تبليغاتX
ناخدای عاشق شاپرک
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دار د عشق؟ گفتم ای خو اجه عاقل هنری بهتری از این

باد در كوچه زوزه كشان مي رود..

خاطره اي دور در جعبه خاطرات است نگاهش مي كند مردي است با موهاي زيتوني و چشمهاي قهوه اي نگاهش رنگ خاصي را دارد نشان از دلدادگي مي دهدمي گويند ” كسي كه دلش را ببازد ديگر چيزي براي باختن ندارد ” و او دلباخته مي نمايد با لبخندي گرم و چشمهائي پراميد و نگاهي سراسر از عشق و چنين است كه خاطرات شيرين ثبت شده است لبخندها تصنعي نيستند و دستها حرف مي زنند و چون تصوير عمل ننمايد و حال مرد نگاهي به چهارگوشه جادوئي ديگر مي اندازد آينه است آري جادو ئي است زيرا جز حقيقت چيزي را نشان دهد و حقيقت و دروغ نگوئي در اين روزگار چيزي شبيه معجزه است ! مرد تصوير را نمي شناسد موها همچنان زيتوني است تنها چند تار سفيد بيشتري را ميزباني مي كند چشمها همچنان قهوه اي اما نگاهش فرق دارد نگاهش خبري از سر درون دارد از تصوير آينه پرسد

- كجا است آن دلي كه دلباخته بود؟

تصوير آينه او را مي نگرد و اين نگاه براي مرد زيتوني موي نگاه آشنائي است لبخندي نيز از سوي آينه تحويلش مي شود اين لبخند را مي شناسد و حال دلش نيز رنگ زيتون گيرد رنگ صلح و شاخه زيتوني كه بر منقار پرنده سلح سفيد است را به ياد آورد كمي شبيه موهايش شده است و با خود پرسد

- دلي كه دلباختگي را از ياد برد چگونه باشد ؟

و باز پاسخي آيد

- دلي كه دلباخته نيست چيزي براي بردن ندارد

آري او در آرامش است سر انجام آراميدن را آموخته اما برده است ؟ او در سكوت توهم آور شبي پاييزي به كوچه مي نگرد به ماوائي كه ديگر نه صداي آكاردئون زني آيد و نه در وعده ديدار زير  درختان بيد مجنون منتظري مي بيند او در انتظار نيست زيرا او خود ” او ” نيست مدتها است كه مي انديشد چيزي را گم كرده است اما نگران گم كرده اش نيست حتي به جستجويش نمي رود ودرپي يافتنش نيست گوئي آنقدر آن گم كرده را از ياد برده كه فكر مي كند هيچگاه آن را نداشته است و شايد به همين دليل است كه آرام  است و بي قراري را طلاق داده است به انگشتانش مي نگرد آيا سبز شده اند ؟ همچنان بر روي سپيدي كاغذ از عشق مي نگارد و همچنان عشق برايش مفهوم  زيبائي دارد روزگاري مردي دلشكسته او را گفت  عشق يعني

(ع) چون عبث

(ش) چون شوق

(ق) چون قلب

عبث شوق قلب را عشق گويند ؟ چه تاريكي در اين تحليل است عبث شوق ؟ مگر شوق عبث مي شود ؟ قلبي كه شوق دارد مگر مي تواند عبث كاري كند ؟سايه هاي آن مرد دلشكسته در اطراف او است مي پندارد كه هزاران فرياد سوي او آيند و همه گويند ” عبث شوق قلب ” و او گوشهايش را مي گيرد و در اندرونش فرياد مي زند نه چينن نيست براي او عشق اين معني را داشته است

(ع ) چون عينيت

( ش) چون شعف

(ق)چون قلب

آري عينيت شوق قلب را عشق گفته است مي داند كه عينيت ديدني است و حسي و باور كردني است اما دنياي عبث دنياي توهمات است كابوسهائي كه آيند و سعي كنند ود را واقعي نشان دهند و باز مي انديشد كه  كه  شوق گذرا است اما شعف جاودانه است مي داند شوق دليل دارد  اما شعف بي بهانه  است و مي داند قلب زماني قلب است كه  همان دل  باشد  دلي كه مي بازد تا برنده شود آري باختن بهر پيروزي و اين قصه اي است كه شنيدنش آسان اما قهرمانش بودن چه دشوار شده است صداي زوزه باد در كوچه همچنان مي پيچد و مرد زيتوني موي در خلسه نبرد معني عشق به خواب مي رود ..

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:2  توسط تورج عاطف  | 

روح بابک در تو
در من هست
مهراست از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابک باش
دشمن
گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
از جغد شود پاک و
گلستان گردد( خسرو گلسرخي )

امروز از قصه عشق مي گويد قصه تلخي است ولي عاشقانه است سخت است كه حكايتهاي عاشقانه را تلخ شمارند  اما داستان شهامت و تهور مگر تواند كه عاشقانه و تلخ نباشد ؟و مي خوانم قصه بابك را قصه دلاوري را كه از چند جبهه مورد حمله قرار گرفته بود از سوئي خزرها از سوي ديگر بيزانس ها و از جهتي ديگر دست نشانده هاي خليفه عباسي كه همه چيز را در گروي قدرت و نيرنگ و ثروت مي ديدند و او جنگيد با امين و مامون و معتصم سه خليفه خونخوار عباسي و 22 سال  اين نبرد طول كشيد و سر انجام با حيله خودي تسليم شد چه تلخ است كه بابك را يك به اصطلاح ايراني تبار اسير كرد تاريخ ما سراسر از خود فروختگي و خيانت آناني است كه ننگ ابدي را براي خود خريدند اگر آن چوپان بيابان راه نزديكتر به پارس را به اسكند ر نشان نداده بود شايد آريوبرزن مي توانست جلوي هجومي مقدو نيه اي ها را بگيرد شايد اگر  افشين نبود ظلم و جور  اعراب از  ايرانيان دورتر مي شد و شايد … آري تاريخ ما سراسر از اين شايد ها است حكايت بابك و برادرش عبد الله شنيدني است عبدالله در هنگام دستگيري از محافظش مي پرسد

- نام تو چيست

جواب مي شنود

-پور شروين شهزاده طبرستانم

مي خندد و مي گيود

-         يزدان را سپاس كه ايراني را ناظر اعدام من كرده اند

پور شروين اشاره به دژخيمي مي كند كه نودنود نام دارد و مي گويد

-او در كشتن تو نظارت خواهد داشت

عبدالله رو به پور شروين مي كند و پاسخ مي دهد

-         كار من با تو است اين شخص وحشي بيش نيست

و آن وحشي به اين روحيه سلحشوري كه از آن ايراني وظن خواه بوده و هست سخت متعجب نگريست  وحشي كه چند صباحي  چون كرمي بي ارزش زيست اما خرم دينان جاودانه شدند حكايت بابك بزرگ نيز چنين بود او نيز قصه مردي و مردانگي قهرمانان بزرگ ملي را تكرار كرد  معتصم خليفه عباسي او را گفت

-اي بابك ,كاري كردي كه كس نكرد  اكنون صبري كن كه ديگري نكرده است

و بابك جواب داد

-خواهي ديد صبر چگونه كنم

معتصم نمي دانست كه در تاريخ  ايران و ايراني سخن عجز نكنند و سر تسليم در جلوي تازي و مغول و افغان ..فرو نياورد و به همين دليل دستور داد  نخست دستهايش را ببرند  چون يك دست بابك بريده شد دست ديگر در خون زد وبر رخش ماليد و همه روي خود را از خون خود سرخ كرد معتصم بهت زده پرسيد

-اين چه عمل است ؟

بابك پاسخ داد

-         در اين حكمتي است كه تو تازي نداني شما دستها و پاهاي مرا خواهيد بريد و چون خون زياد از من رود زرد روي شوم من روي خويش از خون خود سرخ كرده ام تا وقتي گه خون از تنم بيرون شود نگويند رويش از بيم زرد شد..

معتصم نالان شد و دستور داد دگر دست و پاها و سرش را ببرند و شكمش را پاره كنند اما  معتصم مذبوحانه فكر كرد خرم دين و سلحشوري را نابود سازد اما خود به تاريكخانه نفرين ابدي رفت و بابك و روي سرخ بابك باقي ماند تا نشان شجاعت و تهور و بي باكي را براي هميشه در تاريخ استوار نگاه دارد و بگويد عشق به ميهن و عشق به مردم و دلاوري  بهر وطن چه سلحشوراني را در مهد ايران ساخته و مي سازد

اشك مي ريزم به روح دلاور او درود مي فرستم تحمل صبر دارم و زير لب سخن خواجه را خوانم

آن كه روي تو را رنگ گل و نسرين داد

صبر آرام تواند به من مسكين داد

درود بر دلاوران ايران

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:11  توسط تورج عاطف  | 

روزگاري دور مادر بزرگ قصه گو مي گفت

يكي بود و يكي نبود…

و من در سالهاي دور از اين قسمت ” يكي نبود” دلگيري داشتم گوئي دلم مي خواست اين ” يكي نبود” هم باشد و حسرت هجران بر دل حتي يكي از ما نماند سالها گذشت اين ” يكي نبود ” را باز ترجمه اي ديگر كردم و انديشيدم كه مادربزرگ از اين ” يكي نبود ” دوست داشت كه ما معني ديگري را برداشت كنيم و بگويد در هر روزگاري عده اي هستند كه به واقع هستند خودشان هستند و مي بينند كه اين بودنشان بهر چيست آگاهي به بودنشان داشته و دارند  سپاس گزار داشتن هايشان كه نخستين آنها ” بودنشان ” بود مي توانستند كه باشند اما باز عده اي بودند كه به واقع نبودند غافل و قاصر و تكبر تا به دندان مسلح بر وجودشان حاكم بود گوئي مي انديشيدند كه آري اين ” من ” هستم كه هستي را معني كند م ” من ” هستم كه درست مي انديشم  اين ” من ” هستم كه درست عمل مي كنم و اين ” من ” هستم كه درست مي گويم و اين ” من ” هستم كه حق و آن كه خلاف من گويد ناحق است و چنين بود كه قصه ” يكي نبود ” مادر بزرگ معني ديگري برايم گرفت آري اين ” من ” همان ” نبودن ” بود اين ” من ” كه پرنده اي است كه  يك بالش حماقت و بار ديگرش خودخواهي است آن چنان افراد را پرواز دهد و بعد به زمين كوبد كه هيچ سفينه اي در عالم قادر به اعمال مجدد  آن نيست اين ” من ” كه مغرور است به اندكي داشته هائي دارد  كه در بسياري از اوقات هيچ نيست شايد اندكي طالع و شايد مختصري قدرت و بهائي اندك از هنر باشد روزگاري همين طالع بلند اورا تبديل به پستي مي كند و مقامي را  به او مي دهد كه به او نمي چسبد بلكه او است كه به آن پست چسبيده است و آنگاه القاب ” دكتر ” و ” مهندس ” و ” سرهنگ ” و ” قاضي ” و ” دريا دار” و …مي شود و خودش گم مي شود از ياد مي برد اگر علم داري بهر دادن و خدمت به مردن است نه تفاخر به القاب ماحصل از گرفتن علم و يا اگر مسند و قدرتي را نصيب او يزدان كرد بهر خدمت است بهر شنيدن است بهر فهميدن است و بهر از ياد نبردن روزگاري كه او نيز چون فرياد كشان امروزش فرياد كش ديگري بوده تا ظلمش را از ظالم بستاند وسر انجام  روزگار به او مهري كرده  و قدرتي به او  داده كه جواب فرياد كش مظلومي را دهد اما قصه را از ياد مي برد همان ” يكي نبود ” مي شود  گاهي اين ” من ” مي شود هنري كه به مهر يزدان نصيب او شده است او را استاد گويند و شاعر و يا شاعره خوانند و نقاش و نويسنده و موسيقي دان و كارگردان تئاتر و…و اين گونه است كه ” من ” مي آيد حيثيت ادبي را همه جا فرياد زند كسي كه از او گويد را لقب دهد اي ايهالناس ” سرقت ادبي ” را ديده ايد ؟ و از ياد مي برد كه ادب چه بود ؟ از يادميبرد كه اگر شعري گويد بهر آن است كه شنيده شود اگر نقشي كشد بهر آن است كه ديده شود اگر هنر مند است بهر آن است كه ارزش دهد به مردمي كه هنرش را تحسين كنند كه اگر غير اين باشد كه هنر نيست جادو گري اهريمن است كه اين گونه هنرمند هم همان قصه ” يكي نبود ” را تكرار كند  و داستان روزگار همان قصه ضحاك دوران شود كه  چه شيرين فردوسي پارسي  چنين گويد

نهان گشت كردار فرزانگان

پراكنده شد كام ديوانگان

هنر خوار شد جادوئي ارجمند

نهان راستي و آشكارا گزند

آري قصه ” يكي نبود ” مي تواند قصه همه آنهائي باشد كه كردار فرزانگي كه همان انسان بودن و انسان ماندنشان را از ياد برده اند  و يا قصه خوار شدن هنر و هنرمندي باشد و يا داستان تلخ مخفي كاري و دروغگوئي و تظاهر و ريائي باشد كه پير طوس آن را با ” نهان راستي و آشكارا گزند ” مي گويد كاش كه همه ما قصه ” يكي بود ” را تكرار كنيم  و اي كاش غفلت ” يكي نبود” ها را به هوشياري رسانيم

اي كاش

/tourajatef@hotmail.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:4  توسط تورج عاطف  | 

مقاومت مي كنند و شايد هم مقاومت مي كند و پنداري  مقاومت مي كني و اگر به درستي بگوئيم هر كدام از ما به گونه اي سعي به مقاومت داريم اما مقاومت در مقابل  چه ؟ شايد اين واقعيت آزارمان دهم اما همه ما در مقابل ” تغيير” مقاوميم اين روزها صحبت از روشن فكري و منور انديشي و گونه ديگر پنداري بسيار راحت بر زبان جاري مي شود  اما حتي اگر محيط و جامعه ما اين توان را به ما دهد كه به گونه ديگر بيانديشيم و رفتار كنيم و سخن گوئيم باز هم در ضمير ناخود آگاه خود قديمي ها و آن عادت هاي قديمي را دوست داريم غافل از آن كه اگر اين گونه باشيم همان اتفاقي براي افكارمان مي افتد كه براي هواي كلاس درس  قصه زير افتاد

هواي تازه

استاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود.
شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد.   پس مدتی  شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند.

پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟  شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.
تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگرپس از کمی فکر با اعتراض گفتند ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.
شیوانا گفت: خب حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! د رجوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند. مگر آنکه مثل بعضی از شما به  ضرر آن هم فکر کنند.

عارف یا روشن بین کسی است که بتواند فراتر از محیط و فرهنگ و ذهنیت و مذهب و آموزش و زمان خود ببیند و بفهمد.  یعنی فراسونگر شود. بعبارت دیگر این فرد با دید ماورایی به موضوعات نگاه می کند و دارای بینش و بصیرت و چشم دل است. این به معنای دور ریختن همه چیز نیست بلکه به مفهوم بازبینی و بازنگری و اشراف است که مانع محدودیت در اندیشه و روزمره گی می شود و براي اين كه چنين باشد كافي است مقاومت را رها كند اجازه ورود تازه ها را بدهد قضاوت را به كناري نهد و پندارد آري ممكن است به شيوه نويني سخن گويد و خبر از گفته هاي جديد دهد اما نوع عملكردش مي تواند چندان تغيير نكرده باشد اين روزها صحبت از روشن گري و عرفان و تكنيبكهاي نوين فكري و رفتاري و روان شناختي و…  زياد است و به سرعت هم  تكثير مي يابد اما عمل به بسياري از آنها نياز به تغيير درون و ترك ديوانگي است! ترك ديوانگي ؟آري  زيرا كه ديوانگي معنائي جز اين ندارد كه كاري را به دفعات  و مشابه تكرار كنيم و خواستار آن باشيم كه نتايج غير مشابهي از آن بگيريم پس به جا است كه از امروز به هواي تازه اجازه دخول به ذهن و وجودمان دهيم و بي قضاوت به تماشا بنشينيم و بدانيم  و باور داشته باشيم كه امروز روز اول دانستن ها ما است و بايد چون كودكي نوزاد آماده يادگرفتن كنجكاو و بي ادعا و پند دهندگي باشيم باشد كه چنين باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:17  توسط تورج عاطف  | 

در ميان دو آبي هستم بر بالاي سرم آبي شفق سير مي كند و رو به رويم آبي دريا است گوئي دوآبي آمده اند تا مرا تسكيني دوباره دهند بر روي شنهاي ساحل نقش مي زنم نقشهائي ز رد پاهاي  آن گذشته هائي كه دوستش دارم اما غمگين است وباز مي انديشم به  همان شادماني خاطرات دور كه باز بايد به گذشتن آنها دلخوش باشم نگاهي به اسكله غرقه در آب ميكنم روزگاري جايگهي براي قدم زدن بود اما امروز سر درون دريا افكنده است و اندكي مقاومت مي نمايد كه غرقه نشود به روي آن قدم مي نهم حال من هستم و دريا و در روبه رويم خورشيد در حال غروب كردن است و آخرين پرتوهاي نارنجي خود را به مهماني چشمهايم مي فرستد و بر پشت سرم ماه مي درخشد و من در ميان غروب خورشيد و ماه گردون ترانه تنهائي را مي خوانم اما تنهايم ؟ نگاهي به موجهائي مي كنم كه به طمع آغوش ساحل مي آيند و باز هم مي آيند و ساحل همچنان عاشق است او در روزهاي خشم اين آبي بي همتا آن هنگام كه موجهايش چون شلاقي بر ساحل نواخته مي شود همين گونه صبوري را دارد كه اكنون دريا طنازي مي كند ساحل آرام است دريا مهرباني دارد  آسمان در جشن شامگاه پرتو افشاني مي كند بارقه هاي آخر خورشيد انزلي مي تابد و مهتاب شب بندر غازيان آمده است و من مي انديشم كه تنها نيستم اينجا من و دريا و ساحل و آسمان و غروب و مهتاب و …. خدا هستيم آمده بودم كه فراموش كنم آمده بودم كه بهر غمهاي ديرين و شادماني هاي روزهاي دور تنها لبخندي را خرج و آن را به درياي خاطرات بيافكنم و شايد اهريمني مرا به وسوسه مي انداخت كه آنها را از ياد برم و شايد نابود كنم  اما به ياد گفته نيچه فيلسوف شهيرمي افتم كه مي گفت

“آرزو براي نابود شدن گذشته مان به منزله آرزو براي از بين رفتن وجودمان است “پس گذشته را به درياي خاطرات دور نمي افكنم سعي دارم ساحل شوم موجهاي گذشته را به آغوش كشم و چون ساحل ميزبان همه آنها مي شوم مي گذارم خاطراتي كه چون شلاق بر من تازيانه مي زنند به همان گونه در آغوش گيرم كه آنهائي را كه بوسه شيرين خوش ياد گاري را بر خود دارند سعي مي كنم ساحلي باشم شايد با نجواي مرد تنها دريا (lonelyseaman)پاي به اين ساحل و اسكله غرقه در آب نهاده ام اما مي دانم هيچ مرد تنهائي در دريا تنها نيست همان گونه كه هيچ زن و مردي در درياي زيستنش حتي در تاريك ترين ها و تنها ترين لحظه هايش به واقع تنها نيست و من از درون فرياد زنم و نغمه فروغ را زمزمه كنم

سلام ماهي ها سلام ماهي ها

سلام قرمزها  سبزها طلائي ها

آيا در اتاق بلور كه مثل مردمك چشم مرده ها سرد است

و مثل آخر شب هاي شهر بسته و خلوت صداي ني لبكي

را شنيده ايد كه از ديار پري هاي ترس و تنهائي  به سوي

اعتمادآجري خوابگاه ها و لاي لاي كوكي ساعتها  و هسته هاي

شيشه اي نور پيش مي آيد؟

و من در بي كران حس خود غرقه گشته ام حالا بر بالاي اسكه غرقه شده به آسمان مي نگرد و ستاره ها را مي بينم كه مي درخشندستاره هائي كه شايد سالها پيش از بين رفته اند و من گذشته آنها را مي بينم بي آن كه فكر كنم گذشته از بين رفته است و اين درس امروز من است آري زندگي در حال واقعيت است اما گذشته را نمي توان نابود كرد بلكه بايد آن را پذيرفت و اين گونه است كه چشمها را مي بندم و باز نغمه هاي بانو فروغ را مي خوانم

و همچنان كه پيش مي آيد

ستاره هاي اكليلي از آسمان به خاك مي افتند

و قلبهاي كوچك بازيگوش از حس گريه مي تركند…

و من با ماهي ها سر خ و سبز و طلائي مي گريم و با آنها از خاطرات سخن گويم و قصه بازيگوشي هاي قلبم را بازنويسم و چون ساحل صبوري كنم مي دانم شلاقها و بوسه هاي درياي معشوق بي كرانند اما قلب بازيگوشم بايد كه ياد گيرد كه صبوري كند و ياد اورد كه گذشته را بايد در گذشته باقي گذاشت و از بين نبايدبرد

و من در جشن مهماني دريا و شب مهتابي و اسكله غرقه در آب با دريا اشك باران مي شوم و مي ريزم چون ستاره هاي اكليلي …

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:54  توسط تورج عاطف  | 

تاريخ حكايت از قدرتمندان از آناني كه جز خود را نديدند و فرعونيان مصر و مهارجه هاي هند خاقانهاي خاور دور و پادشاهان و امپراتوران و كساني چون اسكندر و چنگيز مغول و آتيلا و هيتلر و موسيليني و استالين كه خود را فراتر از هر امپراتوري مي دانستند و كشتند و سوزاندند و.. بسيار دارد چه توهم بزرگي داشتند كه فكر مي كردند ظلم پايدار و آنها جاودانه خواهند بود! نگاهي كه به تاريخ مي كنيم به ياد آن حكايت قديمي فيل ومغرورمي افتيم داستاني است قديمي كه مي گويد روزي پرنده اي كوچك به سمت فيلي رفت و گفت - حاضري با هم رفاقت كنيم ؟ فيل نگاهي از سر بي ميلي و غرور به او كرد و گفت - دوستي با تو ؟ به كدامين دارايئيت مي نازي كه خواهان رفاقت با بزرگترين حيوان جنگل هستي ؟ نگاهي به قدرت من بكن و دندانهاي عاج نشانم را ببين و آنگاه مي پنداري كه حقيري چون تو شايسته دوستي با من نيست پرنده اندو هگين شد و رفت فيل به راه خود ادامه داد خرگوشي پيش او آمد و از او پرسيد - حاضري با هم دوستي كنيم ؟ فيل باز همان نگاه تمسخر آميز خود رابه خرگوش كرد و گفت - هنر تو جز پريدنهاي بي حاصل چيست ؟ آيا نمي بيني كه پاهاي من چه آسان تواند كه تو را له كند ؟ نگاهي به دندانهاي بي حاصلت كن كه تنها مي تواند چهره زشتت را بد هيبت تر سازد دور شو . خرگوش نيز برفت تا اين كه روزي جنگل آتش گرفت و تمامي حيوانات جنگل رو به فرار نهادند و خرگوش پرش كنان از روي تنه هاي درخت مي پريد و پرنده نيز پرواز كنان از فراز جنگل سوخته رفت و هر دو فيل را ديد ند كه چه سر گردان در ميان جنگل سوزان است و درختي در جلوي پايش افتاده و او قادر بر پريدن نيست همان درختي كه خرگوش و پرنده وديگر حيوانات چه آسان از او عبور كرده بود زيرا در ميان تمامي حيوانات تنها فيل است كه قادر به پريدن نيست و همه ميدانيم حتي فيلهاي تعليم يافته سيركها هم نمي توانند از روي مانعي بپرند و خرگوش و پرنده با خود انديشيد - هر چقدر كه بزرگ و قدرتمند حتي چون فيلي باشي و بخواهي كه آن را به رخ دنيا كشي و يا اين كه دارائي بي شمار و با ارزشي چون دندانهاي عاج فيلي را داشته باشي كه تنها او در جنگل حيوانات صاحب آن است باز بايد بداني پريدن و پروازو رهائي و خلوص و انديشيدن به غير خود و كمك و عشق به ديگري بزرگ قدرت وثروتي بي كران است و بايد بداني بدون عشق و توجه به ديگران هيچ چيز نخواهي بود - ********************************************* حال با تو گويم چند بار به به قدرت غره شدي ؟و پنداشتي كه بزرگترين ها از آن تو است در پشت ديوازهاي قلعه غرور تا چه زماني كه سنگر گرفتي و به دارائي هايت فخر كردي ؟ چرا قدرت و ثروت را غنيمت شمري ؟از ياد برده اي حتي بالاترين ثروتهاي جهان حتي اگر بتواند مقبره هائي چون قبور فرعونيان بسازد براي صاحب آن هيچ فايده اي پس از مرگ نخواهد داشت و آن چيزي كه جاودانگي را مي آورد مهر و عشق و نه ثروت و قدرت است پس چون آن پرنده رها شوو پرواز كن و ارزشمندي خود را با رهائي و پرواز بين و بيانديش كه فيل گونه بودنها را چه سود ؟ اگر قوي باشي و سنگين باشي و حجيم باشي و عاج نشان باشي باز نبايد غرورت را به پرنده و خرگوش كوچكي نشان دهي كه قادر است و توانائي وارزش دارد كه دوستي و رفاقت و عشق او را بيازمائي حال با تو است كه فيل باشي مغرور به قدرت و وزن و عاج هايت وعاري از مهر و يا پرنده اي رها در آسمان و يا خرگوشي كه سر مست از سبكي و پرش است و هردو قادربه عشق ورزيدن و معتقد به اين كه توانائي هيچ ربطي به قدرت و هيبت و حجم ندارد و ثروتها به رخ كشيدني نيستند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:38  توسط تورج عاطف  | 

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

بارها همه ما اين جاودان شاهكار موسيقي ايران را شنيده ايم آري از سرودي سخن مي گويم كه براي همه ما ايرانيان افتخار و عشق به ميهن و ايراني را يادآوري كند از ايران پرمهر و ايراني كه آرزوي جاوداني شدن و دور بودن پليديها از آن را داريم آري از مرز پر گهر سخن مي گويم مرز پر گهري كه توانسته است به مدد اين گوهران ايراني باشد و ايران را با تمامي فرهنگش و زبانش و اصالتش حفط كند آري گوهري چون فردوسي كه زبان پارسي را نگاه داشت گفت

عجم زنده كردم بدين پارسي

آري او نميرد كه تخم سخن را پراكنده بود زيبا است به زباني صحبت گوئي كه 1000 سال پيش فردوسي با آن زبان شعر مي سروده است حكايت گوهران بسيارند رودكي و حافظ و سعدي و امير كبير و دكتر محمد مصدق وفروغ فرخزاد و كمال الملك و ..حالا مي خواهم از روح الله خالقي صحبت كنم كه با يار ديرينش حسين گل گلاب در 64 سال پيش در هنگامه اشغال  ايران زمين توسط نيروهاي متفقين در روزهائي كه مردمان ايران غم حضور ارتش بيگانه را در وطن  سخت مي چشيدند آن هنگام كه ايران و ايراني در بند روس و انگليس و آمريكا بود سرودند اين جاودانه ترنم عشق را آري سرود ” اي ايران ” ساخته شد تا مردم كوچه و بازار به ياد شعري كه حسين گل گلاب استاد دانشگاه تهران سرود و بزرگ مرد موسيقي ايران روح الله خالقي آن را موسيقي كرده و زنده ياد بنان و پس از او اسماعيل قره باغي آن را خواندند آنها نيز بخوانند و فرياد زنند

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

آري آرزوي هر ايراني وطن پرست است كه اين مرز پر گوهر اين سر چمشه هنر هميشه و همواره دور از پليدان باش پليداني كه پليد انديشند و پليد رفتار كنند و پليد بگويند آري امروز سالگرد ساخت سرود جاودانه ايران و ايراني است همان سرودي كه همه ما خوانديم و پدران ما نيز خواندند

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

شايد بزرگ دريانورد ايران زمين در زمان اشغال ايران همان كه در مقابل سپاهيان انگليسي مقاومت كرد دريادار بايندر او نيز در هنگام جنگ با اشغال گران اين سرود را مي خواند شايد در هنگامي كه متفقين كشور ما را ترك كردند در كوچه و بازارهاي شهرهاي مرز پر گوهر مردم به شادماني مي خواندند

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

شايد در شبهاي نا اميدي اشغال و آن هنگام كه سر باز اجنبي به جان و مال و ناموس ايران زمين چشم داشت  با چشمهاي اشك آلود با دندانهاي  فشرده بر هم از خشم و با دلهاي پر عشق براي ايران بازخواندند

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

آري در هنگامه هاي زياد خواندندو خوانديم  از مرز پر گوهر در روزگاراني كه دولت مردمي مصدق را نابه كاران سقوط دادند همان پسران و دختران و مردان و زناني كه در عصر روز 28 مرداد1332 در خون خود غلتيده بودند  مي خواندند

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

آري در روزهاي بزرگ در هنگام جنگ ايران با عراق بسيار جواناني بودند كه خرمشهر را آزاد مي كرده  و مي خواندند

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

بسيار است لحظه هائي كه ازايران و ايراني خوانديم و به روح بزرگاني چون روح الله خالقي و حسين گل گلاب و بنان و اسماعيل قره باغي درود فرستاديم و گوئيم  تا حنجره باقي است تا نفسي در اين سينه وجود دارد به عشق ايران و ايراني خواهيم خواند

اي ايران اي مرز پرگهر

اي خاكت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان

پاينده ماني تو جاودان

و 64 سال گذشت  باشد كه ايران و ايراني پاينده باشدو اين سرود را ساليان دراز ترنم كند باشد كه چينن باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:46  توسط تورج عاطف  | 

در روزگاراني كه اخمها بيشتر از لبخند و گره بر پيشاني بيش از چال گونه ها و ملامت بيش از ملاطفت را مي بينيم چه زيبا است كه پيامي ز دوست گيرم كه هر چه نويسم بهر  او است آري او همان دوست است دوستي كه شايد همين دم باشد و شايد هم در كيلومتر هاي دور تر از خانه  پدري مي خواند و مي شنود از ته دل شادماني و مهر هديه دهد دوست مرا گفت

سپاس كه از تاريكي نمي نويسي

سپاس كه از مرگ نمي گوئي كه زندگي را شرح دهي

سپاس كه از اميد گوئي و بي اميدي را بي بها دهي

نمي دانستم چه پاسخي او را دهم زيرا بارها متهم به غم نگاري شده ام اما سعي كرده ام كه هيچگاه غم را حاكميت ندهم و بگويم سر انجام عشق است كه پيروز خواهد شد در زمانه اي چنين آيا لزومي دارد كه غم را بيش از پيش گستره دهيم ؟  او را سپاس گفتم و افزودم

نمي خواستم از نا اميدي ها گويم كه  تا اميد باشد همه چيز وجود دارد زندگي و عشق و صبر و حركت بهر اميد است بهر بديهي ندانستن و پيش بيني نكردنها   دوست داشتم از ايمانها بگويم از ايمان به درست بر گزيدن راه عشق كه هيچش كرانه نيست حتي اگر آنجا جان سپرند

بحري است بحر عشق كه هيچش كرانه نيست

آنجا جز آن كه جان سپرند چاره نيست

آري جان را بايد بهر عشق داد كه عشق خود جان و زندگي است كه چه كسي گفت عشق بي جان و جان بي عشق را بتوان مفهومي دانست ؟ زيرا كه

جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد /

هركس اين ندارد حقا كه آن ندارد

آري دوست داشتم از عشق و جان دادن و جان بخشيدن گويم كه ديدار جانان  را ارزشي چنين است

دوست داشتم از عشق گويم عشقي بي بهانه نه عشقي كه از سر تاريكي تنهائي ها و قضاوتهاي آن دگري به سراغ آيد از عشقي كه خط قرمزي ندارد كدامين خط قرمز را بتوان براي عشق شمرد ؟ عشقي كه در بطن خود زندگي مي كند از حاشيه ها گريزان است همان حواشي كه مالكيت را بر عشق مقدم دارد همان حاشيه اي كه قضاوت مي كند بر نابه كار خلافكار امروز همان كه ديروز و معشوق و دلداده بود همان حاشيه اي كه پند دهد و نصيحت كند اما هنگام عمل چه كند براستي بايد پند او را شنيدن ؟ نه و باز هم نه كه حافظ عاشق انديشه گفت

وعظ بي عملان واجب است نشنيدن

و من نشنيدم هيچ نگفتم حتي در خلوتي كه به قضاوتم نشسته اند زيرا به قضاوت ننشسته ام زيرا قضاوت يعني بي صبري يعني خط قرمز يعني ادعا يعني همان آموزگاري كه به دنبال ندانستن  ها دانش آموزش و نه به دنبال دانستن هاي او است

دنياي را سياه نديدم شايد سپيد نباشد اما مي توان اميد سپيدي داشت

زبان را گر به تلخي آلودم ز سر عشق و نه كينه و نفرت و حسادت و مالكيت بود

چشمها را بر خطوط قرمز ناصحان وپند دهندگان بستم كه دانستم

واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند/ چون به خلوت مي روند آن كار دگر مي كنند

و سعي كردم از عشق و اميد و ايمان و صبر گويم و امروز تنها از سپاس گويم سپاس بهر اميدي كه به نوشته هايم دادي و ايماني كه به صحت انديشه هايم داشتيد و عشقي كه با سپاس به من ارزاني داشتيد و صبري كه بهر نادانشي و بي فكريم داشتيد

آري سپاس و صد سپاس

/www.lonelyseaman.wordpress.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:19  توسط تورج عاطف  | 

انتخاب با تو است ..

شايد اين جمله را بارها شنيده باشيم اما در بسياري از مواقع اثر بزرگي بر روي ما نداشته و شايد هم نخواسته ايم كه داشته باشد و شايد هم روزگار به گونه اي پيش رفته كه باعث شده نتوانيم خود انتخاب كنيم  براستي انتخاب چيست ؟ شايد گفته شود انتخاب معنايش دوست داشتن آن چيزي هائي است كه انسان آنها را يگانه مي بيند و مي خواهد كه اين يگانگي برترين باشد و تعميم يابد و شايد به همين دليل است كه ميليونها نفر در سراسر دنيا به دنبال يكي بودن و يگانگي هستند تا انتخاب شوند اما شايد ندانيم در بطن وجود همه ما يگانگي هاي زيادي وجود دارد كه اگر بتوانيم انتخاب درستي در نحوه استفاده از آنها داشته باشيم شايد يگانگي را تا ابد قدر بدانيم بسياري ازما مي دانيم كه اثر انگشت ما در جهان يگانه است و اين يگانه بودن باعث مي شود كه هيچ كس نتواند انتخاب ديگري داشته باشد اما يگانه ديگري در جهان وجودمان حضور دارد كه اثر يگانه دارد  وحالت  انتخابي مي تواند داشته باشد بنا به گفته دانشمندان قوي ترين و سريع ترين ماهيچه بدن ما زبان نام دارد و جالب اينجا است كه اثر زبان هر كس مثل اثر انگشت منحصر به فرد است …براستي باور مي كنيد هر كدام از ما در طول روز شايد به هزاران بار از اين ماهيچه قوي و سريع استفاده مي كنيم ولي شايد هيچكدام نمي دانيم كلماتي را كه ما با استفاده از زبان بيان مي كنيم اثر يگانه اي مي تواند داشته باشد مي بينيد بر عكس اثر انگشت كه شايد به نظر ما يگانگيش كاملا اجباري و شايد به نوعي طعم ديكتاتور گونه و اسارت به ما مي دهد اما زبان به گونه ديگر است يگانه اي است كه مي تواند به گونه يگانه نيز استفاده شود و شايد به همين دليل است كه سرخي آن را دليلي بر بر باد دادن سر سبزي داده اند !!القصه بيائيم و از امروز و شايد از اين لحظه به يگانگي اثر زبانمان بيشتر بيانديشيم و بر اداي هر كلمه دقت بيشتري داشته باشيم به اين بيانديشيم كه جمله ” ترا دوست دارم ” از زبان ما  به طور حتم يگانه براي معشوقمان خواهد بود همان گونه كه گفتن ” عاشقتم ” از زبان يار يگانه اي است كه از هيچ زبان و دهاني نمي تواند آن گونه شنيده شود بيائيم يگانگي را با يگانه هايمان تقسيم كنيم  و بدانيم كه قوي ترين و سريع ترين ماهيچه بدن مي تواند يگانه كارهائي بكند پس چرا بايد آن را مدفون نخواستن ها و نفرت ها و گزافه گوئي ها و دشنامها و طعنه زدنها و قضاوتها و زياده خواهي ها .. كنيم به ياد آوريم كه از اين قوي ترين عضله  كه از عضلات پولادين  دستهاي قوي ترين وزنه برداران از عضلات پاهاي سريع ترين دوندگان  قوي تر و سريع تر است  مي توان بسيار يگانه استفاده كرد مي توان شيرين ترين كلمات را بيان كرد و مطمئن بود كه اثري يگانه خواهد داشت و اين ترس و بيم را هم داشت كه اگر خداي ناكرده به گونه درشت گوئي كند مي تواند تخريبي يگانه نيز داشته باشد و براي يافتن آن كه شيرين ترين ها باشد بايد تنها قوي ترين و سريع ترين عضله بدن را به عضله اي كه ماواي عشق است و قلب نام دارد گره زد و سخن را به گونه اي گفت كه بر دل  ديگري نشيند و گوش او را نوازش كند پس بيائيم  با يگانگي هاي خود يگانه سخن ها را بگوئيم بيائيم از عشق و مهر و بخشش و اعتماد و بي بهانگي و… سخن بگو ئيم با زبان خود كه يگانه ترين ها خواهد بود و اين مي تواند انتخاب تو باشد انتخابي كه بتواند تو را به جايگاهي برساند كه نه تنها زبانت و كلمات بلكه وجودت و شخصيتت را براي ديگران يگانه نمايد پس همراه من شو و از امروز يگانگي را تجربه كن  و در كنار انديشه نيك و كردار خوب

نيك گوي

آري نيك گوي

آري انتخاب با تواست

بهينه بگوئي يا درشتي ؟

و اين هديه يگانه من به همه شما يگانه ها

“درخلوت من جزتو كسي راه ندارد/غم نامه هاي من غصه چشمهاي تودارد”

“اي آن كه اميدي است مرا تير نگاهت/غير از تو دلم معشوق دلخواه ندارد”

/tourajatef@hotmail.com

.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:0  توسط تورج عاطف  | 

اندكي صبر سحر نزديك است ..

او را بسيار دوست دارم پسري است بس مهربان و دوست داشتني و با استعداد كه براي يافتن طرحي نو در زندگي هم اكنون كه مشغول نگارش اين سطور هستم در روي آسمانها  و رو به مكاني  در دور دست و بيرون از خانه پدري است كه شايد فرصتي يابد كه آينده خود را به گونه ديگربسازد با او صحبت مي كردم بنا بر خصلت جواني  هياهو داشت و كمي به  قابليتهاي خود مشكوك بود از او پرسيدم

-         چه آرزوئي داري ؟

و او از آرزوهايش گفت و از آن چيزي كه خواهان رسيدن به آنها است . من دست بر روي قلب او گذاشتم و پرسيدم

- اين حرفها از اينجا مي آيد ؟

چشمهايش را بست و با سر علامت تصديق داد و من گفتم

-         اگر به واقع بخواهي رسيده اي تنها  8 دقيقه و 17 ثانيه آن مانده است

و پسر مهربان از من مي پرسد

- 8 دقيقه و 17 ثانيه ؟

…………

نگاهي به طلوع خورشيد مي كنم گوئي در يك لحظه وعده ديدار رسد آسمان مملو از نور شده است و روز آمده است آري طلوع خورشيد را مي بينيم اما آيا باور مي كنيد كه فاصله طلوع خورشيد تا رسيدن نور به زمين 8 دقيقه 17 ثانيه است يعني در لحظه اي كه آن قسمت زمين در موقعيت روز قرار مي گيرد و به اصطلاح خورشيد طلوع مي كند تا  باور روشنائي 8 دقيقه 17 ثانيه طول مي كشد يعني چيزي نزديك به 500 ثانيه .. واقعه عجيب است اما اگر نگاه  ديگري به آن داشته باشيم بايد بگويم لحظه طلوع تا باورروشنائي و ديدن  آن 8دقيقه و 17 ثانيه طول مي كشد اما باور ما مي گويد كه در لحظه طلوع آن را ديده ايم  عجيب است ؟500 ثانيه در خلسه باور يا باور نكردن آن بديهي ترين هستيم اما چون باور داريم پس مي

بينيم حكايت بسياري از آرزوهاي ما نيز چنين است در زندگي روزمره از ” اميد” و ” ايمان ” به كار و يا چيزي صحبت مي كنيم  اما اگردر همان لحظه كه باور چيزي را داريم بگويم ” اتفاق افتاد تنها 8 دقيقه و 17 ثانيه آن باقي مانده است  ”شايد رهائي از نا اميديها شويم آري طلوع اتفاق مي افتد و 8 دقيقه 17 ثانيه طول مي كشد اما اتفاق افتاده است و تنها ما آن را نديده ايم چه اشكالي دارد اين اتفاق را در تمامي زندگي تكرار كنيم اگر آرزوئي داريم بگوئيم اتفاق افتاده تنها 8 دقيقه و 17 ثانيه آن باقي مانده است  حال اين 8 دقيقه 17 ثانيه مي تواند واحدهاي زمان در سيستم بين المللي نباشد اما اگر باور باشد اگر اعتقاد قلبي به ادامه راه باشد انرژي و تلاش و دور كردن نا اميدي در پي آن باشد مي تواند بسيار كوتاه شود باورها و آرزوها و خواستن ها در اثر استمرار باورها به قابليتها و توانائيها و مهر يزدان خواهد آمد و بايد كوشا بود و پشتكار داشت نترسيد و باور داشت كه آنچه خواهيم به آن رسيم ” كه يزدان پر مهر در همه قصه هاي خود حكايت ” بخوان تا اجابت كنم ” را پند داده است پس چرا بايد شك كرد آري طلوع را باور بايد كرد

اندكي صبر سحر نزديك است …

……..

اين قصه را كه پسرك شنيد دست بر قلبش گذاشت و چشمهايش را بست و با لبخندي باور آن چيزي را كه خواهان تبديل به آن ” شدن ” است را باور كرد و بعد نگاهي به ساعتش كرد و گفت

- ناخدا ! 8 دقيقه و 17 ثانيه اش شروع شد حالا به آرزويم رسيده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:49  توسط تورج عاطف  |