تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
نمی دانم ! شاید  قسمت ما نیز چنین باشد. اما گله از قسمت و یار ندار یم که یاد گر فته ام
ای دل اگر عاشقی میل وصالت چراست
هر که دل دوست جست مصلحت خو د نخو است

نخو استم این مصلحت را که نمی دانم مصلحت چیست و برای چه زمانی است؟ چند روزی در این گنبد دوار  آمده ایم و در این چند ر و ز باید زندگی کنیم و چه خو ب که زندگی را بهر دل خو د و دیگر دلان نمائیم . سالها پیش یاد گر فتم که  دل باز م و ز دلدار خو اهم که چه خو اهد؟ . بهره من در این سالها دل شکستن بو د اما رضای یار را مرحمی بر این دل شکسته دل فرض کر دم . نخواستم مصلحت اندیش باشم اما در این روزگار تیره و پر ز دوریها و ابرگو نه  ز دلتنگی ها  خواستم دگر سایه نباشم . خو استم که آفتاب باشم . خو استم اگر نخو است مرا و در آفتاب آن دگری خوش بو د  سایه ای هم بر ای او نباشم .خواستم بی پر وا بگویم و بی پر وا نه زخو استه خو د که از نخواستنم بگویم اما سخت تازیانه خو ر د م . سیلی اتهام وافترا  و ناسزا و همواره پشت مرا سخت خمیده کر د اما لبخند ز دم و لبخند نه بهر رنجاندن او که بهر فرو نشاندن خشم یاران که بی پر و ا مرا سخت شلاق زدند . گله ای ندار م . ز خمهای پشتم  یاد گار دو ست داشتن من  است زخمهای دلم را نیز بر ای خو د و دعای خیر و آرزوی خو شبختی را برای یاران کر دم و. در پشت سر شنیدم . مرا چه سخت  با تاریکی نامیدند . یاد دار م روز گاری آن که دو ستش داشتم و دار م و خو اهم داشت  بی جو ابی مرا ضعفم دانست گو ئی از یاد بر ده بو د  که روز گاری عشق  مابین ما بو د و چگونه به معشوق تندی توان کر د؟  می دانستم غم عشق در دل خو د غم دارد  و شاید غم عشق همان صبر ز بیداد معشوق باشد
غم عشق آمد غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای در آرد خاری
سوزش قلبم ز بیداد یار را پذیرفتم نخو استم  جز تحقیر من حس دگری داشته باشد. نخو استم  خشم و تحقیر و بیداد را چو ن من تجر به کند  خو استم اگر راهم با او جدا بو د بی پیرایه بگو یم اما  گفتند و گفتند و سوز اند ند و سو ز اند ند و چه سخت تازیانه ز دن گله ای ندار م . حتی گله ز آشنا هم ندار م که تاز یانه زد . در شتی کر د و ناسزا گفت و بی مهری را بدر قه کر د  هر چه کر د چو ن آن مثل قدیمی دو ست با ما کر د پس گله چیست؟  مهربانان و دوستان و آنهائی که روزی برایم شب و رو ز م بو دید مهر من  بدر قه راهتان  و چو ن سعدی می گویم
گر بر وجو د عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار
تاز یانه شما گوارای وجو د م مهر من بدر قه راه شماد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:20  توسط تورج عاطف  | 

روزگاری دو ستت داشتم ترا بخاطر آنچه فکر می کرد م که هستی مهر بان و جسو ر و صادق و حتی مر تبط با آن چه دیگران منکرش بو دند و این گو نه بو د که حر اج عقل و ذهن ورو حم را تنها بر ای تو بانو باز گذاشتم. روز گار گذر کر د و باز ترا دو ست داشتم نه بخاطر آن چیزی که بو دی بلکه بخاطر آن چیزی که خو استی باشی وفکر می کر دم دیگر ان نگذاشتند که آن گونه بمانی در آن وادی که پر از حر ف و انسانیت بو د روز گاری که دم از دلدادگی نمی ز دی دم از و فا نمی ز دی و لی در فرار بی امان تو همو ار ه ز عشق می دیدم و این گو نه بو د که باز چو ب حر اجی به قلب و روح و جسم وهر چه که داشتم ز دم اما امر وز دوستت دار م نه بخاطر آن چیزی که هستی و نه بخاطر آن چیزی که وانمو د می کنی که می خو اهی بشوی که در دنیای مجازی با حر فهای مجازی و با ادعاهای مجازی نه به کسی می تو ان آرامش و عشق هدیه داد و نه خو د از آن بهره ای داری ترا دو ست دار م ز یرا که در قاموس من هر گز دو ست داشتن معنای نفع و استفاده ای نداشت اما این بار قلب و روح و جسمم را به حر اجی تو که روزگاری " بانو" می خو اند م نخو اهم بر د . ز یرا بر ای تو این گو نه حر اجی ها چو ن همان جملاتی که در مو رد در مان آد مها و دو ست داشتن آد مها و سر و سامان دادن ز ند گیت بی ارزش است .ترا دو ست دار م بخاطر آن چیزی که دو ست داشتم بشوی و سعی کر د م که ترا این گو نه ببینم . دوست دار م تر ا چو ن روز گاری ترا چو ن فر و غ فر خز اد " ز نی تنها در آستانه فصلی سر د " دیدم اما چو ن او ترا با عشق و با مهر و با صداقت نظار ه کر د م اما امر وز دیدم که تو نیز در طعم بو سه های روز گار دو ر طناب داری ز عشق و در مان و فرا در مان بهر گر دن من و دیگر بند گان ساده لو ح بافته ای اما ترا دو ست دار م باو ر نمی کنی ؟ می دانم ز یرا در و ادی پشت دیو ارها و نو شته ها و آز مو نها و کلاسهای در مانگرا ی تو "" دو ست داشتن را نفعی بایدت" اما ما این گو نه نبو دیم و نیستیم که اگر این گو نه بو د " ناخدا" نام نداشتم و این گو نه " تنها ناخدا " نبو دم . ترا دو ست دار م بی دلیل و بی نفع وبی غش اما دگر حراجی قلب " تورج " تعطیل است چه کسی قلب شکسته و سو خته مرا خو اهد خرید؟ این قلب شکسته و سو خته که به درد من نیز نخو اهد خو ر د بهر کار چه کسی خو اهد آمد؟ کاش که حافظ را نگاه می کر دی نه تنها میدیدی و این گو نه فقط چو ن ماشین چاپ آن را خر ج فرا در مانی هایت و ادعاهای معجزه هایت بکنی و گر نه می خو اندی که شر ط دوست داشتن و شر ط در مان و سر و سامان به ز ند گی بیدار ی است اما افسوس کار و ان ر فت تا به کی خو ابی؟
در ره منز ل لیلی خطر ها است نهان
شرط او ل قدم آن است که مجنو ن باشی
کار و ان رفت تو در خو اب بیابان در پیش
کی روی ؟ ز که پر سی ؟ چه کنی ؟ چون باشی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:42  توسط تورج عاطف  | 

روزگار تلخ است اما نه به این تلخی که همگان را همگان توانند شناختند. روزگار بی مهر است اما نه آن گو نه که همه گان ر سم و فا و مهر و ر زی را از یاد بر ده باشند. روزگار سخت است اما نه به آن انداز ه که همه سختی ها از یاد مان بر ده باشند د که می تو ان عاشق شد و می تو ان عاشق ماند. ر وز گار پر از مد عی است پر از مد عیان عقل و دانش و ... ولی نه آنقدر که دیگر کسی عاشقی را به تصویر نتو اند کشد. آری امر و ز خو اندم .مهر بانو ئی که سه ر و ز پس از مر گ همسر ش همچنان بر ای او عاشقانه تر نم می کند باو ر ندار ید ؟ می دانم سخت است در این ر و زگار این گو نه عاشقی را تر نم کردن و لی افسانه نیست آن را بخو انید و شاید چو ن من بر پیشانی عر قی ز شر من از آن چه که هستیم داشته باشیم شاید هم دلمان دو بار ه دل شو د و قطره اشکی نه ز حسر ت که ز تحسین بر این بانو ایر انی بریزیم بخو ایند سبک باران را و بیاند یشیم که آیا هنو ز جسار ت این را دار یم که بگوییم و یا بشنو یم که " عشق تنها در افسانه ها است"؟ نه بانوی مهر بان پر عشق در رثای معشو ق هنو ز می سراید و من و تو وما وشما و آنها وهمه کماکان پر ادعا یا عشق را نفی می کنیم و یا پشت حصاری از حر فهای سراسر بی پایه آن را دفن می کنیم . و لی امر وز اند کی این ادعا را کنار گز ار یم و به این تر نمهای بانوی پر مهری گوش کنیم که در رثای عشقش و شو هر مر حو مش این گو نه می سر اید سارا و مهر ان چو ن فر نگیس و سیاووش و بیژن و منیژه و ز ال و ر و دابه وویس و ر امین و..... می سر اید آری باو ر کن آنها همان تبلو ر شعر حافظ هستند
با مد عی نگو یید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیر د در در د خو د پر ستی
و این گو نه است که دیگر نمی تو ان گفت عشق مر ده است. عشق پشت دیو ار های مباحث بی سر و ته فلسفی و ماو ر ائی دفن شده است نمی تو ان گفت عشق ز مینی هوس است بی عشق ز مینی باید به عشق آسمانی ر سید چه کسی عشق را دسته بندی کر د ؟ چه کسی عشق را این گو نه معنی کر د ؟ چه کسی بی عشقی را عاقلی خو اند؟ نمی دانم حر ف بسیار است اما به این بانوی عاشق که عاشق شد و عاشق ماند تنها می تو انم این شعر خو اجه را تقدیم نمایم
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام
وکاش این حکایت با ما همچنان ادامه یاب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:11  توسط تورج عاطف  | 

دختر ک گر یان به خانه آمد. رو به مادر بزر گ کر د و گفت:" دیگر عاشق نمی شو م " این دنیا ار زش عاشقی ندارد . عشق تنها توی کتابها و افسانه ها است و .... مادر بزر گ مهر بان تنها نگاهی به نو ه عزیزش کر د و نو ه ز یبایش که همان چشمهای ز یبا را داشت به او خیر ه شدو سر انجام پر سید مامان بزر گ به چه نگاه می کنید؟ هنو ز هم معتقد به عشق و عاشقی هستید؟ باو ر کن   نسل مر دائی مثل خدا بیامرز بابا  بزر گ از بین ر فته است باو ر کن هیچ کس حافظ نمی خو اند کسی به دنبال عطار نیست ولی پیر زن مهر بان باز به او لبخند ز د . لبخند مادر بزر گ اند کی نو ه ز یبا را تحت تاثیر قرار داد و کمی آرامتر پر سید مامان بزر گ اشتباه می کنم ؟ مادر بزرگ گفت می خو اهی یک قصه بر ایت تعر یف کنم ؟ دختر ک که از بچگی  عاشق قصه های مادر بزرگ بو د سرش را تکان داد تا شاید اند کی غصه هایش را از  یاد ببرد و مادر بزر گ این گو نه داستان خو د را آغاز کرد
" یکی بو د یکی نبو د و غیر از خدا هیچ کس نبو د . بالای کو هی  یک عقاب ر وی تخمهای خو د  نشسته بو دومنتظر بو د که توی یکی از روزها این تخمها بشکند و جو جه عقابها سر از تخم بیر و ن در آو رندتوی یکی  از روز ها که عقاب روی تخمها نبو د ز لز له ای آمد و یکی از تخمها از لانه قل خو ر د و پایین ر فت وآنقدر پایین ر فت تا وسط مز ر عه ای که پایین کو ه بو د ایستاد. پسر ک شیطان مز رعه دار تخم را بر داشت و قاطی تخم های بلدر چین  کنار بر که  که  او هم منتظر جو جه هایش بود کر د . چند ر وز ی گذ شت و همه  جو جه  بلدر چینها ا سر از تخم در آو ردند و بچه عقاب هم به همراه جو جه ها یبلدر چین  پای به این دنیا گذ اشتند بچه عقابه با دیگر ان فرق داشت و لی کسی به این مسئله تو جه نکر د یک چند سالی گذ شت و بچه عقاب سر به آسمان کر د و عقابها را بالای سرش دید و بلدر چینها  دیگر گفت چه خو ب می شد او هم یک عقاب بو د و می تو انست تا آن بالاها پر و از کند و لی بقیه بلدرچینها  به اوخندیدند و حسابی او ر ا مسخر ه کر دند و گفتند تو فقط یک بلدرچینی و نمی تو انی هیچوقت یک عقاب بشوی و  عقاب بلدر چین نما! هم باور کر د و همیشه چو ن یک بلدر چین ز ند گی کر د و آخر هم مثل یک بلدر چین مرد چو ن هیچوقت باو ر نکر د می تو اند عقاب باشد"مادر بزر گ ساکت شد و نو ه باهوش از او پر سید  همین مادر بزر گ ؟ خو ب معنی این داستان چی بو د ؟ مادر بزر گ صبو ر که به نظر می آمد مدتها بو د منتظر این سو ال از سوی نو ه اش بو د جو اب داد خو ب تو هم این طور اگر باو ر کنی دو ر ان عشق تمام شده اگر عشق فقط توی افسانه ها است و هیچ مر دی ارزش عشق و ر زیدن را ندارد و حافظ و سعدی عطارو.. یک مشت کاغذ پاره قدیمی است همیشه یک دختر نا امید و بی عشق خو اهی ماند و هیچ و قت عشق در خانه ترا نخو اهد زد پس هر وقت خو استی هر چی بشو ی کافی است فقط آن را باو ر کنی دختر ک مبهو ت شد وناگهان لبخند  ز یبا ئی  زد ومادر بزر گ را بغل کر د و بو سید و دیو ان حافظ را از کتابخانه بر داشت و متو جه چشمهای نمناک ماد ر بزر گ نشد که به عکس پدر بزرگ چه عاشقانه و پر حسر ت نگاه می کند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:10  توسط تورج عاطف  | 

pbird008.jpg

حکایت آن دیوانه را می دانید که در جنگلی بو د و فر یاد می ز د نمی تو اند جنگل را ببیند ز یرا که در ختان نمی گذار ند ؟ یا این حکایت را شنیده اید که در میان صحر ا عاشق در یا را یافتند و از او پر سید ند در میان صحرا چه می کنی ؟ گفت من در میان صحرا نیستم که در ساحل دور افتاد ه از در یا هستم در یا آن دو ر دست و من در ساحلش نشسته ام . هر دو را دیو انه خو انند و لی این دیوانگی کجا و آن دیو انگی کجا ؟ آن دیو انه محبو س در جنگل ذهن و عقل گمراهش کر ده بو د او به دنبال جنگل نبو د او عاشق جنگل نبو د که اگر بو د جنگل را می دید هیچ حائلی نمی تو انست مانع دید ن او شو د و لی او به تحقیق عقل در پی عشقش یعنی جنگل بو د
مدد کر د م و به تحقیق عقل در ره عشق
همچو شبنمی بو د که بر بحر می کشید ر قمی
آن دگری در صحر ا عاشق در یا بو د او در یا را می دید او در یا را حس می کر د او به بیابان اعتقاد نداشت او بیابان را بخشی از ساحل در یا می دید و این گو نه بو د که هیچ حائلی میان او و معشو قش در یا نبو د
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خو د حجابی خو دی حافظ از میان بر خیز
حال از تو می پر سیم تا به حال خو د حجاب خو د شدی ؟…
دیشب باز خو اب او را دیدم . عر وس ر و یاهایم را می دیدم و عطر او را حس می کر د م باو ر می کنی عطر او در میانه شبی چنین ز مستانی به مشامم می ر سید ؟.چشمهایش چه ز نده بو د دستهایش را لمس می کر د م آری شاید فکر کنی دیو انه ام اما حس کر د م صبحدم که از خو اب بیدار شد م هنو ز بوی عطرش را در فضا جا گذاشته بو د و من حس می کر د م و دستهایم هنو ز گر مای دستهای او را در بر داشت . شاید بگو ئی دیو انه است اما ناخدا در صحر ای بر هو ت غیبت شاپر کش در یای و جو د او ر ا حس می کند هیچ حجابی نمی تو اند ناخدا را ز شاپر ک جدا ساز د این را من دیشبی دانستم و این خو د عشقل است خو د عشق است خو د و اقعیت است که من ز دل با او همساز شدم و عشقرا با عشق همدم کر د م و نخو اهم گذ اشت که مر ا عقل گر اه کند همان عقلی که ترس و هجر و ظلما ت را به ما داد و چه بی هو ده سعی بر ریختن آب بر آتش عشقم داد و گو ئی نمی دانست که من خو د آتشم و از یاد بر ده بو د که من خو د در یا هستم اما ز هی خیال باطل چه بی هوده سعی کرد غافل

با عقل آب عشق به یک جو نمی ر و د
بیچار ه من که ز آب و آتشم
آتش عشق من خاموش ناشد نی است و نمی دانم و نمی خو اهم بد انم که در بیداری و یا خو اب او ر ا می بینم مهم بر ای من دیدار او است و به خرده اند یشان که ناخدا را دیو انه می پندار ند نمی اند یشم می گو یم کدام دیوانگی است؟ حس یار و یا غو طه و ری در فر یب ذهن دغل کار؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:32  توسط تورج عاطف  | 

آن که صاحب قر نها شد
آن که صاحب قر نها شد magnify
این سر که نشان سر پر ستی است
اکنو ن که رها ز قید هستی است
با دیده عبر تش ببینید
این عاقبت وطن پر ستی است
فر خی یز دی
ایران ما همو ار ه فر ز ندان دلیر و عاشق ایر ان را داشته است فر ز ندانی که با نثار خو ن خو د به عشق میهن ز یبای مان ایران را جاو دانه در پهنه تار یخ نگاه داشته اند نامها بسیارند و دلهای این عاشقان ایرانمان بسیار بو ده است و امر وز ساگر د مر گ یکی از دلیر تر ین و لایق تر ین عاشقان ایران است . او مر دی است که در پهنه تار یخ جاو دانه شد هر چند سالهای دو ر در باغ فین کاشان به دست اهر یمنانی ر خت از این دنبا ببست .آری از میر زا تقی خان امیر کبیر بزر گ مر د تار یخ سخن می ر انم . سالهای بسیار دو ر با نام امیر کبیر آشنا شد م . شاید تنها 10 سال داشتم که در اثر به یاد ماند نی دیگر فر ز ند پاک ایر ان زنده یاد علی حاتمی " سلطان صاحب قران" با ز ند گی بزر گ مر د ایر ان بر خو رد کر د م . شاهان طماع و عیاش قاجار که خو د را قبله عالم می نامیدندو آن گو نه ملک ایران را به تار اج بیگانه گان داد ند در عر صه از بین بر د ن بزر گ مر دان و طن پر ست ید طو لانی داشتند . پس از قتل قائم مقام فر اهانی ایر ان ما باز در دامان خو د فر ز ند شایسته دگری پر ورش داد. پسر ک آشپز باشی به مدد هوش و استعداد بی کر ان خو د و تو جه بزر گ مر د دیگری قائم مقام بسیار ز و د خو د را به عر صه بزر گ سیاست ر ساند و در عصر ناصر الدین شاه که خو د را سلطان صاحب قران می نامید به مقام صدر اعظمی ایران ر سید . بنا بر یک عقیده خرافاتی ناصر الدین شاه معتقد بو د اگر بعد از 50 سال سلطنت کماکان ز نده بماند تا به ابد سلطان خو اهد ماند و از این رو " سلطان صاحب قران " نام خو اهد گر فت یعنی سلطانی که قر نها ز نده خو اهد ماند اما در این میانه آن کس که قر نها باقی ماند امیر کبیر بو د. امیر کبیر مر دی که در طی سه سال و سه ماه صدار ت خو د آن گو نه به ایران خد مت کر د که آثارش نظیر مدر سه دار الفنو ن( که متاسفانه این روز ها خالی و بی صدا و در حال تخر یب است
)و تشکیل ار تش و گمر گات نمو نه ای از آنها است اگر مجالی می یافت به طو ر حتم ایران را به بالاتر ین در جه در بین کشو ر های جهان می ر سان و بی جهت نیست که او را با بیسمار ک صدراعظم "آهنین پروس (آلمان) مقایسه کرده اندید اما فر هنگ جهل و خیانت و نخبه کشی به او امان نداد و میر زا تقی خان را در باغ فین به دستو ر سلطان صاحب قران کشتند.امر وزسالگر د مر گ این ز نده یاد است . مر دی که در سایه تلاش و هو ش تو انست از شاگرد آشپزی به مقام صدر اعظمی بر سد و به مدد وطن پر ستی آن گونه باعث پیشر فت ایران در دو ران سیاه پر ز جهل و خیانت قاجار یه شد رو حش شاد و باز افسوس که چرا باید نخبه کشی این گو نه مو فق باشد
از زبان حافظ به او تقدیم می دارم
هر گز نمیر د آن که دلش ز نده شد به عشق
ثبت است بر جر یده عالم دو ام ما
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:26  توسط تورج عاطف  | 

در سکو تی و هم انگیز می خر امیم و در سکو تی دهشتناک تنها آوای ” ر و ز گاری این گو نه بود” را تر نم می کنیم . از یاد بر ده ایم امر وز را چون تنها ” بودن” در گذ شته را سخت باو ر دار یم . بوی تنهائی و جو د مان آکنده کر ده است اما باز دلخو شی به رو ز گاری هستیم که فقط ” بود” و ” بود” را بر لبانمان حک می کند . سخت است اما تنها ” یادته این گو نه بود” را تکرار می کنیم و چه دهشت بار این تسلسل ادامه می دهیم. شاپر ک تا به کی از عطر گلها دو ری کنی ؟ تو به کدامین بهار چشم دو خته ای ؟ اگر بهار دگر ی نبو د حسر ت خو ر یم ؟ و باز حسرت و حسرت و حسرت ….

به مهتاب می نگر م و می پر سم این ماه و نگر یستن در این زیبا صنم شبانگاهی را باز به گذشته پیو ند ز نم؟ امشبم را چه کنم؟ مهتاب فر دا شب را می تو ان تصور کر د ؟ تا به کی به ریسمان بی اعتماد گذشته چنگ زنیم ؟ فر دایمان را چگونه ساز یم شاپرک؟ با سو ختن و غر قه در گذشته ؟تا به کی در تنهائی ها خو د فقط ” من” را مشق می کنیم ؟ تا به کی دم به دم از این عفر یت شو م سکو ت و تنهائی شکایت کنیم؟ سخت است مو هایم بوی تنهائی گر فته است همان مو هائی که ر و زگاری گر ه با عطر کمند او می ز د .حال به حسر ت نبو د کمان او بیاندیشم یا عطر آن سیه موهار ا با لبخندی مرور کنم؟ لبخند میز نم اما این لبخند را همو اره از لبان او نتو انم بینم؟ و جو د م را سخت تاز یانه ز دم گو ئی پاهایم تو ان این گو نه غر بت زیستن را ندارد . به مهمانی هستی می نگر م و می پر سم تا به کی نو ای ” بود ” و ” بود” را سر دهم پس چه هنگام با نغمه” هست ” و ” هست” به ماه نگاه کنیم؟ تنهائیم و این تنهائی گنه ماست؟شاید هم تاوان احساسمان است ؟ باید دگر اندیشیم شاپرکم…

عشق ورزیم بی و اسطه آنگه ساعت ” ما” خو اهد ر سید امر و ز ما چو ن دیر و ز نیست همان دیر و ز ی که این گو نه با افتخار به آن می نگر یم و زیستن را تنهادر آن روزها باور داریم ولی باز نمی خو اهیم امر وز را آن گونه بینیم.گناه ما است و گناه آن تنها از آن رخو تی است که از تر س و افترا و جهل و… گریبانگیر مان را گر فته است . از یاد بر ده ایم که قطار هستی بهر ما در هیچ ایستگاهی نخو اهد ایستاد. قطار هستی تنها دو ایستگاه تو لد و مر گ را می شناسد و باقی این سفر صرف شاد مانی و ر قص در این قطار خواهد شد . به مهمانی هستی “آمده ایم باید در جشن شر کت کنیم . هیچ کس به نشسته و مغمو م درمجلس8790861.jpg پیشنهاد ر قصی پر شو ر نخو اهد داد. اگر نر قصی چگو نه هم پای رقصی پر شو ر در مو سیقی عشق خو اهی یافت ؟جسار ت رقصید ن را بیاب . تو بر قص که در هنگامه دست افشانی و پایکو بی تو پای رقصت خو د عیان شو د . به گذ شته تا به کی دل بندیم ؟ شاپرک بیا دو باره بر قصیم چرا به عشق خود تهمت ز نیم؟چر اهمواره عشق خو د شکست خو ر ده نامیم و خو د را شکنجه می دهیم . عشق که شکست ندارد.عشق همیشه پیروزی است .بیاییم عشقبازی را شرو ع کنیم بی تو جه به هیچ شرایط و پیش بینی و عاقبت که تمامی این ها تنها بر ای فر یب ماست . بر خیز نو بت ر قصت اکنو ن است امر وز نو بت ر قص ماست

در برکه بی آب ماهیهای عاشق شنا می کنند

که بر که پر

آب جو لانگه هر بی هنر غوطه و ر در آب است
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:13  توسط تورج عاطف  | 

مهر بانی می گفت " به عشق اعتقاد ندار م چون  در فر اق وصال است که امید به عشق می آویز د و بعد از و صال عشق می گریزد" مهر بانی دیگر بر ایم از قانو نهای عشق از دید گاهش نو شت و چه سخت و چه رعب آور بر ایم بازی عشق را قانون نهاد  قانو ن یاسای عشق او  این گو نه بو د

1/آغاز کسی باش که او پایان تو باشد

2/اگر او ل عشق به پایانش فکر نکنی در پایان به آغازش خو اهی اندیشید!

3/لذتی در عشق نیست زیرا در فر اق شوق وصل دار ی و در و صل بیم فراق

و من گفتم " اگر عشق همان عشق باشد زمان مقو له بی معنی است" گفتم اگر " عشق همان عشق باشد همه وصل است  حتی در هجر هم وصل است" به یاد دار ی آشنا از زبان حافظ خو اندم

حافظ از غم هجران شکایت چه کنی

که در هجر وصل است و در ظلمت است نور

حالا در هجر درد وصل را می کشی چنین در دی هجر است؟ در هجر مگر یاد او و خو د او و عشق او خو د وصل نیست

وباز گفتم " اگر عشق همان عشق باشد دیگر پایانی است همه چیز آغاز است" که عشق با آغاز عشق است  پس چرا به پایان  فکر کنیم؟ آری باز ی عشق ناخدا قو انین خو د را دارد

1/اگر عشق همان عشق باشد زمان مقو له بی معنی است

2/ اگر عشق همان عشق باشد در هجر هم وصل باشد و همچنان نو ر است دلدادگی

3/اگر عشق همان عشق باشد پایانی نیست هر چه هست آغاز است

4/ اگر عشق همان عشق باشد همه بر نده بازی عشقند

5/ اگر عشق همان عشق باشد تا دلی است و قلب عاشقی می دهد و می بخشد که در بازی بر نده- بر نده عشق هیچ ماوائی بی تو شه نیست

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز

 ورنه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:49  توسط تورج عاطف  | 

آنگاه که " دیگر" تمام معنی ز ند گانی شد
آنگاه که دیگر همر اهی دو شو م دیگر " فر قی " و " ندارد " را یدک می کشید
آنگاه که کلام همو ار ه تکرار " دیگر فر قی ندارد " را تکرار کرد
آنگه که سوی پنجر ه به جر م باو ر تکرار این تکرار نر فتم
آنگه که به و اسطه تکرار بی فر قی آفتاب و ابر بر ادر خو نی شو ند
آنگاه که پر و از باد باد ک را با پر و از رو ح خسته ام گر ه ز دم
آنگاه باد می و ز د بی تو جه من و تو
که این باد چو ن دیگر فر قی ندار د ها
بس بی هو ده سعی می کند خنکا و طر او ت به صو ر تمان بخش
ناگه جمعه آمد..
و باز جمعه ای دیگر و غر و بی همراه تنهائی گر یبان مرا سخت فشرد
باز به تو اند یشیدم که چگو نه در پی گذ شت ر و زها و ماهها همچنان پر طراو ت
در جلوی دیدگان پر ز غم هجر انت ظاهر می شوی
می پر سم کدامین سر گر دان بازی کلمات این پر گنه جمله را گفت
" از د ل بر و د هر آن که از دیده بر فت"
شاید هم من دیده ای ندار م و شاید هم تمام دیده ام دل شده است
و دلم نیز چو ن همیشه مال او ست
در غر وب آد ینه باز و عده دیدار چه سخت پر شو ر است
دیداری در و ر ای ترس و وحشت و باز پر سی
و لی دیدار است . دیداری که من قاصر از شادی بخشید ن و هدیه ام بر ای تو
جز چشمان غمگینم نیست و من شر منده از این تحفه ناقابل و سخت ر نج آو ری
که به تو می دهم اما در همین لحظه است که باد را حس می کند
به پنجره می نگر م بر ف بر پشت بام همسایه چه ز یبا است
گو ئی چشمهایم حال می بیند آری دلم رو شن از حضو ر تو به چشمهایم بینائی بخشید
آری ناگه باد معنی پیدا کرد
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:46  توسط تورج عاطف  | 

تق تق ...چشمهایم را باز کردم. به ساعت نگاه کر د م 3 بعد از نیمه شب بو د به سمت اتاق دختر م ر فتم . آیلی چو ن همیشه  در کشتی یک نفره با پتو یش آن را کنار ز ده و از میان به در کرده  بو د . پتو را بر روی او کشید م و خو د را به بو سه ای از گو نه هایش مهمان کر د م .آیلی هم جو ابم را با لبخندی ز یبا با چشمانی بسته داد. به دنبال صدا  به جلوی پنجر ه رفتم .آری آیر او مر ا بیدار کر ده بو د. بر ف ر قصان از آسمان می بارید . گو ئی دعو ت ر قص مرا پذیر فته بو د . به ز یبا صنمی دیگری می  نگر یستم . گو ئی آسمان در جسن تو لد ز مستان  شاد مانی می کر د . و این شادی بر استی نیاز به این بر ف شادی داشت . شهر خامو ش در تار یکی را شاد مانی بر ف چه ر و شن و پر نو ر کر ده بو د.عاشقانه تر نمی را بر ای ناخدا می کر دند.  شاد مان از این هدیه بیداری از نیمه شب بو دم . خو اب می تو انست فر صت دیدن این همه شادی را از من بگیرد. چه ز یبا بو د  گو ئی تمامی حجاب تار یکی شب به کنار رفته بو د . اما اگر حجابی باشد  که این حجاب را خو د بر چشمان خو د تنیده ایم  که میان عاشق و معضو ق هیچ حجابی نیست . به آسمان می نگر یستم این تر انه حافظ را  تر نم می کر دم
میان عاشق و معشو ق هیچ حایل نیست
 تو خو د حجاب خو دی حافظ از میان بر خیز
و با ر قص بر ف من نیز ر قصید م و با نو ای آسمانی سکو ت  من نیز خو اند م و گفتم
 ز ند گی ز یا است
 ز ند گی آتشگهی بی همتا است
 گر سر د و خامو ش است
 خامو شی گنه ماست
آری زیبا بو د به اتاق آیلی ر فتم و  او را بغل کر د م و پیش خو دم آو ر دم این گو نه هم  می تو انستم جشن شاد مانی را در کنار  رخ ز یبای او بگیر م و هم نگذار م که در مسابقه کشتی با پتو یش او حر یف را ضر به و از تخت بر و ن اندازد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:58  توسط تورج عاطف  | 

یک دست جام باد ه  ویک  دست ز لف یار
ر قص چنین میدانم را آر زو ست

آمد باز نقظه آغاز شر و ع شد. آغازی دگر بر ای سا  ل دگری و شاید ماجر ای دیگر .آری سال جدید میلادی آغاز شد. این آغاز بهانه ای است بر ای جشن گر فتن همه ما که در پی آغاز و نه پایان و  در پی و صل نه هجر و در پی  ما و نه من هستی. آغازی آمد تا دو بار ه عز م خو د را جز م کنیم و بگو ییم این بارفر ق کرده  به گو نه دگر خو اهد بو د  . این لحظه آغاز است . گذ شته را به  فر امو شی می سپار م که حتی ار زش یاد آو ری نیز ندارد  امر و ز آغاز است و این گو نه باید بر ای آغاز دعا کنیم  . دعا کنیم که در این آغاز تمامی به آغاز خو د بیاند یشیم به آغاز ر قصید ن در پهنه گیتی با مستی و شو ر با مستی که از جام باد ه ای آید که ما را به واقع  مست کند از مستی  ز جام باد ه عشق  سخن می گو یم  آنجا که مستی را  می تو ان مستی بود. بیاییم در این آغاز به مهمانی  شر و ع بر و یم . به مهمانی که در آن  تنها باید ر قصید باید شاد ی و شو ر و پر از حس خو استن زیستن  بو د و در شو ر و مستی  سر به آستان حق نهاد. بیاییم در این آغاز به تو لد بیاندیشیم  تو لدی دیگر چو ن تو لدی  است که همراه با عشق پایکو بی است . بیاییم عفر یت مر گ را جو اب کنیم  که عفر یت مر گ بر  در کسانی  حلقه می ز ند  که خو درا میز بانی شایسته بر آن می دانند که عاشقان همو اره ز نده اند و با ز یستن خو د  تر انه عشق را ز یبا تر نم می کنند. از مرگ روح می گو یم  بیاییم از گذ شته پر از ترس و پر از ضعف و پر از پیله و فاصله دست کشیم . بیاییم به دنبال شر یکی بر ای ر قصید ن بگر دیم . بیاییم به عشق چشمهای او و با چشمهای او تر نم  کنیم و بر قصیم . ای آشنایان دست بکشیم  از این پیله نفر ت و بد بینی و  ترس و خو د خو اهی و بی هو د ه گو ئی که تمامی اینها را باید با پایان به اتمام ر ساند. به مقصد نیاندیشیم مقصو د را در یابیم که مقصو د عشق است و دلدادگی و ر قص درعر صه میزبانی  که ز لف یار و شر اب  و صال او ما را مهمان کند  که جاو دانی تحفه ای است.  بیاییم و خو د را آماده ر قصی کنیم سر تاسر از شادی و خوش کامی و مبار ز ه و تلاش بر ای آن که بدانیم که هستیم   که بو د ن ما  ز باو ر هستیمان است حال به  همراه ناخدا فر یاد ز نیم
 کسی  با من خو اهد ر قصید؟
آغازی نو در این نو آغاز بهتر ین تر انه بر ای چنین ر قص است
آغاز تان پر تهنیت
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:54  توسط تورج عاطف  | 

ه آفتاب می نگر م و می پر سم آیا من زنده ام؟زیستن مرا چه دلیل و بر هانی است؟ آیا به این نفسی که سعدی آن را ممد حیات نامید مرا حیاتی است؟ و گو ئی تلطع آفتاب چو ن همان خو رشیدی که در نقاشیهای کو د کانه با لبخند می کشیدیم به من لبخند می زند و می  پر سد  :  در حلقه یاران  حلقه ز دی ؟  و در جو اب من نیز از آفتاب خندان لب می پر سم کدام حلقه؟ کدام یاران؟و او پر توی نو ر خو یش را سمت کتابخانه ام می افکند و دیو ان حافظ را نشانم می دهد و من چو ن همیشه  در پی باز گشائی رمزی از نشانه های هستی  دیوان را می گشایم و چه زیبا سخن می راند و رمز می گشاید

هرآن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمر ده به فتو ای من نماز کنید

آری در حلقه زنده به عشق است که زنده ائیم و زندگی باید کر د . و دو باره از خو رشید بانو  می پر سم آیا در این حلقه زیستن در عشق جای فر اقی نیز هست؟آیا رو ز گار فر اق را هم تو ان نام ایام عمر بر آن نهاد ؟ و باز مهر تابان  حافظ را رهنمایم می کند و این شیرین گفتار حافظ را دوباره  می زنم به ترانه

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

آری رو ز فراق ر همان زندگی بی عمر است  . در فر اق مگر زیستنی را تو ان تصور نمو د که زیستن با یار است و به  دلخو شی یار  و از این رو است که به تو از زبان خو اجه شیراز باز گو یم

حافظ اندیشه کن از ناز کی خاطر یار

برو از در گهش این ناله و فر یاد ببر

ای آشنای من  ! دل غمگین یار را در یاب . این  دل پرغر و ر ت را  به آتش انداز و گر مای شو ر یدگی را نصیب یار ت نما . یار  که دلی ناز ک از بهر عشق دار د  نگذار دلش بی قرار گیر د و غم تنهائی بر آن افتد.

مهر بان من !ناخدای تنها خو ب می داند غم تنهائی را ولی بدان این تنهائی از قهر یار نیست که از قهر روزگار است

نگذار رو زگار وصل ترا و او را اهریمن غرو ر و بد بینی و حسادت  به تیر گی کشاند و هجر را نصیبتان کند

ای مهر بان حلقه را نگاه دار .حلقه زنده به عشق ترا و او را ما را و همه را در بر می گیر د  که زیستن در این حلقه عمر است و عمر با شادی یاری که شاداست زندگانی  است دل را قوی دار و یار را به مهمانی مهر ت که هدیه ای چو ن دلت را پیشکش می کنی  دعوت نما  باشد که همو اره زنده باشی که زندگی  با عشق زیستن استimage1.gif

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 17:42  توسط تورج عاطف  | 

ز عشق گو ییم و از عشق خو اهیم که آر ام بخشد این آتشین که در سینه از عشق نالد. چه سخت به دنبالش می دو یم و از عشق می گو یم اما گو ئی چو معشو ق را یافتیم از یاد می بر یم و سعی در تملکش دار یم . تملکی که سر انجام آن تنها پر دادن دو بار ه کبو تر عشق است.بر ما چه می گذر د که از یاد می بر م که معشو ق باید ناز نماید و وظیفه عاشق و عاشقی این است که نیاز کند؟ اما گو ئی که از سخن حافظ پند نگیریم و همچنان در پی به بند کشیدن بالهای یاری هستیم که رو ز گاری آسمان و او ج را با او تصو ر می کر دیم بر ما چه می گذر د ؟ در تنگنای و جو د خو د عاشقی را آر زو می کنیم اما آن را به باد می هیم . ر و ز گار دلداد گی و مستی و عاشقی بس ز یبا است اما چر ا آن را زو دتر از هر زو دی به دیری می ر سانیم؟ شاید در د این است که از مستی عشق ز و د بیدار می شو یم . شاید در د این است که با عقل همیشه حیله گر به دنبال حفظ عشق هستیم که اشتباه است که عشق را فقط عاشقی حفاظت باشد. بر ما چه می گذر د ؟ چرا اشک را مهمان ابدی چشمهای معشو ق می کنیم و آن شیر ین لبخندش را جز در هنگام حسر ت گذ شته در لبهای لعلش هو یدا نمی کنیم ؟ یاد داریم که همه عاشقان از مستی و شو ر یدگی و عاشقی گفته اند اما ما عاشقی را با تملک گر ه می ز نیم .چر ا نمی دانیم که تملک مال جسم است نه مال رو ح ؟ چر ا نمی اندیشیم که دو دل باید یک دل باشند و نه آن که کی بد دل باشد و یکی دگیر شکسته دل. چر ا شکسته دلی یار را می پذیریم اما فر ار دلداد گی او را به هیچ نهیم . به سکو ت یار لبخند نز نیم . این سکو ت پر از اشکهای حسر ت است . شاید هم آنقدر اشکهای ریخته شو د که به نفر ت خامو ش تبدیل شده اند. آتش دلداد گی را به سو ختن از بار گناه و نفر ت تبدیل نکینم .بیاییم فانوس هم در در یای پر طو فان ز ند گی باشیم . بیاییم چه در طو فان و چه در آرامش این در یا بک دل باشیم . بیاییم نپر سیم بیاییم فقط جو اب دل او را دهیم بیاییم رها نکنیم دل گر یزی او را بیاییم با ریسمان حسادت و نفر ت و قدر ت مر دانه و حسادت ز نانه دل عاشق او را به خاکستر نسیان و فر امو شی تبدیل نکینم بیاییم اگر آهی است بهر هم و نه بخاطر قهر هم باشد.ییایم هر لحطه طلو ع عشقمان را بساز یم و بیاییم غر و ب این عشق را باو ر نکینم . بیاییم دل باز یم و دل را فد ای دو ست و فدای خو د نکنیم که عاشقی را مستی عشق باید و میدان جلو ه رخ یار .که متاع عشق جز با مستی نتوان خرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:37  توسط تورج عاطف  | 

شهر خالی ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

امر و ز همان رو ز ی است که سالها پیش منصور حلاج را به دار کشیده اند  منصو ر را قلم غداری به دار کشید زیرا در ندای انالحق خو د عشق را فر یاد می زد .حلاج که از عشق گفت و با عشق به دار آویخته شد و حتی وقتی خلیفه نادان عباسی به خیال کشتن عشق جناز ه او را سو زاند و به  آب سپر د باز خاکستر او از حق گفت و حق را با زبان عشق فر یاد ز د که عشق تنها ندای خدا طلبی است و این گو نه بو د که مو لانا در رثای او می سراید

چو قلم بر دست غداری فتاد

لاجر م منصو ر بر دار ی فتاد

 منصو ر از عشق گفت  او را در تنهائی کشتند اما تنها نمر د که همو اره عاشقان با عشق زنده اند.روز گذشته هم  سی سال ازمر گ  چار لی چاپلین گذشت .مردی که دنیا را از دریچه عشق و احساس دید و عشق و حس را حتی در بی زبانی سینمای صامت به عالمیان هدیه داد . عشقی که او با ویژگی های ریز و درشتش هر قلبی را می لر زاند  و هر اندک آدمی را به این فکر مشغول می کر د که آدمی کجاست ؟ او به طنز ش ما را گر یان کر د .و در دراماتیک تر ین لحظه های فیلمهایش جای اشک خنده را به ما هدیه داد. چاپلین  تنها از عشق گفت .جمله معر وف او به جرالدین چاپلین  یگانه عشقش فراموش نا شدنی است او می گو ید " قبل از آن که اجاز ه دهی کسی بدنه بر هنه ترا ببیند اجاز ه بده روح عر یان ترا نظاره گر باشد" چاپلین از دیدن گفت او  چه زیبا گفت " کسی که به پایین می نگر د هیچگاه رنگین کمان را نخو اهد دید" و چاپلین  از عشق گفت او نیز در آسایشگاهی در سو ئیس از این دنیای پر شو ر رخت بست  اما عاشق ماند و عاشقی و عشق و ر زی را مو نس تمامی سالهای تنهائیش شد زمستان  همچنان از عشق و عاشقان می گو ید . تولد  فر و غ فر خز اد  هم چند ر و ز دیگر است . فر وغ که از عشق گفت هر چند ز خمی از دل شکستگانش بو د او  می گوید" در شعر خو دم چیزی را جستجو نمی کنم بلکه در شعر خو د م تاز ه خو دم را پیدا می کنم" فر و غ   اضافه میکند  "شعر م چو ن پنجره ای است  خو د به خو د باز می شو د  و من آنجا می نشینم و نگاه می کنم و آ؛واز می خو انم و داد می زنم و گر یه می کنم و ..."شاید فر و غ از همان پنجر ه فر یاد ز ده بو د که " آه زندگی با تمام پو چی باز من از تو لبریزم"  باور می کنید این ز مستان با این همه آد م عاشق بهاری ؟آد مهای بهار ی زمستان زیادند همان طو ر که عاشقهای پاییز ی و بهار ی و تابستانی هم بی شمار ند  که عشق را قائم به زمان نیست که گفته ام " اگر عشق همان عشق باشد زمان مقو له بی معنی است".آیا هنو ز هم  عاشقان بی شمار ند ؟ به دل خو د مان مراجعه کنیم و این سو ال را بپر سیم که عاشقی را عشق است؟  هنو زبرای  عاشق شدنها را دل و جسارت هست ؟که اگر این است که در هر لحظه می تو ان عاشق شد  بیائیم شهر را خالی از عشاق نکنیم . بیائیم دل به در یای عشق دهیم و جاو دانگی را  به آغوش کشیم . بیائیم به عشق یار  و عکس رخش  جام می عشق نو شیم که حافظ گویدمان

 ما عکس رخ یار در پیاله دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شر ب مدام ما

هرگز نمیر د آن که زنده شد به عشق

 ثبت است بر جر یده عالم دوام ما

حافظ ز دیده قطره اشک فشان

شاید که مر غ وصل کند قصد دام ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:42  توسط تورج عاطف  | 

مژده ده که ایام غم نخو اهد ماند
 چنان نبو د و چنین نیز نخو اهد ماند
حافظ
گو ئی چنین خواهد ماند. در در یائی سهمگین از دلتنگی و شو ر دلدادگی   که هر از چند گاهی نسیمی به صو ر ت ناخدا می خو ر د به ناگه آسمان در سیاه تر ین حالت خو د خبر از خو بی ها داد خبر از نفسی که می آید و ممکن است که این بار نفسی از  زیسن باشد و خو اجه هم این گو نه مژده داده بو د
خو ش خبر باشی ای نسیم شمال
 که به ما می رسد هوای و صال
 چه ز یبا حافظ در شب یلدا نغمه سرائی می کر د و خبری از پایان می داد و لی گو ئی این پایان نیز آغازی بر ای پایانی  دگری بو د . داستانی که آغازی چو پایان داشته باشد  گفتنی است؟ افسوس و صد اقسوس که چنین ماند و چنین نیز خو اهد ماند . تا ر و ز گار به بی دلی است و ز نجیر های جناز گان ما را از پر و از باز می دار ند  تا به پر نده مر دنی فکر کنیم و پر و از را از خاطر بر یم چه می تو ان کر د؟ تا ز مانی که علی گو چو لو قصه فر و غ ماهی خو د را تنها در خو ا ب بیند و هر شب در حسر ت ماهی شب  را به آغوش می کشد چه باید کر د ؟ تا ز مانی که پری کو چو لو می دمد و با هر دم تنها می ر و د آیا نغمه ای تو ان زد؟ناخدا را چار ه چیست ؟ او در دل نگر انیهایش همو ار ه دل شکستگی را دیده است و تنها صدا های بدر و د و بدر و د را می شنود . سخت است اما باید تحمل کر د . که عشق ور زی را با منطق کار ی نیست و که ر و ز گار بر ای ناخدا جز با ملامتگر ان نمی گذر د و لی ناحدا از زبان سعدی ین گو نه جو اب می دهد
ملامتگر عاشق را چه گو ید مر دم دانا؟ا
 که حال غر قه در دریا نداند خفته در ساحل
و ناخدا غر قه در در یا است و غر قه می ماند تا ز مانی که عشق همان عشق باشد و در یا همان در ی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:24  توسط تورج عاطف  | 

او را مر دی بر ای حل اختلاف دانسته اند. مر دی  آر ام و آهسته می آید و می گو ید " حق طلاق را نباید به خانمها داد ز یرا خانمها  ئی که در این ز مانه یک تخم مر غ نمی تو انند بپزند نمی تاون این گو نه پر تو قع  نمو د و این گو نه همه مر دها مجر د خو اهند شد!!"و از سوی دیگر می گو ید" قرار است طلاق بخاطر اعتیاد مر د ملغی شو د زیرا مر دی که طلاق گر فته است در شرایط تر ک سختی قرار خو اهد گر فت و..."* عجیب است!گو ئی ر و ز گار را بر ای رونق طلاق خاموش نهاده اند. شاید بپر سید طلاق خاموش چیست ؟ طلاق خاموش همان طلاقی است که مهر طلاق در صفحه شناسنامه منقش نخو اهد شد! طلاق خاموش یعنی ز ند گی دو بیگانه در زیر یک سقف و شاید هم در کنار کو د کانی که قرار بو د روزی ثمره عشق آنان باشند. طلاق خاموش یعنی زیستن بخاطر ندادن مهر یه و شاید بخاطر از دست ندادن حق دیدار فر ز ند و شاید هم بخاطر نداشتن داغ" بیوه"و ممکن است هم بخاطر آبر و و فشار خانواده و... صد دلیل دیگر که از دواج را بقا می بخشد اما چه بقائی ؟ بقای از دو اج مگر عشق و دلدادگی نیست ؟ اگر  زندگی اجبار شد اگر تحمل همدیگر نام گر فت که دیگر زیستن نیست همان مر گ تدر یجی است و شاید هم همین نام با مسمائی است که بر آن نهاده اند" طلاق خاموش"همین طلاق خامو ش است که عفریت خیانت و راه یابی بیگانه ای در حر یم خانواده را آسان می نماید .همین طلاق خاموش است که می  کشد نه جسم را که جسم رو زی کشته خو اهد شد اما در نفس کشیدن است که روح را می کشد . چهر ه های تکیده دادگاهای  خانو اده و دلمر دگی مر دان و  ز نانی که دلفریبانی رو ز گاری بو ده ان را نظاره کر ده اید؟د . خو دکشی آن پسر ک عاشق پیشه که عشق را در مر داب خیانت دید.  فرار آن دختر ک از خو یشتن که در کنار خیابانی بحر خیانت به آن که ز مانی عشق را باید به او هدیه می کر د حال به قصد نفر ت از او  خو د را به بیگانه ای هدیه می کند تکراری تر از هر تکراری است.  از دو اجی که پایه آن پختن نیمر و باشد به مر گ خامو شی چو ن طلاق خامو ش نخو اهد رسید؟ از دو اجی که مر دی هیچ تعهدی حتی بر ای سلامتی و آبرو و حیثیت خو د ندار د همان طلاق خاموش است. بنگر ید در این آشفته بازار بی عشقی چند از دو اج مر گ گو نه تبدیل به طلاق خامو ش می بینیم ؟.چند دلشکستگی دیگر را باید شاهد بو د ؟ دلبران ز یبا ر و ئی که رو زی در پیراهن عر و سی جلو ه می نمایند  حال تنها جسم بی رو ح خو د را می کشند . بحث مر د و زن نیست. بحث داغ طلاق است بحث فر ار از این داغ و افتادن در مر داب طلاق خامو ش است. چر ا نباید این  جمله را همگان از ته قلب باو ر نکنیم و بهرآن جان نبازیم؟
" اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است"کاش این گو نه باشد
*روزنامه ابتکار 1/10/86
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:40  توسط تورج عاطف  | 

این قافله عمر عجب می گذر د

در یاب دمی که با طرب می گذر د

ساقیا غم فر دای حر یفان چه خو ری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

خیام

و پر ده چهار م آغاز شد. باز زمستان آمد. ز مستانی که همه از آن بوی وداع و تنهائی حس می کنند.ز مستانی که در پی دیگر همراهاانش می آید و ر و زی نو بر ایمان به ار مغان آو ر د. اند کی پیش نبو د که دم از پاییز زدیم؟چه ز و د گذشت .دم زدن از گر مای آفتاب سو ز ان تابستان گو ئی اندکی پیش نبو د و در نقش خیال که می گر دم انگار همین دیر و ز بو د که از بهار و نو ر و ز عطر ار دیبشت سخن می گفتیم.آری پر ده چهار م نیز قبل از آن که لختی به آن بیاندیشیم خو اهد گذشت و ما در پی آن به استقبال ر و ز نو و نو ر و زی نو خو اهیم رفت. ر و زگاری است که سخت و سهل خو اهد گذشت و ما در پی ر و ز ها و شبها می دو یم و می دو یم و باز دل به فر دائی داریم که دیر و ز و امر و ز را فدای آن کر ده ایم. سر د است و باز سر د و در این فصل آغاز تنهائی به یاد خالق آن فر و غ می خو اهیم از آغاز فصل سر د سخن گو ییم و اند کی به این بیاندیشیم که در این آخر ین پر ده سال چه خو اهیم کر د آیا آن را هم چو ن پاییز و تابستان و بهار بهر فر دای دیگر به گذران ز مانه خو اهیم سپر د؟آیا در این آغاز ین ز مستان به یاد عهد و پیمان و نیت یلدا شبهایمان خو اهیم بو د ؟آیا باز دل به آن ر و ز های دو ر خو اهیم بست و یا این که همین لحظه را قدر خو اهیم شمر د؟ نمی دانم سخت است و بسیار سخت که در این ر و ز گار سر د در ز مستان سر د دل به قلبهای گر م خو د دهیم می پر سی کدام قلب گر م آشنا؟همین قلبی که در سینه تو و من وما و او ... می تپد و بی تو جه هستیم نه به صدایش و نه به نو ازشش گوش فر ا می دهیم آری از این قلبی که در سینه است سخن می گو یم آیا می زند؟ گوش فر ا دهیم .به یاد عشق باشیم . شاید عشق و رزی در این سر ما گر ما به و جو دمان بخشد.آری شاید این پر ده آخر را قدر بدانیم. بیاییم بازیگر اصلی این پر ده آخر طبیعت باشیم. باز یگری که نقشش عشق و ر زی و گستر ه مهر است

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 13:59  توسط تورج عاطف  |