
صبح دمي آمده است به آسمان گرفته شهرم مي نگرم در انتظار است غرش طوفان از آن دور دستها مي آيد و خبر از باران مي دهد باراني كه طراوت و رهائي بخشد نگاهي به كوچه هاي انتظار مي افكنم همه جا سكوت پر هياهو است و ناگهان اين سكوت را سيه پوشي مي شكند
قارقار..
كلاغها آمده اند نگاهي به آنها مي كنم و دوست ندارم چون ديگران چشمهايم را از سر كراهت بر گردانم نمي دانم اين چه باور عمومي است كه كلاغ را دوستي نشايد براستي گناه كلاغ چه بود ؟آيا سياهي او را ايراد است ؟ سياهي ننگي نيست كه بالاتراز آن وجود ندارد سياهي را رنگ تعهد ناميده اند آيا تعهد كراهت دارد ؟ شايد اين گونه باشد تعهد همراه با كراهت شده و دشمن ديرينه انسانها كه شيطاني است در لباس آدميت كراهت را تعهد ناميده است به داستان كلاغ مي انديشم آيا چهره او كريه است ؟ بارها كلاغ را ديده ايم چندان هم نا زيبا نيست و زيبائي كه كلاغ دارد شايد بسيار بيشتر از آدمياني است كه سيرتي سخت پليد دارند و باز به انديشه روم آيا صداي او ناهنجار است ؟ نه صداي او ياد آور روزهاي دور رفتن به دبستان است آن روزها كه مادر بزرگ آسمان را به پسرك مو طلائي كه طلا صدايش مي زد نشان مي داد و مي گفت
كلاغها به مدرسه مي روند تورج!
يادش بخير عصر ها نيز خانم به پسرك مي گفت
طلا! كلاغها هم از مدرسه آمدند
و اين صداي قار قار تنها مربوط به نوستالژي آن مادر بزرگ و طلا نوه اش نبود خيلي از ما كلاغ را در روزهاي پاك دبستاني و با ياران دبستاني بخاطر داريم در سكوت كلاس كه تنها زمزمه گچ بر روي تخته سياه شنيده مي شد اين صداي كلاغها بود كه به ما شاگردان بازيگوش مي گفت
آه بيرون چه هواي تازه اي دارد
پس چه چيز كلاغ ناهنجار است ؟ ناگهان صحنه اي عجيب ديدم دو كلاغ بر هم پيچيده از ديد خيال من عشق بازي مي كردند لبخندي زدم و به ياد اين مثل قديمي پارسي افتادم
كه هركس عشق بازي كلاغ را ديد به پادشاهي رسد
و ناگهان يافتم كه چرا كلاغ را با كراهت مي نگريم حديث عشق ورزي سخت كلاغ است كه او را مهجور كرده است آري اگر او حيا و حرمت كلاغانه خود را كنار مي نهاد و آزادانه عشق مي ورزيد شايد هيچكس به دنبال روياي پادشاهي نمي رفت كه ماحصل عشق بازي محال كلاغان بود اما آيا كلاغ خود نيز مي دانست كه چه حكايتي در نزد آدميان دارد ؟ شايد اگر او اين حقيقت را مي دانست عشق بازيش را آشكارا انجام مي داد و حافظي در دنياي كلاغها يافت مي شد كه مي گفت
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدم / منم كه ديده نيالودم به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در مذهب ما كافري است رنجيدن
آري كلاغها نمي دانند كه چرا بي مهري را ميزباني كنند حال با تو و من است كه كلاغهاي وجود را مهر بان كنيم
نگاهي به همسر اخم آلود بكن مردي درشت اندام و شايد كوتاه و سالخورده است اما باور كن او همان پسر بچه اي است كه نوازش خواهد پس عشق ورزي كلاغ را به او ده تا پادشاهي مهر بر خانه ات سايه افكند
و يا
نگاهي به پدر و مادري خشمگين كن كه پسرك و دخترك تشنه محبت سالهاي دور را پشت سگرمه هاي در هم رفته پدرانه و مادرانه مخفي كرده اند او را در آغوش گير بگذار رها شود و بداند عشق فرزندي و داشتن عشق از سوي او يعني پادشاهي بي كران
به دوستي و آشنائي و نا آَشنائي و غريبه اي لبخندي هديه كن به ياران هم وطن به مردمان شهر از عشق و اتحاد و هم دلي بگو و پادشاهي مهر را بر شهر گستره كن
بانوي شعر گفت
دستهايم رادر باغچه مي كارم
سبز خواهم شد
مي دانم
مي دانم
دستهاي پر مهرت را در باغچه انسانيت بكار و به گلهاي پژمرده و كم اميد مهر بده و در آغوششان گير سبز دلي را از نو بساز و عاشقي كن از كلاغها پرندگان عشق باز بساز و پادشاهي لذت زندگي را در آغوش گير و باور كن هيچ كلاغي از نفرت ما كه ز بهر بي عشقي او است خبر ندارد








