|
|
|
|
|
” خو ب گو ش کن و کائنات با تو با نشانه ها سخن خو اهند گفت ” سالها پیش این جمله را خو اند م و سعی کر د م که از حر فها و اتفاقها به آسانی نگذر م چو ن هر کدام در سهائی دار د که می تو اند ز ند گی مرا به گو نه ای دیگر ر قم ز ند و این گو نه بو د که و قتی صبح با اند کی غم از خو اب بیدار شد م و به عاد ت هر رو ز با خیام دیدار ی در ر باعیاتش کر د م و این شعر آمد قد ر ی به فکر ر فتم شعر دلداده نیشاپو ری این بو د تا کی غم این خو ر م که دار م یا نه و ین عمر به خو ش دلی گذار م یا نه پر کن قدح باده که معلو م نیست که این د م که فر و بر م بر آر م یا نه آر ی خیام هم به گو نه ای ملامت از غم و از بین ر فتن عمر می کر د این نشانه را با دیده منت نگاه کر دم و به سمت تخت خو اب د ختر م آیلی ر فتم چشمهای فر شته عشقم بسته بو د نمی دانم شاید فر شته عشق او را صدا ز د و با لبهائی خندان گفت ” سلام بابائی” و این را نشانه دیگر ی از شاد ی امر و ز دیدم غر ق کار های ر وز انه شد م یک صبحانه دو نفر با عشق من و آیلی خو ر دیم و بعد به دنبال کار ها ر فتم سعی کر د م بیشتر لبخند بز نم و از آخر ین ر و ز بهار ی لذت ببر م اما داستان نشانه ها تمام نشد و قتی نگاهی به ایمیل ها کر د م دید م گله ای دو ست عز یز ی کر ده بو د که” چرا از غم می نو یسی ؟” چرا سیر رو شنفکر ی ایران همو اره به سمت غم گرایش دارد ؟” این دو ست مهر بانم لطف کر ده بو د مرا هم در این سیر قرار داده بو د اما باید بگو یم به هر دو سخن این مهر بان بانو اند کی خر ده گر فتم و بر ای تو ضیحی هر چند مختصر با این شعر از یک بانو ر و شنفکر و متر قی چو ن ز نده یاد فر و غ فر خزاد آغاز می کنم آه ای ز ند گی منم که هنو ز با همه پو چی از تو لبر یز م نه بفکر م که ر شته پار ه کنم و نه بر آنم که از تو بگر یز م آر ی من هم که از سالهای دو ر عاشق او و شعر هایش بو د م هر گز نخو استم غم و دلتنگی و افسر د گی را تبلیغ کنم شعار من ایمان و امید و عشق بو ده و هست سه کتاب نو شتم که هر سه از عشق و امید و صد البته ایمان سخن می گو ید در کتاب او لم این جمله را بسط داد م ” اگر عشق عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است” در کتاب دو م آر ز و کر د م که هنر و خر د و عشق خو ار نشو د و در آخرین کتابم از ایز د مهر بان خو استم که ستیه شو م نا امیدی و بی عشقی و ناامیدی بر ایران عز یز م گستر ه نشو د آری بانو مهر بان ! من نیز چو ن شما اعتقاد دار م که باید شاد ز یست و پر امید و صد البته پر عشق ز ندگی کر د من بعنو ان یک پد ر نگرانی شما ماد ر مهر بان در مو ر د آینده فر ز ند تان را در ک کر د م که نو شتم بر ای د ختر م آیلی میراثی چو ن کتابهایم نمی گذار م کتابهائی که سعی کر د م از امید و عشق و ایمان بگو یم آر ی من اگر خشمگینم از بی دلی ها است اگر غمگین می شو م از نا امید ی ها است که بر دلها نشسته است و اگر از عشق می نو یسم چو ن به شاد ی و امید که فر ز ندان عشق و ثمر ه های عشق هستند ایمان دار م و باید باز از حافظ گو یم از سخن عشق ندیدم خو شتر یادگاری در این گنبد دوار بماند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:30 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
ر سید خبر که ”آن مر د هم بمر د “ به همین ساد گی باو ر ش بر ایم مشکل بو د مر دی که خیلی شو ر داشت شاید شو ر او از جنس عشق و عر فان نبو د اما شو ر ز ندگی بو د شو ر بر ای بهتر اند و ختن و بر ای افز و د ن صفر های حساب بانکی و… مهم انگیز ه های او نبو د مهم این بو د که دل بستگی داشت و به دنبال ز یستن بو د او ر فت و قتی که به مر گ او فکر می کنم به سالهای نه چندان دو ر با ز گشتم جائی که بسیار ی از کار های او را نمی پسندیدم من مر دی از جنس بازار نبو د م اما باید در میان بازار ی ها و داستان ر یال و دلار و جنس و ….. ز ند گی می کر د م بسیار ی از کار ها را نمی پسندیدم دلم می خو است ر فاقت بیشتر از اینها ار ز ش داشته باشد دو ست داشتم سفره ای باز بر ای همه باشد دو ست داشتم اگر او میلیار د می بر د آن پیر مر د آبدار چی یک صد هزار ی حداقل ببر د جنگیدیم و لی نشد و از هم جدا شدیم دو ر ا دو ر از او خبر داشتم تا این که به ناگاه خبر ر سید ” که خو اجه بمر د …..” افسو س خو ر د م نه بر ای ر فتن او که همه ر و ز ی خو اهیم ر فت اما دو ست داشتم با عشق می ر فت دو ست داشتم با ر حم و عطو فت می ر فت دو ست داشتم فقط حسر ت بد ر قه راه او نمی کر د م دو ست داشتم اشک هجران او از گو نه هایم می ر یخت به خو د م اند یشید م و به آن شعر عطار یک دم ضایع مکن گر د لت شیدا نیست که باقی عمر بها پیدا نیست بر استی باقی عمر مان کی خو اهد بو د ؟این باقی عمر را چه خو اهیم کرد باو ر کنیم که جز عشق هیچ سر مایه ای به آن دنیا نخو اهیم بر د در کتاب عطیه بر تر نو شته پایو لو کو ئیلو از قو ل پتر س مقد س عنو ان شده است که در جهان دیگر از عشق و ر زی ما خو اهند پر سید زر تشت هم از نیک بو د ن در کر دار و پندار و گفتار نیک گفته است و شاید عشق تنها سوژه ای است که در تمام آیین ها از او بعنو ان سر مایهاز آن سخن می رانند بیاییم به خو د آییم بیاییم غفلت نکنیم از شهر هجران عشق شهر دگری بسازیم این دل ر میده را ر ها کنیم از زنجیر چو ن آن گو نه خو اجه عاشق می گو ید دل ر می ر سید خبر که ”آن مر د هم بمر د “ به همین ساد گی باو ر ش بر ایم مشکل بو د مر دی که خیلی شو ر داشت شاید شو ر او از جنس عشق و عر فان نبو د اما شو ر ز ندگی بو د شو ر بر ای بهتر اند و ختن و بر ای افز و د ن صفر های حساب بانکی و… مهم انگیز ه های او نبو د مهم این بو د که دل بستگی داشت و به دنبال ز یستن بو د او ر فت و قتی که به مر گ او فکر می کنم به سالهای نه چندان دو ر با ز گشتم جائی که بسیار ی از کار های او را نمی پسندیدم من مر دی از جنس بازار نبو د م اما باید در میان بازار ی ها و داستان ر یال و دلار و جنس و ….. ز ند گی می کر د م بسیار ی از کار ها را نمی پسندیدم دلم می خو است ر فاقت بیشتر از اینها ار ز ش داشته باشد دو ست داشتم سفره ای باز بر ای همه باشد دو ست داشتم اگر او میلیار د می بر د آن پیر مر د آبدار چی یک صد هزار ی حداقل ببر د جنگیدیم و لی نشد و از هم جدا شدیم دو ر ا دو ر از او خبر داشتم تا این که به ناگاه خبر ر سید ” که خو اجه بمر د …..” افسو س خو ر د م نه بر ای ر فتن او که همه ر و ز ی خو اهیم ر فت اما دو ست داشتم با عشق می ر فت دو ست داشتم با ر حم و عطو فت می ر فت دو ست داشتم فقط حسر ت بد ر قه راه او نمی کر د م دو ست داشتم اشک هجران او از گو نه هایم می ر یخت به خو د م اند یشید م و به آن شعر عطار یک دم ضایع مکن گر د لت شیدا نیست که باقی عمر بها پیدا نیست بر استی باقی عمر مان کی خو اهد بو د ؟این باقی عمر را چه خو اهیم کرد باو ر کنیم که جز عشق هیچ سر مایه ای به آن دنیا نخو اهیم بر د در کتاب عطیه بر تر نو شته پایو لو کو ئیلو از قو ل پتر س مقد س عنو ان شده است که در جهان دیگر از عشق و ر زی ما خو اهند پر سید زر تشت هم از نیک بو د ن در کر دار و پندار و گفتار نیک گفته است و شاید عشق تنها سوژه ای است که در تمام آیین ها از او بعنو ان سر مایهاز آن سخن می رانند بیاییم به خو د آییم بیاییم غفلت نکنیم از شهر هجران عشق شهر دگری بسازیم این دل ر میده را ر ها کنیم از زنجیر چو ن آن گو نه خو اجه عاشق می گو ید دل ر میده ما را که پیش می گیرد خبر دهید به مجنو ن خسته از زنجیر ز نجیر های تر س و خو د خو اهی و نفر ت و… باز کنیم عاشق باشیم همین امر و ز تا لحظه ای که ز نده ایم باشد که چنین باشد تفالی به حافظ ز د م که خو اجه نیز با من هم سخن شد این چنین حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امر و ز به فر دا فکنم ده ما را که پیش می گیرد خبر دهید به مجنو ن خسته از زنجیر ز نجیر های تر س و خو د خو اهی و نفر ت و… باز کنیم عاشق باشیم همین امر و ز تا لحظه ای که ز نده ایم باشد که چنین باشد تفالی به حافظ ز د م که خو اجه نیز با من هم سخن شد این چنین حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امر و ز به فر دا فکنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:25 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دیر و ز که ز لز له آمد نا خو د آگاه یا د این شعر حافظ افتادم
شهر خالی است ز عشاق بو د کز طر فی مر دی از خو یش بر و ن آید و کار ی بکند گفتم حالا ز مانی است که از خو یش تنها و نا امید و پر غم خو د بر و ن آییم بر استی می تو اند این ز لز له که ار مغان طبیعت است اند کی ما را به خو د آو ر د و به گو نه ای ز لز له ای بر و جو د بی عشقمان بز ند ؟ می تو اند ما را به خو د آو ر د که ز ند گی خیلی کو تاه است و این کو تاه بو د ن آن آنقدر است که جائی بر ای تر س و نفر ت و فر ار از عشق باقی نمی گذار د آیا اند یشیدیم که شاید این ز لز له می تو انست خیلی چیز ها را ظاهر ی تغییر د هد آیا نمی تو اند این ز لز له نشانه ای بر ای تغییر با طن همه ما باشد تغییر داد ن افکار و اند یشه های سیاهی که تنها ما را از ذ ات عشق دو ر می ساز د آیا نمی تو اند ما را به افسانه عشق و حقیقت نز دیک ساز د آن افسانه ای که خیام این گو نه ما را متو جه آن می کند آنان که محیط اهل فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ر ه ز ین شب تار یک نبر دند بیر و ن گفتند فسانه ای و در خو اب شدن آیا نمی تو انیم از شب تار یک تر س و نفرت و بی عشقی بیر و ن آییم ؟ ز ند گی خیلی کو تاه است این قلبی که امر و ز بر ایمان می ز ند نمی تو اند بر ای یار بز ند ؟ اصلا نباید این گو نه باشد به قو ل عطار ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست که باقی عمر بها پیدا نیست و قتی زلز له آمد این را حس نکر دید که باقی عمر معلو م نیست و یک د م نباید بی عشق بو د ؟ آیا نباید جغد نا امیدی و خرابه های تنهائی را ر ها کنیم ؟ نباید با تمام و جو د ز ند گی کر د به عشق شقایقهائی که سهراب گفت تا شقایق هست ز ندگی باید کر د و یا چو ن فر و غ که می گفت ای ز ند گی با تمام پو چی باز از تو لبر یز م باید ز نده بو د همان گو نه چو ن ز نده رو د فر و غ فر خزاد ز نده مثل ز نده ر و د که یک ر و ز ز نده بو د ز نده باشیم و عشق بو ر زیم ز ند گی را در عر ض آن ببینیم عرضی که با عشق و مهر عر یض است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:22 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
بسیار ی از ما داستان شو ر و اراد ت مو لانا به شمس تبر یز ی را شنیده ایم شمس که در ظاهر د ر و یشی ژو لیده و مسن بو د به سر اغ بزر گ مر د شهر قو نیه ر فت و او را دگر گو ن کر د از داستان نخستین بر خو ر د این دو حکایتها باقی است یکی از آنها این است که شمس کتابهای مو لانا را به داخل آبی می افکند و و قتی مو لانا از او می پر سد چرا این کار را می کنی ؟ می گو ید مگر اینها چه هستند ؟ مو لانا می گو ید اینها ” قال ” هستند و شمس و قتی کتابها را از آب بیر و ن می آو ر د ودر حالیکه هیچکدام تر نبو د ند مو لانا می پر سد این چگو نه است ؟ شمس می گو ید این ” حال ” است ما بر و ن را ننگر یم و قال را ما در و ن را بنگر یم و حال را و یا حکایت دیگر ی گفته اند که شمس به کتابها ی مو لانا اشاره می کند و می پر سد اینها چیست ؟ و مو لانا می گو ید ” تو ندانی ” و و قتی کتابها بلافاصله آتش می گیر ند مو لانا این بار می پر سد این چیست ؟ شمس می گو ید” این را تو ندانی” اما حکایت جالبی که شاید کمتر شنیده باشید حکایت دلباختن شمس تبر یز ی به کیمیا خاتو ن است آر ی شمس هم دلباخته می شو د تا همه مد عیان امر و ز تقسیم بند ی عشق ز مینی و آسمانی بدانند بزرگ مر دانی چو ن شمس تبر یز ی و مو لانا و حافظ و عطار هم دلباخته می شدند و اد عای نفی عشق ز مینی را افتخار نمی دانستند !! شمس عاشق می شو د او در عشق خو د چند نکته را به مو لانا می گو ید او می گو ید 1/عشق و قتی همه چیز انسان نیست هیچ چیز نیست 2/ در عشق که همه چیز او ست اگر غر قه نشو د هنو ز ” خو د ” باقی است 3/ در عشق که ” خو د ” باقی ماند عشق نیست هو س است بر استی این سه جمله مخلص کلام عشق و ر ز ی نیست؟اگر فکر کنیم که عاشقیم باید این گو نه باشیم داستان عشق شمس تمام ناشد نی است دو ران عشق شمس و کیمیا خاتو ن یک سال بیشتر طو ل نمی کشد و کیمیا خاتو ن در اثر بیمار ی از دنیا می ر و د ر فتن کیمیا خاتو ن از این دنیا پر کینه شمس را مجنو ن می کند و بد و ن خداحافظی قو نیه را تر ک می کند و هیچ کس از او خبر ی بد ست نمی آو ر د تا ز مان مر گش که مو لانا از استاد خبر دار می شو د در هجران عشق شمس تبر یز ی و شاید هم در هجران عشق کیمیا خاتو ن بر ای شمس تبر یزی مو لانا این گو نه می سر اید مال ر فت و ز و ر رفت و نام ر فت بر من از عشقت بسی ناکام ر فت آری عشق و ر زان این گو نه هستند عشق بو ر زیم که دو لت عشق ور زان همو اره باقی است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
یک رو ز ز بند عالم آزاد نیم یک دم ز دن از و جو د خو د دلشاد نیم شاگر دی ر و ز گار کر د م بسیار در کار جهان هنو ر استاد نیم راست می گفت کار جهان را نمی تو ان ار ز یابی کر د ر و ز ی همه چیز خو ب است و تو بهتر ین هستی و مر د عشق و محبت و ر و ز دیگر به گو نه دیگر نو اخته می شو ی و شاید به همین دلیل بو د که حکیم نیشاپو ر دنیا را محلی بر ای مستی عاشقانه دانسته است آنگاه که می گو ید خیام اگر ز باده مستی خو ش باش با ماه ر خی اگر نشستی خو ش باش چو ن عاقبت جهان ما نیستی است انگار نیستی چو هستی است خو ش باش راستی نیستی چیست ؟ هستی کدام است ؟ هستی همان جو هر عشق است ز یبائی است و مهر است و نیستی همان بی دلانی هستند که خو ن به دل هستی خو اهان می کنند و عجیب است که همو اره می بینیم این بی دلان و خالق نیستی چگو نه آو ار غم را به دل هستی می انداز ند و عشق و عاشقی را دشمن هستند و به قو ل عطار خاطر اهل فضل را ر نجیده می ساز ند گر کار فلک به عد ل سنجیده بو دی احو ال فلک جمله پسندیده بدی ور عدل بدی به کار ها در گر دو ن کی خاطر اهل فضل ر نجیده بو دی و شاید به همین دلیل بو د ه که خیام درد مند می گو ید افلاک جز غم نیفزایند دگر ننهند به جا تا نر بایند دگر ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه می کشیم نایند دگر راست می گو ئی خیام از دهر می کشیم این دل پر در د می کشد از بیداد ز مانه و لی باید عاشق ز یست و عاشق مر د آن گو نه که خو د عطار مر د چو ن اعتقاد داشت بهشت چه رو ی ز مین و چه هر جائی تنها با عشاق بهشت می شو د می خو ردن گر د نیکو ان گر دیدن به که به ز ر ق زاهدی و ر زیدن گر عاشق و مست دو ز خی خو اهد بو د پس ر و ی بهشت کس نخو اهد دیدن آر ی دو ز خ با عاشق و مست عشق خو ش است و بهشت بی عشق جهنمی بیش نیست این گو نه فکر نمی کنید؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 15:27 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
او ر و ز او ل این گو نه شر و ع کر د
یک شاخه گل نستر ن و صد نصرانی ما را ز سر بر یده می تر سانی ما گر ز سر بر یده می تر سیدیم در مجلس و عظ در و یشان نمی ر قصیدیم و این گو نه بی محابا آمد و بی محابا به آتش کشید و این نامه خداحافظی من به او ست سلام خو استم این نامه را هم با سلام آغاز کنم که خو د نو عی خداحافظی است با تو که فقط در د را بر ای خو د ت در د دانستی و درد دیگران و خصو صا من مهم نبو د باز ز دی بد جو ر هم ز دی گفته بو دی قلمم پر در د شده است آر ی پر در د شده است اگر دردی بر ای تو داشته است بر ای من صد در د داشته است به قو ل حافظ ز ین آتش نهفته که در سینه من است خو ر شید شعله ای است که در آسمان گر فت مرا خو ب نواختی گو ئی مرا به ز ندگیت راه داد ی که بنو از ی حر فهائی که ز دی هم چندان مرا متعجب نکر د ز یرا می دانستم که خصلت ناخدا بو دن این است که این گو نه از سو ی شما و بسیار ی نو اخته شو د تو اگر سو ختی مرا خاکستر هم پیدا نیست نمی تو انی حتی حدس هم بز نی که سو ختن خاکستر های و جو د چیست من این را چشیده ام گفته ای سر د ت هست من از انجماد ر و ح و ر و انم آتشقشان شده ام باو ر نمی تو انی بکنی که چگو نه کسی از بی رحمی و بی تو جهی و به سلاخ کشیده شد ن ر و حش از شد ت انجماد آتشفاشن می شو د نمی تو انی حد س بز نی از فر و غ گفته ای تو بی فر و غی ؟ اگر تو بی فر و غی من در او ج تار یکی ها هستم نه و نه حتی تصو ر ش هم نمی تو انی بکنی الهه جان باو ر کن نمی تو انی تصو ر کنی که چگو نه تار یکی بی تو جهی و شکسته شد ن ر و حم را با تمام و جو د حس کر د م به دنبال عشق بو دم من نقاش کو ر ی هستم که به دنبال ر نگ آمیز ی تابلو ئی بو د که کشیده است می تو انی یک نقاش کو ر را مجسم کنی ؟ آری من همان نقاش کو ر م نقاشی که بی محابا خو د را به ر نگ کشیدن تابلو ر نگی عشقش به این و ر و آن و ر می کو بد من همان نقاشی هستم که چشمهایش تنها سیاهی می بیند و لی داش پر رنگ است قر مز و ز ر د به دلش و سفیدی به ذ هن و ر حش اما حیف که فقط کور م یک کو ر بی در د !! مرا بی در د خو اندی ؟ من بی در د هستم ؟ چه کسی بی در د است ؟ همه در د دار یم اما ز ند گی پر در د است اگر با چشم پر در د آن را بنگر یم البته این را شعار گو نه نگفتم و می دانم این گو نه متهم خو اهم شد تو می گو یی اد عائی ند اشتی ؟ نامه ها وحر فها و کتابت گو اه اد عاهها تو است اسم آن را راحت امر و ز مز خر ف می نامی اما من با آنها ز یستم عشق را نمی تو ان معنی کر د ؟ آر ی اما بی تو جهی و تر س را می تو ان معنی کر د ؟ تو گفتی د ختر کی هستی اسیر در د بابا نان آو ر د نه این گو نه نیست می تو انست این گو نه نباشد من که عر شه ز ند گی خو د را تنها بر ای تو خالی کر د م زندگی من ار زش آن نان پدری پر از طعنه را نداشت؟بار ها چر ا غهایم را به هر راهی به تو نشان داد م که بر ای تو سو سو می ز ند و لی بی تو جه بو دی گفته بو د ی از سو ز ان د یگر نمی خو اهی بکشی ؟جمله ای را سالها پیش به من از قو ل اشو گفتی ” گذ شته حتی ار ز ش بخاطر سپر دن هم ندارد ” اما تو می خو اهی با “تو هم “آر ی تو هم به گذ شته و آینده آن را خر اب کنی که مو فق شدی تو با توهم به آینده جو جو ها و ر فتار های این دو فر شته کو چک و بها داد ن با آن هم فقسی های سابق که تمام شده اند به شر طی که باو ر کنی ز ندگی کنی تو اگر او کشیدی من هم کشید م از خیلی ها کشید م بخاطر تو هم کشیدم از همان بابائی که نان خو د را به خو ن دل تو آعشته می کند از همان ماد ر ی که بی محابا به من ناسز ا گفت از همان پسر لو س از جواد قناد می گو یم که بی دلیل نام مر دانه دارد و از این ز ن که بی محابا به من تاخت و از تو که در این میان فقط مرا با عنو ان شو هر سابق او سنجیدی؟ تو همه تو ر ج را ر یختی بیر و ن و ناخدا را نقض کر دی آر ی نقض کر دی و قتی فقط شد م” شو هر سابق سو ز ان” آر ی تو ناخدا را نقض کر دی تو همه چیز او را مدتها است که به دو ر ریختی ر و حش و قلبش و و عشقش… در دو ر دست چیز ی منتظر من نیست من دل و ر و حم را همانجا که کشتی تو ایستاد گذاشتم و حالا به این امید ز ند گی می کنم که ناخدا و قطب نما بر ای دیگران باشم قطب نما یک نقاش کور بر ای آنها شاید فایده داشته باشد و … باز افسو س ترا به خدای عشق می سپر م امید که متهم به شعار گر ائی و بی در دی نشو م |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:38 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
غمگین بو د دلش از نامرادیها خو ن بو د د نیا را به یک بار ه دو ن و پست دید د لش را شکسته بو د ند می گفت نا خدا ! بخدا همه چیز ماد ی شده است هیچ کس نه به عشق و نه به دل و نه به شیدائی اهمیت می دهد کجاست کسی که از حافظ یاد کند ؟ عطار ی را بیشتر از حکیم عمر خیام می شناسد کیست که چو ن مو لانا بگو ید یک دست جام باد ه و یک دست ز لف یار ر قص چنین میدانم را آر زو ست اشک می ر یخت و پر خاش کنان به من گفت ناخدا مگر نمی گفتی حافظ این گو نه پند مان داده است و فا و عهد نکو باشد ار بیامو ز ی و گر نه هر کس بینی ستمگر ی داند پس چرا هیچ کس دلش به این حر فها نیست ؟ همه مد عی هستند همه از مال و ر یا و ستم بد می گو یند و لی پای میدان عمل ر یا کنند چو ن آن مز و ر ی که حافظ را فر سو ده کر ده بو د و این را تر نم کر د ریای زاهد سالس دل ما فر سود قدحی بیاور و مر همی بنه بر این دل ر یش پس بر ای دل ر یش من مر هم کجاست؟ گفتم غصه نخو ر بر ای یافتن یار باید به جستجو ر فت این گو هر زیبا را آسان نمی تو ان یافت مدعی بسیار ند آنها را ر ها کن به قو ل حافظ با مد عی نگو یید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیر د در رنج خو د پر ستی به دنبال عشق باش گفتن عشق خیلی آسان است آنقدر شاعر و نو یسنده و نقاش و خطیب از عشق گفتند و نو شته اند و ر سم کر ده اند ولی دل عاشق نداشتند قلب پر مهر نداشتند شجاعت نداشتند به دنبال مال و جاه و منصب بو ده اند و به دنبال فتنه گر ی چو ن آن گو نه که مو لانا گفت علم و مال و منصب و جاه و قر آن فتنه آر د بر دل بی گو هران به دنبال گو هر باش به دنبال اصالت باش بدنبال شجاعت باش به دنبال مر غ دانا باش!! خندید و پر سید ناخدا مر غ دانا چیست؟ دیو ان خو اجه را باز کر د م و این گو نه خو اندم به خلق و لطف تو ان کر د صید اهل نظر که به دام و دانه نگیر ند مر غ دانا مر غ دانا همان است که به دنبال تز و یر نیست به دنبال شعار نیست تر سو نیست و بی و جو د نیست او گو هر دارد و معر فت دار د و شجاعت دار د عشقش را نمی فر و شد دل شکستن مر د م بر ایش آسان نیست فرافکنی نمی کند سعی نمی کند ستمها ئی که به عشق داده را حقیر نماید و... آری به دنبال مر غ دانا و گو هر وعشق باش او ر فت دنیای خو د را پیدا کند دنیائی با گو هر ان و اصیلان و عاشقان شما هم به دنبال این دنیا هستید؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:22 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر ک سر انجام نو ر عشق را یافت او دل را گر و نهاد و جان را و اسطه کر د تا سر انجام خالق عشق به اوعطیه بر تر را هدیه نمو د هدیه بر تر نو ر عشق بو د که بر و جو دش جاری شد حال او نو ر عشق را داشت و می خو است بداند که نو ر عشق خو د از چه تشکیل یافته است نو ر عشق را به منشو ر شعو ر تاباند و این نه( 9 ر نگ را مشاهده کر د 1/بر دبار ی او لین ر نگ بر د بار ی بو د عاشقان هستند که بر دبار ند به قو ل حافظ صبر نگین گو هر ی است که حق ر ها نکند به دست اهر یمنی 2/مهر بانی این عجیب نبود که یکی از ر نگهای عشق باید مهر و محبت باشد 3/سخاو ت در عشق باید بخشید این نو ر می گفت که عشق حساد ت نمی شناسد عشق فقط می بخشد در عشق جاد ه دو طر فه و یک طر فه ندار یم هر مسیر یاست بر ای یار و به سو ی قلب او ست 4/فر و تنی و قتی من و تو تبدیل به " ما" شدیم مگر غر و ر می تو اند در کلبه عشق سکنی گز یند ؟ 5/ظرافت در عشق باید ظر یف بو د منظو ر م از ظر افت اطو ار ناپسندیده نیست باید با تمام و جو د ظر یف اندیشید و عمل کرد بی اد عا بو د صاف بو د بارانی بو د و آفتابی شد!! 6/ تسلیم این یکی از مهمتر ین ر نگهای عشق است و قتی عشق می آید دیگر جنگی نیست آنجا همه به دنبال صلح و تسلیم هستند تسلیم بر ای بقا" ما" 7/ تسامح و قتی جنگ نباشد و قتی " من " و " تو " نیست و قتی همه چیز " ما" شد پس خشمی هم باقی نمی ماند 8/معصو میت در عشق همه چیز پاک است هیچ سو ظنی و جو د ند ارد همیشه لیو ان پر است همه جا ر نگارنگ است حتی سیاهی هم ر نگی است سیاه و جو د دارد و لی سیاهی در عشق غیر ممکن است 9/ صداقت در عشق است که با ز ی " بر نده با بر نده " و " بازنده با باز نده" وجو د دارد آنجا یا هر دو می بر یم یا هر دو می باز یم از ناراحتی هم ناراحت و از شاد ی هم شاد می شو یم جالب است منشو ر عشق با هر منشو ر ی فر ق دار د منشو ر عشق 9 رنگ و نه 7 ر نگ می دهد در عشق همه چیز فر ق می کند پسر ک خو شحال شد حالا می دانست چرا این گو نه مرار ت کشیده است فهمید عشق یعنی همه چیز شما هم به دنبال آن نو ر عشق می ر و ید ؟ صمیمانه بر ایتان د عا می کنیم " در بر گر فته از کتاب عطیه بر تر نو شته پایو لو کو ئیلو " |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:27 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب با دو ستی صحبت کر د م خسته بو د خسته از بد دید ن ها از پلید دید ن ها و اند یشد ن ها او به گو نه ای خسته بو د که خو د را به جشن تنهائی د عو ت می کر د او دیگر امیدی بر ای عشق نمی یافت او قاطعانه دل از این دنیا و مر دمان بی دلش بر داشته بو د می گفت هر جا که می نگر م فقط حر فهای شیر ین است و عد ه های تو خالی و پو چ و اد علهای ماو ر ائی و اعمال ز مینی او از خیانت می گفت از بی مهر ی می نالید از ز مینی هائی که مد عیان ماو ر ائی هستند می گفت و چقدر تلخ می گفت او می گفت و من که در مقام دلدار ی داد ن او بو د م باید سکو ت می کر د م ز یرا می دانستم اگر در آن حال ر شته سخن باز کنم از دل خو نین من هم جز تلخی بیر و ن نمی آمد و او نیز متر صد این بو د که من سخن بگو یم تا تمامی آن دلشکستگی های خو د ش را بر سر من فر و بر یز د شاید هم حق داشت او می دانست که من قلبی بر ای شکسته شدن دار م او هم قصه های من را می دانست او هم می دانست که من هم خو نین جگر م اما سعی می کنم خو نین د ل باشم نه خو نین چشم دو ست دار م دل سو خته باشم و نه آتش ز بان دو ست دار م از عشق ووفا و د عای خیر بر ای معشو قی که خو نین چگر م کر ده و می کند بگو یم و نه از نفر ت و نفر ین که این را سز او ار دشمن هم نمی دانم چه بر سد که یار را با آن شلاق ز نم حر فهایش را ز د و من هم بعد از سکو ت گفتم حال می خو اهی خار ی به پایش ر و د ؟ خندید می دانستم این قدر تهو ر ند ارد که خو استار چشم ز خمی بر ای یار باشد از او خو استم ببخشد از او خو استم آر زو ی خو شبختی بکند بر ای آن یار بی مهر از او خو استم که از ایز د و خالق عشق بخو اهد که تمامی تر سها شاهد محبو بش را از او بگیر د جایش به او عشق دهد از او خو استم سیاه نبیند که در عشق فقط سپیدی است از او خو استم که او را دو ست داشته باشد و ر ای آن که او چه می کند از او خو استم به کلماتی چو ن " عشق یک طر فه " و " انتقام " و " نفر ت " نیاندیشد و از او خو استم سخن اهل دل را گو ش کند پر سید کد ام سخن ؟ از حافظ این گو نه بر ایش گفتم چو بشنو ی سخن اهل دل مگو خطا ست سخن شناس نه ای جانا خطا اینجاست سر م به دنیا و عقبی فر و نمی آید تبار ک الله باز این فتنه ها که بر سر ماست و او آرام ر فت در سکو ت ر فت می دانستم سکو تش نیاید جدی می گر فتم مصداق او این گو نه بو د در اندر و ن من خسته دل ندانم کیست که من خمو شم او در فغان و غو غا است اما غو غای د ل او د ر آن دل شب از نفر ت نبو د از بخشش بو د |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:0 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی گفت “فکر می کر دم با وجو د شما کسی تنها نمی شو د ولی اشتباه کر دم” نمی دانم از کجا این نتیجه را گر فته اید اما مهم نیست دنیا را می تو ان بد و ن تو ر ج عاطف هم دید و صد البته ز یباتر هم خو اهد بو د اما خو استم نکته ای بگو یم چرا بر ای تنها نماند ن به دستاو یزی سست چو ن تو ر ج عاطف متو سل شده ای ؟ همه ما افکار متفاو تی دار یم بر ای همه ما و اژه هائی چو ن ز ند گی و عشق و د و ستی تنها نبو د ن می تو اند فر ق داشته باشد اما دو ست من چرا بر ای یافتن این و اژه ها نیاز به تو ر ج عاطف بو د ؟ تو ر ج عاطف هیچ کس نیست که بخو اهد ترا از تنهائی در آو ر د آد مها باید با تنهائی هم بساز ند اگر قر ار باشد یار و ر فیق و د و ستی نباشد همان تنهائی بهتر است و این داستان در مو ر د تو ر ج عاطف هم صد ق می کند و اگر فکر کر دی با من هم و بی من احساس تنهائی می کنید پس خو د تو ر ج عاطف اشتباه نیست شاید آن تصو یر ی که نسبت به تو ر ج عاطف داشتید اشتباه بو د من اگر عشق می گو یم اگر از یار گفتم اگر از نفی هر چه طینت بد و نفر ت و حساد ت گفتم اگر از خر د اند یشی و شاید بی اند یشی سخن می گو یم بخاطر این است که مسافر راهمان را بشناسیم این راه که نام ز ند گی را به آن می دهیم به دنبال یار بگر دیم و در افسو نش شناو ر باشیم تفالی به حافظ میزنم این شعر را به تو و از ز بان شیو ا حافظ می گو یم من تر ک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم صد بار تو به کر د م و دیگر نمی کنم با غ بهشت و سایه طو بی و قصر حو ر با خاک کو ی دو ست بر ابر نمی کنم خاک کو ی دو ست تو مهم است ناز نین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:47 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش بو د دختر ی دا می شناختم که سعی داشت در اجتماع به گو نه ای دیگر بیاند یشید و این اندیشیدن خو د انگیز ه ای بو د که مرا و اد اشت تا به یار یش بر و م د ختر ک بسیار عجو ل و نا پخته بو د شاید نا پختگی او از آن بو د که فکر می کر د پخته شده ا ست در گر دش ر و ز گار سعی کر د م در کنار در س فو تبال و نو شتن از این جادو ی مستطیل سبز در سهای ز یستن را هم به او بگو یم عجب تلاش بی هو د ه ای !! ز یرا هر کس خو د باید ز یستن را بیامو ز د از او در مو ر د صداقت گفتم از بزر گ اند یشی گفتم از عشق گفتم از فر و غ فر خز اد و حافظ و مو لانا و عطار گفتم سعی کر د م نفر ت را به دو ر انداز د و عشق را جانشین کند سعی کر د م او ر ا که در اجتماع مر دانه و ر زشی نو یسان بسی غر یبه بو د چو ن جنس دیگر ی داشت را حمایت کنم سعی کر د م او راتشو یق کنم علی ر غم این که نا پخته و تا حد ز یاد ی بی منطق و یکنو اخت می نگاشت در کو ر ه راههای ز ند گی به او گفتم که بپذیر د که نفر ت و حساد ت و کو ته بینی چو ن تیر ی است که خو د بر خو یشتن می ز ند اما…. او نخو است او نه عشق ر ا خو است و نه فر هنگ و نه انسانیت را او راه دیگر ی بر گز ید او خو است همر نگ جماعت دیگر شو د او خو است با حسد و کو ته بینی و نفر ت پختگی خو د را اثبات کند او در و اد ی بی دانشی خو د را علامه دانست و خو د قاضی شد و با ابزار حسد همه را متهم کر د و از ر و ی نا آگاهی رای داد او ز ندگی را این گو نه دید قلم را بهر تخر یب و تخطئه دیگران به کار بر د آر ی او دیگر آن د ختر کو چو لو نبو د او کو چک ماند و از یاد بر د که مو لانا می گو ید چو ن قلم بر دست غدار فتاد لاجر م منصو ر بر دار فتاد امر و ز او بجای قلم پو یا و خلاق و با دانش و شیو ا قلم غدار ی بر داشته است قلمی که جو هر ش مر گ انسانیت و شر ف و افترا است و این گو نه است که می گو یم بد ر و د دختر کو چو لو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:4 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش با صدای دلنشین مایکل بو لتو ن آشنا شد م مایکل بو لتو ن از جمله خو اننده هائی بو د که تنها از عشق (LOVE SONG)می خو اند و از این ر و سالها با صدای او خاطر ه های شیر ینی داشتم دیشب به یکی از آهنگهای معر و ف او (DONT MAKE ME WAIT FOR LOVE)که با همیار ی کنی جی مو ز یسین و یکی از نابغه های جهان مو سیقی که ساکسیفو ن را عالی می نو ازد اجرا شده بود گو ش می داد م این آهنگ که تر جمه آن ” مجبو ر م نکن منتظر عشق باشم ” است مرا به شدت تحت تاثیر داد بر استی چه کسی می تو اند جلو ی عاشق بو د ن و با عشق ز یستن را بگیر د فر ض کنیم صنم ما به ما بی مهر ی کند چه باک عشق که نمر ده است اگر حساد ت و بغض و کینه و تر س و کو ته بینی مانع ر سیدن شما به صنم شد بی تامل عشق بو ر زیم عشق به تمام مو جو دات خدای خالق عشق که او خو د عشق است اگر معشو ق نخو است ما را باز عشق بو ر ز یم بر ای صنمی که قدر عشق را بداند به طبیعت عشق را هد یه دهید به انتظار نشینید همین الان به اطراف نگاه کن پر از عو امل عشق و ر ز ی دو ر و اطراف تو است همان طو ر که بر ای من دیشب بو د به آیلی دختر م نگاه می کر د م که چه شیر ین به خو اب ر فته بو د بو سه ای بر گو نه هایش ز د م و لبخنی بر لبانش نشست این عشق نیست ؟ به گلدان گل سر و ناز م نگاه کر د م و بر ای او هم انرژی مثبت فر ستادم بر گهای سبزش در تار یکی هم در خشان شد این عشق نیست ؟پسرکی در کو چه مطابق هر شب بر ایم ساز می ز د و باز هم همان آهنگ …. به او کمی مهر نشان داد م خندید این عشق نیست؟ به بالکن ر فتم به آسمان نگاه کر د م به در ختان نگاه کر د م و به دنیای ز یبا اطرافمان بو ی اطلسی که خو د م کاشته بو د م فضا را پر کر ده بو د با لذ ت از این نفحه ر و ز های بهاری ر یه ها را پر کر د چه لذت بخش بود این عشق نیست ؟ سکو ت دلپذیر ی بو د و هر از چند گاهی صدای می آمد نگاه کر د م و تنها عشق دیدیم آری عشق هست هر چند اگر معشو ق بی مهر ی کند این و اقعیت را مایکل بو لتو ن و کنی جی اجرا کر ده اند اما طبیعت و دنیای ما بی و قفه آن را می نو ازد نو ای ” مجبو ر م نکن منتظر عشق بمانم” عشق بو ر ز عشق |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 13:58 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
تا به حا ل چند بار نامهر بانی دیده اید؟ تا به چند مر تبه و عده عشق داده اند و بی مهر ی کر ده اند ؟ رو ز ها و شبها ئی بو ده است که قو ل و قرار گذاشته اید و بعد به یک بار همه را ز یر پایش گذاشت و یا یک عذر خو اهی از سر تکلیف کر ده و یا اگر خیلی بی مهر بو د ه گفته خو ب مگر چه شده است ؟یک مدت با هم بو دیم و حالا نیستیم اصلا حر ف باد هوا است و یا این که عشق و عاشقی کیلو ئی چنده! ؟ظراستی چقدر سو ختی فقط این حر ف راشنیدی ؟ چقدر اشک ر یختی ؟ چقدر به ز مین و ز مان خرده گر فتی ؟ شاید هم خو استی انتقام بگیر ی و لی می پر سم از کی ؟از آن که عشقت بو ده و شاید هم هنو ز هست و ممکن است همیشه باشد ؟ مگر دلت می آید به آن که قلبت را داد ی آسیب بر سد ؟ حالا گیر یم آن قلب با دلیل و بی دلیل و ر و ی ضعف و یا وحشت تکه تکه آن یار نامهر بان کر ده است اما تو باید چکار کنی ؟ باید بسو زانی ؟اگر او معنای عشق را نفهمیده است اگر دو ست دار د در خرابه های پر ظلمت تر س و تهدید ز ند گی کند تو هم باید دیار سبز پر عشق را رها کنی ؟ نه اگر یک گذر به حافظ کنید می فهمید این گو نه نباید با عشقت ر فتار کنید حافظ می گو ید وفا و عهد نکو باشدار بیامو زی و گر نه هر که تو بینی ستمگر ی داند می گو یم ستمگر ی نکن نه با یار و نه با خو دت ! شر و ع نکن نتیجه گیری کر دن و آن را تعمیم داد ن اگر یار ت ضعیف بو د که نتو انست هم پای تو عشق و ر ز د بر ایش آر ز و کن ر و ز ی بتو اند معنی عشق را بفهمد عشق باز ی شیو ه ر ندان بلاکش است دل در یائی داشتن دل پر عشق داشتن دل همه کس نیست اشتباه نکنید انسان با دل عاشق یعنی دلی که با خدا است به این دنیا می آید و لی به قو ل اشو عار ف معر و ف هند شهامت می خو اهد تا بتو انی عاشق باشی و عشق را بپذیر ی و عشق را بدهی این شهامت یعنی متفاو ت بو د ن با آنچه دیگران هستند یعنی آر زو نز دیک شدن به مر دانی چو ن مو لانا و حافظ و عطار و منصو ر حلاج چرا از زنها نگو یم ز نهائی چو ن فر و غ فر خزاد شاید بد ببینی شاید بگو یند دل نباز آخر ضرر می کنی این قاعده این باز ی است به قو ل حافظ گفتم ز مهر ورزان ر سم و فا بیامو ز گفتا ز ماه رو یان این کار کمتر آید این عیب نیست ماه رو باید دلش هم آفتابی باشد اگر نبو د ر ها کن او را شاید ظلمت را دو ست دارد اما تو نبابد دنیای ظلمانی او را تار یک تر کنی که و جو د خو د ت هم ظلمات می گیر د فقط از مهر بگو ما قصه سکندر و دارا را نخو انده ایم از ما بجز حکایت مهر ووفا مپر س |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:17 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
باز با فر و غ گذ ر اند م و شبی را در کنار بانو ی عشق و اد بیات ایران گفت و گو کر د م با اذن از حضر ت حافظ به نیت عشق باز کر د م دیو ان فر و غ را و این گو نه آمد
عشقی به من بده که مرا ساز د همچو ن فر شتگان بهشت تو یاری به من ده که در او بینم یک گو شه از صفای سر شت تو و قتی دو بار ه چشمها را بستم از دل خو د گفتم و تو کل و اصرار بر عاشقی را باز خو استم این گو نه جو ابم داد دل نیست این دل که به من دادی در خو ن طپیده آه ر هایش کن یا خالی از هوی و هو س دارش یا پای بند مهر و و فایش کن .... تصو یر یار آمد و باز به یاد او باز گشو د م ای ستار ه ها چه شد در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مر د ؟ ای ستار ه ها چه شد بر لبان او آخر آن نو ای گر م عاشقانه مر د ؟ ........ و باز به یاد او گشو د م ر فته است و مهر ش از دلم نمی ر و د ای ستار ه ها چه شد که او مرا نخو است ای ستار ه ها ستار ه ها و ستار ه ها پس دیار عاشقان جاو دان کجاست؟ اما پشیمان نیستم و همچنان به او فکر کر د م و باز این گو نه فر و غ جو ابم داد من ترادر تو جستجو کر دم نه در آن خو ابهای ر و یائی در دو دست تو سخت کاویدم پر شد م و پر شدم ز زیبائی آی می تو ان جز به عشقم نگاهی غیر عشق داشت؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
می گو ید
گفتم غم تو دار م گفتا غمت سر آید خو استم این بار از ز بان حال خو د گو یم که ز بان قاصر است ر نگ و ر و ی ما خو د شاهد این خو نین دل است اما می گو یم کاش قدر بد انیم آن لحظه هائی که من و تو ما شدیم آن لحظه که بی و جو د هم نی ز یستیم و نی شدیم کاش به دنبال هم بو د یم و نه به دنبال غم هجر کاش در پر سش احو ال هم تا کهکشانها یار می شدیم
آری باز دلم را غمکده هجر پر کر د اما خدا را شاکر م که اگر معشو ق ر فت عشق ماند و می ماند کاش قدر این عشق را می دانست کاش هیچگاه این گو نه نشو د که مصداقش را در این شعر می خو انید تا که بو دیم بو دیم کس کشت مارا غم بی هم نفس تا که ر فتیم همه یار شدند تا که مر دیم همه بیدار شدند قدر آینه بدانیم مادام که هست زه در آن لحظه که افتاد شکست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:49 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
تا آنجا که می دانم در جهان ما بسیاری تنها نصیحت می کنند و در این میان بسیاری هستند که تنها قضاو ت می کنند و در هر لحظه که هستی بسیاری به شما ایراد می گیر ند که " ای فلان تو باید این گونه باشی" یا " پسر یا شاید هم د ختر این مسیر اشتباه است " یا " سری که در د نمی کند چرا دستمال ببندی " یا " عاشقی و عشق فقط در کتاب های قصه است "( آه که چقدر این جمله را من در جو اب دلدادگی هایم شنیدم ) و... اما نمی ر نجم می دانم که تنها راه حقیقی در د نیا عشق است و عشق پس عشقت را عشقه به هر شکلی که باشد
به قو ل اشو در عشق است که می تو ان انسان را انسان نامید در این صبح ز یبای بهاری شعری از عطار خو اند م که آن را به تمامی کو ر د لانی که عشق را لایق قصه ها می دانند و دو ست دار ند تنها ز ند گی با آرامش که مر گی است به چاشنی نفس کشیدن ! تقدیم می کنم باشد که عشق را عشق باشند می خو ر د ن و گر د نیکو ان گر دیدن به زآنکه به ز ر ق زاهدی و ر زیدن گر عاشق و مست دو ز خی باشد پس ر وی بهشت کس نخو اهد دیدن راست می گو ید خیام بهشت که بی عشاق ساکن دیگر ی ندارد مگر بهشت ر وی ز مین را عشق نمی ساز د ؟اگر می گو یید نه تو صیه می کنم از جهنم " من " بیر و ن آیید که بد جهنمی است ناز نین |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 15:49 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
شب بو د و تار یک و سکو تی به و سعت تنهائی و من این بار مر دی بو د م در آستانه فصلی گر م ! عجب این همه تفاو ت با آن نغمه جاو دان فر و غ فر خز اد این منم زنی تنهادر آستانه فصلی سر د و این گو نه بو د که با دیو ان فر و غ ز مز مه ای عاشقانه ای در آمیختم او می گفت کسی مرا به آفتاب معر فی نخو اهد کر د کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخو اهد بر د پر و از را بخاطر بسپار پر نده مر دنی است و… و من می گفتم کسی نشانی آفتاب را در بز م مهر همراه نمی بر د ترا به مهمانی به کل جهان هستی دعو ت می کنم که با تو جشن آغاز خو اهد شد جر م من این بو د که پر و از شاپر ک را دو ست دار م او ر فت مرا در هجران ر ها کر د و چو ن پر نده مر دنی شدم و…. و این داستان ادامه یافت تا به این شعر پر در دش ر سیدم بیا ای مر د ای مو جو د خو د خو اه بیا بگشایدر های قفس را اگر عمر ی به ز ندانم کشیدی ر ها کن دیگر این یک نفس را و… و من گفتم فر و غ عزیز مو جو د خو د خو اه در گر و مر د و ز ن نیست هر آن کس که دل ند ار د اهل ز یستن نیست من نتو انم یاررا به ز ندان کشم که دل بستن و به بند کشیدن هم قسم نیست آه فر و غ تو چقدر تنهائی و من چه پر امید به تو می نگر م و به این جهان اطرافمان همان جهان بی تفا وتی ها که تو به تصو یر می کشی من از جهان بی تفاو تی فکر ها وحر فها و صداها می آیم و این جهان به لانه ماران مانند است و این جهان پر از صدای حر کت پاهای مر دمی است که همچنان که ترا می بو سند در ذ هن خو د طناب دار ترا می بافند آری من هم از جهان بی تفاو تی ها به ستو ه آمده اند من هم چو ن تو سو ختم و می سو ز م و آیا خو اهم سو خت بانو ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 15:2 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
جمله ای است منتسب به ز ر تشت که گفتنش خالی از لطف نیست
" خو ر شید باش که اگر خو استی بر کسی نتابی نتو انی " در دلی از دو ستی میشندیم که از جفای مه ر وی یار می گفت گله می کر د و با حر فهایم ساکت نمی شد و قتی به او می گفتم حاشا که از جو ر و جفای تو بنالم بیداد لطیفان همه از لطفست و کر امت اخم می کر د و می گفت ناخدا ! عاقل شو و قتی می گفتم بحر یست بحر عشق هیچش کرانه نیست آنجا جز آن که سر بسپار ند چاره نیست باز گفت تو ر ج !عاقل باش و قتی گفتم تا شد م حلقه به گو ش در میخانه عشق هر د م آید غمی از نو مبار ک باد م پسر!یک خو ر د ه عاقل شو چاره نبو د او می خو است معامله کند او نمی دانست در مکتب عشق جای تجار ت نیست باید ببخشی باید به یار ببخشی و لی این را دیو انگی می دانست و به همین د لیل این شعر را به او گفتم و ر فتم و ر ای مذهب دیو انگی ز ما مطلب که شیخ مذ هب ما عاقلی گنه دانست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 17:35 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
و قتی که چشمها از حاد ثه عشق تر شو د آنگاه دیگر اشک تلخی و جو د ندارد همه اشکها اشک شادی است
و قتی که گوش صدای او ر ابشنو د دیگر هیچ صدا ئی نیست آنگاه یاد شعر ز یبای فر و غ ز ند گی می افتم "تنها صدای است که باقی می ماند " و قتی مشامم به عطر حضو ر او آشنا شو د آنگاه تمام گلهای خو شبو د نیا را به مهمانی حضو ر عشقم د عو ت کر ده ام و قتی با او سخن می گو یم آنگاه لبها نیست که حر ف می ز ند آنجا نه لب هست و نه صدا تنها او است که تو ان سخن گفتن را به من می دهد و سخن تنها از عشق با عشق می گو ید و قتی او را لمس می کنم آنگاه دنیا می ایستد دیگر هیچ آر زو ئی نمی ماند آنگاه حسر ت نمی ماند دیگر هیچ نمی خو اهم هیچ و قتی او باشد من نیز خو اهم بود که بی او من نیستم هیچ نیست با او ست که همه دو باره همه می شو م با او ست که مر داب دو باره در یا می شو د جنگل سو خته و جو د دو باره در ختانش نفس می کشند و عز م آسمان نیلگو ن می کنند که با سبزی خو د ندای عشق سر دهند و اگر شاپر ک باشد نا خدا می خندد و دو باره لنگر انگیز ه را می کشد و عز م در یای ز ند گی را می کند آری بانو با "تو" فقط ناخدا دیگر سنگی نیست دو باره ناخدا در یائی می شو د و بی تو و با تو "من " نیستم که و جو دم به "ما" است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:6 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
به قو ل آن عاشق بزر گ "اشو "ر ا می گو یم در عشق ز ند گی کنیم که انسان در عشق به او ج می ر سد که او ج انسانیت همان انشان عاشق است و شاید این گو نه هست که کمتر کسی به انسانیت و اقعی می ر سد ز یرا جر ات عاشق شد ن را ند ارد که عاشق شد ن یعنی تعهد یعنی پر و از کر د ن و یعنی آزادی و این اهد اف آنقدر بزر گ است که اهر یمن نفس و خو د پر ستی این اجاز ه را به همه نخو اهد داد به قو ل حافظ
در ر ه عشق و سو سه اهر من بسی است پیش آی و گو ش دل به پیغام سر وش کن بر هو شمند سلسه ننهاد د ست عشق خو اهی ز لف یار کشی تر ک هو ش کن حال با تو است که اگر شاخه نبات عشق را می خو اهی اگر خو اهی در در یای عشق غر ق شو ی سر و دل و جان گر و گذاری بخاطر لبخند او حتی اگر بی مهری نصیبت شو د حتی اگر یار از تو گر یز د حتی اگر خلاف و عده کند و حتی تو را به منجلاب فر امو شی و خاطر ات گذشته انداز د تو آمده ای که در در یای عشق غبار تن بشو ئی همان در یائی که حافظ می گو ید بحر یست بحر عشق و هیچش کرانه نیست آنجا جز آن که سر بسپاری چاره نیست آماده ای ؟آمده ای قلب خو نبار ت را آماده بی اعتنائی کنی ؟آمده ای فقط عشق ببخشی حتی اگر به تو هجر بخشد حتی اگر به تو جفا کند ؟آمده ای بگو ئی عشق یعنی دل داد ن به آن که دو ستش دار م و عاشقش شدم حتی اگر بی و فائی کر د آمده ای غم هجران را بکشی ؟آمده ای بگو ئی منم شهره شهر م به عشق و ر زیدن آر ی آماده ای ؟آماده ای هر چه از دست یار بنو شی ؟آماده ای تنها او را ببینی و به عشق شنیدن تر نم صدایش شبهای هجرت به صبح امید دیدار یار ر سانی ؟آتماد ه ای در کو ی او گدائی بر خسر وی هر اقلیم و دیار دیگری بر گز ینی ؟آمده ای که با تمام و جو د عشق را ز مز مه کنی که عشق را نتو ان به ز بان تنها گفتن که سخن عشق نه آن است که آید به ز بان ساقیا می ده و کو تاه کن این گفت و شنو د آری آماد ه ای ؟ بس بر خیز و پیاله را ز می عشق پر کن و فر یاد ز ن سلام ناز نین بانو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:13 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
تا شد م حلقه به گو ش در میخانه عشق هر د م آید غمی از نو مبار ک باد م چند ر وز پیش در میدان باز ی قر ن شاهد بو دیم آن عاشق آبی های تهران چگو نه عنان اختیار را از دست داده بو د و فر یاد و خشمش را بر سر آنانی که محبو بش را این گو نه ذلیل کر ده اند ز د یا آن پسر خو بی که به شو ق شاخه نبات جام می را عشق را سر کشیده بو د هنوز به مستی و صل نر فته در در یای غم ر فت او د لش بسیار غمگین و اما هو ای پر و از دار د هو ای پر واز به ملکو ت عشق اما کمی بی صبر است کمی دلتنگ و هر چند ناله به سحر می ز ند صدائی نمی شنود اما نمی داند که این ناله که بس ناله ای ار زشمند است به قو ل عطار یک جر عه می ز ملک کاووس به است از تخت قباد و ملکت طو س به است هر ناله که ر ندی به سحرگاه ز ند از طاعت ز اهد سالوش به است این ناله نشان از صفای دل دارد این یک و اقعیت است که در این و ادی که امر وز جهان ما نام گر فت نمی تو ان آرام عاشقی را یافت کر د که هر گز آرامش و عاشقی نبو ده و نیست اما در این دیار این گو نه عاشق کش جدالی است بس ناجو انمر دانه بین ر و زگار و عاشقی اما این را بگو ییم که آن که ر خسار ترا ر نگ گل و نسر ین داد صبر و آرام تو اند به من مسکین داد وار د دیار عشق شدی جائی که حافظ می گو ید گر چه حر یم عشق در گهی بس بالاتر از عقل است هر آن کس به آن ر سد که جان در آستین دار د باید صبو ر بو د باید غم نخو ر د غم عاشق شد ن و عاشق ماندن را نخو ر یم این یک شعار نیست باصبر می تو ان به گو هر عشق ر سید چو ن آن شعر ز یبا گو یند سنگ لعل شو د آری شو د اما به خو ن جگر شو د این دل ما که از بیداد ز مانه سنگی است می تو اند به جو هر صبر تبدیل به دلی عاشق شو د در این دیر باید صبو ر بود این یک شعار نیست این صبر می تو اند ما را به مستی عشق ر ساند بیاییم با تمام و جو د بخو اهیم که عاشق باشیم با تمام و جو د این کاری است بس سهمگین اما بسیار با ار زش می تو ان از دیار میرائی ها گر یخت می تو ان اصلاح نشد می تو ان همر نگ جماعت نشد می تو ان آن گو نه که فر و غ گفت جناز ه نماند و نشد می تو ان مست عشق شد گر چه مستی عشق خرابم کر د و لی تمام هستی من زآن خراب آباد است آری صبر و ایمان و امید همه بخاطر عشق ز کنج صو معه حافظ مجو گو هر عشق قدم بر و ن نه گر میل جستجو داری حالا میل جستجو دارید ؟ آر ز و می کنم عشق و عاشقی تمام نشو د عالم از ناله عشاق مبادا خالی که چو خوش آهنگ و فر حبخش صدائی دارد همو اره جاو ید بمانی صدای عشق |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:1 توسط تورج عاطف
|
|
||