تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
ر و ز گاری نه چندان دو ر گفتی  " اگر ز ند گی سخت است ما از آن سخت تر یم ..." ز ند گی سخت شد آنقدر سخت که از یاد بر دیم  چگو نه " ما " تو انستیم " ما " شو یم  و ر فتیم تا امر و ز حتی " تو " و " من " هم  نماندیم  اشباحی هستیم  که تنها  نفس می کشیم هر یک گو شه ای را بر گز یدیم تو گو شه عز لت و من خو د را غر ق  کلام کر ده ام و ر و ز مر گی  را هدف قرار داده ام اما در این ر و ز گار سخت تنها تو انسته ام ر و یایم را نگاه دار م  و هیچ کس نمی تو اند این ر و یا را از من بگیر د  شبانگاه  دو شنبه به تماشای جام جم هز ار ه  سو م نشسته ام و در میعاد گاه دو عاشق که همه چیز آنها را از هم دو ر می کر د قطعه شعری را دو بار ه شنیدم  قطعه شعری  که همو ار ه به یاد تو ز مز مه می کنم و آن ر ا تقدیم به تو می دار م  و آن ر ا بار دیگر در این خلو تگاه   نثار ر و یای با تو بو د نم کر د م که خو د تو ر و یای من بو د ه و هستی و خو اهی بو د ...

تقدیم به تو شاپر ک

تو را به جای
همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم

برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک می‌بینم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

 ناخدا تو ر ج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:28  توسط تورج عاطف  | 

بر مفرش خاک خفتگان می بینم
در ز یر ز مین  نهفتگان می بینم
چندان که به صحر ای عد م می نگر م
نا آمد گان و ر فتگان می بینم
عطار
 ر و ز گار غر یب نیست در ر و ز گار ما آن چه که هست صحر ای عد م  است و آن چه که نیست در یای  ز یستن  و این گو نه است که اگر از گو شه ای آو ای دو ستی می شنو ی خیلی ز و دتر از آن چه تصو ر ش ر ا بتو ان کر د تبدیل به بو م شو م   نفر ت تبدیل می شو د و د ر این میان باید پر سید چر ا این گو نه شد ؟ ر و ز گا ر را سر اسر می تو ان به انتقاد  کشید اما انتقاد از  نبو د عشق نتو ان کر د که حالا ما انسانها  که اد عای  جانشینی خالق عشق را دار یم بلند مدعی می شو یم که عشق را نمی خو اهم چو ن دل تو ان عشق و ر ز یدن ندار د   دل باید سو خت که حالا این دلها نه تنها طاقت عشق ندار د بلکه طاقت یک  ذ ر ه محبت هم نمی تو اند  داشته باشد هر چه هست نفر ت و گز افه گو ئی و قضاو تهای عامیانه که بس  ر نجو ر می کند دل همه آنهائی را که اند کی به نجات عشق امید و ار ند  رو ز گار دیگر غر یب  نیست دیگر جز مر د گانی بیش بر روی ز مین نمی تو ان یافت مر د گانی که جز تو هین و افتر ا و سطحی نگری  چیز ی در چنته ندار ند مر د گانی که پشت صو ر تهای بز ک کر ده از  اد عا و ر و شنفکری و   ز بانها ئی پر از شعار  انسانیت  و مهر مادری و مهر پدری ...را چه ز و د و آسان به دو ر می اند از ند  کسانی که چو ن  مر دار خو ار به گو شه ای نشسته اند تا با قضاو تهای سطحی خو د هر پر ده ای از انسانیت و محبت و د و ستی  را بدرند   ای کاش بر گستر ه جهان ما در یای مهر و دو ستی بو د کاش عشق  همراه همیشگیمان می شد کاش جای سار بان د نیا پر از در یائی دل می شد کاش
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:24  توسط تورج عاطف  | 

شهر خالی ز عشاق بو د کز طر فی

مر دی از خو یش بر و ن آید کار ی بکند

حافظ

قلب ر نجو ر م با ز در د می کند بس ر نج می کشم با ز در د به سر اغ ر فیق قدیمیش آمد قلبم در د می کند و می دانم چرا..

هیچ کس نمی داند از کجا این شو م آو ا به ماوای ما ر سید ؟ کدام ر و ز و رو ز گار ی بو د که غیر از خدا هیچ کس نبو د اما جاد و گر سیاه بی عشقی آمد وطلسمان کر د هیچ کس نمی داند ز یر این گنبد کبو د با آن خو ر شید ز یبا و آن آسمان آبی کی این همه نا امیدی جای گر فت ؟ توی این عطر اقاقیا و یاس سفید بو دیم که بو ی ناخو ش دلتنگی ها آزار مان داد ؟به در یا نگاه می کر دیم که یار کی از سفر آید اما زمان آنقدر گذ شت که از یاد بر دیم بر ای چه به انتظار نشستیم ؟ رو ز گار را آنقدر خر ج خو د خو اهی کر دیم که فقط "خو د" ماند و" من" شد و" تو "و "ما "از یاد ر فت و حالا همه دلتنگیم دل از تنهائی ها دلتنگ از تکر ار بی مهر ی راستی کی این گو نه شد ؟ کی شاپر ک از یاد بر د که کار او پخش عشق به لاله های دل است ؟ شاپر ک آنقدر تر سید که دیگر از یاد بر د که کار او عاشقی است و آتش مهربه دامن عاشق ز د ن است

آتش آن نیست که در شعله او خندد شمع

آتش آن است که بر خر من پر و انه ز دند

حالا شاپر ک آتش می ز ند اما آتش بی مهر ی می ز ند که هم خو د می سو ز د هم مر د در یا را در د ر یا پر در د به
آتش می کشد آن دگر ی از یاد بر ده است که سبز ی ز ند گی کجا بو د ز ند گی را "آن ناز گل مر یم تیر ه می بیند که بر خو د شلاق اتهام می ز ند و خو د ر ا مجنو ن می خو اند ناز گل مر یم گو ئی از یاد بر ده است که او شایسته عشق است او می تو اند خو د عشق محبو بش باشد دیگر مهر بان دیگر هیچ نمی بیند و به هیچ گو ش نمی دهد او سر گیجه گر فته است ز یر ا هیچ الهامی را از دیار مهر بانی نمی گیر د او هم به دنبال عشق است اما راه عشق در سر ز مین او نیز چو ن گل مر یم و ناخدا مسدو د است دیگر نا ز نین هم گو نه دیگر و... همه تر سیدیم همه از یاد بر دیم و همه ر ه به نا کجا آباد بی مهری نهادیم و همه فر یاد ز نیم و در و نمان پر از فر یاد است و نمی دانیم این فر یاد از بهر چیست ؟ بر ای کیست ؟

در اند ر و ن من خسته دل ندانم کیست

که من خمو شم او در فغان و غو غا است

آر ی غو غا ئی است غو غائی که نمی دانیم از بهر چیست ؟ اما همه چشمان گر یان می پر سیم و در طلبیم می پر سیم چر ا شاد نیستیم ؟ اما حقیقت این است نمی تو ان شاد بو د

ز گر یه مر د م چشمم نشسته به خو ن است

بین حال مر دم ز طلب چو ن است

چگو نه شاد شو د اند ر و ن غمگینم

به اختیار که از اختیار بر و ن است

اما اختیار با ما است ما که خو د عشق را به هجران نهاد یم و پذیر ای تر س و پند های بی مایه بی مهر انی شدیم که عناو ین دلفر یبی چو ن دو ست و یار و غمخو ار و .... دار ند آر ی از خو د بر و ن باید ر فت باید ر ه به سر ز مین عشق نهاد باید تر س را به دو ر اند اخت باید مر داب را ر ها کر د و در یائی شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:28  توسط تورج عاطف  | 

چه سخت و تلخ از فرار از ز ند گی

عجیب است می نگر م من همچنان در دو ر دست بسیار نز دیک می نگر م این گو نه نگر یستن را ناخدا یاد گر فته است شاید هم تنها تواند این گو نه ترا بنگر د در دو ر دست است شاید هم می خو اهد و انمو د کنند دو ر دست است ناخدا می داند کو سه های در یای زندگی چه سخت به تو لبخند می زنند و ترا می خو ر ند و تو در پندار فرار از آنها تا ز یانه بر ز ندگی می زنی و از او ملتسمانه می خو اهی که ر هایت کند تا رها شوی! گو ئی ز ندانی ز ندگی هستی اما ناخدا با چشمهای شبنمی و دلی که گو ئی به دو پاره عشق تو و صبر تقسیم شده است میگو ید این بار نیز به خطا ر فتی که این ز ندگی نیست که ترا در آغوش گر فته که این مر دگی است که از اسار ت آن به جان آمدی ز ند گی را نمی شناسی که اگر می شناختی هر گز در بند ر هائی از آن نبو دی که ز ندگی اگر ز ندگی باشد مصداق کامل رهائی است آن چه ترا اسیر کر ده ر و ز ی در قالب فر شته های مهر بانی چو ن ماد ر و خو اهر و دو ست ... ترا به ز نجیر می کشند و در رو ز ی دیگر تحت لو ای عالم ماو ر ائی به سراغت می آیند که می دانم در هیچ مسلک آسمانی نمی تو ان از عشق گر یز ی داشت که عشق تجسم و خو د خدا است در هیچ ر و ز نه ای از ز ندگی نمی تو انی اسار ت را ببینی نمی تو انی عشق را تکه تکه کنی آن را به آسمان و ز مین بفر ستی و هیچگاه نمی تو انی از دل شکستگی و دل شکستن ر هائی یافت که اگر این گو نه بو د ظلم تا ر یکتر از ظلم می شد مهر بان شاپر کم نخست ز ند گانی کن ز ند گانی را لمس کن آن را بچش دیدار ی با آن تاز ه کن و به نغمه اش گو ش کن و چشم دل بر روی آن بگشا و بعد صحبت از هجر و جدائی کن دل ناخدا به در د می آید در کجا این ظلم بر خو یشتن تو ان کر د ؟ پس و عده خو اجه چه شد ؟

ای دل غم مخو ر که دو ر ان غم نخو اهد ماند

چنان نبو د و چنین نیز نخو اهد ماند

شاپر کم ز یستن را آمو ز عشق را در "آغو ش گیر ناخدا پیش تو است امشب ناخدا سخت غمگین است که در یای ز ند گانی را چو ن در یای حافظ می بیند

شب تا ریک و بیم مو ج و چنین گر دابی حایل

کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:41  توسط تورج عاطف  | 

ز پنجر ه آشیانه به بیر و ن می نگر م باد در کو چه ر قص افشانی می کند و بر گهای پاییز ی با آخر ین ر مق های حیات همراه با آن پای کو بی می پر داز ند و خبر از جشن پاییز ی می دهند باد سر د است خیلی سر د است آنقدر سر د که نا خو د آگاه من ر ا یاد دلتنگی های د ل یخ ز ده از بی داد یار می اند از د کدام باد سر د است ؟ باد خز ان طبیعت و یا باد خز ان عشقی که در سینه دارم ؟ خز ان ز یبا است هر چند سر د است اما کجا می تو ان سر د ی اند و ه هجر را ز یبا تصو ر کر د ؟ و او نیز پیام می دهد که سر د ی فر اق او ر ا هم احاطه کر ده است سر د ی که از یاد او بر ده بو د که چگو نه در بهار ر و ز های دیدار تنها شکو فه های لبخند بو د که بر سیمائی ز ر د ر نگ امر و ز ما ن می نشست از یاد بر ده بو د یم که ز مانی تنها سبز بو د و سبزی با هم بو د ن و حالا تنها ز ر دی جدائی ها است و زر دی که فر اق ز رینی را حاصل آمده است از یاد بر د ه بو د یم که ر و ز گار اگر بیر و نمان پر از طو فانهای تهدید و قهر بو د در عو ض در و نمان را عشق چه آسان گر م می کر د حال در بیر و نمان نه از طو فان تهدید و نه از قهر خبری است لبخند های کم ر نگ پاییزی را با چاشنی محبتهای مضحک نثار مان می کنند اما سر د یم چو ن در و نمان سر د است خز ان آمده است همچنان ز یبا و همچنان باد افشان که بر گها را به ر قص آخر شان فر ا می خو اند و وعده دیدار مجدد در بهار را به آنها می دهد اما خز ان ما نه ز یبا است و نه و عده ای می دهد خز ان ما همچنان ز شت است اما چو ن خز ان طبیعت سر د است ر استی خز ان کدام است ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:53  توسط تورج عاطف  | 

مو لانا در مثنوی داستانی می گو ید

” مر دی از در گاه خداو ند گنج و ر و ز ی بی رنج طلب می کرد در خو اب  به او گفته شد که به بالای کو هی ر و د و تیر در کمان گذار د ورها کند و مرد این کار را انجام می دهد و سحر گاه ره به سوی آن کو ه می گذار د و تیر را در کمان می نهد و ز ه را می کشد و تیر را پر تاب می کند و به محل فر و د آمدن تیر می ر و د و حفاری می کند اما از گنج خبری نیست  و باز مر د نالان می رو د این کار را دو بار ه تکرار می کند و هر بار زه را بیشتر می کشد اما باز نالان و دست تهی به آشیانه خو د با ز می گر د پس از مد تی مر د نا امید باز به دامان پر و ر د گار می شو د و در خو است خو د را تکرار می کند و باز به خواب می ر و د در خو اب به او  می گو یند که تنها به او گفته شد تیر را در کمان گذارد و پر تاب کند و کشیدن زه فضو لی او بو ده است صبح فر دا به کو ه می ر و د و تیر در کمان می گذار د و چو ن ز ه را نمی کشد تیر در پیش پای او می افتد  او ز مین را  می کند و گنج را پیدا می کند آری گنج در پیش پای او بوده است او با تلاش و اصرار بی مو ر د سعی در یافتن این گنج می کر ده است”

در رو ز گار مانیز که همه غمگین و نالان هستیم و در د نیای تنهائی به افقی دو ست بر ای یافتن  خو شبختی می نگر یم  داستان همین گو نه است امر و ز در کنار هم هستیم شاید  آن یاری که در تو هم دنبالش می گر دیم همین آشنائی است که لبخند می ز ند  شاید تر سهائی که امر و ز  بخاطر فر دای نا معلو م دار یم و یار را دل می شکنیم حسر تی باشد که فر دا از دست دادن او حاصلم می شو د ناخدا این را تجر به کر د و هم دید  چه بسیار شاپر کانی که از ترس نهان و بی معنی ناخدا یان خو د را ر ها کر دند و در در یای ز ند گانی به دنبال تو هم خو شبختی گشتند و یا  مر دانی که عشق را همین امر و ز و هر لحظه نظار ه می کنند می دانند او کسی است که با او  یکی هستند اما به دنبال توهم می گردند خانه خوشبختی رادر نا کجا آباد تصور می کنند ونه هیچ وقت ببینند شاید خوشبختی  جلوی دیدگاه شما باشد و آن را در دور دست تصورمی کنیم زه کمان  را  زیاد نکشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 12:48  توسط تورج عاطف  | 

تر نمی بر ای تو

 

به چهر ه ات می نگر م  که چنین آرام در بستری پر از عشق پدرانه خفته ای و با نفسهای گر مت  به من  شهامت ادامه راه را می دهی

 به صو ر تی که از تلطع معصو میت و عشق می در خشد  و چشمهای من شبنمی از بیدادی است که بر تو ر فته است

 

به سیه گیسوانت می نگر م که عطر آن را نتو انم از یاد بر د و بی عشق آن دمی هم دم نتو انم زدن

 

به چشمهائی که این گو نه در خو ابند و  مر ا  مصمم می کنند که تا آنجا که تو انی باشد اجازه ند هم غم جرات حضو ر در آن سیه چشمان تو را داشته باشد

به آیلی می نگر م  و می پر سم به کدامین گناه  این گونه به دیار فر امو شیشان نقل و مکان کر دی؟

  به عر و سکم می گو یم عطر مهر مادر ی چه بر ای تو بی دو ام  بو د ورهسپار ی به دیار هو سر انی و مر داب  بی مهر ی چه خو ش نحفه بر ای او بو د که قر ار است بهشت ز یر پایش گستر ده شو د

 می پر سم    ارزش این سنتها  و حر فهای  مر د مان بی دل ر و ز گار مان چه انداز ه بو د که بر خو د  نام " نا ماد ر ی " نهادی قبل از آن که  حتی لحظه ای  مهر ماد ر ی را بر ای این دختر ک   تشنه  مهر بانی های مادر ی  خر ج کنی ؟ چه آسان شاپر کی که قر ار بو د در بستر  انسانیت و عشق ر ها شو د  چنین آسان اسیر سنت ز مین و تز و یر  و تنها اد عای عشق الهی و هم نو عدو ستی کر دی

 و به آیلی باز  می نگر م  و می گو یم  دو ست دار م  تا آن ر و ز که تو ان دید ن خو ر شید  در چشمهای تو ر ج ناخدا وجو د دار د

  و می دانم تا آخر ین ر و ز و آخر ین نفس ناخدا  عشق ناخدا سو ز انتر از آفتاب خو اهد بود  و تا آن ر و ز دو ستت خو اهم داشت  به انداز ه دنیائی که در مقابل عشق تو بس ناچیز و بی مقدار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:22  توسط تورج عاطف  | 

تصویر ماه در آب است گر د و سفید و پر نو ر  در تاریکی بر که  پر تو افشانی می کند و من  که بر که ر ا بیشتر دو ست دار م به  طر ف تصویر سنگ ر یز ه می انداز م با پر تاب هر سنگ ریز ه تصویر ماه می شکند و قدر ی  شکل خو د را عو ض می کند اما بار دیگر تصویر شکل خو د ر ا می گیر د و دو بار ه به همان سفیدی و ز یبائی می شو.د هیچ سنگر یز ه ای نمی تو اند حافظه بر که را از تصویر زیبای مهتاب پاک کند و این تصویر مرا به یاد معشو ق  می انداز د در گذز گاه ز ند گی در بر که حو اد ث تصویر عشق است که جاو دانی پر نو ر می ماند اگر سنگر ی ه های تر س و حساد ت و رو ز مر گی را بر ؟آن افکنده شو د شاید قدر ی شکل عو ض کند اما عشق و اقعی همو ار ه خاطر ه خو د را پر نو ر در بر که زند گی می گذار د حس عشق هر گز فرامو ش نمی شو د حتی اگر  دل بشکند حتی اگر بی مهر ی کند حتی اگر هجر را نصیب ناخدا کند  ناخدا هموار ه به تصویر ماه  عشق در آب می نگر د  می داند امو اج شاید قدر ی تصویر را از بین ببر د   اما اگر عشق همان عشق باشد باز تصویر باز می گر دد  عشق و اقعی جاو دانه است آن عشقی که چو ن تصویر قرص ماه نیست عشق نیست هوس است آن عشقی که ترس آن را فر اری می دهد عشق نیست آن عتشقی که ر نج باعث فرامو شیش می شو د عشق نیست عشق همو ار ه جاو دان است عشق چو ن  تصویر قرص ماه  دهر گز از خاطره نمی ر و د این عشق و اقعی است که چو ن قرص ماه تنها بر دلهای ز لالی می نشیند  دلهای ز لالی هستند که پذیر ای جلوه عشق هستند  "آر ی می تو ان خیلی ز و د عشق را تشخیص داد آن جلو ه ر ا می تو ان در  خاطر ات دو ر هم ز نده و تاز ه دید می تو ان آن ر ا  ندیده گر فت اما ترس و بی مهری و ر و ز مر گی  و همر نگی با جماعت هرگز چو ن سنگر یز ه ها  نمی تو انند خللی از تصویر عشق و اقعی ایجاد کنند  چه عشق ز یبا است این گو نه نیست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:7  توسط تورج عاطف  | 

هر کسی عشق نو ر زید ووصل خو است

 احر ام کعبه دل بی وضو ببست

 مهر بان  دل دختر پار سی را شکسته بو د ند و این بار عر شه کشتی صبو ر یهای ناخدا میز بان سخنان این مهر بان بانو ی ایر انی است بانو ی ایر انی که عاشق است و تو گو ئی منیژه و شیر ین  و ویس ر ا به تصویر می کشد  او عاشق  د ختری در ز مانه بی عشقی امر و ز ما است ز نی که چو ن فر و غ همیشه عاشق سخت  دلگیر از مو جو د خو د خو اهی است که فقط در شناسنامه و آمار  های ر سمی از او بعنو ان مر د یاد می کنند که اگر مر د بو د مر اد نگی و وفا و مهر و انسانیت ر ا بجای فر یاد و خشم و تهدید و  ار عاب  به میدان ز ند گی می آو ر د  دختر ز یبای پار سی که می تو انست چو ن شاپر کی باشد در ز ندگی ناخدا خو د را بی خدا دید  و در د مند و اشک  ر یز ان از بی مهر ی یار گفت

از د ست تو خو نین  جگر ی نیست که نیست

 از د ختر مهر بان  پر سید م از چه اند و هگینی ؟

 این گو نه جو اب داد

 بر ق عشق و آتش غم در دل و یر انه ز د و سو خت

یار دیر ین ببینید که با یار چه کر د

 پر سید م  کد ام یار را گو ئی ؟ مگر یار همان  نیست که از او چشم یاری داشتیم ؟ کسی که یاری را با طعم تلخ بی مهری جواب دهد که یار نیست  اما د ختر ک ر ا آر ام و قر ار ی نبو د  به یاد  اتفاقی افتاد م

هر ر و ز صبح که از خانه بیر و ن می ر و د مجبو ر م از خیابان بزرگ و لی عصر عبو ر کنم و بر ای این کار در ر و ز های او ل سعی می کر د م که از خط کشی عابر پیاد ه ر د شو م و این کار با عث می شد که هر رو ز جنگ اعصابی با رانند گانی داشته باشیم که در پی شتابی بی دلیل  سعی در  عبو ر از من بر روی خط کشی عابر پیاد ه داشته باشم  تا این که روزی  از این جنگ احیای حق  طبیعی خسته شد م و دیگر از خط کشی عبو ر نکر د م و حالا هر ر و ز چو ن دیگر بند گان خدا از لابه لای اتو مو بیلها رد می شو م  و ر احتم چو ن "تو قع " ند ار م که بخاطر من بایستند ....

 د استان آن بانوی عاشق ایر انی هم این گو نه است ز مانی  که به هر  هر ز ه دلی نام یار دادیم و از او " تو قع " مهر و انسانیت  و مر دانگی داشتیم و قتی که  او قاد ر نبو د عاشق باشد می ر نجیم اما در د اینجا است که در د ی که می کشیم از سمت او نیست که از سمت " تو قع " ما است د ر ست به مانند اتو مو بیلها  چها ر راه است که امر و ز دیگر تو قع ندار م که بایستند  و اگر ایستاد ند طعم لذ ت را حس می کنم

 به دختر پار سی عاشق گفتم  " عاشقی ر ا نمی تو ان ز ینت قامت نامو ز و ن هر کس کر د "  عشق و ر زیدن کلامی ساده تر ین کار ها است مهم این است که پای عشق ایستاد  ور نه هر رو ز  به    کو چه تنهائی ما  هر ز ه دلان  سر کی می کشند

" بس که دیوار دلم کو تاه است هر که از کو چه تنهائی من می گذر د  به هو ای هو سی هم که شده سر کی  می کشد و می گذر د "

 د ختر ک با چشمهای اشک بار انش اند کی آر ام شد و من با  خالق عشق چنین گفتگو کر دم

"خدایا  بر هر که میو ه سنگین عشق   می دهی  تحمل سنگینی شکست و جو د شان را عطا کن "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:54  توسط تورج عاطف  | 

تو ی یک ر و ز پاییزی  بو د که باز عر شه کشتی نا خدا پذیر ای مهمانی شد  که دلش ر ا شکسته بو د ند و از ز مین و ز مان  شکایت داشت او از محبو بی سخن می گفت که  .... شکایت از محبو ب خو د می تو اند بهتر ین تعر یف  از آن چه باید شنید و گفت باشد  مهر بانم کمی نا مهر بانی می کر د او عهد می کر د و فر یاد می ز د " ناخد ا  دیگر دل به کس ند هم " و " ناخدا دیگر طعم عشق را نمی خو اهم چشید" " ناخدا  ر و ز گار سخت بر من شلاق ز د چو ن معتقد به عشق بو د م به او ئی که مد عی عشق بو د ..." فر یاد و فغانی می ز د و ناخدا را هم شبنمی می کر د فر یاد و فغانی که بر ای  ناخدا تنها یک تعبیر داشت

فر یاد و فغان و ناله دانی که چیست؟

 یعنی تو ر ا تو ر ا تو ر ا می خو اهم

او تنها " او " ر ا می خو است ر نجید ه بو د دلشکسته بو د از مد عی ز خم خو ر د ه بو د مد عی که قر ار بو د  ر و ز گاری در کشتی به و سعت عشقشان آن گو نه ز ند گی کنند که در یای ز ند گانی  ر ا کو چک بنگر ند  آنقدر عشق را بزر گ در آغوش کشند که در عشق ز ند گی کنند و نه آن که در ز ند گی عشق را داشته باشند  اما مد عی  نتو انست  چر ا ؟ چگو نه ؟ داستانها تکر اری است داستان همان داستان تحمل عشق و ر زی بجای  غر ق عشق و ر زی  است داستان همان   قصه مهر و وفای به عهد است داستان  همان داستان  تکر ار  از خو د است  یار او ر ا به سخر ه گر فته بو د یار که به او گفته بو د به دنبال عشق ز مینی نمی گر دد! عجیب است  که یاری چنینی نمی دانست که عشق ز مینی نر د بان عشق الهی است اما  یار او  ر ها کر ده بو د و به دنبالش چند نصیحت بی مایه چو ن " عشق در قصه ها است " و " عشق و اقعی ر ا در این دنیا نمی تو ان یافت !!"  نثار ش کر ده بو د عجیب گفتار ی  است عشق  و اقعی را نمی تو ان در این دنیا یافت ؟ این دنیا که بخاطر عشق آد م به حو ا  بر ای انسانها  بو جو د آمد این دنیا که هر ذر ه آن پر از عطر حضو ر یار است و هر لحظه ز یبایئی ها حاصل از عشق خالق به مخلو ق و مخلو ق به خالق می بینیم  ر ا نمی تو ان عشق یافت ؟ محبو ب   مهمان عر شه  کشتی ناخدا بس ناجو انمر دانه  سخن ر انده بو د دو ست داشتم با آین یار سفر کر ده سخن گو یم و لی نمی تو انستم ز یر ا یار که سفر کر د مگر می تو اند  سخن ر ا شنو د ؟ که اگر شنو ا سخن بو د که به سر ز مین دگری هجرت نمی کر د و خو ن دلی دیگر را نمی آفر ید  ؟ حال خو استم این گو نه با یار سفر کر ده مهمانم و با همه یار ان سفر کر ده سخن گو یم از ز بان خو اجه گو یم

ای مد عی بر و  مر ا با تو کار نیست

احباب حاضر ند با اعدا چه حاجت است

محتاج   جنگ نیست  گر ت قصد خو ن ما است

چو ن جان از آن تو است به یغما چه حاجت است

 در د  من همین است چر ا اد عای عاشقی ؟ چر ا لاف مهر و ر زی ؟ شاید  حافظ هم این گو نه در د ها را تجر به کر ده بو د که گفت

با مد عی مگو یید اسر ار عشق و مستی

تا بی خبر بمیر د در رنج خو د پر ستی

ر نج همان ر نج نیست فاصله ر نج در د بی مهر ی کجا در د خو د پر ستی کجا؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:36  توسط تورج عاطف  | 

دلم تنگ است

دلم از حجم فقس ر و ز مر گی  تنگ است

سکو ت آشنا  از خیابانهای لبر یز از غر یبه ها چه سخت و دلتنگ است

آسمان خیس و بار انی است و دل من نیز چو ن کبو د گنبد شبنمی از بهر تنهائی است 

نمی دانم چر ا در قلب من پاییز چنین طو لانی است؟

کجا ر فت  بهار آشنائی ؟

 چه شد تمو ز و فاد اری و عاشقی و شیدائی ؟

 نمی دانم چر ا در قلب من تنها ز مستان و پاییز جاو دانی است ؟

 تنهائی و بی مهری  مد ام بر خانه دلم چو  تگر گ آغاز ز مستان  چه سخت و سر د می کو بد

 نمی دانم  یلد ای تنهائی من آیا پایانی است ؟

 چر ا یلد ای تنهائی من چنین  ابدی و جاو دانی است؟

  حافظ در شب یلد ا ی من تنها  یک فال ز ند

” می سو ز م از فر اقت یا روی از جفا بگر دان     هجر ان بلای ما شد  یا ر ب  بلا بگر دان “

 انار یلد ای من خو ن دل است و  آجیل  مشکل گشای یلد ا سر در گر یبان و عاجز از حل مشکلم

چر ا یلد ای من چنین  طو لانی و غمگین و پر از بو ی نا آشنائی است؟

  ز ر د ر و یم و قر مز ی عشقم ر ا اسیر کر د تا پاییز ر و حم ر ا به تصو یر کشد

چر ا پاییز من  این گو نه طو لانی و جاو دانی است؟

کجا ر فت شکو فه  های آن نگاه عاشقانه؟

چه شد  شهد میو ه  های آن دلداد گی ؟

چر ا سهم من در این دنیا تنها خش و خش  بر گهای هجر و تنهائی است ؟

 تور ج عاطف

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:46  توسط تورج عاطف  | 

 در دم ز یار و در مان نیز هم

 دل فدای او شد وجان نیز هم

در در یای ز ند گی که پیش می ر و یم هر د م بسیاری چو ن خو د سر گشته و د ل شکسته  ر ا در پی ر سید ن به جزیره آر امش می بینیم جز یر ه آر امشی که مهر ووفا است  در جز یره ای که  می تو ان فر یاد شاد مانی را از هر گو شه آن شنید جز یره ای که به واقع اگر به آن ایمان داشته باشیم نه تو هم است ونه ناکجا آباد بلکه جز یره ای که چو ن هر جز یره ای در این در یای  پر آشو ب ر و ز گار نیاز به مسیر در ست و پشتکار و وسیله تردد دار د   اند ک ز مانی نمی گذ ر د که از مهر بانی شنیدم که  می گفت:

 ناخدا ! در بحر عشق  هستم اما بیمناکم که ر و زی این  بحر تمام شو د این مهر بان دو ست از رنج بیمناک بو د حتی خو د را محکو م می نامید  محکو م به عشق!

 چه سخت بر عشق تازیانه ز ده بو د عشق مگر  جر م است ؟ شاید هم محکو میت آن را تصو ر کر ده بو د اگر عشق محکو میت است پس  آز اد ی را بر چه می تو ان نام نهاد؟

سالی نه چندان دو ر مهر بان یار م در و داعی بسیار تلخ مر ا این گو نه نو ازش داد

" ... ناخدا ! عشق را تنها در کتابها باید یافت! عشق مال قصه ها است افسانه عشق را  دیگر نمی تو ان در دنیای و اقعی تجسم نمو د ..." هیچگاه آن ظهر تابستانی را که این گو نه بر ذهنم آو ار سخنان معشو قم  خر اب شد را از یاد نمی بر م هنو ز گر مای و داغی را حس می کنم داغی که نه از آفتاب تمو ز بو د ونه ر بطی به حس  نفس  حضو ر یارم  داشت داغی بخاطر سو زشی بو د که در قلب  عاشق آن ر و ز گار م حس کر دم

 ر و ز گار گذ شت و ناخدا در دیای ز ند گی دید دیگر عاشقانی !!که بخاطر رنج هجر و تر س  از  ر و ز مرگانی که آنها را  تهدید می کنند قید عشق و عاشقی را ز د ند  و به سر اب ر و ز مر گی افتادند و گفتند عشق را دار می ز نیم تا به آر امش  و بی رنجی بر سیم  ز هی تاسف ! سر نو شت   با آنها چه کر د ؟   ز مانی که تر س بر آنان چیر ه شد  چگو نه  فکر می کر دند آرامش را به آغو ش می کشند ؟ آر امشی که آنها به آغو ش کشیدند آرامش گو ر ستان در یک بعد از ظهر تار یک ز مستانی  پر بر ف  است آر ی آرامش است و تر س را از بین می بر د اما مگر مر دگان می تر سند ؟و قتی  به بی عشقی ر سیدیم به مر دگی ر سیدیم مگر بغیر از این است ؟

ناز نینی ر ا می بینم که او هم در گر داب ترس و حر فهای مر د م و حسر ت گذشته بر خو د وروحش می خر امد  و او هم به دنبال تو هم  آر امش شتابان می ر و د  گو ئی در پی این شتاب است که می تو اند به وادی بی ترس آر امش بی عشقی که در تو همش است بر سد اما  می دانم که سر نو شت او نیز چو ن بسیاری از گمشدگان وادی خامو شی ر و ز مر گی و شاید مر گ ر و ز گی  است مگر  آن که گو ش دهد که فر یاد و فغانش از بهر چیست

در اند ر ون  من خسته دل ندانم  کیست

 که من خمو شم واو در فغان وغو غا است

  مهر بان   دو ست   فر یاد وفغان در و ن تو طلب عشق  است بر استی به کجا می تو ان چنین شتابان و هر اسان  بی امیدوبی ایمان و بی عشق  ر سید ؟ آیا می تو ان همان گو نه که شتابان عشق را به وادی قصه ها و افسانه ها انداخت  به آرامش ر سید ؟ ناخدا در دریای ز ند گانی  این گونه ندید و نمی بیند هر چند دلش شکسته است هر چند نفیر تار یکیها وتنهائی ر و حش را  می خو ر داما  باور دار د

 

هر گز نمیر د آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جر یده عالم دوام ما

  .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:5  توسط تورج عاطف  | 

سخت است که باو ر کنم چنین  سان  غر یبه گشتم  در سر ز مین تنهائی ها آنقدر  طو فان تر س و فر امو شی و جو د دار د که هاله ای از انو ار آشنائی آن آشنا ناخدا هم دیده نمی شو د ؟ و  چنین است که می گر یم که چه بر شاپر ک ر فته است  او که در رو ز گار ی نه چندان دو ر آشنا تر از هر آشنائی با ناخدا بو د حال ناخدا را این گو نه می پندار د  مر دی که در دو ر دست در کمین است که تنها ز مانی پر و از کند که وسعت تنهائی  سر ز مین شاپر ک  ز یاد گر ددو آنقدر ز یاد که حتی آشنا تر از آشنای نه چندان دو رش را غر یبانه بخو اند  رو ز گار غر یبی است ناخدا  تا این حد چهر ه عوض کر ده است که او ر ا نمی تو ان تشخیص داد ؟ ناخدا تنها  کمی پیر تر و  دلش بسیار شکسته تر است اما ناخدا همچنان ناخدا است  آیا این را باید شاپر ک نفی کند ؟  ناخدا را امو اج خشم وغم  احاطه کر د  ناخدا در در یای ز ند گی پیش تاخت و فر یاد ز د  تا اعلام کند " اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است " اما گو ئی این ز مان دهشتناک این عقر به های  ز شت منظر ساعت شما ر و دقیقه شمار بذر بی اعتمادی  بر دلها می پاشند   شاید تیک تیک ساعت صدای  تنهائی را فر یاد می ز ند اما این تنهائی ها هیچگاه  غر یو  فر امو شی سر در ندادند  چگو نه چنین سان می اند یشیم که  دلی  که آن گو نه عشق است این گو نه بی مهر می شو د ؟  دلی که بی عشق باشد باز هم می شکند ؟ ز بانی که  تنها به عشق یار تکلم کر ده است می تو اند بی صدا باشد ؟ چشمهائی که تنها او ر ا در خو اب و بیداری می بیند و این گو نه با تمامی وجو د شبنم  خو د را  مخفی می دار د تا این حد تلطع عشقش کم سو وو  بی رنگ است ؟ دلگیر یها هست دلگیر یهائی که ناشی از دلتنگی ها است ز بانی بهر شکو ه وجو د دار د اما آن ز بان بیش از شکو ه و شکایت  هم کلامی را با او  تر نم می کند چشمهائی هست که جر ات خیر ه شدن ه شاپر ک را از دست داده ولی نو ر همچنان از او می طلبد این  سلو لهای کالبد  ز مینی  چه  آسان به  یاد دو ست به ر عشه می افتد  چه خالی است آغوش ناخدا از  گر مای   پر نیان شاپر ک ...

 سخت است تحمل این همه غر یبگی آشنا خیلی سخت است

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:37  توسط تورج عاطف  | 

سالها گذ شت تا انسانها به  خصو صیت منحصر به فر دی چو ن اثر انگشت بر سند  شاید  اگر   این و اقعه ر خ نمی داد  همچنان مشکلات بی شمار ی در شناختن " من " و " تو " و " او " و " ما "و" شما " و " آنها " وجود داشت  این داستان را از آنجا گفتم که خیلی از ما در گذر ز ند گی این و اقعیت بسیار پیش پا افتاد ه ر ا از یاد می بر یم  در ر و ز گار  بی ر حم توی کو چه پس کو چه های شلو غ شهر  توی این سر عت  ر و ز افز و ن بی تو جی ها  است که نا گه شانس به در خانه همه ما می زند  واند کی تو قف می کنیم و به سو ئی خیر ه می شو یم به آن چشمهای  ز یبا می نگر یم و شاید هم متو جه چشمهای زیبا خیر ه شده به ما  می شو یم و صبر می کنیم صبری که خیلی از شاعر  ان ونو یسند ه ها آن ر ا یک نگاه  و یک د م عاشقانه لقب داده اند و لی اثر آن ر ا ابدی می دانند آر ی از لحظه عاشقی حر ف می ز نم به آن چشمها خیر ه می شو یم و به قو ل حافظ
 ملامت گو چه داند ز راز عاشق و معشو ق
نبیند چشم نا بینا خصو ص اسرار پنهانی
آر ی این راز آتشین در دل ما  شعله می کشد و جهان دگر گو ن می شو د به دنبال یار می ر و یم داستان عشق آغاز می شو د نمی دانم چقدر طو ل می کشد ولی در همان شیر ین لحظه های سو ختن وفر اق است که می دانیم وایمان دار یم معشو ق ما یگانه است آر ی یگانه چو ن اثر انگشت هر کدام از ما که در این جهان خاکی ز ند گی می کنیم
 اما امان از درد فر امو شی ............


حالا می خواهم یک بار دیگر بگو یم اگر دیگر بر ق عشق را حس نکر دی اگر آتش غم هجر انت با آب بی تو جهی ها به این عشق  خامو ش شد اگر خو استی بگو ئی همه ز نها یک جو ر هستند و یا شما خانم محتر م می خو اهی  از یکی بو د ن تمام  مر دها سخن بر انی  یاد آن لحظه یگانه که آن چشمهای  یگانه را دیدی بیافت  بی مبالاتی امر و ز ت را کنار بگذار و یاد ت بیافتد که این یار ی که امر وز این گو نه ر نگ پر یده از بی تو جهی ها تو است همان یگانه یار ی است  که یگانه بو د ه است دو بار ه به جستجوی یگانه ای بر و که تو را به او ملحق می کند عشق را می گو یم عاشقی از یاد مان نر و د  هر و قت  که خو استی همه را با یک چو ب بز نی فقط نگاهی به سر انگشتانت  بکن آری یار  همیشه یگانه است کافی است آن را هر لحظه به خاطر آو ری
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:41  توسط تورج عاطف  | 

به عقب ساعت نگاه می کنم نیمه شب است و عقر به های ساعت شما رو دقیقه شمار به هم ر سید ه اند آر ی این و صال در نیمه شب یک پیام دار د “ر و ز ی نو آغاز شد” چه ز یبا پیامی که آغاز ر و ز همان و صال است لحظه و صال تنها 60 ثانیه بیش طاقت نمی آو ر د و این بار باز فر ار عقر به د قیقه شمار از ساعت شمار آغاز می شو د هر د و از هم دو ر می شو ند با د و ر شد ن از همدیگر این لحظه های ر و ز است که هر د م کمتر می شو د شاید ر و شنائی نشانه ر و ز ر ا می بینیم اما می دانیم که در قامو س طبیعت این جدائی به معنای کم شد ن از ر و ز و ر و شنائی است این داستان ادامه می یابد و بار دیگر در نیمه ر و ز این دو دلداده بر هم می نشینند و د لبری عقر به د قیقه شمار به عقر به ساعت شمار آغاز می شو د دلبر ی که تنها 60 ثانیه دو ام دار د و باز عقر به د قیقه شمار فر ار می کند و عقر به ساعت شمار به دنبال او است این تعقیب و گر یزی که به سمت تار یکی است این بارهم شو اهد نشان می دهد که هر د م به سمت شب می ر ویم و رو ز به اتمام می ر سد عجیب است لحظه ها شب گو نه است اما همه می دانیم که این بار به سمت اتمام تار یکی و آغاز صبح می ر و یم تا د ر ست در لحظه و صال مجدد ر و ز تلطع خو د ر ا اعلام می دار د و اقعه عجیبی است بار ها این داستان تکر ار شده است و باز هم تکر ار خو اهد شد اما در بطن این و اقعه نکته های ظر یفی است

هر د م که و صال بر سد نشانی از تغییر بزر گ است در لحظه و صال و عشق و ر زی است که یکنو اختی و سر در گر می تمام می شو د و آغاز است آغاز ی که هر گو نه می تو ان آن ر ا دید و صال نیمه شبانه شاید معنای کم شد ن ر و ز ر ا در بطن خو د دار د اما در ادامه ر و شنائی و گر ما ی مهر را به جهانیان ار ز انی می دار د وپس از و صال نیمر و زی شاید نشانه ها حمل بر تار یکی و سر ما باشد اما در باطن آن پیامی دار د که آن امیدی بر ای ر و ز بعد است پس در هر و صال دو پیام و جو د دار د و هر پیامی معنای  چر امید خو د ر ا مید هد و صال عاشقان هم می تو ان این گو نه سنجید و گفت هر و صالی آغاز ی است شاید نشانه های آن گو نه دیگر باشد اما در بطن خو د معنائی دار د بسیاری از عشاق در ر و ز های او ل و صال گر ما ر ا می بینند و ر و شنائی ر ا می بینند و این گر ما و ر و شنائی ر ا کافی می دانند و از هم دو ر می شوند بسیار ی از عاشقان هم چو ن عقر به های نیمر و ز شاید و صال خود ر ا باو ر نمی دار ند در ذ هن خو د تنها به نشانه های ظاهر ی می نگر ند اما نمی دانند اگر آن تار یکی ها را با امید و ایمان و عشقشان تحمل کنند به و صال و ر و شنائی دگر ی خو اهند ر سید از یاد نبر یم و صال تغییر است عشق و ر زی تغییر است چه از گر ما ر و شنی بهر ه گیر یم نباید از یاد ببر یم که اگر از و صال خو د و عشق به هم دست بر دار یم به همان ر و شنی آغاز ین دل ببندیم و سعی در گر ما بخشی به ز ند گی ند اشته باشیم رو ز عشق را به نیمر و ز عشق و شب و پایان آن گر ه خو اهیم ز د و اگر چو ن و صال نیمر و زی از تار یکی ها و سر ما و میل به تار یکی ر فتن های ز ند گیمان و حشت ز د ه شو یم و امید به عشق و ر زی ر ا از دست دهیم هر گز ر و ز بعد ر ا نخو اهیم دید چه بسیاری از ما که فاصله و صال  نیمه شبی ( دیدار  او ل با یار ) تا و صال نیم ر و زی با یار (نامز دی و یا از د و اج ) ر ا همین گو نه  ادامه داده ایم چه بسیاری از ما که عشق را مر بو ط به همان” او لها ” و عشق و ر زی ر ا مر بو ط به دو ر ان ” نامز دی ” و یا حد اکثر تا تو لد او لین کو د ک خو د می دانیم چه بسیاری از ما که به یاری که امر و ز د ر کنار ما است آن گو نه نمی نگر یم و حس می کنیم چر ا دیگر آنقدر دو ستش نداریم  و … می اندیشیم  شاید اشتباه کر دیم اما اگر در س  عقر به های ساعت ر ا به یاد آو ر یم شاید  داستان ز ند گیمان هم فر ق کند   در سی عجیب است اما عقر به ها این گو نه با ما هر ر و ز سخن گفتند و می گو یند و خو اهند گفت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:51  توسط تورج عاطف  | 

وی کلبه تنهائی من نه دری است و نه در و از ه قد م هر مهمانی سر چشم تو ی این کلبه بحث خو انده مهمان و نا خو انده ندار د همه خوانده هستند که اگر این گو نه نبو د سر از کلبه ناخدا در نمی آو ر د ند توی کلبه من یک باغچه پر ازآفتاب گر دان د ل من است که به عشق یار ی که قد م به این کلبه انداخته سر می چر خاند و نو ر و فا و معر فت طلب می کند تو ی کلبه ناخدا یک ایو ان دل دار د که تو ی آن بر ای همه در د و د لهای یار جا دار د تو ی کلبه نا خد ا همه اتاقها ر و به سمت آفتاب مهر وو فا است سایه بد خیالی ودروغ هیچ کجای آن خنکای آسایش نمی دهددر کلبه تنهائی من سفره مهر و ووفا همواره پهن است در کلبه تنهائی من هیچوقت دل شکستن را در هیچ جای آن نمی توان جا داد در کلبه تنهائی من سجاد عشق هموار ه باز است تسبیح حمد و ثنا همدیگر و عیب پوشی همواره در گر دش است شر اب شیر ین ر فاقت ر ا با هم می نو شند توی کلبه تنهائی من اگر اشکی است بر ای تو است و اگر قهقهه ای بی تو  معنی ندار د توی کلبه تنهائی من آد م اگر سیب در خت ر ا بر ای حو اچید  مجاز ات نمی شو د توی کلبه تنهائی من شیطان بهر  جدائی می آید چه نا امید بیر و ن می ر و د توی کلبه تنهائی من فر شته ها خندان و آو از کنان اسم تر ا می خو انند  توی کلبه تنهائی من پر از تو است که بی همتا چشمهائی داری  توی کلبه تنهائی من عطر حضو رذ تو مر ا مست و خر امان به جاد ه جنو ن می خر امد  توی کلبه تنهائی من بر ای خو ر شید  مهر و ماه بی غش به بام نمی ر و ند همه جا مهر و بی غشی است توی  کلبه تنهائی من چه بی تو تنها پر زو ر است کا ش توی کلبه تنهائی من تنهائی با حضو ر تو بر ای همیشه و جاو د انی بر و د کاش .... 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:15  توسط تورج عاطف  | 

آسمان تهر ان ابر ی است هر د م صدای ناله آسمان می آید این تمثیل ناخدا بر ای رعد است آسمان از چه می نالد ؟ در دل او چه می گذرد ؟ آیا در دنیای او نیز چو ن د نیای دل عاشق حافظ است که می گو ید

بر ق عشق و آتش غم در دل حافظ ز د و سو خت

یار دیر ین ببینید که با یار چه کر د

در عشقبازی ر عد و بر ق است که بر هم می خر امند و حاصل این خر امید ن ها لطافت پدیده ای چو ن بار ان است غمگین و لی پر از ز یبائی است شنید ن و حس بار ان همان بار انی که در هر سو ئی گلی در خو ر خو د می پر و ر د به قو ل سعدی

بار ان که در لطافت طبعش حر فی نیست

در باغ لاله ر وید و در شو ر زار خس

به آسمان می نگر م از او می پر سم فر یاد تو چیست ؟ از چه این گو نه اشک ریزانی ؟ و او می گو ید از بی و فائی شما آد میان تا چند این شعر را از شما آد میان شنو م

خدایا دلم از اختر و ماه تو گر فت

آسمان دگری خو اهم و ماه دگری

در د شما آد میان به آسمان چه دخل است ؟ شما که در فر اق یار گر یه کنید و لعن و نفر ین بر من و گر دو ن و در حضو ر ش فراغ از او ر ا خو اهید و باز بر من نفر ین نمایید شما که از یاد بر دید که هر چه هست از بهر عشق حضر ت حق آفر ید و لی شما ئید که با طلسم اهر یمن بی دلی لز یاد بر دید که ر اه ر سید ن به خالق عشق بو د و ر اه ر سید ن به عشق همان عاشقی است چر ا دیگر هیچ کس نگو ید

دانی چه ها چه ها چه ها می خو اهم

و صل تو من بی سر و پا می خو اهم

فر یاد و ناله دانی که چیست ؟

یعنی تو را تو ر ا تو رامی خو اهم

او ر ا می خو اهی ؟ نه نی خو اهی که اگر خو استی فر اغ از او ر ا نی خو اهی و و قتی فر اغ آمد در د فر اق می ز نی

ناخدا می بیند آسمان بی هو د ه نمی گر ید در د ما در د بی در د ی است بی در د ی همان در د مر گ است و مر گ همان بی عشقی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:26  توسط تورج عاطف  | 

کار و ان ر فت و تو در خو اب و بیابان در پیش

کی ر وی ؟ز که پر سی " چه کنی ؟ چو ن باشی؟

حافظ

 ر و ز گار غر یبی  است نا ز نین  ر و ز گاری که می گذ ر د و ر و ز را به شب و شب به ر و ز می دوز یم و نمی پر سیم آن ر و ز گار ان ر ا چه شد ؟ 

ر و ز گاری که چشمهای سیاه د ختر ک همسایه با یک نیم نگاه آتش به جان پسر محله می اند اخت آتشی که شعله می کشید اما حیا و پاکی و طر ا و ت پسر ک باعث می شد که تنها نیم نگاهی به آن اند از د و سر به زیر به خاطر ه آن چشمها خو ش باشد تا شاید ر و ز گار بتو اند این عاشق را به آن معشقو ق بر ساند ر و ز گاری که پسر ک بعد از دیدن این چشمها دیگر به دنبال جفت چشم بعد ی  سر ک  به صو ر تهای دیگر دختر ان نمی اند اخت ر و ز گار ی که آن دختر ک تنها به آن پسر ی که در خلو ت نهان به او دل داده بو د و یاسهای سجاد ه نماز ش را به عشق او بو می کر د تا یاد ش نر و د که سلامتی یار را از خالق عشق بخو اهد  نگاه می کر د ر استی آن ر و ز گاران را چه شد ؟

ر و ز گار ی که حر ف مر د یکی بو د پای قو ل و عهد می ایستد ر و ز گار ی که قو ل خانم هم قو ل بو د شیر ز نی بو د که می ایستاد و می گفت من  را نمی تو انی ضعیفه بخو انی  ر استی آن ر و ز گاران را چه شد ؟

ر و ز گار ی که بو ی عطر گل پیچ امین الدو له کو چه را پر می کر د که هر عاشقی مست یار  چشم را به آسمان دو ز د و گو ید یار ب د عای خسته دلان مستجاب کن  ر استی آن ر و ز گاران را چه شد؟

رو ز گاری که شب او ل ز مستو ن پای بساط  شب یلد ا همه می نشستیم و بد و بغض و حر ف پیش و غیبت بعد  هنو انه  شب چله را با آجیل یلدائی گر ه می ز دیم و به تر انه های حافظ  عاشق گو ش می دادیم و نیت می کر دیم  " که ای حافظ شیر ین سخن و محر م ر از  مر اد مر ا به  گشایشگر در دها بر سان ر استی آن ر و ز گاران را چه شد؟

ر و ز گاری که بر گهای زر د و سر خ و قر مز پاییزی صد ایشان آنقدر بلند بو د که پاییز را تنها با این صد ا می شناختی و بساط لبو ئی محله  و بو ی عطر آن خلسه  ز یبائی را به سر اعت می آو ر د آن خلسه ای که پشتش  فکر یار بو د و یار  آن ر و ز گاران را چه شد؟

 ر و ز گاری که عطر نو ر و ز و لاله نو رو زی بهار مستمان می کر د و شب نو ر و ز به عشق جمشید جم و فر ید و ن و ر ستم و ... سر اغ پیر توس می ر فتیم ر و ز گاری که شاهنامه مال قهو ه خانه های متر و ک نبو د آن ر و ز گاران را چه شد؟

 ر و ز گاری که اد ب بو د و فا بو د  حق ر فاقت بو د این گو نه نبو د که اگر دو ری پیش آید همه چی را فر اموش کنی هر چه بخو اهی نصیب دو ست قدیمی و به اصطلاح دشمن امر و ز کنی  ر و ز گاری که دو ستی و دشمنی معلو م بو د  ر استی آن ر و ز گاران را چه شد؟

 ر و ز گاری که معر فت بو د خجالت کشید ن از خو یشتن معنی ند اشت همه را بند گان خدا می دانستی نمی ر فتی توی هز ار تو در تو  اینتر نت و نت و بلاگ با صد تا آی  دی عجیب و غر یب بخو اهی در و غ بگو ئی  می آمدی صاف حر فت را می گفتی از عشق می گفتی اگر قبو ل نمی کر د دیگر از مر گ نمی گفتی ناسز ا نمی گفتی  راستی آن ر و ز گاران را چه شد ؟

 

ر و ز گاری که کسی مر گ آد میت را نمی دید کسی نمی گفت آن مر دها و اقعا مر د کجا ر فتند آن ز نها و اقعا خانم کجا گم

شدند ر استی آن ر و ز گاران چه شد؟

ر و ز گاری که اگر از عشق می گفتی سر ت می ر فت قو لت نمی ر فت "دل شکستن هنر نمی باشد "و ر د ز بانها بو د و اگر نذری بو د بساط ختم انعام بو د ر وی ایمان بو د نه نمایشی بر ای خو د نمائی اگر حاجی می آمد صد تا کو چه را با پو ل حاجی آذ ین نمی بستند  در حالیکه تو همان کو چه خیلی ها گر سنه می خو ابیدند  مکه دل ر فتن شر ط او ل مکه ر فتن بو د اگر بساط عر و سی بو د یا خد ای ناکر د ه  حلو ای ختم از سر ر یا و فخر فر و شی نبو د راستی آن ر و ز گار ان را چه شد؟ ....

دلم گر فته آن ر و ز گاران را چه شد؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:26  توسط تورج عاطف  |