|
|
|
|
|
فیلم " بو دا کو چک" بار دیگر مرا به فکر بر د بو دا که از در د و ر نج انسانهای دیگر به ر نج افتاد شاهز اده بو دن خو د را از یاد بر د و راهی شد راهی کسی بو د که به سمت نجات و ر هائی می ر و د او ۶ سال در جنگلها سکو ت کر د و سر انجام با یک جمله هنر مند از خو اب بر خو است هنر مند کسی بجز یک نو از نده نبو د که به شاگر دش می گفت نه چنان بر سیم سخت بنو از که پاره شو د و نه چنان سهل که صدایش در نیاید و این گو نه بو د که بو دا به راز بزر گی ر سید و آن تعاد ل بو د و این گو نه بو د که لبخند دختر کی در کنار ر و د خانه را دید و کاسه چو بی او را گر فت بو د ا که مار عظیم الجثه را ندید و لی لبخند دختر ک را دید آری او عشق را دید او عشق را همان عشق دید آن را قطعه قطعه نکر د و نام های عجیب چو ن عشق الهی و عشق انسانی و عشق ز مینی و عشق آسمانی به آن نداد اگر عشق همان عشق باشد چه حاجت که ز یاد ت طلبیم اگر به دنبال نفس نیستیم معنای آن نفی همه ز یبائی ها و عشقهای مادی نیست چو ن حافظ بیاندیشیم
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند با تر سیدن می خو اهیم الهی شو یم ؟ باید الهه شد ! باید ر و به سو ی او آو رد و چو ن شاپر کی ر قصید و ر فت الهه شدن همان مسافری است که به همراه قطب نمای عشق و ناخدای عاشقی به عشق با الهه یکی شدن در کشتی ز ندگی به سو ی سر زمین نو ر می ر و د عشق بو ر ز یم اگر آن را قطعه قطعه کنیم اگر بتر سیم اگر بهانه بگیر یم اگر با خو د مان ر و راست نباشیم چه می ماند ؟ بهار می آید بیاییم بهاری باشیم خدایا عالم را از ناله عشاق مبادا خالی که خو ش آهنگ و فرح بخش صدائی است آری این گو نه می تو ان الهه شد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:39 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
سالی چند پیش تر نمی را ز مز مه کر دم چند سالی که گو ئی همین لحظه بو د و ز یاد هم دو ر نیست همین لحظه هست مگر بدو ن عشق ز مان و مکان معنائی دارد ؟ دو ست ندارم شعار دهم از چند جمله ای که دو و صف او گفته بو دم می نو یسم او که خفته فر یادم را بیدار کر د و ...
خفته فر یاد آنگه که دیدمش فهمیده ام غنچه ای در شو ر زار زندگی باز می کند دانستمی این نو گلم رازی آتشین در دل شکو فا می کند دل را بگفتم هان !باز آسان نباز ای بی و فا پاسخ دادم آن افسو ن چشم است که ما را هدایت می کند دست را محکم گر فتم تا یاو ر شو د از برای پو شش این راز ما بی نو ا می لر زد در نز د او راز دل آشکارا می کند چشمها را خیره دو ز م بر ز مین تا ناگه نگر دد آشکار زار احو المان بی حیا نتو اند خیر ه به یار او هم راز دیده پنهان نی کند صد تکه ای که گفته ای قلب من است بی آبر و !آشفته می تپد دم به دم گو ئی این پاره پاره هم این گو نه یار را یاد می کند پر سی چر ا زر د ر خ شده ای ای آشنا!!؟ گفتمت از برای او ست که بینم چه ز و د بیگانه ای را هم سنگ آشنا می کند بار الهی! ز ین شکسته دل و دست لر زان و ز رد ر و یم نبر دم شکو ه ای ـنچه من را در عذاب است که این خفته فر یاد در سکو ت دیگر چه با ما می کند ؟
دیگر نگران خفته فر یاد نیستم چه اهمیتی دارد که چه بر سر م خو اهد آمد مهم نیست آن آشنا خفته فر یادم را بیدار کر د و حالا و... دو ست دارم تو را ای خفته فر یاد دست لر زان و ز ر د ر وی فدای آن که قلب بی نو ا برایش می تپد دم به دم عشق بی مر ز عشق که عشق است چه با جو ر و چه با لطف معشو ق این نیز در س دیگری است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:53 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
بت شکستن سهل است و سهل
سهل دیدن نفس سخت است سخت دختر ک عزیز آری مو لانا خو ب می گو ید می تو ان چو ن عر و سکان تنها ز مز مه از پیش تعیین شده را تر نم کر د و نه ندای دل را گفت و لی می دانم که می دانی نه ذهن و نه ز بان نمی تو انند من را از خو د و از او که تنها و جو د است با ز دار د می تو ان رها شد از این سر ز مین تبعید شده می تو ان پر و از کر د می تو ان به قو ل تو ر ها شد و لی کسی چو ن من نا چیز تر از آن بو دم که تو را بگیرم نا ز نین من با تقدیم عشق قصدی چو ن ر ها کر دن و بال پر و از شدن برای نا ز نین و جو دی نداشتم می دانم که لبخندی شیر ین می تو اند بر لبان دو ستی دو ر بنشیند و گو ید آقا تو ر ج دل خو شی سیر ی چند ؟ اما از مو لانا الهام می گیر م ملت عشق از همه دنیا جداست عاشقان را ملت و مذهب تنها خداست می تو ان ملت عشق را دار زد تا به رهائی رسید ؟ می تو ان عاشقان را گر دن ز د و دلها راشکست تا به پیر مر دی در ز یر سایه در خت در زیر باران نگر یست و خندید و به وس ر هائی و با به قو ل تو د ر و ن بی قیل و قال رفت ؟ نه دختر ک عزیز نمی تو ان رفت با شکستن دلها با پیر و هو سها بو دن با عو ض کر دن واژه ها نمی تو ان ره تو شه ای مناسی برای سفر در و ن بر داشت تازه اگر با شکستن قلب با تز ویر و با به سخره گر فتن دلها و با وسیله قرار دادن ها آدمها و عشقها به تو ان باز هم به قطب نمای هستی دلخو ش بو د و آر زو کر د که هستی!راه در و ن و به قو ل تو ر هائی را نشان داد نه عزیز دل نه همان گو نه که گفت نه همین لباس ز یبا نشان آد میت می تو انی به سفر در و نی رفت که خو د آن را تصو ر می کنیم و لی رهسپار او شد ره تو شه اش شکست دل و گر دن ز دن عاشقان نیست باو ر کن شاپر ک همین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 19:2 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر ک عزیزی در اظهار نظر ی بر " می تو ان ر سید " برایم نو شت چه بر شما ؟؟؟؟؟؟ و ادامه نداد باید حدس می ز دم که فعل این جمله چه باید باشد ؟ به همین دلیل " رفت" را به عنو ان فعل انتخاب کر دم و جمله را این گو نه کامل کر دم چه بر شما ر فت ؟ باید بگو یم من در آن نو شته به دختر ک نام دختر ک را دادم ز یرا دخترک را نامی برای تحقیر نمی دانستم در این مجال نو شتار ی(" می تو ان ر سید ") هر گز نگفتم من با ایمان بو دم و من پر عشق هستم من فقط تاسف خو ر دم برای کسی که خو د را عاشق می داند و می دانست خو د را با ایمان می دانست و می داند و لی این گو نه ایمان و امید را در من می شکند و طبیعتا مرا در دنیای عشق به او ر ها ساخت تا در در یای غم غمناک نشو م زیرا همچنان عاشقم ! درد من در آن در د نامه همان حر ف مو لانا است
ما ز بان را ننگر یم و قال را ما روان را بنگر یم و جان را دختر ک عز یز ! می تو انی به من بخندی می تو انی ایمان و عشق را در من به مسخره بگیری و لی من تنها می گو یم به ز بان تکیه کر دی ناز نین توی این دنیا همه مد عی هستیم همه حر ف از عشق و ایمان و امید می ز نیم اما کجاست آن مر د و ز ن که عمل کند ؟ کجاست کسی که بر عشق و ر زی اصرار و ر زد و اسیر کو د ک اند یشی نشو د ؟ می گو یم اگر دل را شکستی تنها من را نشکاندی خو د نیز ایمان و امید را شکستی من نگفتم من با ایمان تر از او هستم اما عشق و ر زی ما این گو نه پاداش دادن گناه است در غم خانه عشق نو شتم زیرا به آن استاد سخن مو لانا اعتقاد دارم عشق در در یای غم غمناک نیست عز یز من دختر ک نا آشنا و شاید هم آشنا! به در یای غم من می تو انی بخندی می تو انی مرا مسخره کنی یک لبخند تو نیز برای ما دنیائی است ناز نین |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:55 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
از و ر زش و فو تبال ز یاد نو شته ام و همگنان می نو یسم و این فضا را جائی برای دغد غه های دیگر م گذاشته بو دم و لی گو ئی مرا رها نمی کند این نجو ا و تصاو یری که مر تبا در ذهنم شلو غ کاری می کنند !هر گاه از ور ز ش صحبت می شو د چند جمله کلیشه ای هم می شنو یم همراه با سر ز مین ایران را مر دانی چو ن آر ش و ر ستم و سیاووش و پو ر یای و لی و تختی عجین هستند و قتی از و ر زشکار ی صحبت می شو د او را یل و پهلو ان و جهان پهلو ان و... می خو انند شاید داشتن هر کدام از اینها آر زو ئی برای ماست اما براستی باید همچنان به این انتظار ادامه دهیم ؟در مراسم اعطای نشان قهر مان قهر مانان چند بار کلماتی چو ن یل و پهلو ان و پو ر یای و لی و تختی را شنیدید؟ آیا این قبا را تو انستید بر قبای آنها بدو ز ید ؟ در باز یهای فو تبالمان یکی از بزرگتر ین ها که بار ها از شیر مر دی و یل بو دن و قهر مانی هایش گفتیم آن گو نه بی محابا بر صو ر ت جو انک نو خاسته و صد البته پر اشتباهی می کو بد آیا نباید حسر ت احساسات خو د را برای این به اصطلاح یا سالهای نه چندان دو ر خو د را بخو ر یم ؟از دیگر کلیشه جمله های !!ور ز ش ما این است " ما بهتر ین تماشاگران جهان را دار یم "جنگی! که در قبال بازی فو تبال بین مس کر مان و صبا باطر یبو د را دیدید ؟ دو تیم از دو قطب صنعتی کشو ر با مدیر یتهای فراو ان حاکم بر آن این گو نه نبر د خو نینی را آغاز و به پیان بر دند آیا اسم آن جمعه در کر مان را یک رو ز و ر زشی می تو ان نامید ؟آن همه در گیر ی و زد و خو رد و جنگ برای چه بو د ؟برای کدامین افتخار و قهر مانی و مدال می جنگیدند ؟ اصو لا کدامین قهر مانی و مدال ار زش جنگیدن و آن هم از نو ع خو نین آن را دارد ؟کمی بیاندیشیم ما از همان نشل پو ر یا و لی و تختی هستیم ؟ ما نو اد گان همان هنر مندان و صاحبان فر هنگی هستیم که مد عی بو دند هنر نز د ایرانیان است و بس ؟کجا است فر هنگ ؟ جایگاه اد ب و انسانیت را در این بیغو له ای که نام فو تبال به آن داده ایم می تو ان یافت ؟آن همه غر و ر و نخو ت قهر مانان المپیک و جهانی را چگو نه تحمل کنیم ؟ آقایان قدری بیاندیشید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:23 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
ر و زها می گذر ند و هر ر و ز با تمام ز یبائی ها و معجز ه هایش فرا می رسد هر لحظه می تو اند تو لد دیگری باشد و شاید راه دیگر ی تا ما را به سر به منزلگه بر ساند اما عده ای از ما خیلی ز و د برایمان دیر می شو د خیلی ز و د امید را از دست می دهیم خیلی ز ود ایمان به آن منبع ایمان و خالق هستی را از یاد می بر یم و همه اینها چیز ینیست مگر این که عشق را از یاد بر ده ایم پائو لو کو ییلیو نو یسنده محبو ب من است او ر ساله ای در باره عشق نو شته است جمله های جادو ئی در این ر ساله و جو د دارد و لی شاید ز یباتر ین آن این است هر گز ایمان و امید و عشق را از یاد نبر دید سعی به گفتار حماسی ندار م سه کلمه امید و ایمان و عشق در و حله او ل بسیار ی ساده می آیند و لی اگر به باو ر قلبی نسبت به آنها بر سیم آنگاه شاید لحظه ای به فکر مان نر سد چو ن آن د ختران و پسران و ز نان و مر دانی که با خو د کشیهای خو د صفحه های حو اد ث رو ز نامه ها را پر می کنند باشیم اگر به عشق بیاندیشیم بحث من عشق است از عشق و اقعی و مجاز ی حر ف نمی ز نم از عشق ماو رائی و ز مینی سخن نمی رانم از عشق حر ف می زنم عشق همان عشق است و این ما انسانها هستیم که بی دلیل به این کلمه آسمانی صفتهای نسبی می دهیم و آن را قطعه قطعه می کنیم این ما هستیم که پشت شعار های خیالی صحبت از عشق و اقعی و غیر و اقعی می کنیم این ما هستیم که با دلی خالی از عشق به قضاو ت عشق می نشینیم و براحتی به دل دادن هائی که بخاطر ما بو ده لقب حبابهای تو خالی می دهیم و تازه مدعی هستیم که به عشق و اقعی ر سیدیم نه عزیزان عشق همان عشق است دل همان دل است اگر و اقعی باشد خو د را نشان می دهد کو ته اند یشان خو د را بر تر از زمین و آدمهای و اقعی می دانند و دلهای بسیاری را شکسته اند آنگاه سخن از عشق ماو رائی و حق می کنند به اطراف خو د نگاه کنیم بسیار فراو ان هستند که بی دل هستند از عشق می گو یند از عمق بی ایمانی از ایمان می گو یند و از ته نا امیدی از امید می گو یند دختر کی را می شناختم که ر و زی به او دل دادم و او بسختی دل مرا شکست می گو یم به سختی چو ن هر گز نگفت چرا آمد و چر ا ماند و چرا ر فت او به من گفت از عشق و عاشقی نگو که خسته ام و... حال همان دختر ک نو یسنده ای شده که از عشق های حباب گو نه می گو ید و به قو ل خو دش به آفتاب مهر رسیده است !! با و جو د این گو نه اندیشیدن است که قر بانیان خو د کشیهای بخاطر عشق ادامه دارد اگر عشق همان عشق باشد پو یا است نیازی نیست عشق خو د را با خو د کشی خو با خالق عشق قطع کنیم اگر بو ف نو ر را دو ست ندارد چرا خو د را به دیاری تار یکی خو د سو زی و خو د کشی بیفکنیم به دنبال عشق باشیم و با سلاح ایمان و امید می تو انیم به آن بر سیم باو ر کنید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:15 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
می سو ز م از فر اقت ر و ی از جفا بگر دان هجر ان بلای ما شد یا ر ب بلا بگر دان سپاس خداو ند را دار م که فر صتی بد ست آوردم تا چند کلمه ای در رثای دائی عز یز م مر حو م محمو د لطیفی بیان کنم این نیز بگذر د ......... همه کسانی که از دو ر و یا نز دیک با مر حو م دائی عز یز م ار تباط داشتند می دانند که این جمله" این نیز بگذرد" تکیه کلام همیشگی او بو د مر حو م دائی مهر بانم که قلبی پر عشق برای هم در دی و آغو شی با ز برای شنیدن آلام داشت همو ار ه با این جمله غمها را از دلمان می زدو د و آراممان می کر د او می گفت زمان همه چیز را رو شن می کند و قلبها سو خته از در دها و شکسته از نامر دمیها در گذر ز مان آرام می گیرند و و قتی با اعتر اض شنو ند گانش مو اجه می شد باز می گفت " این نیز بگذر د " باو ر کن "می گذرد" و باید بگو ییم که براستی از این ها بسیار گذشتند تا آرام گر فتیم و تصدیق کر دیم که مهر و هم در دی دائی عز یز با منطقی بسیار مستحکم پیو ند خو ر ده بو د اما باید بگو یم محمو د لطیفی سر انجام این گفته خو د را نقض کر د مر گ دائی محمو د عز یز م تا بع قانو ن " این نیز بگذر د " او نشد یکسال از هجر ت او به سو ی ملکو ت اعلی گذشت و لی غم هجرانش همچنان باو ر نکر دنی شده که هیچ بلکه هر لحظه مصیبت بار ترمی شود وجای خالی او راهر رو ز فراخ تر می بینیم غیبت او در جهان هستی برایمان همچنان کابو س ر عب آو ر ی است که آر زو ی بیدار ی و ر ها شدن ازاین خو اب شو م لحظه ای رهایمان نمی کند چگو نه می تو انیم هجر ت او را باو ر کنیم ؟می دانیم که خو بها خیلی زو د از آن چیز ی که فکر ش را می کنیم از میانمان ر خت می بندند به این حقیقت تلخ گر دن نهاده ایم که در این ز مانه رسم پر و از زو د هنگام عاشقها از این دیار خاکی بسیار متداو ل است می دانیم باید قبو ل کنیم که این گو نه او ئی را که دو ستمان داشته وهمچنان دو ستش دار یم را باید به خاط ر ه ها بسپار یم اما سخت است که تنها به خاطرات او د لخو ش باشیم مگر در این ز مانه پر از ظلم و نام مردمی چند انسان عاشق و مهر بان چو ن محمو د لطیفی یافت می شو د که بتو ان تنها با خاطره این سفر کر ده دلخو ش بو د ؟چه تو ان گفت ؟اصو لا کلمات چگو نه یار ی و صف عاشق مر دمانی چو ن محمو د لطیفی را دار ند ؟بگذر یم اما می دانیم که این بار چو ن قبل نخو اهد گذشت و برای همه ما که مر حو م محمو د لطیفی می شناسیم و با او ز ندگی کر دیم غم فقدانش بسی سخت و جان گداز است امید دار یم ر و ح او و مادر بزرگ عز یزم و دیگر عز یزانی که از میان ما ر فته اند قر ین ر حمت و بخشایش لطف الهی شود و در آخر باز با حافظ این مجال را به پایان می بر م که می فر ماید حافظا با درد او می سو ز و بی در مان بساز ز آن که در مانی ندارد درد بی آرام دو ست خدایش بیامر ز د |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:39 توسط تورج عاطف
|
|
||
|
|
|
|
|
یک صبح بر فی دیگر در تهران شر و ع شد و اگر به دغدغه های تر افیک و گر فتگی معابر و دیر رسیدن به سر کار فکر نکنیم به طو ر حتم خو شحالیم از این که این مظهر پاکی می آید تا هو ای شهر مان را شستشو دهد و به گو نه ای تصاو یری از ز مستان را در این شباب گر م تهرانی نشان دهد و قتی به آسمان نگاه می کر دم نا خو د آگاه آر ز و می کر دم ای کاش بر فی هم در در و ن و جو د مان ببار د کاش که سفیدی را همنشین دلهایمان کند ای کاش پاکی را بر پندار مان سایه ز ند ای کاش غمها و حسادتها و بد دلیها را پاک کند اما می دانید سخت است آنقدر خو د مان را گر فتار بی گر فتار یها کر ده ایم که دیگر مجالی برای یک سیر فکر خو ب برایمان نیامده است آنقدر ذهن تمام و جو د مان را اشغال کر ده که دل را فرامو ش کر ده ایم اگر گر می در و جو د مان هست این گر ما از حساد ت و خشم و افکار پر یشان است و نه از هم دلی و عشق و محبت که ار مغان خالق عشق به جانشینش بر روی ز مین بو د براستی نگاهی به آسمان وجو د مان کنیم آیا و قتش نشده چو ن آسمان تهران کمی بغض آلو د شو د و ببارد بیاییم خجالت نکشیم و بگرییم چه می شو د شاید اندکی تسلی یابیم اشکهای خو د را حبس کر دیم همین اشکهائی که قرار بو د از حاد ثه عشق تر شو د اما چشمه آن را خشکاندیم چو ن نمی خو اهیم به آن عضو ی که در قفس سینه ما مر تب با زدنش سعی دارد به ما یاد آو ری کند که هست را به یاد آو ر یم تنها چیز ها را به یاد دار یم همه چیز هائی که اکثرا مو جی از خشم و نفر ت را به ما ار زانی می دار ند بر ف پاکی می آورد و لی سختی هم دارد چرا نمی خو اهیم برای رسیدن به خو د مان سختی بکشیم حیف نیست ؟ نگاهی به آسمان کن چقدر زیبا و پاک است همین آسمان را ز مانی که دو د آلو د است هم دیده ای همینقدر ز یبا است ؟آسمان همیشه آسمان است اما گر د و غبار و بر ف آسمانی بو د ن را در نظر مان به تفو ت می رساند بیاییم آسمان و جو د مان را پاک کنیم باو ر کنید کاری ندارد فقط همت می خو اهد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:2 توسط تورج عاطف
|
|
||