار یم بیایم از عاطفه هایمان برای عاطفه ها خر ج کنیم ما مر دان به خو د آییم بیاییم ثابت کنیم بر خلاف نظر ز نده یاد فر و غ فر خزاد هنو ز در میانمان می تو ان مهر جاو دان پیدا کرد بیاییم ما ز نان همان مظهر عشق و دلدادگی باشیم بیاییم ما مر دان و ز نان در کنار هم و ز یر سایه خالق عشق با تمام و جو د عشق بو ر زیم

اسپندار مذگان تقدیمتان


Tags: | Edit Tags
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:9  توسط تورج عاطف  | 

زشب تنهائی ها به سپیدی کاغذ ها پناه بر دم
ز سر خی زبان پر عشقم به سیاهی جو هر پناه بر دم
ز حسرت گر مای نفس او بر سر شانه هابه اشک داغم پناه بردم
ز سکوت کلام عشق او در یغ به آه و ناله حسرت پناه بر دم

روز گار سختی است همه ز تنهائی به جان آمده سر به عشق که نه به جنگ گذاشته ایم جنگ در هر جائی که می تو ان جنگید آنقدر کینه بستیم و ادامه دادیم د که از یاد بر ده ایم رو زگاری در دیار آد میان صلح و عشق و مهر و و فا بو د.امرو ز جنگ ما بر سر رو ز عشق است رو ز عشق را هم بهانه ای بر ای جنگیدن قرار داده ایم . بر خی ایرانی و دیگران را اجنبی شمر ده و آوار طعنه و تحقیر را بر سر آنان ز ده ایم که ای اجنبی چر ا عشق خار جی ؟طعنه جالبی است عشق مگر ایرانی و خار جی دارد ؟ چه فر ق می کند عشق همان عشق است مگر قرار است مولانا و حافظ و عطار را به جر م ایرانی بو دن تکفیر کنند ؟ مگر شکسپیر و آن ز یبا تر نمهای رو مئو و ژو لیت و هاملت و اتو لو را باید به دو ر ریخت ؟ چه فر قی می کند مهم بهانه ای است به اسم عشق که هر کدام به آن ز تنهائی ها پناه بر ده ایم .این عشق دگر چه بهانه بی جائی بر ای شر و ع جنگ دگری است گو ئی خسته نشدیم پنداشته ایم که تنهائی ها و دل شکستنها بر ایمان کافی بو ده است اما چنین نیست همان اقلیم خو د و تنهائی ها را هر رو ز گستره تر از دیر و ز کر ده ایم کم ز عشق آسمانی و ز مینی تکفیر شده ایم ؟ کم از عشق و ترس مر ده ایم ؟ حالا کو چکتر ین بهانه حتی ساختگی بهر خو د فر یبی و دگر فر یبی را هم آماج حملات و دشمنی ها می کنیم می گو یم چه فر ق دار د هر رو ز عشق است چه فر قی دار د و النتین و سپندار مذگان و....؟ همه ز عشق هستند؟ چه فر ق دار د که ز شکسپیر و یا حافظ گو ییم ؟ چه فر ق دارد که به بهانه عشق چند ساعتی را آرام با شاخه گلی و قطعه شعری و شیر ین شکو لاتی حتی به ظاهر بگذرانیم ؟فر یاد ز دیم هر دقیقه عشق است قبو ل نشد باز فغان کنیم که به هیم بهانه های و النتیان و سپندار مذ گان و شب یلد ا و چهار شنبه سو ری و... و عده دیدار با یار ز نیم باز اسیر جنگ هفتاد و د و ملت شدیم افسوس ز زبان عاشق می گو یم و فر یاد ز نم
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چو ن ندیدند حقیقت ره افسانه ز دند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:42  توسط تورج عاطف  | 

چند ساعنی مانده است و باز خو اهیم گفت باز والنتاین ر سید… 19 سال پیش بو د که بر ای او لین بار با این واژه آشنا شدم مدت ز مان ز یادی نبو د که سر بازی را در هنگامه جنگ تمام کر ده بو دم و بر ای ادامه تحصیل عاز م ار و پا شدم  من که از سر ز مینی می آمد م که در آتش جنگ و بغض و مر گ می سو خت نا گهان در قاره سبز بهانه ای به نام ر و ز  و النتاین را بر ای عشق و ر زیدن مشاهده کر د م و چه سخت یکه خو ر د م  ر و زی بر ای عشق ؟ و این گو نه بو د که سخت دلباخته و اسیر جو انی و هم ر نگ جماعت شد ن من نیز و النتاین گو یان  هر آشنای و نا آشنائی را با ر زی کو چک مهمان و بو سه باران !کر دم  چند سال بعد که به ایران بر گشتم والنتاین هنو ز در ایران جای نیافتاد ه بو د جز چند کارت پستال فر و شی در خیابان و یلا  هیچ کجا کار ت و النتاین نمی فر و خت و من نیز در آن هنگامه چقدر سختی کشید م تا به یار آن ر و ز گار م ز و النتاین و ر و ز عشق گو یم و عجیب بو د که یار هم چو ن من شگفت ز ده شد که ر و زی را به نام عشق نام گذاری کر ده اند  سالها گذ شت و ر و د اینتر نت و ماهو ار ه و اقعه جهانی و النتاین را به سر ز مینی که هنر نز د آن می دانستند آور د در سر ز مین هنر نز د آنها خبری ز هنر عشق نبود؟ و این گو نه و النتیان  به فار سی هم نو شته شد دیگر همه جا صحبت ز والنتاین و امپراتو ر رو می خو ن خو اری که عاشق را به قصد هجر می کشد و و النتاین کشیش را به جر م و صل هلاک کر د  به شد ت ر و اج پیدا کرد و این گو نه بو د که ناگهان بر خی به دنبال نسخه ایرانی و النتاین ر فتند و به گو نه ای ر وز عشق را سعی کر دند با اسناد و مدار ک و فر شته های باستانی به ایرانیان نسبت دهند از دید من این کار لز و می نداشت همه ایرانیان را مر د می ز عشق و مهر می شناسند مگر  امپر اتو ر بزر گ ایران کو ر وش کبیر خو د فر مانر و ای عشق و آز ادی نبو د ؟ مگر معجز ه پیامبر بزر گ ایران زرتشت لبخند و مهر نیست ؟ مگر دلداد گی های شهر زاد و معجز ه عشق او که سلطانش را از یک خو نخوار دجال به عاشقی دلدار تبدیل کر د را نشنیده بو دیم ؟قصه شیر ین و فر هاد و بیژن و منیژه و ویس و رامین و زال و ر و دابه و سهر اب و گرد آفر ید و… را نشنیده بو دیم ؟ حافظ و عطار و نظامی و سعدی و مو لانا و سهراب و اخو ان ثالث و فر و غ فر خزاد و احمد  شاملو …. را نداشتیم ؟ مگر یلدا با انار سر خ و سیب قر مز و غز لهای حافظ مال ایران و دلداده هایش نبود؟پس نیازی نبو د که بگو ئیم همو اره عاشقی و دلداد گی ز فر هنگ غنی این مر ز و بوم نشات گر فته است؟انمی دانم چرا باید در روز عشق و همبستگی باز ز جدائی ها و ” من” و ” رو ز عشق من ” سخن راند؟اما  گو ئی لاز م بو د فرز ندان آر یائی آن دلداد گان گو ئی به خو اب رفته بو د ند عشق و دلدادگی در این ر وز گار عجب کالای نایابی شده است که حالا به بهانه و النتاین باید عشق بو ر زیم ؟آری این گونه بو د و صد افسو س کسانی که در این ر و ز ها بیشتر در نقش دلداد گی هستند در فر دای و النتاین ز دل سوزانندگی بیشترین سهم را دار ندو… نمی خو اهم ز دلتنگی بگو یم در بیستمین سالگر د آشنائی با و النتاین می خو اهم چند عهد عاشقانه با همه مهر بانانی که به خانه قلمی ناخدا می آیند بکنم  می خو اهم همه باهم این عهد را ببندیم عهد هائی که سخت نیستند اما نیاز به دل عاشق ز روی حقیقت و نه ر یا دارد عهد های  ناخدا در این سالها این بو ده است

1/ عهد می بند م که بعد از و النتاین هم عاشق باشم و عاشق بمانم حتی اگر عشق مر ا سخت به آز مو ن بگیر د آز مو نهای مقاو مت و شجاعت و سخت کو شی و دل دادگی بر سر راهم آمد عاشق بمانم

2/ عهد می بندم که هر گز باو ر نکنم که عشق شکست می خو ر د و در عشق شکست می خو رم عشق هیچگاه شکننده و شکست دهنده نیست

3/ عهد می بند م که  عشق را هیچگاه با تر س و حساد ت و در و غ و ر یا یکسان نکنم هیچگاه نگذار م  این عو امل به عشق من صدمه زنند

4/ عهد بند م که عشق را بخاطر عشق پاس دارم و بدانم عشق جاری است و جاری خو اهد ماند

5/ عهد ببند ک که عشق پایانی ندارد و اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است

6/ عهد ببند م که عشق را همو ار ه  با همر اهی ایمان و امید به کار بر م و بدانم اگر عاشقم پس باید امید داشته باشم و ایمان به صحت و در ستی آن داشته باشم

7/ عهد ببند م که هر گز فکر نکنم که ایزد مهر مر ا و عشقم و وجو د م را تنها گذار د و ره به سو ئی بر د که در راستای خو شبختیم نیست

هفت گانه نو شتم که هفت را هم نشانی ز خو شبختی دانسته اند و آن را نثار عشق بزر گم دخترم آیلی و همه کسانی که می دانند از ته دل دو ستشان داشته و دار م و خو اهم داشت  خو اهم کرد دسته گلی به انداز ه تمامی بو ستانهای ر ز نثار شما

تقدیم باعشق

ناخدا تورج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:35  توسط تورج عاطف  | 

شاید دیگر مرا نشناسی

شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما
همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا
یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزوئی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیائی. و همیشه این را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا
.......ما گم شدیم و خدا را گم کردیم
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله ی
:خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو
از دلت شروع کن

شاید دوباره همدیگر را پیدا کردی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:9  توسط تورج عاطف  | 

طلو ع
ز سوزش انگشتانم که نام تر ا نگاشت فهمیدم
ز سو زش اشکی که ز چشمانم به یاد تو فتاد فهیمدم
ز طعم شو ر آن گر یان هجر تو بو د که فهمیدم
ز لمس قاب تصویر تو بو د که فهمیدم
ز نو ر حضو ر ت در چشمهایم بو د که فهمیدم
نمی دانم زکجا و لی عشق را همه با تو بو د که فهمیدم

غروب
گذ شت رو ز گار و ز هجر تو بو د که غم را فهمیدم
ز ترس تو بو د که پر ز تهی شدن را فهمیدم
ز قول و قرار تو با بیگانگان بو د که پیمان شکنی را فهمیدم
ز سخت ساده اندگاری تو بو د که سست ماندگاری را فهمیدم
ز در و غ و نیاز و زبونی سمت ستمگر بو د که ر یا را فهمیدم
و ز ریا بو د که سخت و چه بد و تلخ نفر ت را فهمیدم

شب یا طلوع؟
ز نفر ت سمت عاشق کشی نر فتم و بخشیدن را فهمیدم
ز بخشیدن بو د که مهر ایزد دانا را فهمیدم
ز مهر نه مر گ عشق و باو ر جاو دان زندگانیش را فهمیدم
ز جاو دانگی عشق بو د که عشق را فهمیدم
ز عشق بو د که آن اند و ه نگاه را فهمیدم
زآن اندو ه نگاه بو د که غم شکوه اش را فهمیدم
ز در ک شکوه هایش بو د که لبخند ش را فهمیدم
ز لبخندش شد که غر و ب بی شب و ر سیدن به روز را فهمیدم

طلوع
آری فهمیدم که ز دل خو ر دن دل شکن نشود حاصل و فهمیدم
که این گونه  بیابان خالی ز سر اب وامید و عشق و ایمان را باز فهمیدم
ناخدا
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط تورج عاطف  | 

any-given-sunday2.jpg

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

با یار آشنا سخن آشنا بگو

حافظ

” اگر تنها باشی همو ار ه خو اهی مر د اگر با دگری باشی و تیمی در ست کنی همو اره ز نده خو اهی ماند که ز نده بخاطر عشقی که به او داری و او هم به تو دارد . عشقی که باعث می شو د تو همه چیز را به پای او بر یزی و خو دت را بر ای او و زیستنش قر بانی کنی و او هم این کار را بر ای تو خو اهد کر د عشقی که در تیم شدن هست هر گز در تنهائی نیست عشقی که باعث می شو د همه یکی و این یکی عشق به همه ما دهد و پیروزی این گونه پیروزی است”این بخشی از سخنر انی آل پاچینو هنر پیشه معر و ف آمر یکائی است که با آن چهره خشن و صدائی بس خشن تر در صحنه ای که در فیلم در ر ختکن یک تیم فوتبال آمر یکائی که نقش سر مر بیگری آن را بر عهده گر فته به شاگر دانش می ز ند و عشق و با هم بو دن را عامل اصلی حیات و پیروزی می داند شاید جالب باشد که بدانیم ساز نده این فیلم* کسی بجز الیو ر استو ن کار گر دان معر و ف آمر یکائی نیست که شهرت عمده اش به و اسطه ساختن فیلمهای بزر گ جنجالی در مو ر د جنگ ویتنام و … است و چند صحنه ای بعنو ان یک گزار شگر ایفای نقش می کندشنیدن سخن عشق از زبان آل پلچینو و با آن مخاطبین(بازیکنان فو تبال آمریکائی)که هر یک با اندامهای بسیار و ر زیده و چهره های خشن نمایشی از بی رحمی را به تصویر می کشند در شبانگاه پنچشنبه برایم بسیار زیبا بو د و این مسئله را تکرار کر د ادعای عشق با عشق ورزی بسیار متفاو ت است می تو ان عاشق شد و عاشق ماند و بی ادعا عاشقانه ز ند گی کر د در طول فیلم ار تباط عاطفی سر مر بی تیم (آل پاچینو) با شاگر دانش بی نظیر بو د در مو ر د این ار تباط و سخنر انی آل پاچینو این نکته را متذکر می شو م که آن سخنرانی آل پاچینو که از هم دلی و ساختن یک تیم و دادن افتخار بر ای همه تیم و گر فتن تمامی جر مها بر خو یشتن که از سوی سر مر بی تیم انجام می شد بعنو ان یکی از منابع مدیر ت و مربیگری صحیح تیمها استفاده و آموزش داده می شو د و قتی به این فیلم نگاه می کر د م و می دیدم که استو ن و آل پاچینو و … چگونه با خشن تر ین ابزار عشق را به تصویر می کشم بی اختیار تاسف بر ای خو د مان خو ر د م به این اند یشید م که داستان یکی شدن و بهر هم سو ارتقارا عطار بر ایمان در داستان سی مر غ به تصویر نکشید ؟ مگر مو لانا در شعر معر و فی که از آن تمبری در آمر یکا منتشر شد نسرود

پس ز بان را خو د محر می دگر است

هم دلی از هم ز بانی خوش تر است

مگر زعشق و دلدادن و سو ختن ” من ” و تبدیل به ” ما ” کم در تار یخ و اد بیات ما گفته شده است؟ پس چرا این گو نه پر ز مد عیان را می بینیم ؟گفتن دوست دار م و عاشقت هستم را بی دغدغه پر در و غ گو یند و آسان دل می شکنند و بی مهری می کنند و بعد همه چیز را به سر نو شت بی نو ا نسبت می دهند؟ اما کجا است کسی که پیمان شکن نباشد؟ کجا است دلداری که بهر دلباختن اگر دل نباخت لا اقل دل نشکند حداقل بد نگو ید و تقصیر را به گر دن عاشق نیاندازد؟ حر ف بسیار است نمی خو اهم زیاد گو یم شامگاه پنچشنبه مرا آل پاچینو و استو ن بسیار پر عشق کر دند و این بیت حافظ را مجددا تایید کر دند که

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

از هر زبان که می شنوی نا مکرر است

پر عشق و ز عشق باشیم

*(any given sunday)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:28  توسط تورج عاطف  | 

لاف عشق و گله از یار ز هی لاف در و غ

عشق بازان چنین مستحق هجرانند

روز گاری است. چند سالی است که داعیه ر وز عشق به ایران هم ر سیده است. داستان و النتاین آن کشیش ر و می که به دو ر از چشم امپر اتو ر جنگ افر وز دلداده ها را مخفیانه پیوند می داد و سر انجام جان بر سر دلدادگان گذاشت تبدیل به حماسه " والنتاین " شده است و هر سال میلو نها نفر در سراسر دنیا ز عشق حداقل در این ر وز صحبت می کنند از سوی دگر عده ای هم دنبال ورژن ایرانی آن ر فتند و صحبت از سپندمندگار و... شده است بهانه ای است جای بسی خو شحالی است و در این میانه عده ای هم طعنه ز نان گویند که همه این حر فها بی جا است و هر رو ز را عشق رو ز نامیم در این هم حر فی نیست اما امروز خواندم کسی ز عشق و و النتیان سخن گفت و در آخر گفت " مر گ بر تمامی کسانی که از در نامر دی آمدند و تنها کلامی عاشقانه داشتند" عجیب است؟پیش خو د گفتم در هنگامه عشق و ندای عشق و صحبت عشق و دلداد گی و والنتیان این کلمه مرگ بر ... از کجا آمد؟ اگر مدعی عشق هستیم پس چرا ز مر گ سخن گفتیم ؟ شاید این هم نو عی ضد عشق در هنگامه ادعای عشق است ؟ نمی دانم اما هر چه که هست این نکته مهم است که می توانیم هر لحظه عاشق نباشیم می تو انیم تمام ر و ز های خدا ز عشق در افسانه ها سخن ر انیم می تو انیم عاشقان را مشتی شکم سیر بنامیم و به همراه خدا بیامرز مادر بزر گم که می گفت "گر سنگی نکشیده تا عاشقی یادش بر و د " شویم اما اگر می خو اهیم ادای عاشقی را در بیاو ر یم حداقل چند لحظه ای بیاندیشیم .به این بیاندیشیم که اگر می خو اهیم در و النتاین دی با ر سم از ما بهتران رمانتیک شو یم پس چه احتیاجی است ز مر گ بگو ییم ؟ اگر عشق را مسخره می کنیم در و النتاین هم این گو نه باشیم و عشق را در یک جعبه شوکولات و یک رز کادو پیچی و هدیه ای ز ریا و تز ویر نبینیم بیاییم جنگ ایرانی و ضد ایرانی بو دن بر کلام عشق نداشته باشیم که اگر این گونه است خو د " عشق " او لین بهانه است ز یرا که کلمه عر بی است که نخست از " عشقه " یعنی گیاهی که چو ن انگل است و ظاهر ز یبائی دارد اما به هر گیاهی بچسبد را نابو د می کند بگوییم . اما به و اقع اصل مو ضو ع این نیست اصل مو ضو ع این است که به هر بهانه ای شر و ع به کو بیدن یار و عشق نکنیم اصل داستان این است که آدم عاشق کسی نیست که گو شه گیر باشد و از دنیا و اطرافش هیچ خبری نداشته باشد اصل مطلب این است که اگر کسی نخو است کار ی کند که به حر مت و آبر و حیثیت معشوقش صدمه ز ند به او لقب بی عشق ندهیم . عاشق ماندن را بیشتر از عاشق شدن قدر بنهیم . عاشقی را نه در کلام که در عمل و از روی در ک و خر د و انسانیت نشان دهیم . عاشقی را کالائی شخصی ندانیم و به هر بهانه نفع شخصی و تر س و تو همات دلی را نشکینم . عاشق اگر بو دیم و ادعای آن را با شعار نکنیم . دم از حافظ و مو لانا و عطار و فر و غ فر خزاد نز نیم و بعد مز و رانه هر چه عشق و عاشقی است را به گور بسپار یم و عاشق اگر بو دیم حتی اگر معشو ق بد تر ین دانستند حداقل احترامش را نگاه دار یم و... والنتاین ز یبا است ر و ز عشق قشنگ است ز کلام عشق گفتن هم با اهمیت است ولی تمام والنتاین و عشق ورزی به عاشق شدن نیست عاشق ماندن اصلی است که کمتر به یاد دار یم و بی محابا لاف عشق می ز نیم و گله ز روز گار می کنیم افسوس
ما قصه سکند ر و دارا نخو اندیم
ز ما جز حکایت مهر و و فا مپرس
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:2  توسط تورج عاطف  | 

دوستی می گفت ساده نو شتن دلیل ساده بو دن نیست و من هم خو استم ز سخت و مشکلی ساده بنو یسم......

می دانی دلم از صبح گر فت نه دیگر نمی خو اهم از دلتنگی بگویم صبح دیدم که ز پلهای شکسته او ز پلهائی که باعث می شو د تمام راهها بسته شو ند تمام و صال ها تبدیل به هجر شو ند و مرا به به دیوانگی کشاند و من هم پیش خو دم گفتم که راستی چرا همه راهها بسته شده است؟ همه این پلها را چه کسی به زیر رو د خانه ز ند گی برد ؟ اصلا چرا پلها رفت ؟ چرا جاده های بی امتداد جدائی همچنان طولانی و بدو ن تقاطع ادامه دارد ؟ وقتی از او پر سیدم گفت نمی دانم وقتی خواستم تقاطعی بز نم جواب آمد تو واقعا دیو انه ای گفتم من دیو انه ام ؟ بر ای چی ؟ بر ای این که خو استم تو این ز مستان یک حر فی زده باشم توی این زمستان سر د فقط خو استم از آن دور های خیلی دو ر دستی تکان دهم؟ ولی تو حاضر نیستی خواستی تو دیار عاقلها باشی همان دیار عاقلی که همه خو شحالند بهر خو د سو زی ماو...دلم خیلی تنگ شده است توی این ز مستان سر د دلم یک مقدار دیو انگی می خو است یک چند قدمی قدم ز دن خیلی دیو انگیه؟ دلم دیدن یک لبخند نز دیکش را می خو است این دیو انگیه ؟ دلم می خو است هر دو در یک لحظه به آسمان ابر ی نگاه کنیم به یاد آن رو ز گار نه چندان قدیم که مهر مان آنقدر زیاد بو د که هر ابر ی را محو و آفتابی می کر د دلم شنیدن یک صدای خنده اش را می خواست این دیو انگیه ؟ دلم می خو است آنقدر ار زش داشتم که حداقل بی خداحافظی نمی رفت ؟ دلم می خو است که... ولش کن لابد همه آنها دیو انگیه؟
نمی دانم چه بگو یم دیگر دیو انه نخو اهم شد اما می پر سم گله از پلهای شکسته را ز رو ز گار باید کر د ؟ گله از نبو د تقاطعها باید کرد؟ گله از دو جاده مو ازیمان باید کرد؟ترا نمی دانم اما من گله نمی کنم هر کسی دوست دارد توی جاده ای که احساس خو بی به او می دهد حر کت کند و تو می خو اهی که جاده تو مو ازی جاده من باشد پس تو در جاده عاقلی خو د ت باش مرا در جاده دیو انگیم سرزنش نکن روز گار بیچاره هم این بار به واقع بی تقصیر است جاده های موازی هر گز تقاطع ندارند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط تورج عاطف  | 

چه گله ای است؟ magnify
گله ای ندار م ز چه گله کنم ؟ ز ر سم عاشق کشی؟ نه این ر سم که ز دیر باز بو ده است مگر عاشق کشان را کسی باز پر سید که چرا این گونه کشی زار؟ چه کسی بایدندای حق طلبی زندد؟ همان عاشقان سوخته ز بیداد معشوق؟که عاشقان را هیچگاه ز معشوق گله ای نیست حتی گر عتابی با ما داشته باشند و قدحی با ر قیب چرا گله کنیم؟
زآنجا که رسم عاشق کشی تست
با رقیب قدحی کش و با من عتاب کن
ما ز عتاب نهراسیم و دعا کنیم که شاید ز ره دعا به یزدان عشق ما را پاسخی باشد
حافظ وصال می طلبد ز راه دعا
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
نمی دانم حتی دگر به و صل هم نیاندیشم شاید همان دلدادگی را وصل باشد که چنین باشد که اگر وصل تنها طر ف عشق بو د که همه عاشق می شدند و این گونه است که بی تمنا ز یار و بی تو قع ز او هر صبح بر خیز م و شراب دلباختگی سر کشم و ز زبان حافظ فر یاد ز نم
صبح است قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زآن پیش که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
اما نیک می دانم که این فر یاد من در فر یاد های ترس و قهر زو د محو می شو د چاره چیست ؟ چه می توان کر د ؟ گله ز یار توان زد حال به قهر است و به قهر این روزگار مگر گله ای می توان داشت ما را جز دعا به همان قبله ای که هست چه چاره توان کر د ؟ پس با یاد او و بوی او و مهر او ر و به سوی قبله ای عاشقان کنیم و گوییم
گبر و تر سا و مسلمان هرکس در دین خو یش
قبله دارند و ما زیبا نگاری خو یش
آری زیبا نگار خو یش را دعا می کنیم
گر چه دو ست به چیزی نمی خرد ما را
به دنیائی مفر و شیم موئی ز سر دوست
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:25  توسط تورج عاطف  | 

بیا به در یا بر ویم
بیا به در یا بر ویم magnify
عشق آسان می نمو د اول ولی افتاد مشکلها

از دیر باز عشق را چو ن رفتن به در یا تشبیه کرده اند و بسیاری خو د عشق را در یا و شاید در یا را خو د عشق نامیدند . و این گونه است که بسیاری از شاعران هنگامی که ز عشق خو استه اند که بگو یند رو به در یا نهادند و از غو طه وری در در یا دم ز ده اند در این باره این شعر سعدی است که ز غر قه شدن و ر فتن به داخل آب سخن می گو ید و مخاطب را به ز دن به کام نهنگ تشویق می نماید
سعدیا بر لب در یا در دانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر طلبی کامی
و این گونه می خواهد که به در یا ز نیم و همه می دانیم ر فتن به در یا آسان است و بیرو ن آمدن ز آن کار هر کس نیست که اگر این گونه نبود حافظ ز آسان گیری و عشق ورزی به راحتی بدست آور دن و این طر ز تفکر این گونه ایراد نمی گرفت
بس آسان می نمو د اول غم در یا به بوی سود
غلط کردم که یک طوفان به صد گوهر نمی ارزد
و یا
شب تار یک و بیم مو ج و چنین گر دابی حایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها
آری رفتن به در یای عشق سخت است و ماند ن در آن کار هر کس نیست که اگر این گو نه نبو د خواجه نمی گفت
بحری است بحر عشق هیچش کرانه نیست
آنجا جز آن که سر بسپر ند چاره نیست
سخن ز عشق و عشق ورزی آسان است و لی در عمل است که عاشق همان عاشق می شود
گر از ر و به ر و شیر و از پشت سر شمشیر
نه عاشق است که اندیشه ز خطر دارد
سعی ندار م تکراری گو یم اما عاشقی را این گونه باید بو د شاید در روزگار ما عاشقی را این گونه تصور نمی توان کر د بر خی عاشقی را کاری محض دیوانگان می نامند و بر خی دیگر دیوانگی را عاشقی نام نهاده اند اما اگر عقل را در تضاد با عشق دانستند به مفهو م نادانی همزاد با عشق بودن نیست در این روزگار حر ف بسیار است حر فهای تکراری و حر فهائی که ز تقلید است و مقلدان بی کم و کاستی زآن سخن می گو یند اما می گو یم هر کدام باید خو د حر ف خو د را ز اند یشه و تحلیل خود ز نیم و به دنبال حر ف عوام نباشیم
باد خو ر و غم مخو ر و پند مقلد مشنو
اعتبار سخن عام چه خو اهد بودن
اعتبار عشق خو د و حر ف خو د را به سخن عام ندهیم بر خی نفی عشق کنند که خو د را در ز مره عاقلان جا زنند اما این بند است که طعمه نکو نامی را بر ای اسیرانش پهن می کند
ای عاشق سر گر دان در بند نکو نامی
تا درد نیاشامی زین درد نیارامی
چگونه داد ز عشق می توان داد بی آن که عاشق شد؟ چگونه می توان ز عشق دم گر فت بی آن که باز دم عشق داشت ؟ چگونه می توان فقط ادعا کر د؟ چگونه می توان یافت آنچه که به واقع عشق است ؟ نه دیوانگی و نه در بند نکو نامی ؟ بر خی ز ما دم می ز نیم که عشق را نفی کنیم تا به دنبال آرامش رویم کدامین آرامش ؟ بر خی دیگر دیوانگی را پیشه می کنیم که نام شوریده دل به مادهند کدام عاشق دیوانه دیده اید؟آیا مولانا دیوانه بو د ؟ حافظ ز دیوانگی از نو ع بی خر دی سخن گفت ؟ آیا فر و غ فر خزاد که بر دامانش آتش عشقی ز بانه می کشید ز دیوانگی تنها سخن گفت ؟نه هیچکدام ؟ در یای عشق صد طوفان دارد باید چو ن ناخدائی بدانیم هم با ذهن خو د و هم با دل خو د ره به در یا ز نیم
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غر قه گشتند و نگشتند به آب آلوده
می توان غر قه گشت و به آب آلوده نشد؟ عاشقی چنین باد
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط تورج عاطف  | 

دلم هواي سفر دارد magnify

آمده بودم که زعشق گويم و ز عشق بشنوم و در اين وادي گفتم و شنيدم و خواستم که همگان بگو يند ولي گو يا زمانه به گو نه اي است که هيچ هنر جز رنجاندن ز دستم بر نمي ؟آيد به شاپر ک گفتم خواستم که ترس را زاو دور سازم اما گو ئي ترس را بيشتر از هجر او را مي آزارد و من زرنجي که او زترس مي کشد سخت مي رنجم و زين گونه است که دلتنگي به سراغم مي آيد که چرا او را آزرده کنم ؟پس به اين مي انديشم که شايد بايد به گونه دگر بود

ز نسيم صبحگاهي خواهم که ر ساند پيامي و او طعنه ز نان مرا گو يد ناخدا وراي آرامش تو فراسوي هفت در ياي زنهار است؟ و من مي گو يم که مرا زترس نگو و لي ز رنج خواهم شنيد نمي خواهم رنج شکستن دلي را تحمل کند در وادي من شکسته دلي مي خر ند و فروختن شکسته دل در قامت من نيست اما او باز طعنه زنان ز مر داب و نه زدر يا گو يد و از اين رو است که به اين مي انديشم که شايد به گونه دگر بايد بود

روزها ئي بسيار گذشتند و بسياري زدو ستان ز من رنجيدند و گفتند که چرا نمي آئي ؟ چرا غر قه در آب نمي شوي ؟ رنجيده خاطراني که مرا نپسنديدند زيرا ندانستند که باري جهت نمي خواهم نام عشق بر هر رابطه دهم ولي به عشق معتقدم ليک نمي خواهم زعشق تنها سخن رانم که حافظم به من گفت " سخن عشق نه آن است که آيد به دهان ساقيا پيش آر پياله و مر همي نه بر اين دل ريش"اما نپذيرفتند و من انديشه مي کنم که نرنجانم دگر

حال باز زعشق مي گو يم و دگر نمي خواهم به گذشته انديشم ولي تنهائي را بر مي گزينم زيرا که نيست دلم در تکاپوي يار که مي خو اهم عشق را بر اي تنها عشق دوست داشته باشم نمي خواهم که عشق من ترس دهد نمي خواهم ترس من بيشتر از عشق به من باشد نمي خواهم ز طعنه دوستان دلشان رنجد نمي خواهم طعنه زنند مرا ناخدائي با هذيانهاي بي انتها گو يند از اين رو بدرود مي گو يم و ره به سفر بندم واز تمامي مي خواهم که اگر زمن دلتنگي آمد مرا بخشند زشاپرک دگر هيچ نخواهم مي روم تا دگر نهراسد باز هم ز عشق خواهم گفت ولي مي خواهم ناخداي تنها باشم نه بهر ترس که بهر رنج ديگران مي خواهم اين گونه شوم و اينجا اين بيت را را بر ايشان ترنم مي کنم

دل هوشمند بايد که به دلبري بسپاري

که چون قبله ات باشد به زآن که خود پرستي

من زطعنه و رنج دادن وترساندن خسته شدم مي رو م زعشق براي تنها عشق خواهم گفت بدرود

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:57  توسط تورج عاطف  | 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
حافظ
سالها می نگاشتم و لی شاید در عر صه وب نو یسی تاز ه کار باشم و قدمت نو شته های من در وب بلاگم حدو دا یک سال البته نه در وادی تخصصیم ( ورزشی) است در طی این یک سال ز عشق اندیشه داشتم و نگاشتم . ز عشق با توجه به اندک ذهنی که دارم و قلم شکسته ای که در دستهای ناتو ان زدانش و در کم داشت نو شتم و می نو یسم . ادعائی نداشته و ندار م خو د را ناخدا نامیدم نه ز بهر جدائی از خدا که همو اره خالق عشق را رهبر و راهنمای خو د دانستم و سعی با توجه به تو ان اندکم کر دم که ز او گو یم و از او مدد جو یم که راه حقیقت رسیدن به او را عشق دانستم و بر این باور دل بستم که همه ز عشق آمدیم و بهر عشق زیستن باید کنیم و سر انجام بهر و صال معشوق به سمت وادی عشق رویم و بس
نشان اهل خدا عاشقی است خو د دار
که در نزد مشایخ ندیدم این نشان
اگر حر فی زدم و گله ای کر دم نه بهر ادعا بو د و نه ز رنجاندن یار خواستم بگو یم اگر "تنها ناخدا"خود را نامیدم چو ن نتوانستم و شاید جسارت نکر دم که خو د را ناخدا عاشق نامم که اگر این گونه می نامیدم دگر زتنهائی نمی تو انستم بگویم و ناخدا تنها شدم و لی هر گز مرا تنها و جدا از او نبود هر دم ز دن زمهر او بو د و هر کلام حتی باطعم قهرباز به عشق او تبدیل به ذکر و دعائی شد که بهرخوشبختی و سلامتیش زدم ز پیمان شکنی اگر گفتم بهر زمانه سخن راندم ز دل شکستگی گفتم باز گله نکر دم که گله ز دل شکستگی در مذهب عاشقی سخت طنز گونه است هر کدام خو شد لی را می جو ئیم و دل شکستگی همه دار یم و لی می گوییم عشق ورزی را به فردا نکنیم امروز را در یابیم چو ن آن شعر خواجه
حافظتکیه بر ایام سهوست و خطا
من چرا عشق امروز به فردا فکنم
مایه خوش دلی آنجاست که دلدارآنجاست
می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
و باز می گو یم اگر زدر د بیشتر و از غم گفتم چاره ای نبو د و بهر خود نمائی نبوده است که روزگار ما را این گونه تر نمی قسمت کر د و اگر در این بلاگ زغم بیش از شادی گفتم بهر آرامش خو د و دیگر شکسته دلان نه بهر خودآرائی بوددکه گفت مرا
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:49  توسط تورج عاطف  | 

سالی چند پیش تر نمی را ز مز مه کر دم چند سالی که گو ئی همین لحظه بو د و ز یاد هم دو ر نیست همین لحظه هست مگر بدو ن عشق  ز مان و مکان معنائی دارد ؟ دو ست ندارم شعار دهم از چند جمله ای که دو و صف او گفته بو دم می نو یسم او که خفته فر یادم را بیدار کر د و حال باز به عشق او " بانویم "دو باره خفته فر یادم را یاد کردم ...

                                                خفته فر یاد

آنگه که دیدمش فهمیده ام غنچه ای در شو ر زار زندگی باز می کند

دانستمی این نو گلم رازی آتشین در دل شکو فا می کند

دل را بگفتم هان !باز آسان نباز ای بی و فا

پاسخ دادم آن افسو ن چشم است که ما را هدایت می کند

دست را محکم گر فتم تا یاو ر شو د از برای پو شش این راز ما

بی نو ا می لر زد در نز د او راز دل آشکارا می کند

چشمها را خیره دو ز م بر ز مین تا ناگه نگر دد آشکار زار احو المان

بی حیا نتو اند خیر ه به یار او هم راز دیده پنهان نی کند

صد تکه ای که گفته ای قلب من است بی آبر و !آشفته می تپد دم به دم

گو ئی این پاره پاره هم این گو نه یار را یاد می کند

پر سی چر ا زر د ر خ شده ای ای آشنا!!؟

گفتمت از برای او ست که بینم چه ز و د بیگانه ای را هم سنگ آشنا می کند

بار الهی!

ز ین شکسته دل و دست لر زان و ز رد ر و یم نبر دم شکو ه ای

آنچه من را  عذاب است کین خفته فر یاد در سکو ت دیگر چه با ما می کند ؟

 

دیگر نگران خفته فر یاد نیستم چه اهمیتی دارد که چه بر سر م خو اهد آمد مهم نیست آن آشنا خفته فر یادم را بیدار کر د و حالا و...

دو ست دارم تو را ای خفته فر یاد   دست لر زان و ز ر د ر وی  فدای آن که قلب بی نو ا برایش می تپد دم به دم  عشق بی مر ز  عشق که عشق است چه با جو ر و چه با لطف معشو ق این نیز در س دیگری است

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط تورج عاطف  | 

در پایان روز و در هنگامه آرامیدن شبانه آیلی و من باز هم طاقت دوری ز هم حتی در او قات خو اب را ندار یم . اما پاره ای او قات آنقدر خستگی بر من چیره می شو د که نمی توانم آخر ین خو استه او در پایان شب یعنی خو اندن قصه را با طیب خاطر انجام دهم اما یک نگاه زآن چشمان  بی همتای سیاه دخترم مرا تسلیم می کند و بار دیگر به قصه شبی دیگر خوش آمد می گو ئیم. نمی دانم  شب گذ شته چه اتفاقی افتاده بو د اما بعد از آن که قصه را تمام کر د م آیلی به من گفت " بابائی عاشقتم مطمئن باش من ترا رها نخو اهم کرد" عجیب بو د سخنی این چنین از کو د کی هفت ساله و نیمه بر ایم هم بهت آو ر و هم دلپذیر و شاید اند کی هم غم انگیز بو د . بهت آور از آن جهت که در عمرم کمتر کسی این گو نه تو انسته به در و ن من نفو ذ کند و پر ده ز نقاب چهره ام بر دارد  و لی آیلی غم را شناخته بو د خو شحال که به آر زو یم یعنی نز دیکی رو حمان به هم بسیار نز دیک و غمگین از این که دختر م چگو نه این غم را در سیمای پدر دیده که سعی کر ده با کلمات شیرینش دلداریم دهد او را بو سید م و سپاس از او خالق پر عشقش کر دم و به فکر رفتم اندیشیدن در تو در توی  در و نم بخشی دیگر ز گذران شبهای ناخدا گو نه ام است به این اند یشید م که چرا این گونه غمگینم ؟ روز گار برای بسیاری این گو نه هست در جهانی پر ز ادعا می تو ان بسیار یافت دل شکستن ها را و مهجو ر  بو دنها را جو اب مهر را با بی مهری دادنها را تر س را پاسخ عشق دادنها را پس چرا این گو نه غمگینم که دختر ک هفت سال و نیم من هم غم را این گو نه ز سیمای پدر باز شناخته است؟ چاره نیست غم را بر ای عاشقان چاره ای جز تحمیل نیست  که حافظ گفته است
آشنایان ره عشق گرم خو ن بخو رند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
ما نیز شکایت نکنیم  که شکیت زمعشوق و یا هر مخلوقی نتوان نمود به غم اندیشید م و با خو د م عهد کر دم اند کی آرام گیر م  و به  پیمان و عهد  شکستن  او نیاندیشم سخت بود اماعهد شکنی او باید رنج به  در دانه ام دهد که عشق به لبخندی هر چند کم رنگ ز من دارد ؟ پس خشم را آرام کر د م او را ز سر بیرو ن کر دم خو استم که باز هم او را ببخشم که بخشیده ام و هر گز شکایتی زاو نکرده ام اما باز هم به در گاه عاشق بهر آرامشش دعا کردم  و او را یاد کر دم به نیکی هر چند که پیمان بشکست آرام شدم و سوی  عاشق  شیراز حافظ رفتم شاید او نیز شاهدم بو د که اگر نبو د دیشب با این شعر آرامم نمی کرد
دردم زعشق و در مان نیز هم
دل فدای او شد جان نیز هم
یاد باد آن که به قصد خو ن ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
و او را یاد کر دم به نیکی و خیر به چهره آیلیم نگریستم او در خو اب دگر اخم نمی کر د بو سه ای بر رخ خندانش کردم
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:2  توسط تورج عاطف  | 

بر ف باز آمد و باز بر ایمان تر نمی زبخشش آسمان می کند به آسمان بنگر آنجا همان جائی است که هر گاه دلمان ز ز مینی و ز مینیان گر فت با حسر ت نگاه می کنیم. گو ئی آسمان مهربانی هایش تمام نمی شود. و بر استی این گو نه است و امر وز باز هم با بر ف در سی دیگری به ما می دهد. در غبار گر م آلو د و در ورای مه آلو د گیها که به آسمان می ر و د در تنگدستی ز مین و ز مینیان به آسمان او این گنبد کبود تنها می بخشد . مه سوزانده رو به آسمان می ر و دو سوزان مه پر ز کینه و آلو د گیها خو اهان تیره کردن اوست ولی آسمان تمامی این ابرها در آغوش می گیر د آرامی می کند و با سر د کر د نشان آنها را می بخشد و به تر نم بار انی به ما هشدار می دهد باران که می آید هیچ کدام باو ر نمی کنیم که این همان مه داغی است که ز ز مین پر زآلو دگی به آسمان ر فت و چنین پر طراوت به ز مین باز گشت اما باز ز مین و ز مینیان پر ز کینه بر ای آسمان مه می فر ستند پر ز غبار و آلو دگی و سوزاننده و لی آسمان آرام می کند می بخشد و آنقدر سرد می کند و بخشنده است که همه آن آلو د گیها شادی می شو ند بر کت می گر دند و با بر فی پر ز پاکی به ز مین باز می گر دند و هیچ کدام نمی اندیشیم که این سخاوت آسمان از بهر چیست؟ او چرا می بخشد؟ مگر ما جز مه سوزان پر کینه و سر تاسر ز آلو د گی چه به او داده ایم که او پاسخی چنین ز یبا و پاک به ما می دهد؟ می دانم سخت است باو ر او ولی آسمان به دنبال معامله ای سر تاسر سو د بر ای ز مینیان است او می بخشد تا ما زمینیان شاید لحظه ای به خو د آییم گو ئیم ما قاصریم ز بخشندگی به تو ای آسمان اما دیدیم و حس کر دیم بخشندگی ترا و عشق بی کرانت را اگر نمی تو انیم به تو عشق دهیم حداقل دلی پر عشق خو اهیم داشت ولی گو ئی نمی بینیم و شاید هم خو د آنقدر در مه هستیم که چشمی بر ای دیدن بر ایمان نمانده است که اگر بو د عشق را می دیدم و خدا را می دیدم و خانه خدا را هم می دیدم که حافظ این گو نه بر ایمان تر سیم کرد

جلوه برمن مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
چه می تو ان کرد ؟ هر کس به گونه ای می بیند ؟ شاید بر خی خاری در کنار گل سرخ می بینند و لعن و نغرینش کنند و عده ای هم گل سرخی در کنار خاری دیده و تحسین می کنند اما آسمانی ها هم گل و هم خار را بهر خالق و عشق تسبیح می کنند بیاییم ببینیم ز این بر ف در س گیریم ببخشیم و عشق ور زیم و نفر ت و کینه و ترس را به دور انداز یم و روز گار مان را پر ز نشانه های عشق کنیم بر ف می بار د آسمانی ها آسمانی باشید

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:3  توسط تورج عاطف  | 

042010b.jpg

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

گفتی من توان عشق ترا ندارم پس بدرو د ای ناخدای خوش خیال و عاشق دل که در روزگار با تو توان کرد آن چه خواهان دل ماست و من باز گله نکم و باز بی اشک لبخندی ساده لوحانه زنم . بارها لبخندی خونین تر از اشک زده ام عجیب است آشنا؟ اما ترا خواهشی دارم . شاپرک مرا این گونه سخت نرنجان. من گفته ام ز زبان حافظ که دل توان چشم پوشیدن از مو ئی زتو نیست

گرچه دوست به چیزی نمی خرد مارا

به دنیائی مفروشم مو ئی ز سر دوست

اما مهر بان مرا با واژگان بازی نیست. من خود آشنای با واژگانم اما دل را ندارد که با واژگان بازی نمایم. واژگان از بهر بهانه من آیند و نه آن که نو یسم تا ز بهانه گو یم پس شاپرک زبازی واژه گان مرا معذور دار که مرا سخت خو نین لبخندی خواهد بود عشق را لایق همه کس است . عاشق می داند و می خو اهد که عشق و خو د را فدا کند این بی نواعاشق که در خو استی ندارد پس لیاقت را بهانه مگیر که شاید توانی ز دل و روح و وجو د من بهانه گیری اما مهر بان بانو ز عشقم بهانه نگیر . هیچگاه عشق و لیاقت را کنار هم نگذاشتم که بازی حسابگری در ملعبه عشق ورزی وجو د ندارد. مرا معذور دار زین گفته مرا نرنجان اما نه بهر بازی کلمات که این بازی را نیک بلد و سخت از آن رو گر دانم. در هنگام خداحافظی باید سلام داد تا رخ یار را دید و من نیز با تو همو اره گر سلام دادم بهر دیدن رخ مهر رویت که نه عشق رویت بود چو ن نماز که در پایان سلامی دارد و بهر سلام در آرزوی دیدن محبوب یار است من نیز همو اره ترا سلام دهی نه بهر آن که بر نجی بلکه زآن که لایقی و همو اره عشقی و شایسته عشق بازی محبو ب بوده است .همه جا ترا می بینم در هر لحظه حتی اگر ترا ندیده ام باز ترا بینم مرا نر نجان تو لایق عشقی که اگر آن را نفی کنم نفی دل و عشق من است آیا این را خو اهی؟ گر خواهی بگو تا نه آن که نفی دل و عشق کنم که عشق و دل را نفی نتوان نمو د اما توانم خاکستر کنم خویشتن را که سوختنی این چنین همواره آرزوی غمگین چشمانم بود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:48  توسط تورج عاطف  | 

154900161.jpg

و باز کابوس همره او در شامگاهانی شد که گو یند زمانی برای آسایش و آرمگه است. خواب می بیند و هر بار زخواب با فر یادی دوری می کند. در خیال اوو در سیه چشمان زیبایش تنها عفر یت ترس جای می گیر د و گو ئی تر س دو ستی دیرینه با او دارد. “آری باید به تلخی گفت که دو ستی او با ترس سالها است که دوام یافته است و هر از چند گاهی که او فرار ز ترس می کند نز دیکان بسیار دور به او می گو یند” شاپرک از یاد مبر که تو تنهائی ” و” شاپر ک تو و شیدائی ؟ دور باد ز تو بی دلی و همراهی ” و او ناچار می پذیرد . ناچار به ترس بار دگر ز دل سبزش در باغ سبزی می نماید. آن رو ز های دور که همیشه به یاد خو اهیم داشت چه بسیار ترس بر ما ناز ل آمد اما نگذاشتیم که فرار رو د او را رو به سمت نزولی بر دیم. یک بوسه یک باور در پی یک آغوش باز یک نگاه و شاید یک لبخند و حس گر مای دستهای عر ق کر ده ز عشق و شر م چه آسان ترس را خجل از حضور در کانو ن ما می کرد. اما نگذاشتند عفر یت نفرت و بد دلی و نا ؟آگاهی و … آمد آن دگری که خو د مظهر خیانت بو د به عشق ما طعنه ز خیانت می زد و او ز او تر سید او حالا ذتنها کابوس اورا می بیند که خو د اکنو ن حتی خاطره ای نیز نیست و من چه سادو لوحانه خواستم او را زترس رها کنم ولی اشکال این بو د که خو د من بر ای او تداعی ترس بو د م و چه سخت و دیر این را پذیرفتم و امروز به او گفتم که اگر ترا به بی عشقی طعنه زدم بهر خویشتنم نبو د خدای من می داند که من جز به دادنی بو دن عشق به هیچ نمی اندیشم من اورا گزیدم به بی عشقی زیرا ترس را حاکم برروح و روان عزیزم دیدم خواستم او را به عشق پیو ند دهم عشق خالق که با عشق به او هیچ ترسی نباید باور داشت خواستم در کابوسهای شبانه او اگر نیستم اگر توان به آغوش کشیدن او رادر میانه کابوس سیاه شبهای تیره ندار م حداقل عشقم گرما بخش سرد سرای او باشد خواستم بگویم که طعنه من و شکایتم ز خویشتن و بهر خواسته ام برای خویشتن نبود که این گونه زعشق شنیدم که

حیلت ما بیابان عشق خواهد بود

کجاست همسفری که با ما سر سفر دارد

گر از مقابل شیر است واز عقب شمشیر

نه عاشق است که اندیشه خطر دارد

عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر

کدام عیب که دل خود این هنر دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 19:49  توسط تورج عاطف  | 

روز گاری را تو را دیدم و در یائی شدم
و بهر در یای عشق تو بود که ماهی شدم

نه دور بو د و نه نز دیک است. نمی دانم ز مان را از یاد بر ده ام و لی آن روز گار دلدادگی ها بو د که از " خفته فریادم " که ز او بو د به او گفتم .خفته فر یادی که با چشمهایش شد غریو شادی که همگان سوز اندند مر ا نه بی انصاف نیستم او را هم سوزاندند اما به همان خفته فریاد به همان تر نمی که ز دل ناخدا برو ن آمد سو گند که دو ست داشتم و دار م و خو اهم داشت که مرا بسو ز انند او را به ریسمان بی اعتمادیث نیاویزند. اما ریسمان بی اعتمادی را خو د بافتیم ز بهر عشقی که رو ز گاری فکر می کر دم ما داریم اما....
گله ای ندارم عشق بخشیدنی بوده و هست عشق دادنی است که گر گر فتی زعشق مو هبتی است که ز لطف معشوق آمده اما عشق دادنی است
بحری است بحر عشق هیچش کرانه نیست
آنجا جز آن که سر بسپر ند چاره نیست
و ما گله از یار نکر دیم گله از آنها هم نکر دیم که مرا چه طعنه و دشنام دهند همه فدای یک تاب ابر وی یار که می دانستم که اگر دشنامی به من بو د او را هم بی نصیب ز طعنه ها ز بی خبری و نادانی و بی مهری نکر ده اند. اما سخت بود که او نیز بگذر د ز ما و طعنه ز ند مرا . طعنه ز ند و مرا به در یای هجری فر ستد که حال در در یا سوزد ناخدا . دیگر زهجر نگو یم مرا عشق و تصور دیدن یار خو د و صال بود وصال نخو استم دل یار جستم و چو ن خم می جو شیدم اما باز طعنه شنیدم و باز عذر خو استم باز نفر ینم کر دم مرا بر ای آنها دعای خیر بو د اما امر وز می گو یم بهر تو در در ای ز ند گی ماهی شدم هر گو شه ای زتن مرا کوسه های طعنه و افترا و بی مهری خو ر ده است هر قسمتی ز مرا قسمت کسی و چیزی شد نوش وگوارای وجودتان ..اما دل خوش بو د م که حداقل گر نوش ندهی مرا نیش نز نی من که چیزی نخو استم من که هیچگاه ز خو د نگفتم من که زعشق تنها گفتم و چو ن باد باد ک فر و غ ریسمانم در دست تو بود پس چر ا این ریسمانی که به تو دادم را با ریسمان بی اعتمادی گره ز دی وبر حلقم آو یختی ؟ مرا ز دار کشیدنم گله ای نیست مرا ز خاکستر نشینی غصه ای نیست مرا آنگه رنجی ر سد که زسوختن عاشقانه ترا سر ما رنج رسد
به در یای میرو م تا سو ز م در آن جولانگاه
شاید خاکستر م یاد آو ر د کار مهر غیر سو ختن گر ما و ر و شنی نیز بود


Tags
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:21  توسط تورج عاطف  | 

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

در هیچ کس ندیدم نشانی زآن دلستان

یا او نشان ندارد یا من خبر ندارم

گوئی او بود .در خواب بود و یا در بیداری ؟ نمی دانم. چشمهایش خبر از آشنائی می داد. در دستش شاخه گلی سر خ و لبخندی که زغم به جای شادمانی خبر می داد و چشمهایش زیبا و در یائی زبخشش را تداعی می کر داما غم آنجا هم شاه نشین بود. غمهای چشمها را کجا می توان پیدا کرد؟ آری دلرا نشانه کر د م و دیدم آنجا است که آتش زده است روزگار غداری که گو ئی کاری بجز سوختن نداد.تعجب نکر دم دل به در یا زدم و پر سیدم و پاسخم داد ز بی مهر یها و ز از یاد بردن ها و ز جدائی ها و از عشقی که او داده بود و آن دگر نه داده و نه پذیرفته بودو سوزانده بو د دل پر مهری که باید آرام دل برای دل آرام می شد اما دل سوخته نصیب این دلباخته شده بودو …غر قه در نگاهش بود م و سعی کر دم که این غر قه و خفته فریاد درو نم را خموش کنم خو استم ز امید گو یم و از ایمان صحبت کنم اما او نمی پذیرفت او بی امید بود که این تحفه بود که یار گونه کاغذیش با بی عشقی به او داده بود.ر.وزگار به گو نه ای بو د که او فر یاد عشق داشت و آن که توان و اذن عشق دادن داشت از او در یغ می کر د و من که نگاهم می توانست از حادثه عشق گذر کند اذن نداشتم و این گو نه بود که او رفت اورا آزردم ولی این این آزردگی از بهر این بود که بر ای همه ما خیلی زو د دیر شده بود به در یا ز د م و به ساحلی که او ایستاده بود می نگریستم او پشت به من و در یا شد او به سوی دگر و من سوی دگری رفتم این رو یا هم تعبیر ی در واقعیت نداشت نمی دانم من فقط خوابها را می بینم و به صدای دور دستی گوش فر ا می دهم همان صدائی که برایم می خواند

من که ازآتش دل چو خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

و من خمو ش و خو ن می خو ر م و خاموش شاهد گذر او شدم و گفتم “پرعشق باشیlon4.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:56  توسط تورج عاطف  | 

روزگاری نه چندان دور در شبنمی ایام به او گفتم سلام دلداه آمده ام که دل دهم
جوابم داد من دل نمی دهم سر خو اهم داد
جوابش دادم سر نمی خو اهم دلباختگی خو اهم
گفت دلباخته خو اهم شو م
نگاهی در چشمان مردد اوکر دم و گفتم سخت بر ای تو است دلدادگی بگذار دباخته تو باشم
خندید و گفت آسان است دلباخته خو اهیم شد
و باز آن نگاه پر شک مرا به اندیشه بر د و گفتم می دانی بر ایت سخت است بگذار دلدهم فقط دل دهم دل مرا نگاه دار نشکن این دل مرا
خندید و شکست کاش می شکست شکسته ها را هم زیر پا له کر د کاش له می کر د خر ده ها را به در یای فر اموشی ریخت
کاش فر امو شی بو د مر ا به سر ز مین طعنه بر د آنجا سخت تاز یانه ز د و به جر م دلباختگی مرا به بالای دار نا دانسته هایش کر د
گفت عشق تنها در داستانها است گفت من عقل دار م و تو ضعف
من رو به ملکو تم و تو در قعر نادانی
من در مانگر تو خو د درد آفر ینی
شمشیر ز د و من تنها بر ایش آر زو کر د م که خو شبخت باشد که می دانستم
هر آد می که کشته شمشیر عشق شد
کو غم خورد ملک ابدی خو ن بهای اوست
و خو ن بهای مر گ من با عشق شمشیر تنها عشق تر نمی است که با این آخر ین نفسها می ز نم
دوستت دار م دلبرم که حافطم گفت
همیشه پیشه من عاشقی و ر ندی بود
دگر بکوشم و مشغو ل کار خو د باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:25  توسط تورج عاطف  |