|
|
|
|
|
شب مهتابی است و بوی عطر گل فضای پشت بام خانه را پر کر د ه بو د به ماه می نگر م و بر ای او عشق می فر ستم و نا خو د آگاه در خلسه ای می پر سم آیا شاپر ک در یافت می کند ؟ جو ابی از ضمیر نا خو د آگاه به این پر سش نا خو د آگاه می آید " آر ی او عشق را در یافت می کند " می خند م در تنگناهی شک و تر دید با د قت به نشانه ها چشم می د و ز م و نا گهان این شهر و الت و یتمن آمر یکائی ر ا از سوی اشو و در کتاب " عشق پر ند ه آزاد و ر ها می خو انم "او می خو انم من خو یشتنم را جشن می گیر م من خو یشتنم را آو از می خو انم و بر من هر چه می گذر د بر تو هم می گذر د ز یر ا هر اتمی که به من تعلق دارد به تو هم تعلق دارد جو ابی بهتر از این ؟ به و اقع عشق می و ر ز م به یاد آن چشمها و مو ها و تمامی اتمهای شاپر ک عشق می و ر ز م و بر ا ی او که در سکو ت دگر است می فر ستم و باز از خو اجه بر ای نا ز نین و جو د می گو یم من تر ک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم صد بار تو به کر د م د گر نمی کنم با غ بهشت و سایه طو بی و قصر حو ر با خاک کو ی یار بر ابر نمی کنم ناصح به طعنه گفت تر ک عشق کن محتاج جنگ نیست بر اد ر نمی کنم تر ک عشق نمی کنم تر ک عشق نمی کنم تر ک عشق نمی کنم و... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:43 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دو ستی نادیده و لی مهر بان که با سماع خو د خیلی را به و ر طه عشق آن هم از نو ع عاشقی مو لانائی بر ده است مر ا به بازی خو اند بازی؟ جالب است که معتقد م تمام ز ند گی بازی است و هر کد ام می خواهیم بازیگر خو بی باشیم و لی خیلی و قتها اگر باز یگر خو بی هم که باشی باید نقش خو بی را داشته باشی تا بتو انی هنر ت را به نمایش بگذار یم تو ی این دنیا همه دم از عشق و عاشقی می تو انیم ز نیم یک عد ه از ما می گو ئیم گشنگی نکشیدی تا عاشقی از یاد ت بر و د این بند گان خدا که دو ست دار ند ر ل آد مهای عاقل و بالغ را باز ی کنند فکر کر ده اند که گشنگی فقط مال معده است یاد ش ر فته گشنگی مغز ی داشته باشند عاشقی از یاد شان می ر و ند خیلی ها تو ی د نیا حر ف می زنند و اد عا می کنند ماشالله آنقدر کلاسهای ر و ان شناسی و انسان شناسی و متد های مختلف ز ند گی هستند که تعد اد آد مهائ ی که خو د مدیر و ر و ان شناس و مر شد و ر اهنما و…. ز یاد است اما می پر سم تو ی این د نیای بزر گ جای عاشقان کجاست ؟ عاشق همان که در عشق غر ق است و به د نبال کاسبی و مصلحت و نر خ به ر و ز خو ر د ن نیست ر ا کجا می تو انی پیدا کنی ؟ جای عاشقها همان سینه قبر ستان ظهیر الد و له است که فر و غ خو ابیده است ؟ و یا در آن گو ر ستان ر و ستائی است که قر ار نر م و آهسته ر و یم تا تر ک بر ندار د چینی تنهائی سهر اب ؟ یاد آن شعری می افتم که این ر و ز ها مر تب ز مز مه می کنم همه عار ف و همه در و یش پس جای عاشقها کجاست ؟ کی تو ی این باز ی ز ند گی د و ست دار د و می تو اند عاشق باشد ؟ چه کسی که خجالت از عاشقی نکشد ؟ کجاست آن مر دی که ر ل ار باب و آقا بالاسر و …را ر ها کند و عاشق خانمو شاپر کش باشد ؟ کدام خانو می است که نخو اهد دیگر به او ضعیفه و ناقص عقل و … نگو یند و گناه جنسیتش را با الفاظی چو ن یک دنده کم و از چپ بیدار شد نش به ر خش نکشند ؟ عاشق کجاست ؟ ناخدا می پر سد توی این د نیا جای عاشق کجاست ؟ عشق ر ا چه کسی بر می دار د و توی شهر خموش و تار یک طلسم ترس و لرز و بی اعتقادی به عشق بشکند ؟ کجا است آن ز نت و مر دی که بگو ید پایت هستم تا آن سر دنیا تا آن سر ابدیت هستم ؟کجاست آن انسان بی دلی که با ناخدا همراه شو د بگو ید بخدا دنیا بی عشق بی معنی است ؟ اگر بو د ناخد ا کشتیش لنگر اند اخته منظر همسفرش هست تا به عشق به شاپر ک تر نتم سر د هد شاپر کی دو ست دار م |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:4 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
باز این خشم با و فا به سر اغم آمد این دو ست قدیمی که هر چند اند ک من را ر ها می کند با هر هجر نه چندان طو لانیش مرا شاد مان می کند و لی قبل از آن که به خو د م آیم به سر اغم ذ هن خاکستری( با اجاز ه خانم محتشمی این عنو ان را از ایشان قر ض می گیر م )می آید می کو بد و به یاد م می آو ر د که فر امو شش نکنم به یاد آو ر م که 1/تر س ر فیق همیشگی شاپر کم است و او را ر ها نمی کند که اند کی و فقط اند کی نفس بکشد و به دنیا بنگر د باز به یاد م می آو ر د 2/ که چقدر ز ند گی خصو صی و حفظ حر یم خصوصی برایمان محال است باز می کو بد 3/ که چقدر رسیدن به ساده تر ین حقو ق نظیر انتخاب و عشق و ر زیدن و احترام به نظر و آرا تبدیل به رو یا شده است و باز تکرار می کند 4/ که هر چقدر تو قعت از مر د م بخاطر تحصیلاتشان و مو قعیت اجتماعی آنها و.... بالا باشد به همان اندازه کلاه بزر گی به سر ت ر فته که این باو ر را باو ر کر دی و باز سمفو نی ناهنجار ش را می نو از د که 5/ چقدر این سنتهای بی دلیل نظیر احتر ام به کسی که فقط و فقط از بزرگی سنش را به ار ث بر ده و از مهر بانی و محبت و الدینی تنها تحقیر فر ز ند را ید ک می کشد بی معنی است و یاد م می آو ر د 6/ این پو ل لعنتی چقدر سر نو شت ساز است چقدر می تو اند جوان را خفه کند و.... دلم تنگه ببخشید اما دلم تنگه خیلی تنگ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:47 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
هشت ماه بو د که با ناخدای تنها به سفر آمد م و در ساحل ز ند گانی مجازی که همه چیز ما را در بر گر فته در دنیای مجازی به دنبال دو ست و اقعی و همسفر و اقعی و نه مجازی گشتم در این هشت ماه دو ستان فر او انی پیدا کر د م که آشنا تر از آشنا شدند و به در دلهایم گو ش دادند و من هم همراه غصه های پر در د آنها شد م اما مجال سفر ی کو تاه باعث شد اند کی فاصله بگیر یم و در این مد ت به و اقع دلم بر ای همه شما تنگ بو د تمام شما که مهر بانید و صدیق و یک دنیا عشق و مثل ناخدا می ر و یم که بگو ییم آر ی عشق هست هنو ز عشق است پشت دیو ار های تر دید و دو دلی و تر س باز هم عشق هست حتی آنجا که می گو یند عشق نیست باز عشق هست آمد م تا دو بار ه از نو بگو یم از سفر م بگو یم سفر ی به سر ز مینی که فکر می کر د م بیگانه است اما این سفر مر ا به ماوای آشنائی بر د به تر کیه ر فتم که می گفتند غر یب هستند و …اما آنجا من عشق به کو ر و ش کبیر را بیش دید م آنجا در خر ابه های شهر ephesدیدم که چگو نه از کو ر وش می گو یند از مر دی می گو یند که در معبد آر تمیس به پاس منشو ر کو ر وش که ز بان و دین و مذ هب هر کشو ر ی را آزاد می دانست به پاس احترام به الهه آر تمیس تاجگذار ی می کند و همان جا است که بو اسطه قانو ن کو ر و ش که اگر هر سر باز ار تش امپراتو ر ی ایران غار ت کند تا هفت نسل او از بین می رفت دید م که چگو نه ephes ویا ephesusمبدل به پایتخت بزر گ و آباد می شو د آنجا به ایر انی بو د نم افتخار کر د م و افسوس خو ر د م که… آنجا دیدم هر کو د ک ترک اشعار مو لانا ما را به تر کی می خو اند آنجا سماع را دید م سماع که پر از احتر ام بو د پر از عر و ج بو د آری مو لانا را آشنا تر از آشنا دیدم آشنا در آن سر ز مین عشق را به ایر انیان یدم آنجا عشق را نسبت به همنو ع دید م آنجا دید م که اگر بغض و کینه نباشد اگر اتحاد باشد چه قدر ت بزر گی می آفر یند شب بزر گی که باز ی فو تبال بین تیم ملی تر کیه و مجار ستان بو د همه جا پر چم سر خ تر کیه را دیدم همه جا حس و طن پر ستی دیدم همه جا عشق به میهن را دیدم و د لم آنقد ر تنگ ایر ان شد که به هر ز حتی بو د پر چم ایر ان تهیه کر د م و در محل اقامتم در کنار دو ستان جدیدم و در کنار پر چم سر خشان پر چم سه ر نگ میهن را گذ اشتم آنجا در یای اژه ر ا دیدم آبی تر از آبی که با آسمان به هم می آمیختند و یکی می شدند ناخدا آیدین را همراه ناخدای تنها شد ند و با هم از همه چیز و از عشق گفتند ناخدا آیدین هم عشق و شاپر ک محبو بش اسیر در یای ترس و سنت و … شد تنها دو دل شکسته بر جا گذاشته بو د ناخدا آیدین هم سر نو شتی چو ن ناخدا تو ر ج داشت عجیب بو د و قتی مو قع پیاد ه شدن همدیگر ر ا در آغوش کشیدیم هر دو ناخدا گر یستند من به او کتابهایم را داد م او گر د نبندی به من داد آشنا سفر بو د سفر بی نظیر آشنا غم دو ری شما را داشتم اما سر ز مین تر کیه هم چو ن ایر ان ز مین پر از در د دل و عشق بو د و این گو نه بو د که تر نم کر دم هر چه که ر و م تنها شکسته دل و پر امید عاشقی را دیدم و بس |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:49 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
جالب ترین كلمات : سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن. پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر. عمیق ترین کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده. بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن. خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن. نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر. بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز. پوچ ترین کلمه((طمع)) است...آن را بکش. سازنده ترین کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن. روشن ترین کلمه((امید)) است...به آن امیدوار باش. ضعیف ترین کلمه((حسرت)) است...آن را نخور. تواناترین کلمه((دانش)) است...آن را فرا گیر. محکم ترین کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش. سمی ترین کلمه((شانس)) است...به امید آن نباش. لطیف ترین کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن. ضروری ترین کلمه((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن. سالم ترین کلمه((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده. اصلی ترین کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن. دوستانه ترین کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن. زیباترین کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش. زشت ترین کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟ موقر ترین کلمه((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو. آرامترین کلمه((آرامش)) است...به آن برس. عاقلانه ترین کلمه((احتیاط )) است...حواست را جمع کن. دست و پا گیر ترین کلمه((محدودیت)) است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود. سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد. مخرب ترین کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش. تاریک ترین کلمه(( نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن. کشنده ترین کلمه((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر. صبور ترین کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان. با ارزش ترین کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن. قشنگ ترین کلمه((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است. رسا ترین کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است. محرک ترین کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است. و هدفمند ترین کلمه((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 14:3 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
و قتی تنهائی به سر اغت می آید تنها کاری که نباید بکنی فکر کر دن و تو ی خلسه خود ار ز یابی فر و ر فتن است و قتی توی خلسه می ر وی آنگاه دلت خیلی به در د می آید و می خو اهی و فر یاد بز نی و آر ز و کنی و آر ز و هایت را به کائینات اعلام کنی باز تنهائی خانه نشین سر ای من شد دلم من هم خیلی گر فته تو ی اتاقم که و سعت تنهائیش از و سعت تنهائی اتاق فر و غ هم بیشتر است و دلم هم چو ن او به انداز ه عشق می تپد دلم می خو اهد فر یاد بز نم و آر ز و کنم آر ز و کنم که این سکو ت رهایم کند دلم از این سکو ت ناشی از تر س گر فته است دلم می خو اهم ببینم و بشنو م و بگو بم آر ز و کنم هیچ کس فکر نکند چون عاشق شد کسی عشق او را نپذیر فت پس غر و رش را از دست داده است اصلا غر و ر و عشق را هیچگاه توی هیچ میزانی نگذار د آر زو کنم هم دلی باشد تز ویر و ر یا و به قو ل حافظ زاهدان سالوس این گو نه دل ساده دلان را نفر یبند آر ز و کنم توی مکتب عشق تنها به دل باختن بیاندیشم و یک دم از نصیحت و تهدید نهراسد آر ز و کنم این" من" را ببینیم و به این نتیجه بر سیم که این "من "و این دل من خیلی ار زشش از تهدید های بیشتر است آر ز و کنم عشق بازی را دانند که کار ی است بر ای خو د بازان آر ز و کنم ... دلم خیلی پر است گذاشته ام فر یاد خفته ام در سکو ت کمی نفس بکشد اما اگر رهایش کند ر هایم نمی کند پس آر ز و ها را رها کنم که خو د مجالی است من آنگه بیاسایم ر و انم یک دم نیاساید من آن دم بیاسام که رو انم بیاساید مو لانا کی بیاسایم؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:19 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
it is a summary of how living better and have wonderful life just check it i promise you that you dont lost but if you dont read i am not sure so enjoy yourself and take alook a/avoid negative sources people or places or things and happines b/ believe in yourself c/consider things from angeles d/dont give up and dont give in e/ enjoy your life f/ familly & freinds are hidden treasures g/ give more than you planned to h/ hang on your dreams i/ ignore those who try to discourage you j/ just do it k/ keep trying no matter how hard it seems l/love yourself first and most m/ make it happen n/ never lie o/ open your eyes and see things as they really are p/ practice makes perfect q/ quitter never win r/ read, study and learn about everything s/ stop procrastinating t/ take control of destiny u/ underestand yourself better than underestand others v/visualize it w/ want it more than anything x/xcellerate your efforts y/you are unique z/zero in on your target go for it ps/ graet appreciation for nazanin because of her help on this article |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:0 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دانی آشکارا عاشقم با تو
دانی محو جمالت پر یشان احو الم با تو دانی گر بو د نم بو د ن بو د نیست جز با تو دانی ز یستنم آنگه ز یستن است آن هم با تو دانی خدا عشق را آفر ید م با تو دانی الهی و ز یبا ئی می باید و قوع با تو دانی مهر سایه می گستر د با تو دانی بهار می شکفد با تو دانی خو ر شید تابستان تلطع و سو ز ان می زند با تو دانی پائیز هزار رنگ هزار رنگ می بازد با تو دانی شکو ه ز مستان و بر ف پاکش نیست جلالی جز با تو دانی خدای من و الهی وعشقمی نی بو د جز با تو دانی نی تو انم ز یست کنم جز با تو دانی عشق را نتو انم طلب جز با تو الهی عشقی نی خو اهم در جهان جز با تو تورج عاطف |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:53 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
امر و زتو لد ناخدا است باید بگو یم بعد از 4 سال می خو اهم تو لد ی دیگر بر ای ناخدا بگیر م و این تو لد را با تو لد 40 سالگی تو ر ج می گیر م چهار سال پیش ناخدا شد م و به دنبال شاپر ک در در یای پر تلاطم ز ند گی ر فتم و همو اره به عشق معتقد بو د م و شد م در طو فان دریای ز ند گی ز خمهای فر او ان را متحمل شد م اما هر گز آنها را ماحصل عشق ند انستم ز یرا که می دانستم و می دانم عشق هیچگاه ز خم نمی کند عشق بر ای ناخدا تنها مر هم بو ده و هست و خو اهد بو د ناخدا بار ها به ساحل آمد بار ها در پی نیلبک عر و س در یائی اش گشت اما عر و س دیگر نمی خو اهد بنو ازد ...و در این جستجو د و ستان فراو انی را هم سفر کشتی خو د دید همه دو ستانی که پر مهر و هم دل شدند که به عشق معتقد باشند و بر ای عشق ز ند گی کنند که عشق همان ز یستن و زیستن همان عشق است ناخدا در هفته های اخیر د چار بر و ن فکنی های فر او انی بو د غمها و خشمها و دلتنگی ها را تحمل کر د تا به تو لد ش بر سد بسیار عجیب بو د در ست لحظه ای که ساعت 0.00 ر و ز 13 شهر یو ر را اعلام کر د بار ی عظیم از شانه های ناخدا پایین آمد ناخدا دیگر خشمگین نبو د دیگر در گلو یش بغضی نبو د در سمفو نی جیر جیر کها ناخدا حس کر د ز ند گی ز یبا است و باید ز یست و عشق و ر زید و این عشق و ر زیدن نباید معنایش قر بانی کر د ن خو یشتن باشد ناخدا حس کر د هو ا عطر و بو ی دیگری دار د قلبش که ماهها بو د در دناک بو د دیگر او را نمی آز ر د آر ی ز ند گی را بغل کر د دنیا را بغل کر د و چو ن فر و غ فر یاد بر آو ر د آه ز ند گی من از تو لبر یز م نه به فکر م که ر شته بگسلم نه بر آنم که بگر یز م ناخدا سلامی دیگر به آفتاب ر و ز 13 شهر یو ر داد آری ناخدا لنگر ها ر ا کشید و به سمت در یا ر فت به دنبال گمشده ای دیگر که بر ایش فانو س در یائی باشد و شاید هم او بر ایش فانو سی از عشق و شجاعت و وفاداری و.. ر و شن کند ناخدا تو لدی دیگر یافت او به عشق معتقد و باز به عشق اما این بار با شادی و امید آری تو لدی دیگر باد بانها را افر اشتیم و لنگر بر کندیم و به سو ی سر نو شت رفتیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 13:9 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر ک دل به در یا ز د و از میان امو اج پر سر عت و کم سر عت تکنو لو ژی و اینتر نت و .. نامه های عاشقانه آن هم از نو ع الکتر و نیکی می فر ستد در میان سر ز مین های یخی که حتی دلها را آن گو نه یخی کر ده است که عشق را بیر و ن و در جائی دو ر دست می جو ید دختر ک می نگار د به غر یبه ای در سر ز مین همسایه آنجا که می گو یند مر د مانی دار د از نژاد آر یائی که عشق را از بدو تو لد در سینه دار ند که اگر به غیر از این بو د آر یا مر دان عاشقانی چو ن حافظ و مو لانا و خیام نمی دیدند هر چند شیر ز نان آریا ئی نیز چو ن همیشه فر و غ فر خز اد و گر د آفرید و تهمینه و شیر ین ...بار ها و بار ها عاشقانه تر نم کر ده اند آر ی دختر ک سر ز مین در سر گیجه دنیای بی رو ح تکنو لوژی سر از و ادی گذر گاه ناخدا در آو ر د او ناخدا ر ا نمی شناخت بر ای او ناخدا نبو د او به تو ر ج نامی نگاشته بو د که نه می دانست کیست و نه چگو نه می اند یشد و دل کجا سپر ده است د ختر ک از شکسته دلیهای نا خدا نمی دانست او نگاشت از عشق نگاشت بهر دلی که نمی دانست دل است و یا پاره گو شت و یا شاید شکسته قطعه ای بیش نیست اما نو شت و ناخدا به این د ختر ک این گو نه نگاشت د ختر ک جستجو گر عشق در سر ز مینی که دل ها دیگر به انداز ه عشق هم نیست و دیگر بهانه حتی کو چک آن هم باقی نمانده است در سر ز مینی که در نه در گو دال و نه در در یای نیلگو ن خزرش و نه در خلیج همیشه فار س آبیش مر و ار ید عشق اگر هم باشد کسی آن را صید نخو اهد کر د در سر ز مینی که دماو ند صبو ر هم از شکسته دلی صبر خو د را نر م نر مک می باز د در سر ز مینی که هر ر و ز کو یر بی دلیها و بی تو جی ها از کو یر لو تش هم و سیع تر می شو د باز هم در یا دلان امید و ار و عاشق و جو د دار ند در این سر ز مین که سبزی باغچه های گیلان و ماز ند ر ان و گلستانش هر رو ز در زیر بو لدوزر های منادی تمدن و پیشر فت له می شو ند باز سبز د ل عاشقی و جو د دار د در سر ز مینی که کر دستان و لر ستان و بلو چستانش چو ن آذ ر بایجان و خو زستانش پر از مر د مان خسته و لی پر امید دار د باز جفت چشمی تر از حاد ثه عشق و جو د دار د اما عاشقن گر دن ز ده اند عاشقان دل شکسته اند عاشقان پر یشان و به دنبال آن جادو گر بد دل می گر دند که معشو قه هایشان سحر کر ده و عاشقیشان را ر بو ده است جادو گر پیر نا امیدیها شجاعت را ربو ده و جایش تعار ف و ترس و ترس و ترس در دلهایشان ریخته است دختر ک سر ز مین یخی سر ز مین همسایه ان پر از عاشق است اما نه عاشق اینتر نتی می خو اهد و نه بی دیدن آن چشمها می تو اند عاشق شو د دختر ک سر ز مین یخی عاشقان خسته و امید دار ند و هنو ز آنقدر بی سر انجام نشده اند که اسیر هوس و و قت گذ ر انی و گشت ز نی بی حاصل د نیای مجازی شو ند که عشقش هم مجازی است دختر ک سر ز مین یخی به نگاههای یخی پسر ان سر ز مینت گر مای پر مهر بده د ختر ک سر ز مین یخی عشق همین جا است در همین سر ای تو است پسر ان آر یائی خو د گر فتار و در جستجو آن چشمها عاشق معشو ق می گر د ند و می گر دند دختر ک سر ز مین یخی ناخدا دل شکسته می ر و د و بر ایت تنها آر ز وی عشق می کند و عشق که خو د او با عشق ز نده است ز یرا که مر شدش گفت هر گز نمیر د آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جر یده عالم دو ام ما |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:41 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
امر و ز داستانی را می گو یم این داستان نه به ز مان و نه مر بو ط به مکان خاصی است و هر کدام از ما می تو انیم جای هر کدام از ما می تو انیم پاسخ خو د را دهیم پادشاهی از ر ندی خو است که جو اب سو الهای او ر ا بد هند تا بتو اند بهتر ین ها را در ز ند گی داشته باشد
سو ال او ل پاد شاه این بو د علم بهتر است یا ثر و ت؟ ر ند پاسخ داد ثر و ت چو ن با ثر و ت است که می تو ان تمام عالمیان جهان را خر ید و لی عالم بی پو ل حتی نمی تو اند شکم خو د را با کتابهایش سیر کند پس با پو ل می تو ان علم را خرید سو ال دو م پاد شاه این بو د تجر به بهتر است یا جو انی ؟ ر ند پاسخ داد تجر به که با آن می تو ان هر جو انی را فر یب داد و تا ز مانی که آگاه نشده است از او بهر ه کشی کر د با تجر به می تو ان هر جو انی را خرید سو ال سو م پاد شاه این بو د دل بهتر است یا عقل؟ ر ند گفت عقل که می تو ان با آن هر دلی را بدست آو ر د و می تو ان د لی را بد ست آو ر د و شکست و باز دلدار آن دل شکسته باقی ماند با عقل هر دلی را می تو ان خرید سو ل چهار م پاد شاه این بو د آد میت بهتر است و یا..... ر ند نگذ اشت سو ال پاد شاه تمام شو د گفت آد میت که بی بها است و نمی تو ان آن را نه فر یب داد و نه خر ید و نه شکست آد میت بی بها است حیف که کسی قیمت آن را نمی داند و گر نه هر گز آن را نمی فر و خت که با آد میت هم دل و هم عقل و هم عشق و هم ثر و ت داری آری چنین بو د و چنین خو اهد بو د سلطان ازل غم عشق به ماداد تا ره به این و ادی و یرانه نهادیم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 14:7 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
عقاب ها در مدرسه غازها توی زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاهشون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست . همون طور که صورت ها و ظاهر ادم ها با هم فرق داره ، در افکار و رفتارشون با هم تفاوت دارن . به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ، اون رو کامل نشناختی . اصلا هم اسون نیست چون گاهی بعضی کتاب ها اونقدر وحشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس می بینی و آشفته می شی ولی گاهی خوندن بعضی کتاب ها مثل قران ، حافظ ، اشعار سهراب تا سال ها مستت می کنه چون یک جمله اش می تونه روحت رو دوباره از اول جلا بده و دلت رو صاف کنه . توی این دنیا از بچگی ، ما تعلیم داده می شیم و قوانینی برای ذهن بی برنامه و خالی ما وضع میشه که از طرف خانواده ، دوست ، مدرسه و اجتماع خودآگاه ، نا خودآگاه ، مستقیم، یا غیرمستقیم، ارادی و غیرارادی در مغز کوچیک ما جا گرفته که پاک کردن و از اول نوشتن قوانین اراده فولادی و تمرین خیلی زیاد می خواد . دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید بحث جالبی می گه : می گه ادم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه . بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم . * غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلا خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند . عقاب ها می دونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه . * غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره ! هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثر یا دیر به بلوغ (فکری – جنسی – احساسی) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن . عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسئولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره . * غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن و به نتایج دلخواه نمی رسن . عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست . * غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند . عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن . * غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند . عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره . * غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه . عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه . * غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه . عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه . * غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره . عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه . * غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه . عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست . * غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه . عقاب با دلش زندگی می کنه . * غاز یا احساسیه و یا منطقی . عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد . * غاز اشتباه نمی کنه . عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده . * غاز جای دیگران زندگی می کنه . عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته . * غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده . عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد . * غاز همیشه مجبوره . عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم . * زمان غاز تفریح مشخص نیست . عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست . * غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی هست . عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا . * غاز عبادت عادتش شده . عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه . * غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف . عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه . * غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم . عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره . * غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست . عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه . **** یک نکته کنکوری برای عقاب ها غازها همیشه می خوان یک عقاب یک جور دیگه باشه ، یک جور دیگه عمل کنه ! براشون ارتباط هیچ وقت کافی و رضایت بخش نیست . دقت کن : غاز چون خودش رو نپذیرفته و خودش رو درست نمی شناسه ، از تو می خواد که یه جور دیگه عمل کنی ! هیچ وقت براش رضایت بخش نیستی و عملا بهت می گه که براش کافی نیستی چون همیشه یه کاری کم کردی ! سعی کن خودت باشی و بهترین نقش رو داشته باشی (به عنوان دوست - همسر - خواهر - برادر - بچه) ولی سعی نکن که خودت رو مجبور کنی که طبق خواست اون خودت رو تغییر بدی . اون ناراضی به دنیا اومده و از دنیا می ره . از زندگی عقب نیفتی چون قرار نیست که غاز باشی . عقاب باشید و سربلند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:24 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب د استان عجیبی است ... اما شب تلخی بو د در چنین شبی بو د که معنای حر فهای آن دو ستی که از سلو لهای خاکستر ی ذ هن خاکستریش نفر ت را بر ای ناخدا آرزو کر ده بو د می فهمید م طعمم پر از نفر ت بو د نفر ت از همه چیز و همه کس که این گو نه بر من هجو م آو ر ده بو د ند این گو نه با بی تو جهی و تر س و عشقم را آز ر ده بو د ند نفر ت از تر س داشتم نفر ت من از بی تفاو تیها بو د م نفر ت من از ز مان بو د نفر تم از مکان بو د نفر تم .... آر ی نفر تم از خو د م بو د از خو د م متنفر بو د عجب طعم تلخی این نفر ت داشت اما بر ایم قابل هضم بو د گاهگاهی شیر ین هم می شد مثل لذ ت کند ن یک ز خم بو د دلم می سو خت از تنهائی های خو د م و شاپر ک دلم می سو خت از بی تو جی ها دلم می سو خت دلم بر ای عشقم می سو خت دلم بر ای شاپر ک می سو خت که چنین عاشق مستاصلی دارد دلم بر ای ز ندانبان ها هم می سو هت د لم بر ای تر سهای و اهی آنها می سو خت د لم طعم مر گ می خو است می خو استم کشتی را ر ها کنم و در در یا مد فو ن شو م جائی که کسی مرا نبیند د لم تنگ همه بو د بخصوص تنگ شاپر کم اما نمی خو استم این گو نه مرا تلخ پر نفر ت حتی حس کند ناخدا دل به در یای تنهائی خو یشتن ز ده بو د دلش دیگر نمی خو است به ساحل نگاه کند که شاید یک لحظه شاپر ک را ببیند اگر شاپر ک هم او ر ا می دید ناخدا تنها باید سر ش را پایین می افکند نا خدا دلش به در د آمده بو د ناخدا از سایه ها متنفر بو د از مخفی شدن ها بی زار بو د ناخدا خسته بو د ناخدا دلش از تار یکیها خو ن بو د تار یکیها بر ایش ر نگ قر مز خو ن را داشت حتی سیاهی را تشخیص نمی داد کسی که در سیاهی است مگر سیاهی را تشخیص می دهد ؟ دل ناخدا به در د آمده بو د ناخدا متنفر بو د آه که چقدر تنفر را می تو انست شیر ین باشد و این و اقعیت تلخی بو د عشقم دلم گر فته است پس کجائی ؟ افسو س سکو ت و تنها سکو ت بو د |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:19 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
از هجر چه گو ئی مرا و صل ز هجر است از و صل چه پر سی مرا هجر ز و صل است عجب حکایتی هجر و و صل دار د گاهی او قات به و صلش ر سید ی کنار ت نشسته او را شر یک خو انی به او اعتماد کر د ی که باقی عمر و ر و حت را تقدیمش کنی اما آنقدر دو ر است که باید به این باو ر بر سی که می بینی او را و لی به و اقع در هجر است آر ی در هجر عشق و هجر هم دلی و هجر هم سخنی و هجر حتی یک جفت نگاه مشتاق و هجر یک کلمه پر مهر و... او نیست آر ی او فقط نفس می کشد او غذا می خو ر د او حر ف می ز ند و لی نیست آر ی نیست ... یک ر و ز ی هم از تو به ظاهر دو ر ه اصلا نمی تو انی ببینی تو را ممنو ع الملاقات کر ده اند تو ر ا بر ایش مضر دانستند تو ر ا دو ست ندار ند چو ن دو ستش داری و عاشق آن شاپر کی که مد عی بو دند و هستد که دو ستش داشته و دار ند و چو ن شاپر کی اسیر در پیله کر مها از او نگاه دار ی کر ده و می کنند می خو اهند شاپر ک کر م باقی بماند می خو اهند پر و از نکند می خو اهند به سمت رنگین کمان و آفتاب نر و د می خو اهند بپو سد و در پیله اش فقط خو د را بتند آر ی از او می خو اهند که فقط ببافد به او می خو اهند این باو ر را بقبو لانند که تنها بو ر یا باف است و نه بافند ه حر یر این حریر را به دست بو ر یا باف دادند و لی چه کر د آن بو ر یا باف نادان که ر ل هم فقسی بر ای شاپر ک داشت چه کر د ؟ چه می تو انست بکند؟ به قو ل سعدی بو ر یا باف گر چه بافنده است نبر ندش به کار گاه حریر بو ر یا باف پر های شاپر ک را آتش ز د حالا باز شاپر ک که اند کی به مدد عشق و به مدد باو ر عشق بالی در آو ر ده است باز سعی دار ند بالهای او را آتش زنند این را ناخدا حس می کند ناخدا در هجر فیزیکی است اما در و صل دائم با شاپر ک است می داند که ترس را چنان بر او محیط کر دند که جسار ت بر ای شاپر ک تقر یبا از یاد ر فته است ناخدا می گو ید هر بار می خر و شد هر بار به ساحل آن جزیزه تنهائی شاپر ک می آید و لی هر بار شاپر ک را در اسکه نمی بیند شاپر ک گاهی سر یع به اسکه می آید و د ستمالش را خجو ل و پر شتاب تکان می دهد و باز فر ار می کند به آن کلبه خو دسو زی ناخدا صبو ر است چو ن می خو اهد و صل به و اقع و صل باشد ناخدا به انتظار و صل تا آن سوی ابدیت می نشیند ناخدا هجر را چشیده و می چشد ناخدا تنها و صل را می خو اهد تنها و صل را |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:31 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دو ست ندار م از و ر ز ش اینجا بنو یسم به قد ر کافی در سایت پار س فو تبال و فو تبال مدیا و ... می نو یسم اما قهر مانی جهان شیر بچه های نو جو ان تیم ملی و الیبال ما آنقدر مرا شاد کر د که خو استم به گو نه ای از آنها قدر دانی کنم
سبز عشق سحر گه خنک باد البرز نو اخت و بشکست قفل خو اب مرا تا یاد آو رد م که ایرانیم و ایرانیم و ایرانی آفتاب پر مهر در خشید و تلطع عشقش بر آسمان پار سیان هو یدا شد تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی به دماو ند پر صلابت نگر یستم و غر ق و مبهو ت جلال و بزر گیش تا یاد آو ر م ایرانیم وایرانیم و ایرانی امو اج خزر لالائی گو ید م بی ادعا و نر م و چه دلنشین تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی چه نیلگو ن صبو ر و بی همتا همیشه خلیج فار سم نمایان است تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی کو یر لو ت بی انتها و گو یدم از راز ها و افسانه های پر نیاز تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی پسران فر ید ون سبز قبایان عر صه تو پ تو ر را گو یم که چه سهمگین و پر تو ان تاختند تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی عشق میهن و غیر ت ایرانی عجب نیست از پسران آرش بارها دیدم تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی پیرو ز و پر غر و ر نمایان چو ن ر ستم و سیاووش و آر ش و فر ید و ن دگر غیو ر ان ایرانی تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی اشک شو ق و مهر ایران و فخر خاک پر گو هر باز دیدم تا یاد آو رم ایرانیم و ایرانیم و ایرانی تر نم شاد ی کر د و گیلگ و لر و آذر ی ز کو ی می آید تا یاد آو ر م ایرانیم و ایرانیم و ایرانی نام ایرانم را بر تار ک گیتی این سبز قبایان بستند نقش تا ما هم فر یاد ز نیم ایرانیم و ایرانیم و ایرانی تورج عاطف (تابستان ۸۶) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:13 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
امر و ز صبح هو ای عجیب بوی پاییزی می داد و من هم که عاشق پاییز یاد بهتر ین خاطر ه ز ند گیم که در پاییز بو د افتاد م و نو شتم و.... پاییز عشق تو ی یک صبح پاییز ی که با دبر گهای از ر نگ ز ر و قر مز همه جا می ریزی من تو ر ادیدم شاپر ک که با لبخندت کلی ناز می ریزی گفتم تو همانی که قرار ه غم را ز دلم با عشقت بیر و ن بر یزی ؟ خندیدی گفت آری به شر ط آنکه باو ر کنی ما را نخو اهی مرا چو ن سایه ر ها کنی ناگه مارا
گفتم نه تو آفتاب من خو اهی بو د همچو ن ماه در شب تار م خو اهی بو د تو ستار ه و ز مین و در یای من خو اهی شد من چو ن کو ه استو ار و تکیه گاه تو خو اهم شد گفتی بسیار لاف گو ئی ناخدا از کجا دانم که قولت آید از سمت خدا؟ قسمش دادم که حر ف ناخدا نیست بیرو ن ز خدا قسم ناخدا قلبش است این را داند خدا شاپر ک خندید و گقت خو اهیم دید دانستم که او نیست باو ر مگر غیر از این دید ؟ سالها شاپر ک با کر مها بو د همنشین تفاله ها بی دلها بو د دانستم سخت باو ر کند مرا اما قو ل داد م این را داند خدا و هم یارا قو ل دادم عاشق باشم و بو دم تا حال او داند که عشق او ر و د از دلم ؟ نه محال تو ر ج عاطف ( تابستان 86) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:5 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ی گر گ و میش صبحگاهی دلشو ره ای آمد به یاد اگر آفتاب نیامد چه کند ناخدای بی هم یار؟ نهیبی آمد و گفت اگر آفتاب هم با من قهر کر د اگر نو ر و گر میش را از من پنهان کر د چه کند این ناخدای بی هم یار؟ ناگه یاد یار آمد تو ی دلم از یاد بر د دلشو ر ه های بی حاصلم گفتم اگر آفتاب پشت کر د به من اگر نو ر و گر مایش را دو ر کر د از بر م دل به تو دو ز م شاپر ک دل به در یا پر تلاطم و جو دت ز نم آری به تو فکر می کنم و گو یم گر آفتاب نباشد بر تنم گر دیده ام نو رش را گدائی کند قهر نخو اهم کر د و نگو یم چه کند این ناخدای بی هم یار؟ چو ن دانم که در در یای بی انتها از از ل تا ا ابد گر باشم بی هم یار یاد و خاطر تو ماند بر ای ناخدای بی هم یار یاد آر د و بتپد و نهراسید این تنها مر د آب چو ن عشق شاپر ک دار د همواره حتی گر دیگران خو انند دیو انگی دانند این پندار چند باره شاپر ک باشدم تا ابدیت بی همتا که گفت ناخدا باشد بی هم یار؟ تو ر ج عاطف ( تابستان 86) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:43 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
گر میل نخو ر ی طعنه نز ن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را تو غره بدان مشو که می نخو ری صد لقمه خو ر ی که می غلام است آن را خیام تنم زیر تاز یانه طعنه ها هنو ز مقاو مت می کند و نمی دانم که این تحمل و طاقت را از کجا می آو ر د طعنه از دو ست و دشمن می شنو م هر چند که شاید تو ی این ز مانه غدار نه دو ست مشخص است و نه دشمنی و از این رو است که گله را از دو ست هم نمی تو انم بکنم می پر سم جرمم چیست ؟ جر م من این است که سکو ت کر د م تا نشکند دل کسی که می دانم اگر خشم گیر م آن چنان تلخ خو اهم گفتن که خو د نیز خو اهم ر نجید می خر و شم و لی می دانم این جو ش و خر و ش حاصل از خشم مرا بیشتر می ر نجاند و از این ر و است که تنها طعنه می شنوم و می ر نجم و می ر نجم و می پر سیم به چه گناهی این گو نه طعنه می زنند ؟ من با ایشان چه کر د م ؟ به کدامین گناه باید این طعنه و تمسخر را بشنو م ؟ دنیای عجیبی است دو ست در سکو ت و د شمن در فر یاد پر طعنه ... دو ست داشتم می تو انستم چند لحظه ای جای آد مها را عو ض می کر د م تا می دیدند که طعنه چه آو اری بر رو ح آد می می ریز د دو ست داشتم معجز ه تر نم عاشقانه را به آنها نشان می داد م دو ست داشتم از این سکو ت بیر و ن می آمد م و اند کی از شیر ینی دو ستی و بخشش می گفتم دو ست داشتم از زندانبان می خو استم که به شاپر ک حق پر و از دهد دو ست داشتم کشتیم را به ساحل دو ستی ها آنجا که مر د مان گل به سو یم پر ت می کنند می بر دم دو ست داشتم به جز یره رو شنائی می رسید م که آنجا را قر مز چون خو استن و نار نجی چو ن عشق و ز ر د چو ن معر ف و سبز چو ن استغنا و آبی چو ن تو حید و نیلی چو ن شگفتی و بنفش چو ن و صال می دید م آن گو نه که شاپر ک و فر شته اش نشانم داد دو ست داشتم شاپر ک را خندان می دیدم که مو هایش را در باد شانه می ز ند دو ست داشتم چشمهای او را اگر تر می دیم از اشک شو ق می دیدم دو ست داشتم دو ست داشتم دستهایش را سبز می دیدم همان دستهاوی که هنوز از عطرش سرمستم .... دو ست داشتم د یو ار ها پر از تابلو هائی که تنها ایراد می گیر د و تمسخر می کند و به دنبال غلط دیکته ای و نه ... نبو د دو ست داشتم ناخدا و شاپر ک را خندان و ر ها از تازیانه ها در و غ و افتر ا و هجر و دلتنگی می دید م دو ست داشتم تنها تو را و تو راشاپر ک خندان و عاشق می دیدم دو ست داشتم تندیسهای افقی تندیس نبو د ند و انسان آری به و اقع انسان می شد ند دو ست داشتم ..... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 14:20 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد یک در س مدیریت فتاد م در مدیر یت بر ای این که ساز ماندهی یک ساز مان را بررسی کنند معتقد ند که یک رهبر (leader)و یک مدیر ( manager) تر کیبی بر ای هدایت یک ساز مان هتند از ر هبر بعنو ان کسی که امو ر در ست را طر احی می کند و از مدیر از کسی که به در ستی امو ر را انجام می دهد نام می بر ند و بر ای این که مثالی بز نند می گو یند در یک خانو اد ه مر د رهبر است یعنی خط و مش را تعیین می کند و ماد ر یک مدیر یعنی بر نامه های ر هبر را اجر ا و کنتر ل می کند نام بر ده می شو د و اقعا به این مثال نگاه کنید ر ابطه ز ن و شو هر را ببینید این را کدامیک قبو ل دار ید ؟
می گو یم و قتی با عشق از د و اج کنی مگر فکر کر د ن فقط کار یک نفر می تو اند باشد ؟ مگر بر نامه ریختن بر ای یک ز ند گی فقط کار یکی است ؟ مگر همسر آد م ز ن محبو ب آد م بر ده آماده اجرای او امر است ؟ کدامیک از ما این را قبو ل می تو انیم بکنیم ؟ نه بیایم دیگر این مثال را در دانشکده های مدیریت نز نیم در یک خانو اده منطقی هر د و ر هبر هستند هر د و ر هبر خو د شان هستند هر د و ر هبر عشقشان هستند هر د و بر ای عشقشان و ز ند گیشان و بقایشان بر نامه می ریز ند هر د و بر ای اجرای آن تلاش می کنند هر د و به راهنمای قلبشان تو جه می کنند همه بر نامه ها از د لشان بر می خیز د همه عو امل اجرائی باز قلبشان است و هر د و هم ر هبر ند و هم مدیر و لی مهم تر از همه عاشق همدیگر ند عاشق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 14:22 توسط تورج عاطف
|
|
||