|
|
|
|
|
هر شب قر اق از تو شب یلدااست هر روز که ر و به تو نماید نو رو ز است شب یلدا با فراق یاد چه شب سخت تار یکی است. شبی که به او و در پی او تنها پناهگاه را سخن خو اجه می دانی و دم به دم تفالی می ز نی هر دم آر زو داری که آید آن زیبا تر نمی که می گفت خو اجه شو ریده از غم هجر مکن ناله و فر یاد که دوش زده ام فالی و فر یاد رسی می آید و به دنبال فر یاد ر سی می گر دی که ترا و معشو ق را یاری نماید تا شب یلدا فر اق را به نو ر و ز و صل گر ه ز نی . می دانم بسیاری از ما هم در این شب و صل و یاری در کنار یار هستیم و دل به چشمهای پر از عشق او می دهیم. اما کاش که قدر آن چشمها را بدانیم . کاش که در تفال در کنار معشو ق تنها تر نمی که سر دهیم این شعر حافظ شو ر یده باشد گل در بر و می در کف و معشو ق به کام است سلطان جهانم به چنین رو ز غلام است که آری در کنار یار نشستن کم از سلطانی جهان نیست و قدر باید آن را دانس تو به چشمهای معشو ق نگر یست و در زیبائیش تنها عشق را زمز مه کرد. اگر یار نبو د اگر دلدار را در ز ندان هجر تر ا اسیر کر ده بو د از خدای عاشقان و پر و ر دگار عشق بخو اه که اشک و آه و حسر ت دلهای عاشق شما را پایان دهد اشک حافظ خر د و صبر به در یا انداخت چه کند از غم عشق نیار ست و نهفت به یلدا بنگر یم و پر عشق به پیشو از ز مستان ر و یم . امید به عشق را امر وز بیش از پیش چو ن افز و دن نو ر رو ز افز و ن کنیم چه با نگاهی به یاری که این گو نه در هنگام تفال به او باید تنها به او بنگر یم و بخو انیم یار در منزل و چه حاجت که زیادت طلبیم دو لت صحبت با آن مو نس جان ما را بس و چه اگر چو ن ناخدا باشید و یار در ز ندان فر اق نتو انید بینید و فر یاد ز نید و از خدای در این شب پر مهر و صل خو اهید و ناله سرا دهید حافظا عشق و صبو ری تا چند ناله عشاق خو ش است بنال یلدا بر همگان مبار ک |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 13:59 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگار عجیبی است. گاهی اوقات بعضی اتفاقهای به ظاهر سخت و بد و تلخ می
تواند نتیجه خوبی داشته باشد . شب از خواب پریدم . حالم خوبم نبودو به
کنار پنجره رفتم برف می بارید و من بیرون را با تحسین می گریستم. زیبا بود
.در خلوت سحر برف زیبا تر نمی از تحفه خدا بود. صبح آمد و قرار بو د به
بانک بر وم. ماشینم را از پار کینگ نمی توانستم بیرو ن بیاورم زیرا هم
شهری مهر بان ! بر روی پل پارک کرده بود و بی توجه به من رفته بود . عصبی شدم به آزانس زنگ ز د م. جالب بو د مسئول فر ستادن سرویس اولین روز کار یش بو د و طبیعتا نه به سلام گر م من توجه کر د و نه وعده ای زو دتر از 40 دقیقه برای فر ستادن اتو مو بیل به من داد. عصبانیتم بیشتر شد. به این فکر افتادم که در خیابان به دنبال اتو مو بیلی بر و م اما وقتی پای به خیابان گذاشتم ناگهان همه چیز عوض شد قدم ز د ن در زیر آفتاب و بر ف ناخوانده پاییزی جلوه ای بر ایم داشت. باور م نمی شد که به یک باره تمام عصبانیت من تمام شده باشد . قدم ز دن در خیابان را ادامه دادم و با برف و در ختان و آفتاب هم داستان شدم. دلم تنگ بو د... اما آن قدم زدن ناخو د آگاه واجبار ی به گونه ای مرا به دنیای نشانه ها برد.نشانه های امر و ز این بو د ایمان و عشق و باز عاشق عشق شدم . دلتنگی های دو ر ی از یار را در زیر قدم ز د ن آخر ین ساعتهای پاییزی اندکی تسکینم می دادم.به این فکر افتادم که گاهی اوقات بعضی حوادث بد می تو اند به حادثه قشنگی منجر شو د . پار ک اتو مو بیل ر وی پل پار کینگ و نبود و سیله نقلیه مر ا به این لذت قدم ز دن در زیر ریزش بر ف از در ختان و حس آن گر مای لذت بخش پاییزی رسانده بو د حال شاید این هجر و دلتنگی یلدا هم مرا بار دیگر بتو اند به حادثه عشق رساند . نمی دانم این ها دلخو شی است یا باو ری است که باید به آن اعتقاد عجیبی داشته باشم؟ اما صبح پنجشنبه به من می گفت طلوع شادی در ز ند گی گاهی خیلی ساده اتفاق خو اهد افتاد امیدوارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 16:55 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
در ست 7 سال و 5 ماه و بیست ر و ز پیش بو د که عشق به همه عالم ز د . تو لد دختر م
بو د. آر ز و ئی که سالها داشتم و سر انجام در یک ر وز تابستان به آن ر سیدم. در ر
اهر و بیمار ستان او لین صفحه خاطر ات آیلی را نو شتم و به او دو قو ل بزر گ دادم .
او لین قو لم این بو د که همو ار ه نه پدر که دو ست او هم باشم چو ن عاشقش هستم و
دو مین قو لم این بو د که دفتر خاطر ات او ر ا هر رو ز بنو یسم تا ر و زی که خو دش
خو اهان نو شتن آن باشد. رو ز ها گذ شت و آن دفتر هر رو ز و هر شب نو شته شد و تلخی
ها و شیر ینهای ز مانه را در آن نگاشتم و خو انیدم آن چه که در گذر ز مان از یاد می
بر دیم . نخستین کلمه - او لین دندان - او لین پژشک و تو لد او ل و د و م و....
هفتم و دیر و ز آیلی از من خو است که خو د این کار را بکند. از آغاز سال تحصیلی او
ر ا مشتاق نو شتن می دیدم . هر رو ز داستانی تخیلی می نگاشت و نقاشی می کر د . نمی
دانستم که او این کار را بر اساس علاقه می کند و یا و اقعا نو شتن را دو ست دار د
و لی دیدم که به و اقع نو شتن ر ا دو ست دار د . داستانهائی می نگار د. داستانهائی
ر اجع به یک شاهز اده خانم و پدرش و... داستانهای ز یبای که بر سر این پدر و دختر
می آید. دیشب بعد از آن که وقایع آن رو ز نو شتم به آیلی دفتر را دادم و گفتم از
این به بعد تو بنو یس قدری جا خو رد اما قبو ل کر د بعد از 7 سال 5ماه و بیست ر
و ز این د و مین قو ل را هم وفا نمو د م . حالا هم عاشق او وهم دو ستش هستم و او
کاتب و قایع ز ند گیش خو اهد بو د . به قامت او می نگر م . آیلی من خیلی ز و د بزر
گ شد . شاید ر و زی کتابهای او ر ا بخو انید . این نام را بخاطر بسپار ید" آیلی
عاطف
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:44 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
سر د است و من به بهار عاشقی در ز مستان می اند یشم آری آن ز مستان که با و جو د او بهاری بو د . یاد آو ر م ر وز گاری نو در نو ر و زی که در ز مستان آغاز شد . نو ر و زی که طعم نو ر و ز نداشت ز یرا که در تار یک تر ین تر ین شب سال آن گو نه نو ر بارانم کر د. به یاد داری شاپر ک؟ از یلدا سخن می ر انم . یلدای ما که کلمه عبو ر تو شد " یلدا ناز" و این کلمه عبو ر تو بو د که مر ا هم این گو نه به با زی اسرار آمیزی کشاند و هر باز گشائی را با رمز عبو ر " عشق جاو دان" یافتم. و باد باز یاد یلدا و ز مستان و بهارعشثمان را به یاد م می آو ر د.یلدا را به یاد دار ی که چگو نه چنین زیبا بر ایمان طعم ز یستن در حال را به ار مغان آو رد؟ از زیستن حال چرا گو یم ؟ که زیستن همان بو د که بعد از آن یلداها دیگر نه یلدا برایم معنی داشت و نه زیستن را تر جمه کر د م و به در کش رسیدم که زیستن ز مانی بو د که با تو می زیستم .و یلدا با طعم عاشقانه اش چه ز یبا بو د. یلدا با تر نمهای حافظ از زبان تو عشق بود و بهاریم می کر د. . یلدا ی ما انار داشت و سیب سر خ وهنو انه داشت . همه قر مز چه شیر ین و پر عشق بو د. آری طعم حافظ و شیر نی هندوانه و سیب سرخ و انار با صدای تو همان بهار عاشقی بو د. شاید بهار زیستن بو د کجا رفت ؟ مر گ مرا در میان گر فت که هجر است بر ادر مر گ ونه ترس که چه بی هو ده از تر س این گو نه سخن گفته اند. دلم دم مسیحا می خو اهد . دلم یلدای عاشقانه می خو اهد . دلم تر نم شعر حافظ را می خو اهد به یاد می آو ر م به عشق تو باز از زبان حافظ می گو یم مارا که در د عشق و بلای خماری کشت یا و صل دو ست و یا می صافی دوا کند جان رفت در می و دل حافظ به عشق سوخت عیسی دمی کجاست که ما را احیا کن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:22 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
باز صبح شد و عد ه دیدار با آفتاب ر سید این داستان ر ا هر روز صبح می خو انم در
اتاقی که چو ن اتاق تنهائی فر و غ و سعت دار د می نشینم و نظار ه گر طلو ع آفتاب
هستم و آفتاب را نگاه می کنم . . هر روز با نگاه به این شکو ه که طلو ع آن را می
نامیم در س امید ر ا مر و ر می کنم و می گو یم امر وز ر و ز دگر ی است...
دو ست مهر بانی ر ا دل شکسته می دیدم . دو ستی که او ر ا در یائی می نامم زیرا
که در یائی و در دل است . مهر بانی است که در چشمهای تصویری که از او می بینم همو
ار ه امید را به همر اه بیم می دیدم. ر و ز گاری را باهم به گفت و شنو د نشستم من
از امید و عشق و ایمان گفتم و او تنها از عشق می گفت که به یاری داشت اما امید و
ایمانی را در پی عشقش ر و انه نکر ده بو د . شاید حق داشت ر و ز گار با او خو ب بر
خو ر د نکر ده بو د او در یائی بو د بی غل و غش است و تر سی از امو اج ندار د او
تنها به یار می نگریست و وحشتی از غر ق شد ن در با زی ز ند گی نداشت و لی یار با
او همراه نبو د . یار آن دل در یائی را ند اشت و این گو نه در یائی دو ست من خو د
به دست خو د دل خو د راشکست که نمی خو است با کس دیگر دل داده را تقسیم کند سخت
است و خیلی سخت که دل بشکنی . دل از یار ببری و این گو نه جفا را از یار بینی اما
در یا دل فقط بر خو د نهیب می ز د و در اتاق به و سعت تنهائی اش در یائی بو د امر
وز گذری بر ر ده پای ذ هن او داشتم ذ هنی که تر او شهای ز یبا را می کند و قلم پر
احساسش آن را می نگار د . در نو شته های او امید و ایمان را این بار به همر اه عشق
در دلش می دیدم . خو شحال شد م چو ن طلو ع آفتاب امر و ز لبحندی بر لبانم نقش بست
که در یای دل یار م پر ا مید است. آر ی امید بر دلش نشسته بو د . این امید را فر
شته ای نا آمده بر رو ی خاک بر دلش ز ده بو د. چهر ه ز یبای او ر ا خندان تصو ر می
کنم . خو شحالم که این بار بر احتی چشمهای غمگینی که از او تصو ر می کر د م پر از
بر ق شاد ی مجسم خو اهم کر د . قلب او شاد مان است . در یائی زیستن را باو ر دار د
. او ز نده بو د . پر عشق است حالا پر امید و ایمان می دانم در در یای ز ند گی سر
انجام غو طه عاشقانه خو اهد خو ر د خو شحالم بر ای تو در یائی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:55 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
فر از و نشیب بیابان عشق دام و بلا است
کجاست شیر دلی کز بلا نپر هیز د؟ حافظ می ر و یم در خیال خو د ز ند گانی می کنیم و می اند یشیم که آری آن ز ند گانی که گفته اند ز یبا است همین است. گو ئی ز یبائی را بر ایمان این گو نه سر د و بی حر کت تر جمه کر ده اند .آنقدر در این سر دی ترس غر ق شده و کز کر ده ایم که از یاد بر ده ایم آفتابی هست و گر مائی بو د و عشقی وجو د داشت .شاید در د از سر مای بر و ن نیست که سر مای در و ن این شکسته دلی ها است که این گو نه منجمد مان کر ده است . هر کدام به کنجی خز یده ایم و هر کد ام بهانه ای م یگیر یم . بر خی دل به آن آسمان دو ر بسته ایم و دم از عشق الهی می ز نیم ! کدامین عشق الهی ؟ تقدیری که خداو ند بر ای ما گذ اشته است تنها عشق و ر زیدن است پس چگو نه دو ری از عشق را به خدا نسبت می دهیم؟ بر خی دیگر در و ادی هو س به د نبال خسته هو سهای تکر اری خو یشتنیم . آری به دنبال ر فع عطش این هوس همیشه تشنه و سیر اب نشدنی به لجنز اری رهنمو ن می شو یم که جز بوی تکر ار و پو چی هیچ نفحه ای ندار د. آری بر خی این گو نه از عشق گر یز ان می شو یم . بر خی دیگر دل شکسته ایم . عشق و ر زیده ایم . بار ها عشق و ر زیده ایم . اما عشق و ر زیدن مگر بار ها دار د؟ تنها یک بار عشق می تو ان و ر زید و بعد از آن عاشق ماند ن است . آن عشقی که بار ها دست به دامانش بر ای تو جیه ار تباطها شنیده ایم که عشق نیست . اما مگر این شکسته دل تو ان دار د؟ تنهائی آز ار مان می دهد . شکنجه ها از افکار در دهلیز سر د تنهائیبر این دل می خر اشد . دلمان شکسته است تو ان ندار یم . گو ئی عشق ر ا تنها با او تو ان ز د . آری عشق را تنها با او تو ان ز د اما عاشقی که با یار و بی یار میسر است سعدی گو ید مان سعدیا عشق با یار آسان بو د عشق باز اکنو ن که یار از دست ر فت اما یار که از دست نمی ر و د یار می ماند حتی تا آن سو ی ابد یت مگر این دل ماتم ز ده از سو ختن را پناهی جز در وادی عشق است ؟ دلمان سخت تر سیده است . شیر د لان عر صه عشق بر ز مین ر و ز مر گی و خیر ه به ز خم دلشان می نگر ند آری دلاو ر ان نشسته اند .با هو سر انان کاری نیست اما کجاست آن نسیمی که دل آو ر عاشق دل را به خو د آو ر د ؟ معشو ق نفحه تو کجاست ؟ نو شدار و این قلب پر زخم در دست تو است کجائی ای معشو ق جاو دان من ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:34 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
روی سنگ مزار ش نو شته اند
دلا دیدی که آن فر زانه فر زند چه دید انر خم این طاق رنگین بجای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهدش لوح سنگین حافظ چقدر زو د گذشت ؟ دو سال از هجر ت او گذشت .باورم نمی شو د که دو سال است که دیگر صدای او ر ا نمی شنوم .همو اره می گفت " تورج .این نیز بگذرد" زمانه را این گو نه بر ایم معنی کر د اما رفتن او شامل این قانو ن " این نیز بگذرد" نشده است نمی دانم اما دائی محمو د تنها یک خویشاوند نز دیک (دائی) بر ایم نبو د او آدمی بو د که بذر عشق را در دل نو جو انی ریخت که بعدها رشد کر د ند و تبدیل به مر دی شدم که امر و ز خو د را ناخدا می نامم دائی عزیز م تو ی آن سالهای دو ر عاشق شد. عاشق دختر ی بیگانه که این یک بدعت در خانو اده سنتی ما بو د. اما تو بگو آشنا!وقتی عشق بیاید مگر نژاد و قو میت و ... میشناسد ؟و دائی محمو د م هم نشناخت و به دنبال یار رفت .اما و قتی فلک بخواهد آوار بریزد مگر می تو ان از آن فرار کر د؟ عشق دائی من خیلی زو د در اثر بیماری زمانه( سرطان) از این دنیا رفت اما شاید معشو ق رفت اما عشق دائی من نر فت و تا آخر عمر به عشقش وفادار ماند.. البته بر ای کسی که می گفت" اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است" عاشقی تمام می شو د ؟ از دائی محمو د م در کتاب سولماز تحت عنوان شخصیت عمو علی و در دختری در قاب پنجر ه تحت شخصیت خاله مریم گفته ام اما همه شخصیت دائی محمو ئ مگر گفتنی است؟ او لین نغمه های فر و غ را از زبان او شنید م ووفادار ی و عشق را سعی کر د م از او بیامو ز م اما دائی محمو د چیز دگر ی بو د دلم برایش تنگ است او با کو له بار ی از در د از این دنیا رفت عجیب است اما او دقیقا با همان بیمار ی معشو ق از دنیا رفت وفادار ی و هماهنگی تا این حد؟ شگفت آو ر است اما دائی محمو د می گفت " عاشقی تا آن سوی ابدیت " و این گو نه بو د او با در د رفت اما در د هجران معشوق سر انجام به پایان ر سید نمی دانم دلم تنگ است دائی غم هجران تو شامل قانو ن " این نیز بگذرد" تو نشد اما تا آخر ین رو ز زند گیم بخاطر می آو ر م حر فهای زیبای تو ر ا" عشق تا آن سو ی ابدیت" و" اگر عشق همان عشق باشد زمان مقو له بی معنی است" یادش گرامی باد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:2 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
آشنا است او ر ا ندیده ام و تر نم صدایش هم نشنیده ام اما گو ئی سالها است که او ر ا می شناسم . فر یاد در د مند او ر ا می شنو م اشکهایش را می بینم و همو ار ه او ر ا بخاطر آن چه صاد قانه بیان می کند تحسین می کنم . در دو د نیای جدا با هم هستیم اما گو ئی هر روز در یک کو چه قد م می ز نیم و با لبخندی آشنا به هم چو ن دو یار پیشین سلام می دهیمو امر وزباز از او خو اند م. او خو د ر ا مر ده می خو اند گو ئی از این دیارقطع امید کر ده بود در تنگنای غمها خداحافظی می کر د!گو ئی امید را بس دو ر می بیند.اما در میان تمامی غمگین واژه هایش تنها سر و د اشک ر ا ندیدم. در غمنامه اوهمچنان امید را دیدم. امیدی که شاید نا امید است اما دانستم آن دل شکسته همچنان امید دارد و این یعنی آن شکسته دل هنو ز بی مهابا می ز ند .او غمگین است چو ن تمامی ز ند گان که در این دیار بی غمان مر ده ر نج می کشد ر نج می کشد ز یر ا که او ر ا نمی بینند آر ی سخت است کابو س مر د گان را در حالی که هنو ز نفس می کشی تجر به کنی. آن کابوس ر ا همه دیدم کابو سی که خودرا مر ده می بینیم در دیار مر د گان ما را دفن می کنند و ما فر یاد می ز نیم " منم هنو ز ز نده ام " اما کسی تو جه نمی کند گو ئی باو ر ز ند گی ما را از دست داده اند که ز نده ماند نمان ر ا نمی بینند و ما تلاش می کنیم با تمامی و جو د تلاش می کنیم اما آنها نمی بینند . آری ر وز گار این گو نه شده است در رو زگار بی دلیها در ز مانه بی تو جهی ها در این و ادی که مهر بانان را کسانی خو انند که بی تو جه هستند نا گهان من و تو او شمائی پیدا می شو د که هنو ز عطر گل رز را با تمام و جو د حس می کند و یا به آسمان پر ستار ه که می نگر د هنو ز آهی می کشد ز یر بار ان که قد م می ز ند اشک می ر یز د و یاد بوی یار می افتد هنو ز ر و ی تاقچه خانه اش حافظ است و هنو ز و اژه " محبو بم " را باشو ر می گو ید آیا او می تو اند این گو نه مر د گان بی تو جه را ببیند و در درا بخاطر نیاو ر د؟ حال می گو یم ای آشنا بیدار یم و امید و ار یم شاید با توهم اما بیدار یم و ز نده ایم چو ن عشق را هنو ز از یاد نبر ده ایم هنو ز عطر گل شب بو ر ا حس می کنیم هنو ز فر یاد های فر و غ ر ا می شنویم که می گفت "آه ای ز ند گی با تمام پو چی باز از تو لبر یز م " هنو ز امید دار یم که معشو قی که شلاق بر پیکر ه ر و حمان ز ده است لبخندی به ما ز ند هنو ز به عشق صدای او هر روز از خو اب بیدار می شیم هنو ز به یاد او خو اب رابه آغوش می کشیم هنو ز مو سیقی و شعر را دو ست دار یم و...حال آشنای مهر بان من چه کسی مر ده است ؟ تو مر ده ای ؟ تو که خو د ز ند گی هستی ؟ای آشنا تو خو د ز ند گی هستی با همه مفاهیم ز ند گی که به آنها باو ر داری و حیات تو مر هو ن همان باو ر ها است همان کلمات جاد و ئی ر ا می گو یم همان که بار ها فر یاد ز دیم ایمان - امید - عشق بیا دو باره فر یاد ز نیم ایمان - امید - عشق |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:12 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
به آسمان آبی می نگر م. گو ئی اشکهایش ر ا دگربر ایمان بی در یغ نخو اهد
ریخت . چند ر و زی اشک ر یزان به مهمانی دلها و چشمهایمان آمد اما گو ئی
پشیمان گشته است. شاید هم چو ن چشمهائی او ر ا ندید و شبنمی نشد شاید دلها
پر بغض باز از دیدن باز بار ان با تر انه دلتنگی ر ا ر ها نکر دند آسمان
هم نبار ید و شاید قهر کر د ر و زگار عجیبی است قهر آسمان هم بر عکس است
دو بار ه همان آبی شد گو ئی هیچگاه دلتنگ نبو ده است در آبی تنهائی در آبی
که به طعنه به آفتاب د می گو ید هستم و لی گو ئی نیست مهر تابان هم ز مانی
و جو د خو د ر ا به ر خمان می کشد که آسمان ر ا مهری نباشد و آسمان بی مهر
است شاید از دید من این گو نه است به من که به آسمان می نگر م و این گو نه پر سو ال هستم اما تو ان پر سش را ندار م شاید پر سشی نمانده است شاید هم د به دنبال شنیدن پاسخی نیستم و شاید اگر هم پر سش باشد و هم پاسخ آن دلی نباشد که بپذیر د دلتنگم و این ر و ز ها با هر که از دلتنگها گفتم گو ئی شاد نو یدی به او داده ام مر ا بغل می کند و می گو ید " گر دلتنگ نباشی ننگ است" و باز به آسمان آبی می نگر م که ظاهر ی ساده و آرام دار د اما آر امش این آسمان را چه کسی از شو ر و دلداد گی بار ان بیشتر دو ست دار د ؟ آر امش در یا ز یبا است اما دریای طو فانی است که ایمان و امید و عشق را می طلبد چو ن دل ما که آر ام می خندد و در ز ند گی هجو گو نه خو شحال است که می ر و یم و می آییم و به اصطلاح زند گی کنیم اما این که ز ند گی نیست که مر د گی است اگر دلمان را به طغیان عشق و ر زی نیفکنیم .. اما کجاست دلی که عاشق گردد؟ در گرش عشق و هجر و صل و .. بسو ز د باز بگو ید بگر د تا بگر دیم آری آسمان آبی است و لی آسمانی ابری می خو اهم آسمانی که در ز یر رگبار بار ان آن بد و م وندانم این خیسی از اشک آسمان است یا اشک این خو نین دلی که ز مانی عاشق بود نمی دانم دلم تنگ است آسمان ابری می خو اهم شاید دو بار ه باعث شو د بغضم را دفن کنم و ناخدا شوم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:45 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
به چشم عالمیان خو ب منظر م و لیکن
ز خبث باطنم سر خجلت فتاد ه به پیش طاووس به نقش و نگاری که دار د خلق تحسین می کنند و او خجل ز پای ز شت خو یش سعدی خو د ر ا دیگر نمی شناسم او کیست که در آینه مر ا می نگر د خو د ر ا نمی شناسم و این کابو سی است که مرا در بر گر فته است ز مانی خو د را ناخدا می نامید م اما اکنو ن خود ر ا نمی تو انم تشخیص دهم این من هستم ؟ من که با نغمه های عاشقانه سر به آستان مهر می سپر د م این گو نه در انز و ای خو د می خر امم و فار غ و خو شحال که اذ ن عشق و ر زی به خو یشتن را به کسی نمی دهم ؟ و عشق را به تحفه بر ای هیچکس نمی بر م ؟ دل شکستم هنری است که نیک می دانم و چه سخت است دل شکسته ای که این گو نه دل می شکند کجا رفت آن دلداده مر دی که خو د را در یا دل می نامید ؟آیا آن مر د هر گز زنده بو د و یا این که نقشی بو د که در ذهن خو یشتن بهر فر یب خلق ساخته و آن را بازی می کر دم ؟ خو د ر ا نمی شناسم از هیاهو گر یز انم و در خلو ت خو یش چه آسان غر ق شادی می شو م ؟ ر و ز گاری خو د را در یا دل می خو اند م اما اکنو ن و جو د خو د را مر دابی می دانم چر ا مر دابی ؟ چو ن دو ست داشتنم ر ا دو ست ندار م هیچکس ر ا یارای ر ساند ن من به سر ز مین عشق و ر زی نیست نه دو ست دار م و نه دو ست داشتنم را می پسندم چر ا این گو نه شد م ؟ شاید این گو نه بو د م این ر ا نمی دانم یعنی در طی این سالها نقشی را بازی می کر د م و یا حال در گذ ر ز مانه و ز خمهائی که عشق بر من ز د این گو نه شد م ؟ نمی دانم از مهر و ر زی سخن می ر انم اما مهر و ر ز ان را از خو یشتن دو ر می کنم از مهر و ر زان گر یز انم این حقیقت را سخت باو ر می کر د م اما امر و ز در چشمهای به گو د نشسته ام سخت هو یدا می بینم دیگر خو د ر ا نمی شناسم دیگر نمی دانم به کدامین سو این کشتی ز یستنم را در در این در یای ز ند گانی پیش برم ر و ز گاری نغمه حافظ را سر می دادم دل بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدیم یا من خبر ندار م یا او نشان ندارد حال نه من خبر دار م و نه نشانی می بینم گو ئی عشق از من فر ار کر ده است و حق چو ن همیشه با عشق است من آن ناخدا نیستم من کیستم ؟ من چیستم ؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:40 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
رو ز گاری از قو ل عار فی بز ر گ * خو اندم: در ر و ز گار تنها باید ز ند گی
کنی و از ته دل و با تمامی و جو د ز ند گی را تجر به کنی تا آنقدر از ز ند گی لبر
یز باشی تا آن را با کسی تقسیم کنی که این گو نه هست که " عشق" می آید و و قتی "
عشق " آمد همه جا آنقدر شاد مانی فر ا می گیر د که تنها " خنده" را باور خو اهی کر
د و قتی تمام و جو د ت و حر کاتت پر از " خنده " و شاد کامی شد آنگاه ر و ز گار
تر ا "نور " فر ا خو اهد گر فت و در این نو ر است که همه چیز را ر و شن می بینی و
اگر هر کسی که مد عی دیدن نو ر است را بنگری با ید عشق و خنده و ز یستن را هم در او
ببینی و اگر این گو نه نیست او نو ری را نمی بیند او در ظلمات است واو در و غین
است د نیا پر از قدیسین در و غین بو ده و هست و خو اهد بو د قدیسینی که نه عشق و
نه شاد کامی و نه نو ری داشته اند و این فر ق می تو اند فاصله قدیس حقیقی و در و
غین را بنماید جالب است باز به چهار ماده در هستی ر سیدیم " "ز ند گی " و " عشق" و
" خنده " و " نو ر "عجیب است و لی و اقعی است اگر این ر ابطه ر ا به تر تیب بخو
انیم نخست ز یستن و بعد عشق و بعد خنده و سر انجام نو ر خو اهد بو د حال اگر این
رابطه را عکس کنیم ر ابطه عکس حیات یعنی مر گ را می یابیم یعنی در ظلمت است که
چیزی جز گر یه نمی ماند در گر یه است که ترس به انسان مستو لی می گر دد و در ترس
است که مر گ به سر اغ انسان خو اهد آمد و شاید بی ار تباط نیست که مر گ و ترس را
آنقدر نز دیک چو ن بر اد ر ی دانسته اند حال بنگر یداگر رابطه ژندگی - عشق- خنده -
نو ر را اکسیر حیات بد انیم رابطه ظلمت-اندوه-ترس- مر گ ر ا هم می تو ان رابطه
نابو دی دانست آری در ظلمت و ترس و بی عشقی تنها پذیر ای مر گ می تو انیم
باشیم
* اشو عار ف هندی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:13 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر نمی کر د م باز از کلاغ و کبو تر بگو یم اما مهر بانی می گفت" " اگر قر ار
بو د کلاغ در عرض 300 سال عشق و ر زی کند دیگر جا بر ای دیگر مو جو دات باقی نمی
ماند" شاید حر ف او در ست باشد اما اندیشید م که چر ا کلاغ 300 سال عمر می کند ؟
اصلا 300 سال عمر بی عشق ر ا می تو ان ز یستن نامید؟ شاید کلاغ نیاز دار د که 300
سال عمر کند و قتی عاشق نباشی چه یک ر و ز و چه 300 سال ... و لی اگر عاشق شدی اگر
عشق همان عشق باشد اگر عشقی باشد که می گو ید و فر یاد می ز ند و ز مان را بی معنی
کند چه عمر ی بیشتر از عشق می تو انی داشته باشی ؟ می پر سی عمر عشق چه مقدار است ؟
می گو یم عمر عشق تا آن سوی ابد یت است عاشقی نیاز به ادامه حمل کالبد خاکی ندارد
که جاو دان ز نده است و عمر عشق به انداز ه جاو دانگی است
دیگر دو ستی گفت" " عشق را پیدا نمی کنی و و قی هم که پیدا می کنی خیلی دیر است پس چه آسان است که کبو تر گو نه بو د ن را مخفی و در کالبد کلاغ ر فت " تلخ است آری تلخ است اما شاید ر است می گو ید بسیار ی از ما و قتی طعم عشق را چشیدیم و پشت آن و اقعه ای که شبنمی می کند چشمهایمان را و هر د م آمد خبری از نو و ر و زگار به کاممان نچر خید تا جای عشق هجر را بغل کنیم نا گهان بی امید می شو یم ایمان خو د را به عشق از دست می دهیم و عشق را از یاد می بر یم دو ست داریم چو ن دیگر کلاغان باشیم سعی می کنیم دیگر عشق نو ر ز یم سعی می کنیم چو ن دیگر ان به دنبال گذر عمر باشیم چو ن دیگر ان بخر امیم و سر ک به هر کو ئی بز نیم شاید می خو اهیم کلاغ باشیم و لی می دانم داخلمان که سر ک کشیم نهایتا به دنبال عشق و پایان هجر ان می گر دیم آر ی بسیاری در دل کبو تر یم و قبای سیاه کلاغ را به تن می کنیم اما ته دلمان دو ست دار یم کبو تر باشیم اما می تر سیم شاید هم خسته ایم شاید دلمان می خو اهد لختی آر ام گیریم اما می دانم که این آر امش چو ن آر امش مر داب است آر امشی و هم آو ر آر امشی که اسمش همر نگ جماعت شد ن است آر امشی که اسمش ر ا دلخو شی گذاشته ایم و...خبفشیشئ ناش ناخدا چشم به در یا می دو ز د گاهی او نیز خسته می شو د هجر ان شاپر کش او ر ا کلافه کر ده است اما در او ج نا امیدی و بی ایمان و نگاه به قامت کلاغ گو نه ای که او را احاطه می کنند دو ست دار د دست شاپر ک را بگی د و چو ن کبو تر ان به آشیانه باز گر د ند سفر ناخدا طو لانی است ناخدا به دنبال شاپر ک می گذ دد و گاهی خسته می شو د اما می داند هر کلاغی آر ز و دار د کاش عمرش به انداز ه عشق کبو تر ان بود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:1 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
هر صبحد م به پشت بامهای همسایگان می نگر م و مهمانهای بامهای شهر را نظار ه می
کنم. مهمانهائی که هر یک تر نمی دار ند و شاید هم این تر نم تبدیل به صدای نه چندان
گوش نو ازی چو ن صدای کلاغها شو د بر بام خانه همسایه بر آنتن تلوزیو نی بی قو ار ه
آن چند کبو تر لانه می نشینند و خیر ه و در سکو تی و هم انگیز تنها نظاره گر هستند
بیشتر این کبو تر ان چو ن دلدادگان هستند و لحظه از دیگر ی غافل نیستند شاید هم
دلداد ه باشند و چو ن ما آد میان عشق را از در یچه آنها نمی تو انیم تشخیص د هیم
آنان را "چو ن دلداده "می دانیم .کبو تر ان باهم پر و از می کنند باهم می نشینند و
باهم ر و زی خو د ر ا جستجو می کنند و این گو نه درس مهم عشق یعنی " ما" را به
تصویر می کشند و شاید این گو نه است که در هر مکانی که عاشقان حضو ر دار ند پر و از
کبو تر ان ر ا هم می بینیم و شاید به همین دلیل است که همو ار ه گفته اند پر و از
کبو تر ان را بخاطر بسپار اما در بام آن دیگر همسایه کلاغانی می بینم سیه جامگانی
که پر سر و صدا و با فغان و غو غا حضو ر خو د را اعلام می دار ند گو ئی اگر فر یاد
نکشند کسی آنان را نمی بینند بر رو ی بام شیر و انی این همسایه کلاغها همو ار ه در
ستیز ند گو ئی باو ر ندار ند که بر ای همه آنها فضا بر ای ز یستن و جو د دار د و
آنقد ر سر گر م نز اع و جنگ هستند که صبح و د مید ن آفتاب را از دست می دهند و این
گو نه جدائی و خو د خو اهی و در س مهم بی عشقی یعنی " من " را به تصو یر می کشند و
شاید بی هو د ه نیست که گفته اند هر کسی عشقبازی کلاغ را ببیند به هر آر ز وی
ناممکن دیگری نیز می ر سد چو ن عشق کلاغ ناممکن تر از ناممکن است!و هر ر و ز این
داستان تکر ار می شو د ز مانی که این تصاو یر را می بینم به خو د می گو یم چر ا چو
ن کبو تر ان دلداد ه و قانع به " ما " و عاشق ز ند گی نیستیم ؟ چر ا در سکو ت حضو ر
خو د را اعلام نمی کنیم ؟ چر ا آر امش را که طبیعت به ما ار زانی داشته باز به جهان
هستی هدیه نمی دهیم و همو ار ه دو ست دار یم چو ن کلاغها با سر و صدا " من " را به
ر خ بکشیم و فر صت ز یستن را با نز اع سر تمامیت خو اهی بیشتر از دست می دهیم؟ چر ا
عشق را چو ن کلاغها از خو د در یغ می کنیم راستی چر ا دو ست دار یم چو ن کلاغ ز ند
گی کنیم و فر صت عشق و ر زی چو ن کبو تر ان ندار یم؟ آری در ست گفته اند طبیعت بهتر
ین آمو ز گار است آر امش وعشق را چو ن کبو تر ان بیامو ز یم و جنگ و خو د خو اهی
کلاغ گو نه را رها کنیم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:31 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
آفتاب باز آمدی ؟. پس از بر فی نه چندان پایدار تر ا در آسمان می بینم چه خندان
و پر غر و ر نو ر افشانی می کنی گوئی از یاد بر ده بو دی که نیم ر و زی در هجر ت
هم خندیدیم و هم گر یستیم .از یاد تو غافل نشدیم که چو ن تو ان غافل شد ن که در
سینه پر در د مگر جز آتش چیزی جای می گیر د؟و باز امر و ز آمدی و لی نمی دانم چر ا
هنو ز در اندر و ن آتشین سینه همچنان می سو ز د ؟ تو که در آسمانی پس چرا در و ن
سینه این گو نه می سو ز د و می نالد؟ نمی دانم شاید حدیث همان غمنامه حافظ
است
این آتشی که در سینه من ز بانه می کشد خو ر شید شعله ای است که در آسمان گر فت آری حدیث بر ف و آفتاب نیست داستان آن سو ختن ابدی همه کسانی است که کس شدند
چگو نه کس شد ند شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فر اق یار چنان می کند که نتو ان گفت عجیب است و لی حدیث دل سو خته ما را هم در بر ف وهم آفتاب خو ب رو نمائی می کنند و... آفتاب باز آمدی و می دانی که در اند ر و ن من چه می گذر د و لی سو ختن را باو ر نی تو انی کنی که تو شعله ای و من عین خو د سو ختنم آری من حدیث سو ختن نیستم من خو د سو ختنم آری می سو ز م از فر اقت می سو ز م از فر اقت ر وی از جفا بگر دان هجر ان بلای ما شد یا ر ب بلا بگردان هر چند که می دانم تو خو د در جفای ر و ز گار چو ن من می سو زی می دانم شاپر ک
می دانم .... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:42 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
بر ف می بار د و باز از تو می گو یم که باید از تو ای یارم باید گفت آنچنان که
سعدی مر ا آمو خت که
گر یاری ز خو یشتن دم مزن که شر ک است با یار و خو یشتن و من از خو یشتن دم نخو اهم ز د که خو یشتن من از آن تو است و و قتی تو باشی خو شیتنی ندار م و باز در ز یر این بر ف آغاز ین از تو می گو یم از تو که چو ن بر ف ز یبا و پاک و دلداده هستی ز یرا تمام هستی فر یاد آو ر د ند که ای بر ف ببار ای سفیدی پاک نهاد بر ما ببار و دورمان کن از این تیر گی و غباری که بررو حمان تلنبار شده است و تو چو ن بر فی که بر شاخه های در ختی پر گر و غبار می بار د مر ا از این خستگی ر و ح نجات بخشیدی و امید که باز هم ببخشی هر چند دو ر باشی و لی می دانم که دو ر از بر م نیستی که با تو هستم و بخاطر تو هستم و در اند یشه ر هائی در آغوش تو می تپد این پر بهانه در سینه ام بر ف می بار د و باز من در نگر یستن به تابلوی همیشه ز یبای طبیعت عشقبازی بر ف و در خت و در خت و پر نده و پر نده و آسمان و... را می بینم گو ئی تمامی عالم در عشقبازی است که چنین است و چنان نیز خو اهد بو د هر یک در طلبیم از او که خالق عشق است و فن عشقبازی را در نهاد مان گذار ده است او است که به ما عشق داده و می دهد و عاشقی آمو ز د چه در ست گفت پیر استاد حافظ ز اهد شر اب کو ثر و حافظ پیاله خو است تا در میانه خو استه کر د گار چیست آری عشق خو استه او است که این دل این گو نه پر شتاب بهر شاپر کش می تپد آر ام گیر ناخدا به بر ف بنگر بر ف هم آمد در بی صبر در ختان آمد شاید ر و ز گاری غبار ر و ح تر ا آن سفید بانو بر فی که شاپر ک نامیدش بتکاند شاید ر و ز گار تو اند فر صت عشقبازی دگر ر و ح و پیکرمان را دهد شاید واین امید همو ار ه با عشق شاپرک پر نو ر تر است آری عشق می و ر ز م می دانم که با عشق امید هموار ه جاری است و باز بر ف می بار د.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:27 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
حافظ می گو ید عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ای خو اجه در د نیست و گر نه طبیب است ر و ز گار انی است که در پی سر ز مین آر امش بر هم ز نیم هر چه که به ما آر ام د هد بسیار ی در این خو د ز نی خو استه و یا نا خو استه نخست قلب را هد ف د هیم عشق را به مسلخ نسیان بر یم آن ر ا با سلاح هجر سلاخی کنیم تا به قو لی ر و ی آر امش بینیم در این دو ر ان چند عاشق یافت می کنیم که عاشق شو ند و عاشق بمانند؟ گو ئی عاشق ماند ن گناهی است ک به طو ر حتم ه در پی آن اتهام دیو انگی نیز ز نند که اگر دیو انگی این است پس عاقلی را چه دانند؟ سخت است اما باو ر کنیم که با کشتن عشق با در ید ن قلب پر مهر با مر عو ب کر د ن ذ هنی که به شعر و ز یبائی و یار بیاند یشید هر گز به ماو ای پر از و سو سه آر امش نخو اهیم ر سید و این همان است که گم کر ده ایم و در هر کو چه و پس کو چه های شهر های و اقعی و شاید سر ز مینهای مجازی که این ر و ز ها با فشر د ن شاسی و ر و د آن ر ا می یابیم به طو ر حتم یافت نخو اهیم کر د و چو ن مو لانا بار ها و بار ها فر یاد و غر یو خشم می ز نیم آن که یافت نی شو د آنم آر ز و است چر ا عشق را سلاخی می کنیم ؟ چر ا عاشقی را گناه دانیم ؟ چر ا بی مهری را استاد بر گز یدیم و بی تو جه به ز نده بو د ن عشق آن را کشتیم هر گز نمیر د آن که ز نده شد به عشق ثبت است بر جر یده عالم دو ام ما آنگه که نگاه به ر وی یار می کنیم آنگاه که پس از ابد یتی که هجر ان ر ا و احد ز مانی جز ابد یت نتو ان یافت به عکسهایش می نگر یم و خاطر اتش ر ا مر و ر می کنیم و طعم ز یبای لمس او ر ا باز می چشیم و لذ ت می بر یم آیا می پر سیم چه آر امشی ر ا می تو ان در پی د فن دل یافت؟ گو ر ستان خامو ش است و همو ار ه خامو ش بو د ه و خو اهد بو د دل بی عشق نیز چو ن گو ر ستان است که نفیر کلاغی و شاید هم ناله هجر انی تنها می تو انند سکو ت آن را بشکنند آیا این آر امش خو استنی است ؟ که اگر این است غصه نخو ر یم همه ر و زی به این آر امش خو اهیم ر سید اما اگر شو ر و ز ند گی و ز یستن ر ا می خو اهیم با تمام و جو د عشق بو ر ز یم که هیچ عاشقی از نو ازش یار ش بی نصیب نخو اهد ماند هیچ در دی ر ا طبیب عشق بی در مان نخو اهد گذ اشت آری در در یای عشق چو ن ناخد ا فر یاد ز نیم " " عاشقم برتو ای یار مهر بان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:17 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دستهایم همچنان می نگار ید نقش غم عشق مر ا
تا بد انم که هنو ز در طاقچه دل من امید است عکس جاو دانه تر ا که در خاطر ات همو ار ه تاز ه هر ر و ز و ر شب می نگر م دیشبی در د ست گر فتم و نگر یستم در همان لباس ار غو انی پر عشق که لبخندی به و سعت عشق می ز د باو ر نمی کنم تا این حد بر ایم نز دیکی ای دو ر تر ین دو ر اما کدام دو ر مسافتی را بر ای عشق می تو ان تصو ر کر د ؟کدام پنجر ه می تو اند پر ند ه خیال مر ا مانع باشد ؟ کدام در ی است که بتو اند تصو ر ات مر ا ره به اند ر و ن ند هد ؟ و من باز تر ا تصو ر کر د م " د ختری که در قاب پنجر ه " چو ن آن ر و ز گار اسار ت بار دگر که مر ا و تر ا به گمان فر امو شی از یکدگر دو ر می کر د ند اما " د ختر ی در قاب پنجر ه " من هر گز از خانه قلب من بیر و ن نر فت آری دیشب بی اجاز ه به باغچه خانه تو آمد م شاپر ک ز یبا و تو باز آنجا بو دی با همان چشمها ئی که سحرش مر ا دیو انه می کر د همان چشمها اما غمگین تر و شاید جغد شو م تنهائی است که این گو نه غم را نه مهمان که صاحبخانه چشمهای تو کر ده است ؟ شاید هم تو همات و تر سهائی که هر د م بر تو نهیب می ز نندو این گو نه چشمهایت ر ا هم د م غم کر ده است می دانم من نیز چو ن تو با آنان هم خانه گشته ام اما باز آمد م و تو ر ا دید م شاپر ک مغمو م را دید م و چه سخت بو د بر ایم که فکر می کنم ناخدا هستم که از هیچ طوفانی نمی هر اسم اما از نز دیک که دو ر می خو انندش تر ا نظار ه کر د م شاپر ک لبخند ر ا در کدامین جایگه جای گذ اشتی ؟ یاد ت هست می گفت همو اره می تو انم لبخند ر ا مهمان لبهایت کنم ؟ و تو نا گهان دو ر شدی و دو ر و دو ر تر تا جائی که به د نیای فانتزی و اقعیت باز گشتم و باز به قلم و کاغذ پناه بر د م و باز دستهایم سبز شد و باز بر ای تو تنها بر ای تو می نگار م می دانم د ستهایم مر ا تنها نخو اهند گذ اشت می دانم می دانم ........... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:26 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
جهان در سما ع است و مستی و شور
و لیکن چه بیند در آینه کو ر سعدی در سکو ت سحر گاهی می نگر م به شهری که در خامو شی است شهری که هنو ز در تلاطم صدا های نا خو شایند نا ر ضایتی ما آد میان و غو لهای دست ساز ما غر ق نشده است به آسمان می نگر م در ر نگها غر ق است بنفشی که گو یند ر نگ خد ائی است تبدیل به آبی پر ر نگ که گو یند ر نگ ر و یا ها است می شو د و نر مک نر مک به آبی آسمانی می ر سد ر نگی که گو یند ر نگ از یاد بر د ن در د ها و ر نجها است آفتاب آن بالا است در پر تو طلائی ز ر د خو د اقتد ار و ار اد ه ر ا ر هسپار جهان هستی می کند و در کنارش نار نجی و قر مز عشق ر ا بهر یار ی می فر ستد و من در سکو ت و هم انگیز به این جشن و سر و ر و عشقباز ی آسمان و آفتاب می نگر م ر نگها چنان با هم آغو شی می کنند که جدائی آنها نا ممکن به نظر می ر سد گو ئی هر گز جدا نخو اهند شد چو ن معاشقه دو دلداد ه ها که غم هجر را با تمام رنجها ی آن کشید ه و حال در آغو ش هم به آر امشی پر غو غا می ر سند درختان با رخی ز مستانی هستند تو گو ئی آنها هم به امید و صال بر ف نشسته اند بر فی که در ر و زی ز مستانی به آنها طر او تی می د هد که طر او ت و عشق بازی بر ف و در ختان بی تر دید بر گهای سبز بهاری را هدیه خو اهند داد پر ند گان می خو انند آنان نیز سر و د ز ند گی ر ا سر می دهد دو به دو به پر و از در می آیند داستان دلداد گی آنها بی پایان است گو ئی عطیه پر و از ر ا تنها به لطف پر ید ن با یار پذیر فته اند و ناخدا لبخند می ز ند و به این همه شو ر و دلداد گی می نگر د و بر ای دلداد ه عشق می فر ستد و امید که او این عشق را در یافت کند به دختر ک ناخدا می نگر د او همان پری در یائی است که ناخدا ر ا دلگر م می کند دختر کم هم با لبخندی بر لب آغاز جشن و غو غا و دلداد گی را جشن می گیر د |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:21 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
در پیشگاه الهی همه جمع شده اند ر و ز حساب است و در این میان د فتر اعمال گشو
ده می شو د
نفر او ل سر داری است پر فتو ح مر دی که نام او ر ا همو ار ه متر اد ف با پیر و زی و ظفر می دانستند بر ای او می خو انند تو مر د مان بسیاری ر ا به خاک و خو ن کشیدی بسیاری از مکانهای ر ا آتش ز دی و قر نها اسار ت ر ا بر بسیاری ر قم ز دی چه گو ئی؟ سر دار مغر و ر فر یاد ز د من بر ای ر سید ن به تو جنگید م جاهلان و ضعفا ر ا کشتم بتکد ه ها را به آتش کشید م از هر چه غیر تو بو د بر ید م و آنها ر ا نابو د کر د م تا جز تو کسی ر ا نپر ستند من ر ا شایسته تقر ب تو هستم و مر ا بهشت حاصل است صدا آمد ر ا ه ر سید ن به من جنگ و نفر ت و خو ن و آتش نبو د و سر د ار مغمو م بر فت ........................................................................................................................................ با ز ر گانی پرمایه آمد او بسیار انفاق کر د ه بو د ودامنه بذ ل وبخشش او سر تاسر گیتی ر ا پر کرده بو د او نیز خو د ر ا تنها شایسته فر د وس می دانست و باز صدا آمد تو به د نبال تنها بخشید ن امو ال و شکر گز اری مر د مان بو دتو ثر و ت را و سیله تقر ب کر ده بو دتو مهر مر ا می فر و ختی راه ر سید ن به من انفاق ثر و ت نبو د و باز ر گان هم مغمو م ر فت ....................................................................................................................................... نفر سو م و اعظی بو د که همو ار ه گو شه نشین ر ا بر گز یده بو د او تنها ئی ر ا دلیل نز دیکی به حق د انسته بو د او اشک و ناله بسیاری ر ا در کلبه در و یشی خو د پیشکش عاشقان حصر ت حق کر د ه بو داو تنها از در د گفته بو د غم ر ا را به آغوش کشیده بو د و از هر چه ز یبائی و مهر بو د دست کشیده بو د او به انتظار نشسته بو د که به مهمانی تقر ب د عو ت شو د اما پاسخ آمد ر ا ه ر سیدن به من گو شه گیری و غم گز ینی نبو د تو نیز اشتباه کر دی ....................................................................................................................................... شاعر شو ر ید ه آمد او هیچ نگفت او ر ا می خو ار ه و کافر دانسته بو د ند لو حهای شعر های او در تنو ر ها اند اخته او ر ا هم شایسته سو ز اند ن می دانستند او تو قعی ند اشت او به دنبال بهشت نبو د او در عشقی بو د که در آن غر ق بو د وحال در پیشگاه یار بو د و قهر و لطف یار او ر ا بس می نمو د این بار پاسخ آمد راه ر ا تو در ست ر فته ای راه ر سد ن به من عشق و شاد مانی داد ن و گر فتن است تر ا میخو ار ه خو اند ن و عاشقی تر ا گنه دانستند و شاد مانی را نفی کر د ند اما ره در ست ره عشق بو د و عشق گو یند مر ا دو ز خی باشد مست قو لی است خطا دل بدان نتو ان بست گر عاشق و میخو ار ه به دو ز خ باشد فر دا بینی بهشت همچو ن کف دست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:11 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
ببار ای بار و ن خز ون ببار با دلم گر یه کن و خو ن ببار در شبهای تیر ه به عشق ر نگ ز لف یار بهر لیلی چو مجنو ن شده در حسر ت یار ای بار و ن خز و ن بردلم خو ن ببار غمگین و نالان ای همیشه آشنا ببار بر کو ه و د شت ودر یا و هامو ن ببار به یاد سر خی لب های سر خ یار به یاد دل شکستگی عاشق های این دیار به کام دل عاشقهای بی مز ار ببار ای بارونخز ون ببار به دلم به هو ای چشم اشکون یار ای داد و فغان ز ین ر و ز گار بی ماه ر خش در این شبهای تار پر دل خو نین شد ه ناخدا بی شاپر ک یار ای بار و ن خز ون خو ن ببار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:26 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر ساد ه در شهر پیچید " مر دی را که 46 سال در غاری می ز یسته است یافتند" هر کسی لبخندی ز د او ر ا دیو انه خو اندند مر د ی که به آغو ش تنهائی ر فته بو د ز یر ا نگاردلبندش را از دست داده بو د پیر مر د عاشق دل که دلی جو انی به انداز ه چهل و شش سال رثای معشو قش داشت را دیو انه خو اندند در او چه دید ند که دیو انه خو اندندش؟ مر د ی که به حمام نر فته است مو هایش را تا 5 سال پیش کو تاه نکر ده بو د و بر ای ار تز اق د ست به شکار نمی ز د او ر ا دیو انه خو اند ند که چگو نه ز یستن را از یاد بر ده است ز یستن ر ا چه گو یند ؟ ز یستن مگر خو د عاشقی نیست ؟ نه نیست که اگر این گو نه بو د او ر ا دیو انه قلمداد نمی کر دند .......................................... خبر را خو اند م در حیر ت که در این ر و ز گار نامر د می هنو ز فر هاد ی یافت می شو د ؟ مر دی که بخاطر عشق ر ه به د یار تنهائی نهاد که بی یار مکانی در آفتاب است او ر ا چگو نه دید ند ؟ چگو نه تو صیف کر د ند ؟ به چه جر می این گو نه با او کر دند ؟ جر م او تنها عاشقی بو د جر م او و فا و مهر و عاشق ماند ن بو د او ر ا در سر ز مین حافظ و نظامی و مو لانا و عطار و فر و غ فر خز اد و سهر اب سپهری به سخر ه گر فتند ز یر ا عاشقی است که از ر فتن نگار دلبندش این سان به ر ثا پر داخته است در طی این سالها او همه چیز را از یاد بر ده است خو ر د ن و پو شید ن و استحمام و خو د آر ائی و لی ز یبا نگار را از یاد نبر ده است و ما هم و طنان حافظ و مو لانا به او لبخندی می ز نیم و گو ئیم " دیو انه است " خبر را خو اند م خو استم با این در یا دل گفتگو کنم هر چند می دانم که او تنها با یار گفتگو می کند و تنها حاضر است یار و نگارش را بیند هر چند او گفتنی ها ر ا گفته است او گفت تا پند گیر یم و یا ملال او به ما عشق ر ا می آمو ز د تا بلکه هم در س او شو یم بشو او ر اق اگر هم در س مائی که در س عشق در دفتر نباشد شر مگین از خو د چه می تو ان در قبال این در یا دل از خو د انتظار داشت ؟ بی اختیار به یاد این شعر می افتم بناز م قد ر ت عشق را که به یک نگاه دل و دین با ز ند دو بیگانه به هم من به حال دل خو د خند م و دل نیز به من |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:20 توسط تورج عاطف
|
|
||