تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این
تو ی یک خلو ت خو د ساخته دیشب که آن را در د های شبهای نفاق و دو ر و ئی گذ شته اجبار ی کر ده بو د می اند یشم که چگو نه می تو ان این گو نه ز یست؟ از تلخی ها نمی گو یم تلخی ها مز ه دار ند اما خلو ت دیشب من طعم گس داشت بی مز ه تر از تلخی بو د هیچگاه فکر نمی کر د م که بی مز گی از تلخی کر اهت آو ر تر باشد اما بو د چو ن تحمیل شده بو د تحمیل از سو ی کسانی شده بو د که منادی مهر وتعلیم و تر بیت و قانو ن و اخلاق هستند آر ی این شب فراق به من و شاپر ک تحمیل شده بو د به جر م دلدادگی و دادگاه خانو اده هم حکم آن را داده بو د ند ز یرا بر اسا س قانو ن نانو شته قانو ن خانو اده در ایران ز مین هر کس ز و د تر بد نیا آمد پس می تو اند در مو ر د بعدی تصمیم بگیر د بعد ی که ماحصل شبی معاشقه با همسر ی است که دیگر حتی به او نگاه نمی کند حتی به او احتر ام هم نمی گذار د فقط او را تحمل می کند بچه هایش را تحمل می کند و خو اهر و برادر و دو ست و همکار را هم تحمل می کنم در سمفو نی در و غین قر بان و صد قه رفتن ها عزیز ش و همسر ش و فر زندش همان که قر بان صد قه اش می رو د را قر بانی می کند او همان کسی که به جان همسر و فر زند و عزیزش قسم می خو ر د و لی هر رو ز در سخنر انی ها یک نو اختش آنها جان به سر می کند آر ی من و شاپر ک اسیر همان قانو ن نانو شته عشق جر م است وفا خطا است و انتخاب معنی ندارد شده ایم ما اسیر همان قو انین نانو شته ای شده ایم که می گو ید هدف و سیله را تو جیه می کند همان هد فی که می گو ید من آر ی تنها من مهم هستم و برای اثبات من دست به هر کاری می زنم حتی به قیمت نابو د کر دن عشق و همسر و فر زند ودو ست آه چه شو خی تلخی است این تز و یر ها و در و غ گفتن ها اما آنها راه خو د را ادامه می دهند چشمهای آنها فقط نگهبانی شاپر ک را می کنند از آن چشمها نو ر تو جه و عشق هر گز تلطع نکر د در کو ی ناخدا بر سر نو جو ان بی نو ائی که بخاطر مر یضی مادر ش مجبو ر است هر شب با آکار دئون شکسته اش باز ملو دی های جاو دانی چو ن الهه ناز و سلطان قلبها و.... را تکرار کند فر یاد می کشند تا شاید دل او هم چو ن دل ناخدا بشکنند آر ی در کو ی ناخدا دل شکستن هنر است و از یاد بر دند که خو اجه شیراز چگو نه گفت
در کوی ما دلشکستگی می خر ند و بس
بازار خو د فر و شان آن سو ی دگر است
آره شبهای این گو نه برای شاپر ک و ناخدا سیاهتر از سیاه است سیاهی که باید سپیدی می شد اگر واژه ها معنی خو د را می داد .اژه هائی چو ن پدر و مادر و خو اهر و قانو ن و....افسوس
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:44  توسط تورج عاطف  | 

خیلی ساده با او آشنا شد م آشنائی با نو شته هایش را می گو یم اما چه فر قی می کند نو شته هائی که از دل بیر و ن می آید همان خو د است پس نیاز نبو د که حتی اسم و اقعیش را بدانم برای من آن حس قشنگش مهم بو د آن حسی که در فر اق یار سفر کر ده به دیار ی والا داشت بر ایم قشنگ آنقدر به این عشق وفادار بو د که فکر نمی کر دی یک ابدیت فاصله آن دو است اما چه اهمیتی دارد مگر نمی گو یند با عشق می تو ان تا آن سو ی ابدیت ر فت با ورم نمی شد که او این گو نه با یارش صحبت می کند گو ئی او را هم اکنو ن در آغو ش گر فته شاید هم گر فته بو د چشم دل هیچ کدام از ما آد مهای مدعی آن را نمی دید ما آد مهائی که آنقدر در دیو ار های تر س تکبر خو د را ز ندانی کر دیم که حتی نمی توانی گو شه چشمی به انداز ه یک پلک بر هم ز د ن به یارمان بکنیم اصلا نمی دانیم که این یار است این که این گو شه خانه مغموم نشسته و این گو نه در حسر ت یک کلمه ما است همان یار است این همان یار است که مصاحبت با او را فدای فو تبال پخش مستقیم از تلو یز یو ن کر دیم این همان یار با آن لبخند شیرینش هست آر ی همان لبخند که یک دنیا را به یک لحظه ندیدنش نمی خو استی حالا می خندد و لی نمی بینی و اقعا نمی بینی سر در رو ز نامه کر دی و همان اخباری را می خو انی که صد ها بار آنها را خو اندی و هیچ و قت هم باو ر نکر دی به اخباری که هیچگاه اعتماد نکر دی صد بار نگاه می کنی اما به آن لبخندی که آنقدر دوستش داری و باو ر ش داشتی یک نیم نگاه خشک وخالی نمی کنی این همان یار است که ز یباترین گل دنیا است اما در یغ از یک شاخه گل که بر ایش بیاو ری و بگو ئی دو ستت دار م این همان یار است که غذا او ر ا می خو ری و لی باز گر سنه محبتش می گذاری این همان یار است که در کنارش می آرامی اما باز .... از خو د مان نمی گو یم که تلخ است از او می گو یم که چگو نه غر ق در او است هنو ز عاشقش هست آر ی عشق به او تا آن سو ی ابدیت است کاش همه عشقمان تا آن سو ی ابدیت باشد تا آن و ی زمان باشد اصلا ز مان چه دخلی به عشق دارد ؟ ناخدا سالها پیش به شاپر ک گفته بو د
اگر عشق عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است
و این گو نه نیز شد شاپر ک خ دش دانست که عشق ناخدا هم بی زمان و بی مکان است
کاش همه چو ن او عاشق باشیم او با مر گ معشو ق هم ز ند گی می کند ما چر ا با ز نده بو د ن معشو ق مر دیم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:16  توسط تورج عاطف  | 

دیشب د و ستی به ملاقاتم آمد ه بو د پسر ی به شد ت احساسی که چند سال پیش با د ختر ی که عاشقش بو د از د و اج کر د ه  و ماحصل این از د و اج د ختر کی شیر ین ز بان بو د پسرکی که او ر ا همو ار ه عاشق می د انستند دیر و ز بی یار و همسر بسیار خاکستر ی بو د نمی گو یم سیاه که سیاه بر ای او که عشق داشت و لی از آن دو ر شد ه بو د ر نگی مناسب نمی د انستم پسرک فقط از قهر و جد ائی می گفت و.. د استان عجیبی نبو د او که با هم نفسی ز یستن در ز یر یک سقف ر ا شر و ع کر د ه بو د حالا  ز یر همان سقف با هم قفسی می ز یست  آمد ه بو د بر ای ر اهنمائی که چگو نه  به قو ل خو دش ر ها شو د ( کد ام رهائی ؟!!) ر هائی از عشق را ر هائی می گفت !!!شو د اما سخن مو لانا ر ا از یاد نبر ده بو د م که

ما بر ای و صل کر د ن آمد یم

به یاد دو ر ان  دکتر ا خو د در مدیر یت افتاد م در آن مقطع با واژه ای به نام PCآشنا   این و اژه  که مخفف د و کلمه productionو capability است یا تو انائی تو لید آن ر ا تر جمه می کر دیم به این مبحث می پر د اخت که بر ای تو لید چه  امکاناتی فر اهم کر د یم   چقدر سر مایه گز اری می کنیم ؟ از چه منابع انسانی بهر ه می گیریم ؟ این منابع انسانی ر ا چگو نه از بعد ر و حی و مالی تامین می کنیم تا چه حد به دنبال  تهیه امکانات بهتر بر ای تو لید و خد مات بعد از فر و ش هستیم و....و این و اژه د قیقا آن چیزی بو د که پسر ک عاشق پیشه دیر وز و عاشق گر یز امر و ز به آن احتیاج داشت او از یاد بر ده بو د که بعد از از د و اج داستان عشق و ر زی تمام نمی شو د او باید سر مایه گز ار ی و پس انداز عاطفی می کر د نه ؟آن که ز و د این  سر مایه گز ار ی را خر ج کند  او در طی این سالها  خیلی کمتر به همسر ش" عشقم " و " ناز نینم " و ... گفته بو د او خیلی کمتر بر ای او بی بهانه هدیه خر ید ه بو د که به او بگو ید دو ستش دار د او کمتر از او معذرت خو استه بو د او کمتر سعی کر ده بو د ر نجش را از د ل شاپر کش در بیاو ر د او تبدیل شد ه بو د به ماشین تبلیغات جنس بر تر !! (آه که چقدر از این واژه بی زار م ) به او گفتم بر ای این که تو لید عشق در سر ای خو د کنید باید سر مایه گذاری کنید باید دو بار ه عشق خو د را به هم نشان دهید دو بار ه کلافه ندیدین همدیگر باشید به آن سند مهر مو م شد ه از د و اج نیاندیشید تعلق  خاطر بهتر از تعلق محضری است  باید همدیگر ا هم نفس و نه همسر خطاب کنند آد م می تو اند همو اره ر مانتیک باشد و این که او ز ن من شد ه پس ر مانتیکی ر ا فر اموش کند او لین ضر به به حساب پس انداز  عاطفی ز ند گی مشتر ک است و.. شب چهر ه او گو نه دیگر بو د صبح به من ز نگ ز د و گفت

با عشقش صبحانه پر عشقی خو ر ده است

خدایا سپاس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 12:43  توسط تورج عاطف  | 

نشان عهد ووفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل عاشق که جای فر یاد است

حافظ

 چه گر یز ان از عشق هستیم و می گو ییم آر ی دیگر عاشق نمی شو م چو ن...... و قتی د لایلش را می شنو م و می خو انم می پر سم اینها که  به همه مر بو ط می شو ذ جز خو د عشق پس چر ا عشق را گر یزان است ؟ شاید از او ل عشق نبو د شاید هم عشق بو د اما صبر نبو د شاید عشق و صبر بو د اما ظفر نبو د  شاید عشق و صر و ظفر هم بو د اما ظفر آن نبو د که انتظار ش را داشت  کدام انتظار؟ نمی د انم چه انتظار ی از عشق داشت ؟ گو ئی اینجا را هم بازار ی دانست ؟آر ی اینجا بازار ی است اما در این بازار باید سر د هی

بحر ی است بحر عشق و هیچش کر انه نیست

آنجا جز آن که سر بسپاری چاره نیست

 قیمت سر باختن چیست ؟ قیمت جان دادن چقد ر است ؟ قیمت آن همان نقش معشو ق است که در  لو ح دل بسته و بیر و ن نمی ر و د

هر گز م نقش تو از لو ح دل و جان نر و د

هرگز  از یاد من آن سر و خر امان نر و د

آنچنان مهر تو ام در د ل و جان جای گر فت

که اگر سر بر و د از دل و جان نر و د

 

آر ی قیمت این است جان ر ا بر ای او می خو اهی د لت خو اهان او ست همه چیز را بر ای شاپر کت می خو اهی دیگر من نیست تو نیست همه او است  اگر این گو نه باشد د نبال  اجر  و مز د می ر وی؟ خو د عشق اجر است

دلا در عاشقی ثابت قد م باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

اجر عشق خو د عشق است خو د دل عاشق گو هری است  باو ر کن عشق و عاشقی خو د گو هر است خو د ز ند گی است د نبال چه می گر دی ؟ تا به کی در مر د اب بی عشقی سر گر دانی ؟ به در یای عشق بز ن ز یستن آنجا است  این گو نه است که ناخدا را تنها در در یا می بینی چو ن شاپر ک آنجا است  عشق آنجا است ز یستن آنجا است آر ی آنجا است  عشق را فر یاد کن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:9  توسط تورج عاطف  | 

آن د و ست ند ید ه و لی آشنا پر سید

از د ل بستن نا امید شد ه ای ؟و....

نمی د انم چه نو شته ام که این گو نه بر د اشت کر د ه بو د اما هر ر و ز صبح و قتی به آسمان آبی نگاه می کنم و قتی می بینم باز قاد ر م که خو د از جایم بر خیز م و قتی خنکای آب ر ا بر ر وی صو ر تم حس می کنم و قتی به سو ی او می ر و د و میعاد عاشقانه صبحگاهی ر ا با او شر و ع می کنم و سر به سجد ه شکر او می گذ ار م نو ای ز یبا و پیغام او ر ا در کتابش باز می خو انم و باز به اسر اری دیگر از شناخت می ر سم  بی اختیار  این شعر حافظ به ذ هنم می آید

نا امید م نکن از سابقه لطف  از ل

تو در پس پر د ه چه  دانی که خو ب است و که ز شت

آر ی شاید از غم هجر فر یاد کر د م شاید ند ای خشم از د و ر ی ها سر د اد م اما  نا امید نیستم و نخو اهم شد که عشق تا ز مانی که در  من جار ی است پس امید هست و نور را در ظلمت  می تو انم ببینم و و صل را در هجر باز می تو انم حس کنم چو ن آن که حافظم گفت

حافظ شکایت از غم هجر ان چه کنی ؟

در هجر و صل باشد و در ظلمت است نو ر

  ظلمت هجر ر ا حس نمی کنم ز یر ا  یاد و او خاطر ه او پیام او و حس او ... او ر ا در تک تک  این لحظه های تار یکی چو ن نو ری بر ای  د لم گر مابخش و رو شنائی د هند ه است  می د انم که ر و ز ی به آرامگه یار  می ر سم و هر ر و ز به نسیم خنک صبحگاهی که آفتاب تابستانی هنو ز به او مجالی می دهد و صو ر تم ر ا نو ازش می د هد  می گو ید

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟

منز ل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟

شب تار  و و ادی ایمن در پیش

 آتش طو ر کجا و و عد ه دیدار کجاست؟

هر که آمید به جهان نقش خر ابی دار د

در خر ابات بپر سید که هو شیار کجاست؟

اما می گو یم و می د انم که در خر ابات می پر سم که دلد ار کجاست؟ این امید را هر گز نا امید م نمی کند  ناخد ا به در یای ز ند گی ز د ه است و با قطب نمای عشق به سو یش می ر و د و گفته است هر چه بادا باد ا شاپر ک ز ند گی است شاپر ک همه ز ند گی است عشق بی امید ؟ نه هر گز باو ر نخو اهمش کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:21  توسط تورج عاطف  | 

آسمان چه گو ئی ؟ مر ا به دیاری بر دی که بر ایم آشنا تر از آشنا بو د  خو اندم آنچه نگاشتی و می خو اهم تو نیز بخو انی آن چه من می نگر م

گفتی پشت سر معشو ق خد ا ایستاد ه آر ی اما  معشو ق همان عشق است و عشق همان مسیر  و تنها مسیر ر سید ن به او است مسیر ر سید ن به خد ا عشق است و عشق و عشق

 می گو ئی به پشت سر معشو ق نگاه نکن که خد ا را می بینی آشنا من فقط عشق را می بینم عشق که پشت سر و جلو سر ند ارد عشق است که می بینم به خد ا جز عشق هیچ نمی بینم 

  می گو ئی اگر عشقت ساد ه است و کو چک و معمو لی ...

آشنا از کد ام عشق سخن می گو ئی ؟ مگر عشق ساد ه و کو چک و معمو لی می تو اند باشد؟عشق و سیع است عشق معمو لی است؟ اگر عشق معمو لی بو د که این دیار فانی این گونه سر د و سخت بر ایمان نبو د  دنیا جائی بو د که می تو انستیم اند کی بیاساییم

می گو ئی اگر عشقت گذ ر ا است و تفر یح و تفنن ...

آسمان عشق اگر عشق باشد باشد که گذ ر ا نمی شو د بر ای تفر یح و تفنن نمی باشد عشق عشق است عشق من است و من عشق هستم  و معشو ق همه و جو د م است شاپر ک همه و جو د ناخد ا است نا خد ا بی شاپر ک چیست جز تند یسی که حتی  نمی تو ان به آن خندید

گفتی خد ا نمی گذ ارد هر گز بین تو و معشو قت فاصله بیافتد ...

آر ی خد ا شاهد است که بین من و من فاصله ای نیست هر چه هست بر ای او ست هر جا که بینم چر توی ر وی شاپر ک است به قو ل حافظ

در عشق خانقاه و خر ابات فر قی نیست

هر جا بینی پر تو ی ر وی حبیب است

می گو ئی  نا امید می شو م  می گو یم که عشق بیهو د ه تر ین کار ها است!!

نه آسمان ! مگر می تو ان نا امید بو د عاشق شد ؟ مگر د ل بی امید عشق را می پذ یر د ؟ مگر امید قیمت عشق است ؟ نه معشو ق من امید من است تا هست امید و و جو د م من است ؟ بیهو د ه تر ین کار ها اگر عشق باشد پس بیهو د گی چیست ؟ کار چیست ؟

گفتی قطر ه ای از عشق هد ر نمی ر و د

می د انم در یای عشق همو ار ه گو هر می د هد گو هر صفای د ل گو هر بخشش گو هر خو شبختی ...

آری ر است گو ئی پشت سر معشو ق خد ا است اما می گو یم عشق تنها با عث می شو د که خد ائی شو ی خد ا ر ا حس کنی عاشق خد ا شوی آری این گو نه است

نه با شاپر کم همه چیز  ز یبا است همه جا امید است همه جا سبز است او به ناخد ا فر صت ز یستن می دهد شاپر کم با کو له پر از غمش تنها امید من است او شو ق ز ند گی من است او آفتاب من است او جز یره خو شبختی من است او سعاد تی است او بالهای پر و از به سر ز مین خو شبختی ها  است آری شاپر کم  خو د خو شبختی است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:4  توسط تورج عاطف  | 

باز جد ا شد ن یکی از خو د مان و حضو ر در مجلس ختمی باعث شد که دو ر هم جمع شو یم شو خی تلخی است که جد ائی این ر و ز ها اصلی تر ین عامل بر ای جمع شد ن است که این جمع شد ن هم تنها بهانه ای است بر ای تحمل کرد ن ز خم ز بانها و شاید هم بتو اند شهو ت ز خم ز بان ز د ن ر ا برایمان میسر کند بگذ ر یم در محفل همه از عشق به متو فی می گفتند از خو بی ها او یاد می کر د ند و همه خو بی بو د و عشق اما همین که همه ما د م از عاشقیش می ز د یم خیلی تنها به سفر ر فت و از کشتی عمر ش در ساحل مو ت پیاد ه شد و نا خد و آگاه می پر سید م این عاشق ها تا چند ر و ز پیش کجا بو د ند ؟در جمع همه صحبت می کر د ند و می پر سید ند که کجائی تو ر ج ؟ چرا این گو نه ؟ چر ا آن تو ر ج نیست ؟تو ر ج ر ا کجا گم کر د ه ای ؟و ای آشنا دیر ین غر یبه شد ه ای ؟ شاید هم در د لشان می گفتند غر یبه ای که صو ر تی از آشنا قد یمی را دار د چه باید می گفتم ؟ باید می گفتم ز ند انی بی د لی ها هستم ؟ اسیر ند انم کاری های دیگر ان هستم ؟ می گفتم که علی ر غم تمام تهمتها و تاز یانه ها ئی که به جر م عاشقی بر من نو اخته اند باز عاشقم اصلا چه کسی جرم عاشقی را قبو ل دار د عاشقی را بیمار ی می د انستند نمی د انستند عاشقی اخلاص است و اخلاص جر می نابخشو د نی و باید عاشق نو اخته شو د عاشق نمی تو اند مخفی شو د نمی تو اند همرنگ جماعت عاشق کشان شو د به ر و یم ایر اد می گر فتند از ر و ی ایر اد می گر فتند نمی دانستند
ز د ل گو اهی اخلاص ما بپر س و ببین
که هر چه هست در آینه ر و ی بنماید

ر و ی ما هم حکایت سر در و نمان بو د همان در و نی که در یای ز ند گی ما را متلاطم کر د تا به ساحل یار نر سیم آر ی حکایتی د اشت این ناخد ای تنها در مجلس عاشقان ز بانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:53  توسط تورج عاطف  | 

هر چند دو ر م از تو د و ر از تو مباد
لیکن امید و صل تو ام عنقر یب است
در کار عشق خانقاه و خر ابات یکی است
هر جا که بینی پر تو ی ر و ی حبیب است
حافظ
او ر فت و مر ا در د نیای بی خبری و غم تنها گذ اشت از پشت خطو ط اینتر نتی هم حس می کر د م غمی سنگین تمام و جو د او ر ا پر کر د ه است هیچگاه اینقدر خو د را ز بو ن از یاری ر ساند ن نمی د ید م در غر و بی د لگیر به گر یه ها و ر فتن از سر ناچاریش می اند یشم به خو د م و صبر باز از ناچاری می نگر یستم گناه ما چه بود ؟ گناه تمامی کسانی که تنها عشق می ور ز ند دل به همدیگر بسته اند چیست ؟ ر سم عاشق کشی تا به کی در این شهر پر آشو ب اد امه خو اهد داشت ؟ داد خو د به که گو یم ؟ مو لانا گفته بو د مر ا داد خو د ر ا کجا عر یضه کنم به او که عاد ل و عاد ل تر ین و مهر بان مهر بان تر ینها است
داد خو د با کس نگو یم جز مگر
آن که به من از من نز د یک تر

آر ی همان که از ر گ گر د ن به من نز د یک تر است به خالق عشق عر یضه نو شتم عر یضه ای در فغان و غو غائ ی که بر سر مان می آید گفتم
خد ایا ! می بینی که د نیا چگو نه به سر ما خر اب شد؟
خد ایا می بینی که ر سم عاشق کشی هیچگاه از مد نمی افتد
خدایا می بینی که د ل شکستن هنر می باشد و دل سو ز اندن کمال هنر و هنر بازی است
خد ایا به کد امین گناه عاشقان کشته می شو ند ؟ که اگر ظاهر ا ز ند ه اند تنها تو هم است که گر یه معشو ق تنها بر ای آن عاشقان پر عجز مر گ است و مر گ است و مر گ
خد ای آفتاب امید می خو اهیم مهر مان ر ا ابر های بی تو جهی پو شانیده اند
خدا یا امید مان فقط تو ائی که این چنین باید باشد امید ر ا نا امید نمی کنی که این چنین خو اهد بو د اما خد ا بی عشقی نمی خو اهیم عشقم ر اصبر اعطا کن دل شکسته او ر ا مر همی بنهان
ه خستگی های شاپر ک را با اعطای خانه ای پر عشق از د ل به در آور
شاپر ک اشک می ر یزد شاپر ک شانه ای بر ای لحظه ای فقط لحظه ای بر ای گر یستن و نفس تاز ه کر د ن می خو اهد شاپر ک د می بر ای لبخندی هر چند کم ر نگ می خو اهد خد ایا نا خد ا صبو ر است خد ایا ناخد ا دلش از طو فان ز ند گی نمی هر اسد اما نا خد ا می د اند طاقت شاپر ک کم است ناخد ا بر ر وی عر شه تنها ایستاد ه و صو ر ت خیسش را پا ک می کند او می د اند این خیسی از مو ج د ر یا نیست اشکهایش هر گز به او در و غ نگفته اند نا خد ا می گر ید چو ن شا پر ک گر یان ر ا نمی تو اند تسلی دهد نا خد ا جان خو دش را بر ای شاپر ک می د هد اما این جان حتی نمی تو اند لبخندی بر روی صو ر ت شاپر ک مغمو م بیاو ر د ناخدا می گر ید از عجز خو د نالان است و....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:28  توسط تورج عاطف  | 

گو یند
از د ل بر و د آن که از دیده بر فت

چه لاف گز افی ! این را باو ر می کنی ؟ که اگر باو ر ش د اشته باشی پس هر که در پیش دید گاه تو است هر گز از د ل نر و د که می د انم و می د انی این گو نه نیست که دیده باید آن دید ه باشد که حافظ می گوی
خیر ه آن دیده که آبش نبر د آتش عشق
تیر ه آن د ل که در او نو ر مو د ت نبو د

آر ی دید ه باید میل دید ن داشته باشد که دید ه از راه دل است و نو ر هم از د ل است چگو نه می تو انم او ر ا حس نکنم که هر ر و ز او ر ا در این فر اق یک ساله می بینم و از دیده د ل می بینم که عشق را نباید دید که باید حس کر د که نباید حس کر د که حس باید عشق باشد و در عشق حس تجلی گر دد به عشق نمی نگر م که عشق دیده به من می د هد که هر جا ر ا می بینم و می خو اهم و این خو استن همان کار د ل است آری می تو انند او ر ا در ز ند ان خو د خو اهی و ر سو م بی معنائی که نه کس می داند از کجا آمد ه و چرا آمد ه و چگو نه باید آن ر ا پذیر فت در قیدش بی عشقی ناتو انی از د ر ک عشق اسیر کنند می تو انند هجر حس نفسش را به من چو ن تاز یانه ای هر لحظه بنو از ند می تو انند مر ا و عکسهایم و نو شته هایم و .. حضو ر م ر ا نفی کنند اما نمی تو انند و اد ار م کنند که او ر ا از ته د ل نبینم که دید ه من د ل است و دلم همان دید ه است نقش او ر ا نمی تو انند از لو ح د لم محو کنند نمی تو انند عشق او ر ا از د ل و جانم بیر و ن کنند که اگر سر بر و د عشق او از جان و د ل نر و د و این حدیث را چه خو ش استاد عشق و ر ند شیر از ز یبا گو ید و لو ح و آیه و ر اهنمایم باشد آری او ر است گو ید م
هر گزم نقش تو از لو ح و د ل و جان نر و د
هر گز از یاد من آن سر خر امان نر و د
آنچنان مهر تو ام در دل و جان جای گر فت
که اگر سر بر و د از د ل و جانم نر ود

آری شاپر ک اگر سر بر و د عشق تو از د ل و جانم نر و د
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط تورج عاطف  | 

در این ر و ز تابستانی که گر ما مر ا به آستانه جنو ن بر د ه بو د هیچ جز سکو ت و خنکای سکو ت نمی خو استم خنکای سکو تی که مر ا باز به گذشته پیو ند می ز د گذ شته که در سر اسر صفحه تار یک و اند ک صفحه های خاکستر ی آن صفحه ای سفید و در خشان و جو د دار د که قلم عشق با جو هر ی صو ر تی بر آن نگاشته است که"شاپر ک عشق ناخدا "است شاپر ک معشو ق است و همه با تمامی بی ر حمی و بی مهر ی سعی در کتمان این حقیقت داشتند و دار ند اما ناخدای تنها فر یاد ز د و در تار یکی ها در یاها و در میان امو اج تنها او ر ا فر یاد ز د کجا دانستند حال نا خد ار ا؟
شب تار یک و بیم مو ج چنین گر د ابی هایل
کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها
اما نا خدا نیاند یشید که او ر ا بفهمند ر نگ ر وی او نشان از سر در و نش داشت
ز کیمیای مهر یار ش بو د که ز ر گشته بو د
ر و ئی که هیچ گاه نمی تو انستی جز چشمهای عاشقش به لحظه ای به چیز دیگر بیاند یشی ناخدا عاشق است و پیو ند ش با او که در حضو ر پر و ر د گارش بسته است همچنان و نگه د اشته و نگاه می دارد که استادش گفته بو د
گر ت هو ا ست که معشو ق نگسلد پیو ند
نگاه دار سر ر شته تا نگه دارد
و ناخدا پیو ند جاو د ان و عشق بی کر انش به شاپر ک ر ا نگاه می دارد و می دارد و به طعنه اطر افیان نمی اند شید که او ر ا دیو انه ای در صو ر ت و سیر تی به ظاهر عاقلانه دانستند او حد یث عشقش را تنها به دو ست می گو ید
حدیث دو ست نگو یم جز به حضر ت دو ست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دنیا باز به ناخدا سلام می کند ؟او هر ر و ز به آفتاب می نگر د و مهرش را د عا می کند و هر رو ز به شاپر ک و عشقش سلامی د گر می کند چو ن فر و غ که می گفت
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر عشق می شو د
و من در آستانه به آنهائی که دو ست می دار ند و به د ختری که در آستانه پر عشق ایستاد ه
سلامی دگر خو اهم داد
شاپر کم سلام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:13  توسط تورج عاطف  | 

 بعد از مد تها کتاب " فنگ شو ئی " را مو فق شد م که بخو انم فنگ شو ئی یک ر و ش هد ایت انرژی مثبت به ز ند گی است که تو سط تغییر ات در نحو ه چید مان محل ز ند گی می تو ان هد ایت بیشتری بر ای در یافت انرژ ی ها مثبت پدید آو ر د  در این مکتب که ر یشه چینی دار د پنج عامل می تو انند تغییر ات ز ند گی ر ا تو جیه کنند که این ۵ عامل عبار تند از

۱/کار ما : یعنی همان عامل عمل و عکس العمل است که آد می و اتفاقهای که بر ای او می افتد ر ا ماحصل اعمالی که در ز ند گیهای مختلقش ( نظر یه تناسخ ) انجام داد ه می داند

۲/ تحصیلات: یعنی هر نو ع آگاهی و کسب و تحصیلی که انسان در ز ند گی می کند

۳/ شانس: که این فاکتو ر را به گو نه ای مهم در ز ند گی  همگان دیده ایم

۴/ اعمال: که همان دست آو ر د هائی است که از افکار و انجام داد ن آنها حاصل می شو د است

۵/ فنگ شو ئی : یا نحو ه چید مان در محل ز ند گی است

داستان فنگ شو ئی بسیار مفصل است و شاید در فر صت مناسب به آن بپر داز یم و صد البته د و ست

عزیزم در و ب بلاگش " ذ هن خاکستری " به آن بسیار پر د اخته است اما نکته ای که بسیار بر ای من جالب بو د نظر یه چینی ها در مو ر د عشق بو د آنها معتقد بو د ند بعد از انتخاب و ار تباط و اتصال مر حله ای به نام عشق در ز ند گی هر کس پیش می آید که در این مر حله هر کد ام از انسانها به این نتیجه می ر سند که به ار تباطی از جنس عشق بر سند و د ر ست بعد از باو ر به این و اقعیت یعنی عشق است که مر حله نهائی انسانیت یعنی با هم بو د ن و یکی شد ن بو جو د می آید یعنی بو د ن و با هم بو د ن و بی هم نتو ان ز یستن است که عشق نامید ه می شو د و قتی این مطلب ر ا خو اند م بسیار از این تعر یف لذ ت بر د م و به این باو ر ر سید م که به و اقع عشق این گو نه است یعنی یار یعنی من و من و یار یعنی یکی  و این یعنی یک ر ابطه جاو د انه که همه ما را می تو اند به مفهو م عشق بر ساند به قدری از این تعر یف عشق از دید چینی ها خو شم آمد ه بو د و از آنها تمجید کر د ه بو د م که حال خو د ر ا نمی فهمید م صبح که با نیت یک ر و ز پر از عشق و بر کت ر و به دیو ان حافظ آو ر د م این شعر بر ایم آمد

جز د لم کز از ل تا به ابد عاشق او ست

جاو د ان کس نشنید م که در این کار بماند

 

آری یار در خانه بو د من گر د جهان می گشتم  عشق یعنی جز او د لم بر ای هیچ چیز و هیچ کس نمی تپد  و از این ر و بو د که این عشق را به او تقدیم کر د م تقد یم به تو ای شاپر ک 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:27  توسط تورج عاطف  | 

بسياري از مردم كتاب "شازده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:46  توسط تورج عاطف  | 

گفتی شکار گیر م ر فتی شکار گشتی

گفتی قر ار گیر م خو د بی قرار گشتی

همو ار ه از تلخی ها پند گر فته ایم که تلخی ر ا تجر به و شادی را حقمان می د انیم که در ست است و حق همه ما شاد و پر مهر ز یستن است  و از این ر و است که ز یباتر ین واژه ز ند گی ر ا عشق می دانیم و عمیق تر ین ر ابطه را باز  عشق می د انیم ک معتقد م که عشق ر ابطه نیست که عشق یکی شد ن است و خو د با خو د ر ابطه ای ند ارد سالها عشق رابه عناو ین مختلف بر ایمان معنی کر د ه اند عد ه ای گفته اند که ر یشه عشق از لغت عر بی( حالا چر ا عر بی؟!) عشقه است که نو عی پیچک است که به دو ر گیاهان می پیچد ز آنها تغذ یه می کند و هیچ نمی د هد که چه تو جیه و حشتناکی است مگر می تو اند عشق هیچ ند هد دو ستی عشق ر ا مخفف سه کلمه علاقه قلبی شد ید می د انست که باز معتقد م که علاقه قلبی تنها در عشق نیست که کل و جو د به عشق پیو ند ز ند مهم این تعار یف نیست که عشق تعر یف ند ار د و بی مر ز است چو ن آن گو نه که حافظ می گو ید

زاهد ار راه به ر ندی نبر د معذو ر است

عشق کاری است که مو قو ف هد ایت باشد

آری عشق را موقو ف که همان بی نهایت است هد ایت کند و این گو نه است که و قتی بی عشقیم بغض تمام و جو د مان ر ا می خو ر د بغض بی عشقی از خو یشتن  شر و ع می شو د سالها پیش معشو ق در س بزر گی به من داد خو ب یاد م است در یک صبح بهاری که بی محابا تمامی  هستی را نادیده گر فته بو د م یار د عائی به من یاد داد آن د عا این گو نه شر و ع می شد

خد اعاشق من است و من عاشق او و من بخاطر چنین عشقی همو ار ه شکر گز ار م

....

آر ی خد ا عاشق تو است پس تو هم عاشق خو د باش و عاشق ز ند گی باش عاشق معشو قی باش که شاید امر و ز گر د فر اموشی  و گذ شت ز مان تو ر ا غافل کر د ه است که چقدر بر ای ر سید ن و حضو ر در کنار او بی قر ار بو دی به ر یسمان خد اچنگ بز نیم  به ر یسمان ز ند گی چنگ بزنیم به عشق چنگ بز نیم در عشق حل شو یم عشقی باشیم بیاییم خو د را صید عشق کنیم آن گو نه که مو لانا می گفت

بهر صیدی می شد او بر کو ه و دشت

ناگهان در د ام عشق او صید گشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:12  توسط تورج عاطف  | 

دو ستی بسیار عزیز (www.grayidea.wordpress.com می گفت تو د ر عمق و جو د ت تنهائی اگر عاشق بو د ید این گو نه از عشق د م نمی ز دی  او می گفت که شاید آر ز و ی عاشقی د اشته باشی و لی حقیقت  ز ند گیت این گو نه نیست .

تعجب کر د م که چگو نه این بار به جای مهر مرا تلخ نو شاندید که من همو اره شما را مهر نو ش و نه مهر نیش دیدم

ر است می گفتی ؟ نه این گو نه نیست چه اگر به و اقع عاشق نبو د م چگو نه می تو انستم از عشق سخن بگو یم ؟ اگر عشق نمی شناختم باز هم می تو انستم از عشق بگو یم  اگر ر از آن عاشقی را نمی شناختم باز ناله عشق سر می داد م

عالم از ناله عشاق مباد ا خالی

که خو ش آهنگ و فر حبخش صد ائی دارد

 طعنه جالبی بو د آنگاه که گفتی” شما در عمق و جو د تان تنهائی هستید ” آر ی ناز نین تنها هستم اما این د لیل نیست که در اعماق و جو د م تنها باشد ر سم نا جو انمر د انه ر و ز گار مر ا به گو نه ای  ناخد ای تنها کر د

ر سم عاشق کشی و شیو ه شهر آشو بی

جامه ای بو د که بر قامت او د و خته بو د

 این  ز مانه با من هم این گو نه بی و فائی  کر د و در حسر ت یار مرا خو ن بار ان کر د اما نه عمق و جو د م ر ا که عمق و جو د م و  ذ هن و ر و حم به او عشق می و ر ز د پس تنها نیست  از آر ز وی هایم گفتید آری در آر ز و هایم عشق می و ر ز م و به د نبال یار و جنگ با ز مانه غد ار بو د م و هستم اما این که و اقعیت ز ند گیم تنهائی  است و تنهائی … نه این گو نه نیست من به سه  گو هر  ایمان و امید و عشق همو اره پای بند بو د ه و هستم و این گو نه هست که تنها نیست هر چند که در ظاهر ناخد ای تنها هستم (lonelyseaman )اما ناز نین من نیز می تو انم طر ب طنین عشق ر ابشنو م هر چند که در ظاهر تنها و یا به قو ل شما از اعماق و جو د م تنها هستم

مطر ب عشق عجب ساز و نو ائی دارد

نقش هر پر د ه که ز د راه به جائی د ارد

من نیز می تو انم عشق را بشنو م و از عشق می گو یم که در عشقم و نه بی عشق و اگر تنها هستم د لیل بر این که بی عشق هستم نیست

و اگرر و زی  تنها ئی ها را با و صال عشق تقسیم کر د م باز هم از عشق خو اهم گفت حتی اگر چو ن فر و غ فر خز اد فریادی این چنین داشته باشم

تمام ز خمهای من از عشق است و عشق و عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط تورج عاطف  | 

عشق بلبل همه آن است که شد گل یارش

گل در اند یشه که چو ن عشوه کند در کارش

حافظ

عشق یک رابطه یک سو است یعنی در این راه هر دو طر ف باید به و صال بر سند و به قو ل معر و ف رابطه بر د - بر د باشد و اگر خدای ناکر د ه ناکامی باشد باخت - باخت است باو ر کنیم که عشق  یک گزر گاهی بر ای تنها داد ن وبخشیدن به یکدیگر است چو ن رابطه ز نبو ر و گل باشد ز نبو ر شیر ه گل را با عشق می نو شد و گل هم با عشق این شیر ه را می د هد  و ثمر ه  عشق این دو شیر ین است اما ثمر ه عشق بلبل و گل چیست ؟ اصلا مگر بین آن دو عشق بوده است؟ بیاییم ز نبو ر باشیم نه بلبل

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:15  توسط تورج عاطف  | 

این سر که نشان سر پر ستی است

اکنو ن که ر ها ز قید هستی است

با دیده عبر تش ببینید

این عاقبت و طن پر ستی است     ( فر خی یز دی )

امر و ز سالگر د مشر و طیت است ر و ز ی که عاشقان ایر ان ز مین بعد از سالها ر نج و ستم دیدگی مو فق شد ند تا فر مان مشر و طیت ر ا از پاد شاه  ناتو انی چون مظفر الد ین شاه بگیر ند فر مانی که حق مر د م ایر ان بو د و نیاز نبو د که از طر ف پاد شاهی چنین حقیر و پد ر ان حقیر تر ش  به ملت اعطا شو د  آز اد ی او لین  حق هر انسانی است و این حق به ظاهر ساد ه چگو نه بار ها از این ملت دریغ شد ه است در جر یان مشر و طیت عاشقان ایر ان ز مین با تمام و جو د به پای آن جنگید ند و خو ن ر یختند ایر ان ما عاشقان ز یاد ی را از د ست داد مر د انی چو ن ستار خان و با قر خان و میر ز ا جهانگیر خان صو ر اسر افیل و.... تا ایر ان و ایر انی بتو اند اند کی طعم آز اد ی را بکشد اما چون بار ها این  مبار ز ات  و کسب آز اد ی بر ای مر د انی که خو د ر ا ار باب و ملت ر ا ر عیت د انستند  مو ر د احتر ام نبو د و دید یم که خلف ز اد ه قجر ی محمد علی شاه  چو ن دیگر مر د مان این سلسه ننگین چه بر سر این ملت آو ر د و با کلنل ر و سی لیاخو ف مجلس شو ر ای ملی و خانه ملت را به تو پ بست تا بگو ید تا ز مانی که تفکر ار باب و ر عیتی و جو د دارد آز ادی و عشق به میهن و استقلال ز هی خیال باطل است از تلخی ها کمتر می گو یم امر و ز ر و ز جشن ملت ایر ان و یاد آو ر ی بر ای عاشقان این مر ز و بو م است به ر و ان این عاشق مر د مان در و د می فر ستیم و امید دار یم که ایر ان عز یز مان همو ار ه جاو ید ان باشد و ایر انی نعمت آز ادی و عشقش به این خاک پر گو هر را هر گز مو ر د دستبر د تفکر ات ار باب و ر عیتی و عو ام و خو اص و دیگر ط قه بند ی هم نشو د  باشد که چنین باشد

چو ایر ان نباشد تن من مباد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط تورج عاطف  | 

آن که کف دید در یا ر ا ندید

آن که حالی دید فر دا را ندید

مو لانا

می گو ید باز در بو ستان عشق ر ا باز کر د ه است ر ه در و ن آن نهاد ه است چه خو ش بو د این پیام که از آن پسر پر احساسم ر سید باز د لش پر از غنچه عشق شد و آفتاب ر ا دید و خو است که بخر امد با کشتی وجو د ش در اقیانو س ز ند گی او می خو اهد حر کت کند و از ناخدا پر سید  چگو نه حر کت کنم؟

به او می گو یم به کف خیر ه نشو به در یا بنگر به افق نگاه به امو اج خر و شان نکن به ط و فان فکر نکن بنگر که آیا این گو هر را به و اقع خو اهانی ؟ که اگر گو هر ی که عشق بر آن نام نهی به و اقع گو هر نباشد حکایت این شعر حافظ برای تو هم پیش خو اهد آمد

بس آسان می نمو د او ل غم در یا به بو ی سو د

غلط کر د م که یک طو فان به صد گو هر نمی ار ز د

یا فتن گو هر را از و جو د خو د آغاز کن بین که عاشق عشقی یا نه ؟ سر به در یا ز ن که اگر عاشق عشقی هیچ ط و فانی تو ر ا پشیمان نخو اهد کر د

به در یا ز ن و از بیم مو ج هر اسان نشو که در یا مو ج دار د و گر د اگر تار یک دار د اما عاشقی و در گر د اب ط و فان د لد اد گی صد بهتر از مر د گی در مر داب بی تفاو تی ها است

تعجیل نکن عشق و ر ز ی صبو ر ی خو اهد می د انم که صبر ند ار ی واین سخن حافظ را به ر خم می کشی

حافظا عشق و صبو ر ی تا چند

ناله عشاق خو ش است بنال

آر ی عشق را فر یاد کن اما صبو ر باش  که خو اجه گفت

طریق عشق پر آشو ب و فتنه است

بیفتند آن که  در این راه پر شتاب ر فت

به در یا ز ن با دل عاشق و همت بلند و صبر و شجاعت که دل  دو چیز را همو اره با هم نگاه دار د عشق و شجاعت و یا ترس و بی عشقی را

حال با تو است که بر گز ینی ؟

من سالها پیش شجاعت و عشق را بر گز ید م هر چند هنو ز ناخدا تنهایم اما دلم این گو نه نیست دل قوی دار پیش به سوی اقیانو س ز ند گی با دل پر عشق و دلیر

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:14  توسط تورج عاطف  | 

مر د م چشمم به خو ن آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
حافظ
به خو د ظلم می کنم که این بزر گترین ظلم است از خو د ز یستن را در یغ کر د هام که این بالاتر از هر سیاهی است به خو د تر س و و حشت و فر ار را القا کر د ه ام چگو نه تو انستم این گو نه بر سر خو د آو ار ندانم کار ی انباشته ساز م نخو استم ز ند گی کنم نخو استم بر آبی آسمان در یک ر و ز آفتابی اند کی تو قف کنم نخو استم آو ای پر ند ه ای که هر ر و ز صبح پشت پنجره ما می خو اند گو ش د هیم نخو استیم به صد ای آب جو ی خیابانها گو ش د هیم نخو استیم سبز ی در ختان را ببینیم نخو استیم همد یگر را به یک لبخند ساد ه مهمان کنیم نخو استیم همد یگر را صاد قانه در آغو ش بگیر یم به چشم یار و همسر و عشقمان( عشق ؟کدام عشق؟)چند بار نگاه کر د یم ؟ چند بار دل نگر ان او شد یم که چگو نه ر و ز ش را می گذ ر اند ؟ د ل نگر ان این شد یم که غذ ا خو ر د ه است ؟ از نار احتی هایش ناراحت شد یم ؟ چند بار در ر و ز که نه در ماه و شاید در سال به او می گو ئی دو ستت دار م در هنگام خو ابید ن به او خیر ه شد ی ؟ صد ای نفسش را شنید ی ؟ از بو د ن با او لذ ت بر دی ؟ هنگام رانند گی به یار ی که کنار ت نشسته افتخار کر د ی ؟از لباسش و... تعر یف کر دی ؟ چند بار یک شاخه گل به او تقدیم کر دیم ؟ یک شاخه گل ...چند بار به حر فهای بچه ها با د قت گو ش می د هی ؟ چند بار بغلش می کنی ؟ چند بار از و جو د ش و حضو ر ش شکر گذار هستیم ؟آه که چقدر به خو د مان ظلم می کنیم چقد ر از عشق دو ر شد یم چقدر با ز یستن غر یبیم به خو د آییم ظلم بس است باو ر کنید که بس است
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:48  توسط تورج عاطف  | 

ز ند گی می تو اند فر ق کند اگر ز او یه و دید را نسبت به ز ند گی عو ض کنیم چو ن آن راز بزر گ د نیا که هر چه به کائینات بد هی همان را جذ ب می کنید نگاه و کلام و فکر و ... هر کد ام می تو اند ز ند گی را به گو نه د یگر نشان دهد از این ر و است که می گو یم با مهر ببین و با مهر بشنو با مهر سخن گو با مهر حر کت کن و با مهر د نیا را به کام بکش و می تو انی این گو نه باشی ؟من راهی را به تو می نمایم و د و ست دار م این گو نه بیاندیشم
ز ند گی را طلمانی می بینم اگر شو ر و شو ق و مستی ز ند گی را از دست دهم
آنگاه شو ر و شو ق کو ر و مستی به کار آید که در و ر ایش دانش باشد
آنگاه دانش مو ثر است که تهی نباشد و پو چ و بی هو د ه نباشد و بر ای این که اینچنین باشد باید در پی آن کار باشد
چه کار ی مهم است ؟آن کار ی که با عشق و علاقه باشد کار ی که پار چه ای را با تار و پو د قلبت می بافی که به تن معشو ق کنی آن ماوائی را می ساز ی که با محبت معشو ق در آن آرام گیری
و آنگاه که این گونه عشق را یافتی به خدا می ر سی
که عشق همان ر سیدن به خدا است ز ند گی و نو ر یعنی ر سیدن به خد ائی که عشق را آفر ید که تنها از این راه می تو انی به او برسی آری عشق بو ر ز نترس با عشق هیچگاه دنیا ظلمانی نیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:34  توسط تورج عاطف  | 

شاهد عهد شباب آمده بو دش بخو اب

باز به پیر انه سر عاشق و دیو انه شد

حافظ

خو اب بو د م و شاید هم بیداری بو د اصلا کدام خو اب است و کدام بیدار ی ؟  اگر خو اب آن است که نبینی و نشنو ی و حس نکنی و د لت نلر ز د و مهم نباشد کی  بر خیزی و بیداری یعنی حس هر لحظه از حیات و لذ ت بر د ن و عشق و ر زیدن و باو ر این که هستی  پس  باید در تعر یف  خو اب بیداری تجدید نظر کنیم این طو ر نیست؟ بهر حال بیدار بو د م چو ن خو اب او را می دید م خو اب بانو آر ی باز خو اب او مرا بیدار کر د حس کر د م که باز این تلمبه پمپاژ  خو ن که در سینه ام است قلب  شده است  ر نگ دار د مهر دار د و حس دار د و چقدر دلتنگ او است  آر ی دلتنگی یعنی این که قلبم دو بار ه قلب شده است ؟می دید م ر نگ  چشمهای او را می دید م او ر ا در لباسی قر مز می دید م و آن مو قع بو د م که به این باو ر ر سید م که  شاه راه و ر و د انرژی عشق براستی قر مز است بر ق چشمهای او ر ا از خاطر نمی بر م آر ی چشمهایش می خندید می خندید و مرا می خنداند مرا آر ی مر ا که

ز گر یه مر د م چشمم نشسته به خو ن است

بین که ز طلب حال مر د مان چو ن است

چگو نه شاد شو د اند ر و ن غمگینم؟ به اختیار؟

که ز اختیار بر و ن است

ولی این بار شاد ی در و نم بو د و باز بی اختیار شاد بو د م که او ر ا پر خنده می دید م او ر ا در او ج و پر و از می دید م  او ر ا او را می دید م همان او که  می شناختم و عشق و ر ز یده بو د م دستهای او ر ا گر فتم آر ی همان انگشتهائی بو د که ر و یا و ووجود من بو د ند چگو نه می تو انستم باو ر کنم ؟ باو ر کر د م که سر نو شتی چو ن گل درشعر حافظ نیست

جام می و خو ن دل هر یک به کسی داد ند

در دایر ه قسمت او ضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم از لی این بو د

که این شاهد بازار و آن پر د ه نشین باشد

اما دیگر عشقم گل نبو د گلاب بو د اصلا گلاب و گل یکی بو د  حس می کر د م فضا عطر آگین و من شاد بو دم و شاد دیگر نمی سو ختم دیگر سکو ت نمی کر د م فر یاد از عشق و شادی کشید م و به دنبال به ظاهر بیدار خو اب ر فتگان ز ند گی باز گشتم افسوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:19  توسط تورج عاطف  | 

رو ز و صل یاران یاد باد

یاد باد آن رو ز گاران یاد باد

این ز مان در کس و فاد اری نماند

زآن و فاداران و یاران یاد باد

                                 حافظ

  داشتم فکر می کردم گیتی با گیتا چه فر قی دار د ؟ مهم نو شتنش نیست مهم دو ست داشتن او است نشستی و فکر می کنی دو ست داری به یاد آو ری  یک ر و ز ی یک جائی تو ی چشمهایش نگاه کر د ی و د نیار ا آنجا دید ی و لبخند ز د ی د ر ست از ته دل خندیدی آنجا که خیلی ها به آن خانه عشق می گو یند و بعد گفتی

آه ای ز ند گی من با تمام پو چی باز از تو لبر یز م

این گو نه بو د ه که پو چی و بی مبالاتی را کنار گذاشتی خو د ز ند گی را حس کر دی فهمید ی که بر ای ز یستن باید به ز ند گی چنگ ز د نه آن که به دنبال  حباب ز ند گی دو ید  فهمید ی که اگر عشق باشد ز ند گی همینجا است تو ی د اخل د لمان و صد ای ضر بان قلبت را خو ب می شنو ی  که به تو می گو ید

... نگاه کن چقدر سبز و پر طنین می زنم

آنو قت باز در چشمهایش نگاه کر د ی این شعر باباطاهر را به یاد آو ر دی

دانی چه ها چه ها چه ها می خو اهم

وصل تو من بی سر و پآ می خو اهم

فر یاد و فغان و ناله ام دانی چیست؟

یعنی که تو ر ا تو ر ا می خو اهم

و..... ر و یای قشنگی است اگر هنوز آن چشم  هائی که نگاه کر د ی و قشنگر ین بو د  مال تو است پیس امر و ز به او بگو فقط تورا تو ر ا می خو اهم و اگر نشد ز مانه یار ی نکر د و شاید ... به دنبال د لایلش نگر د به تلخی ها نیاند یش فقط لبخندی بز ن و بگو خو شبخت باشی که اگر این طو ر است بر ای تو که دو ستش داری باید کافی باشد   مگر از گیتی  و یا  گیتا چه خو اهی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:21  توسط تورج عاطف  | 

سالها است که از فو تبال نو شته ام (www.parsfootball.com) اما دو ست ند اشتم که در این صفحه ها از فو تبال بنگار م اما قهر مانی تیم ملی عر اق را تنها یک و اقع فو تبالی ند انستم بچه های عر اقی که زیر آتش و خو ن و فقر و بی عد التی تنها به فو تبال دل خو ش بو د ند به یک بار ه قهر مان شد ند به و اقع چه عاملی بالاتر از عشق به و ط ن و ملت می تو اند این قهر مانی را میسر کند ؟ عر اقی تا گر د ن مد فو ن در دام بی عد التی و آتش و خو ن که حتی ممکن است ز مینی بر ای تمر ین و جر عه آبی بر ای ر فع عطش و دست نو ازشی بر سر باز یکنانش ند اشته باشد چگو نه بر رو ابط و پو ل و تکنو لوژی تیمهای ژاپن و عر بستان سعو دی و کر ه جنو بی غلبه کر د ؟ باید گفت تنها عشق این کار میسر کر د به قو ل حافظ
حافظ اگر سجده تو کر د مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
آری با نیر و یعشق می تو ان این گو نه مو فق بو د و شادی را ا هد ا کر د شاد مانی عر اقی ها را دو ست دار م ز یررا که عاشقها را دو ست دار م و عشق به مر د م و ملت باید که این چنین گل قهر مانی دهد
و ما آر ی ما یعنی من و تو دوست عزیز به این بیاند یشیم که چگو نه می تو اند با عشق شکست خو ر د ؟آیا بذر امید و ایمان و عشق باری به غیر از شاد ی و ز یستن نه ر و ز مر گی می دهد ؟آیا نباید از ته دل نیرو ی عشق را طلب کنیم آیا نباید چو ن عطار هفت شهر عشق- طلب - معر فت و استغنا- تو حید- حیر ت - و صال را طی کنیم ؟ آیا نباید به هر که ناامید ی و بی عشقی بر ایمان ار مغان می آو ر د عشق د هیم ؟نباید بگو یم
هر گز نمیر د آن که دلش ز ند ه شد به عشق
ثبت است بر جر یده عالم دو ام ما
آری این گو نه است این گو نه عشق را عشق است
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:27  توسط تورج عاطف  | 

این یک خاطر ه از یک شنای صبحگاهی است که در سفر اخیر م در دیار گیلان آن را تجر به کر د م

 

می آیم و می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شو د

در در یا بو د م  غو طه ور در آبی سر دی  پیش از طلو ع آفتاب بو د و من خو د را غر ق در آبهای نیلگو ن کر ده بو د م و سعی داشتم که عطش و گر مایش این قلب را اند کی تیمار نمایم بر مو جها می کو بید م و شاید  هم مو جها به من تلنگر ی می ز د ند و می گفتند که

در یاب که عمر ر فته را نتو ان یافت

و من در هو ای تار یک و ر و شن  حس می کر د م که می تو ان ر ها شد از بی عشقی از بی عشقی که نه و لی از در د هجر رها شد  در نا امیدی دست و  پا می ز د م دو ست داشتم که خو د را  در ز یر آب و آن خنکای مطبو عش مخفی کنم و این گو نه لذ ت می بر د و نا گهان یک حسی به من گفت که از آب سر بر و ن آر و این گو نه کر د م

طلو ع آفتاب بو د

و من به آفتاب سلامی دیگر داد م و از  گر ما و نو ر و عشق که دست نو ازش بر سر م می کشید ند سپاسگذاری کر د م چرا نا امید بو د م ؟ این سو الی بو  د که تنها در آن لحظه  می تو انستم حس کنم  آیا ز ند گی من چو ن غو طه و ر خو ر د ن در در یای به جستجو ی آفتاب نبو د ؟ من همان گو نه که در آب در یا خو د را مخفی از نو ر و گر ما کر د ه بو د م در د نیای ز ند گی هم همین گو نه عمل نمی کنم ؟آیا با آن غو طه و ر ی خو د را از امید و ایمان و عشق محر و م نکر د ه بو د م ؟اگر آن صدا نمی آمد آیا طلو ع آفتاب را می دید م ؟آیا این طلو ع آفتاب همان صد ا باز گشت دو بار ه من به دنیای شاد کامی نبو د ؟ عاشقی که غمگین است آیا صد ای آمدن آفتاب عشق را می شنو د ؟ نه این را آن صبح در یایئی و شاید آفتابی فهمیدم  نگر یستن طلو ع از د اخل در یا یعنی امید و ایمان و عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:5  توسط تورج عاطف  | 

در دو مین شب مر داد تهران با بار ان ز یبائی پذیر ائی شد بار انی که به و اقع در لطاقت طبعش خلافی نیست و هر کسی را به گو نه ای متحو ل می کند و به شکو فائی می ر ساند که این شکو فه ها با تو جه به ذ ات هر کد ام از ما به گو نه ای نمو دار می شو د به قو ل سعد ی

باران که درلطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله ر و ید و در شو ر ه زار بو م و خس

و این گو نه است که هر کد ام تر نمی در این باران که نه پاییز ی است و نه بهار ی بلکه از نو ع خاص و بی همتا تابستانی است می کنیم  اگر دلد اده باشیم  دلهایمان پر از لاله های ر نگی عشق می شو د و اگر ... مهم نیست به غیر از عاشق  چه باشیم که آن بو د ن نیست

باران تابستانی این ر و ز ها عشق را به یاد من می آو ر د کمیاب و لی همچنان ز یبا به گو نه ای که تمام  سو ختن از تابش آفتاب را می شو ر د چو ن عشق که دل سو ختگی ها را تنها مر حم است  و هر و قت بیاید  میز بان خو بی بر ای آن باید باشیم  در ز یر بار ان قد م می ز د م و تر نم می کر د م از هر شاعر ی به شاعر دیگر و از هر شعر ی به شعر دیگر از هر آهنگی به آهنگ دیگر  سیر می کر د م و همه ناله عاشقانه ای بو د و شاید بهتر بگو یم .... نه همان ناله عاشقانه بو د و این گو نه بو د که این شب امر دادی را گذ ر اند م شبی که به تو صیه حافظ گو ش فر ا داد ه بو د م

حافظا عشق و صبو ر ی تا چند

ناله خو ش است بنال

و من تر نمی در شب بار انی امر داد ی تا صبح سو مین ر و ز ش نمو د م و..

عالم از ناله عشاق مباد ا خالی

که چه خوش و آهنگ و فر حبخش صد ائی دارد

آری دار د

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:21  توسط تورج عاطف  | 

چقدر  گو یند که تو ر ج ! چر ا این گو نه سخت می اند یشی و اینقدر فکر کن و اند یشه بی هو د ه می کنی ! جالب است فکر کر د ن هم حالا مو ر دی بر ای ایراد گر فتن شده است و لی به خیام استناد می کنند

خیام اگر باد ه پر ستی خوش باش

با ماه ر خی اگر نشستی خوش باش

چو ن عاقبت جهان ما نیستی است

انگار نیستی چو هستی است خوش باش

 و گو ئی هستی بر ایشان هر معنائی دارد  بر ای من و امثال من هم باید داشته باشد اما هستی گو نه دگری بر ای ناخداد تو ر ج است مایه شاد کامی و خو شد لی من هم آن  گو نه است  که حافظ گفته است

مایه خو شد لی آنجا است که دلدار آنجا است

می کنم جهد که خو د را مگر آنجا فکنم

و حالا این گو نه است که تمامی شبهای محو مهتابم معنی دارد تمامی فر اخو انی هائی که به ستارگان بهر ر ساند ن فر یاد غم آلو د هجر م  می کنم معنی دار د تمامی خیر ه نگر یستم به در یا باز هم معنی دارد استشمام عطر یاس سفید باغچه معنی دارد  تفال  و معاشقه با دیو ان حافظ معنی دار د و گفتگو ی بی محابا با مو لانا معنی دار د  ز یرا که او می گو ید مان

پیش حق آتش همیشه در قیام

همچو ن عاشق ر و ز و شب پیچان مد ام

عاشقی که پیچان مد ام است و به دنبال جائی بر ای فر یاد و ر یختن اشک از و ر ای د ل به سو گ نشسته از هجرش می گر دد

این گو نه خو شم و گله یاران مر ا نمی ر نجاند که مایه خو شد لی آنجا است که دلد ار آنجاست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط تورج عاطف  | 

لب در یا نشسته بو د م به در یا می نگر یستم خیلی د لم می خو است در در یا غو طه و ر شوم اما د چار تو همی به اسم تر س شد ه بو د م از حافظ شنید ه بو دم

شب تار یک و بیم مو ج چنین گر د ابی حایل

کجا دانند حال ما سبکبالان ساحل ها

اما فر ض کنم که در این ساحل نشسته ام آیا سبک بالم؟ آیا این خیال ر احت به لذ ت غو طه ور ی در آب می ار ز د ؟ نه زند گی بی ر یسک آرام است اما آرامشی چو ن آرامش مر داب و باز تصمیم گر فتم به در یا ر و م و باز حافظ مانع شد!

بس آسان می نمو د او ل غم د ر یا به بو ی سو د

غلط کر د م که یک طو فان به صد گو هر نیارزد

و باز صبر کر د م و به و سو سه غو طه ور اند یشید م و گفتم ر و م یا نه ؟ سکو ن و آرامش مر گ گو نه و یا ز ند گی و هجان و بی دلی ؟

نه نتو انستن د ر یا دل شد م

آه خنک آب مرا ز و د قانع کر د که غو طه و ر ی بسیار بهتر از سکو ن است

بیاییم بی دل به در یای عشق بز نیم

بز نیم بر صف ر ند ان هر چه باد ا باد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:45  توسط تورج عاطف  |