روح بابک در تو
در من هست
مهراست از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش
دشمن
گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
از جغد شود پاک و
گلستان گردد( خسرو گلسرخي )
امروز از قصه عشق مي گويد قصه تلخي است ولي عاشقانه است سخت است كه حكايتهاي عاشقانه را تلخ شمارند اما داستان شهامت و تهور مگر تواند كه عاشقانه و تلخ نباشد ؟و مي خوانم قصه بابك را قصه دلاوري را كه از چند جبهه مورد حمله قرار گرفته بود از سوئي خزرها از سوي ديگر بيزانس ها و از جهتي ديگر دست نشانده هاي خليفه عباسي كه همه چيز را در گروي قدرت و نيرنگ و ثروت مي ديدند و او جنگيد با امين و مامون و معتصم سه خليفه خونخوار عباسي و 22 سال اين نبرد طول كشيد و سر انجام با حيله خودي تسليم شد چه تلخ است كه بابك را يك به اصطلاح ايراني تبار اسير كرد تاريخ ما سراسر از خود فروختگي و خيانت آناني است كه ننگ ابدي را براي خود خريدند اگر آن چوپان بيابان راه نزديكتر به پارس را به اسكند ر نشان نداده بود شايد آريوبرزن مي توانست جلوي هجومي مقدو نيه اي ها را بگيرد شايد اگر افشين نبود ظلم و جور اعراب از ايرانيان دورتر مي شد و شايد … آري تاريخ ما سراسر از اين شايد ها است حكايت بابك و برادرش عبد الله شنيدني است عبدالله در هنگام دستگيري از محافظش مي پرسد
- نام تو چيست
جواب مي شنود
-پور شروين شهزاده طبرستانم
مي خندد و مي گيود
- يزدان را سپاس كه ايراني را ناظر اعدام من كرده اند
پور شروين اشاره به دژخيمي مي كند كه نودنود نام دارد و مي گويد
-او در كشتن تو نظارت خواهد داشت
عبدالله رو به پور شروين مي كند و پاسخ مي دهد
- كار من با تو است اين شخص وحشي بيش نيست
و آن وحشي به اين روحيه سلحشوري كه از آن ايراني وظن خواه بوده و هست سخت متعجب نگريست وحشي كه چند صباحي چون كرمي بي ارزش زيست اما خرم دينان جاودانه شدند حكايت بابك بزرگ نيز چنين بود او نيز قصه مردي و مردانگي قهرمانان بزرگ ملي را تكرار كرد معتصم خليفه عباسي او را گفت
-اي بابك ,كاري كردي كه كس نكرد اكنون صبري كن كه ديگري نكرده است
و بابك جواب داد
-خواهي ديد صبر چگونه كنم
معتصم نمي دانست كه در تاريخ ايران و ايراني سخن عجز نكنند و سر تسليم در جلوي تازي و مغول و افغان ..فرو نياورد و به همين دليل دستور داد نخست دستهايش را ببرند چون يك دست بابك بريده شد دست ديگر در خون زد وبر رخش ماليد و همه روي خود را از خون خود سرخ كرد معتصم بهت زده پرسيد
-اين چه عمل است ؟
بابك پاسخ داد
- در اين حكمتي است كه تو تازي نداني شما دستها و پاهاي مرا خواهيد بريد و چون خون زياد از من رود زرد روي شوم من روي خويش از خون خود سرخ كرده ام تا وقتي گه خون از تنم بيرون شود نگويند رويش از بيم زرد شد..
معتصم نالان شد و دستور داد دگر دست و پاها و سرش را ببرند و شكمش را پاره كنند اما معتصم مذبوحانه فكر كرد خرم دين و سلحشوري را نابود سازد اما خود به تاريكخانه نفرين ابدي رفت و بابك و روي سرخ بابك باقي ماند تا نشان شجاعت و تهور و بي باكي را براي هميشه در تاريخ استوار نگاه دارد و بگويد عشق به ميهن و عشق به مردم و دلاوري بهر وطن چه سلحشوراني را در مهد ايران ساخته و مي سازد
اشك مي ريزم به روح دلاور او درود مي فرستم تحمل صبر دارم و زير لب سخن خواجه را خوانم
آن كه روي تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر آرام تواند به من مسكين داد










