تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

نجواها را مي شنود

ترس به دور او حلقه زده است  او را از ساحلي خوش و خرم و صد البته بي تفاوت مي بينند 

 مي گويند كه مي رود و حكايت ماهيها را نجوا زنند كه

ماهيان از تلاطم دريا به خدا شكايت بردند

و چون دريا آرام شد خود را اسير تور صيادان يافتند

و چنين است كه همواره طوفان ترسناك نيست

رفتن ها و ترس از رفتن گاهي ماوا مي شود و آرامشي مي دهد و آورنگي به صدا در آورد

آونگ ؟

آري ز همان آورنگ عشق گويم آن آونگي كه خواند

با سر انگشت لبهايم را بوسه زن و بگذار در بهت و خيال عشق بازي آونگ شوم

 چه آونگ شيريني

اما آونگ او در ميان  ترديد آدميان مي چرخد و باز ترس را همراهش مي كند


پسرك مي ترسد سالهاي طولاني دور از عشق و مهر او را به گونه اي وحشت زده كرده است كه هر سايه اي ز مهر را چون اشباحي ز خنجر خيانت مي بيند سالها  دل به دريا زده است در خيالش مي پندارد كه ناخدائي كه مي شناسد قوي و لي او مردد  است و مي انديشد كه تنها ناخدا مي تواند او را توانائي بخشد اما كدامين ناخدا؟

او مي گويد ناخدا دلش دريائي است اما نمي داند كه در دريا  هم موج و طوفان  هست و ماهي ها در گرداب تور ماهيگيران  مي افتند و گاهي آنقدر دريا حقير  مي شود كه سونامي از خود دريا بزرگتر  مي شود

 نواي كه او مي نوازد غم و تنهائي است و باز مي شنوم

و باز آمد با سمفو نی از تر س و و حشت و فر ار گو ئی در این د نیا هیچ چیز نیست مگر بر ای تر ساند ن او هیچ عاملی و جو د ند ارد جز بر ای تخر یبش

نمی د انم چر ا این گو نه می اند یشد شاید در و ادی تنهائی تنها چیزی که می بیند تر س است تنها ایمانی که دار د به تر س است تنها امید ی که دار د اند کی و تنها اند کی فر ار از این تر سها است و عشق نه او به آن نمی اند یشد اصلا مگر می تو ان بی شهامت به سر اغ عشق ر فت ؟
و من می گو یم و لی قبو ل نمی کند یعنی نمی خو اهد از آن د نیا بیر و ن آید به قو ل حکیمی "آن که به خو اب ر فته می تو ان از خو اب بیدار کر د و لی آن که خو د را به خو اب ز د ه هر گز نمی تو ان از خو اب بیدار نمو د " و من سر گشته و با تمام و جو د می گو یم و همو ار ه خو استم که باشم و لی گو ئی این تلاش اثری ند ارد در د نیای او در یا باید همو ار ه آر ام باشد او به د نبال در یا نیست او شاید سکو ت مر د اب ر ا به در یا تر جیح می د هد آیا کسی هست او ر ا از این خو اب د هشت بار بیدار کند ؟ چه می تو انم به او گو یم شاید این ز مز مه ناخدای تنها بتو اند ر ه گشای او شود
و قتی ز ند گی بر ایت خیلی سخت شد
یاد ت باشد که در یای آر ام ناخدای قهر مان نمی سازد

در مر د اب تنها نیلو فر های بی ر یشه خو اهند ر و یید و بس ز ند گی مال تو است هیچ کس جز تو نمی تو اند به ز ند گی سر و سا مان د هد هیچ کس بر ای تو د ل نخو اهد سو ز اند هیچ کس بجای تو زند گی کند ر و ز ی که دو ر ان ز ند گی و جو انی و بهار گذ شت هیچ کس مسئو لیت به هدر ر فتن این ر و زها را نمی پذیر د هیچ کس نمی آید و نمی گو ید که من باعث شد م فر صت عشق و ر زیدن ر ا از تو گر فتم تاز ه این را هم بگو یم آن هنگام چه فایده ای دار د در ز ند گی می تو ان به آر امش ر سید و لی آر امش در سایه بی عشقی و بی تفاو تی و ترس تنها مرگ است که دو ر از تو باد

دستهايت را باز گن شقايق سرخ  طلب را در آغوش گير

 با پيوند نارنجي غروب و طلوع  مهر  به عشق برس

 زردي پرتوي آفتاب معرفت را در اندرونت بتاب

در دشت سبز بي كران هستي موهايت را به نوازش نسيم اميد بسپار

در زنبق آبي طنين  گيتي باوري ز ايمان به معبود بپروران

در بي كرانگي رودخانه نيلي حيرت هر باوري را متصور ساز 

ود ر بنفشه هاي تولدي نو بار ديگر به جهان سلامي دگر كند

آري سلامي به عشق

 سلامي به اميد

سلامي به ايمان

 و باز در آونگ عشق نوسان كند


برچسب‌ها: آونگ عشق, عاشقانه ها, نجواي عشق, ناخدا, تورج عاطف
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:13 | لینک  | 

به ماه سوم بهار وارد شديم اما در ميان دغدغه هاي ارديبهشتي ها از يادمان رفت و از قافله  جا ماند او كه از قافله عمر برايمان سرود كه چه زود مي گذرد و چه خوش بود كه با طرب بگذرد

قصه غريبي است اين غريبه بودنمان ز اصل خويش

گم شده ايم و از ياد برده ايم كه گم شده ايم حكايتهاي غريبانه ما با فرهنگ و اصل خويش آن گونه هست كه حتي غريبه ها را هم بسيار غريب با اين همه دور شدنها مي كند و آنها مي پندارند فرهنگي كه مي تواند اين گونه زيبا باشد بايد  همه را به فكر قريب بودن از آن  بيافكند؟ اما دوري را بهر غريبي بر گزيديدم نمي دانيم كه بوديم و چه داشته ايم و حالا در به در به دنبال آن چيز هائي مي رويم كه غريبه ها ز ما گرفته اند و حال به خودمان مي دهند يزدان را سپاس كه باز غريبه هائي بوده اند كه كتابي را به 5 پني بخرند و بعد آن را با ترجمه اي جهاني كنند از سر  فنيتز جرالد اديب انگليسي صحبت مي كنم مردي كه روزگاري اسير يك كتابچه كوچك در جلوي كتاب فروشي شهري در انگلستان شد و بعد ايجاز خيام را بيافت شايد خيلي  از ما نمي دانيم كه امروز با خيام هستم روزگارم با خيام است زيرا او به من آموخت كه در اكنون زندگي كنم   بر روي صفحه هاي روزنامه ها هيچ عكسي از خيام و رباعياتش نمي بينم اما مي دانم در موطن جرالد سخن از خيام است در ديار انگليسي ها جائي كه شكسپيري است به طور حتم قصه خيام هم وجود دارد و ما در اين ديار قصه مرگ و روز مرگي و دغدغه ديروز بي كران داشته ايم و باز خيام را از ياد برديم

صحبت  كشتن  نخبگان  حرف تازه اي نيست اما دوست ندارم در روزي كه شاعر عشق و اميد و زندگي در لحظه اكنون هر روز متولدمان كرد حيف است كه  از نا اميدي و بي خردي صحبت كنم بسياري از ما خيام را خوب نمي شناسيم شايد برخي ترجيح مي دهند او را رياضي داني نابغه بدانند كه قرنها پس از كشف بسط بينم نيوتن را شريك خود ديد و يا كسي كه اولين بار راه  حل معادله درجه سوم را كشف كرد را بعنوان افتخار  خيام بر گزينند بسياري علاقمندند او را ستاره شناس و كسي كه به فرمان ملكشاه نخستين تقويم و آن هم دقيق ترين آنها را محاسبه كرد بشناسند بر خي او را آموزگاري مي دانند كه مرداني چون غزالي در حضورش رياصي و نجوم را آموختند و سيصد سال بعد خواجه شيراز حكايت فلسفه زيستن  او كه ” حيف باشد كه عشرت امرو زبه فردا فكنيم ” را بار ديگر تداعي كرد را متصور هستند در مورد او گفته مي شود  كه در معارف اسلامي و فقه و لغت و تاريخ چون فلسفه مهارت داشته است اما دوست دارم خيام را آموزگار”زيستن در لحظه اكنون” دانم خيام را لعن كردند زيرا به صراحت سخن مي گفت اهل پنهان كاري و ريا نبود سخن از شجاعت اخلاقي مي كرد در طول تاريخ ادبيات شايد كمتر كساني چون او به صراحت سخن گفتند در كنار او چند نام ديگر مي توان يافت كه شجاعت در انديشه را به شجاعت در كلام آميخته بود و اين درماني  است كه همچنان كمبودش  در ادبيات و هنر و بسياري از وجوه  ترسو زندگي ما باعث شده درد  ريا طاقتمان را بي طاقت كند خيام از اولين كساني است كه فرياد بي ريائي زند  و همه خود شيفتگان پر ريا چنين خواند

گر مي نخوري طعنه مزن مستان را/بنياد مكن تو حيله و دستان را

تو غره بدان مشو كه مي نخوري / صد لقمه كه مي غلام است آن را

آري او مداح نبو د بهر جيب شعر نمي گفت مي دانست شعر يعني شعور و شعور يعني شوري كه بايد براي بيان باشد و او چنين بود نظير حافظ و فروغ …

تكفير ش كردند به گوشه عزلت بردند ز جانب يزدان تهديد كردند  وخواستن  كه بگويند اميد ز يزدان را از ياد ببر و در زندان ريا كارانه ما نداي

خدايا …خدايا  بزن اما او چنين جوابشان را داد

مائيم و مي و مطرب اين كنج خراب /جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب/ آزاد ز خاك و باد و آتش و آب

و اين سخني بود كه براي  كوتوله هاي ذهني  سبك مغز سخت بود و بشارت جهنم و فلسفه زيستن را به او باز گفتند و او  را مي توان لبخند زنان تصور كرد كه مي گفت

در پر ده اسرار كسي را ره نيست/ زين تعبيه جان هيچكس آگه نيست

جز در دل خاك هيچ منزلگه نيست / مي خور كه چنين فسانه ها كوته نيست

اما مگر گوش نوائي باشد ؟ عصر سلجوقي است دوران  تركتازي غلام بچه هاي سلجوقي است و در اين ميان  كالاي پر رونق فراوان باشد و تزوير پر رونق ترين آنها است و افسوس كه اين كالا در پهنه تاريخ پر مايه هست از دوز خ گفتند از دوزخي كه خود دوز خيان را بر مي گزينند و گوئي محكمه الهي  را آنان قاضي عساتذ  پس خيام عاشق و مست و ديوانه عشق دوز خي باشد و از اين رو است كه جواب تهديد را چنين دهد

تا چند زنم به روي درياها خشت / بيزار شدم ز بت پرستان كنشت

خيام كه گفت دوز خي خواهد بود / كه دفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت

جواب قاطعانه اي است ؟ شايد بايد خيام را يكي از اولين رندان و طنازان دانست  كه چنين زيبا جوابيه  روزنامه نگاري مي دهد و در ادامه در توصيف  دوزخ آقايان چنين مي سرايد

گويند مرا كه دوز خي باشد مست /قوليست  خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و ميخواره به دوزخ باشند / فردا بيني بهشت همچون كف دست

و جواب رندان را چنين دهد باز

مي خوردن و گرد نيكوان گرديدن / به زآنكه به زرق زاهدي ورزيدن

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود / پس روي بهشت كس نخواهد ديدن

آنجا كه تهديد جواب نمي دهد تطميع وارد شود و اين بار او را ز بهشت گويند و اينجا نيز دست خيام پر مي باشد

گويند كسان بهشت با حور خوش است / من مي گويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار/ كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است

آري اين آواز دهل كه بهشت بفروشند همان ندائي است كه خيام گويد از دور خوش است   و خيام متفكر است به دنبال متحجرين دورانش نيست از اين رو زيركانه از قضاوت مي گريزد و مي گويد

من هيچ ندانم كه مرا آن كه سرشت / از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت

جامي و بتي و بر بطي بر لب كشت/ اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت

و بعد حكايت مي كند كه بهشتي كه  آن مزور گويد پرديسي نيست

گويند بهشت و حور و عين خواهد بود /آنجا مي و شير انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك / چون عاقبت كار چنين خواهد بود

اما خيام چه فلسفه اي دارد ؟ شايد اگر پندهاي خيام را امروزه به تمامي

به جان خود فرو مي داديم اين همه در به در شادماني ها و زندگي برتر  نبوديم اين روز ها بر سر هر كوي و برزن شهر حكايت مكتبهائي است كه مي خواهند شادي و زندگي برتر  را از زبان ديگران بفروشند اما خيام نهصد سال پيش  چگونه زيستن را اين گونه پند  جهان و ايرانيان  داد

گر يك نفست ز زندگاني گذرد/ مگذار كه جز به شادماني گذرد

هشدار كه سرمايه سو داي جهان / عمريست چنان كش گذراني گذرد

و يا

چو عهده نمي شود كسي فردا را / حالي خوش كن اين دل شيدا را

مي نوش به ماهتاب اي ماه كه ماه/ بسيار بتابد و نيابد ما را

سخن از خيام بسيار است او مي داند همواره كساني هستند كه ايراد گيرند خود را  وكيل ووصي همه دانند و آن را به خدا  نسبت دهند كساني چون نمونه هائي كه امروز در قلب طالبان و… مي بينيم شايد او اين بيت را خطاب به مردمي سرود كه ترس را جايگزين عشق به يزدان كرده اند

اي دوست حقيقت شنو از من سخني / با باده لعل باش و سيم تني

كانكس كه جهان كرد فراغت دارد / از سلبت چو ن تو ئي و ريش چو مني

او خطاب  به دلشورگي ها و نگرانيهاي زمانه چنين سروده است

تا كي غم اين خورم كه دارم يا نه /وين عمر به خوشدلي گزارم يا نه

پر كن قدح باده كه معلوم نيست / كاين دم كه فرو برم بر آرم يا نه

خطابه او به ناداني و نادانان و حكايت  بي كراني آنها رباعي طنزي را مي سازد

گاويست در آسمان نامش پروين / يگ گاو دگر نهفته در زير زمين

چشم خردت باز كن از روي يقين/ زير و زبر گاو مشتي خر بين

پند او به مزدو ران و كساني كه خون ملت نانشان است سخت تند است

قانع به يك استخوان چو كركس بودن / به زآن كه طفيلي خوان ناكس بودن

با نان جوين خويش حقا كه به است / كالوده بپالوده هر خس بودن

و اين حكايت بسيار و خيام بس غريبه  بين ما ايرانيان است


برچسب‌ها: خيام, جرالد, رباعيات خيام, مفاخر ايران, ارديبهشتي ها
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 10:58 | لینک  | 

به   روز  پایان اردیبهشت رسیدیم و چنین است که باز صدای پای آب جوی گذر عمر را شنوم و به نوعي دلتنگي به سراغم  می آید و بعد می پرسم  يعني دومين ماه بهاري چنين زيبا تمام شد ؟آيا بهار ديگري چنين زيبا را خواهم ديد ؟ دلتنگي و زيستن در لحطه اكنون نيشي زند و خیام گونه  گويم

 این قافله عمر عجب می گذرد /درياب دمي كه با طرب مي گذرد

و اين گونه هست كه باز لبخندي باز گردد و جانشين چين بر پيشاني شده و آن را در دور ترين نقاط انديشه دفن مي كند

 ارديبهشت زيبا خاطره انگيز خیلی ها  بود سعدي و فردوسي و خيام و سهراب و دكتر محمد مصدق و كريستوف كلمب و داوينچي و حالا مي خواهم كه از اونوردو بالزاك سخن گويم. و در ارديبهشتگان و قصه بهاري ها از او سخن رانم و ارديبهشت را به پايان ببرم و به سومين ماه بهار سلامي دگر دهم

 بالزاك يكي از بزرگترين رمان نويسان تاريخ ادبيات جهان است در چنين روزي در فرانسه به دنيا آمد و به طور قطع امروز در كشور فرانسه به ياد بود خالق آثاري بي نظير چون بابا گوريو و زن سي ساله و چرم ساغري و بسياري ديگر از آثار ارزشمند او در  آخرين خانه مسكونيش جشني بر پا خواهند کرد كه به ياد بود مردي است كه در دويست و دوازده سال پيش به دنيا آمد و از مسائلي سخن گفت كه همچنان از بزرگترين مشغله هاي ذهني بشر امروزي است .

 در اين مجال شايسته است كه يادي نيز از م. الف . به آذين مترجم برجسته كشورمان كنيم كه به همت او بسياري از آثار ادبي فرانسه خصوصا كتابهاي بالزاك به زبان پارسي ترجمه شد 

 در نگاه  اول شايد در اين مجال كوتاه بد نباشد اشاره اي به نشانه اي به نام ” چرم ساغري ” داشته باشيم كه بالزاك در يكي از كتابهايش به همين نام از آن سخن مي گويد .

 در اين كتاب  بالزاک به شر ح حال جوانكي به نام رافائل می پردازد  كه بهر بدهي هاي بي شمار پدر حاضر مي شود ثروت مادر را فنا كند و بعد با مبلغ اندكي كه از ته مانده ثروت مادري باقي مانده است اتاق زير شيرواني اجرا كرده و در اين انديشه  مي رود كه كتابي بنگارد كه انقلابي در اخلاق راه بياندازد او سه سال در كتابخانه هاي پاريس و مراكز فرهنگي  به جستجو مي نشيند اما  سر انجام   به اين نتيجه مي رسد كه همه چيز را رها كرده و به سراغ پول رود اين حرص و طمع به مال اندوزي او را به سمت دوشس روسي مي كشاند و با طرد شدنش از سوي اين بانو به فكر خودكشي مي افتد اما در عتيقه فروشي قطعه چرمين پيدا مي كند كه به ازاي هر آرزوئي كه او مي كند از طولش كم شده و در عوض آرزو را برآورده كرده و بخشي از جان صاحب آن را مي گيرد و اين آغاز ماجرا است  رافائل در داستان با آرزوي اول صاحب يك ارثيه شش ميليون فرانكي شده و پس از آن روزگار را به گونه اي ديگر مي گذراند او هر روز با وحشت زندگي مي كند و بهر رسيدن به آرزوهايش جان و روح خود را تقديم چرم ساغري مي كند و اين حكايت اساس اين شاهكار بالزاك را مي سازدو...

 حقيقتا با نگاهي به اين اثر بي نظير بالزاك متوجه مي شويم كه ما نيز چنين عمل مي كنيم در زندگي روز مره آنقدر كه به دنبال آمالهاي خود هستيم هيچگاه به لحظه هائي كه بهر آنها خرج مي كنيم نمي افتيم عطيه زندگي ما چون همان چرم ساغري بالزاك است در لحظه اكنون عاشقيم و يار خود را مي يابيم اما دل به حوادثي مي دهيم كه اتفاق نيافتاده و شايد هيچگاه هم به وقوع نپيوندند و حكايت آن جمله هاي معروف را تداعي كنند كه

چه بسيار گريستم بهر غمهائي كه هرگز ميزبانشان نبودم

زندگي روز مره ما نيز چنين است تا روز گاري كه توان دويدن در زير اين باران بي نظير ارديبهشتي را در حالي كه مي تواني دستهاي ياري را هم در دست داشته باشم همچنان داريم غفلت مي كنيم اما وقتي پا نبود و يا نائي نبود و از همه مهمتر ياري نبود حسرت آن را مي خوريم در خواب هاي خود روياي يار را مي بينيم اما باز در بيداري بي توجه به حضورش خواب و روياي خود را بي مقدار مي شماريم تا روزگاري كه دوستي وجود دارد آن را حق خود مي دانيم اما وقتي دوستي به نوعي در زندگي ما گم شد نداي هجران زنيم سلامتي و شادماني و گشتن بهانه اي براي حضور آنها چون چرم ساغري عمل مي كند و آرزوي آن را از بهانه هاي چرم ساغري گونه زندگي مي كنيم و عمر را مي بازيم عجيب است حكايت بالزاك در چرم ساغري سخت چون قصه خيام است

امروز ترا دسترس فردا نيست / انديشه فردا بجز سودا نيست

يك دم ضايع مكن گر دلت شيدا نيست / كه باقي عمر بها پيدا نيست

آري امروز ميلاد بالزاك است و شايد پيام آن اين باشد كه هر كدام از ما دست از ” چرم ساغري ” هاي زندگي و يا به دنبال بهانه براي شادماني ها و سپاس گزاريها ازيزدان و عشق ورزي … بر داشته و ثروت را در همين داشته كنون و در همين دم حال دريابيم باشد 

 و باز به تقويم  مي نگرم آخرين روز از دومين ماه ارديبهشت است دلم مي گيرد مي خواهم كه ارديبهشت نرود دوست دارم در آغوشش گيرم او كه بي بهانه زيبا ميانه بهاري به من هديه داد به انديشه روم به اين بي بهانگي ها رشك ببرم و آرزو مي كردم اي كاش چنين بود

جمله ای است منتسب به ز ر تشت  که گفتنش خالی از لطف نیست

" خو ر شید باش که اگر خو استی بر کسی نتابی نتو انی "

 و چنين همراه او دعايت فرستم

و قتی که چشمها از حاد ثه عشق تر شو د  آنگاه دیگر اشک تلخی و جو د ندارد همه اشکها اشک شادی است

و قتی که گوش صدای او ر ابشنو د دیگر هیچ صدا ئی نیست آنگاه یاد شعر ز یبای فر و غ ز ند گی  می افتم  "تنها صدای است که باقی می ماند "

و قتی مشامم به عطر حضو ر او آشنا شو د آنگاه تمام گلهای خو شبو د نیا را به مهمانی حضو ر عشقم د عو ت کر ده ام

و قتی با او سخن می گو یم آنگاه لبها نیست که حر ف می ز ند آنجا نه لب هست و نه صدا تنها او است که تو ان سخن گفتن را به من می دهد و سخن تنها از عشق با عشق می گو ید

و قتی او را لمس می کنم  آنگاه دنیا می ایستد دیگر هیچ آر زو ئی نمی ماند آنگاه حسر ت  نمی ماند  دیگر هیچ نمی خو اهم هیچ

و قتی او باشد من نیز خو اهم بود که بی او من نیستم هیچ نیست با او ست که همه دو باره همه می شو م با او ست که مر داب دو باره در یا می شو د جنگل سو خته و جو د دو باره در ختانش نفس می کشند و عز م آسمان نیلگو ن می کنند که با  سبزی خو د ندای عشق سر دهند

و چنين است كه بي بهانه عاشقت شوم

 بي بهانه مهر را آغوش گيرم

 و بي بهانه مهر را به آغوش فرستم


برچسب‌ها: بالزاك, چرم ساغري, ارديبهشتگان, عشق, نوشته هاي تورج عاطف
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:5 | لینک  | 

جاودانه ای شد وقتی در ورودی دادگاه لاهه گفت

 از بد حادثه بدین جا به پناه آمده ایم

 و ما نیز ز بد حادثه بدین جاه  به پناه آمده ایم  زیرا ...

 بگذریم چون و چرا و زیرا را....

قصه ارديبهشتي ها ادامه دارد گوئي قصه بهاري بودن ها در ميانه ارديبهشت از آن سبز دلان است چه كس مي تواند ارديبهشتي هاي ايران زمين را از ياد برد ؟ از فردوسي به خيام و حال از خيام به دكتر محمد مصدق رسيديم  و چگونه مي توانم سكوت كنم در اين نفحه زيباي ياسهاي بهاري كه مشامم را نوازش مي دهد و به ياد نفحه جوانمردي و شجاعت و وطن پرستي  بزرگ مردي چون مصدق نباشم و بي تفاوت  چون  خيل عظيمي از مردم كنم مردماني كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خويش طناب دار ترا مي بافند مردماني كه تا نفعي باشد دوست تا نباشد دشمن شوند مردماني كه بي مهرند و پر توقع و عشق را ملعبه و قضاوت نا بخردانه را آسان ترين كار مي دانند  سخت است بي تفاوتي سختاست رفيق خواننده من ...

سخت است بي تفاوت بودن شايد به قول ويل دورانت مورخ بزرگ

” سخت ترين كار اين باشد كه بي طرف باشي ” و اين حكايتي مستندي براي بيان از حوادث وشخصيتهاي تاريخي است خصوصا آن كه دانشي محدودي و قلمي پر ايراد در وجودي چو من موج زند اما تواني نبود  كه بي تفاوت باشم  و از اين رو نگاشتم بهر امروز ارديبهشتي كه روز بزرگي براي تاريخ و ملت و ايران عزيز ما است

امروز دكتر يك صد و سی  ساله شد

از دكتر مصدق نوشتن كاري بس دشوار آن هم در يك مجال نوشتاري محدود است اما سعي كردم از عشقي كه به او و ايران عزيزم دارم بهره گرفته چند خطي با نقايص بي شمار در قلمم بنگارم  از دكتر محمد مصدق كسي كه بنا به گفته مجله تايمز لندن  كوروش عصر حاضر ايران  بود در بسياري از كتابهاي تاريخ و قصاوتهاي بيشمار از دكتر محمد مصدق بعنوان يكي از برجسته ترين شخصيتهاي تاريخ ايران و شايد جهان سخن مي رانند مردي كه  در تمامي طول زندگانيش به پند مادر گراميش بانو نجمه السلطنه گوش داد كه فرزند را گفت

” قدر و موقيعت هر كس در اجتماع متناسب با زحمت و مشقتي است كه در راه جامعه و مردمش مي كشد “

از چنين مادري شگفتي نيست  كه فرزند برومندي چون مصدق بوجود آيد بانوئي كه بيمارستان نجميه تهران يادگاري بخشش هاي او است كه همچنان در تهران پذيراي بسياري است

شايد در مورد مصدق اين بيت مولانا سخت به چشم آيد كه مي گويد

همچه مادر بر بچه لرزد بر ايمان خويش /بر چه لرزد اين ظريف سر به سر ايمان شده

آري مصدق مردي بود كه با حضور در دادگاه لاهه توانست صنعت نفت را كه حتي امروز منبع اصلي در آمدهاي كشور ما است را از چنگال استعمار پير در بياورد قصه جالبي در اين مورد وجود دارد و آن اين است كه هنگامي كه دكتر مصدق از پرفسور لورن مي خواهد كه وكالت پرونده ايران را پذيرد از سوي او مي شنود كه مردم ايران نابا لغ هستند و مصدق مي گويد هر گاه صاحب سگي دست به قتل حيوانش مي زند مي گويد كه هار شده بود حالا حكايت اين است كه بايد نسبت نابالغي به مردم ايران دهند تا بتوانند آقا بالاسري منابعشان را در دست گيرند و چنين بود كه پرفسور لورن  وكالت آن پرونده را بر عهده گرفته و داستان بزرگ ” ملي شدن نفت ” به همت دكتر مصدق تحقق يافت  مصدق مردي بود كه هيچگاه به دنبال  خود خواهی و خود خواستن ها و قدرانی از زحماتش نبوده است

جفاي به مصدق قدمتي 51چند دهه پيدا كرده است اما  او خود او با فرو تني آن گونه كه در پيام راديوئيش در 16 تير 1331 بيان مي كند به دنبال تمجيد نبود  او در اين نطق راديوئي  مي گويد

“اعلام مي كنم به لعنت خدا  گرفتار شود هر كس بخواهد در حيات و مماتم به نام من بتي سازد و مجسمه اي بريزد  زيرا هنوز رضايت وجدان براي من حاصل نشده است و آن روز كه اين مقصود حاصل شود تازه نشان انجام وظيفه است كه هركس بدان مكلف باشد و حقا سزاوار ستايش و پاداش نيست “

مصدق  اين گونه تمجيد ها را كه همواره لحن مزورانه داشته در گلو خفه مي كند و از سوي ديگر به هنگام محاكمه  هم بخشنده است و  در محاكه  اولش در دفاعيه اش مي گويد

ما خود افتادگان مسكينيم /حاجت تيغ بر كشيدن نيست

چه ناداني بودند كه فكر كردند تيغ بر مصدق كشيدن تواند كه نواي آزادي را به دشنه نامردان سپارد

و در محاكه دوم  خطاب به قاضي لبخندي مي زند و اين شعر را مي خواند

فرشته اي  كه وكيل است بر خزانه باد /چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزني

و بدين گونه نشان مي دهد كه  همه چيز فرمايشي است همه چيز قصه چند مزدوري است كه به فرمان ملوكانه اي كه خود اسير ندانم كاري و خيمه شب بازي سياست پيشگان  خوش رقصي مي كنند و افسو س كه چنين رقصي بارها سماعي پر ز شتي به اين ديار داد

آري مصدق به دنبال اصل ها بود و اصل اوليه او آزادي است از او نقل شده است كه در زندان كودتاچيان فرياد مي زند

طويله اي كه در آن آزادي باشد بهتر از كاخ مجللي است كه دنبالش قيد است

 او مي دانست از كدامين طويله سخن مي گويد طويله اي زرق و برق داشت اما نه انديشه براي آبادي ايران و نه دلي براي خدمت به آن وجود داشت هر چه بود جهل بود و خيانت

صحبت از مصدق زياد است او فرزندي از طبقه سلطنه ها بود نامش مصدق سلطنه بود اما  رهبر مردم شد و دكتر مصدق نام گرفت همان مصدقي كه در تير و 1330 در مرداد 1332 بهر عشق به او و ميهن بسياري گفتند يا مرگ يا مصدق

هنوز صداي او در نجواي پر رفت و آمد ميدان بهارستان به گوش مي رسد كه پس از كارشكني در ايراد سخنرانيش در مجلس به ميان ميدان آمد و فرياد زد

هر جا ملت است آنجا مجلس است

و سخنرانيش را كه در جهت منافع ايران و مردمش بود آنجا ايراد كرد

او با با مردم بود و  زندگي كرد بهر مردم  حكومت كرد بخاطر مردم اسير كودتاچيان شد خانه اش را غارت كردند و به دادگاه او را كشاندند اتهام خيانت به او دادند و سر انجام او را تبعيد كردند اما نتوانستند نام دكتر مصدق را تغيير دهند ديار ما پر از مردماني بوده است كه تا وقتي بودند مورد بي مهري قرار گرفتند و وقتي رفتند اسطوره شدند اما مصدق امروز در آستانه 129 سالگيش و پس از 45 سالي كه از مرگش مي گذرد  دكتر مصدق قهرمان آزاده خواهي و ميهن پرستي است و اين عنوان در حيات و پس از حياتش باقي خواهد ماند  يادش گرامي باد و پوزشي از او دارم كه چنين اندك از او و در اين مجال خرده صحبت كردم  و بهر آن همان شعر حافظي را مي خوانم كه دكتر در هنگام ورود به دادگاه لاهه خواند

ما بدين جا نه پي حشمت و جاه آمده ايم / از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم

يادش گرامي باد

دكتر تولدت شادمانه   و مي دانم كه تو خود قصه اين كلامي  كه

اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است


برچسب‌ها: دکتر مصدق, میلاد دکتر, نوشته های تورج عاطف, عشق, عاشقان اردیبهشتگان
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 13:45 | لینک  | 

دوستش دارم

نزديك به من

نبوده هيچگاه دور از من

قصه هاي غريبي دارد آفتاب را كه مي بيند نشانه مهري از آن جستجو نمي كرد و باران را اشك آسمان براي  زمينيان مي بيند معتقد است كه اگر باران نمي بارد بهر مهري است كه خداوند به كودكي دارد كه چكمه اي ندارد و روزگارش پر ز رو زنه ها است چشمهايش مملو از انر‍ژي بايد باشد و هست عاشق دلي را انتخاب كرده است اما نه هميشه در روزگاران گاه به گاهي غم پنجه مي كشد بر روي دل و نا اميدي قفلي بر زبان دل آويزد و بي ايماني به ادامه راه دلش را زمين گير روزمرگي ها كند و. ..

 هيچگاه انديشيده اي بخشش درخت به زمين بود كه سيب را هديه داد و نه جاذبه زمين كه سقوط او را بطلبد؟

 چرا از سقوط بگوئيم ؟

 چرا از بخشيدن و دادن ها نگوئيم ؟

عشق دادني است


قصه هاي عجيبي دار د گاهي چون كوه محكم و چند دمي هم او را چون برگي در مقابل نسيمي شكنان ديده ام در پاره اي از اوقات چون  سنگ سخت است و گاهي نيز چون قطره شبنم روان  است بعضي وقتها او را چون الماسي شقافي مي بينم و برخي اوقات آنقدر اطراف خود را مي بندد كه اندرونش ذغالي را متصور سازد و اين روزها او را بيشتر از هر زمان چو ن كوه مستحكم  و چون شبنم با طراوت و چون الماس شفاف مي بينم   قصه اين روزهايش حكايت بهاري دارد عشق را مزه مزه مي كند و  گاهي چون هواي ارديبهشتگان اين روزها باراني مي شود وشايد بهر  اين حال رفيق  است كه ناخدا هم دنيا را شيشه اي پر خش  مي بيند و برايش شبنمي شده  است  چون همه عاشقان كمي مردد است و هر از چند گاهي  چنين حكايتهائي در كشتي زيستنمان داريم و مسافريني كه  چشم به برهوتي برده اند و من  را وادار كنند كه باز گويم

دريائي شو

دريائي شو

اما مگر  دريا غوغاي اندرونش به جزيره اي   پر ز آرامش تواند كه او را رساند ؟ نگران است از رسيدن به مقصد بيمناك , مي پندارد كه شايد در گرداب هجران و فراموشي  عشق را گم كند اما من باز حكايت ديرين را برايش ترنم كنم

گر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

و باز دلگرم مي شود اما ….

قصه هاي دلتنگي و دلدادگيهايش همره هم هستند و گوئي مي خواهد كه ناخدا راه جزيره قوت  دل را به او نشان دهد اما مي دانم با كلام نتوانم او را آرام سازم و بايد كشتي را خود با قطب نماي ايمان به يزدان و سكان اميد و ناخداي عشق  به جزيره وصال رساند  اما  باز همان ترانه  دل نگراني را سر دهد  و باز

ناخدا مرا ز اميد گوي

ناخدا مرا ز ايمان گوي

نگاهش مي كنم چقدر دلم مي خواهد اين چشمهاي مملو از عشق را همواره بينم و از اين رو  قصه اي از حكايتي را   گويم كه در چنين روزي به وقوع پيوست

سالهاي دور در سرزمين گل كه امروز فرانسه ناميده مي شود دختركي روستائي زندگي مي كند كه چون ديگر هم وطنانش در زير چكمه هاي زور گوئي و تحجر و استحمار و بردگي به زيستن ادامه مي داد در سر زمين او مردان بريتانيائي حكم مي رانند مرداني كه با سايه خرافه و شمشير و تهمت و افترا مي كشتند و مي سوزانند و نابود مي كردند دخترك روستائي سر انجام روزي سر در بر آورد و گفت

نداي مي شنوم

_ ندا؟ چه ندائي ؟ از كجا اين ندا را مي شنود ؟

چون هميشه بازار ناباوري داغ بود و هيچ كس او را باور نكرد  اما دخترك آنقدر اصرار كرد تا سر انجام مردم به دور او گرويدند و با باور او خود را باور كردند و ژان روستائي تبديل به ژاندارك يا ژان كمان شد او لباس رزم بر تن كرد و با نيروي ايمان و اميد به آينده و عشق به يزدان و ميهن پا به ميدان مبارزه نهاد و سخت جنگيد   و سر انجام در يكي از اين مبارزات به چنگ و اسارت دشمن افتاد و در آنجا باز دادگاه بود و تفتيش عقايد و افترا و تهمت و محاكمه و شكنجه و محكوميت به سوزاندن  از سوي كساني كه خود را مردان خدا مي ناميدند و سر انجام محكوم به سوختن در آتش شد تا به قول آن آقايان روحش تطهير شود در حالي كه كسي كه بهر خدا و ميهن و مردمش مي جنگد از بهترين ياران يزدان است  سالها گذشت سالهائي كه به اندازه قرنها بودو سر انجام در چنين روزي يعني در روز شانزدهم ماه مي سال 1920 كليساي كاتو ليك و شخص پاپ ژان پل اول اعلام كرد كه ژاندارك بيگناه بوده و لقب “قديس ” به او دادند و قصه گاليله  بار ديگر با ژاندارك تكرار شد آري قرنها طول كشيد و عمر دروغ پردازان دادگاه هاي تفتيش عقايد قرون وسطي در اروپا  طولاني بود اما تمام شد ولي ژاندارك باقي ماند بهر اين كه عاشق يزدان و عاشق ميهن و عاشق مردم و شايد بهتر باشد بگويم عاشق بود و قصه” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” را بار ديگر فرياد زد  قصه چون حكايت ديگر كمان دار است حكايت آرش را بخاطر داري ؟ همان بزرگ مردي كه بهر مردم و ميهن و يزدانش جان در تير نهاد ؟ چه قصه اي دارد اين كمان داران  كه تير ي دارد كه چون كمان ابروي يار  بر دل زند و يا چون كمان  آرش و ژاندارك از دل  تير را رها سازد و....

حال با تو است كه ناباوري را باور نكني و باور به عشق را ايمان داشته باشي به آن اميد بندي و عاشقانه  دل به دريا زني  آري قطب نماي ايمان به يزدان و اميد به باورها و  عشق هر پليدي را مي سوزاند كه عاشقان جاودانه اند كه حافظ فرمايد

ياد باد آن كه نهانت نظري با ما بود/رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود

ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم مي كشيد/معجز  عيسويت در لب شكر

خا بود

ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس/جز من و يار نبوديم خدا با ما بود

آري باز گوي

ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس/جز من و يار نبوديم خدا با ما بود

 عشق راستين است

 عشقي دادني باشد

 عشقي چون درخت سيب به زمين برهوت باشد

 عشق گر عشق باشد سر انجام پايدار باشد


برچسب‌ها: ژاندارك, دختر كمان, عشق, نوشته هاي تورج عاطف, حافظ
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:51 | لینک  | 

از دير باز به او علاقمند بودم چند سالي بعلت ماموريت اداري پدرم در مشهد زندگي كردم در سالهاي كودكي آن هنگام كه كودك 8 ساله اي بودم و تا سن 11 سالگي در  افكار عاشقانه اي مي زيستم كه فردوسي نام داشت در آن سالها پذيراي اقوام و دوستاني بوديم كه به مشهد مي آمدند و پدر برنامه ريزم مطابق معمول با يك برنامه ريزي دقيق سفر به طوس زادگاه فردوسي  را براي مسافرين تدارك مي ديد  و شهر طوس براي من يك معبد بزرگ از عشق به ايران و ادبيات و شرف ايراني بود و شايد به همين دليل بود كه سالها بعد كه در ماهنامه فردوسي قلم زدم لحظه اي از ياد و خاطرات پير بزرگ ايران زمين غافل نشدم ديروز 25 فروردين است همان روزي كه به نام حكيم خرد و مهر به يزدان و مام ميهن نامگذاري شده است از مردي كه امروز به كلام او سخن مي گوئيم به حماسه هاي او مفتخريم و ايراني بودن خود را كه بايد خرد و مهر بايد باشد را به خاطر آوريم

دوست دارم قدري از پير طوس گويم به جوانان و همه  عاشقان ايران زمين از او كه  حكايت خود را در يك بيت نقل كرد

پي افكندم ز نظم كاخي بلند / كز از باد و باران نيابد گزند

آري او از شاهنامه سخن گويد همان كه منبعي است براي ياد آوري زبانمان و فرهنگمان و پيشينه و آداب و تاريخمان و ... كه آنقدر استوار است كه اگر باد تهاجمهاي بي كران بر اين سر زمين اهورائي وزيد و اگر باران اشكهائي كه حاصل از غم و درد اين ملت در قبال خونخواهان و كينه دوزان و متجاوزين  باراني حاصل كرد باز باقي ماند تا بگويد 

 

بيا تا جهان را به بد نسپريم/به كوشش همه دست نيكي بريم

نباشد همي نيك و بد پايدار/ همان به كه نيكي بود يادگار

او مردي است كه سند ملي ايرانيان را سرود  و در كتابش راه و رسم زيستن را بر اساس  اشاره به تاريخ اساطير پارسي برايمان نقل كرد و بهر آن  سعي در ساختن اسطوره ندارد او در وصف فريدون مي گويد

فريدون فرخ فرشته نبود

ز مشك و عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيكوئي

تو داد و دهش كن فريدون توئي

آري او سخن از داد و عدل دارد سخن از عدالتي كه هر كدام بايد در اندرون خود داشته و چون فريدون به جنگ ضحاك اندرون كه نمونه اي ز اهريمن است برويم ضحاكي كه رشد مي كنند بهر از بين بردن انديشه وخرد و راه مقابله با او اين نيست كه از تبار و قبيله و موقعيت خاصي باشيم و بايد تنها انساني بوده و داد خواه و بخشنده باشيم

و اين حكايت فردوسي در جاي به جاي شاهنامه است و بارها از داد و خوبي سخن گفته است و شاهد هستيم حتي اگر قوي ترين  قهرمانان او دست به خطا زنند و زياده خواهي كنند مستوجب رسيدن به نابودي هستند اين داستان را در مورد كيكاووس و اسفنديار بخوبي مشاهده مي كنيم در قصه هاي او ,روئين تن بودن اسفنديار نمي تواند دليل پادشاهيش باشد و يا كيكاووس با جاه طلبي كه دارد بارها مورد شماتت قرار مي گيرد و سر انجام هم سرنوشتي چون كشته شدن فرزند برومندش سياووش را مي بيند از ديد فردوسي گوهر اصلي انساني عدالت و بخشندگي است چون همان گونه كه شاهپور فرزند اردشير ساساني در هنگام سپردن تاج و تخت به پسرش اور مزد مي گويد

به جز داد و نيكي مكن در جهان / پناه كهان باش و پشت مهان

 آري حكايت عدالت خواهي اساس بيشتر داستانهاي فردوسي است اما شايد ستمهاي زيادي همين داعي عدالت ديده است بسياري او را شاه پرست دانسته اند و حتي عنوان شده است كه او شاهنامه را بهر پيشكشي به سلطان غزنوي سروده است براستي كدام عقل سليمي مي تواند بپذيرد براي گرفتن پيشكشي  سي سال وقت گذاشته شود ؟ از سوي ديگر روايات و مستندات تاريخي بخوبي نشان مي دهد كه در هنگام سرودن شاهنامه اين سلطان كم انديش غزنوي تنها 4 سال داشته است و از نگاهي ديگر در هيچ جاي شاهنامه بجز ابيات الحاقي نشاني از محمود غزنوي ديده نمي شود كه هيچ بلكه تورانيان از سر زميني مي آيند كه تركستان است و از دياري كه محمود و غزنوي آمده است عده اي كج انديش فردوسي را ضد ترك ناميده و گفته اند در روزگاري جشن شاهنامه سوزي در آذربايجان بوده است!! بايد بگوئيم كه اين نيز حكايت مضحكي است زيرا اصولا ما از نژاد " ترك " در ايران نداشته بلكه آذري ها ايران زمين به زبان آذري كه بسيار شبيه به تركي است سخن مي رانند و اصولا  تركها بخشي از  مردمان قوم " ماد" بوده اند  و اين قصه هم از همان بازيهاي بد روزگار ما است كه در گرداب خائينين و جاهلين است  عده اي فردوسي را ضد زن مي نامند و معتقدند كه شاهنامه كتابي براي ستايش مردان بوده و در كل كتاب از زنان بعنوان جادوگر ناميده شده اند كه نمونه آن در يكي از خان ها از هفت خان رستم است كه جادوگري به سيماي زن در مي آيد بايد گفت در دو هزار سال پيش كه كتاب شاهنامه ابومنصوري نوشته شده و فردوسي آن را به نظم در آورده طبيعتا داستانهائي در مورد بانوان كمتر گفته شده و بيشتر داستانها مردان قهرمان بوده اند و فردوسي براي به تصوير كشيدن ديو هوس و شهوت براي مردان  بايد از سيماي زن براي مردي چو ن رستم استفاده مي كرد اما در همين شاهنامه به اصطلاح ضد زنانه مي بينيم كه زنان بسياري نقش ويژه اي دارند از فرانك مادر فريدون سخن مي رانيم كه شجاعت و دلاوري او است كه باعث مي شود فريدون از چنگال ماموران ضحاك بگريزد و يا رو دابه با آن شجاعت باعث مي شود كه قصه عشق او با زال به جاي خوش رسد در همين كتاب از گرد آفريد پهلوان دختر فرمانده  دژ سپيد سخن گفته مي شود و يا منيژه كه آن گونه بيژن را با درايتش و با كمك رستم مي رهاند شايد جالب باشد كه بدانيم در اعمال و رفتار سيمرغ كه مظهر آگاهي و روشني است نشانه هاي آشكاري ديده مي شود كه او جنس مونث دارد و با حس مادري از زال همان طفل كودكي كه سام او را در كوهستان رها كرده مراقبت مي كند از ديگر جفائي كه به فردوسي شده است بايد بگوئيم در مورد اسم " شاهنامه " و اين اتهام است كه او طرفدار طبقه آريستوكرات يا اشراف زادگان است بايد بگوئيم كه معني شاهنامه در اصل به معني خداي نامه است و كتابي است كه از حكايتهاي صفتهائي سخن مي راند كه يزدان پر مهر به آدمي بهر انسان ماندن داده است از سوي ديگر در كتاب شاهنامه سراسر از تمجيد آدميان بدون توجه به طبقه اجتمائي است همان طوري كه در كتاب شاهنامه از شاهان ساساني نظير اردشيربابكان و شاهپور و اورمزد و بهرام اورمزد و بهرام بهرام و بهرام بهراميان و...سخن به نيكي شده است اما همان طور هم از كي كاووس و جمشيد و حتي طبقه اشراف نظير برخي از پهلوانان نظير طوس كه از بستگان شاه كيخسرو است انتقاد شده است از سوي ديگر در همين كتاب مي خوانيم كه چگونه مردي چون كاوه آهنگر كه از طبقه محروم است كل اشرافيت را به نقد مي كشد همين داستان در مورد زال و رستم نيز وجود دارند اين دو در حاليكه حاكم زابل هستند اما همواره با مردم هستند در قسمت شاهزاده اي به نام سياووش مشاهده مي كنيم كه او چگونه با فساد و تماميت خواهي در بار پدر به مخالفت بر مي خيزد و سر انجام جان خود را از دست مي دهد و شايد بجاي اين همه گزافه گوئي تنها به اين شعر توجه كرد كه

نبايد كشيد گمان بدي/ره ايزد بايد و بخردي

كه گيتي نماند همي بر كسي/نبايد بدو شاد بودن بسي

هنر مردمي باشد و راستي /زكژي بود كمي و كاستي

آري تهمت ديگري كه به فردوسي زده مي شود اين است كه او كتابي بر پايه جنگ و خونريزي نگاشته و آداب زيباي آدمي نظير صبر و عشق را از ياد برده است اما در جاي به جاي شاهنامه از عشق سخن گفته مي شود نخستين عشق همان عشق به يزدان است فردوسي كتاب خود را با اين عشق گفته است و بعد از يزدان از عشق به ميهن مي گويد عشق به ميهني كه مردان عاشقش نظير رستم و زال و بهرام  و سياووش و كيخسرو و فريدون بهرش حماسه ها آفريدند فردوسي از عشق مادري مي گويد عشق فرانك به فريدون و يا عشقي كه رودابه به رستم داشته و يا عشقي كه كتايون به اسفنديار دارد عشق به يار هم در قصه هاي بي شماري در شاهنامه است داستان زال و رودابه و يا سهراب و گرد آفريد و بيژن و منيژه و... از جمله آن است داستان صبر و خويشتن داري را مي توان در داستانهائي نظير جنگ رستم و اسفنديار ديد و يا توصيه صبري كه  زال در مورد حمله نكردن به مازندران به كيكاووس مي كند و يا صبري كه رستم به كيكاووس در مورد رفتارش با سياووش دارد و يا صبري كه رستم در داستان رهائي بيژن دارد و يا نقدي كه به سام دارد كه بهر بي صبري نوزاد سپيد مويش را مجازات مي كند و...

حكايت از فردوسي و سخن از پير طوس گفتن بسيار است اما شايد بايدگفت فردوسي خود سر انجام صاحب فضيلتي شد كه خود پند داده و سروده بود

تو تا زنده اي سوي نيكي گراي/مگر كام يابي به هر دوسراي

و آري اين چنين بود حتي اگر مفتي شهرش به جناره او حسد كرد و  فرمان بيرون راندن پيكر پاكش از گورستان شهر شد ويا در پهنه تاريخ جفاها ديد و مشتي نابخرد به او عناويني چون نژاد پرستي و زن ستيزي و جيره خوار حكام دادند  اما فردوسي پاك زيست و همچنان  در ذهن ايراني عاشق زندگي مي كند زيرا نيكي كرد و ما را پند داد

به نيكي گراي و ميازار كس/ره رستگاري همين است و بس


 

برچسب‌ها: فردوسي, حكيم خرد, شعر پارسي, خاطرات كودكي, نوشته هاي تورج عاطف
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:14 | لینک  | 

در خيابان مي خرامد و اتوموبيلي گران قيمت را مي راند و مي پندارد بزرگ است زيرا  تعداد صفرهائي كه بابت چك پرداخت اتوموبيلش پرداخت كرده زياد هستند  بر خلاف مسير  حركت مي كند و راه را بسته است و سر انجام چون مي بيند راهي ندارد  پياده مي شود و شروع به سخن مي كند

هجو مي گويد و خود را قرباني جامعه مردانه مي داند از حكايت ظلم مردها مي گويد و جالب اينجا است كه از همان ابزارهائي استفاده مي كند كه به قول خودش مردانه است

دعوت به نزاع خياباني

فحاشي

ادعا

و...

به او مي نگرم و سعي مي كنم آرام باشم و مي دانم كه دنيا پر از ادعاهاي  فمينيستي كه مي پندارند اين اشهار نظرها از آن " خانم " است  بزرگترين فمينيستهاي عالم چون سيمون دو بوار و اوريانا نافالاچي هيچگاه فمينيستي را دشمني با مردان ندانستند كه سيمون دو بوار با ژان پل سارتر زندگي عاشقانه اي داشت و اوريانا نافالچي روزنامه نگار ايتاليائي هم در كتاب مشهورش " نامه اي به كودكي كه هرگز زاده نشد" از همه مردان بد نگفت اما در اين ديار همه چيز معكوس است

سكوت مي كنم و سعي دارم كه حكايت را چندان جدي نگيريم آن كه سخن  از يك " مادر " و " زن " و " بانو " مي كند پرده دري مي كند و سر انجام كه بغض و كينه تمام شد تازه شنوا مي شود و به او مي گويم

بانو اين گونه نيست

و مي روم  و مي شنوم كه او هنوز غرولند مي كند

پس بانو كيست؟

 و باز زمان مي گذرد

 

جعبه جادو باز نجواي را مي دهد

روز مادر

شادباش به همه مادران

وبهشت زير پاي مادران است

 

چشمهايش را مي دزدد و سعي مي كند كه بزرگ باشد و بزرگي كند و پدر هم مراقب او است و مي داند در اندرونش چه غوغائي است كه خاموشي گزيده اما من مي دانم چه در غوغا و فرياد است   و بعد مي گويد

به مادر بزرگ بايد زنگ بزني و تبريك روز مادر را بگوئي

خون به دل پدر است و شرمگين است حتي بجاي همه مدعيان فمينيستي و آنهائي كه فكر مي كنند حق زنان را بايد از ديگر مردان با فرياد و فحاشي گرفت

 دخترك سني ندارد او هنوز نوجوان هم نشده است اما بانو است يك خانم كه مي داند

 بخشندگي يعني چه

مهر را چگونه بايد تقسيم كرد

او به دنبال سيمون دو بوار و اوريانا نافالاچي نيست

او شعرهاي فروغ و شاملو را زمزمه نمي كند و آه نمي زند كه مردها لايق عشق نيستند اما  به قول فروغ در آرزوي اين باشند كه با فشار هر هرزه دستي بگويد آه چه من خوشبختم

او دم از مهر و استادي و عاشقي و دوست داشتن ها نمي زند

 براي يافتن انسان در پي دالاي لاما و اشو و كريشنا مورتي و مولانا و تائو و هزاران راه نرفته نيست

 او در اندرون خويش بانو است

 حتي اگر بانوئي پر مهر  كه مادر نام دارد را چندان تجربه نكرده باشد اما مي داند  بايد مهر داد و بي بهانه  و بي ادعا داد اين قصه بانو است

مادري كجاست؟

اما او مي داند

مهر كجاست

او بخشيده  است

پدر را

مادر را

بزرگتر را

دنيا را

زنان را

مردان را

آدمها را

دنيا را

  حرفها زياد است اما پدر در روز مادر به بانوي زندگي خود تنها دعا مي كند

 

دعائي براي محبوب

آمدم كه گويم حكايت روزگار دور

زآن كه بوده سالها در سكوت و غبور

قصه آن عاشقانه زيبا ي  دير باز

كه سالها بود در پرده و اسرار و راز

داستان آن پسرك پر شرم بي ادعا وادا

كه نكرد فريادي,ناله اي , حتي يك صدا

همه افسانه اش شد بود فريادي خموش

نه گله و نه درد دل تنها پند,به صبر كوش

گوئي او يل و پهلوان تحمل بود و بس

تهمتن و دلاوري؟تنها سكوت بود وبس

وه چه دردي داشت اين بي صدائي برون

رنجهاو درد دل و گله اي ؟هرگزهميشه مغبون

ليك پسرك لبخند مي زد به همگان  مدام

بود اميدش به يزدان پرشتاب و با دوام

آن پسرك مو طلائي دير رنج

كه مي پنداشت سكوت چون گنج

گر دردو رنج و لرزو تبي بر او مي شد حاكم

تيغ گلي  و سوزني دردست و پايش رفته قائم

 گوشه بنشست مي كرد با  رنگارنگ مدادها  بازي

لنگ مي زد پاي و الم انگشت ولي  دور بود زناله و نازي

قصه او چنين گذشت  سالها

كرد بهر ديگران نكو كارها

صبر و مهر بي بهانه داد به يار

آخرش هجر و اندوه شد دائم كار

ليك دلخوش بهر شادي معشوق بود

دعايش به يزدان پايداري محبوب بود

پسرك ناله اي مي كرد  در خلوت وبي صدا

راز و نيازش با يزدان بي غوغا و ادا

شادي  چشمهاي معشوق شد قبله اش

بهر خنده يار  بي شمار بر سجده اش

حكايتي  چنين  پر شگفت بگذشت ماهها و سالها

پسرك موطلائي شد زيتوني موي ومرد پندارها

قصه هجر و دلشكستن و بي مهري و خيانت بهر او

او  شكر يزدان بگفت و  شادي شاپري دختر همه اميال او

ليك امروز پس از بي كران صبر و ناگفته سالها

 باز بديد چشمهاي ديرين معشوق درحرمانها

 گوئي  آن ديرين پسرك مو طلائي را باز بديد

 مرد زيتوني موي  ز صبردر اندرون هيچ نديد

سكوت نشد باز آن  دور مهر بان رفيق

 صبر نگشت حاكم  اندرونش به شفيق

 فريادي بزند از منتهي دل اندرون

هيچ نديد و نخواست از ياران برون

بود مخاطب او پر مهر  جاودان يزدان

كه او را خوانده بود بي كران در آشكار و نهان

فرياد بزد و خواند او را  با  خواست وپرسش چنين

كه مگر ترا نبود آن عهد با من زروزگارديرين؟

 عشق و مهر و اميد زتو خواستم براي يار

لبخندي و بوسه اي و آغوش براي ديرين يار

گر مرا نبود نصيبي زين بوسه و لبخند

گر دلم بود در حسرت آغوشش دردمند

 ليك  اين نباشد دليل كه براي ديرين يار

نخواهم كه گره گشاده شود ز دل دردمند يار

 يزدان پر مهر او را  شادي ولبخند بده

بوسه اي و آغوشي و عشقي حتي بي من بده

 وصل او در شادي به از هجر و دلتنگي من ز اوست

عاشقي بي بهانه نصيب من,دعاي شاديم بهر اوست

 لبهايش را به بوسه و لبخند گشاي

چشمهايش را با تشعشع  مهر گشاي

لبهايش را به بوسه و لبخند گشاي

چشمهايش را با تشعشع  مهر گشاي


برچسب‌ها: بانوي من, روزمادر, نوشته هاي تورج عاطف, عشق پدري, دخترم
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:8 | لینک  | 

مرا در آغوش گير كه محتاج مهرم

 زخمهايم با نگاه تو التبام يابد

 سپيدي درمان را دردهاي سياهم نوازش دهي

آرام يابم

 در سكوت تو

در آرامشت

 در نفس هاي مسيحايت

 پرستنده و پرستارم توئي 

دينگ دينگ صداي آشنا مي آيد ساعت است كه به غرش در مي آيد و حكايت روز ديگري را مي دهد و ثانيه ها مشغول كار مي شود هم اكنون هم لحظه اي از تاريخ شد و گذشته است لحظه هاي آيند و روندو در اين ميان قصه اي كه به ذهن مي آيد اين است بر جوي آب نشين گذر عمر ببين جوي آب عمر بسياري آمده و رفته است و اين كه هر كدام به لحظه آخر مي رسيم حال هردم كه باشد باز براي بسياري از ما حديث آشنا را متبلور سازد و گويد چه زود دير شد بسياري آمدند و رفتند زنان و مرداني كه روزگاري بزرگ بودند و سر انجام رفتند و بعدها تاريخ ثابت كرد كه بزرگ نبودند برخي ديگر بزرگ بودند و بزرگ ماندندو اين تاريخ است كه باز كارنامه آنها را مهر قبول و رد زند و تجديدي را بر عهده كساني مي گذارد كه راه آنها را ادامه دهند و از تجربه هاي آنها بهره مند گردند و يا اين كه پيروي كنند اما پند مورخ بزرگ ويل دورانت را گوش ندهند كه گفت آناني كه تاريخ را نمي دانند خود مجبور به تكرار آن خواهند بود و امروز تاريخ مي گويد كه قصه هاي بزرگي براي انسان امروز به وقوع پيوست  يك صد و نود و يك سال پيش در شهري در ايتاليا بانوئي پاي به عرصه وجود نهاد كه اگر چه اصليت انگليسي داشته و زاده شهر ي از ديار چكمه هست اما براي بسياري از انسانها چون ياور و مادر و خواهر و دوستي فرا دياري بوده است از فلورانتس نايتينگل سخن مي رانم كسي كه بنيان گذار حرفه و علم پرستاري نوين است سالها پيش از حضور نايتينگل در هر كجائي كه شهوت قدرت طلبي بوده و جنگي شعله مي افروخت از بانوان داوطلب محلي براي پرستاري بهره مي گرفتند كساني كه بنا بر حس نوعدوستي خود به پرستاري حتي دشمنان و متجاوزين به آب و خاكشان مي پرداختند اما فلورانس نايتينگل كه در اندرون خود عشق بزرگي به وسعت خدمت به خلق نداشت عبادتي چنين زيبا را با بنا كردن حرفه اي در جهان بوجود آورد كه امروز هم روپوش سپيد بعنوان سمبل هم دردي در بسياري از مراكز درماني ديده مي شود امروز قصه ديگري هم در تاريخ به وقوع پيوسته است كه شايد در ظاهر هيچ ارتباطي به داستان بانوي فانوس به دست ( لقب نايتينگل ) نداشته باشد اما شايد در بطن خود بتواند ارتباطي برقرار كند درست يك صد و بيست سال پس از تولد نايتينگل در چنين روزي در كشور آلمان مهندسي جوان به نام كنراد تسوز نخستين كامپيوتر خود كار و قابل برنامه ريزي را به نمايش گذاشت اين ماشين تسوز “z3″نام داشت اين ماشين اساس توليد بسياري از دستگاههاي مشابه شد و انسان توانست به اين نتيجه رسد كه مي تواند دستگاهي را برنامه ريزي كند و شبه مغزي را بسازد كه بداند چگونه كارها را انجام دهد دستگاه “z3″شايد مخفف كلماتي در ذهن تسوز داشت اما شايد اگر بخواهيم به دنياي فانتزي رويم بتوانيم سه گانه هاي “z”او را به سه “ز” تبديل كنيم سه ” ز” كه در اول كلمات زنگار

زايش

زيبائي

مي آيند و اين دقيقا ارتبط به بانوي چون فلورانتس نايتينگل بر مي گردد كه با بهره گيري از سه ” ز” قدرتي به


نام مهر” زنانگي ”

و ايمان به “زور”

و تواني كه عشق دارد

توانست نگاهي ديگر به ” زمين ” و موجوداتش نمايد و دستگاه ذهن خود را اين گونه پرورش دهد كه نخست ” زنگارها ” را از ذهن دور نمايد قصه من را تبديل به ما كند درد ها را مال همه بداند و قرباني جنگ را از هر گونه اي كه باشد عزيز ما بداند و به اين انديشه رود كه بايد فراتر از ذهني كه به او مي گويد زن و ضعيف و ظريف هست بجنگد و نشان دهد كه زن براي زندگي بخشيدن هست حتي در ميان سخت ترين شرايط خود خواهي هاي مردانه و در ميان جنگهاي بي شمار اين او است كه زايش مهر و عشق و ظرافت را حتي در خونين ترين زمنيهاي زمين ذات بر تر دارد او است كه با سپيدي روحي و سپيدي انديشه و سپيدي كه از ظرافتهاي زنانه تنها بر مي آيد مي تواند زيبائي آفريند باور زيبائي به مهر باور زيبائي به عشق و باور زيبائي به نوعدوستي و باور زيبائي به هم دردي و ياري رساندن كه زايده ذهن زني به ظرفت و زيبائي نايتينگل بود شايد مهندس كنراد تسوز نمي دانست در روزي كه سخن از ” z3″ مي كرد زني به دنيا آمد كه زور زنانه را كه آميزه اي از عشق و هم دردي است را با زدودن زنگاره هائي كه او را ضعيف و زبون مي دانست بيابد و زايشي با هم دردي را در ظلمات زورمندي هاي زبون برخي آدميان به نمايش گذارد و زيبائي عشق و زوال ترس و نفرت را نمايان سازد آري امروز روز بانوي فانوس به دست است همان كه زن بود و ظرافت داشت و نيروي بزرگ زايش را باور كرد و زيبائي را جاودانه ساخت و زوال زور گوئي و زبون انديشي زا ميسر ساخت اين روز بر همه پرستاران سراسر هستي بي كران شادمانه


برچسب‌ها: روز پرستار, فلورانس نايتينگل, عاشقانه, نوشته هاي تورج عاطف, اختراع كامپيوتر
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 12:29 | لینک  | 

خودخواهي درد غريبي است سالها است كه اين ” من ” سخت همه را رنجانده است اين ” من ” توانسته ترا و او را و ما را و شما را و آنها را برنجاند  اين ” من ” كه مي گويد

خموش كه ” من”گويم

نشنو تا ” من ” گويم

مخوان تا ” من ” گويم

مگو تا ” من ” گويم

نكن تا ” من ” گويم

و…

اين داستان ادامه دارد شايد براي  شما جالب باشد  كه نگاهي به آموزگار تاريخ كنيم كه در چنين روزي ياد آور ” من ” هاي بزرگي است در سال 1933 در كشور آلمان در آستانه شدت گرفتن افزون طلبي نازيها جشني بس مهيب در آن كشور انجام شد جشني كه كم از عزا و مرگ آدمي نداشت در چنين روزي يعني در 10 مي سال 1933 جشني به مناسبت سوزاندن كتابها انجام شد !!آري درست خوانده ايد در چنين روزي نازيها به كتاب فروشي هاو كتابخانه ها  حمله كردند و تمامي  كتابهاي نويسندگان يهودي را سوزاندند و نداي شوم ” برتري نژادي ” را در حوزه فرهنگي و با بي فرهنگ ترين اقدام يعني سوزاندن كتابها انجام دادند و انديشيدند كه سوزاندن كتابها تواند انديشه ها را هم سوزاند 7 سال بعد درست در سالگرد چنين روزي آلمان نازي به بلژيك و هلند و لوكزامبورگ حمله كرد و آنجا را به خاك و خون كشيد مي بينيد در عرض 7 سال كتاب سوزاندن به آدم سوزي ختم شد و اين قصه ” من ” بود آري نازيها آمدند و چون قصه مغولان و اعراب براي ديار ايران آمدند و ريختند خونها و سو زاندن عمارات و جاده ها و كتابها و كتابخانه ها و شاعران و نويسندگان و زنان و مردان و كودكان  را تا بگويند  ” من ” هست تا بگويد

خموش كه ” من”گويم

نشنو تا ” من ” گويم

مخوان تا ” من ” گويم

مگو تا ” من ” گويم

نكن تا ” من ” گويم

و…

در كتابخانه ها و كتاب فروشي هاي شهر برلين و دوسلدورف و فرانكفورت و كلن و بوخوم و… همه جاي بوي دود مي آيد و عده اي نا دان به دنبال چنين هجمه اي پاي كوبي مي كنند و هفت سال بعد به دور آتشي دور تر يعني در هلند و لوكزامبورگ و بلژيك چنين كردند و عجيب است  كه 5 سال بعد دقيقا در چند روزي مانده به جشن كتاب سوزيشان مجبور شدند كه شاهد به آتش كشيده شدن شهرشان و كشورشان و سرزمينشان و فرزندان و هم وطنانشان  باشند و  اين گونه بو د كه باز به كتابها روي آورند شاعران و نويسندگان و هنرمندان و زنان و مردان و كودكان سوخته دل  را باز دعوت كنند تا بنويسند زآن چيزي هائي كه اي كاش هرگز اتفاق نمي افتاد  در ماه مي در ميان بهار خواستند كه باز گويند كه كتاب سوزاني بي ترديد  به آدم سوزاني ختم خواهد شد  خواستند به يادآورند نه خود كه آيندگانشان را كه چه نجواي شومي است اين ” من ” كه مي گويد

خموش كه ” من”گويم

نشنو تا ” من ” گويم

مخوان تا ” من ” گويم

مگو تا ” من ” گويم

نكن تا ” من ” گويم

و…

و از اين رو كتابها را نوشتند و كتابخانه ها را ساختند سرزمين هلند و بلژيك و لوكزامبورگ را باز با مرزي ناشي از احترام متقابل مرزبندي و چه بهتر كه گويم آذين بستند كه بگويند

ترانه سرا ي كه ” ما ” مي خوانيم

شنواي نغمه اي كه ” ما ” مي خوانيم

بخوان هرچه كه همه ” ما” خواهيم

بگو ز عشقي كه “ما ” داريم

بكن آن چه نشانه انسانيت ” ما ” است و نمايان كنيم

كاش امروز در 10 مي 2011  عاقبت نجواي شوم  سوزاندگان كتاب و سوخته هاي ديار به ياد آوريم و ديگر هرگز از ” من ” نگوئيم باشد كه چنين بادا هر چند كه امروز هم سوزاندن كتاب در زير هيمه هاي سانسور و نديدنهاي نويسنده و مهجور بودنش و فقير شدنش هر روز سوزانتر است افسوس و صد افسوس

به دخترم قول داده ام كه با او به نمايشگاه كتاب روم تا عشق به دانستن در او  هيچگاه كم نشود و اي كاش براي همه اولاد بش چنين باشد


برچسب‌ها: جشن كتاب, كتب سوزاني, نمايشگاه كتاب, نوشته هاي تورج عاطف, خودخواهي
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 11:51 | لینک  | 

دوستت دارم را من دل آويزترين شعر جهان مي يابم

" دوستت دارم " را با من بسيار بگو

" دوستم داري ؟" را از من بسيار بخواه

 حكايت عشق اين روزها در سطل هاي زباله مي توان يافت

 و شايد هم زباله هاي ذهني را عشق مي ناميم

آيا بار ديگر به گزاف گفته ام ؟

 نگاهي به حكايتي از شهر فرنگ زمان ما يعني سينما دارم

 شايد بار ديگر بازگشت به روزهاي اوليه دهه 70 داريم كه جمشيد مشايخي بود و سطل زباله اي و نقش رفتگري و يا باز هم به عقب بر گرديم و به ياد سالهاي دهه 50 باشيم كه نعمت نفتي باشد و آوازه خوان شهيري كه نقص مادر زادي هم بتواند  به ايفاي نقش قرباني نقش شاهزاده و گداي وطني كمك كند

 پس از نارنجي پوش مهر جوئي كه حكايت عشق به وطن و شهر  را در پوشيدن لباس نارنجي  توسط عكاسي خود شيفته  را جستجو مي كرد اين بار نوبت آن بود كه به تماشاي نارنجي پوش ديگري بنشينم كه پيش از عاشق  جاروي رفتگري مهر جوئي ساخته شده بود

 حكايت از شاعر زباله ها و شايد عاشق زباله هاي خاص  است كه او هم در ميان زباله هاي مردم به دنبال عشق مي گردد نمي دانم در كدام مكتب  و آئين  اين ديار بايد عشق رنگ تعلق به دروغي گيرد  ؟ در اين فيلم هم حكايت قصه و داستان كم رنگ بود پسركي كه مي خواست شاعر شود تبديل به عاشق زباله ها شد در ميان فيلم هيچ كس ندانست كه چرا بايد اين همه شخصيت مجهول وجود داشته باشد شاعري كه از كشته شدن مي ترسيد و اين وحشت تا آن اندازه بي كران بود كه حتي براي خريدن نان و  شيشه شيري هم بيرون نمي آمد و سر انجام كشته مي شود آن هم به مضحك ترين نوع كه گذاشتن نردباني و رفتن به داخل خانه اش بود شاعري كه گاو را سمبل قلم به دستي مي دانست كه در كشور مي ماند و در ترس باز هم مي نگارد

 قلم به دستي  كه براحتي با پسرك رفتگري سخن مي گويد و حتي آشغالش را به داخل كوچه پرتاب مي كند مي تواند در روز روشن به دم پنجره بيايد گپي بزند و مطمئن باشد كه توسط گوله اي از راه دور كشته نمي شود شاعري كه نمي تواند تصور كند مامور برق و گاز و آبي از نوع جعلي  مي توانند بيايند كه كنتوري را ببينند و او را به سزاي اعمالش  برسانند بايد  تنها توسط نردباني براي اجراي نيتش  كمك بگيرد چون دزداني كه حداقل سه دهه پيش دزدي مي كردند جالب اينجا بود كه يك سوي خانه پنجره ها نرده داشتند و در سوي ديگر پنجره باز بود  در ميان قصه هم ليلا حاتمي بود كه گوئي او هم قرار دادي با فيلمهائي از نوع نارنجي پوش دارد كه بيايد و نقش خفيفي را داشته باشد كه نامش روي اكران رود تا بلكه عده اي بي نوا به ياد زنده ياد علي حاتمي و هنرپيشه اي كه جدائي نادر از سيمين و ... را بازي كرده به سينما آيند و چون فيلم نارنجي پوش مهر جوئي مغموم شوند كه چگونه به بازي گرفته شده اند ليلا حاتمي كه معلوم نيست نامش چيست ؟ دردش چيست ؟ تنهائي اش بهر چه بوده است ؟ و چرا كاري ندارد كه بايد اين همه تخم مرغ بخورد در به در سفارتخانه شود ؟  و ساختمان سفارت  هم هيچ شباهتي به مقر نمايندگي كشوري نداشت ؟ چرا فكر مي كنيم  هر جائي كه درباني با كروات دارد بايد باور وجود يك جايگاه خارجي دهد ؟آيا نمي دانيم حتي جلوي بسياري از چلو كبابي ها درجه دوم هم دربان كراوات پوش وجود دارد ؟در ميان فيلم هم همان حكايت تكراري رقص هاي محلي و آرزوهاي به يغما رفته  رفتگرها   وجود دارد و به نوعي همان قصه  مدرسه ها را براي ما تكرار مي كند كه  آموزگار مي گفت اگر درس نخواني  رفتگر مي شوي و چنين است كه شاهديم آن كه مي خواست خلبان شود آنجا  در ميان بياباني از زباله با چشمهاي اشك آلود آسمان را  مي نگرد و يا آن كه پول براي رشوه دادن و دانشجو شدن ندارد  رفتگر مي شود و اين آخري هم كه قوانين نجوم  را مي داند و لي عاشق شاعري است و  تنها حافظ شعر  است  آشغال جمع كن مي شود غافل از اين كه نمي داند زباله حقيقي ذهني است كه دروغ مي گويد و مي پندارد  دختركي نمي تواند تفاوتهاي نوع نگارش نامه اي با شعرهاي پيچيده را بداند دختركي كه پاكتهائي با تمبر هاي تكراري را نمي بيند و دختركي كه نمي تواند بفهمد كه چگونه كسي از محتويات نامه هاي او خبر دارد و دختركي كه  در صحنه آخر دفتر شعر شاعر را مي گيرد و لابد نمي فهمد كه خط ها با هم در تفاوت است و  مردي كه مي پندارد تنها تفاوت او با دخترك تنها ميزان كوتاهي قد و نه كوتوله فكري بودنش است  براستي به چه مي انديشيم ؟ چرا سعي داريم عاشقانه هايمان اين هم با دروغ باشد ؟ چند فيلم و سريال ساخته شده اند تا دروغ را تا حدامكان گسترش دهند و جالب اينجا است كه اين فيلم  جايزه هاي زيادي هم مي گيرند و با احساسات بازي مي كند كه عمده آن تفاوت چهره و قيافه و گريم فرزين محدث با ليلا حاتمي است  بايد گفت در اين فيلم تنها تصاوير پاييزي زيبا است اما در ميان هجوم معجزه ها از ياد برده مي شود و  شايد بايد گفت تنها نارنجي زيبا شاعر زباله ها و نارنجي پوش همان پوشش پاييزي است كه يزدان پر مهر براي ما آفريد و فرمانمان داد عاشق باشيم صادقانه و صد البته بي رنگ و ريا  اما گوئي... و باز بگذريم

 


برچسب‌ها: شاعر زباله ها, عشق, زباله, نوشته هاي تورج عاطف, حافظ
نوشته شده توسط تورج عاطف در ساعت 9:0 | لینک  |