تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک

شنبه سیزدهم تیر 1388

نواختن و يا نوازش

استقلال

نگاهي به اتوموبيلي مي كنم كه در جلوي پاركينگ ايستاده است خشمگين مي شوم و سعي مي كنم كه  هر چه زودتر صاحب آن را بيابم اما ناگهان كائنات اندكي صبر  را مهمانم مي كند شايد دلسوزي بهر دردهاي قلبم دارد كه چند شبي است وفادار تر با من است و بهر همين درد است كه عطيه صبر را هستي به من مي نماياند و ذهنم اندكي آرام مي گيرد سعي مي كنم كه بگذرم و ديگر ننوازم  اما براستي چرا به ياد كلمه نواختن افتاده ام ؟

نواخته ام …

شايد اگر به اين كلمه نگاه كنيم مي توانيم به گونه اي خود و افكارمان را بازشناسيم  اگر انديشه هاي ما بر اساس عشق و مهر و دوستي باشد كلمه نواختن را با موسيفي در آميزيم و به ياد نواختن ترانه ها افتيم و اگر ذهن ما پر از نفرت و خشم و تلخي ها باشد از سيلي و شلاق در ميان نواختن ها يادي  مي شود اما مگر نواختن نبايد از نوازش آيد ؟پس چرا ذهن ما را بي  راهه كشيده است ؟ ذهن تقصيري ندارد زيرا قاضي بس بي صبر و ناعادلي است و خيلي زود تصميم مي گيرد و از اين رو است آنچه كه در درون باشد را نخست ديده و بعد سخن از آن گويد و شايد هم ذهن قاضي با تدبيري باشد مگر در نواختن موسيقي رد پائي از نوازشهاي نا مهر باني به گوش نمي رسد ؟ به سازهاي كوبه اي بنگريد ؟ از زدن ضر به هاي دست بر روي پوستهاي اين ادوات موسيقي چون دف و تنبك و كوزه  موسيقي توليد شود مي توان آن را در ذهن  خشمگين نيز نگريست و تصور كرد كه بر گونه هاي اين ادوات مي نوازيم تا موسيقي در آيد حكايت تلخي است ؟همين  داستان در مورد زدن كليدها در سازهاي كليدي و يا صداهائي كه از اصطكاك زخمه و يا آرشه و…بر روي سازهاي زهي مي آيد نيز مي توان تصور كرد و سخن گفت و نتيجه گرفت  و پرسيد آيا  موسيقي از جنگ ها آيد ؟تلخ است شايد نگاهي اين چنين بر موسيقي همه را اندكي برنجاند و شايد به همين دليل است كه بسياري ساز هاي طبيعت را همان سازهاي بادي نظير ني و فلوت و ساز دهي و ترومپت و ساكسفون گويند اما سازهاي بادي هم حكايت خود را دارند و ملكولهاي هوا را به جنگ هم مي اندازند و توليد صوت مي نمايند اما هيچ كدام از ما در هنگام شنيدن موسيقي به اين نيانديشيده ايم كه اين نواي و صدا از بهر جنگهائي مي آيد كه به آن توجه نكرده ايم آري  ايده جالبي است اما شايد جنگ باعث زيبائي نيز شود و موسيقي مصداق آن است  پس مي توان جنگ را هم مشق نمود  شايد اگر جنگي باشدبر عليه نفس و خواسته و خشمي كه بر وجودمان حكم مي راند آنگاه بتوان موسيقي لبخند و بخشش را ترنم كرد شايد اگر جنگي باشد بر عليه  بي صبري شايد نواي  آرامش را بتوان بيشتر شنيد شايد اگر جنگي باشد بر عليه بي توجهي آنگاه بتوان دنيا را بهتر ديد شايد اگر زخمه هاي دل را بر زخمها نزد ودر پي  درمان زخمها  ترانه هائي زعشق و هم دلي خواند آنگاه موسيقي بهتري در زندگي شنيد شايد اگر از گزافه گوئي ها دست كشيد و دل به نغمه هاي واقعي زندگي داد آنگاه شايد سكوتي به وسعت دوباره ديدنهاي  هستي همراه با كنجكاوي كودكانه را بتوان تعجب كرد آري بايد سكوت كرد اين ذهن را از زخمه و كوبيدن و فوت كردنها ئي كه از وقايع بي اهميت روزمرگيها بيرون مي آيد بايد  رهائي داد شايد بايد ديد شايد نگريستن را بي هيچ انديشه اي زقضاوتهاي  زود گذر را بايد تجربه نمود و شايد بايد تنفس كرد حتي اين هواي آلوده را كه اندكي از اكسيژن بي خيالي دوران كودكي را به ارمغان دارد كه در آن هوا اميد و ايمان و عشق به زيستن را برايمان تداعي مي كرد شايد بايد شنيد نه دشنامها را نه خود خواهي ها را بلكه آن چيزي كه مي دانيم زيبا نوائي دارد كه همان ترنمهاي عشق و دلدادگي است شايد بايد لمس كرد حتي دستهاي يك پيرزن و يا پير مردي را كه در كنار خيابان ايستاده و پر هراس اطراف را   مي نگرند و هيچ كس به آنان توجه نمي كند تا اندكي ياريشان دهد تا از ميان خيابان پر از تردد بي توجي ها بگذرند شايد بايد نواختن را آموخت نواختني بي اصطكاك و موسيقي بي هيچ دشمني و جنگ همان آوائي كه از ميان لبهاي زيباي لبخند  مهر انگيزي آيد همان ترنمي كه ز نگاه پر مهري نواخته مي شود همان ترانه اي كه آهي را مي شنود و بعد دستها را بهر دوست داشتن دراز مي كند

آري آري موسيقي بي اصطكاك دنيائي شيرين دارد

نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388

قصه عشق ورزي

aii

در ميان يك روز اوايل تابستان است و آفتاب به شدت  پر تو افشاني مي كند و تحمل گرما را هر دم سخت تر مي نمايد اما استخر بزرگي كه بچه ها را گرد هم آورده چون يك عطيه بهشتي  در آن آسمان با دماي دوزخي است و باعث مي شود كه بسياري از آنها تابستان را نه تنها از ياد برده بلكه هنگامي كه ازاستخر بيرون مي آيند تا حدي طلب گرماي بيشتري از آفتاب كنند  ودخترم نيز يكي از آنهائي است كه به آفتاب مي نگرد و از گرماي آن لذت مي برد   و ناگهان متوجه  غريبه اي مي شود و از دور نگاهش مي كند  او دختركي  به سن و سال خودش است اما سيمائي متفاوت  نسبت به اطرافيانش دارد پوست  تيره و زبان بيگانه اي كه او تكلم مي كند شايد در لحظه هاي اول حس غريبگي به فرزندم  مي داد اما وقتي  مي ديد كه اين  دختربه ظاهر غريبه اكثرا با لبخند از كنار اطرافيانش مي گذرد  و با چشمهاي مهر بان به آنها مي نگرد  حس آشنائي  نسبت به او پيدا مي كند  و مي خواهد كه به گونه اي به او نزديك شود چند باري از كنارش مي گذرد و تنها به هم لبخند مي زنند اما با اين همه اين لبخند ه پر مهر خيلي زود جايش را به شيطنتهاي چشمهائي مي دهد كه بهر  هر صدائي به سوي ديگري متمايل مي شود و اين گونه مي شود كه دخترم حس غم زيادي به دلش راه مي يابد براي او دوستي با اين دختري كاملا متفاوت با او خيلي مهم است زيرا دوست دارد بداند كه اين آشنا كه زبان و سيماي ديگري  دارد چگونه فكر مي كند اما هر بار اين سوالها بي پاسخ مي ماند و زمان استخر تمام  مي شود و دخترم مي انديشد كه چرا سخت گيري هاي پدر را در مورد ياد گرفتن زبان انگليسي جدي نگرفته است وگرنه مي توانست حداقل اندكي با اين دوست غريبه هم كلامي كند  شايد در كشا كش همين افكار بوده كه ناگهان تصميم گرفت كه به من بگويد كه با آن غريبه آشنا سخن بگويم  ” غريبه آشنا” لقبي بود كه در بر گر فته از يك ترانه قديمي است  كه من با آن خاطرات خوش  زيادي را تجربه كرده و مي خواستم با گذاشتن اين نام بر اين دوست جديد دخترم به نوعي ياد آن خاطره را زنده نگاه دارم   اما اين شوخي من هم چندان  كمكي به او نمي كرد زيرا تمامي ذهنيت او عجز در  آشنائي با اين دوست غريبه بود فرزندم نيز چون بيشتر آدمها به دنبال تفاوتها و نه مشابهتها رفته بود و چون دوست نا آشنايش سيما و زبان بيگانه اي داشت  برايش جالبتر از همه دوستاني بود كه تا آن هنگام با آنها نرد دوستي و مهر  بازي كرده بود در روز هاي نخست اين كنجكاوي  و علاقه اش  را چندان  جدي نمي گرفتم  اما به مرور كه در صورتش  آثار نا اميدي مي ديدم قضيه را جدي تر گرفتم چون نمي خواستم كه در زندگي هيچگاه احساس استيصال و نا اميدي كند كه مي دانستم بدترين درد نا اميدي است و مسلما  اين كابوس بشريت را براي عشق بزرگم نمي خواستم و اين گونه بود كه به فكر رفتم كه چگونه به او عشق ورزي را ياد دهم و به او  از پند قديمي مولانا گويم  كه مي گفت  ” هم دلي  از هم زبان خوش تر است “دخترم به شدت اصرار داشت كه  به هنگامي كه به دنبال او مي روم زمينه آشنائي او با ” غريبه آشنا ” را فراهم آورم اما دوست نداشتم به دخترم اين درس را بدهم كه براي بيان عشق و دوستي نيازمند واسطه اي چون ” زبان ” و يا حتي ” پدر” است و سعي كردم  اندكي از درسهائي را كه  مكتب عشق آموختم را به او آموزم به همين دليل از او خواستم كه بجاي استفاده از كلام و زبان از دهان و چشمهايش بهره گيرد وقتي به او اصرار كردم كه به او لبخند زند و با چشمهاي مهر بان او را بنگرد داستان تكراري بي توجهي هاي دوستش را به من گفت كه  بارها اين كار را كرده و لي  با يك صدا توجه دوستش به جاي ديگر مي رود و من اولين درس عشق را به او ياد دادم

” يادت باشد كه در بيان عشق بايد لحظه اي هم  نا اميد نشوي و اصرار به ادامه و تداوم  داشته باشي”

دخترم به فكر  فرو رفت  و پرسيد

- خوب وقتي حواسش پرت شد چه كار بايد بكنم ؟

خنديدم و پاسخ داد

- اگر از صميم قلب خواهان دوستي با او باشي اگر هم كه حواسش پر ت شد باز هم حواس او را به سمت خودت خواهي كشاند و با نشان دادن نشانه هاي دوستيت كه لبخند و نگاه مهر بانت هست مي تواني او را متوجه خودت كني حتي مي تواني دستهايش را بگيري و دستهايت را بر روي قلبت گذاري و نشانه هاي عشق را به او نمايش دهي

دخترم بار ديگر پرسيد

- يعني او متوجه نشانه ها مي شود ؟

و اين گونه بود كه درس دوم عشق را به او دادم

“در عشق و دوستي هميشه نشانه ها روشن تر از زبان و كلام صحبت مي كند و براي اين كه بخواهي دوست داشتن را به كسي نشان دهي به طور حتم زبان دورترين راه است “

فرزندم به فكر رفت و گفت

- اما اگر باز هم نفهميد چه بايد بگويم ؟

اندكي فكر كردم و درس سوم عشق و دوستي را به او گفتم

” اگر ايمان به عشق و اميد به دوستي به هر چيزي و هر كسي داشته باشي محال است كه اين ايمان و اميد ترا نا اميد كند و يا نسبت به عشق بي ايمان بسازد”

اما به نظر مي آمد كه او همچنان ناراضي از كلام من است و به همين دليل بار ديگر پرسشي مطرح كرد

- اگر  نشانه هاي عشق را دادم  و ايمان و اميد هم به دوستي ها داشتم اما باز هم نشد چه بايد بكنم؟

خنديدم و گفتم

- هنوز راه طولاني است آن چه كه مهم است اين خواهد بود كه به مردم عشق و ايمان و اميد هديه دهي و آن كسي كه نخواهد آن را بپذيرد تنها بايد از جانب تو يك چيز بگيرد

دخترم پرسيد

_چه چيزي ؟

اندكي به دور دست نگريستم و گفتم

-دعا براي آن كه آگاه شود  و ارزش عشق  و دوستي را بداند و به ايمان و اميد به آن برسد

به نظر مي آمد كه ناز بانوي زندگيم چندان قانع نشده است و به همين  دليل گفتم

_ برو جلو با دلي پر از ايمان و اميد به عشق و دوستي  مطمئن باش كه موفق مي شوي

چشمهاي مردد او همچنان به دهان من دوخته شده بود و بعد از چند لحظه اي از من دور شد. روز بعد كه به دنبال او به جلوي در استخر رفته بودم با صحنه عجيبي رو به رو شدم و ديدم كه دخترم با  دوستش “غريبه آشنا” دست در دست از در خروجي بيرون آمدند و به من لبخند مي زدند و من در حاليكه از لبخند آنها بسيار  شادمان بودم زير لب مي خواندم

در ره منزل ليلي خطر ها است در آن/شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن/ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي

و اين قصه همچنان ادامه دارد………..

نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم تیر 1388

درسهاي شطرنج آيلي

CSL076

تعطيلات تابستان براي بچه ها فرصتي است كه بتوانند وارد دنياهاي ديگري شوند و  شايد به همين دليل و در تابستان امسال جادوي صفحه شطرنج دخترم  آيلي را به سمت خود كشانده و در كلاس شطرنج بعنوان يك عاشق مهره ها و صفحه شطرنجي شناخته شده است آيلي در كنار هر حركتي كه ياد مي گيرد زود در خانه واكنش نشان مي دهد و  به من مي گويد

-بيا يك دست شطرنج بازي كنيم

و اين اتفاق  بارها  مي افتد و شطر نج بازي كردنهاي ما به نظر پايان ناپذير مي آيد  حقيقتا علاقه آيلي به شطرنج به قدري ادامه داشته كه مرا مجبور كردكمي از شطرنج و پيشينه تاريخي اين بازي ايراني به او بگويم اما اين كل ماجرا نيست و داستان ديگري براي ما پيش آمد…

حوالي غروب بود و ما مشغول چيدن مهره هاي شطرنج بوديم و در دو رديف سياه و سفيد آنها را چيديم و  به صفحه شطرنج نگاه كرديم  آخرين بارقه هاي خورشيد يك روز تير ماه به صفحه مي خورد و من درحاليكه به آن مي نگريستم  به آيلي گفتم

-مي خواهي چند تا درس جديد از شطرنج بشنوي ؟

و آيلي  با تكان دادن سر موافقت كرد و من ادامه دادم

-توي شطرنج بازي را مهره سفيد شروع مي كند و  به نظر مي آيد كه هيچ دليلي هم براي آن وجود  ندارد  وقتي اين قانو ن شطرنج را ديدي بايد قبول كني كه توي زندگي هم  خيلي چيز ها هيچ دليلي ندارد  و مثل اولين حركت بازي شطرنج كه با مهره سفيد است كاملا قراردادي و شايد غير منطقي باشد

ومن كه آيلي را مشتاق گفته هايم مي ديديم ادامه دادم

-در شطرنج دو گروه وجود دارند يك گروهي سر بازها يا همان پياده ها هستند و گروه ديگر سرداران يا آن رديفي هستند كه پشت پياده ها قرار مي گيرند و سر بازها بايد از آنها مراقبت كنند  زيرا كه مهمتر هستند و علت اهميت آنها اين است كه مي توانند حركاتهاي مختلفي در جهتهاي متفاوت داشته و داراي  قابليتهاي  بيشتري  باشند  پس ياد بگير  در زندگي آن كساني داراي اهميت بيشتري هستند كه قابليتها بيشتري دارند

و در حاليكه به چشمهاي آيلي كه كمترين  نشاني از خستگي را داشت به دقت  مي نگريستم  گفتم

-توي بازي شطرنج همه عوامل براي حفظ شاه است اما اين مهمترين مهره داراي قابليتها زيادي نيست پس به ياد داشته باش گاهي اوقات برخي چيزها و آدمها در زندگي مهم مي شوند بي آن كه واقعا داراي اهميت و ارزشي  باشند زيرا كه وقتي چيزي ويا  اتفاق ويا  آدمي مهم است كه داراي قابليتهاي بزرگي باشد

چند لحظه اي گذشت و مهره هاي فيل را به آيلي نشان مي دهم و به او مي گويم

- هيچ مي داني چرا بايد به اين  مهره هافيل  ميگويند و حركت آنها  بايد ضر ب دري باشد

؟

آيلي با تعجب به من نگاه كرد و جوابي نداد

و من ادامه دادم

- من فكر مي كنم بخاطر اين است كه در زندگي ياد بگيري خيلي چيز ها را نبايد بر اساس نامهايشان قضاوت كني حركتهاي فيل در شطرنج هيچ ارتباطي به حركتهاي يك فيل در طبيعت ندارد اما به او فيل مي گويند و همه قبول كرده اند بي آن كه حتي يك بار  از خود بپرسند چرا فيل نام اين مهره است ؟

به آيلي گفتم

- مي داني كيش در شطرنج مثل چه چيزي در زندگي مي ماند ؟

وآيلي باز هم تنها با تعجب مرا نگريست

و من پاسخ دادم

-كيش در زندگي همه ما پيش مي آيد و معنيش اين است كه حركات و افكار خود را بايد عوض كرده   و با نگاه جديدي  به زندگي نگاه كنيم در كيش شطرنج مي توان به راههاي ديگر انديشيد و همين مسئله در زندگي و در بر خورد با اتفاقهايش  هم پيش مي آيد گاهي در زندگي براي فرار از كيش شدنها است كه راهها ي جديدي  براي ادامه بهتر زيستن پيش مي آيد

به نظر مي آمد آيلي خسته شده و لي من دوست داشتم آخرين درس بازي شطرنج را هم به او ياد دهم و باز از او پرسيدم

-مي داني مات يعني چه ؟

آيلي خوشحال بود كه جواب اين سوال را مي داند  خنديد و گفت

-بلي يعني باختن

و من جواب دادم

-مات يعني اين كه ديگر نمي توان هيچ تلاشي كرد و اين معنايش خود مرگ و باختن است

و بعد آيلي بي حوصله  پرسيد

-بابائي ديگر درسي نمانده؟

و من خنديدم و  پاسخ دادم

-درسها هميشه خواهد ماند اما بگذاريم براي بعد و حالا بهتره  يك دست شطرنج باهم بزنيم

و آيلي خنديد و بازي را شروع كرديم

نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم تیر 1388

نامه اي به دخترم

man va aylii2

3285؟اين عدد براي من يك معني دارد  و آن چيزي به جز ” عشق” نيست  شايد اين حرف من عجيب باشد اما به واقع اين طور نيست من از فال گيري سخن نمي گويم و از انواع و اقسام هندي و چيني و سر خپوستي و… آن هيچ نمي دانم از طالع بيني از روي اعداد هم اطلاعات چنداني نداشته و اصولا  هيچگاه به دنبال آن نرفته ام اما قاطعانه اعتقاد دارم كه 3285 برايم تا به امروز زيباترين عدد بوده است براستي چرا ؟ بايد بگويم اين عدد از ماحصل ضر ب عدد 9 در 365 بوجود مي آيد يعني هر كسي كه 9 سالش شده باشد به اين تعداد از روز هاي خدا را گذرانده است و عشق و محبوب جاودانه من آيلي ديروز به اين عدد رسيد آري ديروز يك بار ديگر به عدد 8 از ماه چهارم سال رسيديم  شايد براي بسياري عدد هفت نمره خوش يمني باشد اما براي من 8 زيباترين عدددنيا  است زيرا 8 روزي است كه آيلي به دنيا  آمده و متشكل از دو عدد 4 است كه ماه تولد آيلي است و 1379 عدد جادوئي سال تولد آيلي است از اين نظر به آن جادوئي  مي گويم كه در اين عدد دو شماره  كنارين يعني 9 و 1 و دو نمره  مياني يعني 3و 7 با هم برابر هستند از بعد سالهاي ميلادي هم سال 2000 است يعني همان سالي  كه چيني ها معتقدند كه سال اژدها و خوشبختي و شور بختي است اما اگر اين محاسبات نيز نبود و هيچ خبري هم از اظهار نظر چيني ها هم به گوش نمي رسيد باز هم ساعت 11صبح  هشتمين روز از چهارمين ماه سال 1379 خورشيدي براي من بهترين لحظه زنگيم بوده و هست و خواهد بود  وهمواره اعتقاد خواهم داشت كه درآن لحظه از خداوند بزرگترين هديه را گرفته ام و اين هديه دختري سياه چشم با موهاي فر فري بود كه آيلي نامش نهادم كه معنايش مهتاب و داشتن ماه بود بايد بگويم در طي اين سالها با تمامي فراز و نشيب هائي كه داشته ام آيلي محكمترين و زيباترين و دلخوشي ترين چيزي بود كه در دنيا به آن بالديم و باور كردم  و امروز مي خواهم براي او بنويسم

سلام شاپري من

مي داني كه 9 تا بهار و تابستان و پاييز و زمستان را در كنار تو بهاري گذرانده ام و بهار را در هيچ لحظه از اين روزگار 9 ساله از ياد نبردم در طي اين 9 بهار ياد گرفته ام كه عشق اگر عشق باشد هيچگاه كمتر نشده كه بيشتر هم مي شود در اين 9 گانه آموختم عشق در زير يك سقف به پايان نمي رسد من و تو در طي اين سالها سقفهاي زيادي داشته ايم و در زير اين سقفها  توانسته ايم به مدد عشق و هم دلي و عاشق دلي  از تمامي سختي ها و نامردمي ها و بي وفا ئي ها و درو غها و از دست دادن القاب و سقوط كردنهاي آنهائي كه بايد عزيزان ما باشند گذر كنيم

شاپركم

شايد روزهاي كودكي  هيچگاه چنين شيوا و رسائي كه امروز سخن با من مي گوئي  نمي توانستي كه حرف بزني اما چشمهايت همواره با شيدائي سخن عشق مي گفت و مرا ياد مي داد كه

ازسخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري در اين گنبد دواربماند

و چنين بود كه با تو خنديدم و هرگاه تو خنديدي با تو نگريستم هرگاه گريستي زيرا نبايد مي گريستم بلكه بايد چشمهاي زيبايت را از اشك جفاي روزگار پاك مي كردم با تو سخن گفتم هرگاه خواستي با من سخن گوئي و يا نگوئي با تو رقصيدم و ترانه خواندم و فرياد زدم

” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “

شاهزاده خانم روياهاي من

به تو گفتم كه از عشق بگو و از عشق شنو و عشق را لمس بنما و نفحه عشق را به  تمامي دروجودت بدم و عشق را بنوشان و نوش از عشقي كه يزدان مهر بان به همه ما ارزاني داشته است با تو از اميد  گفتم ترا ياد دادم كه هرگاه اميد رفت همه چيز خواهد رفت و تنها  با اين چهار حرف تشكيل دهنده كلمه ” اميد ” هستي و كائنات شكل مي گيرند كه اگر همراه آن باشد موفقيت و پيروزي و شيريني و  مهر باني و عشق و  اگر نباشد ناكامي و  شكست و تلخي و نفرت آيد

دخترم

امروز به تو هديه اي دادم نامش ميكروسكوب است شايد روزي در جائي تو دانشمند بزرگي شدي و ممكن است بخاطر آوري و به ناظران هنر و علمت گوئي كه ” پدرم درجشن تولد 9 سالگيم اولين ميكروسكوب را  به من هديه داد” و شايد من هم عمري گرفتم كه در آن روزگار در كنارت باشم و لي  اگر روزي جسم من در كنار تو در آن زمان  نبود بدان كه روح من همواره به تو خواهد گفت كه در زندگي سعي كن كه به جزييات توجه كني اما ريز بين نباشي و تلاش ننما كه هر چيزي را تنها از دريچه نگاه خود بنگري كه ميكروسكوپ نه براي ريز بيني كه براي يافتن علتهاو درمان آن چيز هائي است كه باعث شود همه چيز ها و آدمهاي دنيا را خوب و سالم نبينيم

محبوبم

هيچگاه دوست داشتن را از ياد نبر زيرا در تمامي روزهاي حياتم تنها خواسته ام اين نكته را بخاطر داشته باشي كه

“عشق آن است كه موقوف را هدايت باشد”

زيرا كه همه چيز عشق است  و تنها را ه رسيدن به خدا عشق بوده و هست و  خواهد بود

ناز بانو

برايت بهترين ها را آرزو مي كنم دوست دارم مضربهاي بسيار بزرگي از 365 روز همراه عشق و شادماني و اميد و ايمان ر ا در زندگيت داشته باشي  و به ياد بياوري كه هميشه دوست داشته و دارم و خواهم داشت

پدر
نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

رويا را درياب و...

مهرنوش 1

مي نگرم…

به چشمهايم مديونم  و مي دانم كه اين دين را نمي توانم هيچگاه ادا كنم سالها است كه با اين چشم ها خوبي ها را ديدم حتي در آن روز گار كه آن ها را خوب هم نمي ديدم اما هيچگاه نمي دانستم در روزگاري چنين پيچ در پيچ بتوانم آن رويا را بينم كه بارها ديده و هرگز باور نكرده ام كه رويا نيستند در ميان سايه و روشنهاي روزانه زندگي كردنها و در هنگامه خستگي از فشارها و تكرار آن چه كه نخواهم كه بار ديگر بر سر عزيزانم آيد ناگهان خواستم كه نبينم و اين نديدنم بهر آن نبود كه نمي خواستم كه ببينم بلكه از آن بود كه غصه ها برايم قصه اي ساختند و چنين بود كه به يك باره تكراري ترين  تكرار تاريخ كرده و خود زني نمودم و چه سخت بود اين خود زني ها پر از غصه و قصه و حرفهاي ناگفته و ناشنيده و من  نديدم و نخواستم ببينم اما در ميان همه اين نديدنها همواره ديدم دنياي تصور من و آن آينه اي كه تصوير ي بي همتا را در ذهنم همواره متصور كرد در ميان دنياي خاطراتم جاودانه شد آري اين روياي جاودانه را با خود حمل مي كردم و مي پرسيدم كه

به كدامين دليل مشمول اين لطف الهي قرار گرفته ام ؟اما مي دانستم كه مهر بان يزدان من همواره مرا گفت “بخوان تا اجابت كنم “آري او در مقام الهي خود  مي بخشد بسيار بيش از آن چه ما لياقت آن را داشته ايم و باز هم مي گويد ” بخوان تا اجابت كنم “و من خواسته هاي بي كران را داشته ام كه از يزدان مهربان دريافت نموده و بسياري نيز بي آن كه حتي تصور آنها را داشته باشم از او دريافت كردم و چنين بود كه تصوير درآينه با  معجزه عشق و بخشش آن با من بماند و به ياد مي آورم كه چقدر با حسرت انديشيدم كه  اين تصوير در آينه را تا به ابد در خاطره ها خواهم داشت و حسرتي به اندازه تمامي زندگانيم  خواهم برد اما بار ديگر تصويري را ديدم در خرمن عشق و مهر و عطر ي كه در رنگ زيباي ياسمن مي در خشيد رويا را ديدم عطر حضور و روياي ديدار و مهر جاوداني كه در دنياي واقعيت نيز آن را رويا ديدم و در اين رويا غرق گشتم آري چنان غرقه روياها بوده ام كه تصوير در آينه را فرا تر از رويا ديدم تصويري كه مرا پند مي داد كه هيچگاه از لطف خداوند غافل نشوم و من خدا را بوسيدم و دنيا مهربانيهاي او را بوسيدم و عشق را بوسيدم و در آن يگانه شدم غرق در يگانگي ها و در تمناي يكي شدنها چرخيدم و چرخيدم و تنها واستم كه اين چرخشها اگر هم باشد باز با يگانگي ها همره شود اين يگانگي جاودانه است در عرصه بي زماني و بي مكاني مي خرامند و من روزمرگيها  را در لحظه اي ديدم و اين يگانگي و غرقه در يگانگي شدنها را از ياد بردم و باز يگانه گشتم و گشتم يگانگي را …

مي خرامم در خرمن گلهاي ياسمن و  آن را به آغوش مي گيرم به آسمان برم و چون رسم ديرين دعايم و تمنايم و خواستارم رو به اوست كه در بالا مي بينم رها شده ام و رها كرده ام وصل را چه كلمه حقيري در مقابل  اين عبادت با ياسمين ها مي بينم و در باغ ياسمين غرقه شدم و باز چشمها را ديدم آن چشمهائي كه به حق چشمهاي مرا هم زيبا ترين كرد زيرا چشمهائي كه زيباترين هاي دنيا را مي بيند  زيباترين چشمها هستند و من زيباترين چشمهاي دنيا را در باغ ياسمين ها ديدم  و باز عاشقي را لمس كردم عشق را رها نمودم و باز يافتم كه بايد بي بهانه عشق بازي كرد و تصوير درآينه مرا پيام دهد

زندگي را درياب و  رويا را درياب  و فردا را از ياد ببر

زندگي را درياب و رويا را درياب و فردا را از ياد ببر

نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم تیر 1388

"مايكل جاكسون" خاطره بزرگ دوران جواني

micheal

خبر كوتاه بود

“مايكل جكسون كه از او بعنوان پادشاه موسيقي يادمي شد در سن 50 سالگي بعلت ايست قبلي در گذشت”و باز حديث پهلوان زنده را عشق است را اين بار در ديار غربت ديديم سالها پيش هنگامي كه مايكل جكسون به قصد قهر با ملت آمريكا رهسپار يكي از كشورهاي حوزه  خليج فارس شد هيچكدام از اين عاشقان آمريكائي كه امروز  اين گونه براي اين پديده بزرگ  گريستند نخواستند كه با او آشتي كننداما حالا همه دم از غريبي و تنهائي او مي زنند افسوس..

12 سال سكوت مايكل جكسون  وميليونها دلار بدهي او معنائي جز ” پهلوان زنده را عشق است ” را داشته است ؟ قصه تلخي است شايد تلخ تر از استعدادي بي نظير كه شايد بايد او را تكرار ناشدني از بعد قدمت و قوام و ابتكار و خلاقيت دانست براي بسياري از مردان و زنان كه در دهه هاي 40و 50 سالگي خود هستند مايكل جكسون  تنها يك خواننده پاپ و يك سوپر استار موسيقي نيست او يك بخشي از روزهاي فراموي  نشدني اين زنان و مرداني است كه در آن روزها دختران و پسران نوجواني بوده و به معجزه موسيقي مايكل جاكسون گوش سپرده و يا آنهائي كه كمي خوش شانس تر بودند با دقت  به او مي نگريستند و به همراه او آستينهاي كاپشنهاي چرم خود را بالا مي دادند و بار ديگر شلوارهاي چرم  را با آنها مي پو شيدند تا مد” چرم ” را كه سخت دمده بود بار ديگر جهاني كنند تي شرتهاي سفيد و مو هاي سياه بافته شده و يك لنگه دست كش پو شيدنها و… همه بخشي از آن خاطرات دوران ” جواني ” كردنها است   مايكل جكسون آن سالها نمادي از يك جريان فكري بود جرياني كه اعتقاد داشت همه چيز را بايد از نو ساخت او با جراحي هاي مرتب زيبائي و  ابداع حركات خاصي در اجراي موسيقي و رقص توانسته بود قلب بسياري را  در جهان در طي سالها جذب كند و بتواند ركورد فروش آثارش را در كتاب گينس جاودانه و به فروش 750 ميليون دلار در آمد ماحصل از  آثار هنريش برسد  او در آن دوران  ديگر آن كوچولوي سالهاي دور گرو ه ” Jackson s five” نبود شايد يكي از زيباترين خاطراتي كه بسياري از ما از حضور مايكل جكسون در عرصه موسيقي داريم  اجرا و تهيه كنندگي يكي از بزرگترين آهنگهاي جهان يعني ” we are the world” است او با نابغه اي به نام كوئيسي جونز و ياراني چون استيوي واندر و لايونل ريچي و پل مك كارتني و مادر خوانده اش دايانا راس و بسياري ديگر از خوانندگان و ستارگان بزرگ دنياي پاپ در آن سالها توانست به نفع كودكان آفريقائي و با تمركز بر روي  مسئله گرسنگي آنها جمعي بزرگ از ستارگان را در يك نقطه جهان گرد آورده و شاهكاري به نام “we are the world” را بيافريند و تمناي همبستگي و اتحاد و رفع تبعيض و دوستي وپايان جنگها و اختلافها  از تمامي جهان داشته و بگويد كه جهان ما يكي است پس رنج هر انساني در هر گوشه جهان بايد رنج تمامي جهان باشد  دوران درخشش مايكل جكسون با فراز و نشيبهائي رو به رو بود كه فرازهائي او عمدتا در بعد هنريش و فرودهايش در بعد زندگي خصوصيش بود شايعات نه چندان جالبي كه بر حول و محور زندگيش مي چرخيد و تغييرات بي انتهاي قيافه اش با استفاده از جراحي هاي مختلف زيبائي براي او دشمني ها و صد البته بدهي هاي زيادي به وجود آورد و سرانجام او را راهي دادگاه و بعد از آن هم وادارش كرد كه به تبعيدي خود خواسته  بپردازد و سالها به دور از آمريكائي باشد كه امروز در رثاي او ساكنانش در كنار ديگر مردم جهان  مي گريند اما با تمامي اين فراز ها  و فرود ها مرگ او بسيار غير باور است و كمتر كسي است كه بتواند باور كند كه مايكل جكسون را ديگر بر روي صحنه نخواهد ديد بليطهاي كنسرت لندن او اين روزها تنها يك نام متوفي را بر روي خود دارد اما همگي مي دانيم هنر و استعداد و خلاقيت و خاطراتي را كه مايكل جكسون براي مردم جهان باقي گذاشته نامي زنده بر روي قلبها و اذهان جهانيان تا بي كران خواهد بود مايكل جكسون در تالار افتخارات موسيقي جهان در كنار نامهائي چون الويس پريسلي و گروه بيتلز قرار مي گيرد و دنيا در اين انديشه و نيايش خواهد بود كه شايد جهان هستي بتواند بار ديگر چنين ” پديده” اي را بوجود آورد و اين مسئله اي است كه باورش بسيار سخت  به نظر مي رسد و شايد بايد براي دلخوشي اين  حديث حافظ را براي او هم ترنم كرد

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم تیر 1388

نامه اي به كركس

كركس

در روزنامه ها  اين روزها يك خبر بسيار  خاص جلب نظر مي كرد متن اين خبر چنين بود

” به گفته دانشمندان باستانشناس  در يكي از غارهاي كشورآلمان فلوتي  به قدمت 35 هزار سال از استخوانهاي كركس يافته شده است ” براستي جالب است از استخوانهاي  پرنده اي  كه گويند نفير مرگ است آواي موسيقي وزندگي درآيد و اين خبر من را به دنياي نشانه ها و انديشه ها و نتايج  برد و خواستم كه با آقاي يا خانم  كركس سخن بگويم و برايش نامه اي بنويسم

كركس مهربان سلام

مي دانم كه حالت خوب است و در دنياي ديگري هستي دنيائي كه شايد ديگر به تو به عنوان عفريت مرگ برخورد نخواهند كرد و هر گز نخواهند گفت كه باز كركس ها آمدند تا سفير مرگ آيد اما همه مي دانند كه مرگ هيچ سفيري ندارد بلكه خود آيد و لي از آنجائي كه ما آدميان دوست داريم براي هر چيز مقصري به غير از خود پيدا كنيم اتمام روزگار دنيوي  خود را به تو نسبت مي دهيم زيرا همه خود خواهانه اعتقاد داريم كه آنقدر خوب و با ارزش و بي همتا هستيم كه ساليان سال  زندگي بايد عشق به ما ورزد و از اين رو است كه ترا بدنام  كرده و مي كنيم وخواهيم كرد زيراهميشه  بايد باشيم و حق ما است كه به هر گونه اي چه خوب و چه بد و چه مهر بان و چه نامهر بان و چه زيبا و چه زشت تا به ابد زندگي كنيم و همه جهان را فداي اين زيستن خودخواهي هايمان نمائيم  اما امروز مي خواهم از تو سپاس گويم زيرا كه تو حيواني هستي كه خود هيچ كس را نمي كشي بلكه از مردن ديگران ارتزاق مي كني و هيچگاه به زيستن عالميان   نگاه نمي كني و از اين رو حسادتي به آنها نداري تو آنقدر به مرگ موجودات احترام مي گذاري كه اجازه مي دهي تا آخرين نفس حيات خود را ادامه دهند و بعد پيش آنها آئي در حاليكه بسياري در زمان حياتت ترا نفرين كنند و شوم دانند اما تو در هنگام حيات اجساد را مي بلعي و سعي مي كني كه اجساد بد را از اذهان بر هاني و تنها خاطرات را نگاه داري تو آنقدر مهر باني كه در طول حياتت بارها مورد شماتت قرار مي گيري اما دم نمي زني ترا دشنام دهند و سنك و تير به سويت پر تاب كنند اما باز آرام گيري و هنگامي هم كه مردي باز هم نوعانت به سراغت مي آيند و اجازه نمي دهي كه مراسم ترحيم تو باعث رنجش خاطرديگران شود تو حتي در بعد از مرگت هم مهر باني و از استخوانهايت براي همه آدميان از 35 هزار سال پيش تا به امروز موسيقي و آرامش و شادي آفريدي و خواستي كه چون زمان حياتت بهر زيستن آدميان شادماني به آنان هديه دهي  و عيش آنها را نقض نكني

كركس مهر بان تو پرنده مهر باني و بي ادعائي هستي و همواره در مرگ در كنارمان و بعد از مرگ هم صور شادي بخش به ما هديه دادي اما ما آدميان چه سخت با تو برخورد نموديم و به هم نوعان خود كه به دنيال حرص و آز و جاه طلبي هاي بي دليل بودند لقب ” كركس ” داديم و به همين دليل از تو عذر مي خواهم آخر آدم آزمند و پست و جاه طلب مگر مي تواند به زندگي آدميان و ديگر موجودات  احترام گذارد و تنها در هنگام مرگ آيد و جسد اورا ببلعد تا طبيعت را پاكيزه نگاه دارد و در لحظه هاي اول مرگ همراهي تا ديار باقي با او  باشد و بعد از آن هم وقتي مرد باز با استخوانهايش برايش سرود شادماني و موسيقي بنوازد براستي تو كركس مهرباني و آن آدميان همه چيز جز كركس هستند همه نامها و القابي كه شايد در ظاهر معني كركس و لاشخور را ندهند اما به واقع مردار خوار روحهائي هستند كه از اعمال آنها نخست خسته و بعد پژمرده و سرانجام مرده اند

كركس مهر بان دوست دارم و هميشه به تو احترام مي گذارم در ضمن اين شعر آن عاشق شاعر و نقشا پارسي را هم كه سهراب نام داشت  تا بي كران شقايقها زندگي مي كند را به تو تقديم مي كنم

من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است

كبوتر زيبا است و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست

گل شب بو چه كم از لاله قرمز دارد

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

ارادتمند تو

آدمي سخت پريشان

نوشته شده توسط تورج عاطف در 14:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم تیر 1388

اي كاش يادمون نره

زيبا عكس

توي آن سالهاي دور شهر ما آن هنگام كه اذان غروب بانگ بازگشت به خانه را  مي داد حاجي كركره مغازه را مي كشيد پايين و رو به سمت خانه و بهر ديدار بچه ها لحظه شماري مي كرد او  دستمال يزدي خود را پر خوراكي و شب چره اي  و هديه اي مي نمود و سر كوچه كه مي رسيد نگاهي به در سبز خانه اش كه مي كرد خدا را شكري مي گفت  و بعد هم يااللهي مي گفت وارد مي شد و حاج خانم را مي ديد كه با بچه ها نشسته اند در انتظار  او و بعد بساط چائي و ميوه فصل و شام و بگو بخندي به راه مي افتاد اگر تابستاني بود كنار حوضش كه پر نقش پادشاهان قجري و روي تخت و بر روي قاليچه تركمني مي نشستند و اگر زمستوني بود هوا زير كرسي و در كنار دلهاي گرمشون دل مي دادند و قلوه مي گرفتند  و حاجي به حرفهاي بچه ها گوش مي داد صحبتها از عقد و عروسي و زايمان و رمل و جادو نزائيدن  همسايه ها بود و بعد كه ماه خوش رقصي را توي وسط آسمان شروع مي كرد حاجي براي بچه ها از توي كتاب هزار و يك شب  قصه شاه پريان تعريف مي كرد از همان شهرزادي كه ز عشق و دلدادگي و اميد و ايمان و صفا سخن مي گفت و مي خواست نفرت و دو دلي و خود خواهي را از دل سلطان بيمارش رها كنه …

سالها گذشت و بچه ها بزرگ شدند و هر كدام مهندس و دكتر و كارمند و پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند  و ديگر از يادشان  رفت كه كتاب هزار و يك شبي و شاهنامه اي بود كه ياد گار  حاجي بود كه  با قصه هاي شاه پريان عيش وصفا را بين  بچه هاش قسمت  مي كرد بچه ها دنبال تلويزيون و راديو و ضبط و صوت بودند و خانه ها پر از قصه هاي آدمهائي كه شده بودند چون شاهزاده پريان حرفها  مي زدند حتي وقتي آن بچه ها هم بزرگ شدند تبديل به پدر و مادر و عمه و خاله و عمو دائي هم كه شدند حتي آن موقع كه  پدر بزرگ و  مادر بزرگ هم كه  شدند  هيچ كس از آنها نخواست كه از قصه هاي شهرزاد و كتاب شاهنامه  آن حاجي مهر بان سخن بگه اگر بچه اي قصه مي خواست راديو را نشانش مي دادند وموج آن را روي قصه شب مي گذاشتند  اما قصه شب از يك صدا توي يك جعبه شنيدن كجا و افسانه گوئي  حاجي كجا …

باز حديث بهار و تابستان و پاييز و زمستانها آمد و سالها گذشت آن بچه ها هم بزرگ شدند هر كدام پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند اما حديث عكس ماه توي حوض خانه پدري را يادشون نيامد قصه آنها با بچه ها شون ديگر حسابي فرق مي كرد بچه ها ديگه با پدر و مادر ها تو يك اتاق بهر ديدن تلويزيون و شنيدن راديو هم جمع نبودند ضبط صوتي كه زدلكش و ويگن و گوگوش و هايده و… بخونه هم مشتري نداشت قصه ها عوض شده بود عصر كامپيوتر و ماهواره و ام پي تري بود و هر كس توي اتاق خودش يك خانه داشت و خانه ها ديگه يك خانه نبود همه با هم مثل هم محله اي برخورد مي كردند ديگه نه همسايه  بود نه بچه محل و نه آش مادر بزرگ همه چي شده بود مو نيتور و كيبورد و هيچ كس با كس ديگه حرف نمي زد قصه گوئي همه از ياد برفت آخه نرم افزارش بود اما آن نرم افزار كجا و كلام نرم مادر بزرگ و پدر بزرگ كجادر آن  پيدا مي شد توي كامپيوتر ها همه جا وحشت بود و خون و آتش سوزي و دود و پر درد بود كم كم تو اتاقها غم پر شد و ترس مهمان همه دلها شد كم كم تنهائي ديگه براي خودش آقا و غول شد  اين طور بود كه همه ترسيدند پيش هم خزيدند و گفتند از عشق بگو و از خانواده و از هم وطن و از يكي شدن و اين گونه بود كه بار ديگه قصه حاجي قديمي از نو تكرار شد همگي يكي شدند و رفتند سراغ كتابخانه قديمي و افسانه هاي شهرزاد را ياد آور شدند و  قصه شهرزاد ايراني را دو باره  از بر شدند همگي عاشق و همگي محبوب و همگي دلداده و صبور و مبهوت آن تصوير ماه در حوض پر عكس شاهان قجري در خيال خود شدند همه حسرت آش مادر بزرگ را خوردند مهر باني و آن بوي شب چره  كه ز دستمال حاجي باز آمد آخه همه با هم مهر بان شدند همگي يكي شدند

آره همگي يكي شدند

كاش كه بهار و تابستان پاييز  زمستان كه بگذره هيچ كس از ياد نبره كه بايد هميشه يكي باشيم با قصه ها هم نوا شويم شاهنامه خواني بابابزرگ يادمان نره آن تهمتن و فريدون و قصه سياووش و رستم فرخزاد از ميان نره

اي كاش يادمون نره

نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم تیر 1388

" ناز نكن"

eshghbazi

خيابان شلوغ بود و مردم  در رفت و آمدي ديوانه وار زندگي را به گونه اي مي گذراندند و شايد هم اگر بي انصافي نباشد خوب به جزئيات زندگيشان آگاه بودي  بايد مي گفتي كه به هدر مي دادند   و  در اين ميانه پيرزني دستي به موهايش كشيد سالهاي زيادي  آمد ه و رفته  بود كه همه آن سالها تنها در پي سفيد كردن موهايش رفت و پيرزن مي انديشيد كه

چه حيف…………

پيرزن با لبخندي به زوجي كه درميان اين همه غوغا ي خيابان نشسته بودند وبا هم صحبت مي كردند با دقت مي نگريست به نظر مي رسيد كه   زوج  جوان داستان عجيبي داشتند دختركي چشمهاي بي نهايت زيبايش اشك آلود بود زير لب صحبتهائي مي كرد و گاه گاهي دستهايش را محكم به پيشاني مي كوبيد و پسرك هم با نگاهي سراسر از نگراني به او و با شرمساري به اطرافش  مي نگريست داستان آن دو را پير فرزانه نمي دانست ولي مي توانست حدس بزند كه چه گونه مسئله اي  مي تواند باشد به همين دليل با لبخندي از كنار آنها رد شد و بلند فرياد زد

_ ناز نكن …ناز نكن ..

زوج به او نگريستند پسرك با نگاهي متعجب و دخترك با چشمهاي خشمگين او را نگاه كردند و سر انجام دختركه به نظر مي آمد سخت از اين جمله خشمگين شده است از پسرك جدا شد و به دنبالش رفت و  جواب او را با فرياد ديگري داد وپرسيد

-مادر!از كجا مي داني كه ناز كرده ام ؟

پيرزن لختي ايستاد و خنديد و به سوي او آمد و همانجا كنار خيابان پرتردد نشست و گفت

_ دخترم ! ناز مي كني

ولي دختر كه به نظر مي آمد كه حاضر به قبول كردن نبود شروع به سخن گفتن كرد و گفت

- نخير هم ! اصلا شما مي دانيد كه چي شده ؟ اين آقا…

قبل از آن كه دخترك اجازه يابد بقيه حرفهايش را بزند پيرزن گفت

_ نمي خواهد بقيه حرفت را بگوئي همه داستانها را مي دانم . خودم من هم از اين قصه هاو شايد بسيار شبيه آنها را  داشته ام  تو فكر كردي هميشه موهايم اين همه سپيد و چشمهاي كم سو و چين و چروك صورتم اين گونه هويدا بود ؟ نه دخترم ! هر كدام از اين تارهاي موها بهر نازكردني سفيد شد هر كدام از اين كم سوئي هاي چشم بهر گريستني ازسر ناز نكشيدنها  بود وشايد هم  بهر غمهائي كه  آمدند و  حتي   گاهي بخاطر غصه هائي بود  كه هرگز نيامدند  و حالا هم كه صدايم مي لرزد بهر آن كسي است كه ديگر نازهاي مرا تنها بايد زير خروارهاخاك بشنود كه مي دانم ديگر نخواهد شنيد

دخترك به پيرزن نگريست كه همچنان ادامه مي داد

-آري دخترم! اين لحظه ها را  قدر بدان چه كسي داند كه فردا چه خواهد شد ؟ شايد فردا نه ناز و نه نازكشي ماند و به غمهاي امروز خندي و ممكن است فردائي آيد كه ببيني هيچكدام از غمهائي كه امروز نگرانشان بودي هيچگاه نيامده است و آنگاه گريه كني بهر بي هودگي اشكهائي كه نبايد ريخته مي شد و چينهائي كه به پيشاني نبايد مي دادي

اشكها در چشمهاي سياه  زيباي  دخترك ديگر نبود و تنها دستهايش را دراز كرد و دستهاي پيرزن را گرفت و لبخندي به او زد و پيرزن مهر بان كه حالا صورت مادر بزرگي را گرفته بود اين گونه ادامه داد

_آفرين دختر خوب برو آن طرف و دستهاي او را بگير و يادت نرو د كه چه  كار نكني

دخترك لبخندي زد و پاسخ داد

_  يادم هست ديگرناز نخواهم كرد

و بعد دوان دوان به سمت پسرك كه آن سوي ايستاده بود رفت و پيرزن هم با انگشتش قطره اشكي را كه در چشمهايش جمع شده بود پاك كردو زير لب حرفهاي معشوق ساليان دور را تكرار كرد

” وقتي عشق فرمان دهد محال سر تسليم فرود مي آورد

نوشته شده توسط تورج عاطف در 13:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم تیر 1388

يك قصه قديمي

tehran

در سالهاي دور ودر ميانه جنبش مشرو طيت و در آن روزها كه ملت ايران از ظلم و جور ظل سلطان ها و قبله عالمها و مفاسدي كه خود را همه افتخار عالم مي دانستند سخت خسته بودند و بهر بر پائي عدالتخانه اي دست به اعتراض مي زدند و در ميان همان اعتراضها كه توسط نيروهاي بي شماري چون گزمه هاي حكومتي و قزاقهاي روسي سعي به سر كوبي آن بود و مردم در زير چوب خوردنها و تحمل گلو له هاي سربي در قلب بهترين فرزندان خود همچنان نداي آزادي را سر مي دادند تا بگويند مي خواهند عدالتخانه اي به نام مجلس با راي خود داشته باشند وبعد ناگهان ديدند پس از خون دل خوردنها به يك باره آن عدالتخانه مورد هجوم استبداد سياه و توپهاي كلنل لياخوف قرار گرفت تا بگويند كه مردم عوام ناس و رعيت و بي لياقت را چه به اين غلط كردنها و آنها كه نبايد داراي حق راي باشند و ارباب و رعيتي را چه كسي بايد رعايت كند؟ درست در آن روزگار تلخ دو دختر در جلوي سقا خانه اي ايستاده و بهر سلامتي دلاور مردان ايران شمع روشن مي كردند يكي از آنها ناهيد و ديگري نوش آفرين بود اين دو نوگل تهراني در ميان تمام دعاهاي خود يك دعا را بيش از پيش زمزمه مي كردند و آن سلامتي تمامي جوانمرداني بود كه بهر آزادي ميهن پاي به ميدان مبارزه نهاده و خون خود را به حراج نامردمان و نامردان وطن فروش گذاشته بودند در ميان دعا ها ناهيد مي گريست تنها از خداي خود مي خواست كه خون ناحقي بر زمين ريخته نشود و زمين ايران گلگون از خون ايراني نگردد در ميان اين راز و نياز با خالق اين دو دختر نوجوان گزمه اي از كنار آنها گذشت و با چشمهاي وقيح و تمسخر آميز خود لبخندي دهشتناك زد و گفت - آبجي ! براي ما هم دعا مي كني ؟ دخترها ترسيدند وهيچ نگفتند آخر گزمه بي شرم بود و قداره كشي را هنر خود مي دانست آنها مي دانستند كه سبيلهاي از بنا گوش در رفته تنها نشان مردانگي او بود و از جوانمردي هيچ بوئي نبرده بود و لي گزمه كه وقاحت و بي شرمي را از اربابان قاجار و روسي خود ياد گرفته بود بار ديگر سبيلهايش را چرخي داد و نزديك دختر ها شد و پرسيد _ نگفتي آبجي ؟ براي ما هم دعا مي كني ؟ ناهيد شير دختر ايراني بود او نمي توانست وقاحت را تحمل كند او توكلش به خود آفريننده عالم و نه قبله عالمها توخالي بود به همين دليل فرياد زد - دعا مي كنم كه ” مرد” باشي گزمه كه اين سخن را شنيد خشمگين شد و ذات پليد خود را نشان داد روزگار آشفته اين فرصت را به او داده بود كه نامردي هاي خود را پشت قداره و سبيلش پنهان نماند قمه خود را در آورد تا بلكه شير دختر را بترساند اما ناهيد لبخندي زد و رو به نوش آفرين كرد و گفت _آبجي دو تا شمع براي اين بنده خدا روشن كن آخر كسي كه به دو تا زن تنها در تاريكي و جلوي سقا خانه نيش كنايه مي زند تنها از مردي دور شده است اما آن كه قداره بر روي زن و ناموس و هم وطن خود در تاريكي شب مي كشد غير از مردي از آدميت هم دور است اين سخن ناهيد خشم آن مزدور قدار كش نوكر قزاق بي اصل و نصبي چون لياخوف ديگر اربابان روسي رابيشتر كرد و دخترك را غرق خون ساخت و در سياهي شب نا پديد شد و نوش آفرين به سوي ناهيد دويد و فرياد زد _آهاي مردم! مردي پيدا نميشه؟ حداقل يك آدم اين طرفها پيدايش مي شه تا به داد ما برسه ؟ و فرياد نوش آفرين سكوت شب را شكست همان سياه شبي كه در ميانش بسيار مردان و آدميان باغيرت بودند و با خون ناهيد هوشيار شدند و آرزو كردند اي كاش براي هوشياري و بيداري اين خون ها بر زمين ايران زمين ريخته نمي شد اي كاش اي كاش

نوشته شده توسط تورج عاطف در 12:32 |  لینک ثابت   •