|
|
|
|
|
ار دشیر دو ست بسیار خو بم بسیار ز نده است و ز ند گی می کند از آن آد مها است که خیلی دو ست دار م با تمام و جو د عاشق بشو د و آن عشق هم قدر ش را بداند ! پسری با احساس و دو ست داشتنی است از ار دشیر خیلی انتظار دار م و امیدو ار م ر و زی یکی از مو فق تر ین نو یسنده ها و ر و ز نامه نگاران و صد البته انسان و مهندس قابلی شو د ار دشیر خو است در یک بازی عاشقانه و ارد شو یم برای این کار قرار شد از پنج آر ز و و پنج تر سم بنو یسم از این ر و من هم این گو نه نو شتم از پنج تر سم می گو یم 1/ یکی از تر سهایم را پایو لو کو ئیلیو در ر ساله عشقش نو شته است او می گو ید بد تر ین چیزی برای یک انسان این است که در تنهائی و بی عشقی بمیر د من هم از دنیای که عشقی نداشته باشم و در بی عشقی و بی معشو قی ز ند گی کنم و بمیر م می تر سم 2/ تر س دو مم این است که ر و زی بر سد که دیگر ننو یسم دیگر در د لهایمان ر ا نخو اهم بگو یم دیگر قلمم مرا ار ضا نکند آنگاه کجا ببر م این دل سو خته را 3/ تر س سو مم این است که اسیر ر و زمر گی شو م سعی نکنم جز برای پو ل در آو ر دو و ندانم چه می کنم آنقدر در ز ند گی رو ز مره غر ق شو م که هیچ چیز را نبینم و نشنو م 4/ از بیمار ی و دوری عز یز انم می تر سم دو ست ند ار م خاری توی پای عزیزانم بر و د چه نز دیک دو ر م و چه دیگر عزیزان دلم 5/ از نابو دی کشو ر م می تر سم دو ست دار م همیشه ایران ز مینم آباد باشد چو ایران نباشد چه بکنم با این عشق حالا 5 تا آر ز و ئی که دار م 1/ او لین آر زو را از زبان حافظ می گو یم حافظ و صال می طلبد از ر ه دعا یا ر ب دعا خسته دلان مستجاب کن دو ست دار م تمام عاشقهای دنیا به عشقشان بر سند دو ست دار م عشق پیر و ز باشد و عاشق کشی دیگر نباشد 2/ آر زوی دو م که دار د این است که هیچ کس حسر ت از دست دادن ها را نخو ر د یعنی چه ؟ باز از ز بان حافظ گو یم امر و ز که در دست تو ام مر حمتی کن فر دا که شو م خاک چه سو د اشک و ندامت حاشا که من ز جو ر و جفا ی تو بنالم بیداد لطیفان همه ز لطفست و کرامت کاشکی همه قدر همدیگر را بدانیم کاش که هیچ کدام تیپ 4 رو ان شناسی نباشیم که سبز ه برایش از دو ر سبز تر است کاش که قدر همدیگر را عشقمان و دلدادگیهایمان و محبتها را بدانیم 3/ دو ست د اشتم فر و غ فر خز اد را از نز دیک می شناختم که می شناسم اما دو ست داشتم رو زگار بر می گشت من با فر و غ بو د م و از او می شنیدم دو ست داشتم در د هایم را به فر و غ می گفتم که می دانم که او می داند که چه بر من می گذر د دو ست داشتم از ز بان حافظ می گفتم هو ا خو اه تو ام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم نانو شته می خو انی 4/ دو ست داشتم با حافظ می ز یستم دوست داشتم با او حر ف بز نم تا او باو ر کن که چقدر در سهای استاد را اندو خته ام دو ست داشتم او به من بگو ید تا چقدر عاشقم دو ست داشتم کتابهایم را به او تقدیم می کر دم 5 / دو ست دار م با فر دوسی می خر امید م و در سهای و طن پر ستی را با او می آمو ختم ای کاش آر زو ها بسیار است اما دو ست دار م شما هم بگو ید در دل ها را |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:1 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
بیاییم به مکتب عشق بر و یم و این گو نه منطق را حاکم بر ز ند گی و دل کنیم در مکتب عشق این گو نه می اند یشند
در کلاس ر یاضی عشق هر گز یک بعلاو ه یک مساو ی دو نمی شو د در مکتب ر یاضی عشق یک بعلاو ه یک همیشه یکی و یگانگی است در کلاس شیمی عشق هیچو قت تجز یه ندار یم هر چه هست تر کیب است و جدا ناپذیری و توی جد و ل تناو بی تنها گاز ناد ر را قبو ل دارد که و فاداری می طلبد و آر زوی غیر را ندار د در کلاس فیز یک عشق همیشه احساسات ر وی نقط جوش است و چیز ی به اسم نقطه انجماد و جو د ندارد همیشه بر دار ها هم سو و هم راستا و هم جهت است و آینه دو فضای مابین دو عاشق است که تنها به معشو ق می نگر د و کانو ن تو جه ر و ی کانو ن است که تصو یر در بی نهایت معشو ق را می دهد در کلاس جغرافی عشق همیشه آب و هو ا آفتابی و مرکز جهان همان جائی است یار است خط استو ا و مر ز و کشو ر معنا ندارد هر چه هست با هم است و دو قطب حذف شده اند در کلاس تار یخ عشق تنها خو بی ها و دلداد گی ها مر و ر می شو د و بدی ها حفظ نمی شو د و دو ر ریخته می شو د در کلاس اد بیات عشق تنها از عشق می تو ان گفت بی و فائی و تنفر و دلگیری ... را کسی نه می خو اند و نه می نو یسد تنها ضمیر ی که صر ف می شو د ضمیر " ما" است در کلاس مثلثات تنها این اتحاد مثلثاتی را قبو ل دار د که سینو س به تو ان دو بعلاو ه کسینو س به تو ان را یک می داند در کلاس هندسه تنها دایر ه را دو ست دار د که یکی مر کز و دیگری به دو ر او می چر خد در مکتب عشق هر چه هست زیبائی و و فا است
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:17 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان دلداگی ها ر ا خو انده ایم و به یاد هجر آنها گر یستیم و بخاطر و صلشان خندیدیم که خندیدن ما از بهر ز یستن آنها بو د اگر بخو اهیم عشق و دلداد گی را از بین ببر یم چه خو اهد ماند ؟ بقو ل ناز نینی و جو دی در کتاب ز یبایش " تندیس ها هم اشک می ر یز ند" اگر از دنیا عشق را بگیر ید چه می ماند جز قبر ستانی پر از تنهائی و سکو ت و من می گو یم قبر ستان پر از سکو ت این ر و ز ها با فر یاد جناز ه هایش !! ساختار شکنی می کند و دیگر قبر ستانی نیست بلکه مکانی است بر ای دل شکنان و عاشق کشانی که می پندار ند می تو ان ز یست اگر عشق نباشد و چه خیال باطلی از قو ل حافظ گو یم
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی آنگه بر و که ر ستی از نیستی و هستی و من می گو یم اگر دل خالی از عشق باشد دیگر دل نیست دیگر هستی نیست تنها نیستی است و این نیستی است که ما را می تر ساند که به سمت هستی نر و یم عجیب است از نیستی می تر سیم و لی عشق را می کشیم تا هستی خو د را هم از دست دهیم می پرسم بد و ن عشق در و اد ی نیستی نیست که به هر دستاو یز ی برای فرار از تنهائی ها دست می ز نیم ؟ در نیستی و فر اق از عشق نیست که چو ن سر گشتگان دیار مو ت می گر دیم تا ز و د تر بمیر یم ؟ در گو شه نشینی دلهای عاشقمان نیست که خو د را چو ن عر و سک زنده یاد فر و غ فر خز اد می یابیم و با هر فشار هر ز ه دستی می گو یم "آه من چه خو شبختم " بیاییم ز ند گی کنیم بیاییم عشق بو ر ز یم بیاییم قدر آن قطره های اشکی از شو ق دیدار است بدانیم بیاییم آن حس دیدن لبخند شیر ین یار را هر رو ز و شب تجر به کنیم بیاییم آن صدای ز یبایش را بشنو یم بیاییم با او پر و از کنیم از دیار جناز ه ها بگذر یم باو ر کنیم که عشق همین جاست همین بغل ما کافی است قدر ش را بدانیم تا ز نده هستیم ز ند گی کنیم چو ن عطار که گو یدمان بر خیز و بیا بتا بر ای دل ما حل کن به جمال خو یش مشکل ما یک کو ز ه شر اب تا به هم نو ش کنیم زان پش که کو زه ها کنند از گل ما عشق می و ر ز م از بهر چشمهای تو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:2 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای را سپاس می گو یم خو د م هم نمی دانستم که اینقدر لطف دارد که به من این همه صبر بدهد خدای را ستایش می کنم که ابن گو نه عاشقم کر د به خدا عشق می و ر ز م که آنقدر لطف به من داشت که ببینم و بی تو جه نگذر م شکر ایز د را می کنم که فر صت شنیدن و خو اند ن و اندیشیدن را به من داد که و فاداری بیامو ز م و طعنه شو م و ر و حم را به اظطر اب نر سیدن به ناز نین و جو دی مچاله شو د و لی باز دست بر ندار م و شکر ش را گو یم که صبر و عشق را همچنان به من داد شکر خدارا گو یم که مو لانا و حافظ را همراه من در این ر و ز ها و شبهای یک سال گذشته کر د تا از آنها بیامو ز م که چگو نه به عشقم بیاندیشم و آن را بیاز مایم آگاه که مو لانا به من معنی نیایش را این گو ن آمو خت
در هوای عشق حق ر قصان شو د همچو ن قر ص بدر بی نقصان شو د آری در فضای عشق و ر زی است که خدا را بیش از هر ز مان نز دیک خو د می بینی و آن گو نه که ناملایمان را به هیچ می گیری و فقط سلامتی و جو د ناز نین عشقت را از خدا می خو اهی در فضای عشق است که سعی می کنی ببخشی که تو نمی بخشی چو ن بخشش کار تو نیست بخشش کار خدا است و لی تو اصلا نمی ر نجی که بخو اهی ببخشی آن گو نه حافظ یاد م داد و فا کنیم و ملامت کشیم و خو ش باشیم که در طر یقت ما کافریست ر نجیدن از کی باید بر نجم ؟ از یار ؟ نه از او نمی ر نجم تصو ر چشمهای سیاهش جز عشق هیچ احساسی به من نمی دهد پس ر نجیدن مال جای دیگر است شاید از دنیا می ر نجم و این ر نجی که به عاشقها می دهد اما چرا باید از دنیا تو قع دو ستی داشت مگر حافظ نصیحتم نکر د که مجو دو ستی عهد از جهان سست نهاد که این عجو ز هزار داماد است بگذر یم عاشقم و عاشق می مانم حالا چه خو ب که یار اندک نظری به ما انداز د منم شهره شهر م بعشق و ر زیدن منم کو دیدن نیالو د م به بد دیدن یار م دو ست دار م |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:32 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی ز و د قضاو ت می کنیم همه به عشق باو ر دار یم همه از دو ست داشتن و دو ست داشته شدن لذت می بر د همه دو ست دار یم که با و فا باشیم همه اعتقاد به بز رگتر ین ز یبائی ها یعنی عشق دار یم اما باز تر سان و لر زان از آن می گذ ر یم بعضی از ما و عده دیدار را به تاخیر می افکنیم گو ئی عشق چو ن لباس ز مستانی و تابستانی است که هر مو قع که احساس گر ما و سر ما کر دیم آن را به تن کنیم خیلی معتقدیم عشق و دل بستن یک طر ف ز ند گی است و بقیه ز ندگی نظیر کار و تحصیل و…طر ف دیگر ز ند گی است بعضی ها هم ناجو انمر دانه تر بر عشق ضر به می ز نیم جائی برای عشق در ز ند گی قائل نیستیم اما با این همه هیچکدام از ما قادر نیست ر ک و پو ست کنده بگو ید ” ای دنیا می دانم که برای عشق جائی نداری” و لی تو یک ر و ز بهاری و شاید هم تابستانی و یا مثل من تو ی یک ر و ز پاییزی نگاهمان خشک می ز ند و از حادثه عشق چشمهایمان تر می شود و آن و قت دل می د هی و آر زوی جداناپذیر ی تا آخر عمر می کنیم و چنین می شو د که حکایت آغاز می شو د اما چر خ غدار ر و ز گار حسو د است و نمی تو اند عاشقان را ببیند و ر و ز گار برایشان غم می فر ستدو عاشق کشی تکرار می شو د و صد حیف تکرار بقو ل حافظ تا شدم حلقه به دو ش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو مبار ک بادم و همین غم است که محک عشق و عشق ور زی می شو د و ر و ز گار را تار یک می کند و خیلی از ما کم می آو ر یم و دلمان می خواهد راحت شو یم و به آرامش بر سیم !! یکی نیست که بگو ید آرامش بدو ن عشقم که همان مر گ است !! اما من می گو یم آرامش نمی خو اهم تو ی این دنیا تنها و تنها عشق می خو اهم و عشق و اگر آرامش هم باشد کنار تو است ناز نین مگر حافظ نگفته است گر بر کنم دل از تو بر دار م از تو مهر آن مهربر که افکنم آن دل کجا بر م راستی ناز نین این دل کجا بر م؟ این مهر را جز تو بر قامت چه کسی براز نده است ؟ نه بی انصافی نکن جو ابش تو و فقط تو ئه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 14:39 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق فقط چند ر و ز او ل است ؟ ای بابا کی تا آخر عشق و عاشقی مانده است ؟ او لش داغه بعد که تب عشقش ! آمد پایین نگاهت نمی انداز د ؟ و.... لابد از این جمله ها و نظیر ش را خیلی شنیده اید من هم شنیده ام و خیلی به دنبال این ر فتم که چگو نه عشق را همو اره حفظ کنیم و دلمان را همو اره معطو ف به هم کنیم ؟ خیلی ها می گو یند اصلا این حر فها در قامو س عشقهای ز مینی نیست و فقط عشق الهی است که جاو دانه است اما من اصلا به تقسیم بندی عشق اعتقاد ندارم عشق همیشه عشق است زیاد نمی خو اهم که از بحثم دو ر شو م می خو اهیم همیشه عاشق بمو نیم این چند تا جمله را بخو انید شاید کمکمو ن کند
۱/گذشت داشته باشید همو اره گذشت داشته باشیم اگر عاشق هستیم باید بخشیدن را یاد بگیر یم نباید به دنبال مچ گیری باشیم و سعی داشته باشیم همو اره در داد گاه باشیم برای عشق و ر زیدن باید ببخشیم اگر افکار مان ر وی یک مسئله به تفاهم نر سید و به اختلاف ر سید ببخشیم هیچ مسئله ای مهم تر از یار آدم نیست چه اشکالی دارد که بعضی و قتها دلت را به درد آو ر د ؟ چه اشکالی دارد ناراحتت کند ؟ به خدا عشقت خیلی بزر گتر از این حر فها است ۲/ دو ستانه ر فتار کنید شاید از این جمله تعجب کنید مگر دو تا عاشق غیر دو ستانه بر خو ر د می کنند ؟ باید بگو ییم آگاهانه نه و گاهی او قات غیر دو ستانه به هم می پیچند چرا برای حل اختلاف داد بز نیم ؟ چرا باید به هم تهمت بز نیم ؟ چرا لیست اشتباههای همدیگر را در جیبهایمان باشد ؟ چرا یک لحظه دو ری از او را تحمل کنیم ؟ قهر و نفر ت و... نه دیگر تلخ هم نمی نو یسم حیف نیست ؟ ۳/ قانو ن نساز ید این قانو ن برای همه چیز اگر خو ب باشد بر ای عشق و ر زیدن خو ب نیست این جمله ها هیچگاه نگو ییم من می خو اهم که تو .... و یا من دستو ر می دهم که تو ... اگر می خو اهی با من باشی باید تو ..... اگر این کار را بکنی آنگاه من ....... نه قانو ن ساز ی نکنیم شما مر غهای یک آشیانه هستید نه شکار چی و شکار این نکته خیلی بدیهی گاهی او قات خیلی هم سخت فهمیده می شو د افسوس و... عشق قانو نهای دیگر هم دار د تا شما چقدر دیگر بخو اهید به آن اضافه کنید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:49 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
حضر ت حافظ می فر ماید
حاشا که از جو ر و جفای تو بنالم بی داد لطیفان همه از لطفست و کرامت و قتی عاشق باشی و قتی از ته دل او را بخو اهی دیگر بیداد معنی ندارد همه لطف و کرامت است اشتباه نکنید ر ئالیستی حر ف نمی ز نم اگر عاشق باشی دلت می خو اهد خاری به پای معشو ق بر و د ؟ اگر و اقعا عشقت همان عشق باشد می تو انی از او بر نجی و خدای نا کر ده لحظه ای بد او را بخو اهی ؟ میتو انی خدای ناکر ده سر شکستگی و بدتر از آن دلشکستگی او را بخو اهی ؟ اگر این گو نه باشد که عاشق نیستی اگر عشق همان عشق باشد که نباید هیچ چیزی جز عشق در آن باشد مگر مو لانا این گو نه عشق را برایمان تو صیف نکر ده است عشقهائی کز پی ر نگی بو د عشق نبو د عاقبت ننگی بو د چه ننگی بدتر از این که به هر رابطه ای عشق بنامی ؟ کی گفته که مخالف عشق همان تنفر است چه کسی می تو اند عاشق باشد بعد به یک باره متنفر شو د ؟که اگر این طو ر باشد که عشق نیست اصلا عاشقی برای همین سخت است اگر عاشقی باشی باید آماده باشی که آتش ز نند بر خر من پر و انه و جو دت همان طو ر که حافظ می گو ید آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خر من پرو انه ز دند و حالا به تو می گو یم شاپرک من ! پروانه و جو دم آتش ز ده به شعله عشق تو و حال که به سر ز مین عشق می ر وی از او بخو اه که صبر ی دهد مرا تا بتو انم این هجران را بیش از ژیش تحمل کنم از او تقاضا کن آرامش و سعادت را به تو دهد و نیز بخو اه که قلب بیمارم تحمل این عشق را داشته باشد من آماده ام و صبو ر و به دنبال تو تا لحظه ای که قلبم می تپد برای تو می تپد ناز نین و چه باک که لشگر غم به من تاز د زیرا حلقه به گو ش در میخانه عشقم و بس تا شد م حلقه به گو ش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو مبار ک بادا چرا باید بر نجم ؟ چرا باید نفر ین کنم ؟ و کیستم که ببخشم ؟آن که بخشنده است تو ئی که بخشیدی این دل تنگ مرا با نو ر جمالت سفر بخیر ناز نین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:38 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم مثل تمام داستانهای دنیا یکی بو د و یکی نبو د و غیر از خدا هیچ کس نبو د تو ی یک سر ز مین دو ر و شاید هم خیلی نز دیک پسری ماهی گیری ز ند گی می کر د این پسر د نیایش را تو یک ر و د خانه می دید دنیای او ماهیهای ر نگار نگی بو د ند که او ساعتها تماشایشان می کر د و داش نمی آمد آنها را شکار کند برای همین نه صبحانه می خو ر د و نه ناهار و تنها یک ماهی برای شام مادر پیرش می گر فت یک ر و ز پسر ک همین طو ر که تو ی ر و د خانه غر ق تماشای ماهی ها شده بو د تصو یر ی دید تصو یر د ختر کی که با سطل آبش از ر و د خانه آب بر می داشت و برای او لین بار تو ی ز ند گیش چشمهایش از ر و د خانه دو ر شد و به طرف ف دیگر نگاه کر د آر ی دختر ک آنجا ایستاده بو د و با چشمهای بادامیش لحظه ای که برای پسرک به انداز ه یک ابدیت بو د نگاهش کرد و این گو نه بو د که پسر ک دیگر ر و یای ماهی ها را نمی دید و یک ر و یا برایش ماند پسر ک هر رو ز به سمت ر و د خانه می ر فت و لی حو اسش به آن طر ف ر و د خانه بو د اما د ختر ک آن ر و ز نیامد پسر ک آن ر و ز ماهی نگر فت اما گر سنه نبو د خسته هم نبو د پسر ک سر گشته بو د فر دا هم پسر ک با تمام و جو د به سمت ر و د خانه ر فت اما باز هم غر و ب شد و خبر ی از د ختر ک نشد ر و ز ها گذشت و پسر ک هر رو ز بی ر مق تر شد کم کم دو ستانش متو جه او شد ند آنقدر او را سو ال پیچش کر دند تا سر انجام داستان دختر ک را گفت دو ستانش خندیدند و به او گفتند عاشق شده است پسر ک فهمید که اسم بیمار یش عاشقی است !! و هر که گر فتار آن شو د همه به او می خندد و از کنارش می گذر د پسر ک باز هم سر گشته بو د به دنبال دوای بیماری !عشق می گشت یکی می گفت برو آن طر ف ر و د خانه و د ختر ک را پیدا کن و با او حر ف بز ن پسر ک به آن طر ف رو د خانه ر فت و شر و ع کر دبه دنبال یافتن دختر ک و سر انجام د ختر ک را پید ا کر د د ختر ک خیلی عزیز بو د دختر کو چو لوی کد خدا بو د که رو ز ها دل پسر ک را ر بو ده بو د پسر ک پیش د ختر ک ر فت و تا خو است با او حر ف بز ند دختر ک گفت باید با بابا کد خدایش حر ف بز ند پسر ک در س دو م بیماری عشق را فهیمد برای این که بیماری عشق در مان شو د باید با بابای آن که عاشقشی حر ف بز نی !!پسر ک به دختر ک گفت به بابایش بگو ید فر دا می آید تا با او حر ف بز ند فر دا شد و پسر ک پیش پدر دختر ک ر فت و گفت عاشق د ختر ش شده است پدر د ختر ک پر سید چقدر پو ل دار د ؟ اینجا بو د که پسر ک سو مین در س از بیماری عشق را یاد گر فت هر که عاشق بشو د باید پو ل دار شو د و از آنجا که پسر ک نداشت کد خدا او راکتک زد و از خانه بیر و ن کر د پسر ک نالان به سمت خانه باز گشت و تب کر دو قتی حاش خو ب شد فهمید که د ختر ک با پسر کد خدای ده همسایه از دو اج کر ده است پسر ک خیلی ناراحت شدو دیگر به سمت ر و د خانه نر فت تا این که یکی از دو ستانش در س دیگری از عشق به او داد اگر عاشقش نمی تو انی بشو ی پس ازش متنفر شو ! پسر ک سعی کرد متنفر شو د به ر ود خانه ر فت و حالا خیلی ماهی می گر فت و خیلی بیشتر از احتیاجش ماهی می گر فت و آنها تکه تکه می کر د و دو ر می انداخت پسر ک دیگر آن پسر قبلی نبو د متنفر بو د پسر ک فهمید اگر عاشق نمی تو اند بشو د باید متنفر شو د و لی باز هم بیمار یش خو ب که نشد که هیچ بلکه بیماری های دیگر هم او را آزار دادند دیگر رو د خانه به او ماهی نمی داد دیگر مادر پیرش شبها به او لبخند نمی ز د دیگر دو ستانش متو جه حالش نمی شدند پسرک تنها شد تا این که توی یک رو ز خدا یک آد م و شاید هم یک فر شته سر راه او آمد و گفت علاج بیماری عشق همان عشق است پسر ک تعجب کر د این چه حر فیه ؟ او فهمید ه بو د که عاشقی یعنی مسخره کر دنش و با پدر د ختر ک وحر ف ز دن و پو ل داشتن و بعد متنفر شدن پس این دیگر چیه عاشق ماندن ؟ فر شته به او گفت همیشه عاشق باش اصلامهم نیست که قدر ش را می دانند یا نه ؟ اصلا اهمیتی ندارد که مسخره ات می کنند یا نه ؟ اصلا مهم نیست که د ختر ک ز ن پسر کد خدای همسایه شده است مهم این است که عاشق بمانی نه تنها به آن د ختر ک بلکه به همه دنیا به ر و د خانه به ماهی ها به مادر پیر ت و.. پسر ک که این حر فها را شنید آرام شد پسر ک دیگر ماهی ها را تکه تکه نمی کر دو برای ماد ر ش همان یک ماهی را می آو ر د پسر ک لبخند ز د ن را یا د گر فت پسر ک به ر و د خانه و جنگل و آد مها می خندید پسر ک آنقدر لبخند ز د تا دلش باز هم عاشقانه ز د دیگر عاشقی بیماری نبو د او می دانست هر چه بیشتر عاشق باشد بیشتر بر نده می شو د |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:1 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بو د یکی نبو د یک ر و ز یک پسر ؟ و نه شاید یک دختر ؟ اصلا چه فر قی می کند داستانها که خو شبختانه تا به امر و ز چو ن لباس و کفش و اتو بو س و ...ز نانه و مر دانه نشدند بهر حال یک ر و ز یک آد م دل شکسته از عشق چشمهایش را باز کر د و دید سیز ده رو ز از بهار گذشته و هنو ز بوی آن ر ا حس نکر ده است او حق داشت آخر دلش را شکسته بو دند و ز مان و مکان را یاد ش رفته بو د اصلا نمی دانست کی خو ر شید ی که این همه گر مایش را به عشقش نسبت داده بو د و هر رو ز صبح به دلدار گفته بو د سلام آفتاب ... آمده است و ر فته از خاطر بر ده بو د همین مهتابی که هر رو ز با آمدنش خبر پایان رو ز را خبر داده بو د ر و ز گاری با لبخند معشو قش مسابقه به یاد ماندنی تر را بازی کر د عاشق همه چیز را از دست داده بو د اگر عشق بر و د دیگر به چه باید می اندیشید ؟ بهر حال تو یک صبح سیز ده بدری از خو اب بیدار شد و یاد ش آمد ر و ز گاری مادر بزرگ مهر بان گفته بو د که تو ی سیز ده بدر باید نیت کنی و.... و؟ بقیه اش یادش نیامد و لی مهم نبو د مهم نیتش بو د شیطان بد جو ری و سو سه نفر ین کر دن را به جانش انداخته بو د مر تبا تکرار می کر د
درد عشقی کشیده ام که مپرس ز هر هجری چشیده ام که مپرس اما نمی تو انست ز یرا هر و قت عز مش جز م می کر د نفر ین کند یاد صو رت زیبایش و آن جفت چشم بادامی می افتاد آن که ترا ر نگ گل و نسر ین داد صبر و آرام تو اند به من مسکین داد باز صبر کرد دلش نمی آمد و سر انجام نیت کر د و این شعر را خو اند باز آی و دل تنگ مرا مو نس جان باش وین سو خته را محرم اسرار نهان باش و سبزه را گره ز د و حالا یادش آمد بقیه حر ف مادر بزرگ چی بو د نیت کن و آر زو خو شبختی کن خو شبختی بالاتر از رسیدن به او می تو انست و جو د داشته باشد ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:38 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر ک عاشق بو د سو ار تا کسی شد و به سمت میعاد گاه ر فت جائی که عر وس خیالش به او و عده دیدار داده بو د شاخه گلی سر خ در دستهای عر ق کر ده اش بو د و نگران از این که گر مای و جو دش آن ناز نین و جو د ر ز سر خ را پژمرده نساز د به میعاد گاه ر سید دو ان دو ان به آن نیمکت روان شد اما..... نبو د عشق آنجا نبو د تنها گل سر خی را بر جای گذاشته بو د گلی بامفهو می چنین " خداحافظ عشق" پسر ک غمگین باز گشت و با خو د عهدی ننگین تر از عهد نامه تر کمنچای و گلستان بست آن عهد نامه این بو د " دیگر عاشق نمی شو م " و بعد در ادامه فر یاد ز د عشق فقط در داستانها است !! اما پیام اشتباه بو د پسر ک چو ن خیلی از پسر ک های دیگر و دختر ک های! دیگر اشتباه بر داشت کر ده بو د عشق مال داستانها نیست داستانی که درو غ بگو ید که داستان نیست پسر ک بزر گ شد مر د جو انی شد که برای ادامه ز ند گی !! به فر نگستان ر فت او در ینگه دنیا باز به یاد آن بعد از ظهر غم انگیز خو د در نصف جهان افتاد و آن گل سر خ را به یاد آو ر د اما من که خو د را برادر او می دانم و او را داداش خو دم این گو نه برایش می نو یسم
پسر خو ب ! فقط بخاطر این که پیام ممکن است هر گز در یافت نشو د مفهو مش این نیست که ار زش ار سال ندارد باو ر کن عشق ار زش دارد عشق مو هبتی است که به تو داده می شو د و تو هم باید بدهی به او تا در رشد کر دن در عشق یار یش دهی مهم این نیست که می تر سند که در عشق ز یست کنند آنهائی که از عشق می تر سند هر گز عشق را نشناختند آنهائی که عشق را به تمسخر می گیر ند حافظ و مو لانا و سهراب سپهری و فر و غ عزیز و.....را مسخره می کنند آیا می تو ان آنها را مسخره کر د ؟آنهائی که از عشق گفتند از خو د عشق گفتند نه عشق خیالی چو ن یک نگاه و عاشقی و یا پدیده دگماتیسمی که عشق را ز مینی نمی داند پسر خو بم دیگر این گو نه عهد نبند اصلا چرا به تو بگو یم به شما تمام دختر کها و پسر کها می گو یم عشق بو ر زید دنیای پو چ بی خیالی را رها کنید از آنهائی که دل شکستن را هنر می دانند پر هیز کنید آنهائی که عشق را طبقه بندی می کنند را رها کنید نخست حرف پیر حافظ را گو ش کنید نخست مو عظه پیر صحبت این حر ف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید رها کنید و بهاری شو ید به همین ساد گی دلداده باشیم و تنها از عشق گو ییم و عشق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 13:42 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار آمد و چو ن دیگر بهاران همه نیت کر ده ایم که به نو عی دیگر ز ند گی کنیم و شاید چو ن فر و غ فر خزاد عزیز تو لدی دیگر داشته باشیم هر سال این نو ید را می دهیم و بعضی و قتها مو فق می شو یم و بسیار ی و قتها نا امید می شو یم اما من به گو نه ای دیگر سال را شر و ع کر دم در شب سال تحو یل دنیائی با حافظ شیر ین سخن داشتم سال ۱۳۸۵ سال سختی برایم بو د سختی برایم همیشه مو هبتی بو ده است چو ن هر چه سخت تر می شو د من نیز سخت تر می شو م اما سال ۱۳۸۵ سال سختی از بعد باو ر هایم بو د در این سال به معنای و اقعی از ریا ر نج کشیدم به معنای و اقعی از فر یب ز خم خو ر دم در این سال به تمسخر گر فتنم را به چشم دیدم و.... بگذر یم از آن گذشتم با خو دم عهد کر دم به گو نه ای دیگر بیاند یشم و خاطر ات تلخ را به ر و د خانه گذر ز مان سپر دم و گذاشتم که بر و د سعی کر دم و می کنم که دیگر به او فکر نکنم سعی کر دم به تلخی فکر نکنم و سعی کردم که به گو نه دیگر بیاندیشیم آری عشق برایم همچنان ز یبا است عشق برایم چو ن چشمه جو شانی سر تاسر از حیات و جنب و جو ش هست آن را نگه می دار م و لی قبای آن را بر هر پیکر ینمی دو ز م سعی می کنم به گو نه ای دیگر عشق بو ر زم و به دنبال یار ی بگر دم که یار باشد یار چو ن کو ه استو ار و چو ن چشمه ز لال و چو ن جنگلی سبز سر تاسر از صفا و صمیمیت و شاید در یک جمله به دنبال بهار باشم بهاری به و سعت تمامی ز ند گیم آری سلام بر تو بهار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 13:1 توسط تورج عاطف
|
|
||